بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

سوره طور مكى است و چهل و نه آيه دارد

سوره طور، آيات 1 تا 10

 بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 و الطـّور (1)

 و كـتاب مسطور (2)

 فى رقّ منشور (3)

 والبيت المعمور (4)

 والسّقف المرفوع (5)

 والبحر المسجور (6)

 انّ عذاب ربّك لواقع (7)

 ما له من دافـع (8)

 يـوم تـمـور السـّمـاء مـورا (9)

 و تـسـيـر الجبال سيرا (10)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. سوگند به كوه طور (1).

و كتاب نوشته شده (اى كه در اين كوه نازل شد) (2).

كتابى كه در اوراق است نساخ و منتشر مى شود (3).

و سوگند به خانه اى (كه همواره ) آباد است (4).

و سوگند به (آسمان كه ) سقف بلند است (5).

و به دريايى كه مالامال از آتش افروخته است (6).

كه محققا عذاب پروردگارت واقع خواهد شد (7).

و هيچ چيز جلوگيرش نمى تواند باشد (8).

اين عذاب در) روزى واقع مى شود كه آسمان (چون دود) به حركت در مى آيد (9).

و كوهها در اثر زلزله هاى شديد به راه خواهند افتاد (10)

اشاره به مفاد كلى سوره مباركه طور و بيان مقصود از (طور)

بيان آيات

غـرض ايـن سـوره تـهـديد و انذار كسانى است كه هر آيتى را تكذيب نموده و همواره با حق عـنـاد مـى ورزنـد. مـى خواهد اينگونه كفار را به عذابى كه براى روز قيامتشان آماده كرده بـيم دهد و به همين منظور با سوگندهايى غليظ، از وقوع چنين عذابى و تحقق آن در قيامت خـبر مى دهد و مى فرمايد: عذاب آن روز، ايشان را رها نخواهد كرد تا بر آنان واقع شود، و هيچ گريزى از آن ندارند.

سـپـس پـاره اى از صـفات آن عذاب و آن ويل را كه عذابى است عمومى و جدا ناشدنى بيان مى كند، و در مقابل، قسمتى از نعمتهاى اهل نعيم آن روز را كه همان متقين هستند شرح مى دهد، هـمـانـهـايـى كـه در دنـيا در ميان اهل خود به شفقت رفتار مى كردند، و خدا را به ايمان مى خواندند، و به يكتايى مى ستودند.

و آنـگـاه شـروع مـى كـنـد بـه تـوبـيـخ مـكـذبـيـن، كـه نـسـبـتـهـاى نـاروايـى بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم) و بـه قـرآن و ديـن حـقـى كـه بـر آن جـنـاب نازل شده مى دادند.

و در پـايـان، سـوره را بـا تـكـرار هـمـان تـهـديـدهـا خـتـم نـمـوده، رسـول گـرامـى خود را دستور مى دهد به اين كه پروردگار خود را تسبيح گويد. و اين سوره شهادت سياق آياتش، در مكّه نازل شده است.

 

و الطور

بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: (طور) به معناى مطلق كوه است، و هر كوهى را طور مى گويند، و ليكن است عمالش در آن كوهى كه موسى (عليه السلام) با خداى تعالى سخن گفت غلبه يافته، و در آيه مورد بحث هم مناسبتر آن است كه همان كوه منظور باشد، چون سـوگـنـد هـمواره به چيزى مى خورند نوعى قداست داشته باشد، و از ميان كوهها اين كوه اسـت خداى تعالى مقدسش دانسته، و پر بركتش ساخته است، همچنان كه در آيه (و طور سينين ) نيز به آن سوگند ياد كرده و در آيه (و ناديناه من جانب الطّور الايمن ) از آن نام برده،

و در آيـه (فـاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى ) آن را وادى مقدس خوانده، و در آيه نـودى مـن شـاطـى ء الواد الايـمـن فـى البقعة المباركة من الشجرة ) آن را بقعه اى مبارك دانسته كه در كرانه دست راست وادى، قرار دارد.

بعضى هم گفته اند: (مراد مطلق كوهها است و خدا به همه كوهها سوگند ياد كرده از اين جـهـت كـه در كـوهـهـا انـواع نـعـمـتـهـا را قـرار داده و دربـاره آنـهـا فـرمـوده : (و جـعـل فـيـها رواسى من فوقها و بارك فيها - خداوند در زمين و بر بالاى آن كوههايى پا بر جا قرار داده و بركتها در آن نهاده.)

اقـوال مـخـتـلف در مـعـنـاى (رق) و مـراد از كـتـابـى كه مسطور و در رقى منشور است

و كتاب مسطور فى رقّ منشور

بـعـضـى گـفـتـه انـد: كلمه (رقّ) به معناى مطلق چيزهايى است كه در آن چيزى نوشته شود، مانند كاغذ.

بعضى ديگر گفته اند: به معناى ورق است.

و بـعـضـى گـفـتـه اند: به معناى خصوص ورقهايى است كه از پوست حيوانات درست مى كردند.

و كلمه نشر كه مصدر كلمه (منشور) است به معناى گستردن و متفرق كردن است.

و مراد از (كتابى كه مسطور و در رقى منشور است ) به گفته بعضى لوح محفوظ است كه خدا تمامى حوادث عالم را آنچه بوده و هست و خواهد بود در آن نوشته، و ملائكه آسمان، آن را مى خوانند (و اجراء مى كنند).

بعضى هم گفته اند: مراد از آن قرآن كريم است كه خدا آن را در لوح محفوظ نوشته.

و بـعـضـى گفته اند: تورات است كه در سابق در كاغذهاى پوستى نوشته مى شد، و هر وقت مى خواست ند آن را بخوانند لوله كاغذ را باز مى كردند و مى خواندند.

و بـه نـظـر مـا مـنـاسـب تـر بـا آيـه قـبـلى آن اسـت كـه بـگـويـيـم : مـنـظـور از آن هـمـان قول اخير است.

مقصود از بيت معمور و بحر مسجور

و البيت المعمور

بـعـضـى گـفـته اند: مراد از (بيت معمور) كعبه مشرفه است، چون كعبه اولين خانه اى بـود كـه بـراى عـبادت مردم بنا شد، و همواره از اولين روز بنايش تا كنون آباد و معمور بـوده اسـت، هـمـچـنـان كـه قـرآن كـريـم دربـاره اش مـى فـرمـايـد: (انـّ اوّل بيت وضع للنّاس للّذى ببكة مباركا و هدى للعالمين ).

ولى، در روايات وارده، آمده كه (بيت معمور) خانه اى است در آسمان، برابر كعبه كه محل زيارت ملائكه است.

و اگـر كـلمـه (كتاب ) در اين آيه نكره و بدون الف و لام آمده براى اين است كه اشاره كـنـد بـه اين كه چنين كتابى بى نياز از تعريف است ، و اين قسم نكره آوردن، خود نوعى تعريف و مستلزم آن است.

 

و السقف المرفوع

منظور از (سقف بر افراشته )، آسمان است.

 

و البحر المسجور

راغـب در مـفـردات مى گويد: كلمه (سجر) كه مسجور از آن گرفته شده معناى شعله ور كردن و تيز كردن آتش است.

ولى صـاحب مجمع البيان گفته : (مسجور به معناى مملو است، مثلا وقتى گفته مى شود: (سجرت التنور)، معنايش اين است كه من تنور را پر از آتش كردم ).

و آيـه شـريـفـه بـه هـر دو مـعـنـا تـفـسـيـر شـده، مـؤ يـد مـعـنـاى اول آيـه (و اذا البـحـار سـجـرت ) اسـت، و در حديث آمده كه در روز قيامت درياها آتشى افروخته مى شوند.

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از (بـحـر مسجور) دريايى است كه آبش خشك شده و در بسترش آتش افروخته مى شود.

 

ان عذاب ربّك لواقع ما له من دافع

اين آيه، جواب سوگند سابق است، و مراد از عذابى كه از واقع شدنش خبر مى دهد عذاب روز قـيـامـت است، همان عذابى كه كفار تكذيب كننده آيات خداى را، به آن تهديد مى كرد، هـمـچـنـان كه آيه بعدى هم به آن اشاره مى كند و مى فرمايد: روزى كه آسمان به سرعت بـه حـركت در مى آيد، و جمله (ما له من دافع ) دلالت دارد بر اين كه اين عذاب از امورى است كه قضايش رانده شده و گريزى از وقوعش نيست، همچنان كه در جاى ديگر، همين معنا آمده مى فرمايد: (و ان الساعة اتية لا ريب فيها و انّ اللّه يبعث من فى القبور).

(عذاب ربّك ) - اگر عذاب را به رب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نسبت داده و فرموده است (عذاب پروردگارت )، با اين مى توانست بفرمايد: (عذاب اللّه - عـذاب خـدا) بـراى اسـت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) را عليه آنهايى كه دعوتش را تكذيب كردند تأييد نمايد و آن جناب را دلگرم كند كه پروردگارش در چنين روزى خـوارش نـمـى سـازد، و بـى ياورش نمى گذارد. همچنان كه همين مضمون را در جاى ديگر آورده مى فرمايد: (يوم لا يخزى اللّه النبى و الذين امنوا معه ).

 

يوم تمور السماء مورا و تسير الجبال سيرا

كـلمه (يوم ) ظرف است براى جمله (ان عذاب ربك لواقع )، مى فرمايد عذاب مذكور در چنين روزى و در چنين ظرفى محقق مى شود.

معناى جمله (تمور السماء...) در وصف روز قيامت

و كـلمـه (مـور) - بـه طـورى كـه در مجمع البيان آمده - به معناى تردد و آمد و رفت چيزى چون دود است، همچنان كه دود در فضا مى پيچد و آمد و شد مى كند تا از بين برود.

راغب هم قريب به اين معنى را بيان كرده و گفته : (به معناى جريان سريع است ).

به هر حال در اين آيه شريفه، اشاره اى است به درهم پيچيده شدن عالم آسمان ها كه در آيـه شـريـفـه (اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت ) و آيه شريفه (يوم نطوى السماء كطى السجل للكتب ) و آيه (و السموات مطويات بيمينه ) نيز آمده.

هـمـچـنـان كـه جـمـله (و تـسـيـر الجـبـال سـيـرا) اشـاره اسـت بـه آن زلزله عـظـيـمى كه قـبـل از قـيـام قـيـامـت در زمـين رخ مى دهد، و قرآن كريم در چند جا از آن ياد كرده، مانند آيه شـريـفـه (اذا رجـت الارض رجـا و بـسـت الجـبال بسا فكانت هباء منبثا) و آيه (و سيرت الجبال فكانت سرابا).

بحث روايتى

(روايـاتـى دربـاره مـراد از طـور، بيت معمور و.... كـه بـد انـهـا قـسم ياد شده است)

در تـفـسـيـر قـمـى در ذيل آيه (و الطور و كتاب مسطور) مى گويد: طور كوهى است در طـور سـيناء. (و به گفته وى معلوم مى شود در سيناء سر زمينى است به نام طور كه كوه طور در آن واقع شده ).

و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل آيـه (و البـيـت المـعـمـور) بـه نـقـل از ابـن عـبـاس و مـجـاهـد مـى گويد: بيت معمور خانه اى است در آسمان چهارم، و درست مقابل كعبه، و از بس ملائكه براى عبادت در آن آمد و شد دارند هميشه معمور و آباد است. و از امـيـرالمؤمنـيـن (عليه السلام) هـم روايت شده فرموده : در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مى شوند، و چون بر مى گردند ديگر تا ابد آنجا را زيارت نمى كنند.

مؤلف: ايـن مـطلب را كه بيت معمور خانه اى است در آسمان كه ملائكه پيرامون آن طواف مـى كـنـنـد، در روايـات شـيـعـه و سـنـى هـر دو آمـده، امـاروايـات در تـعـيـيـن مـحـل خـانـه مـذكـور اخـتـلاف دارند، در بيشتر آنها آمده كه در آسمان چهارم واقع است. و در بعضى آمده كه در آسمان اول است.

و بعضى ديگر محل آن را آسمان هفتم دانسته.

و نـيـز صـاحـب مـجـمـع البـيـان از عـلى (عليه السلام) نـقـل كـرده كـه در تـفـسير آيه (والسقف المرفوع ) فرموده : سقف مرفوع، همان آسمان است.

و در تفسير قمى از امام (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، درياها است، كه در روز قيامت افروخته مى شود.

و در مـجـمـع البـيـان در مـعـنـاى بـحـر مـسـجـور گـفـتـه : يـعـنـى دريـايـى مـمـلو - نـقـل از قـتـاده. و بـعـضـى گـفـتـه انـد: يـعـنـى افـروخـتـه و سـرخ شـده مـانـند تنور - نـقـل از مجاهد و ضحاك واخفش و ابن زيد. بعضى هم گفته اند: درياها در روز قيامت آتش مى شود و چون آهن سرخ مى گردد، آنگاه همه را به هم راه داده و به آتش دوزخ راه مى دهند.

سوره طور، آیات 11 تا 28

 فـويـل يـومـئذ للمـكـذّبـين (11)

 الذين هم فى خوض يلعبون (12)

 يوم يدعون الى نار جهنم دعا (13)

 هذه النّار الّتى كنتم بها تكذبون (14)

 افسحر هذا ام انتم لا تبصرون (15)

 اصـلوهـا فاصبروا اولا تصبروا سواء عليكم انّما تجزون ما كنتم تعملون (16)

 ان المتّقين فـى جـنـت و نـعـيـم (17)

 فـكـهين بما اتئهم ربهم و وقيهم ربهم عذاب الجحيم (18)

 كلوا و اشـربـوا هـنيئا بما كنتم تعملون (19)

 متكئين على سرر مصفوفة و زوجناهم بحور عين (20)

 والذيـن آمـنـوا و اتـبـعـتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء كـل امـرى بـمـا كـسـب رهـيـن (21)

 و امددناهم بفاكهة و لحم مما يشتهون (22)

 يتنازعون فيها كـاسـا لا لغـوفـيـهـا و لا تـاثـيـم (23)

 و يـطـوف عليهم غلمان لهم كانهم لولو مكنون (24)

 و اقـبـل بـعـضـهـم عـلى بـعـض يـتـسـاءلون (25)

 قـالوا انـا كـنـا قـبـل فـى اهـلنـا مـشـفـقـيـن (26)

 فـمـنّ اللّه عـليـنـا ووقـيـنـا عـذاب السـمـوم (27)

 انا كنّا من قبل ندعوه انه هو البر الرحيم (28)

ترجمه آيات

پس در آن روز واى به حال تكذيب كنندگان (11).

كه هر آيتى روشن را بازيچه و مورد بگو قرار مى دهند (12)

روزى كه آنان به شدتى وصف ناپذير، به سوى جهنم رانده مى شوند (13).

و بـه ايـشان گفته مى شود اين همان آتشى است كه در دنيا همواره آن را تكذيب مى كرديد (14).

حـال آيا باز هم اين آتش سحر است ؟ (همچنان كه در دنيا سحرش مى خوامدند) يا امرى است ديدنى ولى شما بينايى نداريد؟ (15).

بچشيد سوزش آن را چه صبر بكنيد و چه نكنيد برايتان يكسان است، چون جزايى كه به شما داده مى شود همان اعمالى است كه مى كرديد (16).

به درستى كه مردم با تقوا در بهشت ها و در نعيمند (17).

در حـالى كـه بـا يـكـديـگـر درباره آنچه پروردگارشان به آنان داده گفتگو مى كنند و لذت مى برند، و پروردگارشان از عذاب دوزخ محفوظشان داشت (18).

و بـه ايـشـان گـفـتـه مـى شـود بـخـوريـد و بـنـوشـيـد، گـوارايـتـان بـاد بـه خـاطر آن اعمال خيرى كه مى كرديد (19).

بهشتيان در حالى مى خورند و مى نوشند كه بر كرسى هاى بهم پيوسته تكيه داده اند، و ما ايشان را با حورالعين تزويج كرده ايم (20).

و كسانى كه ايمان آوردند و ذريه شأن هم با ايمان خود - هر چند ضعيف از ايمان پدران شأن بـاشـد - ملحق به ايشان شدند، ما نيز ذريه شأن را ايشان ملحق نموده، چيزى از پاداش آنان كم نمى كنيم، براى اين كه هر كس در گرو عملى است كه كرده (21).

در بـهـشـت آنـچـه از مـيـوه و گـوشـت كه هوس كنند پى در پى در اختيارشان قرار مى دهيم (22).

قدح شراب در بينشان دست به دست مى گردد، شرابى كه نه مانند شراب دنيا لغوى در آن است و نه گناه (23).

و غـلامـان بـهـشـتـى كـه در حـسـن و صـفـا چـون لولو دست نخورده اند پيرامون ايشان و در خدمتگزاريشان آمد و شد دارند (24).

و بهشتيان به يكديگر روى آورده احوال هم را مى پرسند (25).

مـى گويند: ما قبل از اين كه در دنيا بوديم نسبت به خويشاوندان خود خيرخواه بوديم، و از خطر هلاكت زنهارشان مى داديم (26).

(و بـه خـاطـر هـمـيـن خـيرخواهى) خداى تعالى بر ما منت نهاد، و از عذاب درون سوز جهنم، حفظمان فرمود (27).

آرى روش مـا قـبـل از ايـن چـنـيـن بـود كـه هـمواره او را مى خوانديم، چون مى دانستيم كه او نيكوكار مهربان است (28).

بيان آيات

ايـن آيـات نشانه كسانى را كه اين عذاب بر سرشان مى آيد بيان مى كند، عذابى كه در آن و در وقـوعش هيچ شكى نمى توان كرد، و حال آن اشخاص را در آن روز بيان مى كند، و غرض اصلى اين سوره همين است - همچنان كه قبلا هم خاطر نشان كرديم - اما اين كه در ايـن مـيـان نـامـى هـم از مـتـقـيـن مـى بـرد و شـرح حـالى از آنـان بـيـان مـى كـنـد از بـاب تطفل است، و مى خواهد انذار و تهديد كفار را تأكيد كند.

 

فويل يومئذ للمكذّبين

ايـن جـمـله تـفـريع و نتيجه گيرى از آيات قبل است كه از وقوع حتمى عذاب قيامت سخن مى گفت، مى فرمايد: وقتى مطلب از اين قرار بود، و هيچ مفرى از وقوع عذاب نبود، پس واى بـه حـال كـسـى كـه ايـن عـذاب بـرسـرش آيـد مـسـلم آنـهـا دروغـگـويـانـنـد يعنى واى به حـال كـسـى كـه آيات خداى را تكذيب مى كند، كه قدر متيقن از جهنميان، همين ها هستند. پس، ايـن جـمـله بـه دلالت التـزامـى دلالت دارد بـر اين كه معذب هاى روز قيامت مكذبين در دنيا هـسـتـنـد، و بـه دلالت مـطـابـقـى دلالت دارد بـر ايـن كـه حـال آن روزشـان وا ويـلاسـت. (بـه عـبـارت سـاده تـر ايـن كه آيه شريفه صريحا نمى فـرمـايـد مـكـذبـيـن داخـل آتش مى شوند، ليكن چيزى درباره آنان مى گويد كه لازمه اش ‍ دخـول در آتـش اسـت، و آن ايـن اسـت كـه واى بـه حال مكذبين ).

ممكن هم هست تقدير كلام را اينطور بگيريم كه وقتى مسلم شد كه عذاب واقع شدنى است، و مـسـلم نـخـسـت شامل حال مكذبين مى شود، چون آنها هستند كه به خدا كفر مى ورزند و روز قيامت را تكذيب مى كنند، پس واى به حال ايشان از آن روز، در نتيجه جمله اى كه دلالت مى كـنـد بر عذاب مكذبين جمله (عذاب ربك ) است، براى اينكه عذاب خدا كسى را مى گيرد كه خدا او را دعوت كند، و او اجابت ننمايد و دعوتش را تكذيب كند.

 

الذين هم فى خوض يلعبون

كلمه (خوض ) به معناى دخول در سخن باطل است. راغب مى گويد: خوض عبارت است از ورود در آب و عـبـور كـردن در آن، ولى بـه طـور اسـتـعـاره در ورود در امـور و كـارهـا نيز استعمال مى شود،

و بيشتر مواردى كه در قرآن استعمال شده در مورد امورى است كه شروع در آن مذموم است. و اگـر كـلمـه مـذكـور را در آيـه شـريفه بدون الف و لام و با تنوين تنكير (خوض ) آورده، بـراى ايـن اسـت كـه بـفـهـمـانـد ايـن كـلمـه صـفـتـى دارد كه حذف شده و تقدير آن (خوضى عجيب ) است.

و از آنـجايى كه اشتغال به سخن باطل نتيجه حق نمى دهد،و به جز نتايج خيالى كه قوه و هـم آن را بـراى خـوض كننده زينت مى دهد و مى آرايد فايده اى ندارد. لذا چنين خوضى را لعـب و بـازيـچـه خـوانـد، چـون عـمـلى بازيچه باشد آن عملى است كه غير از آثار خيالى اثرى ندارد.

و مـعناى جمله اين است كه : (آنهايى كه به طور مستمر در خوضى عجيب بازى مى كنند، و سـرگـرم مـجـادله در آيـات خـدا و انـكـار آن و اسـتـهـزاى بـه آن هـسـتـنـد، ويل بر آنان باد).

 

يوم يدعون الى نار جهنم دعا

كلمه (دع ) - با تشديد عين - به معناى دفع و پرت كردن به شدت است، و ظاهرا كلمه (يوم ) بيان باشد براى كلمه (يومئذ).

 

هذه النّار الّتى كنتم بها تكذبون

يـعـنـى بـه ايـشـان گـفـته مى شود: اين همان آتشى است كه به آن تكذيب مى كرديد، كه البـتـه مـنـظـور از تـكـذيـب آتـش، تـكـذيـب خـبـرهـايـى اسـت كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) بـه وحـى الهـى از وجود آن خبر مى داده و مى فرموده : به زودى مجرمين با آن آتش معذب مى شوند.

و خـلاصه، معناى آيه اين است كه : مى بينيد مصداق همان آتشى است انبياء از وجودش خبر مى دادند، و شما تكذيبشان مى كرديد، (و يا آن آتش را تكذيب مى كرديد).

 

افسحر هذا ام انتم لا تبصرون

ايـن جـمـله، تـفريع و نتيجه گيرى از آيه قبل است، و استفهام در آن استفهام انكارى است، اسـتـفـهامى است به منظور تفريع و سرزنش ‍ آنان، و معنايش اين است كه : وقتى اين آتش هـمـان آتـش اسـت كـه تكذيبش مى كرديد، پس ديگر اين خبرى كه قرآن مى دهد نمى تواند سـحـر بـاشـد، هـمـچـنـان كـه شما پنداشته ايد و اخبار انبيا را سحر خوانديد. و نيز نمى تـواند امرى موهوم و خرافى باشد، آنطور كه شما بدان تفوّه مى كرديد و به زبان مى آورديـد، بـلكـه امـرى اسـت روشـن و عيان، پس آيه شريفه در معناى آيه (و يوم يعرض الذين كفروا على النار اليس هذا بالحق ) خواهد بود.

و بـه بـيـانـى كـه گذشت و معنايى كه براى آيه كرديم روشن شد كه كلمه (ام ) در جـمـله (ام انتم لا تبصرون ) ام متصله است و اين كه بعضى گفته اند: (ام منقطعه و به معناى (لكن ) است ) خالى از بعد نيست.

عـذاب مـكـذبـان عـيـن عـمـل آنـها است و چه صبر كنند و چه بى تابى از آنان جدا شدنى نيست

اصلوها فاصبروا او لا تصبروا سواء عليكم انما تجزون ما كنتم تعملون

ماده (صلى ) - به فتحه صاد و سكون لام - كه مصدر (اصلوا) وامر از آن است، بـه مـعـناى چشيدن و تحمل كردن حرارت آتش است، و در نتيجه معناى جمله (اصلوها) اين است كه : (بچشيد آن را)بچشيد و تحمل كنيد حرارت آتش دوزخ را.

و جمله (فاصبروا اولا تصبروا) به خاطر اين كه فاى تفريع بر سرش در آمده نتيجه اى اسـت كـه از دسـتـور (بـچـشـيـد حـرارت آتش ) را گرفته، و اگر اين نتيجه را با تـرديـد بـيـن امر و نهى بيان كرده، و فرموده : (صبر بكنيد و يا نكنيد) خواسته است بـه طـور كـنـايـه بـفـهـمـانـد صـبـر كـردن و نـكـردن شـمـا يـكـسـان اسـت. و به همين جهت دنـبـال ايـن جـمـله بـه طـور صـريـح فـرمـوده : (سـواء عـليكم )، يعنى اين چشيدن آتش بـرايـتـان حـتـمـى اسـت و از شما جدا شدنى نيست، چه صبر بكنيد و چه نكنيد، نه اين كه صـبـر كـردن، عـذاب را از شـمـا بـر مـى دارد و يـا حداقل آن را تخفيف مى دهد، و نه اين كه بى صبرى و جزع و فزع سودى به حالتان دارد.

و جـمـله (سـواء عليكم ) خبرى است براى مبتدايى تقديرى، و تقدير كلام (هما سواء عـليـكـم - آن دو بـر شـما يكسانند) مى باشد، و اگر كلمه (سواء) را مفرد آورد، با اين كه در كلام دو چيز بودند كه با هم يكسان بودند، يكى صبر و يكى بى صبرى، از اين جهت است كه كلمه (سواء) در اصل مصدر است، و مصدر هم هجا مفرد مى آيد.

و جـمـله (انـمـا تـجـزون مـا كـنـتـم تـعـمـلون )، در مـقـام تعليل براى لازم بودن عذاب مذكور، و يكسان بودن صبر و جزع است، و معنايش ‍ اين است كـه : ايـن كـه گـفتيم اين عذاب برايتان حتمى است، و از شما جدا شدنى نيست ، براى اين بـود كـه مـا ايـن عـذاب را از جـاى ديـگـر نـيـاورده ايـم، بـلكـه عـيـن عـمـل خـود شـمـا اسـت، هـمـان كـارهـايـى اسـت كـه مـى كـرديـد، و مـعـقـول نـيست ميان عمل و صاحب عمل سلب نسبت شود، و همواره اين نسبت برقرار است، يعنى الى الابد اين عمل،

عـمـل آن عـامـل اسـت، پـس بـه هـمـيـن جـهـت اگـر در ظـرف قـيـامـت عـمـل صورت آتش جلوه كند، تا اءبد به جان عامل خود مى افتد، و اگر هم بگوييم تقدير كـلام (انـمـا تـجـزون جـزاء مـا كـنـتم تعملون ) است، باز هم اين ملازمه صحيح است، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه مـا از جـايـى ديـگـر آتـش نـيـاورده ايـم، و ايـن آتـش جـزاى اعمال شما و آثار همان كارهايى است كه مى كرديد.

 

ان المتقين فى جنات و نعيم

كـلمـه (جـنـت ) بـه معناى بستانى است كه درختان، آن را پوشانده باشد، (چون از ماده (جن ) گرفته شده كه به معناى ستر است )، و كلمه نعيم معناى نعمت بسيار است.

و مـعـنـاى آيـه اين است كه : مر دم با تقوا و آنها كه در زندگى از خدا پروا دارند در روز قيامت در بستان ها سكونت مى كنند، و نعمتى فراوان بر آنان احاطه دارد.

معناى اينكه در وصف متقين بهشتى فرمود: (فاكهين بما آتاهم ربهم...)

فاكهين بما اتيهم ربهم و وقيهم ربهم عذاب الجحيم

كلمه (فاكهه ) كه (فاكهين ) از آن گرفته شده، به معناى مطلق ميوه است.

و بعضى گفته اند: به معناى همه ميوه ها، به جز انگور و انار است، وقتى گفته مى شود (فـلان تـفـكـه و يا فلان فكه ) هم معنايش اين است كه ميوه را به يكديگر دادند، و هم اين است كه آن را تناول كرد، و در آيه شريفه به هر دو معنا تفسير شده.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: يعنى اهل بهشت با يكديگر درباره نعمت هايى كه خداى تعالى به ايشان داده با هم گفتگو مى كنند.

و بعضى ديگر معنا كرده اند به اين كه : ميوه و فاكهه هايى را كه خدا به ايشان داده مى گيرند.

بـعـضـى هـم گفته اند: معنايش اين است كه : از آن احسان ها كه پروردگارشان به ايشان مـى كـنـد لذت مـى بـرنـد. و بـرگـشـت ايـن مـعـنـا بـه هـمـان مـعـنـاى اول است.

بعضى هم گفته اند: معنايش اين است كه : از آن چه خدا به ايشان داده شگفتى مى كنند. كه شايد برگشت اين هم به معناى دوم باشد.

و اگـر كـلمـه (ربـهـم ) را در جـمـله اى كـوتـاه دوبـاره آورد، بـراى او بـفـهـمـانـد پروردگارشان به ايشان عنايتى دارد.

 

كلوا و اشربوا هنيئا بما كنتم تعملون

يـعـنى به ايشان گفته مى شود بخوريد و بنوشيد، خوردنى و نوشيدنى گوارا، كه در حـقـيـقـت كـلمـه (هـنـيـئا) صـفـت اسـت كـه در جـاى مـفـعـول مـطـلق نـشـسـتـه، و يـا مـفـعـول به است. و جمله (بما كنتم تعملون ) يا متعلق به جمله (كلوا و اشربوا)، و يا به كلمه (هنيئا).

 

متكئين على سرر مصفوفة و زوجناهم بحور عين

كـلمـه (مـتـكـئيـن ) جـمـع اسـم فاعل از باب افتعال است كه مصدر آن اتكاء مى باشد، و (اتـكـاء) بـه مـعـنـاى تـكـيـه دادن بـه پـشـتـى و يـا مثل آن است. و كلمه (سرر) جمع سرير است، (كه به معناى تخت و به اصطلاح امروز مـبـل است ). و كلمه (مصفوفة ) از ماده (صف ) است، كه به معناى رديف قرار گرفتن چند نفر در يك خط است، (مانند صف لشكر و يا صف نماز)؛ پس معناى مصفوفه اين است كه : اهل بهشت به يكديگر وصلند و اتصال دارند.

و مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : ايشان بر پشتى ها و بالش ها تكيه دارند، در حالى كه بر روى مبلهاى رديف هم، قرار گرفته باشند.

(و زوجناهم بحور عين ) - منظور از (تزويج ) قرين شدن دو نفر باهمند.

و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : مـا ايـشـان را قـريـن حورالعين كرديم، نه اين ميان آنان عقد زنـاشويى برقرار ساختيم، به دليل اين كه فرموده : (بحور عين ) و تزويج را با حـرف (بـاء) مـتـعـدى كرده و اگر منظور از تزويج نكاح به عقد بود احتياج به حرف بـاء نـبـود، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر قـرآن بـدون حـرف مـذكـور مـفعول خود را گرفته از آن جمله آيه (زوجناكها) است، كه - به طورى كه گفته اند - معنايش اين است كه ما زينب را ازدواج تو در آورديم.

 

و الذيـن امـنـوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء...

بعضى گفته اند: فرق ميان (اتباع ) و (لحوق ) با اين كه در هر دو تقدم و تاخر هست، - اين است كه در اتباع بايد تابع و متبوع هر دو در مورد اتباع مشترك باشند، هر جـا كـه مـتبوع مى رود و هر كارى كه او مى كند تابع هم برود و بكند، آن وقت است كه مى گوييم فلانى از فلان كس تبعيت كرد، به خلاف لحوق كه لازم نيست در كار و راه ملحوق، شركت داشته باشد.

توضيح آيـه :(و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنابهم ذريتهم...) و چند وجه در معناى آن

كلمه (التناهم ) از ماده (لوت ) است كه به معناى نقص است، ماضى ثلاثى مجردش (لات ) و بـاب افـعالش (الات ) مى شود؛ پس معناى (ما التناهم ) اين است كه ما با الحاق ذريه مؤمنين به مؤمنين، چيزى از عمل خود آنان ناقص نمى كنيم.

و از ظاهر آيه شريفه بر مى آيد كه در مقام منت نهادن است، خداى سبحان بر مؤمنين منت مى گـذارد كـه بـه زودى ذريـه ايـشـان را - البـتـه آنـهـايى را كه در ايمان از پدران خود پيروى كردند - به خود آنان ملحق مى كند.

و بـديـن وسـيـله چـشم پدران را روشن مى سازد، و همين معنا خود قرينه اى است بر اين كه تنوين در كلمه (بايمان ) براى اين است كه بر نوعى غير مشخص از ايمان دلالت كند، نه براى تعظيم ايمان.

در نـتـيجه معناى آيه اين مى شود كه : ما از ميان ذريه هاى مؤمنين، آنهايى را در ايمان به خـدا بـه نـوعى از پدران پيروى كنند به پدران شان ملحق مى كنيم، هر چند كه ايمانشان به درجه ايمان پدرانشان نرسد. چون اگر تنها آن ذريه اى را به پدران مؤمن ملحق كند كه ايمانشان يا مساوى و يا كاملتر از ايمان پدران باشد، ديگر منت نهادن معنا ندارد.

از سوى ديگر، از اين كه اتباع در ايمان را مطلق و بيقيد آورد، و همواره كلام مطلق منصرف بـه فـرد روشـنـش مـى شـود، نـاگـزير بايد بگوييم منظور از اتباع، اتباع فرزندان بـالغ اسـت، چـون خـردسـالانـى كه هنوز به حد تكليف نرسيده اند، ايمانشان هنوز ايمان صحيح نشده، پس قهرا مراد از ذريه، فرزندان كبيرند كه مكلف به ايمان هستند. بنابر ايـن، آيـه شريفه، شامل صغار از اولاد كه قبل از بلوغ از دنيا مى روند نمى شود، و اين منافات ندارد با اين كه اولاد صغار مؤمنين هم شرعا محكوم به ايمان باشند.

مـگـر ايـن كـه بـگـويـيـم : نكره آمدن ايمان عموميت را مى رساند، و معنا چنين مى شود: ذريه ايـشـان در ايـمـان، كـه از پـدران خـود پـيـروى كـرده انـد، حال چه اين كه آن ايمان، ايمان واقعى باشد، يا ايمان به حسب حكم شرع باشد.

مـطلب ديگر اين كه سياق امتنان، قرينه است بر اين كه ضمير جمع در جمله (ما التناهم ) و در (مـن عـمـلهـم ) بـه (الذيـن امـنـوا) بـر مـى گـردد، هـمـچـنان كه دو ضمير در (اتبعتهم ) و در (ذريتهم ) به ايشان بر مى گردد، چون وقتى فرمود: (ما اينان را بـه آنـان مـلحق مى كنيم )، جاى اين توهم بود كه نكند خدا مى خواهد از پاداش پدران كم نـمـوده بـه فـرزنـدان بـدهـد، لذا بـا جمله (و ما التناهم من عملهم من شى ء) خواست اين تـوهـم را دفـع كـنـد و بفرمايد: كم كردن از پاداش پدران با امتنان منافات دارد، و معلوم اسـت كـه آنـچـه بـا امـتـنـان مـنافات دارد اين است كه از ثواب پدران كم كند نه از ثواب فـرزنـدان. پـس ايـن بهترين دليل است كه دو ضمير (ما التناهم ) و (من عملهم ) هم به همان پدران مؤمن بر مى گردد.

پـس حـاصـل كلام اين شد كه : جمله (والذين امنوا...) جمله اى استينافى كه خداى تعالى در آن بـر مؤمنين منت مى گذارد كه به زودى اولادشان را كه به نوعى از ايمان، پدران خـود را پـيـروى كـرده انـد بـه پـدران مـلحق مى كند، هر چند كه ايمان فرزندان به درجه ايـمـان پـدران نـرسـيـده بـاشـد. و ايـن كـار را بـدان جهت مى كند كه پدران خشنود گشته چـشـمشان روشن شود، و در عين حال از پاداش پدران چيزى كم نمى كند، و از ثواب پدران چـيـزى بـه فـرزندان نمى دهد، كه مزاحم حق پدران نباشد، و خدا خودش بهتر مى داند كه چه جور بدهد.

و در معناى آيه مورد بحث، اقوال ديگرى هست كه هيچ يك خالى از سخافت و سستى نيست.

مثل اين قول كه بعضى گفته اند: جمله (و الذين امنوا) عطف است بر كلمه (حور عين )، و مـعـنـايش اين است كه : ما مؤمنين را با دو طايفه تزويج مى كنيم يكى با حورالعين تا از عـروسـى بـا آنان لذت ببرند، و دوم با (الذين امنوا) تا از رفاقت و همنشينى با آنان بهره مند شوند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از كلمه (ذريه ) تنها اولاد صغار است.

و بـعـضـى گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در جمله (ما التناهم ) و در (من عملهم )ذريه بر مى گـردد، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : مـا بـا مـلحـق كـردن ذريـه پـدران چـيـزى از عـمـل ذريـه كـم نـمـى كـنـيـم، بـلكـه اعـمـال ذريـه را تـمـام و كامل به او مى دهيم، چه خير باشد و چه شر، آنگاه ملحق به پدرش ‍ مى كنيم.

معناى جمله (كل امرىء بما كسب رهين) و جمع آن با آيـه (كل نفس بما كسبت رهينة الا اصحاب اليمين)

(كـل امـرى ء بـمـا كـسـب رهـيـن ) - ايـن جـمـله بـه طـورى كـه از سـيـاق بـر مـى آيـد تعليل است براى جمله (و ما التناهم من عملهم من شى ء)، و كلمه (رهن ) و (رهين ) و (مـرهـون ) به طورى كه راغب گفته هر سه معناى آن چيزى است كه به عنوان و ثيقه و گـرو بـه كـسـى مـى دهـى و از او چيزى قرض مى كنى. راغب مى گويد: و چون هر جا اين كـلمـه بـه چشم بخورد تصورى از معناى حبس و نگهدارى به ذهن مى رسد، لذا اين كلمه را در حبس هر چيزى نيز استعمال كردند، هر چند كه ربطى به وثيقه نداشته باشد.

و چـه بـسـا همين معناى استعارى در آيه مورد بحث، منظور باشد، و خود انسان رهنى باشد مـحـفـوظ و حـبس شده نزد خداى سبحان در مقابل عملى كه از نيك و بد كرده، تا جزاى آن را كـه يـا ثـواب اسـت و يـا عـقـاب بـه او بـدهـد، و اگـر از عمل او چيزى كم كرده باشد و تمامى اعمالش را جزا نداده باشد، قهرا خود انسان وثيقه و گـرو همه اعمالش نمى شود، بلكه گرو بعضى از اعمالش مى شود، و بعضى ديگر از اعمالش را ديگران، يعنى همان ذريه اى كه به او ملحق شده تملك كرده است.

و ايـن كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (كـل نـفس بما كسبت رهينه الا اصحاب اليمين ) به طـورى كـه از سـيـاق بـر مـى آيـد و بـه شـهادت دو آيه بعدش مى فرمايد: (فى جنات يتسائلون عن المجرمين ) مراد اينكه هر كس در گرو عذاب روز قيامت است.

بـعـضى هم گفته اند: مراد از اين كه فرمود هر كس بدانچه كرده رهين است، اين است كه : در گرو عمل زشت خويش است، همچنان كه آيه سوره مدثر هم به همين دلالت مى كرد، چون اصـحـاب يـمـيـن را اسـتـثـنـاء مـى نـمود، و آيه مورد بحث، جمله معترضه اى است از صفات اهل عذاب كه در بين صفات اهل بهشت قرار گرفته.

زمـخـشـرى - صـاحـب تـفـسـيـر كـشـاف - آيـه مـورد بـحـث را حـمـل بـر نوعى استعاره و مجاز گويى كرده، و به اين وسيله تنافى بين آيه مورد بحث مـى فرمايد: (هر كس در گرو اعمال خويش است، چه نيك باشد و چه بد). و آيه سوره مـدثـر كـه مى فرمايد: (هر كس در گرو اعمال بد خويش است برداشته و گفته : گويا نـفـس عـبـد نـزد خـدا در گرو اعمال صالحى است كه از او خواسته، همچنان كه يك انسان، كارگر خود را گرو مى گيرد تا عملى كه از او خواسته تمام كند، اگر تمام كرد رهايش مـى كـنـد، خدا هم تمامى بندگان را چه نيكان و چه بدان را گرو مى گيرد، اگر آنچه از ايشان خواسته بود انجام داده بودند، رهاشان مى كند، وگرنه، شكنجه اش مى دهد.

ولى خـوانـنـده مـحـتـرم تـوجـه دارد صـرف ايـن بـيـان نـمـى تـوانـد اتصال جمله (كل امرى ء بما كسب رهين ) را به ما قبلش توجيه كند.

بيان تفضيلى پاره اى از لذات و نعمت هـاى اهل بهشت

و امددناهم بفاكهة و لحم ممّا يشتهون

ايـن آيـه پـاره اى از لذات و نـعـمـت هـاى اهـل بـهـشـت را كـه بـه طـور اجـمـال در آيـه قـب لى نـام آنـهـا را بـرد و فـرمـود: كـلوا و اشـربـوا هـنـيـئا... بـطـور تفصيل بيان مى كند.

و كلمه (امداد) به معناى آوردن چيزى است به طور دائم و پشت سر هم، كه البته هم در خـيـر اسـتـعـمـال مـى شـود، مـانند آيه مورد بحث مى فرمايد: پشت سر هم و لا ينقطع ميوه و گـوشـت از هـر نـوعـش كـه بـخـواهـنـد بـرايـشـان مـى فـرسـتـيـم، و هـم در شـر و عـذاب استعمال مى شود، مانند آيه شريفه (و نمد له من العذاب مدا).

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : مـا اهـل بـهـشـت را بـه مـيـوه و هـر گـوشـتـى كـه ميل داشته باشند روزى مى دهيم، يك روزى پشت سر هم و ساعت به ساعت و لا ينقطع.

 

يتنازعون فيها كاسا لا لغوفيها و لا تاثيم

(تـنـازع در كـاس ) بـه مـعـنـاى بـه يـكـديـگـر تـعـارف نـمـودن و اجـتـمـاع كـردن بر تـنـاول آن اسـت، و كـاءس به معناى قدح است، كه البته وقتى به قدح كاءس گفته مى شود كه در آن شراب باشد. و مراد از (لغو)، سخن لغوى است كه از شرابخواران دنيا سر مى زند. و (تاثيم ) به معناى آن است كه شخصى را گناهكار كنى، كه اين نيز از آثـار شـرابـهـاى دنـيـا است كه شرابخوار را گناهكار مى كند. و همين كه فرمود: (در آن قـدحـهـا لغـو و تـاثـيـم نـيـست )، قرينه است بر اين كه منظور از كاءس كه بر سر آن تنازع مى كنند قدح شراب است، اما شرابى كه آثار زشت شراب دنيا را ندارد.

 

و يطوف عليهم غلمان لهم كانهم لولو مكنون

مـراد از (طـواف كـردن غـلمـان در پـيـرامـون بـهـشتيان ) آمد و شد آنان براى خدمت است. بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـته اند: اين كه بطور نكره فرمود: (غلمان لهم - غلمانى كه دارنـد) و نـفرمود: (غلمانهم - غلمانشان )، براى اين است كه شنونده توهم نكند مراد از آن غلمان همان خدمتكارانى هستند كه در دنيا داشتند، و بفهماند كه غلمان نيز مانند حور از مـخـلوقـات بـهـشـتـيند، كه از شدت زيبايى و صفا و حسن مانند لولواى هستند كه از ترس دستبرد اجانب در گنجينه اش جاى مى دهند.

 

و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون

يعنى به يكديگر روى مى آورند و هر يك از ديگرى مى پرسند در دنيا چه حالى داشته و چه عملى او را به سوى بهشت و نعيم الهى كشانيده ؟

معناى اينكه بهشتيان مى گويند: (ما در خانواده مان مشفق بوديم)

قالوا انا كنا قبل فى اهلنا مشفقين

راغـب مـى گـويد: (اشفاق ) به معناى عنايتى آميخته با ترس است، چون مشفق نسبت به كـسى كه به او اشفاق دارد هم محبت دارد و هم مى ترسد مبادا بلايى متوجه او گردد، و اين كـلمـه در قـرآن آمده، مى فرمايد: (و هم من الساعه مشفقون - ايشان از قيامت بيمنا كند) پس اين كلمه هر وقت با حرف (من ) متعدى شود معناى ترس در آن روشنتر از محبت است، و اگـر با حرف (فى ) متعدى گردد معناى عنايت و محبت در آن روشنتر از ترس به ذهن مـى رسـد، هـمـچـنـان كـه در قـرآن فـرمـوده : (انـا كـنـا قبل فى اهلنا مشفقين ).

پس معناى آيه چنين مى شود كه : ما در دنيا نسبت به خانواده خود اشفاق داشتيم، هم آنان را دوست مى داشتيم و به سعادت و نجاتشان از مهالك و ضلالت ها عنايت داشتيم، و هم از اين كـه مـبـادا گـرفـتـار مهالك شوند مى ترسيديم، و به همين منظور به بهترين وجهى با آنان معاشرت مى كرديم، و نصيحت و دعوت به سوى حق را از ايشان دريغ نمى داشتيم.

 

فمن اللّه علينا و وقينا عذاب السموم

كـلمـه (مـن ) بـه طـورى كـه راغـب گـفـتـه : بـه مـعـناى انعام كردن به نعمت پر ارج و گـرانـمايه است. و اين منت اگر با عمل انجام گيرد از كارهاى نيك است، و اگر با زبان انـجام شود از كارهاى زشت خواهد بود، مگر از خداى تعالى كه منت نهادن قولى او هم نيكو اسـت، كـه در آيـه شـريـفـه (يـمـنـون عـليـك ان اسـلمـوا قل لا تمنوا على اسلامكم بل اللّه يمن عليكم ان هديكم للايمان ان كنتم صادقين ) هم از منت نهادن مردم سخن رفته، و هم از منت نهادن خدا.

و مـنـت نـهـادن خـدا بـر اهـل بـهـشـت ايـن اسـت كـه ايـشـان را بـا داخـل شـدن در بـهـشـت سـعـادتـمـنـد كـرد، و بـا نـگـهـدارى از عـذاب (سـمـوم ) مـشـمـول رحـمـت خـود قـرار داد. و كـلمه سموم به طورى كه طبرسى در مجمع البيان گفته مـعـنـاى حـرارتى است كه تا داخل سوراخهاى رگ بدن فرو مى رود، و بدن از آن متالم مى گردد،و ريح سموم را هم از همين جهت سموم گفته اند.

 

انا كنا من قبل ندعوه انه هو البر الرحيم

ايـن آيـه شـريـفـه، جـمـله (فـمـن اللّه عـليـنـا) را تـعـليـل مـى كـنـد، و در آن اهل بهشت به يكديگر مى گويند: اين كه خداوند بر ما منت نهاد، بـراى ايـن بـود كه ما در دنيا همواره او را مى خوانديم، و جمله (انه هو البر الرحيم ) هم تعليل را تعليل مى كند كه مى گويند: و اگر همواره او را مى خوانديم بدين جهت بود كه او پروردگارى نيكوكار و مهربان بود.

ايـن آيـه بـا دو آيـه قـبـلش، ايـن مـعـنـا را مـى فـهـمـانـد كـه اهل بهشت در دنيا خداى را به يكتايى مى خواندند، يعنى تنها او را مى پرستيدند و تسليم امـر او بـودنـد، و نـسـبـت بـه خـانـواده خـود دلسـوز بـودنـد و آنـهـا را به حق نزديك و از باطل دور مى كردند، و همين علّت شد كه خدا بر آن منت نهد و از عذاب سموم حفظشان كند، و علت كه چنين مى كردند اين بود كه خداى تعالى نيكوكار و مهربان بود و به هر كس ‍ كه او را مى خواند احسان و رحم مى كرد.

پس آيات سه گانه در معناى آيات شريفه (ان الانسان لفى خسر الا الذين امنوا و عملوا الصـالحـات و تـواصـوا بـالحـق و تـواصـوا بـالصـبـر) اسـت چـون آيـات نـيـز اهـل بـهـشـت را مـنـحـصـرا كـسـانـى مـى دانـد كـه بـه خـدا ايـمـان دارنـد و اعـمال نيك مى كنند، و ديگران را به حق و به خويشتن دارى در انجام فرامين حق سفارش مى كنند.

و كـلمـه (بر) - به فتحه باء - يكى از اسماى حسناى خداى تعالى است، و از بر - بـه كـسره باء - گرفته شده، كه به معناى احسان است. و بعضى از مفسرين آن را به لطف تفسير كرده اند.

بحث روايتى

رواياتـى در ذيـل آيـه: (الحقنا بهم ذريتهم) درباره ملحق گشتن فرزندان مؤمنين به ايشان در قيامت

در كـافـى بـه سـنـد خـود از ابـن بـكـيـر از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه (و الذين امنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم ) فرمود: مربوط به آن فرزندانى است كه در عمل صالح نتوانستند به پايه پدران برسند، خـداى تـعـالى بـراى ايـن كـه چـشم پدران روشن شود آن فرزندان را به پدران ملحق مى سازد.

مؤلف: ايـن روايت را صاحب كتاب توحيد هم به سند خود از ابوبكر حضرمى از آن جناب نقل كرده.

و در تـفـسـيـر قـمـى اسـت كـه پـدرم از سـليمان ديلمى از ابو بصير از امام صادق (عليه السلام) بـرايـم حـديـث كـرد كـه آن جـنـاب فـرمـود: اطـفـال شيعيان ما نيز از مؤمنين هستند، فاطمه (عليهاالسلم) آنان را تربيت مى كند، و اين كـه خـداى تـعـالى فـرمـود: (الحـقـنـا بـهـم ذريتهم ) معنايش اين است كه : روز قيامت آن اطفال را به سوى پدران خود هدايت مى كند.

مؤلف: و در مـجـمـع البـيـان ذيـل ايـن حـديـث را - البته بدون ذكر سند - از آن جناب نـقـل كـرده و در كـتاب توحيد به سند خود از ابو بصير روايت آورده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فـرمـود: وقـتـى طفلى از اطفال مؤمنين از دنيا مى رود، يك منادى در ملكوت آسـمـان هـا و زمين ندا در مى دهد كه : آگاه باشيد فلانى پسر فلان شخص از دنيا رفت، آنـگاه وارسى مى كنند، اگر قبل از آن طفل پدر و مادرش و يا يكى از آن دو و يا بعضى از خـويشاوندان طفل قبلا مرده بودند، طفل را به او مى سپارند تا تغذيه اش كند، وگرنه، او را بـه دسـت فـاطـمه (سلام اللّه عليها) مى دهند تا او غذايش دهد، تا پدر و مادرش و يا يـكـى از آن دو و يـا يـكـى ديـگـر از بـسـتـگانش كه از مؤمنين باشد از راه برسد، آن وقت فاطمه (سلام اللّه عليها) طفل را به او مى سپارد.

و در فـقـيـه اسـت كـه در روايـت حـسـن بن محبوب، از على، از حلبى، از امام صادق (عليه السلام) آمـده كـه فـرمـود: خـداى تـبـارك و تـعـالى ابـراهـيـم و سـاره را بـه كـفـالت اطـفـال مؤمنـيـن مامور كرده تا ايشان را در قصرى از در نگهدارى نموده و از درختى كه در بـهـشت است و لوله هايى مانند سر پستان گاو دارد غذا دهند، و چون روز قيامت شود لباس نـو در تـن ايـشـان كـنـنـد، و بـه بـوى خـوش معطر ساخته به عنوان هديه نزد پدرانشان بـفـرسـتـنـد، پس اين اطفال با پدرانشان در بهشت پادشاهانند، و اين همان معنايى است كه آيـه شريفه (والذين امنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم ) در صدد بيان آن است.

و در مـجـمـع البـيـان اسـت كـه زاذان از عـلى (عليه السلام) روايـت كـرده كـه فـرمـود: رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: مؤمنين با فرزندانشان در بهشتند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه بزاز و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه او بدون ذكـر واسـطـه از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) روايت كرده كه فرمود: خداى تـعـالى ذريـه مؤمن را آن قـدر بـالا مـى برد تا به درجه پدرش برسد، هر چند كه در عـمـل بـه پـايـه پـدر نـبـاشـد، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (و الذين امنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء)، آنگاه فرمود: يعنى و هـر چـه بـه فـرزنـدان بـدهـيـم از سـهـم پـدران كم نمى كنيم. و نيز در آن كتاب است كه طـبـرانـى و ابـن مـردويـه از ابـن عـبـاس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: وقـتـى آدمـى داخل بهشت مى شود از پدر و مادر خود سراغ مى گيرد، و از ذريه و فرزندان خود پرسش مـى كـنـد. بـه او مـى گـويـنـد: آنـهـا بـه درجـه تـو نـرسـيـدنـد، و عـمـل تـو را نـداشـتـنـد. مـى گـويـد: پـروردگـارا مـن اگـر عـمـل كردم به نيت خودم و آنان عمل كردم، آن وقت دستور مى رسد: ايشان را هم به وى ملحق كـنـنـد، آن وقـت ابـن عباس اين آيه را تلاوت كرد: (والذين امنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان...).

مؤلف: ايـن آيـه پـدرانـى را كـه در حـديـث نـامـشـان بـرده شـده شـامـل نـمى شود، چون تنها مى فرمايد: ذريه مؤمنين را به ايشان ملحق مى كنيم، و براى شـامـل شـدن پـدران مـنـاسـب تـر آن بـود كه ابن عباس دعاى ملائكه را بخواند كه گفتند: (ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم و من صلح من ابائهم و ازواجهم و ذرياتهم ).

و در تفسير قمى در ذيل جمله (لا لغو فيها و لا تاثيم )، مى گويد: امام (عليه السلام) فرمود: در بهشت غناء و فحش نيست، مؤمن شراب مى نوشد ولى گناه نمى كند.

و در ذيـل جـمـله (و اقـبـل بـعـضـهـم عـلى بـعـض يـتسائلون ) فرمود: يعنى در بهشت اين سوال را مى كنند.

آيات 29 تا 44 سوره طور

 فـذكـر فـمـا انـت بنعمت ربك بكاهن و لا مجنون (29)

 ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون (30)

 قل تربصوا فانى معكم من المتربصين (31)

 ام تامرهم احللامهم بهذا ام هم قوم طـاغـون (32)

 ام يقولون تقوله بل لا يومنون (33)

 فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين (34)

 ام خـلقـوا مـن غـيـر شـى ء ام هـم الخـلقـون (35)

 ام خـلقـوا السـمـوات و الارض بـل لا يـوقنون (36)

 ام عندهم خزائن ربك ام هم المصيطرون (37)

 ام لهم سلم يستمعون فيه فـليـات مـستمعهم بسلطان مبين (38)

 ام له البنت و لكم البنون (39)

 ام تسلهم اجرا فهم من مـغـرم مـثـقـلون (40)

 ام عـنـدهـم الغـيـب فـهـم يكتبون (41)

 ام يريدون كيدا فالذين كفروا هم المـكـيـدون (42)

 ام اله غـير اللّه سبحان اللّه عما يشركون (43)

 و ان يروا كسفا من السماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم (44)

ترجمه آيات

پس (حال كه جهنمى و بهشتى چنين در پى دارند) تو به دعوت خود ادامه بده، چون تو هر تـذكـرى مـى دهـى بـه حـق است، و آنطور كه تكذيب گران به تو نسبت مى دهند و كاهن و مجنونت مى خوانند نيستى (29).

و يـا مـى گـويـنـد شـاعـرى اسـت كـه امـيـدواريـم و مـنـتـظـريـم مرگش برسد بگو: منتظر باشيد،كه من هم با شما از منتظران م (31).

(بـا ايـن تـهـمـت هـا كـه نـمـى تـوانند حق را باطل سازند، پس مدركشان چيست ) آيا عقلشان ايـنـطـور حـكـم مـى كـنـد؟ (كـه عـقـل هـم هـرگـز حـق را بـا اباطيل باطل نمى كند) يا اينها مردمى سركش و ياغى هستند (32).

و يـا مـى گـويـنـد: ايـن قرآن را به دروغ به خدايش نسبت مى دهد (همه اينها بهانه است، علت صلى اين است كه ) اينان ايمان ندارند (33).

خـوب، اگـر بـه ايـن قـرآن ايمان نمى آورند در صورتى كه درست مى گويند خودشان سخ نى نظير آن را بياورند (34).

(نـه، ايـنـطور سوال مى كنيم كه ) آيا اين تكذيب گر ان از چيز ديگرى خلق شده اند غير آن چيزى كه ساير افراد بشر از آن پديد آمده اند؟ و يا آنكه خودشان خالقند؟ (35).

(بـاز هـم طور ديگر سوال مى كنيم ) آيا بر فرض كه خود خالق خويشند، آيا آسمان ها و زمـيـن را هـم ايـشان آفريده اند؟ نه، منشاء تكذيبشان اينها نيست، بلكه منشاء اين است كه داراى يقين نمى شوند (36).

(اين بار اينطور مى پرسيم كه ) آيا خزانه هاى رحمت پروردگارت نزد ايشان است ؟ كه بـه هـر كس خواستند نبوت بدهند و يا نه، بلكه اصلا غالب بر خدا و خدا مغلوب ايشان است ؟ (37).

يـا آنـهـا را نـردبانى است (به سوى آسمان ) كه بدان مى شنوند؟ (اگر چنين است ) پس شنونده ايشان دليلى روشن بياورد (38).

و يا نه، بلكه از شدت بى عقلى پسران را از خود و دختران را از آن خدا مى دانند؟ (39).

و يـا نـه، بـلكـه تـو از ايـشان مزدى خواسته اى، و سنگينى پرداخت آن وادار تكذيبشان كرده ؟ (.4).

و يا نه، بلكه لوح محفوظ نزد ايشان است و از روى آن مى نويسند؟ (41).

و يا نه، بلكه نقشه اى دارند؟ اگر اين است كفار بدانند كه نقشه هايشان عليه خودشان نتيجه خواهد داد (42).

و يا نه، بلكه معبودى بغير خدا دارند خدا منزه از شركى است كه مى ورزند (43).

خـوى تـكـذيـبـشان آن قدر قوى است كه حتى اگر قطعه اى از آسمان كه نشانه عذاب است ببينند مى گويند: چيزى نيست، ابرى متراكم است (44).

نفى عذرها و دستاويزهاى تكذيب كنندگان

بيان آيات

بـعـد از آنكه از عذاب روز قيامت خبر داد كه به زودى تكذيب كنندگان آيات خداى را خواهد گرفت، در حـالى كـه مـردم متقى در بهشتها با چشمى روشن و دلى خرسند قرار دارند، اينك در اين آيات به رسول گراميش دستور مى دهد دعوت خود را همچنان ادامه دهد و تذكر خود را متوقف نـسـازد، و اشـاره مـى كـنـد بـه ايـن آن جناب صلاحيت اقامه دعوت حقه را دارد، و اين تكذيب كنندگان در تكذيب او و رد دعوتش هيچ عذرى ندارند. و آنچه را كه عذر براى آنان تصور مـى شـود هـمـه را نـفى كرده. و آن عذرها، شانزده عذر است كه بعضى از آنها مربوط به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، كه اگر موجه باشد معنايش اين است كه : آن جـنـاب صـلاحـيـت بـراى پـيـروى نـدارد، عـذرهـايـى اسـت كـه از قبول سخن او جلوگيرى مى كند، مانند اين كه آن جناب كاهن، يا جن زده يا شاعر و يا دروغ پرداز بر خدا باشد، و يا خواسته باشد با دعوتش مردم را سرگرم كند. و قسمتى ديگر از آنـهـا مـربـوط بـه خـود تـكـذيـب كـنـنـدگـان اسـت، مـثـل اين كه ايشان بدون خالق به وجود آمده باشند، و يا خود، خالق خويشتن باشند، و يا عـقـلشـان حـكـم كـنـد بـه ايـن كـه بـايـد دعـوت آن جـنـاب را تـكـذيـب كـنـنـد، و از ايـن قـبـيـل عـذرهـايـى ديـگـر، و آيـات مورد بحث علاوه بر رد اين اعذار، كفار را بر تكذيبشان شديدا توبيخ مى كند.

 

فذكر فما انت بنعمه ربك بكاهن و لا مجنون

ايـن آيـه نـتيجه اى است كه از اخبار موكد به وقوع عذاب الهى در روز قيامت، و از اين كه فرموده بود متقين از آن عذاب محفوظ و در جنات نعيم كاميابند، گرفته مى شود.

پـس ايـن آيـه شـريـفـه در مـعـنـاى ايـن اسـت كـه گـفـتـه شـود: حـال كـه آن اخـبار حق است، پس تو به كار تذكر دادن خود بپرداز و بدان كه تو به حق تذكر مى دهى و انذار مى كنى، و آنطور كه به تو نسبت مى دهند كاهن و مجنون نيستى.

و ايـن كـه كـاهـن نبودنش را مقيد كرد به قيد (بنعمه ربك )، خواست تا بر خصوص آن جناب منت گذارد.

و خـلاصـه، خـواست بفرمايد كاهن نبودن و مجنون نبودن، اختصاص به تو ندارد، بيشتر مـردم هـمـيـنـطـورنـد، ولى در تو نعمت خاصى است كه نمى گذارد در معرض چنين صفاتى قرار بگيرى.

و كـوتـاه سـخـن ايـن كـه : كـهـانـت و ديـوانـگـى و امـثـال آن از تـو محال است، بخلاف ساير مردم كه در معرض آن هستند.

ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون

كـلمـه (ام مـنـقـطـعـه ) و به معناى (بلكه ) است، نه متصله و به معناى (و يا). و كلمه (تربص ) به معناى انتظار است.

در مـجـمع البيان مى گويد: تربص به معناى انتظار مخصوص است، و آنكه فلان چيزى كه مورد تربص ما است دچار انقلاب و دگرگونى شده، حـالش بـه حـالى مخالف، برگردد، و كلمه (منون ) و نيز كلمه (منيه )، هر دو به معناى مرگ است، و كلمه (ريب ) به معناى قلق و اضطراب است، و در نتيجه ريب المنون به معناى اضطراب مرگ است.

و حـاصـل مـعـنـا ايـن اسـت كـه : بـلكـه مـى گـويـنـد او يـعـنـى رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شاعر است و ما منتظر مرگ او هستيم، تا بعد از مردنش يادش از دلها برود و اسم و رسمش فراموش شود، و ما از دست او راحت شويم.

 

قـل تربصوا فانى معكم من المتربصين

در ايـن آيـه، رسـول گـرامى خود را دستور مى دهد كه به ايشان بگو: همان طور كه خود بـراى خـود پـسـنـديده ايد، منتظر باشيد. و اين امرى است تهديدى و مى رساند كه در اين مـيـان آيـنـده اى هـسـت كـه جـا دارد مـنـتـظـر وقـوعـش بـاشـنـد. و مـن نـيـز مـثـل شـمـا منتظر آن هستم،اما آنكه مى آيد، عليه شما و به نفع من است، و آن عبارت است از هلاكت شما و وقوع عذاب بر شما.

 

ام تامرهم احلامهم بهذا

كـلمـه (احـلام ) جـمـع (حـلم ) اسـت كـه بـه مـعـنـاى عـقـل اسـت، و كـلمـه (اءم ) در ايـنـجـا مـنقطعه است، و استفهامى در تقدير است، و اشاره (هـذا) بـه سـخنانى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى گفتند و منتظرش بودند.

و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : بلكه آيا عقول خود آنان به ايشان دستور مى دهد چنين چيزى را بـگـويـنـد و مـنـتـظـر مـرگ خـود بـاشـنـد؟ كـدام عـقـلى حـق را رد مـى كـنـد و بـه ايـنـگونه اباطيل اجازه مى دهد آن را دفع كند؟!

 

ام هم قوم طاغون

يعنى، نه، عقل ايشان چنين دستورى نمى دهد، بلكه داعى آنان درسخنان اين است كه ايشان مردمى طاغى هستند.

 

ام يقولون تقوله بل لا يومنون

در مـجـمع البيان مى گويد: كلمه (تقول ) به معناى اين است كه آدمى بخواهد چيزى را به زحمت بگويد، و تنها در مورد دروغگويى استعمال مى شود، چون دروغگو مى خواهد به زحمت، باطل را به صورت حق جلوه دهد، و به اين منظور خود را به زحمت مى اندازد.

و مـعـناى آيه اين است كه بلكه مى گويند: قرآن،ساخته و پرداخته خود او است، كه به دروغ به خدا نسبت مى دهد و بـه او افـتـراء مى بندد، نه، بلكه از آنجا كه ايمان ندارند قرآن را با چنين سخنانى منسوب مى دارند.

 

فلياءتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين

ايـن جـمـله، پـاسـخ از سـخن ايشان است كه مى گفتند: (تقوله )، مى فرمايد: اگر اين قـرآن، كـلام رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بود، بايد كلامى بشرى و نظير ساير كلامها مى بود، و ساير كلامها مثل آن بودند، در نتيجه بايد ساير مردم هم بتوانند سخنى مثل آن بياورند، و ما در سابق - در تفسير آيه 23 سوره بقره - بحثى پيرامون اعجاز قرآن گذرانديم، و در آنجا مفصل صحبت كرديم.

مـمـكـن هـم هـسـت آيـه شـريـفـه را رد هـمـه مـطـالب گـذشـتـه كـفـار بـگـيـريـم مـى گـفـتـند رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مجنون يا شاعر است، يا مى گفتند: اين سخنان را خـود او درسـت كـرده و بـه خـدا نـسـبـت مـى دهـد، و آن وقت بگوييم آيه شريفه در رد اين سـخـنـان مى گويد، عجز بشر از آوردن مثل آن اجازه نمى دهد كه قرآن كلام غير خدا باشد. ولى ظهور آيه در آنچه به نظر ما رسيد بيشتر است.

 

ام خلقوا من غير شىء ام هم الخالقون

ايـن كـه در ايـن آيـه كـلمـه (شـى ء) بـدون الف و لام و بـه اصطلاح، نكره آمده، به تقدير صفتى است كه مناسب با مقام باشد، مثلا بگوييم تقدير كلام اينطور است : (و يا ايشان از غير آن چيزى كه ديگران از آن خلق شده اند، خلق شده اند).

و مـعـنـاى آيـه چـنـيـن است : بلكه مى پرسيم : آيا اين تكذيب كنندگان از غير آن چيزى كه سـايـر افـراد بـشـر از آن آفـريده شده اند، خلق شده اند؟ و در نتيجه ساير افراد بشر صـلاحـيـت دارنـد كـه خـدا رسـولانـى بـه سـويـشـان بـفـرستد و آن رسولان به سوى حق دعـوتـشـان بـكـنـنـد و ايـشان با عبوديت خدا به كمال مطلوب خود برسند، و اما اين تكذيب كـنـنـدگـان بـه خـاطـر اين كه خلقتشان از چيزى ديگر است اصلا تكليفى ندارند، و امر و نهيى متوجهشان نمى شود و ثواب و عقابى در كارشان نيست ؟

چند وجه در معناى آيه : (ام خلقوا من غير شى ء...)

مـفـسـرين در معناى آيه، اقوالى ديگر دارند، كه ذيلا از نظر خواننده مى گذرد: 1 - آيا ايـن مـكـذبـيـن، بـدون خـالقى خلق شده اند و بدون مقدرى اين چنين تقديرى بديع و محير العـقـول بـه خود گرفته اند تا احتياجى به خالق و مدبرى كه امورشان را تدبير كند نداشته باشند؟.

2 - آيـا ايـن تـكـذيـب كـنـنـدگـان، بـدون مـبـداء حـيـاتـى و مثل جمادات خلق شده اند تا امر و نهى و تكليفى متوجهشان نباشد؟.

3 - آيـا ايـنان بدون علّت و پديد آورنده اى، و بدون غرض و هدفى، و بدون ثواب و عقابى خلق شده اند كه به سخنان قرآن گوش ‍ نمى دهند؟.

4 - آيا اينان به باطل خلق شده اند تا حساب و كتاب و امر و نهيى در كارشان نباشد؟.

اين وجوهى بود كه در معناى آيه ذكر كرده اند، ولى وجهى كه ما آورديم هم به لفظ آيه نـزديـكتر است، و هم عمومى تر است، چون تكذيب كنندگان، نسبت به عموم بشر بافته اى جدا تافته، فرض مى شوند.

(ام هم الخالقون ) - و يا اين كه خودشان خود را آفريده اند؟ و در نتيجه مخلوق خداى سبحان نيستند تا خدا به تربيت آنان پرداخته با اوامر و نواهى خود، امورشان را تدبير كند؟

 

ام خلقوا السموات و الارض بل لا يوقنون

يعنى نه، بلكه اينطور مى پرسيم كه : مگر اين آقايان همه عالم را آفريده اند؟

و در نـتـيـجـه خـودشـان اربـاب و آلهـه عـالم هـسـتـنـد، و در نـتـيـجـه شأنـشـان اجـل از ايـن شـده كـه كس ديگرى را بندگى كنند و زير بار تكاليف عبوديت بروند، نه، هيچ يك از اينها نيست، بلكه تنها مرضشان اين است كه مردمى بى يقين هستند.

 

ام عندهم خزائن ربك ام هم المصيطرون

يـعـنى نه، باز هم طور ديگر مى پرسيم، و آن اين است كه مى گوييم : نكند خزانه هاى پروردگار تو نزد ايشان است كه هر كسى را كه ايشان پيغمبر كنند پيغمبر است، و چون تو را پيغمبر نمى دانند تو پيغمبر نيستى ؟!

(ام هـم المـصـيـطـرون ) - اصـل كـلمـه (مصيطرون ) از سيطره - با سين - است، چـيـزى كـه هـسـت گاهى سين آن را به صاد قلب مى كنند و(سيطره ) به معناى غلبه و قـهـر اسـت، و مـعـناى جمله اين است كه : نه، اين بار مى گوييم نكند اين تكذيب كنندگان بـر خـدا هـم غـالبـنـد، و آن چنان بر او سيطره دارند كه اگر او نبوت و رسالت به تو روزى كرده مى توانند آن را از تو سلب كنند؟

 

ام لهم سلم يستمعون فيه فلياءت مستمعهم بسلطان مبين

كلمه (سلم) به معناى نردبان چند پله است كه به وسيله آن به بام و يا هر نقطه اى بـلنـد، بـالا مـى رونـد. و كـلمه (استماع ) در اينجا متضمن معناى صعود هم هست ، و كلمه (سلطان ) به معناى حجت و برهان است.

و مـعـنـاى آيه اين است كه : نه، بلكه مى گوييم نكند اينان نزد خود نردبانى دارند كه بـا آن بـه آسـمـان صعود مى كنند، و با صعود خود، وحى آسمان را مى شنوند، آنچه به خـودشـان وحـى مى شود مى گيرند و آنچه به تو و ديگران وحى شده رد مى كنند و نمى پـذيـرنـد، پس اگر چنين نردبانى دارند، بگو آن شخصى كه با آن نردبان بالا آمده و مدعى شنيدن وحى است، دليل خود را بياورد.

 

ام له البنات و لكم البنون

بـعـضـى گفته اند: منظور از اين جمله اثبات بى عقلى ايشان است كه همان چيزى را كه از خدا نفى مى كردند به او نسبت مى دهند.

 

ام تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون

راغـب مـى گويد : كلمه (غرم ) - به ضمه غين و سكون راء - ضرر و خسارتى است كـه انـسـان بـدون ايـن كـه جـنـايـت و يـا خـيـانـتـى مـرتـكـب شـده بـاشـد، از مـال خـود بـپـردازد (در نـتـيـجـه كـلمـه مـغـرم بـه مـعـنـاى چـنـيـن كـسـى خـواهد بود). و كلمه (اثـقـال ) - بـه كـسـر هـمـزه - مـصـدر بـاب افـعـال اسـت كـه اسـم مـفـعـول آن (مـثـقـل ) و جـمـع ايـن كـلمـه (مـثـقـلون ) مـى آيـد و اثقال به معناى تحميل ثقل، و كنايه است از مشقت.

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : نـه، بـلكـه مـى پـرسـيـم نـكـنـد تو از ايشان دستمزدى در مـقـابـل تـبـليـغ رسـالتـت مـطـالبـه كـرده اى، و ايـشـان بـراى تحمل اين خسارتى بدون جرم بايد بپردازند به زحمت افتاده اند؟

معناى آيه : (ام عندهم الغيب فهم يكتبون) و (ام يريدون كيدا)

ام عندهم الغيب فهم يكتبون

بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: مراد از (غيب )، لوح محفوظ است، كه همه غيبها در - آن نـوشـتـه شـده، و معنايش اين است كه : نه، بلكه مى گوييم نكند لوح محفوظ نزد ايشان باشد، و از آن نسخه بردارى نموده به مردم خبر مى دهند، و از آن جمله اين حرفهايى است كه به تو مى زنند؟

و خلاصه شاعر و يا مجنون بودن تو هم از غيب هايى است كه هيچ ترديدى در آن نيست .

بعضى ديگر گفته اند: مراد از غيب، علم غيب، و مراد از (كتابت )، اثبات است، و معناى جـمـله ايـن اسـت كـه : نـه، بـلكه مى گوييم نكند علم غيب نزد ايشان باشد، و آنچه را مى دانند به عنوان شرع براى مردم اثبات مى كنند، و بر مردم واجب است كه ايشان را در آنچه اثبات كرده اند اطاعت كنند.

و بـعضى ديگر گفته اند: معناى جمله (يكتبون ) (يحكمون ) است، يعنى بدانچه از غيب مى دانند حكم مى كنند.

 

ام يريدون كيدا فالذين كفرواهم المكيدون

كلمه (كيد) به طورى كه راغب مى گويد: به معناى نوعى حيله گرى است. ولى صاحب مجمع البيان آن را به مكر معنا كرده. بعضى ديگر گفته اند: كيد به معناى هر عملى است كه مايه خشم پنهانى گردد.

از ظـاهـر سـيـاق بـر مـى آيـد كـه مـراد از كـيـد مـكـذبـيـن، مـكـرى اسـت كـه بـا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى كردند، و نسبتهايى است كه به آن جناب مى دادنـد، از قـبـيـل : كـهـانـت، جـنـون، شـاعـر بـودن، و تـقـول ، تا به وسيله مردم را از روى آوردن به وى روگردان كنند، و از او دور سازند، و ايـن وسـيـله دعـوتـش بـاطـل و بـى اثـر و نـورش خـاموش شود، و اين كيد (با همه ماهرانه بـودنـش ) كـيـد بـه خـودشـان بـود، چـون در مـرحـله اول خود را از سعادت ابدى و از افتادن به راه حق محروم مى سازند، بلكه مى توان گفت : (هـر چـنـد پـيش خود خيال مى كنند كه عليه آن جناب نقشه مى ريزند ولى خبر ندارند كه ) ايـن خـداسـت كه به دست خودشان توفيق را از ايشان سلب نموده، دارد مهر بر دلهايشان مى زند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كيدى كه در اين آيه آمده، خصوص آن عملى است كه در دارالندوه انجام دادند، و مراد از (الذين كفروا) هم كه از آنان به مكذبين تعبير فرموده، هـمان افراد دارالندوه اند كه خدا كيدشان را درست عليه خود آنان به جريان انداخت، و در جنگ بدر به كشتنشان داد.

و بـنـا بـه گـفـته اين مفسر، آيه شريفه يكى از پيشگوييهاى قرآن مى شود، چون سوره طور خيلى قبل از جنگ بدر نازل شده، ولى چه كنيم كه از سياق آيات دور است.

 

ام لهم اله غير اللّه سبحان اللّه عما يشركون

نـه، بـلكـه مـى گـوييم : نكند معبودى به غير از خدا سراغ دارند - سبحان اللّه - خدا مـنـزه اسـت از آنـچـه مـشـركين برايش درست مى كنند، چون اگر غير از خدا معبودى ديگر مى داشـتـنـد بـايـد هـمـان معبود، خالق و مدبر ايشان باشد، و ديگر احتياجى به خداى سبحان نـداشـتـه بـاشـنـد، تـا چـه رسـد بـه ايـن مـحـتـاج بـه پـذيـرفـتـن دعـوت رسول او باشند، و بايد آلهه آنان عذابى را خدا مكذبين را با آن تهديد كرده و رسولش بدان انذار كرده از ايشان دفع كنند.

و جـمـله (سـبـحـان اللّه عـمـا يـشـركـون )، تنزيه خداى تعالى است از اين كه شريكى بـرايش باشد، آن چنان كه مشركين ادعا مى كنند، و كلمه (ما) در جمله (ما يشركون )، مصدريه است، و به جمله چنين معنا مى دهد: خداى تعالى منزه از شرك ايشان است.

مثالى براى بيان ميزان عناد كفار و اصرارشان بر تكذيب دعوت حق

و ان يروا كسفا من السماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم

كلمه (كسف ) - به كسره كاف و سكون سين - به معناى قطعه است، و كلمه (مركوم ) به معناى غليظ و متراكم است كه روى هم افتاده باشد. و معناى آيه اين است كه : كفرى كه دارند و اصرارى كه بر تكذيب دعوت حقه مى ورزند، به حدى رسيده كه اگر قطعه اى از آسمان را ببينند كه دارد بر سرشان فرود مى آيد مى گويند: نه، اين آسمان نيست، بـلكـه ابرى است غليظ و روى هم افتاده، به هيچ وجه نشانه عذاب نيست. بنابر اين، آيـه مـورد بـحـث نـظـيـر آيـه (و لو فـتـحـنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون لقالوا انما سكرت ابصارنا) خواهد بود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved