بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

آيات 19 تا 32 سوره نجم

 

 افرايتم اللات و العزى (19)

 و منوة الثالثه الاخرى (20)

 الكم الذكر و له الانثى (21)

 تـلك اذا قـسـمـه ضـيـزى (22)

 ان هـى الا اسـمـاء سـمـيـتـمـوهـا انـتـم و ابـاوكـم مـا انـزل اللّه بها من سلطان ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس و لقد جاءهم من ربهم الهدى (23)

 ام للانـسـان مـا تـمـنى (24)

 فلله الاخرة و الاولى (25)

 و كم من ملك فى السموت لا تـغـنى شفاعتهم شيئا الا من بهد ان ياذن اللّه لمن يشاء و يرضى (26)

 ان الذين لا يومنون بـالاخـرة ليـسمون الملائكة تسمية الانثى (27)

 و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظـن لا يـغـنـى مـن الحـق شـيـئا (28)

 فـاعـرض عـن مـن تـولى عـن ذكـرنـا ولم يرد الا الحيوة الدنـيـا (29)

 ذلك مـبـلغـهـم مـن العـلم ان ربـك هـو اعـلم بـمـن ضـل عـن سـبـيـله و هـو اعـلم بـمـن اهتدى (30)

 ولله ما فى السموت وما فى الارض ليجزى الذين اساوا بما عملوا و يجزى الذين احسنوا بالحسنى (31)

 الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفوحش الا اللمم ان ربك واسع المغفرة هو اعلم بكم اذ انشاكم من الارض و اذ انتم اجنة فى بطون امهاتكم فلا تزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقى (32)    (سجده واجبه)

ترجمه آيات

و با اين كه دعوت او حق و نبوتش صدق است آيا هنوز هم معتقديد كه لات و عزى (19)

و سومى يعنى منات (به گمان شما دختران خدايند)(20).

آيا پسران مال شما و براى خدا دختران است ؟(21).

چه تقسيم جائرانه و غير عادلانه اى (22).

ايـن بـت ها هيچ حقيقتى به جز اين ندارند كه نام هايى از طرف شما و پدران تان بر آنها نـهـاده شـده، و خـداى تـعـالى هـيـچ مـدركـى بـر الوهـيـت آنـهـا نازل نكرده، اى پيامبر اينان به جز خيال و پندارى دلخواه را پيروى نمى كنند.

با اين كه از ناحيه پروردگارشان هدايت برايشان آمده (23).

راسـتـى انـسان ها چنين قدرتى دارند كه هر چه را آرزو كنند به صرف آرزو مالك شوند؟ (24).

نه، دنيا و آخرت تنها ملك خدا است (25).

و چـه بـسـيار فرشته در آسمان كه شفاعتشان هيچ دردى را دوا نمى كند، مگر بعد از آنكه خدا اذن دهد، و براى هر كس كه بخواهد و بپسندد اجازه دهد (26).

كـسـانـى كـه به آخرت ايمان نمى آورند براى ملائكه نامهاى زنان مى گذارند و آنان را زن مى پندارند (27).

بـا ايـن كـه هـيـچ دليـلى عـلمـى بـر گـفـتـه خـود نـدارنـد، و جـز خـيـال و گـمـان دنـبـال نـمـى كـنـند، در حالى كه خيال و گمان هيچ دردى را دوا ننموده، در تشخيص حق جاى علم را نمى گيرد (28).

پـس تـو اى پـيـامبر از هر كسى كه از ياد ما روگردان است و جز زندگى دنيا نمى خواهد روى بگردان (29)

علمشان تا همينجا كارگر است، و تحقيقا پروردگار تو بهتر مى داند كه چه كسى از راه او گمراه شده، و چه كسى راه يافته است (30).

و بـراى خـدا اسـت آنـچـه در آسـمـان هـا و آنـچـه در زمـيـن هـسـت (آن وقـت چـگـونـه مـمكن است حـال ايـن دو طايفه را نداند، و اين كه گفتيم از آنان روى بگردان براى اين بود كه ) تا خـدا آنـهـايـى را كـه بـا اعـمـال خـود بدى كردند، و آنهايى را كه با نيكى هاى خود نيكى نمودند، جزا بدهد (31).

و اما كسانى كه از گناهان كبيره و خيلى زشت پروا كرده اند، و گناهانى كوچك مرتكب شده انـد، پـروردگـار تو مغفرتى وسيع دارد، او به وضع شما آگاه است، چه آن زمانى كه شـمـا را از زمـيـن پـديـد مـى آورد، و چه آن زمانى كه در شكم مادران تان چنين بوديد، پس بيهوده خويشتن رانستأييد كه او بهتر مى داند چه كسى با تقوا است (32).

بيان آيات

ايـن آيـات قـسـمـتـى از آيـات فـصـل دوم سـوره اسـت، كـه گـفـتـيـم در سـه فصل خلاصه مى شود، خـداى تـعـالى در ايـن آيـات بـه مسأله بت ها و بت پرستى ها پرداخته شديدترين وجه ريشه اين ادعا را مى زند كه بت ها به زودى ايشان را شفاعت مى كنند، و در اين آيات اشاره اى هم به مسأله معاد كه از مطالب فصل سوم سوره است دارد.

احتجاج عليه بت پرستى و اعتقاد به اينكه ملائكه دختران خدا و شفعايند

ا فرايتم اللات و العزى و منوه الثالثة الاخرى

بـعـد از آنـكـه در آيـات قـبـلى راسـتـگـويـى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را مسجل كرد، و ثابت نمود كه سخنان او حقايقى است آسمانى كه به وى وحى مى شود، و از آن حـقـانـيـت نـبـوتـش را نـتـيجه گرفت، نبوتى كه بر اساس توحيد و نفى شركاء پى ريزى شده به عنوان تفريع و نتيجه گيريم ساله بت ها پرداخت (لات ) و (عزى ) و (منات ) كه بت هاى مشركين بودند، و مشركين آنها را تمثالى از ملائكه مى پنداشتند، و ادعا مى كردند ملائكه به طور كلى از جنس زنانند، و بعضى از مشركين بعضى از بت ها را تـمـثـال مـلائكـه بـعـضـى ديـگـر را تـمثالى از انسان ها مى دانستند، چون بت پرستان قـائل به الوهيت و ربوبيت خود بت ها بودند، بلكه ارباب آنها را كه همان ملائكه باشد مستقل در الوهيت و ربوبيت و انوثيت و شفاعت مى دانستند، آيات مورد بحث اشاره به حقايقى ديگر كه منتج معاد و جزاى اعمال است دارد.

و كـلمـات (لات ) و (عـزى ) و (مـنـات ) نـام سـه بـت اسـت كـه مـعـبود عرب جاهليت بـودنـد، و در ايـن كـه ايـن سـه بـت چه شكلهايى داشتند و در كجا منصوب بودند و هر يك مـعـبـود كـدام طـايـفـه از عرب بود و در اين كه چه چيز باعث شد كه آن بتها مورد پرستش قـرار گـيـرنـد؟ اقـوال عـلمـاء مـخـتـلف و مـتـنـاقـض اسـت، بـه طورى كه به هيچ يك از آن اقوال نمى توان اعتماد كرد، تنها چيزى كه درباره اين بت ها اتفاق كلمه هست همينهايى است كه ما آورديم.

و معناى آيه اين است كه : وقتى مطلب بدين قرار بود كه گفتيم، يعنى دعوت پيامبر حق، و گفتارش كه همه وحى و رسالت و از ناحيه خداى سبحان است صدق بود، پس، از لات و عـزى و مـنـات كـه سومى آن دو بت است و از ساير بتها به من خبر دهيد، همان بت هايى كه آنها را صنم ها و تمثالهاى ملائكه مى خوانيد، ملائكه اى كه مى گوييد دختران خدايند.

 

الكم الذكر و له الانثى تلك اذا قسمة ضيزى

(آيا راستى پسران از شما و دختران از خدايند، در اين صورت چه تقسيمى ظالمانه داريد) اسـتـفـهـام در آيـه انكارى و آميخته با استهزاء است، و (قسمه ضيزى ) به معناى قسمت جائرانه و غير عادلانه است.

و معناى آيه اين است كه : وقتى مطلب از اين قرار باشد، و ارباب اين بت ها يعنى ملائكه دخـتـران خـدا بـاشـند، با اين كه خود شما دختر را براى خود نمى پسنديد و جز به پسر رضـايـت نـمـى دهـيـد، آيـا ايـن قـسـمـت درسـت پـسـران مـال شـمـا و دخـتـران مال خدا باشد؟ چه قسمتى جائرانه و غير عادلانه (البته فراموش نشود كه گفتيم اساس اين استفهام استهزاء است، و گرنه خدا نه پسر دارد و نه دختر).

مشركين هيچ دليلى بر الوهيت آلهه خود ندارد

ان هـى الا اسـمـاء سـمـيـتـمـوهـا انـتـم و ابـاوكـم مـا انزل اللّه بها من سلطان...

ضمير (هى ) به بت هاى مذكور يعنى لات و عزى و منات برمى گردد، و يا آنها از اين جـهـت كـه اصنامند، (تا شامل همه بت ها شود) و ضمير در (سميتموها) به اسماء بر مى گردد، و (تسميه اسماء) به معناى اسم قرار دادن آنها است، و منظور از (سلطان )، برهان و دليل است.

و مـعـنـى آيـه ايـن اسـت كـه : اين اصنام كه شما الهه خود گرفته ايد چيزى به جز مشتى اسماء نيستند، كه شما و پدران تان آن سنگ و چوب ها را به آن اسماء نامگذارى كرده ايد، و مـاوراى ايـن اسـمـاء مـصـاديـق و مسميات واقعى كه خداى تعالى برهانى بر اله بودن و ربوبيت آنها نازل كرده باشد ندارند.

و حـاصـل آيـه ايـن اسـت كـه : مـى خـواهـد گـفـتـار مـشـركـيـن را بـه ايـن دليـل مـدركـى بـر الوهـيـت آلهه خود ندارند رد كند. و كلمه (ما) در جمله (ان يتبعون الا الظـن و مـا تـهـوى الانـفـس ) مـوصول است، و ضميرى كه بايد از جمله به آن برگردد حذف شده، تقديرش (و ما تهواه الانفس - و آنچه نفسها هوسش را مى كنند) است.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ما مصدريه است، كه جمله بعد را به صورت مصدر در مى آورد،و تقدير كلام : (ان يتبعون الا الظن و هوى الانفس - پيروى نمى كنند مگر پندار و خـواسته نفس را مى باشد)، و كلمه (هوى ) به معناى خواهش هاى شهوانى نفس ‍ است و جـمـله مـورد بـحـث هـم در مـقـام مـذمـت مـشـركـيـن اسـت كـه باطل را پيروى مى كنند، و هم مطالب قبل است مى فرمود: برهانى بر عقايد خود ندارند.

و جـمله (و لقد جاءهم من ربهم الهدى ) هم كه جمله اى است حاليه، آن مطالب را تأكيد مـى كـنـد، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : ايـن مـشـركـيـن در امـر خـدايـان خـود بـه جـز باطل متابعتى ندارند تنها پيرو باطل و هواهاى شهوى نفس هستند، آرى اينها را پيروى مى كنند در حالى كه از ناحيه خداپروردگارشان است

هـدايـتـى بـه سـويشان آمد و آن عبارت بود از دعوت حقه پيامبر و يا قرآنى به سوى حق هدايت مى كند.

در اين آيه التفاتى از خطاب قبلى به كار رفته تا به اين نكته اشاره كرده باشد كه مردمى كه چنين هستند كوتاه فهم تر از آنند كه مخاطب به اين كلام قرار گيرند، علاوه بر ايـن استعداد آن را ندارند كه در كلامى برهانى مخاطب قرار گيرند، و كسانى كه پيروان ظن و هوى هستند چه مى فهمند كه برهان چيست.

انسان به صرف آرزو مالك آرزويش نمى شود

ام للانسان ما تمنى

كـلمـه (ام ) مـنـقطعه است، و استفهام در جمله انكارى است، و سياق گفتار سياق نفى اين معنا است كه انسان مالك آرزوهايش باشد، مى فرمايد صرف اين كه انسان آرزويى در سر بـپـروراند مالك آن آرزو نمى شود، تا مشركين هم به صرف اين كه آرزوى شفاعت ملائكه را داشـتـه بـاشـنـد مـالك شفاعت آنها بشوند ملائكه اى كه به گمان آنها ارباب اصنام و دخـتـران خـدا هـسـتـنـد. و يا به صرف اين كه آرزوى الوهيت آلهه خود كنند به آرزوهايشان برسند.

البـتـه در ايـن كـلام اشـاره اى هـم بـه ايـن نـكـتـه هـسـت كـه مـشـركين به جز اين آرزو هيچ دليل قابل قبولى بر الوهيت آلهه خود و شفاعت آنها ندارند، و با آرزو هم كسى مالك چيزى نمى شود.

 

فلله الاخرة و الاولى

حـرف فـاء كـه بـر سـر جـمـله آمـده جـمـله را فـرع جـمـله سابقش مى كند و آن را علت همان مـعـلول مـى سـازد تـا بـفهماند بين دو جمله ارتباط مستقيم هست. و اين جمله علّت مضمون جمله قـبـل است، و مى فهماند كه انسان به صرف آرزو مالك آرزويش نمى شود، به خاطر اين كـه دنـيـا و آخرت تنها و تنها از آن خداى سبحان است، و او هيچ شريكى در ملك خود ندارد تا آرزوهاى خام شما هم يكى از آن شركاء باشد.

 

و كـم مـن مـلك فـى السـمـوات لا تغنى شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن اللّه لمن يشاء و يرضى

فـرق مـيـان (اذن ) و (رضـا) ايـن اسـت كه رضا امرى است باطنى، و عبارت است از حـالت مـلايـمـت نـفـس راضى، با آنچه از آن راضى است، ولى اذن امر ظاهرى است و اعلام صـاحـب اذن اسـت، صـاحـب اذن مـى خـواهـد اعـلام كـنـد از قـبل من هيچ مانعى نيست كه تو فلان كار را بكنى، و اين، هم با داشتن رضاى باطنى مى سـازد و هـم بـا نـبـودن آن، ولى رضـا بـدون اذن نـمـى سـازد، حال چه رضاى بالقوه و چه بالفعل.

شفاعت ملائكه مشروط به اذن و رضاى خداى سبحان است

و اين آيه در صدد اين است كه بفرمايد: ملائكه از ناحيه خود مالك هيچ شفاعتى نيستند، به طـورى كـه در شـفـاعـت كـردن بـى نـيـاز از خـداى سبحان باشند، آن طور كه بت پرستان معتقدند، چون تمامى امور به دست خداست، پس اگر هم شفاعتى براى فرشته اى باشد، بعد از آن است كه خدا به شفاعتش راضى باشد و اذنش داده باشد.

و بـنابر اين مراد از جمله (لمن يشاء) ملائكه است، و معناى آيه اين است كه : چه بسيار از فـرشـته در آسمان ها هستند كه شفاعتشان هيچ اثرى ندارد، مگر بعد از آنكه خدا به هر يك از ايشان كه بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت داده باشد.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله مذكور انسان است، و معناى آيه اين است كه : ملائكه شفاعت نمى كنند مگر انسانى را كه خدا خواسته باشد شفاعت شود، و به آن راضى باشد چگونه راضى مى شود و اجازه شفاعت به ملائكه مى دهد درباره كسانى كه به وى كـفـر مـى ورزنـد و غـيـر او را مـى پـرسـتـنـد؟ و بـه هـر حـال از ايـن آيـه ايـن مـعـنـا بـه طـور مـسـلم بـر مـى آيـد كـه بـراى مـلائكـه شـفـاعـتـى قائل است، چيزى كه هست شفاعت ملائكه را مقيد به اذن و رضايت خداى سبحان كرده است.

 

ان الذين لا يومنون بالاخرة ليسمون الملائكة تسميه الانثى

ايـن آيه عقيده مشركين را بر اين كه ملائكه از جنس زنانند رد مى كند، همان طور كه در آيه قـبـلى اعـتـقـاد بـه شـفـاعت ملائكه به طور مطلق را رد مى كرد، و مراد از (تسميه مشركين ملائكه را تسميه انثى ) همين است مى گفتند: ملائكه دختران خدايند، پس مراد از كلمه انثى جنس زن است كه اعم از يكى و بيشتر است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: كلمه (ملائكه ) در معناى استغراق مفرد است، در نتيجه تـقدير كلام (ليسمون كل واحد من الملائكة تسمية الانثى ) است، مشركين تك تك ملائكه را بـه نـام زن نـامـگـذارى مى كنند، يعنى آنها را دختر مى نامند، پس اين كلام بر وزن اين جـمله است كه مى گوييم : (كسانا الاميرحلة - امير به ما خلعت پوشانيد) يعنى به يك يك ما پوشانيد.

بـعـضى از مفسرين گفته اند: اين كه نامگذارى مشركين را وابسته نداشتن ايمان به آخرت دانسته و فرموده : آنهايى كه ايمان به آخرت ندارند چنين نامگذاريها دارند، خود اشاره اى است به شناعت و زشتى اين عمل، وكه چنين عملى مستتبع عقوبت است،

و كـسـى مـرتـكـب آن نـمـى شـود مـگر آن كه از بيخ و بن ايمانى به آخرت و عقوبت در آن نداشته باشد.

مـقـصـود از ايـنـكـه فـرمـود مـشـركـيـن بـدانچه مى گويند علم ندارند و جز (ظن) را پيروى نمى كنند

و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا

كـلمـه (عـلم ) بـه مـعـنـاى تـصـديـقـى است صد در صد كه مانع از تصديق به ضدش بـاشـد، بـه خـلاف كـلمـه (ظـن ) كـه بـه مـعـنـاى تـصـديـق مـثـلا شـصـت درصـد است، چهل درصد احتمال خلاف آن نيز هست، كه اين چهل درصد و يا كمتر را وهم مى گويند (و اما احـتـمالى كه با احتمال مخالفش پنجاه، پنجاه باشد شك و ترديد است )، و اعتقاد به زن بـودن فـرشـتگان همان طور كه براى مشركين معلوم و تصديقى صد درصد نيست، همچنين مـظـنـون و شـصـت درصـد هـم نـيـسـت، زيـرا ده درصـد اضـافـى دليـل مـى خـواهـد، كـه نداشتند، ولى از آنجايى كه اين اعتقاد موافق با هواى نفسشان بوده هـمـيـن هـواى نفس آن را در دلهايشان رسوخ داده، و زينت داده بود و همين باعث شد كه متوجه خـلاف آن نـشـونـد و هـر قدر احتمال خلاف آن به ايشان گوشزد شود از آن اعراض كنند و بـه هـمـان چـيزى كه دوست مى داشتند بچسبند، و به همين جهت قرآن كريم آن را ظن ناميده و گـرنـه (اگـر بـه واقـع مـطـلب بـنـگـرى اعـتـقاد شرك اصلا اعتقاد نيست، نه تنها علم و احـتـمـال صـد درصـد نـيـست، و نه تنها مظنه و احتمال شصت درصد و بالاتر نيست، و نه تـنـهـا احـتـمـال مـسـاوى يـعـنـى شـك نـيـسـت، و نـه تـنـهـا احـتـمـال مـرجـوح يعنى و هم و چهل درصد و پائين تر نيست، بلكه فقط و فقط) تصورى است بدون تصديق.

بـا ايـن بيان درستى گفتار آن مفسر كه گفته : ظن در اين آيه و در آيه سابق مى فرمود: (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ) به معناى توهم نه اعتقاد راجح، روشن مى شود. و گفتار خود را به آنچه از كلام راغب به دست مى آيد تأييد كرده است، چون راغب گفته : بسيار مى شود كه كلمه (ظن ) بر توهم هم اطلاق مى شود.

(ان الظـن لا يـغـنـى من الحق شيئا) - كلمه (حق ) به معنى واقعيت هر چيز است، و همه مـى دانيم كه واقعيت هر چيزى جز به علم يعنى اعتقاد مانع از نقيض، و يا به عبارت ديگر احتمال صد درصد درك نمى شود، و غير علم كه يا ظن است و يا شك و يا وهم، واقعيت چيزى را نـشـان نـمـى دهـد، پـس هيچ مجوزى نيست كه انسان در درك حقايق به آن اعتماد كند، خداى تعالى هم فرموده : (و لا تقف ما ليس لك به علم ).

و اما اين كه در احكام عملى دينى به مظنه عمل مى كنيم، از اين جهت كه در خصوص اين مورد دليلى از ناحيه شارع رسيده، كـه اطـلاق آيـه شـريـفه را مقيد كرده، از خصوص اين يك مورد گذشته در هيچ يك از امور اعتقادى نمى توانيم ظن را پيروى كنيم، چون اطلاق آيه در آن باره محفوظ است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: اين كه در آيه مورد بحث به جاى اكتفاء به ضمير، اسم ظـاهـر را آورده، و بـا ايـن كـه مى توانست بفرمايد: (امه لا يغنى من الحق شيئا) دوباره كلمه (ظن ) را آورده براى اين بود كه جمله مذكور به عنوان مثلى آورده شود.

 

فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوه الدنيا

ايـن جمله بخاطر حرف فاء كه بر سر دارد، تفريع و نتيجه گيرى از پيروى مشركين از ظن و از هواى نفس مى باشد، پس اين كه دستور مى دهد از آنان اعراض كن نتيجه همانست كه مـشـركـيـن تـابع و پيرو حق و علم نبوده اند، و اگر نفرمود: (فاعرض عنهم - از ايشان اعـراض كـن )، و بـجـاى آن فـرمود: (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا - از كسى كه از ذكـر مـا رويـگـردان اعراض كن ) براى اين بوده كه بفهماند علت اين دستور چيست، پس گـويـا فـرمـوده : اين مشركين علم را رها كرده دنبال ظن را گرفته اند، و تابع هواى نفس خـويـشـنـد و اگـر چـنـيـنـنـد بـراى اين است كه از ذكر ما رويگردان هستند، و تنها هم شأن زنـدگـى دنـيـا اسـت و بـس، بـنـابـر ايـن، بـهـره شـان از عـلم مـنـحـصـر مـسـائل مـادى دنـيـوى اسـت، و چـون چـنين است تو نيز از آنان اعراض كن، براى كه ايشان گمراهند.

و مراد از ذكر در اين آيه، يا قرآن است كه پيروان حق را به سوى حق صريح هدايت نموده و بـا حـجـت هاى قاطع و براهين روشن كه جاى ترديد در آنها نيست به سوى سعادت خانه آخرت كه وراى دنيا است ارشاد مى نمايد.

و يـا مـراد از آن يـاد خدا است كه در مقابل غفلت از او به كار مى رود، و از كسى كه از چنين ذكرى رويگردان است نيز بايد اعراض كرد، براى اين كه ياد خدا به نحوى كه لايق به ذات مـتـعـاليـه او باشد، يعنى ياد خدا به اسماء و صفات خدا، بشر را به سوى حقايقى عـلمـى دربـاره مـبـداء و مـعـاد هـدايـت مـى كند، هدايتى علمى كه باز جاى ترديد باقى نمى گذارد.

 

ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدى

اشاره با كلمه ذلك به امر دنيا است كه هر چند كلمه امر دنيا در آيه سابق نيامده بود، بلكه كلمه (حيوة الدنيا) آمده بود، ولى امر دنيا از آن آيه استفاده مى شد، و تعبير به اينكه (اين است مقدار رسايى علم آنان ) تعبيرى است استعاره اى، گويا علم به سوى مـعـلوم مـى رود تـا به آن برسد، و علم مشركين در مسير خود به دنيا مى رسد، و همانجا از حـركـت بـاز مى ماند، و ديگر از آنجا به طرف آخرت نمى رود، و لازمه اين توقف علم، آن اسـت كـه تـنـهـا دنيا هدف نهايى اراده و طلب آنان باشد، و توسن هم شان تا همانجا پيش برود، و ديگر دل بغير دنيا نبندند، و جز به سوى آن روى نياورند.

(ان ربك هو اعلم...) - اين جمله مضمون جمله قبلى را تأكيد مى كند، و شهادتى است از خداى تعالى بر صحت آن.

 

ولله مـا فـى السـمـوات و مـا فى الارض ليجزى الذين اساوابما عملوا و يجزى الذين احسنوا بالحسنى

وجه تفريع جزاء بد كاران و نكوكاران بر مالكيت خداى سبحان

مـمكن است بگوييم : صدر آيه شريفه حال باشد از جمله (اعلم ) كه در آيه قبلى بود، و كـلمه (واو) در ابتداى آن واو حاليه و معنا چنين باشد: (به درستى پروردگار تو اعلم و داناتر به حال دو طايفه ضالين و مهتدين است، در حالى داناتر است كه مالك همه چـيـرهـايـى اسـت كـه در آسـمـان و زمـيـن اسـت، ديـگـر چـگـونـه مـمـكـن اسـت اعـلم بـه حال آن دو طايفه نباشد، با اين كه مالك ايشان است ).

و بـنـابـر ايـن احـتمال، ظاهر چنين به نظر مى رسد كه : جمله (ليجزى...) متعلق جمله سابق باشد كه مى فرمود: (فاعرض عن من تولى...) آن وقت معناى مجموع دو جمله چنين مى شود كه از ايشان اعراض كن و امرشان را به خدا واگذارنما تا جزايى چنين و چنانشان داده و تو را و نيكوكاران را چنين و چنان پاداش دهد.

ممكن هم هست بگوييم جمله (و لله ما فى السموات...) كلامى استينافى باشد و بخواهد بفهماند دستورى كه به تو داديم كه از ايشان اعراض كن، براى اين نبود كه ما دست از ايـشان برداشته ايم و رهايشان كرده ايم، بلكه براى اين بود كه خواستيم هر طايفه را در بـرابـر عملش جزا دهيم، اگر عملش بد بوده جزاى بد، و اگر خوب بوده جزاى خوب دهـيـم. و اگـر با اين مى توانست بفرمايد: (و له ما فى السموات...) به جاى ضمير دوبـاره اسـم جـلاله (اللّه ) را آورد، بـراى ايـن بـود كـه از كمال عظمت خداى سبحان خبر داده باشد.

(ولله ما فى السموات و ما فى الارض ) - اين جمله به مالكيت خداى تعالى نسبت به تـمـامـى عـالم اشـاره مى كند، و معنايش اين است كه : هستى تمامى موجودات قائم به خداى تـعـالى اسـت، چـون خـدا خـالق و پـديد آورنده آنها است ، پس ملكيت ناشى از خلقت او خود علاوه بر اين،

مـنـشـاء تـدبـيـر هم هست. بنابر اين جمله مورد بحث بر خلقت و تدبير دلالت دارد، گويا فرموده : خلقت و تدبير عالم از خداست.

جـمله (ليجزى...) هم كه لامش لام غايت است متعلق به همين مطلب است، و معنايش اين است كـه خـلقـت و تـدبير عالم از آن خداست، غايت و نتيجه اش هم اين است كه كسانى را كه بد مـى كنند جزا دهد...، و مراد از جزا همان شؤ ون و خصوصيات قيامت است، كه قرآن كريم از آن خـبـر داده، و مـراد از اسـاثـه و احـسـان، مـعـصـيـت و طـاعـت اسـت و تـقـديـر جـمـله مـا عـمـل وا جـمـله جزاء ما عملوا است، ممكن هم هست خود ما (عملوا) باشد، و معنا چنين باشد كه جـزاى اعمالشان را خود همان اعمال را مى دهد، و مراد از حسنى هم همينطور، يعنى (يا) مثوبت حسنى است (و يا خود حسنى ).

و مـعناى آيه اين است كه : تا خدا كسانى را كه معصيت كرده اند معصيتشان، و يا به جزاى مـعـصـيـتـشـان كـيـفر دهد، و كسانى را كه اطاعت كردند مثوبتى حسنى (و يا به خود حسنى ) پـاداش دهـد، مـفـسـريـن در ايـن آيـه احـتـمـالات ديـگـرى داده انـد كـه احتمال ما از همه بهتر به ذهن مى رسد و روشن تر است.

 

الذين يجتنبون كبائرالاثم و الفواحش الا اللمم ان ربك واسع المغفره...

كلمه اثم به معناى گناه است، و اصل آن - به طورى كه راغب گفته -معناى عملى بوده كه دير به نتيجه و ثواب برسد.

و مـنـظـور از كـبـائر الاثـم، گـنـاهـان كـبـيـره اسـت كـه بـه طـورى كـه در روايات ثواب الاعـمـال از عـباد بن كثير النوا از امام ابى جعفر (عليه السلام) آمده، عبارت از هر گناهى اسـت كه قرآن مرتكبش راتهديد به آتش دوزخ كرده باشد. و در تفسير آيه شريفه (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم...) بحثى پيرامون آن كرده ايم.

و كـلمـه فـواحـش بـه مـعـناى گناهانى است كه خيلى شنيع و رسوا باشد، از آن جمله خداى تـعـالى زنا و لواط را دانسته، ولى بعيد نيست از ظاهر آيه برآيد كه در اينجا فواحش و كبائر يكى باشد.

مـقـصـود از اسـتـثناى (الا اللمم) در آيه : (الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم...)

و اما درباره معناى كلمه (لمم ) اختلاف كرده اند:

بـعضى گفته اند: منظور از آن گناهان صغيره است. و اگر منظور اين باشد بايد گفت : استثناء در آيه منقطع و نظير استثناى (همه پسرانم آمدند مگر پسر همسايه) است.

بـعـضـى گـفـتـه اند: (لمم) عبارت از اين است كه كسى تصميم بر گناه بگيرد ولى انجام ندهد. كه در اين صورت نيز استثناء منقطع خواهد بود.

بـعـضـى گـفـتـه اند: لمم، گناهى است كه گهگاه ارتكاب شود، و مرتكب آن عادت بر آن نـكـرده بـاشـد. كـه در ايـن صـورت لمـم هـم شـامـل گناهان كبيره مى شود و هم صغيره، و مضمون آيه با مضمون آيه شريفه (والذين اذا فعلو افاحشه او ظلموا انفسكم ذكروا اللّه فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا اللّه و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون ) كه در وصف متقين و محسنين است منطبق مى شود، و مضمون همان را مى گويد، چون اين آيه مى فـرمـايـد: مـتـقـيـن و نـيـكـوكـاران كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اگـر عـمـل زشـتـى مـى كـنـنـد، و يا به خود ستمى روا مى دارند، بسيار به ياد خدا مى افتند، و بـراى گناهان خود طلب مغفرت مى كنند، چون مى دانند غير از خدا كسى نيست كه گناهان را بيامرزد، و كسانى هستند كه هرگز بر آنچه كرده اند عالما عامدا اصرار نورزيده اند.

و در روايـات اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلم) بـه مـعـنـاى سـوم تـفـسـيـر شـده ، مـثـلا در اصول كافى از ابن عمار از امام صادق (عليه السلام) روايت آمده كه فرمود: لمم اين است كه كسى بر گناهى تصميم بگيرد و بعد استغفار كند.

و نـيـز بـه سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: لمم اين است كه انسان گاهى گناهى را مرتكب شود، و ديگر تا مدتى پيرامون آن نگردد، و باز بار ديگر مرتكبش شود.

و بـاز بـه سند خود از ابن عمار از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده فرمود: لمام آن بـنـده اى است كه پشت سر هم گناه مى كند، اما طبعش خواهان آن نيست (در هيچ يك از اين سه روايت كلمه لمم به گناه صغيره معنا نشده ).

و آيـه شـريـفـه مـطـلب آيه قبلى را كه مى فرمود: (الذين احسنوا) تفسير مى كند و مى فرمايد: همينها هستند كه از گناهان كبيره اجتناب دارند و از فواحش دورى مى كنند، و در عين حال ممكن هم هست از ايشان سر بزند.

و جـمله (ان ربك واسع المغفرة ) ايشان را تطميع مى كند تا به اميد آمرزش خدا توبه كنند.

(هو اعلم بكم اذ انشاكم من الارض ) - راغب مى گويد: ماده (نشاء) و (نشاءة ) به مـعـنـاى احـداث چيزى و تربيت آن است. پس ‍ بنابر اين، اين كه فرمود: او شما را از زمين انـشـاء كـرد، مـعـنـايش اين است كه : او بود كه شما را در آغاز خلقتتان حالهاى گوناگون مـتحول كرد، از مواد عنصرى زمينتان بگرفت و در آخر به صورت نطفه تان در آورده، در داخل رحم ها وارد كرد.

(واذ انـتم اجنة فى بطون امهاتكم ) - كلمه (اجنة ) جمع (جنين ) است، و اين جمله عـطـف است بر جمله قبلى، چون بر سر هر دو كلمه اذ آمده، و معنايش اين است كه او داناتر بـه شـمـا اسـت، آن زمـان كه چه و چه بوديد و اين زمان كه شما جنين هايى در رحم مادران تـان هـسـتـيـد، او مـى دانـد حـقـيـقـت شـما چيست، و چه حال و وضعى داريد، و چه اسرارى در نـهـانـتـان هست، و مال كارتان به كجا مى انجامد. و جمله (فلا تزكوا انفسكم ) تفريع بـر هـمـان عـلم خـداسـت، مـى فـرمـايـد: وقتى كه خداى تعالى شما را بهتر از هر كس ‍ مى شـناسد، و از آغاز خلقتتان و سرانجام آن باخبر است، پس ديگر بيهوده خود را به پاكى نستأييد، و او بهتر مى داند پاك و با تقوا كيست.

آيات 33 تا 62 سوره نجم

 

 افرايت الذى تولى (33)

 و اعطى قليلا و اكدى (34)

 اعنده علم الغيب فهويرى (35)

 ام لم يـنبا بما فى صحف موسى (36)

 وابراهيم الذى وفى (37)

 الا تزر وازرة وزراخرى (38)

 وان ليـس للانـسن الا ما سعى (39)

 وان سعيه سوف يرى (40)

 ثم يجزيه الجزاء الاوفى (41)

 و ان الى ربك المنتهى (42)

 و انه هو اضحك و ابكى (43)

 و انه هو امات و احيا (44)

 وانـه خـلق الزوجـين الذكر و الانثى (45)

 من نطفه اذا تمنى (46)

 و ان عليه النشاة الاخرى (47)

 و انه هو اغنى و اقنى (48)

 و انه هو رب الشعرى (49)

 و انه اهلك عادا الاولى (50)

 و ثمودا فما ابقى (51)

 و قوم نوح من قبل انهم كانوا هم اظلم و اطغى (52)

 و المؤتفكه اهوى (53)

 فـغـشـيها ما غشى (54)

 فباى الاء ربك تتمارى (55)

 هذا نذير من النذر الاولى (56)

 ازفـت الازفـه (57)

 ليـس لهـا مـن دون اللّه كـاشفه (58)

 افمن هذا الحديث تعجبون (59)

 و تضحكون و لا تبكون (60)

 و انتم سامدون (61)

 فاسجدوا لله و اعبدوا (62)

ترجمه آيات

آيا آن كس را كه از انفاق روى گردان شد مشاهده كردى ؟ (33).

مـخـتـصـرى انـفـاق كـرد و (بـه خـاطـر گفتار رفيقش كه گفت ترك انفاق كردى گناهت به گردن من ) ترك انفاق نمود (34)

آيا او علم غيب دارد و مى داند (كه رفيقش گناهش را گردن مى گيرد) (35).

يا از آن سفارش ها كه در تورات درباره دادن حق شده باخبر نشده ؟ (36).

و در صحف ابراهيمى كه حق را به حد تمام ادا كرد (37).

و نـمـى دانـد كـه هـيـچ گـنـهـكـارى گـنـاه ديـگـرى را تحمل نمى كند، و به گردن نمى گيرد؟ (38).

و اين كه انسان به جز كار و تلاشش سرمايه اى ندارد؟ (39).

و اين كه نزد وى سعى خود را خواهد ديد؟ (.4).

و سپس جزاى آن به كاملترين وجهش داده مى شود (41).

و اين كه انتهاى سيرشان به سوى پروردگار تو است (42).

و اين كه او است كه اسباب خنديدن و گريستن را فراهم كرده (43).

و اين كه او است كه مى ميراند و زنده مى كند (44).

و اين كه او است كه جفت نر و ماده را آفريده (45).

از نطفه اى كه در رحم ريخته مى شود (46).

و اين كه بر خداست كه نشاءه آخرت را پديد آورد (47).

و ايـن كـه خـود او اسـت كـه بـا امـوال منقول و غير منقول بندگان خود را بى نياز مى كند (48).

و اين كه او رب كوكب شعرى است كه بعضى آن را رب خود مى پندارند (49).

و اين كه او نسل پيشين عاد را هلاك كرد (.5).

و ثمود را كه حتى يك نفر از ايشان باقى نگذاشت (51).

و قوم نوح را كه قبل از آنان، و ستمكارتر و ياغى تر از آنان بودند (52).

و شهرهاى قوم لوط را كه زير و رو كرد و از عذاب آنچه متوجه آنان ساخت (53).

ازهر سو احاطه شان كرد (54).

پس ديگر در كدام يك از نعمت هاى پروردگارت مى توانى ترديد كنى (55 ).

اين پيامبر، بيم رسانى است از سنخ بيم رسانان گذشته (56).

قيامت نزديك شد (57).

و براى آن به غير از خدا پرده بردارى نيست (58).

آيا از اين مطالب تعجب مى كنيد؟ (59).

و مى خنديد و گريه نمى كنيد؟ (.6).

و همچنان سرگرم بازى خود هستيد؟ (61).

پس براى خدا سجده كنيد و به عبادت او بپردازيد (62).

بيان آيات

اشاره به مطالب و محتويات اين قسمت از سوره مباركه نجم

سـيـاق نـه آيـه از آيـات اول ايـن فـصـل روايـاتـى را كـه در شأن نـزول وارد شـده تـصـديـق مـى كـنـد، در آن روايـات آمـده كـه مـردى از مـسـلمـانـان امـوال خـود را در راه خـدا انـفـاق كرد، مردم او را سرزنش كردند كه انفاق در راه خدا هم حدى دارد و او را از فـنـاى مـالش زنـهار داده و از گرفتار شدن به فقر ترساندند، و به او كـه زيـر بـار نـمـى رفـت گـفـتـنـد: اگـر تـرك انفاق گناه داشت به گردن ما، آن مرد هم پـذيـرفـت و ديـگـر انـفـاق نـكـرد، و بـه مـنـاسـبـت ايـن واقـعـه آيـات نـه گـانـه مـذكـور نازل شد.

كـه خـداى سـبحان به طور اشاره به اين داستان متعرض آن شده، و به منظور بيان حقيقت مـطـلب در ايـن مسأله مـطـالبـى از صـحـف ابـراهـيـم و مـوسـى نـقـل كـرده، و نـيـز حـق صـريـح و پـوسـت كـنـده را در رد ابـاطـيـل مـشـركـين كه در آيات گذشته بود بيان نموده، فرمود: آنها مى گويند: اگر ما بـتـها را مى پرستيم براى اين است كه بتها تمثالهاى فرشتگان است كه دختران خدايند، مـى پـرسـتـيـم تـا مـا را نـزد خـداى سـبـحـان شـفـاعـت كـنـنـد. آيـات فـصـل قـبـلى هـم بـا روشـن تـريـن بـيـان ايـن مـسـاله را ابطال كرده بود.

ولى در ايـن آيـات حـق مطلب در مسأله ربوبيت و الوهيت را روشن كرده مى فرمايد: خلقت و تدبير تنها از آن خدا است، و تمامى آن به خدا منتهى مى شود، و خداى سبحان هر چه خلق كـرده و تـدبـيـر نـمـوده طـورى خـلق و تـدبـيـر كـرده كـه نـشـاءه اى ديـگـر را دنـبـال داشـتـه بـاشـد، تا در آن نشاءه جزاى كافر و مؤمن و مجرم و متقى را بدهد، و لازمه چـنـيـن خـلقـتـى تـشـريـع ديـن است، بايد بندگان را به تكاليفى مكلف كند، و كرده، و شـاهـدش هـم همين است كه امتهاى گذشته را كه يكى پس از ديگرى آمدند و زير بار دين و تكاليف او نرفتند هلاك كرد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و مؤتفكه.

آنـگـاه بـعـد از نـقل اين داستانها از صحف انبياى گرامى خاطر نشان كرده كه اين نذير - رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) - هم از همان نذيران امت هاى گذشته است، و ايـن كـه قـيـامـت نزديك است، و سپس در آخر سوره روى سخن را متوجه به ايشان نموده كه براى خدا سجده و عبادت كنيد.

و ايـن سـوره بـه شهادت سياق آياتش در مكّه نازل شده، و از جمله آيات برجسته اش آيه شـريـفـه (و ان الى ربـك المنتهى )، و آيه شريفه (وان ليس للانسان الا ما سعى ) است.

بـيـان آيـات مـربـوط به شخصى كه از انفاق در راه خدا اعراض كرد و دست نگه داشت

ا فرايت الذى تولى و اعطى قليلا و اكدى

كلمه (تولى ) (با ياء كه مصدر فعل تولى، با الف، است ) به معناى اعراض است، و مـراد از آن در ايـنـجـا بـقـريـنـه آيـه بـعـدى اعـراض از انـفـاق در راه خـداسـت، و كلمه (اعـطـاء) بـه مـعـنـاى انـفـاق و كـلمـه (اكـداء) - مـصـدر فـعـل اكـدى - بـه مـعـنـاى قـطـع اعـطـا و ترك انفاق است، و حرف فاء كه بر سر جمله (افـرايت ) در آمده به خاطر همان مطلبى است كه قبلا خاطرنشان ساختيم و گفتيم آيات ايـن فـصـل فـرع و نتيجه گيرى از آيات فصل قبلى است. و معناى آيه مورد بحث اين است كـه : بـه مـن خـبـرده از آن كـسـى كـه ازاعـراض كـرد، و مال اندكى انفاق نموده و ديگر از انفاق دست برداشت .

اعنده علم الغيب فهويرى

ضميرهاى اين جمله به همان شخص كه از انفاق اعراض كرده بود بر مى گردد، و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه آيا او علم غيب دارد كه در نتيجه بداند رفيقش كه گـنـاهش را گردن گرفته در قيامت اگر وى عذابى داشته باشد بجاى او عذاب مى كشد؟ مـفـسـرين جمله را اينطور معنا كرده اند، ولى از ظاهر آيه بر مى آيد كه منظور اين است كه بـفـرمـايـد: او نسبت به حال آينده اش در دنيا علم غيب ندارد، و معنايش اين است كه آيا او كه دسـت از انـفـاق كـشـيده علم غيب دارد كه اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام مى شود و بـه فـقـر مبتلا مى گردد؟ و اين كه گفتيم ظاهر آيه است براى اين بود كه آن معنايى كه مفسرين ارائه داده بودند معنايى كه آيه (الا تزر وازرة وزر اخرى ) متعرض آن است.

ام لم ينبا بما فى صحف موسى و ابراهيم الذى وفى

مـنـظـور از (صـحـف مـوسى ) تورات و از (صحف ابراهيم ) همان كتابى است كه بر ابـراهـيم نازل شده بود، و اگر به صيغه جمع از آن تعبير كرد، براى اين كه صحف هر يك از اين دو بزرگوار يكى دو تا نبوده بلكه اجزايى بسيار داشته است.

و كلمه (توفيه ) كه مصدر فعل (وفى ) است به معناى آن است كه حق صاحب حق را تمام و كمال بپردازى، و توفيه ابراهيم (عليه السلام)بود كه آن جناب هر حق بندگى كـه بـه عـهـده داشت تمام و كامل ادا كرد و به بهترين وجه هم ادا كرد، كه خداى تعالى در (واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن ).

و اما مطالبى را كه در چند آيه بعد از صحف ابراهيم و موسى مى آورد، هر چند كه در قرآن و قـب ل از اين آيات به عنوان اين كه اينها در صحف آن دو بزرگوار بوده نيامده. و ليكن به عنوان حكمت و موعظه و قصص و عبرت آمده.

پـس مـعـنـاى دو آيه اين شد كه : آيا اين شخص كه دست از انفاق كشيده اين امورى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده نديده ؟

 

الا تزرو ازره وزر اخرى

كـلمـه (وزر) به معناى ثقل است، ولى استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته، و كلمه (وازره ) بـه مـعـنـاى گـنـهـكـار اسـت كـه بـايـد سـنـگـيـنـى گـنـاه را تحمل كند، و اين آيه مى خواهد همان مطلبى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده حكايت كند، كـه البـته اين حكايت از اين آيه شروع مى شود و تا چند آيه ادامه دارد، و همه آن آيات در اولشان كلمه (ان ) و كلمه (ان ) در آمده كه تمام هفده آيه است.

و آن مـعـنـا و مـطـلبـى كه در صحف آن دو بزرگوار آمده بوده، اين بوده كه : هيچ انسانى گـنـاه انـسانى ديگر را تحمل نمى كند، يعنى نفس ‍ هيچ كس گناهى كه ديگرى كرده آلوده نمى شود، و قهرا هيچ كس هم به گناهى كه ديگرى كرده عقوبت و مؤ اخذه نمى شود.

شرحى درباره مفاد آيه : (و ان ليس للانسان الا ما سعى) و ايـنـكـه عمل انسان چه خوب و چه بد با او خواهد بود

و ان ليس للانسان الا ما سعى

راغـب مـى گـويد: كلمه (سعى ) به معناى راه رفتن تند و سريع است ، اما نه به حدى كـه دويـدن بـر آن صـدق كـنـد، ولى در مطلق جد و جهد در هر كارى چه خير و چه شر نيز اسـتـعـمـال مـى شـود، از آن جـمـله در قرآن آمده : (و سعى فى خرابها) كه البته بايد اضـافـه كـنـيـم كـه اسـتـعـمـالش در جـد و كـوشـش در هـر كـار استعمال لغوى نيست، بلكه استعاره اى است.

و لام در كـلمـه (للانـسـان ) لام مـلك حـقـيقى است، مانند ملكيت انسان نسبت چشم و گوش و سـايـر اعـضـايـش، نـه مـانند ملكيتش نسبت به خانه و فرش كه ملكيتى است اعتبارى و به مـعـنـاى جـواز تـصـرف. و چـون انـسـان مـلكـيـت حـقـيـقـى، مـالك اعـمـال خـويـش اسـت پـس ‍ مـادامـى كـه انـسـان هـسـت آن عـمـل هـم هـسـت، و هـرگـز بـه طـبـع خـود از انـسـان جـدا نـخـواهـد شـد، بـنابر اين بعد از انـتـقال آدمى به سراى ديگر، تمامى اعمالش چه خير و چه شر چه صالح و چه طالح با او خواهد بود، ايـن مـعـنـاى مـلك حـقـيـقـى اسـت، و امـا آنـچـه كـه انـسـان مـلك خـود مـى پـنـدارد، مال و فرزندان و زخارف و زينت هاى زندگى دنيا و جاهى كه در ظرف اجتماع از آن خود مى داند، و رابطه اى ميان آنها و غير خود نمى بيند، هيچ يك از اينها ملك حقيقى آدمى نيست (چون قـوام هـسـتـيـش به هستى آدمى نيست، فرش مى سوزد صاحبش همچنان هست، صاحبش مى ميرد فـرش هـمـچنان هست )، بلكه ملكى است وهمى و اعتبارى (كه زندگى در اجتماع ناگزيرش كـرده چـنـيـن رابطه هايى را قائل شود) و اين ملك تا دم مرگ با آدمى هست، همين كه خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست ديگرى مى سپارد.

پس معناى آيه چنين شد كه : هيچ انسانى هيچ چيزى را به ملكيت واقعى مالك نيست، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود، مگر آن عملى را كه كرده و جـد و جـهـدى كـه نـمـوده، تـنـهـا آن را دار است، و اما آنچه ديگران كرده اند اثر خير يا شرش عايد انسان نمى شود.

ايـن كه در بالا گفتيم : (و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمى شود) براى اين بود كـه مسأله شـفـاعـت را اسـتـثـنـاء كـرده بـاشـيـم، هـر چـنـد كـه شـفـاعـت هـم بـاز اثـر اعـمـال خـود آدمـى اسـت، چـون شـفـاعـت از آن گـنـهـكـاران ايـن امـت اسـت كـه بـا سـعـى جـمـيـل خـود در حـظـيـره ايـمـان بـه خـدا و آيـاتـش وارد شـده انـد و اگـر مـومـن نـمـى شدند مـشـمـول شـفـاعـت نمى گشتند. و همچنين بهره مندى انسان بعد از مردنش از استغفار مؤمنين و اعـمـال صـالح و خـيـراتـى كـه بـرايـش مـى فـرسـتـنـد آن نـيـز مـربـوط بـه سـعـى جميل خود آدمى است، كه در زندگى داخل در زمره مؤمنين شد، و سياهى لشكر آنان گرديد، و ايـمـانـشـان را تأييد كـرد، و اثـرش ايـن شـد كـه هـر چـه عمل خير كردند، او نيز به قدر دخالتش ‍ سهيم گرديد.

و هـمـچـنـيـن كـسـانى كه در زندگى سنت حسنه اى باب مى كنند و مى روند. و مادامى كه در روى زمين اشخاص به آن سنت عمل مى كنند او نيز شريك است، كه فرمودند: (من سن سنه حـسـنـه فـله ثـوابـهـا و ثـواب مـن عـمـل بـهـاو مـن سـن سـنـة سـيـئه كـان له وزرهـا وزر مـن عمل بها الى يوم القيامه ).

بـراى ايـن كـه بـر حـسـب فـرض شخص باب كننده از همين جهت كه سنتى را باب كرده در عمل ديگران سهيم است، (چـون اگر او آن عمل را باب نمى كرد، ديگران هم آن را انجام نمى دادند، و يا كمتر انجام مـى دادنـد)، هـمچنان كه در تفسير آيه (و نكتب ما قدموا و اثارهم ) نيز گذشت، و همچنين در تـفـسـيـر آيه (و ليخش الذين لوتركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ) و در تفسير آيه (ليميز الله الخبيث من الطيب ) گفتار نافعى در اين مقام گذشت.

 

و ان سعيه سوف يرى

منظور از (سعى )، آن عملى است كه در انجامش جد و جهدى كرده، و منظور از (رؤ يت ) مـشـاهـده اسـت، و ظـرف ايـن مـشـاهـده روز قـيـامـت اسـت، بـه دليـل ايـن كه دنبالش مسأله جزا را ذكر فرموده، پس آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيـه (يـوم تـجـد كـل نـفس ما عملت من خير محضرا) و آيه شريفه (يومئذ يصدر الناس اشـتـاتـا ليـروا اعـمـالهـم فـمـن يـعـمـل مـثـقـال ذرة خـيـرا يـره و مـن يعمل مثقال ذرة شرا يره ) مى باشد.

و اگـر جـمله (سوف يرى ) را به صيغه مجهول آورده، خالى از اين اشاره نيست كه در قـيـامـت كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اعـمـالى بـه ايـشـان ارائه مـى شـود كـه خـودشـان آن عمل را انجام نداده اند.

 

ثم يجزيه الجزاء الاوفى

كـلمـه (وفـاء) بـه مـعـنـاى تمام است، چون هر چيزى كه تمام باشد وافى به تمامى صـفـات مـطـلوبـش هـسـت، و (جـزاء اوفـى ) به معناى جزاى اتم است، و ضمير در جمله (يـجـزيـه ) بـه سـعى كه همان عمل باشد بر مى گردد، و معنايش اين كه سپس انسان عملش - يعنى به عملش - جزا داده مى شود جزايى اتم.

مقصود از ايــنـكـه فرمود: (و ان الى ربك المنتهى) منتهى شدن خلقت و تدبير به خداى سبحان است

و ان الى ربك المنتهى

كلمه (منتهى ) مصدر ميمى و به معناى انتهاء است ، و در اين آيه مطلق آورده شده، در نـتـيجه مى فهماند مطلق انتهاء به سوى پروردگار تو است، پس آنچه موجود كه در عالم وجود است در هستى و در آثار هستيش به خداى سبحان منتهى مى گردد، البته به خود خـداونـد، حـال يا با وساطت چيزى و يا بدون واسطه، و نيز هيچ تدبير و نظامى كلى يا جـزيـى در عـالم جريان ندارد، مگر آنكه آن هم منتهى به خداى سبحان است، چون تدبيرى كـه بـيـن مـوجودات عالم است چيز ديگرى جز اين نيست كه بين آنها روابطى برقرار كرده كـه هـر مـوجودى به خاطر آن روابطى كه با ساير موجودات دارد سر پا ايستاده و هستيش حـفـظ شده، و معلوم است كه پديد آورنده روابط موجودات همان پديد آورنده خود موجودات اسـت، پـس يگانه كسى به طور اطلاق منتهاى تمامى موجودات عالم است تنها و تنها خداى سـبـحـان اسـت هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (اللّه خـالق كـل شـى ء و هـو على كل شى ء وكيل له مقاليد السموات و الارض ) و نيز فرموده : (الا له الخلق و الامر).

آيـه مـورد بـحـث از آنـجايى كه منتهاى هر چيزى را به طور مطلق خدا دانسته، و اين اطلاق شـامـل تـمـامـى تـدبـيـرهـا نـيـز مـى شـود نـاگـزيـر بـايـد گـفـت كـه آيـه شـريـفـه شامل دو انتها در هر چيز مى شود. يكى انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتى درباره خلقت هر چيز به عقب برگرديم به خداى تعالى منتهى مى شود و ديگرى از حيث معاد كه وقتى از طرف آينده پيش برويم خواهيم ديد تمامى موجودات دوباره به سوى او محشور مى شوند.

و از آنـچـه گـذشـت خـوانـنـده مـحـتـرم خـودش مـى تـوانـد بـه اشـكـال وجـوهـى كـه در تـفـسـير آيه آورده اند متوجه شود، مثلا يكى گفته مراد از اين آيه رجـوع خلق خداى سبحان است در روز قيامت. ديگرى گفته : معنايش اين است كه آخر امر به ثـواب و عـقـاب پـروردگـارت مـنـتهى مى شود سومى گفته : منتهاى مردم به سوى حساب پـروردگـار تـو است. و چهارمى گفته افكار بشر همه جا جولان مى كند و مى كند تا به خداى سبحان منتهى شود، آنجا ديگر از جولان باز مى ماند. ولى خواننده عزيز توجه دارد كـه هـر يـك ازايـن وجـوه، اطـلاق آيـه را بـه نـحـوى تـقـيـيـد كـرده، بـا ايـن كـه تـقـييد، دليل مقيد مى خواهد.

 

و انه هو اضحك و ابكى

ايـن آيـه و آيـات بـعـدش تـا دوازده آيـه، مـواردى از منتهى شدن خلقت و تدبير به خداى سبحان را بر مى شمارد و سـيـاق در هـمـه ايـن آيـات سـياق انحصار است، مى فهماند كه ربوبيت منحصر در خداى تـعـالى اسـت. و براى او شريكى در ربوبيت نيست، وانحصار منافات با وساطت اسباب طـبـيـعـى و يـا غـيـر طـبـيـعـى در آن امـور ندارد. مانند واسطه بودن مسرت و اندوه درونى و اعـضايى كه اين مسرت و اندوه را نشان مى دهد در تحقق خنده و گريه، و يا واسطه شدن اسباب طبيعى و غير طبيعى متناسب در احياء و اماته، و در خلقت نر و ماده، و پديد آمدن غنى و فقر، و يا نابود كردن امت هاى هالك، چون وقتى اين اسباب هم همه مسخر امر خدا باشند و هـيـچ اسـتـقـلالى از خـود نـداشته و از ما فوق خود منقطع نباشند، قهرا وجود آنها و آثار وجوديشان و آنچه كه بر آنها مترتب مى شود ملك خداى تعالى خواهد بود، و كسى و چيزى شريك خدا در اين ملك نيست.

مراد از ايــنـكـه فـرمـود خدا است كه خنداند و گرياند و توضيح عدم منافات بين آن و اسناد خنده و گريه به خود انسان و به اسباب خنده و گريه

پـس مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه خـداى تعالى تنها كسى است كه خنده را در شخص خندان و گـريـه را در شـخـص گـريـان ايجاد كرده، و كسى در آن شريك خدا نيست. و اين منافات نـدارد بـا ايـن كـه ما خنده و گريه را به خود انسان ها نسبت مى دهيم، براى اين كه نسبت خـنـده و گـريه و هر كار ديگر به اينكه قائم به انسان است ولى نسبت دادن آن به خداى تعالى به خاطر اين است كه خدا آن را ايجاد كرده، و بين اين دو نسبت فرق بسيار است.

و بـاز مـنـافـاتـى نـيست بين اراده الهى به خنده و گريه انسان، با اراده خود انسان به خـنـديـدن و گـريـسـتـن، و اراده الهـى بـاعـث نـمـى شـود كـه اراده خـود انـسـان بـاطـل شـود و شـخص خندان مجبور به خنده باشد، براى اين كه اراده الهى به مطلق خنده تـعـلق نـگـرفـتـه، كـه بـه هـر صـورت كـه بـوده بـاشد صورت بگيرد، بلكه تعلق گرفته است به خنده ارادى و به اختيار، خنده اى كه از اراده انسان و اختيارش سر مى زند، نـه هـر خـنـده و لو بـه اجـبـار، پـس اراده خـود انـسـان سـبـب خـنـديـدن او اسـت سببى كه در طول سببيت اراده خداى سبحان است، نه در عرض آن، تا تزاحم و منافاتى پيش آيد، و يا هـر دو دخـالت داشـتـه باشند و اشكال شود كه دو سبب چگونه يك مسبب را ايجاد كنند، و در نـتـيـجـه نـاگـزيـر شـويـم بـراى رفـع اشـكـال بـگـويـيـم : افعال اختيارى انسان هم مخلوق خداست، و خود انسان در آن دخالتى ندارد، همچنان كه جبرى مـذهـبـان گـفته اند، و يا به عكس بگوييم : مخلوق خود انسان است، و خداى تعالى در آنها هيچ دخالتى ندارد كه معتزلى مذهبان آن را مى گويند.

از آنچه گذشت فساد گفته هاى بعضى از مفسرين روشن مى شود گفته اند:

مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خـداى تـعـالى قوه خنده و گريه را در انسان خلق كرده. و يا بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند: معنايش اين است كه خداوند منشاء خنده و گريه يعنى مسرت و انـدوه را آفـريـده. و يا بعضى گفته اند: معناى آيه اين كه : خداوند زمين را با روياندن گياهان خندانده و آسمان را با باريدن گريانده.

و يـا بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : اهل بهشت را خندانده و اهل دوزخ را گريانده.

ذكر مصاديــق ديـگر از انتهاء خلقت و تدبير به خداوند: اماته، احياء، خلق زوجين و...

و انه هو امات و احيا

گـفـتـار در اين آيه كه موت و حيات را به خداى سبحان نسبت داده، با اين كه ارتباطى هم با اسباب طبيعى و غير طبيعى مانند ملائكه دارند، نظير همان گفتارى است كه درباره خنده و گريه گذرانديم، و همچنين عين اين بحث در آيات بعدى هم جريان پيدا مى كند.

 

و انه خلق الزوجين الذكر و الانثى من نطفه اذا تمنى

كـلمـه (نطفه ) به معناى آبى است در مرد و زن كه مبداء پيدايش فرزند است، و وقتى مى گوييم : (امنى الرجل ) معنايش اين است كه فلان مرد منى خود را ريخت.

بعضى گفته اند: معناى (تمنى ) اين است كه : (مقدر شده باشد). و جمله (الذكر و الانثى ) بيان كلمه (زوجين ) است.

بعضى هم گفته اند: اين كه در آيه مورد بحث مانند آيه قبلى نفرمود: (وانه هو) براى اين بود كه در مسأله خلقت زوجين، كسى تصور نمى كند منسوب غير خداى تعالى باشد.

 

و ان عليه النشاءة الاخرى

كلمه (نشاءه اخرى ) به معناى خلقت اخرى است كه همان خلقت دوم باشد، و ظرفش آخرت اسـت كـه دار جـزاء اسـت، و اگر فرمود پيش آوردن نشاءه عهده خداست، براى اين بود كه قضاى حتمى الهى بود، و نيز براى اين بود كه وعده اش را داده بود، و او خلف وعده نمى كند.

 

و انه هو اغنى و اقنى

يـعـنـى و او كـسـى اسـت كـه غـنـى و (قـنـيـه ) مـى دهـد، و قـنـيـه بـه مـعـنـاى اموال ماندنى از قبيل خانه و باغ و حيوان است، و بنابر اين، ذكر جمله (اقنى ) بعد از جـمـله (اغـنـى ) از بـاب ذكر خاص بعد از عام است، به خاطر نفاست و شرافتى كه در خاص است.

بعضى از مفسرين گفته اند: اغناء به معناى مالدار كردن، و اقناء به معناى راضى كردن از جهت مالدارى است.

بعضى ديگر گفته اند: معناى آيه اين است كه : خدا است كه بى نياز و فقير مى كند.

 

و انه هو رب الشعرى

گويا مراد از (شعرى ) ستاره شعراى يمانيه باشد كه يكى از ستارگان ثابت و پر نورى است كه در شرق آسمان به صورت جبارى آسمانى مى درخشد.

مـى گـويند: دو قبيله خزاعه و حمير اين ستاره را مى پرستيدند، و نيز يكى از كسانى كه آن را مى پرستيده، ابوكبشه يكى از اجداد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بوده، كـه البـتـه جـد مـادرى آن جـنـاب بـوده، و مـشـركـيـن مـنـاسـبـت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را پـسـر ابـوكـبـشه مى ناميدند، چون گفتيم ابوكبشه با پرستش شعرى راه خود را از قوم خود جدا كرده بود.

اشاره به اقوامى كه در گذشته دچار عذاب الهى شدند

و انه اهلك عادا الاولى

عـاد هـمان قوم هود پيغمبر است، و اگر آنان را (عاد اولى ) ناميده، براى اين بوده كه قوم عاد دو نسل بودند، نسل اول آنان قوم هود پيغمبر بودند (و هلاك شدند).

 

و ثمود فما ابقى

ثـمـود قـوم صـالح پـيـغـمـبـر اسـت، كـه خـداى تعالى كفار ايشان را تا آخرين نفر هلاكت رسانيد، همچنان كه در جاى ديگر درباره آنان فرمود: (و نجينا الذين امنوا و كانوا يتقون ).

 

و قوم نوح من قبل انهم كانوا هم اظلم و اطغى

اين جمله مانند جمله قبليش عطف است بر كلمه عادا، و اين كه در اين آيه به اصرار و تأكيد مى فرمايد: قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود - به طورى كه از سياق بر مى آيد - ظالم تـر و طـاغى تر بودند، براى اين است كه : قوم نوح دعوت آن جناب را نپذيرفتند، و از مـوعـظـه او پـنـد نـگـرفـتـنـد، و بـا ايـن كـه نـزديـك هـزار سال ايشان را دعوت مى كرد، به جز عده اى بسيار كم دعوتش را نپذيرفتند.

 

و الموتفكة اهوى فغشيها ما غشى

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـوتـفـكه عبارت است از قراء و آباديهاى قوم لوط كه اهل خود را ائتفاك كرد، يعنى زير و رو كرد.

و كلمه (اهواء) كه مصدر فعل (اهوى ) است به معناى اسقاط است.

و مـعـنـاى آيـه اين است كه : قراى قوم لوط (مؤ تفكه ) را به اين وسيله به زمين كوبيد و سـاقط كرد، كه سرزمينشان را زير و رو نموده دستخوش خسف نمود، (فغشيها ما غشى ) در نتيجه عذاب خدا شاملش شد و احاطه اش كرد، آن مقدار كه شاملش شد و احاطه اش كرد.

احـتـمـال هـم داده انـد كـه مـراد از (مؤ تفكة ) اعم از قراى قوم لوط و تمامى قريه هايى باشد كه سكنه آن ها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند، و خرابه هاى آن قريه ها و علامتهايى از آنها بجاى مانده.

 

فباى الاء ربك تتمارى

كـلمـه (آلاء) جمع (الى ) به معناى نعمت است و كلمه (تمارى ) به معناى تشكك و خـود را بـه طـور مـصـنـوعـى مـردد جـلوه دادن اسـت، و جـمـله مـتـفـرع بـر مـا قبل است كه افعالى را به خداى تعالى نسبت مى داد.

و مـعناى آن اين است كه : وقتى خداى تعالى همان كسى باشد كه اين نظام بديع را پديد آورده و اين عالم را ايجاد كرده، و تدبير نموده، در انسان ها خنده و گريه و مرگ و حيات و هلاكت قرار داده. ديگر به كداميك از نعمت هاى پروردگارت خود را مردد جلوه مى دهى، و در كدامش شك مى كنى ؟

و اگر مسأله هلاكت و گرياندن امت هاى طاغيه را هم نعمت خوانده، باكه على الظاهر اينها نـقمت و ناگوارى است، براى اين بوده كه هر چند براى طاغيان نقمت است ولى از آنجايى كـه در پـديـد آمـدن نـظـام اتـم و عمومى در عالم جريان دارد، نظامى كه امور را به سوى استكمال خلق و رجوع كل به سوى خدا راه مى اندازد، دخالت دارد، نعمت است.

و خـطـاب در آيـه بـه هـمـان كسى است كه اعراض كرد، و اندكى انفاق نموده سپس از ادامه انـفـاق خـوددارى نـمود، ممكن هم هست خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از بـاب پـسـرم بـه تـو مـى گـويـم هـمـسـايـه تـو بـشـنـو بـوده بـاشـد، و بـه هـر حال استفهام در اين جمله استفهام انكارى است.

 

هذا نذير من النذر الاولى

بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (نذير) هم مى تواند مصدر و به معناى انذار باشد و هـم وصف و به معناى انذار كننده باشد، و در هر دو معنا به صورت (نذر) - به دو ضـمـه - جـمـع بـسـتـه مـى شـود، و اشـاره بـا كـلمـه هـذا يـا بـه قـرآن اسـت و يـا بـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم).

قيامت نزديك شد... آيا باز هم مى خنديد و نمى گرييد؟

ازفت الازفة

يعنى قيامت نزديك شد، چون كلمه (آزفه ) يكى از اسماى قيامت است، همچنان كه در جاى ديگر آمده : (و انذرهم يوم الازفه ).

 

ليس لها من دون اللّه كاشفه

منظور از (كاشفه )، (نفس كاشفه ) است، يعنى غير خدا كسى نيست كه گرفتارى آن روز را بر دارد، چون مراد از كشف، ازاله شدايد و هراسها است.

پـس معنايش همانطور كه گفتيم اين است كه : هيچ كسى نيست كه بتواند شدايد و هراسهاى آن روز را بردارد، مگرخداى سبحان بردارد.

 

ا فمن هذا الحديث تعجبون و تضحكون و لا تبكون و انتم سامدون

اشاره با كلمه (هذا) به بيان گذشته است، و كلمه (سمود) كه مصدر سامدون است بـه مـعـنـاى لهـو است، و آيه شريفه متفرع بر بيان گذشته، و استفهام در آن توبيخى است.

و مـعـنايش اين است كه : وقتى خداى تعالى پروردگار شما است كه همه امور به او منتهى مـى شود، و آوردن نشاءه ديگر به عهده او است، و آمدن آن نشاءه نزديك تر هست و بغير از خـدا كسى نيست كه عذاب و گرفتاريهايش را از شما بر طرف سازد، آ يا با چنين وضعى كـه داريـد هنوز مى خنديد، و از كوتاهى هايى كه نسبت به خداى تعالى كرده و خود را در معرض شقاوت دائمى قرار داديد نمى گرييد؟ آيا از اين بيانات كه شما را به نجات مى خواند تعجب و انكار مى كنيد؟ و از در استهزا به آن مى خنديد و گريه نمى كنيد؟

 

فاسجد والله و اعبدوا

ايـن جـمـله نيز نتيجه اى است كه از بيان سابق گرفته شده، و معنايش اين است كه وقتى بـرايـتان معلوم شد كه در چنين مخاطره اى قرار داريد، پس بايد كه براى او سجده نموده تـنـهـا او را بـپـرستيد، تا مخاطره مذكور را كه غير از خدا برطرف كننده اى ندارد از شما برطرف سازد.

بحث روايتى

چند روايت راجع به شأن نزول آيات : (افرايت الذى تولى...)

در كـشـاف در ذيـل آيـه (افـرايـت الذى تـولى...) روايـت كـرده كـه عـثـمـان مال خود را در راه خير انفاق مى كرد، عبداللّه بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعيش به او گفت : اينطور كه تو گرفته اى بيم آن هست كه مالى برايت نماند. عثمان گفت : من خطايا و گـنـاهـانـى دارم، مـى خـواهم با اين عمل خود رضاى خدا را جلب كنم، اميد عفو او را دارم. عبداللّه گفت : تو اين ماده شتر خود و بارش را به من بده، من همه گناهانت را به عهده مى گيرم، عثمان هم همين كار را كرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت، و از آن پس ديگر در راه خـيـر چـيـزى نـداد، بـديـن مـنـاسـبـت بـود كـه آيـه مـورد بـحـث نـازل شـد. و مـعـنـاى جمله (تولى ) اين است كه در روز احد مركز را ترك كرد. بعد از آنـكـه آيـات نـازل شـد، عـثـمـان بـهـتـر و بـيـشـتـر بـه عمل خير خود برگشت.

مؤلف: صـاحـب مجمع البيان اين قصه را نقل كرده و روايت آن را به ابن عباس و سدى و كـلبـى و جـمـاعتى از مفسرين نسبت داده، ولى در اين جمله (تولى ) مربوط به جنگ احد باشد، با اين كه اين سوره در مكّه نازل شده جاى خدشه و نظر است.

و در الدر المـنثور است كه فاريابى، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر و ابن ابى حاتم از مـجـاهـد روايـت كـرده انـد كـه در تفسير آيه (افرايت الذى تولى ) گفته : اين آيات راجع به وليد بن مغيره است كه نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و ابوبكر مى آمد و به گفتگوى آن دو گوش مى داد، و منظور از اعطاء همين گوش دادن است، و منظور از جـمـله (واكـدى ) ايـن اسـت كـه وليـد ايـن عـطـاى خـود را تـرك كـرد، آن وقـت اين جمله نازل شد: (اعنده علم الغيب ) مى گويد: منظور از غيب، قرآن است، آيا در آن باطلى ديده، و در اثر آمد و شدش به حضور پيامبر و ابوبكر چنين ديدى پيدا كرده ؟.

مؤلف: خـوانـنده عزيز توجه دارد كه ظاهر آيات مورد بحث به هيچ وجه با آنچه در اين روايـت آمـده تـطـبـيـق نـمـى كـنـد، و ايـن هـم روايـت شـده كـه آيـات دربـاره عـاص بـن وائل، و در روايـتـى ديـگـر دربـاره مـردى كـه نـامـش را نـبـرده نازل شده است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيل جمله (و ابراهيم الذى وفى ) مى گويد امام فرموده : يعنى ابراهيم به تمامى اوامر و نواهى خدا و حتى به ذبح پسرش وفا كرد و به طور كامل اطاعت نمود.

چند روايت راجع به بهره مند شدن از اعمال ديگران

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از اسـحـاق بن عمار از امام ابوابراهيم موسى بن جعفر (عليه السلام) روايـت كـرده كـه گـفت : از آن جناب از شخصى پرسيدم كه حج و عمره اش را يا بـعـضـى از طـوافهايش را به نيت بعضى از افراد خاندانش انجام مى دهد، در حالى كه آن فرد از او غايب است و در شهرى ديگر قرار دارد، مى گويد: اين را هم پرسيدم كه : در اين فـرض آيـا از ثـواب عـمـل خـودش چـيـزى كـم مـى شـود يـا نـه ؟ فـرمـود: ايـن عمل هم به حساب خود او نوشته مى شود و هم به حساب آن فرد، علاوه بر اين ثوابى هم به عنوان صله رحم به او مى دهند. پرسيدم : در صورتى كه آن فرد از دنيا رفته بود، آيـا ايـن ثـواب بـه حـسـاب او مـلحـق مـى شـود؟ فـرمـود: آرى حـتـى اگـر مـشـمـول غـضـب خـدا بـاشـد بـه خـاطـر ايـن عـمـلى كـه تـو بـه نـيـت وى انـجـام داده اى مـشـمـول مـغـفـرت خـدا مـى گـردد، و اگـر در مـضـيـقـه بـاشـد بـه خـاطـر ايـن عـمـل گـشـايـش مـيـيـابـد، پـرسيدم : آيا آن فرد در آنجايى كه هست متوجه مى شود كه اين ثوابى كه به نامه عمل او ملحق شد از ناحيه چه كسى است ؟ فرمود: آرى. پرسيدم : اگر آن فـرد نـاصـبـى يـعـنـى دشـمـن عـلى (عليه السلام) بـاشـد ايـن عمل سودى به حالش دارد يا خير؟ فرمود: بلى، باعث تخفيف او مى شود.

مؤلف: مـورد روايـت هديه دادن ثواب عمل است، نه عملى كه به نيابت از طرف ميت انجام مى شود.

و در همان كتاب به سند خود از عبداللّه بن سنان از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: خـداى عـزوجـل بـه آن فـرشـته اى كه مؤ كل بر هر مؤمن است دستور مى دهد اگر آن مؤمن مريض شـود آنـچـه در حـال سـلامـتـى انـجـام مـى داد و فـعـلا بـه خـاطـر بـيـمـارى از آن عـمـل خـيـر بـازمـانـده بـرايش بنويس، براى اين كه اين منم كه او را در پناه و وثاق خود قرار داده ام.

و در خـصـال از امـام صـادق (عليه السلام) روايـت آورده كه فرمود: انسان بعد از مردنش ديـگـر هـيچ اجر و ثوابى دنبالش نمى آيد، مگر از چند راه : يكى كه در زندگيش صدقه اى پايدار تاسيس كرده باشد كه تا روز قيامت ثواب آن عايد وى مى شود. دوم صدقه اى كه به صورت وقفت در آورده باشد ديگر ورثه اش آن را به ارث نبرند.

سـوم سـنـت هـدايـتـى كـه بـاب كـرده بـاشـد و بـعـد از مـرگـش مـردم بـه آن سـنـت عـمـل كـنـنـد و راه درسـت را بروند. و چهارم فرزند صالحى كه بعد از مردن خود او براى پدر استغفار كند.

مؤلف: ايـن سه روايت - كه البته در اين معنا روايات بسيار زياد ديگرى نيز از ائمه اهـل بيت (عليهم السلم) هست - در حقيقت، سعى در آيه شريفه (و ان ليس للانسان الا ما سعى ) را توسعه مى دهد، كه قبلا هم به آن اشاره كرديم.

رواياتى درباره انديشه كردن درباره خدا، درذيل آيه : (و ان الى ربك المنتهى)

و در اصـول كـافـى بـه سـنـد خـود از سـليـمان بن خالد روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فرمود: خداى تعالى مى فرمايد: (و ان الى ربك المنتهى )، پس بايد از ايـن كـلام ايـن نـتـيـجه را هم گرفت كه وقتى رشته بگومگوها خداى تعالى كشيده شد، ديگر بايد دم فرو بست، و در آن وادى قدم نگذاشت.

مؤلف: ايـن اسـتفاده اى كه امام از آيه مذكور كرده، در حقيقت توسعه اى است كه در معناى انتهاء داده است.

و نـيـز در هـمـان كـتاب به سند خود از ابى عبيده حذاء روايت كرده كه گفت : امام ابو جعفر (عليه السلام) به من فرمود: اى زياد زنهار از خصومتها بپرهيز، كه خصومت آدمى را به مرض شك مبتلا مى كند، و عمل انسان را حبط و بى اثر مى سازد، و صاحبش را هلاك مى كند، و اى بسا يك كلمه از زبان او در آيد، كه به جرم آن ديگر آمرزيده نشود، آرى در گذشته نيز مردمى بودند كه علم آن وظايفى كه داشتند رها كردند، و به طلب علمى برخاستند كه ربـطـى بـه وظـائفـشـان نـداشـت، و در نـتيجه بگومگوهايشان به خدا منتهى شد، و در آن مسأله دچار حيرت شدند، به طورى كه اگر يكى از آنها را از جلو صدا مى زدند او به عـقـب سـر خـود بـر مـى گـشت كه ببيند كيست صدايش مى زند، و يا از عقب سر صدايش مى زدنـد، او بـه شـخـصـى كـه پـيـش رويش بود پاسخ مى داد، و نيز مى گويد: در روايتى ديـگـر فـرمـود: در زمين سرگردان شدند و در الدر المنثور است كه : ابوالشيخ از ابوذر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: در خلقت (كه آثار صنع خدا است هر چه مى خواهيد) تفكر بكنيد، ولى در خود خدا تفكر مكنيد، هلاك مى شويد.

مؤلف: و در نـهـى از تـفـكر در خداى تعالى روايات بسيارى ديگر هست كه هم در جوامع حديث شيعه آمده و هم در جوامع حديث اهل سنت، و البته بايد دانست كه اين نهى ارشادى است، و مـتـوجـه خـصـوص كـسـانـى اسـت كـه راه ورود بـه مـسـائل عـقـلى و عـمـيـق را بـلد نـيـسـتـنـد و استعداد آن را ندارند، در نتيجه فرو رفتن در آن مسائل در حقيقت، خويشتن را در معرض هلاكت افكندن است، آن هم هلاكت دائم.

چند روايــت در ذيـل آيـات : (و انـه هـو اضـحك و ابكى)، (و انه هو اغنى واقنى ) و...

و در تـفـسـير قمى در ذيل آيه (و انه هو اضحك و ابكى ) مى گويد: امام فرمود: يعنى آسمان را با باريدن به گريه واداشته و زمين را با شكفتن به خنده در آورده است.

مؤلف: اين طرز استفاده كردن از آيه توسعه دادن در معناى گرياندن و خنداندن است.

و در معانى الاخبار به سند خود از سكونى از جعفر بن محمد از پدران بزرگوارش (عليه السلام) روايت آورده كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در معناى آيه (و انه هو اغنى و اقنى ) فـرمود: يعنى هر انسانى را در خود اغناء و بى نياز كرد و او را به كسبى كه در دست دارد اقـنـاء و راضـى ساخت، به طورى كه به كسب و كارش هر قدر هم پست باشد علاقه مند است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (و انـه هـو رب الشـعـرى ) از امـام نـقـل كـرده فـرمـوده : مـنـظـور از شعرى ستاره اى است كه قريش و قومى از عرب آن را مى پرستيدند، ستاره اى است كه در آخر شب طلوع مى كند.

مؤلف: اين كه فرمود: در آخر شب طلوع مى كند تعريف آن ستاره از نظر زمان صدور اين حـديـث اسـت كـه لابـد در تـابـسـتـان بـوده و گـرنـه ايـن سـتـاره در تـمـامـى سال و در تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز در جاى خود قرار دارد.

و نيز در آن كتاب در ذيل آيه (ازفت الازفه ) فرموده : يعنى قيامت نزديك شد.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (افمن هذا الحديث تعجبون ) مى گويد: منظور از اين حديث همان خبرهايى است كه قبلا داده بود.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـردويـه از ابـن عـبـاس روايـت كرده كه گفت : وقتى آيه شـريـفـه (افـمـن هـذا الحـديـث تـعـجـبـون و تـضـحـكـون و لا تـبـكـون ) نازل شد، ديگر كسى آن جناب را خندان نديد تا از دنيا رفت.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved