بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره احزاب، آيات 28 تا 35

 يا ايها النبى قل لازوجك ان كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن واسرحكن سراحا جميلا (28)

 و ان كنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخره فان الله اعد للمحسنت منكن اجرا عظيما (29)

 يانساء النبى من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك على الله يسيرا (30)

 و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتين و اعتدنا لها رزقا كريما (31)

 يانساء النبى لستن كاحد من النساء ان اتقيتن فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض و قلن قولا معروفا (32)

 و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجهليه الاولى و اقمن الصلوه و آتين الزكوه و اطعن الله و رسوله انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (33)

 و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن من آيت الله و الحكمه ان الله كان لطيفا خبيرا (34)

 ان المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المومنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم و الحافظات و الذاكرين الله كثيرا و الذكرت اعد الله لهم مغفره اجرا عظيما (35)

ترجمه آيات

اى پيامبر! به همسرانت بگو اگر زندگى دنيا و زينت آن را مى خواهيد، بياييد تا چيزى از دنيا به شما بدهم، و رهايتان كنم، طلاقى نيكو و بى سر و صدا (28).

و اگر خدا و رسول او و خانه آخرت را مى خواهيد، بدانيد كه خدا براى نيكوكاران از شما اجرى عظيم تهيه ديده است (29).

اى زنان پيامبر! هر يك از شما كه عمل زشتى روشن انجام دهد، عذابش دو چندان خواهد بود، و اين بر خدا آسان است (30).

و هر يك از شما براى خدا و رسولش مطيع شود، و عمل صالح كند، اجر او نيز دو چندان داده مى شود، و ما برايش رزقى آبرومند فراهم كرده ايم (31).

اى زنان پيامبر! شما مثل احدى از ساير زنان نيستيد، البته اگر تقوى پيشه سازيد، پس در سخن دلربايى مكنيد، كه بيمار دل به طمع بيفتد، و سخن نيكو گوييد (32).

و در خانه هاى خود بنشينيد، و چون زنان جاهليت نخست خودنمايى نكنيد، و نماز بپا داريد، و زكات دهيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد، خدا جز اين منظور ندارد كه پليدى را از شما اهل بيت ببرد، و آن طور كه خود مى داند پاكتان كند (33).

و آنچه در خانه هاى شما از آيات خدا و حكمت كه تلاوت مى شود به ياد آوريد، كه خدا همواره داراى لطف و با خبر است (34).

بدرستى كه مردان مسلمان، و زنان مسلمان و مردان مومن، و زنان مومن، مردان عابد، و زنان عابد، مردان راستگو، و زنان راستگو، مردان صابر و زنان صابر، مردان خاشع، و زنان خاشع، مردان و زنانى كه صدقه مى دهند، مردان و زنانى كه روزه مى گيرند، مردان و زنانى كه شهوت و فرج خود را حفظ مى كنند، مردان و زنانى كه خدا را بسيار ذكر مى گويند، و ياد مى كنند، خداوند برايشان آمرزشى و اجرى عظيم آماده كرده است (35).

بيان آيات مربوط به همسران رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)

اين آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه اولا به ايشان تذكر دهد كه از دنيا و زينت آن جز عفت و رزق كفاف بهره اى ندارند، البته اين در صورتى است كه بخواهند همسر او باشند و گرنه مانند ساير مردمند، و سپس ايشان را خطاب كند كه متوجه باشند در چه موقفى دشوار قرار گرفته اند، و به خاطر افتخارى كه نصيبشان شده چه شدايدى را بايد تحمل كنند، پس اگر از خدا بترسند، خداوند اجر دو چندانشان مى دهد، و اگر هم عمل زشتى كنند، عذابشان نزد خدا دو چندان خواهد بود.

آنگاه ايشان را امر مى كند به عفت، و اينكه ملازم خانه خود باشند، و چون ساير زنان خود را به نامحرم نشان ندهند، و نماز بگزارند، و زكات دهند، و از آنچه در خانه هايشان نازل و تلاوت مى شود از آيات قرآنى و حكمت آسمانى ياد كنند، و در آخر، عموم صالحان از مردان و زنان را وعده مغفرت و اجر عظيم مى دهد.

مخير كرد پيامبر اكرم (ص) همسران خود را بين دو امر

يا ايها النبى قل لازواجك...اجرا عظيم

سياق اين دو آيه اشاره دارد به اينكه گويا از زنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) يا از بعضى ايشان سخنى و يا عملى سرزده كه دلالت مى كرده بر اينكه از زندگى مادى خود راضى نبوده اند، و در خانه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به ايشان سخت مى گذشته، و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از وضع زندگى خود شكايت كرده اند و پيشنهاد كرده اند كه كمى در زندگى ايشان توسعه دهد، و از زينت زندگى مادى بهره مندشان كند.

دنبال اين جريان خدا اين آيات را فرستاده، و به پيغمبرش دستور داده كه ايشان را بين ماندن و رفتن مخير كند، يا بروند و هر جورى كه دلشان مى خواهد زندگى كنند، و يا بمانند و با همين زندگى بسازند، چيزى كه هست اين معنا را چنين تعبير كرد، كه اگر حيات دنيا و زينت آن را مى خواهيد، بياييد تا رهايتان كنم. و اگر خدا و رسول و دار آخرت را مى خواهيد بايد با وضع موجود بسازيد، و از اين تعبير بر مى آيد كه :

اولا جمع بين وسعت در عيش دنيا، و صفاى آن، كه از هر نعمتى بهره بگيرى و به آن سرگرم شوى، با همسرى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و زندگى در خانه او ممكن نيست، و اين دو با هم جمع نمى شوند.

ثانيا دلالت مى كند بر اينكه هر يك از دو طرف تخيير مقيد به مقابل ديگرش است، و مراد از اراده حيات دنيا و زينت آن، اين است كه انسان دنيا و زينت آن را اصل و هدف قرار دهد، چه اينكه آخرت را هم در نظر بگيرد يا نه، و مراد از اراده حيات آخرت نيز اين است كه آدمى آن را هدف و اصل قرار دهد، و دلش همواره متعلق بدان باشد، چه اينكه حيات دنياييش هم توسعه داشته باشد، و به زينت و صفاى عيش نائل بشود، يا آنكه از لذائذ مادى به كلى بى بهره باشد.

تنها ملاك سعادت و كرامت (تقوى) است و هيچ حسب و نسب از آن جمله همسرى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) ملاك نيست

مطلب ديگر اينكه جزاء يعنى نتيجه اختيار كردن يكى از اين دو طرف ترديد مختلف است، اگر حيات دنيا و زينت آن را اختيار كنند، يعنى همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از همسرى او صرفنظر نمايند، نتيجه و جزايش اين است كه آن جناب ايشان را طلاق دهد، و هم از مال دنيا بهره مندشان سازد و اما بر فرضى كه به همسرى آن جناب باقى بمانند و آخرت را بر حيات دنيا و زينت آن ترجيح دهند نتيجه اش اجر عظيمى است در نزد خدا، اما نه به طور مطلق، بلكه به شرطى كه احسان و عمل صالح هم بكنند.

پس چنين نيست كه صرف همسرى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اجر عظيم داشته باشد، و خدا براى هر كس كه همسر آن جناب شود كرامتى و حرمتى قائل باشد، بلكه كرامت و احترام براى همسرى توام با احسان و تقوى است، و به همين جهت است كه مى بينيم وقتى براى بار دوم علو مقام ايشان را ذكر مى كند، آن را مقيد به تقوى نموده و مى فرمايد: (لستن كاحد من النساء ان اتقيتن ).

و اين تقييد نظير تقييدى است كه نسبت به كرامت اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كرده، و فرموده : (محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا... وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما)، پس معلوم مى شود همه كسانى كه صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند مشمول اين وعده نيستند، بلكه تنها شامل آن عده است كه ايمان و عمل صالح داشته اند، (پس اگر از يك نفر صحابى انحراف و گناه و ظلمى سرزده باشد، ما نمى توانيم صحبت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را كفاره آن حساب كنيم ).

و كوتاه سخن اينكه اطلاق جمله : (ان اكرمكم عند الله اتقيكم ) با اين حرفها تقييد نمى شود، و همچنان به قوت خود باقى است، و به حكم اطلاق آن حسب و نسب و يا هيچ سببى ديگر ملاك كرامت نزد خدا نخواهد بود.

پس اينكه فرمود (يا ايها النبى قل لازواجك ) دستور به آن جناب است كه اين دو آيه را به همسران خود ابلاغ كند،

و لازمه اش اين است كه اگر شق اول را اختيار كردند، طلاقشان داده، مهريه شان را بپردازد، و اگر شق دوم يعنى خدا و رسول و خانه آخرت را اختيار كردند، بر همسرى خود باقيشان بدارد.

(ان كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها)- اراده حيات دنيا و زينت آن به قرينه مقابله، كنايه است از اختيار دنيا، و دلدادگى به تمتعات آن، و روى آوردن بدان، و روى گرداندن از آخرت.

فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا

در كشاف گفته : كلمه (تعال ) در اصل براى اين وضع شده كه هر وقت در مكانى بلند قرار داشتى، و خواستى كسى را كه در مكانى پايين تر قرار دارد صدا بزنى، و بگويى بيا، اين كلمه را بكار ببرى، و ليكن در اثر كثرت استعمال، كار آن به جايى رسيده كه در همه جا استعمال مى شود، چه مكان بلند، و چه پست، و معناى كلمه (تعالين )، آمدن با پا نيست، بلكه روى آوردن بكارى است، (در فارسى هم مى گوييم بياييد فلان كار را انجام دهيم )، يعنى بياييد با اراده و اختيارتان يكى از دو پيشنهادم را عملى كنيد، نه اينكه با پاى خود بياييد، همچنان كه مى گوييم : فلانى دارد مى آيد تا با من مخاصمه كند، و يا فلانى رفت در باره من حرف بزند، و يا برخاست تا مرا تهديد كند، كه در اين موارد هيچ يك از كلمات مى آيد، رفت و برخاست به معناى لغوى خود استعمال نشده بلكه همه آنها كنايه است.

و تمتيع عبارت است از اينكه وقتى يكى از ايشان را طلاق مى دهد مالى به او بدهد كه با آن زندگى كند، و كلمه (تسريح ) به معناى رها كردن است، و سراح جميل به اين معنا است كه بدون خصومت و مشاجره و بد و بيراه گفتن او را طلاق دهد.

در اين آيه شريفه بحث هايى از نظر فقه هست، كه مفسرين آن را ايراد كرده اند، و ليكن حق مطلب اين است كه احكامى كه در اين آيه آمده شخصى است، و مربوط به شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، و هيچ دليلى از جهت لفظ در آيه نيست، كه دلالت كند بر اينكه شامل غير از آن جناب نيز هست، و تفصيل همين مطلب در كتب فقهى آمده.

(و ان كنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخره ) - در سابق گذشت كه مقابله بين اين جمله و جمله (ان كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها...)، هر يك از دو كلام را مقيد مى كند به مخالف آن ديگرى و نبودن آن، و در نتيجه معناى جمله مورد بحث چنين مى شود (و اگر طاعت خدا و رسول، و سعادت خانه آخرت را اختيار كرديد، و به همين جهت در مقابل تنگى و سختى زندگى صبر كرديد، و نيز محروميت از زينت زندگى دنيا را تحمل نموديد، چنين و چنان مى شود) كه به طورى كه ديديد مقيد شد، به مخالف مضمون جمله ديگر، و در عين حال كنايه است از اينكه در همسرى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باقى بمانند و در برابر تنگى معيشت صبر كنند، چون اگر جز اين بود، صحيح نبود كه قيد احسان را هم در آن اجر موعود شرط كند، و اين خود روشن است.

پس معناى آيه اين مى شود كه : و اگر بقاء نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و همسرى او را اختيار كرديد، و بر تنگى زندگى صبر نموديد، خداوند برايتان اجرى عظيم آماده كرده، اما به شرطى كه نيكو كار باشيد، و خلاصه علاوه بر اين گزينش، يعنى گزينش ‍ خدا و رسول و خانه آخرت، در عمل هم نيكو كار باشيد، چه اگر به صرف اين گزينش اكتفاء نموده و در عمل نيكو كار نباشيد، هم در دنيا زيانكار شده ايد و از لذائذ آن محروم مانده ايد، و هم در آخرت، و هر دو را از دست داده ايد.

اشاره بر مضاعف بودن پاداش و كيفر، زنان پيامبر (ص) در برابرعمل خوب و بد خود

يا نساء النبى من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين...

در اين آيه از خطابى كه قبلا به خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در باره همسران او داشت، عدول نموده، روى سخن را متوجه خود آنان كرده، تا تكليفى را كه متوجه ايشان است مسجل و موكد كند، و اين آيه و آيه بعدش به نحوى تقرير و توضيح جمله (فان الله اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما) مى باشد، و هم اثباتا آن را توضيح مى دهد، كه چگونه اجرى عظيم داريد، و هم نفيا كه چرا غير از محسنات از شما آن اجر عظيم را ندارند.

كلمه (فاحشه ) در جمله (من يات منكن بفاحشه مبينه - هر يك از شما كه گناهى آشكار مرتكب شود) به معناى عملى است كه در زشتى و شناعت به نهايت رسيده باشد، مانند آزار دادن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) افتراء، غيبت، و امثال اينها، و كلمه (مبينه ) به معناى آشكار است، يعنى گناهى كه زشتى اش براى همه روشن باشد.

(يضاعف لها العذاب ضعفين ) - يعنى عذاب براى او دو چندان مى شود، در حالى كه مضاعف هم باشد، و (ضعفين ) به معناى دو مثل است و مويد آن اين است كه در طرف ثواب فرموده : (نوتها اجرها مرتين )، اجرش را دوبار مى دهيم، و بنابراين ديگر نبايد به گفتار بعضى اعتناء كرد كه گفته اند: مراد از مضاعفه عذاب ضعفين، اين است كه چنين همسرى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سه بار عذاب دارد، به اين بيان كه مضاعفه عذاب به معناى زياد شدن عذاب است،

و چون بر اين عذاب دو برابر افزوده شود مجموع سه برابر مى گردد.

آيه شريفه با جمله (و كان ذلك على الله يسيرا) ختم شده، تا اشاره كند به اينكه صرف همسرى پيغمبر جلوگير عذاب دو چندان نمى شود، هيچ ملاكى براى احترام نيست مگر تقوى، و همسرى پيغمبر وقتى اثر نيك دارد كه توام با تقوى باشد، و اما با معصيت اثرى جز دورتر شدن، و وبال بيشتر آوردن ندارد.

و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتين...

كلمه (قنوت ) به معناى خضوع است و بعضى گفته اند: به معناى اطاعت است، بعضى ديگر به معناى ملازمت و مداومت در اطاعت و خضوع گرفته اند، و كلمه (اعتاد) به معناى تهيه كردن است، و رزق كريم مصداق بارزش بهشت است.

و معناى آيه اين است كه هر يك از شما همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) براى خدا و رسول او خاضع شود، و يا ملازم اطاعت و خضوع براى خدا و رسول باشد، و عمل صالح كند، اجرش را دو باره مى دهيم، يعنى دو برابر مى دهيم، و برايش ‍ رزقى كريم، يعنى بهشت آماده مى كنيم.

در اين آيه التفاتى از غيبت (و اين براى خدا آسان است ) به تكلم با غير (مى دهيم - و آماده مى كنيم ) به كار رفته، تا اعلام بدارد: كه چنين افرادى به درگاه خدا نزديكند، و خدا برايشان احترام قائل است، همچنان كه سياق غيبت قبلى مى فهماند كه آنهايى كه مرتكب فاحشه مبينه مى شوند، از خدا دورند، و خدا هيچ ارزشى برايشان قائل نيست، و همسرى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كمترين اثرى برايشان ندارد.

يا نساء النبى لستن كاحد من النساء ان اتقيتن فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض

اين آيه برابرى زنان پيغمبر با ساير زنان را نفى مى كند، و مى فرمايد: شما با ساير زنان برابر نيستيد اگر تقوى به خرج دهيد، و مقام آنها را به همان شرطى كه گفته شد بالا مى برد، آنگاه از پاره اى از كارها نهى، و به پاره اى از كارها امر مى كند، امر و نهيى كه متفرع بر برابر نبودن آنان با ساير زنان است، چون بعد از آنكه مى فرمايد شما مثل ساير زنان نيستيد، با كلمه (فاء - پس ) آن امر و نهى را متفرع بر آن نموده، فرموده، پس در سخن خضوع نكنيد، (و چون ساير زنان آهنگ صدا را فريبنده نسازيد) و در خانه هاى خود بنشينيد، و كرشمه و ناز مكنيد...، با اينكه اين امور بين زنان پيغمبر و ساير زنان مشترك است.

پس از اينجا مى فهميم كه آوردن جمله (شما مثل ساير زنان نيستيد) براى تاكيد است، و مى خواهد اين تكاليف را بر آنان تاكيد كند، و گويا مى فرمايد شما چون مثل ديگران نيستيد، واجب است در امتثال اين تكاليف كوشش و رعايت بيشترى بكنيد، و در دين خدا بيشتر از ساير زنان احتياط به خرج دهيد.

مويد و بلكه دليل بر آنكه تكليف همسران آن جناب سخت تر و شديدتر است، اين است كه پاداش و كيفرشان دو چندان است، همان طور كه ديديد آيه قبلى آن را مضاعف خواند، و معقول نيست تكليف از همه يكسان باشد، ولى كيفر و پاداش از بعضى مضاعف، پس اگر كيفر و پاداش بعضى مضاعف بود، بايد بفهميم كه تكليف آنان موكد، و مسئووليتشان سنگين تر است.

دستوراتى چند به همسران پيامبر اكرم (ص)

(فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ) - بعد از آنكه علو مقام، و رفعت منزلت همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به خاطر انتسابشان به آن جناب بيان نموده، اين علو مقامشان را مشروط به تقوى نموده، و فرموده كه فضيلت آنان به خاطر اتصالشان به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيست، بلكه به خاطر تقوى است، اينك در اين جمله ايشان را از خضوع در كلام نهى مى كند، و خضوع در كلام به معناى اين است كه در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف كنند، تا دل او را دچار ريبه، و خيالهاى شيطانى نموده، شهوتش را بر انگيزانند، و در نتيجه آن مردى كه در دل بيمار است به طمع بيفتد، و منظور از بيمارى دل، نداشتن نيروى ايمان است، آن نيرويى كه آدمى را از ميل به سوى شهوات باز مى دارد.

(و قلن قولا معروفا) - يعنى سخن معمول و مستقيم بگوييد، سخنى كه شرع و عرف اسلامى (نه هر عرفى ) آن را پسنديده دارد، و آن سخنى است كه تنها مدلول خود را برساند، (نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنى، تا شنونده علاوه بر درك مدلول آن دچار ريبه هم بشود).

و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولى... و اطعن الله و رسوله

كلمه (قرن ) امر از ماده (قر) است، كه به معناى پا بر جا شدن است، و اصل اين كلمه (اقررن ) بوده، كه يكى از دو تا (راء) آن حذف شده است، ممكن هم هست از ماده (قار، يقار) به معناى اجتماع، و كنايه از ثابت ماندن در خانه ها باشد، و مراد اين باشد كه اى زنان پيغمبر! از خانه هاى خود بيرون نياييد.

و كلمه (تبرج ) به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است، همان طور كه برج قلعه براى همه هويدا است، و كلمه (جاهليه اولى ) به معناى جاهليت قبل از بعثت است، پس در نتيجه مراد از آن، جاهليت قديم است، و اينكه بعضى گفته اند مراد از آن دوران هشتصدساله ما بين آدم و نوح است، و يا گفته اند: زمان داوود و سليمان است، و يا گفتار آنانكه گفته اند زمان ولادت ابراهيم است، و يا گفتار آنانكه گفته اند زمان فترت بين عيسى و محمد (صلوات الله عليهما) است، اقوالى است بدون دليل.

(و اقمن الصلوه و اتين الزكوه و اطعن الله و رسوله ) - اين آيه دستور مى دهد كه اوامر دينى را امتثال كنند، و اگر از بين همه اوامر فقط نماز و زكات را ذكر نمود، براى اين است كه اين دو دستور ركن عبادت، و معاملات است، و بعد از ذكر اين دو به طور جامع فرمود: و خدا و رسولش را اطاعت كنيد.

و طاعت خدا عبارت است از امتثال تكاليف شرعى او، و اطاعت رسولش به اين است كه آنچه با ولايتى كه دارد امر و نهى مى كند، امتثال شود، چون امر و نهى او نيز از ناحيه خدا جعل شده، خدا او را به حكم (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ) ولى مؤمنين كرده، و فرمان او را فرمان خود خوانده.

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا

كلمه (انما) در آيه انحصار خواست خدا را مى رساند، و مى فهماند كه خدا خواسته كه رجس و پليدى را تنها از اهل بيت دور كند، و به آنان عصمت دهد، و كلمه (اهل البيت ) چه اينكه صرفا براى اختصاص باشد، تا غير از اهل خانه داخل در حكم نشوند، و چه اينكه اين كلمه نوعى مدح باشد، و چه اينكه نداء، و به معناى (اى اهل بيت ) بوده باشد، على اى حال دلالت دارد بر اينكه دور كردن رجس و پليدى از آنان، و تطهيرشان، مساله اى است مختص به آنان، و كسانى كه مخاطب در كلمه (عنكم - از شما) هستند.

بنابراين در آيه شريفه در حقيقت دو قصر و انحصار بكار رفته، يكى انحصار اراده و خواست خدا در بردن و دور كردن پليدى و تطهير اهل بيت، دوم انحصار اين عصمت و دورى از پليدى در اهل بيت.

(اهل البيت) و مخاطب آيه (يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) چه كسانى هستند؟

حال بايد ديد اهل بيت چه كسانى هستند؟ بطور مسلم فقط زنان آن جناب اهل بيت او نيستند، براى اينكه هيچگاه صحيح نيست ضمير مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت (عنكم - از شما) بلكه اگر فقط همسران اهل بيت بودند، بايد مى فرمود: (عنكن )، بنابراين، يا بايد گفت مخاطب همسران پيامبر و ديگران هستند همچنان كه بعضى ديگر گفته اند: مراد از اهل البيت، اهل بيت الحرام است، كه در آيه (ان اولياوه الا المتقون ) آنان را متقى خوانده، و بعضى ديگر گفته اند: مراد اهل مسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، و بعضى گفته اند: همه آن كسانى است كه در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار مى روند، چه همسرانش، و چه خويشاوندان و نزديكانش، يعنى آل عباس، آل عقيل، آل جعفر، و آل على، و بعضى ديگر گفته اند: مراد خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و همسران اوست، و شايد آنچه به عكرمه و عروه نسبت داده اند همين باشد، چون آنها گفته اند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است.

تا اينكه مخاطب همچنانكه بعضى ديگر گفته اند: غير از همسران آن جناب هستند و خطاب در (عنكم - از شما) متوجه اقرباى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، يعنى آل عباس، آل على، آل عقيل، و آل جعفر.

و به هر حال، مراد از بردن رجس و تطهير اهل بيت تنها همان تقواى دينى، و اجتناب از نواهى، و امتثال اوامر است، و بنابر اين معناى آيه اين است كه خداى تعالى از اين تكاليف دينى كه متوجه شما كرده سودى نمى برد، و نمى خواهد سود ببرد، بلكه مى خواهد شما را پاك كند، و پليدى را از شما دور سازد، و بنابر اين آيه شريفه در حد آيه (ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم ) مى باشد، و اگر معنا اين باشد، آن وقت آيه شريفه،

با هيچ يك از چند معنايى كه گذشت نمى سازد، چون اين معنا بااختصاص آيه به اهل بيت منافات دارد، زيرا خدا اين گونه تطهير را براى عموم مسلمانان و مكلفين باحكام دين مى خواهد، نه براى خصوص اهل بيت، و حال آنكه گفتيم آيه شريفه دو انحصار را مى رساند، كه انحصار دوم تطهير اهل بيت است.

و اگر بگويى مراد از بردن رجس، و تطهير كردن، همانا تقواى شديد و كامل است، و معناى آيه اين است كه اين تشديدى كه در تكاليف متوجه شما كرديم، و در برابر اجر دو چندان هم وعده تان داديم، براى اين نيست كه خود ما از آن سودى ببريم، بلكه براى اين است كه مى خواهيم پليدى را دور نموده و تطهيرتان كنيم.

و در اين معنا هم اختصاص رعايت شده، و هم عموميت خطاب به همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و به ديگران، چيزى كه هست در اول، خطاب را متوجه خصوص همسران آن جناب نمود، و در آخر يعنى در كلمه (عنكم ) متوجه عموم.

ليكن اين حرف هم صحيح نيست، براى اينكه در آخر، خطاب متوجه غير از ايشان شده، و اگر بگويى خطاب متوجه همه است چه همسران و چه غير آنان، مى گوييم : اين نيز باطل است، براى اينكه غير از همسران شريك در تشديد تكليف نبودند، و اجر دو چندان هم ندارند، و معنا ندارد خداى تعالى بفرمايد: اگر به شما همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تكاليف دشوارترى كرديم، براى اين است كه خواستيم عموم مسلمانان و شما را پاك نموده و پليدى را از همه دور كنيم.

خواهى گفت : چرا جايز نباشد كه خطاب متوجه همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باشد، با اينكه تكليف خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم مانند تكاليف همسرانش شديد است ؟

در پاسخ مى گوييم : نبايد همسران آن جناب را با خود آن جناب مقايسه كرد، چون آن جناب مويد به داشتن عصمت خدايى است، و اين موهبتى است كه با عمل و اكتساب به دست نمى آيد، تا بفرمايد تكليف تو را تشديد كرديم، و اجرت را مضاعف نموديم، تا پاكت كنيم، چون معناى اين حرف اين است كه تشديد تكليف، و دو چندان كردن اجر مقدمه و يا سبب است براى بدست آمدن عصمت، و به همين جهت هيچ يك از مفسرين اين احتمال را نداده اند كه خطاب متوجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و همسرانش ‍ باشد و بس. و اگر ما آن را جزو اقوال ذكر كرديم، به عنوان اين است كه اين هم يك احتمال است، و خواستيم با ايراد اين احتمال نظريه آن مفسرينى كه گفته اند: مراد خصوص همسران آن جناب است تصحيح كنيم، نه اينكه بگوييم : كسى از مفسرين اين احتمال را هم داده.

و اگر مراد بردن رجس و پاك كردن، به اراده خدا باشد، و در نتيجه مراد اين باشد كه خدا مى خواهد به طور مطلق، و بدون هيچ قيدى شما را تطهير كند، نه از راه توجيه تكاليف، و نه از راه تكليف شديد، بلكه اراده مطلقه اى است از خدا كه شما پاك و از پليديها دور باشيد، چون اهل بيت پيغمبريد، در اين صورت معناى آيه منافى با آن شرطى است كه كرامت آنان مشروط بدان شد، و آن عبارت بود از تقوى، حال چه اينكه مراد از اراده، اراده تشريعى باشد، و چه تكوينى، هر يك باشد با شرط نمى سازد، پس معلوم مى شود اراده مطلقه نيست.

اثبات اينكه مراد از (اهل البيت) و مخاطب آيه تطهير، خمسه طيبه (پيغمبر، على،فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام) هستند

با اين بيانى كه گذشت آن رواياتى كه در شان نزول آيه وارد شده تاييد مى شود، چه در آن روايت آمده كه آيه شريفه در شان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهمالسلام) نازل شده است، و احدى در اين فضيلت با آنان شركت ندارد.

و اين روايات بسيار زياد، و بيش از هفتاد حديث است، كه بيشتر آنها از طرق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسيارى، از ام سلمه، عايشه، ابى سعيد خدرى، سعد، وائله بن الاسقع، ابى الحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام آزاد شده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عبد الله بن جعفر، على، و حسن بن على (عليهمالسلام) كه تقريبا از چهل طريق نقل كرده اند.

و شيعه آن را از حضرت على، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا (عليه السلام)، و از ام سلمه، ابى ذر، ابى ليلى، ابى الاسود دولى، عمرو بن ميمون اودى، و سعد بن ابى وقاص، بيش از سى طريق نقل كرده اند.

حال اگر كسى بگويد: اين روايات بيش از اين دلالت ندارد كه على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام) نيز مشمول آيه هستند، و اين منافات ندارد با اينكه همسران رسول خدا نيز مشمول آن باشند، چون آيه شريفه در سياق خطاب به آنان قرار گرفته.

در پاسخ مى گوييم : بسيارى از اين روايات و بخصوص آنچه از ام سلمه - كه آيه در خانه او نازل شده - روايت شده است، تصريح دارد بر اينكه آيه مخصوص همان پنج تن است، و شامل همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيست، كه ان شاء الله روايات مزبور كه بعضى از آنها داراى سندى صحيح هستند، از نظر خواننده خواهد گذشت.

و اگر كسى بگويد: آن روايات بايد به خاطر ناسازگارى اش با صريح قرآن طرح شود، چون روايت هر قدر هم صحيح باشد، وقتى پذيرفته است كه با نص صريح قرآن منافات نداشته باشد و روايات مذكور مخالف قرآن است، براى اينكه آيه مورد بحث دنبال آياتى قرار دارد كه خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، پس بايد خطاب در اين آيه نيز به ايشان باشد.

آيه تطهير بدنبال آيات مربوط به زنان پيامبر نازل شده است

در پاسخ مى گوييم : همه حرفها در همين است، كه آيا آيه مورد بحث متصل به آن آيات، و تتمه آنها است يا نه ؟ چون رواياتى كه بدان اشاره شد، همين را منكر است، و مى فرمايد آيه مورد بحث به تنهايى، و در يك واقعه جداگانه نازل شده، و حتى در بين اين هفتاد روايت، يك روايت هم وجود ندارد، كه بگويد آيه شريفه دنبال آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده، و حتى احدى هم از مفسرين اين حرف را نزده اند، حتى آنها هم كه گفته اند آيه مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، مانند عكرمه و عروه، نگفته اند كه : آيه در ضمن آيات نازل شده.

پس آيه مورد بحث از جهت نزول جزو آيات مربوط به همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و متصل به آن نيست، حال يا اين است كه به دستور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دنبال آن آيات قرارش داده اند، و يا بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اصحاب در هنگام تاليف آيات قرآنى در آنجا نوشته اند، مويد اين احتمال اين است كه اگر آيه مورد بحث كه در حال حاضر جزو آيه (و قرن فى بيوتكن ) است، از آن حذف شود، و فرض كنيم كه اصلا جزو آن نيست، آيه مزبور با آيه بعدش كه مى فرمايد: (و اذكرن ) كمال اتصال و انسجام را دارد، و اتصالش بهم نمى خورد.

پس معلوم مى شود جمله مورد بحث نسبت به آيه قبل و بعدش نظير آيه (اليوم يئس الذين كفروا) است كه در وسط آياتى قرار گرفته كه آنچه خوردنش حرام است مى شمارد، كه در جلد پنجم اين كتاب در سوره مائده گفتيم كه : چرا آيه مزبور در وسط آن آيات قرار گرفته، و اين بى نظمى از كجا ناشى شده است.

بنابر آنچه گفته شد، كلمه (اهل البيت ) در عرف قرآن اسم خاص است كه هر جا ذكر شود، منظور از آن، اين پنج تن هستند، يعنى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام)، و بر هيچ كس ديگر اطلاق نمى شود، هر چند كه از خويشاوندان و اقرباى آن جناب باشد، البته اين معنا، معنايى است كه قرآن كريم لفظ مذكور را بدان اختصاص داده، و گر نه به حسب عرف عام، كلمه مزبور بر خويشاوندان نيز اطلاق مى شود.

مفاد آيه تطهير عصمت اهل بيت (ع) به اراده تكوينى خداوند است

كلمه (رجس ) - به كسره را، و سكون جيم - صفتى است از ماده رجاست، يعنى پليدى، و قذارت، و پليدى و قذارت هياتى است در نفس آدمى، كه آدمى را وادار به اجتناب و نفرت مى نمايد، و نيز هياتى است در ظاهر موجود پليد، كه باز آدمى از آن نفرت مى نمايد اولى مانند پليدى رذائل، دومى مانند پليدى خوك، همچنان كه قرآن كريم اين لفظ را در هر دو معنا اطلاق كرده، در باره پليدى ظاهرى فرموده : (او لحم خنزير فانه رجس ) و هم در پليديهاى معنوى، مانند شرك و كفر و اعمال ناشايست به كار برده و فرموده : (و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون )، ونيز فرموده : (و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يومنون ).

و اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراكى نفسانى، و اثرى شعورى، كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقادى باطل، يا عملى زشت حاصل مى شود، وقتى مى گوييم (انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دل بستگى به عقايد باطل، يا عمل باطل دلش دچار پليدى شده است ).

و با در نظر گرفتن اينكه كلمه رجس در آيه شريفه الف و لام دارد، كه جنس را مى رساند، معنايش اين مى شود كه خدا مى خواهد تمامى انواع پليديها، و هياتهاى خبيثه، و رذيله، را از نفس شما ببرد، هياتهايى كه اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان مى گيرد، و چنين ازاله اى با عصمت الهى منطبق مى شود، و آن عبارت است از صورت علميه اى در نفس كه انسان را از هر باطلى، چه عقايد و چه اعمال حفظ مى كند، پس آيه شريفه يكى از ادله عصمت اهل بيت است.

براى اينكه قبلا گفتيم اگر مراد از آيه، چنين معنايى نباشد، بلكه مراد از آن تقوى و يا تشديد در تكاليف باشد، ديگر اختصاصى به اهل بيت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش تقوى مى خواهد، نه تنها از اهل بيت، و نيز گفتيم كه يكى از اهل بيت خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، و با اينكه آن جناب معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از او تقوى بخواهد.

پس چاره اى جز اين نيست كه آيه شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم، و بگوييم : مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، و مراد از تطهير در جمله (يطهركم تطهيرا) كه با مصدر تطهير تاكيد شده، زايل ساختن اثر رجس به وسيله وارد كردن مقابل آن است، و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهل بيت عبارت شد، از اينكه ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل، و آن وقت مراد از اراده اين معنا، (خدا مى خواهد چنين كند)، نيز اراده تكوينى مى شود، چون قبلا هم گفتيم اراده تشريعى را كه منشا تكاليف دينى و منشا متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلا با اين مقام سازگار نيست، (چون گفتيم اراده تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها نسبت به اهل بيت ).

پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به اين موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهايتان باقى نگذارد.

و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن من آيات الله و الحكمه ان الله كان لطيفا خبيرا

از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از (ذكر)، معناى مقابل فراموشى باشد، كه همان ياد آورى است، چون اين معنا مناسب تاكيد و تشديدى است كه در آيات شده است پس در نتيجه اين آيه به منزله سفارش و وصيتى است بعد از وصيت به امتثال تكاليف كه قبلا متوجه ايشان كرده است، و در كلمه (فى بيوتكن ) تاكيدى ديگر است، (چون مى فهماند مردم بايد امتثال امر خدا را از شما ياد بگيرند، آن وقت سزاوار نيست شما كه قرآن در خانه هايتان نازل مى شود، اوامر خدا را فراموش كنيد).

و معناى آيه اين است كه شما زنان پيغمبر بايد آنچه را كه در خانه هايتان از آيات خدا و حكمت تلاوت مى شود، حفظ كنيد، و همواره به خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانيد، و از خط سيرى كه خدا برايتان معين كرده تجاوز مكنيد.

اين است معناى آيه، نه آنكه ديگران گفته اند كه : مراد از ذكر، شكر خدا است و معناى آيه اين است كه خدا را شكر كنيد، كه شما را در خانه هايى قرار داد كه در آن قرآن و سنت خوانده مى شود، چون اين معنا از سياق آيه و بخصوص با در نظر گرفتن جمله (ان الله كان لطيفا خبيرا) دور است.

اشاره به فرق بين اسلام و ايمان و اشاره به اينكه در شريعت اسلام از نظر حرمت وكرامت بين زن و مرد فرق نيست

ان المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المومنات... اجرا عظيما

شريعت مقدسه اسلام در كرامت و حرمت اشخاص از نظر دين دارى فرقى بين زن و مرد نگذاشته، و در آيه (يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقيكم )، به طور اجمال به اين حقيقت اشاره مى نمايد، و در آيه (انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر اوانثى )، به آن تصريح، و سپس در آيه مورد بحث با صراحت بيشترى آن را بيان كرده است.

پس مقابله اى كه در جمله (ان المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المومنات ) بين اسلام و ايمان انداخته، مى فهماند كه اين دو با هم تفاوت دارند، و نوعى فرق بين آن دو هست، و آن آيه اى كه بفهماند آن نوع تفاوت چيست ؟ آيه (قالت الاعراب آمنا) است، كه اينك همه آن از نظر خواننده مى گذرد: (قالت الاعراب آمنا قل لم يومنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم... انما المومنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله )، كه مى فهماند اولا اسلام به معناى تسليم دين شدن از نظر عمل است، و عمل هم مربوط به جوارح و اعضاى ظاهرى بدن است، و ايمان امرى است قلبى، و ثانيا اينكه گفتيم ايمان امرى است قلبى، عبارت است از اعتقاد باطنى، به طورى كه آثار آن اعتقاد در اعمال ظاهرى و بدنى نيز ظاهر شود.

پس اسلام عبارت شد از تسليم عملى براى دين، به اينكه همه تكاليف آن را بياورى، و آنچه از آن نهى كرده ترك كنى، و (مسلمون ) و (مسلمات ) مردان و زنانى هستند كه اين طور تسليم دين شده باشند و اما (مؤمنين ) و (مومنات ) مردان و زنانى هستند كه دين خدا را در دل خود جاى داده باشند، به طورى كه وقتى به اعمال آنان نگاه مى كنى، پيداست كه اين شخص در دل به خدا ايمان دارد، پس هر مومنى مسلمان هست، ولى هر مسلمانى مومن نيست.

(و القانتين و القانتات ) - كلمه (قنوت ) به طورى كه گفته اند به معناى ملازمت در اطاعت و خضوع است، و در نتيجه معناى دو كلمه مورد بحث مردان و زنانى است كه ملازم اطاعت خدا، و همواره در برابر او خاضعند.

(و الصادقين و الصادقات ) - كلمه (صدق ) به معناى هر فعل و قولى است كه مطابق با واقع باشد، و مرد و زن با ايمان هم در ادعاى دين دارى صادقند، و هم در گفتار راست مى گويند، و هم خلف وعده نمى كنند.

(و الصابرين و الصابرات ) - اينان كسانى هستند كه هم در هنگام مصيبت و بلاء، صبر مى كنند، و هم در هنگام اطاعت، و هم آنجا كه گناهى پيش آمده، در ترك آن صابرند.

(و الخاشعين و الخاشعات ) - كلمه (خشوع ) به معناى خوارى و تذلل باطنى و قلبى است، همچنان كه كلمه (خضوع ) به معناى تذلل ظاهرى، و با اعضاى بدن است.

(و المتصدقين و المتصدقات ) - كلمه (صدقه ) به معناى خرج كردن مال است در راه خدا، كه يكى از مصاديق آن زكات واجب است.

(و الصائمين و الصائمات ) - مراد از (صوم ) روزه هاى واجب و مستحب هر دو است، (و الحافظين فروجهم و الحافظات ) - يعنى كسانى كه فروج خود را حفظ مى كنند، و آن را در غير آنچه خدا حلال كرده به كار نمى بندند.

(و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات ) - يعنى (و الذاكرات الله ) كه كلمه (الله ) به خاطر اينكه معلوم بوده حذف شده يعنى، و كسانى كه ذكر خدا را بسيار مى كنند، هم با زبان و هم با قلب، و اين ذكر شامل نماز و حج نيز هست .

 

اعد الله لهم مغفره و اجرا عظيما

نکره آمدن مغفرت و اجر، به منظور تعظيم آن است.

بحث روايتى

شأن نزول آيه (يا ايها النبى قل لازواجك...)

در تفسير قمى در ذيل آيه (يا ايها النبى قل لازواجك ) آمده كه سبب نزول اين آيه اين بود كه چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از جنگ خيبر برگشت،

و در آن جنگ گنجينه هاى آل ابى الحقيق نصيب مسلمانان شد، همسرانش به آن جناب عرضه داشتند اين گنجينه ها را به ما بده، حضرتش فرمود: بر طبق دستور خداى تعالى در بين همه مسلمانان تقسيم كردم، همسران از وى در خشم شدند، و گفتند تو چنان گمان كرده اى كه اگر ما را طلاق دهى ديگر در همه فاميل ما يك همسر كفو پيدا نمى شود كه ما را بگيرد؟

خداى تعالى از اين سخن ايشان براى رسول گرامى اش غيرت كرد، و به آنجناب دستور داد از ايشان كناره گيرى كند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيست و نه روز از ايشان كناره گيرى نموده و در مشربه ام ابراهيم منزل گزيد، تا آن كه يك نوبت حيض ‍ ديدند، و پاك شدند، آنگاه آيه (يا ايها النبى قل لازواجك... اجرا عظيما) را فرستاد، كه در آن همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را مخير كرد بين باقى ماندن بر همسرى آن جناب، و بين طلاق گرفتن.

و اولين كسى كه در بين همسران برخاست ام سلمه بود، عرضه داشت : من خدا و رسول را اختيار مى كنم، دنبال او ساير همسران يكى يكى برخاستند، و با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از در آشتى معانقه كردند، و كلام ام سلمه را همى گفتند.

مؤلف: قريب به اين معنا از طرق اهل سنت نيز روايت شده، و در آن آمده : اولين كسى كه برخاست و گفت من خدا و رسولش را اختيار كردم عايشه بود.

رواياتى در ذيل آيات مربوط به همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)

و در كافى به سند خود از داوود بن سرحان از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: زينب دختر جحش گفت : رسول خدا پنداشتند اگر ما را طلاق دهد شوهر براى ما قحطى است، و اين در هنگامى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيست و نه روز از آنان كناره گيرى كرده بود، وقتى زينب اين حرف را زد، خداى تعالى جبرئيل را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرستاد، و گفت : (قل لازواجك...) پس همسران گفتند: ما خدا و رسول او را و خانه آخرت را برگزيديم.

و در همان كتاب به سند خود از عيص بن قاسم، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : از آن جناب اين مساله را پرسيدم كه مردى همسر خود را مخير مى كند، و همسرش جدايى را مى گزيند، آيا به صرف اين گزينش جدا مى شود يا نه ؟ فرمود: نه،

اين حكم تنها مخصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، كه از ناحيه خدا مامور شد همسرانش را مخير كند، و او هم از باب امتثال امر خدا اين كار را كرد، تازه اگر همسرانش جدايى را اختيار مى كردند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) طلاقشان مى داد، و صرف اختيار زنان طلاق نمى شود، خداى تعالى هم به مساله طلاق تصريح كرده، و فرموده : (قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا).

و در مجمع البيان آمده كه واحدى به سند خود از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با حفصه (دختر عمر) نشسته بودند با هم مشاجره كردند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيد: ميل دارى مردى بين من و تو حكم شود؟ حفصه عرضه داشت : آرى.

پس كسى را فرستاد نزد عمر، عمر وقتى آمد به دخترش گفت : حرف بزن، حفصه گفت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) تو سخن بگو، ولى غير از حق چيزى مگو، عمر چون اين بشنيد، دست بلند كرد و محكم به صورت دخترش زد، و اين سيلى را دو باره تكرار كرد.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به عمر فرمود: دست نگه دار، پس عمر به دخترش گفت : اى دشمن خدا، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جز حق نمى گويد، به آن خدايى كه او را به حق مبعوث كرده، اگر احترام محضر او نبود دست خود را نگه نمى داشتم، آن قدر مى زدم تا بميرى، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) برخاست و به بالا خانه اى كه داشت رفت، و تا يك ماه با احدى از همسرانش نياميخت، و در همان غرفه صبحانه و شام مى خورد، پس خداى تعالى اين آيات را فرو فرستاد.

نام و مشخصات همسران و كنيزان رسول الله (ص)

و در خصال از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرموده : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با پانزده زن ازدواج كرد، و با سيزده نفر از آنان در آميخت، و چون از دنيا رفت نه نفر از آنان همسرش بودند، و اما آن دو نفرى كه آن جناب با ايشان آميزش نكرد، يكى عمره بود، و ديگرى سنا، و اما آن سيزده نفرى كه با ايشان بياميخت، اول خديجه دختر خويلد بود، و بعد از او با سوده دختر زمعه ازدواج كرد، و سپس با ام سلمه كه نامش هند، و دختر ابى اميه بود، و سپس با ام عبدالله عايشه دختر ابى بكر، و آن گاه با حفصه دختر عمر،

و سپس با زينب دختر خزيمه بن حارث ام المساكين، و بعد از او با زينب دختر جحش، آن گاه با ام حبيب رمله دختر ابى سفيان، و بعد از او با ميمونه دختر حارث، و سپس با زينب دختر عميس، آن گاه با جويريه دختر حارث، و بعد از او با صفيه دختر حيى بن اخطب، و آنكه خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بخشيد خوله دختر حكيم سلمى بود.

و آن جناب علاوه بر اين همسران، دو كنيز داشت، يكى ماريه قبطيه، و ديگرى ريحانه خندفيه، كه با آنان نيز معامله همسران آزاد را مى كرد، يعنى شبهاى خود را بين همسران و اين دو كنيز تقسيم مى كرد.

و آن نه نفرى كه در هنگام رحلت آن جناب همسرش بودند، عبارت بودند از عايشه، حفصه، ام سلمه، زينب دختر جحش، ميمونه دختر حارث، ام حبيب دختر ابو سفيان، جويريه، سوده، صفيه، كه از همه فاضلتر خديجه، و بعد از او ام سلمه و سپس ميمونه بود.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (يا نساء النبى من يات منكن...) آمده كه محمد بن ابى عمير، از ابراهيم بن عبد الحميد، از على بن عبد الله بن الحسين، از پدرش، از على بن الحسين (عليهمالسلام) روايت كرده، كه مردى در حضورش گفت : شما از اهل بيتى هستيد كه خدا شما را آمرزيده، امام سجاد غضب كرد و فرمود: ما سزاوارتريم به اينكه آنچه خدا در همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عملى كرد درباره ما عملى كند، ما معتقديم كه نيكوكار از ما را دو برابر اجر داد، و بد كار از ما را دو برابر عذاب، نه آنكه تو پنداشته اى (كه چون آمرزيده شده ايم، دست از عبادت برداريم، و هر كارى خواستيم بكنيم ).

و در تفسير قمى روايتى با سند از امام صادق از پدرش (عليهمالسلام) در ذيل آيه (و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولى ) آورده، و آن اين است كه حضرت فرمود: بعد از جاهليت اول، جاهليت ديگرى نيز خواهد آمد.

مؤلف: اين روايت نكته اى جالب و لطيف را از آيه شريفه استفاده كرده.

اغصار اهل بيت (ع) در پنج تن بنقل از ام سلمه

و در الدر المنثور است كه طبرانى از ام سلمه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به فاطمه فرمود: همسرت و دو پسرانت را نزدم حاضر كن،

فاطمه ايشان را به خانه ما آورد، پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عبايى بافت فدك بر سر ايشان انداخت، و دست خود را روى سر همگى آنان گذاشت، و گفت : بارالها! اينهايند اهل محمد، - و در نقلى ديگر آمده اينهايند آل محمد - پس صلوات و بركات خود را بر آل محمد قرار ده، همانطور كه بر آل ابراهيم قرار دادى، و تو حميد و مجيدى، ام سلمه مى گويد: پس من عبا را بلند كردم كه من نيز جزو آنان باشم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عبا را از دستم كشيد، و فرمود: تو عاقبت بخير هستى.

مؤلف: اين روايت را صاحب غايه المرام هم از عبد الله بن احمد بن حنبل، از پدرش احمد، و او به سند خود از ام سلمه نقل كرده است.

روايات متعدد درباره نزول آيه تطهير درباره پنج تن (عليهم السلام) كه در زير كساى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) جمع شده بودند

و در همان كتاب است : كه ابن مردويه، از ام سلمه روايت كرده كه گفت : آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) در خانه من نازل شد، و در خانه هفت نفر بودند، جبرئيل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن، و حسين، و من كه دم در ايستاده بودم، عرضه داشتم : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) آيا من از اهل بيت نيستم ؟ فرمود تو عاقبت بخيرى، تو از همسران پيغمبرى.

باز در همان كتاب است كه ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و طبرانى، و ابن مردويه همگى از ام سلمه همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در خانه او عبايى بافت خيبر به روى خود كشيده، و خوابيده بود، كه فاطمه از در درآمد، در حالى كه ظرفى غذا با خود آورده بود، رسول خدا فرمود: همسرت و دو پسرانت حسن و حسين را صدا بزن، فاطمه برگشت و ايشان را با خود بياورد، در همان بين كه داشتند آن غذا را مى خوردند اين آيه نازل شد: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا).

پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) زيادى جامه اى كه داشت بر سر آنان كشيد، آن گاه دست خود را از زير كسا بيرون آورد، به آسمان اشاره كرد، و عرضه داشت : بار الها اينها اهل بيت من، و خاصگان من هستند، پس پليدى را از ايشان ببر، و تطهيرشان كن، و اين كلام را سه بار تكرار كرد.

ام سلمه مى گويد: من سر خود را در زير جامه بردم، و عرضه داشتم : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) منهم با شمايم، حضرت دو بار فرمود: تو عاقبت بخيرى.

مؤلف: اين حديث را صاحب غايه المرام از عبدالله پسر احمد بن حنبل، به سه طريق از ام سلمه نقل كرده، و همچنين تفسير ثعلبى نيز آن را روايت كرده است.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه، و خطيب، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : روزى كه نوبت ام سلمه بود، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در خانه او قرار داشت، جبرئيل بر آن جناب نازل شد، و آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ‍ اهل البيت و يطهركم تطهيرا) را نازل كرد، ابى سعيد سپس مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) حسن و حسين و على و فاطمه را خواست، بعد از آنكه نزدش حاضر شدند، ايشان را به خود چسبانيد، و جامه اى رويشان افكند، و اين در حالى بود كه ام سلمه در پشت پرده قرار داشت، آن گاه گفت : بار الها اينان اهل بيت منند، پروردگارا پليدى را از ايشان ببر، و آن طور كه خودت مى دانى پاكشان كن، ام سلمه گفت : اى پيغمبر خدا! آيا من نيز با ايشان هستم ؟ حضرت فرمود: تو جاى خود دارى، و عاقبتت بخير است.

باز در آن كتاب آمده كه ابن جرير، و ابن ابى حاتم، و طبرانى، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) درباره پنج نفر نازل شد، من، على، فاطمه، حسن و حسين.

مؤلف: اين روايت را صاحب غايه المرام نيز از تفسير ثعلبى نقل كرده.

و نيز در آن كتاب آمده كه ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته )، و ابن جرير، ابن منذر، و حاكم (وى نيز حديث را صحيح دانسته )، و ابن مردويه، و بيهقى، در سنن خود، از چند طريق از ام سلمه روايت كرده اند كه گفت آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ) در خانه من نازل شد، و آن روز در خانه من فاطمه، على، حسن و حسين، بودند، كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ايشان را با عبايى پوشانيد آن گاه گفت : خدايا اينهايند اهل بيت من، پس پليدى را از ايشان ببر، و پاكشان گردان.)

و در غايه المرام از حميدى روايت كرده كه گفت : شصت و چهارمين حديث متفق عليه از احاديث بخارى و مسلم، از مسند عايشه، از مصعب بن شيبه، از صفيه دختر شيبه، از عايشه اين حديث است كه گفت : روزى صبح رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از اطاق بيرون شد در حالى كه بر تن خود مرط مرحل از مو و رنگ سياه داشت، در اين هنگام حسن بن على (عليه السلام) وارد شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را داخل جامه برد، پس از او حسين آمد، او را هم داخل كرد، سپس فاطمه آمد، او را هم درون برد، در آخر على آمد، او را نيز داخل برد،آنگاه فرمود: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا).

مؤلف: اين حديث به طرق مختلفه از عايشه روايت شده.

رواياتى درباره اينكه رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) مدتى را هر صبحبه در خانه على (عليه السلام) مى آمد و ايشان را اهل البيت خطاب مى كرد و آيه تطهير را تلاوت مى فرمود

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : چون على (عليه السلام) با فاطمه ازدواج كرد، چهل روز صبح رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به در خانه او آمد، و گفت، سلام بر شما اهل بيت، و رحمت خدا و بركات او، وقت نماز است، خدا رحمتتان كند، (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) من در جنگم، با كسى كه با شما بجنگد، و آشتى و دوستم با كسى كه با شما آشتى و دوست باشد.

و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : ما نه ماه همه روزه شاهد اين جريان بوديم، كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هنگام هر نمازى به در خانه فاطمه آمد، و گفت : سلام بر شما اهل بيت و رحمت خدا و بركات او (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا).

مؤلف: و نيز اين روايت را الدر المنثور از طبرانى، از ابى الحمراء نقل كرده، اما به اين عبارت كه گفت : من شش ماه تمام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديدم كه به در خانه على و فاطمه مى آمد، و مى گفت : (انما يريد الله...). و نيز از ابن جرير، و ابن مردويه، از ابى الحمراء نقل كرده كه چنين گفت : من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) حفظ كردم، درست هشت ماه در مدينه بر آن جناب گذشت، كه حتى يك روز براى نماز صبح بيرون نشد مگر آنكه به در خانه على مى آمد، و دست خود را بر دو طرف در مى گذاشت، و سپس مى گفت : نماز نماز (انما يريد الله ليذهب...).

و نيز همين روايت را از ابن ابى شيبه، احمد و ترمذى، (وى حديث را حسن شمرد)، و ابن جرير، ابن منذر، طبرانى، و حاكم (وى آن را صحيح دانسته ). و ابن مردويه، از انس نقل كرده كه عبارتش چنين است كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) همواره وقتى براى نماز صبح بيرون مى شد، به در خانه فاطمه مى گذشت و مى گفت : نماز اى اهل بيت، نماز، كه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا).

مؤلف: روايات در اين معانى از طرق اهل سنت، و همچنين از طرق شيعه بسيار زياد است، هر كس بخواهد بدان اطلاع يابد، بايد به كتاب غايه المرام بحرانى، و كتاب عبقات مراجعه كند، (و فارسى آن روايات در كتاب على در كتب اهل سنت به قلم مترجم آمده ).

چند روايت متضمن اينكه مقصود از اهل بيت رسول الله (صلى الله و آله و سلم) همسران آن حضرت نيستند

و در غايه المرام از حموينى، و او به سند خود از يزيد بن حيان، روايت كرده كه گفت : داخل شديم بر زيد بن ارقم، او گفت : روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ما را خطاب كرد، و فرمود: آگاه باشيد كه من در بين شما امت اسلام دو چيز گرانبها مى گذارم، و مى روم، يكى كتاب خداى عز و جل است، كه هر كس آن را پيروى كند هدايت مى شود، و هر كه آن را پشت سر اندازد، در ضلالت است، و سپس اهل بيتم، من خدا را به ياد شما مى آورم در باره اهل بيتم، و اين كلمه را سه بار تكرار كرد.

ما از زيد بن ارقم پرسيديم : اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چه كسانى بودند؟ آيا همسرانش بودند؟ گفت : نه، اهل بيت او، دودمان اويند، كه بعد از آن جناب صدقه خوردن بر آنان حرام است، يعنى آل على، آل عباس، آل جعفر، و آل عقيل.

و نيز در همان كتاب از صحيح مسلم، به سند خود از يزيد بن حيان از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: من در بين شما دو چيز گرانبها و سنگين مى گذارم، يكى كتاب خدا است، كه حبل الله است و هر كس آن را پيروى كند بر طريق هدايت، و هر كس تركش گويد بر ضلالت است، و دومى اهل بيتم پرسيديم : اهل بيت او كيست ؟ همسران اويند؟ گفت : نه، به خدا قسم، همسر آدمى چند صباحى با آدمى است، و چون طلاقش دهند به خانه پدرش بر مى گردد، و دوباره بيگانه مى شود، اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اهل او، و عصبه و خويشاوندان اويند، كه بعد از او صدقه برايشان حرام است.

مؤلف: در اين روايت كلمه بيت به نسب تفسير شده، همچنانكه عرفا هم بر اين معنا اطلاق مى شود، مى گويند بيوتات عرب، يعنى خاندانها و تيره هاى عرب، و ليكن روايات سابق كه از ام سلمه و غير او نقل شد، با اين معنا سازگار نيست، براى اينكه در آن روايت اهل بيت تنها به على، فاطمه، و حسنين (عليهم السلام) تفسير شده.

و در مجمع البيان مى گويد: مقاتل بن حيان گفته : وقتى اسماء بنت عميس با شوهرش جعفر بن ابى طالب از حبشه برگشت، داخل شد در بين همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و پرسيد آيا چيزى از قرآن در باره مهاجرين به حبشه نازل شد؟ گفتند: نه.

پس نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) مثل اينكه جنس زن هميشه بايد محروم و در زيان باشد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيد:طور مگر؟ گفت : براى اينكه آنطور كه مردان در قرآن كريم به نيكى ياد شده اند، زنان ياد نشده اند، بعد از اين جريان آيه (ان المسلمين و المسلمات...) نازل گرديد.

مؤلف: در رواياتى ديگر آمده كه اين شكوه را ام سلمه كرد.

سوره احزاب، آيات 36 تا 40

 و ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضللا مبينا (36)

 و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشه فلما قضى زيد منها و طرا زوجنكها لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازوج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا و كان امر الله مفعولا (37)

 ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له سنه الله فى الذين خلوا من قبل و كان امر الله قدرا مقدورا (38)

 الذين يبلغون رسلت الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا (39)

 ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبين و كان الله بكل شى ء عليما (40)

ترجمه آيات

هيچ مرد مومن و زن مومن را سزاوار نيست كه وقتى خدا و رسولش امرى را صادر فرمودند، باز هم در امور خود، خود را صاحب اختيار بدانند، و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند، به ضلالتى آشكار گمراه شده است (36).

به ياد آور كه به آن كس كه خدا به او نعمت داد، و تو نيز به او احسان كردى خلاف ميلت نگه دار،

و از خدا بترس، (با اينكه تو از پيش مى دانستى، كه سر انجام و بر حسب تقدير الهى او همسرش را طلاق مى دهد و تو بايد آن را بگيرى ) تو آنچه در دل داشتى، و مى دانستى خدا بالاخره آشكارش خواهد كرد، از ترس مردم پنهان كردى، و خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى، پس همين كه زيد بهره خود از آن زن گرفت، و طلاقش داد، ما او را به همسرى تو در آورديم، تا ديگر مومنان نسبت به همسر پسر خوانده هاى خود وقتى مطلقه مى شوند دچار زحمت نشوند، و آن را حرام نپندارند، و امر خدا سرانجام شدنى است (37).

بر پيغمبر اسلام هيچ حرجى در خصوص عملى كه خدا بر شخص او واجب كرده نيست، اين سنتى است از خدا كه در امت هاى قبل نيز جارى بوده، و امر خدا اندازه دار و سنجيده است (38).

كسانى كه رسالتهاى خدا را ابلاغ مى كنند، و از او مى ترسند، و از احدى به جز خدا نمى ترسند، و خدا براى حسابرسى كافى است (39).

محمد پدر احدى از مردان فعلى شما نيست، بلكه فرستاده خدا و خاتم پيغمبران است، و خدا به هر چيزى دانا است (40).

بيان آيات

اين آيات يعنى آيه (و اذ تقول للذى انعم الله عليه ) - تا آيه - (و كان الله بكل شى ء عليما) درباره داستان ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با همسر زيد است همان زيدى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را به عنوان فرزند خود پذيرفته بود، و بعيد نيست كه آيه اولى هم كه مى فرمايد: (و ما كان لمومن و لا مومنه...) از باب مقدمه و توطئه براى آيات بعدش ‍ باشد.

و ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم...

بيان مراد از قضاى خدا و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در اين آيه

سياق، شهادت مى دهد بر اينكه مراد از قضاء، قضاء تشريعى، و گذراندن قانون است، نه قضاء تكوينى، پس مراد از قضاى خدا، حكم شرعى او است كه در هر مساله اى كه مربوط به اعمال بندگان است مقرر داشته، و بدان وسيله در شوونات آنان دخل و تصرف مى نمايد، و البته اين احكام را به وسيله يكى از فرستادگان خود بيان مى كند.

و اما قضاى رسول او، به معناى دومى از قضاء است، و آ ن عبارت است از اينكه رسول او به خاطر ولايتى كه خدا برايش قرار داده، در شانى از شوون بندگان، دخل و تصرف كند، همچنان كه امثال آيه (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ) از اين ولايت كه خدا براى رسول گرامى اسلام قرار داده خبر مى دهد.

و به حكم آيه مذكور، قضاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قضاى خدا نيز هست، چون خدا قرار دهنده ولايت براى رسول خويش است، و او است كه امر رسول را در بندگانش نافذ كرده.

و سياق جمله (اذا قضى الله و رسوله امرا)، از آنجايى كه يك مساله را هم مورد قضاى خدا دانسته و هم مورد قضاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، شهادت مى دهد بر اينكه مراد از قضاء، تصرف در شانى از شوون مردم است، نه جعل حكم تشريعى كه مختص به خداى تعالى است، (آرى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جاعل و قانونگذار قوانين دين نيست، اين شان مختص به خدا است، و رسول او، تنها بيان كننده وحى او است، پس معلوم شد كه مراد از قضاى رسول، تصرف در شوون مردم است ).

(و ما كان لمومن و لا مومنه ) - يعنى صحيح و سزاوار نيست از مؤمنين و مومنات، و چنين حقى ندارند، كه در كار خود اختيار داشته باشند كه هر كارى خواستند بكنند و جمله (اذا قضى الله و رسوله امرا) ظرف است، براى اينكه فرمود اختيار ندارند، يعنى در موردى اختيار ندارند، كه خدا و رسول در آن مورد امرى و دستورى داشته باشند.

و ضمير جمع در جمله (لهم الخيره من امرهم )، به مومن و مومنه بر مى گردد، و مراد از آن دو كلمه، همه مؤمنين و مومنات هستند، چون در سياق نفى قرار گرفته اند، و اگر نفرمود: (ان يكون لهم الخير فيه )، بلكه كلمه (من امرهم ) را اضافه كرد با اينكه قبلا كلمه امرا را آورده بود، و حاجتى به ذكر دومى نبود، براى اين است كه بفهماند منشا توهم اينكه اختيار دارند، اين است كه امر، امر ايشان، و كار، كار ايشان است، و اين توهم را رد نموده مى فرمايد: با اينكه كار، كار خود ايشان است، در عين حال اختيارى در آن ندارند.

معناى آيه (و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا...)

و معناى آيه اين است : احدى از مؤمنين و مومنات حق ندارند در جايى كه خدا و رسول او در كارى از كارهاى ايشان دخالت مى كنند، خود ايشان باز خود را صاحب اختيار بدانند، و فكر كنند كه آخر كار مال ماست، و منسوب به ما، و امرى از امور زندگى ماست، چرا اختيار نداشته باشيم ؟ آن وقت چيزى را اختيار كنند، كه مخالف اختيار و حكم خدا و رسول او باشد، بلكه بر همه آنان واجب است پيرو خواست خدا و رسول باشند، و از خواست خود صرفنظر كنند.

و اين آيه شريفه هر چند عموميت دارد، و همه مواردى را كه خدا و رسول حكمى بر خلاف خواسته مردم دارند شامل مى شود،

اما به خاطر اينكه در سياق آيات بعدى قرار دارد، كه داستان ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با همسر پسر خوانده اش ‍ زيد را بيان مى كند، مى توان گفت به منزله مقدمه براى بيان همين داستان است، و مى خواهد به كسانى كه به آن جناب اعتراض و سرزنش مى كردند، كه داستانش در بحث روايتى اين فصل خواهد آمد، پاسخ دهد، كه اين مساله ربطى به شما ندارد، و شما نمى توانيد در آنچه خدا و رسول حكم مى كند مداخله كنيد.

و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله ... و كان امر الله مفعولا

توضيح آيه : (و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه...) كه راجعه به ازدواج پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) با همسر پسر خوانده اش مى باشد

اين كسى كه خدا و رسول او به وى انعام كرده اند، زيد بن حارثه است، كه قبلا برده رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، سپس آن جناب آزادش كرد و او را فرزند خود گرفت، و اين يك انعامى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به وى كرد، انعام ديگرش اين بود كه دختر عمه خود - زينب دختر جحش - را همسر او كرد، حالا آمده نزد رسول خدا مشورت مى كند، كه اگر صلاح بدانيد من او را طلاق دهم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را از اين كار نهى مى كند، ولى سرانجام زيد همسرش را طلاق داد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با او ازدواج كرد، و اين آيه در بيان اين قصه نازل شد.

بنابراين، منظور از (انعم الله عليه ) نعمت هدايت است كه خدا به زيد ارزانى داشت، و او را كه يك مشرك زاده بود، به سوى ايمان هدايت نمود، و نيز محبت او را در دل پيامبرش افكند، و منظور از جمله (انعمت عليه ) احسانى است كه پيغمبر به وى كرد، و او را كه برده اى بود، آزاد ساخت، و به فرزندى خود پذيرفت، و جمله (امسك عليك زوجك و اتق الله ) كنايه است از اينكه همسرت را طلاق مده، و اين كنايه خالى از اين اشاره نيست، كه زيد اصرار داشته او را طلاق دهد.

(و تخفى فى نفسك ما الله مبديه ) - يعنى تو در دلت مطلبى را پنهان مى كنى كه خدا ظاهر كننده آن است (و تخشى الناس و الله احق ان تخشيه ) از ذيل آيات يعنى جمله (الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله )، بر مى آيد كه ترس از مردم در جمله مورد بحث، اين نبوده كه آن جناب از جان خود مى ترسيده، بلكه ترسش راجع به خدا و مربوط به دين او بوده، و مى ترسيد مردم به خاطر ازدواجش با همسر زيد او را سرزنش كنند، و اين ترس را در دل پنهان مى داشته، چون مى ترسيده اگر اظهارش كند، مردم او را سرزنش كنند، و بيماردلان هو و جنجال به راه بيندازند، كه چرا همسر پسرت را گرفته اى، و در نتيجه ايمان عوام مردم هم سست شود و اين ترس به طورى كه ملاحظه مى كنيد ترس مشروعى بوده، نه مذموم، چون در حقيقت ترس براى خداى سبحان بوده است.

بيان اينكه جمله (و تخشى الناس و الله احق ان تخشيه) متضمن تأييد و انتصار آن جناب است

جمله (و تخشى الناس و الله احق ان تخشيه ) هم كه ظاهرش نوعى عتاب است، كه از مردم مى ترسى ؟ با اينكه خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى در حقيقت، و بر خلاف ظاهرش، عتاب از يك نوع ترس از خدا است، و اين ترس از خدا از طريق مردم است، مى خواهد آن جناب را از اين صورت ترس از خدا نهى نموده و به صورتى ديگر هدايت كند، و آن اين است كه در ترس از خدا مردم را دخالت مده، مستقيما از خدا بترس، و آنچه در دل پنهان كرده اى، كه همان ترس باشد، از مردم پنهان مكن، چون خدا آن را آشكار مى كند.

و اين خود شاهد خوبى است بر اينكه خداى تعالى بر پيامبر خود واجب كرده بوده كه بايد با همسر زيد، پسر خوانده اش ازدواج كند، تا به اين وسيله همه بفهمند كه همسر پسر خوانده محرم انسان نيست، و ساير مسلمانان نيز مى توانند با همسر پسر خوانده هايشان ازدواج كنند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين معنا را در دل پنهان مى داشت، چون از اثر سوء آن در مردم مى ترسيد، خداى تعالى با اين عتاب او را امنيت داد، نظير امنيتى كه در آيه (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليكمن ربك... و الله يعصمك من الناس ) داد.

پس ظاهر عتابى كه از جمله (و تخشى الناس و الله احق ان تخشيه ) استفاده مى شود، اين است كه مى خواهد آن جناب را نصرت و تاييد كند تا جبران طعن طاعنان بيمار دل را بكند، نظير آنچه در تفسير آيه (عفا الله عنك لم اذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين ) گذشت.

يكى از ادله اى كه دلالت دارد بر اينكه منظور از آيه مورد بحث تاييد و انتصار آن جناب است، كه به صورت عتاب آمده، اين است كه بعد از آن جمله فرموده : (فلما قضى زيد منها و طرا زوجناكها - همين كه زيد از همسرش صرفنظر كرد، ما او را به ازدواج تو در مى آوريم )، و از اين تعبير به خوبى پيداست كه گويى ازدواج با زينب از اراده و اختيار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خارج بوده، و خدا اينكار را كرده، دليل دومش جمله (و كان امر الله مفعولا - كارهاى خدا انجام شدنى است ) مى باشد، كه باز داستان ازدواج را كار خدا دانسته.

پس جمله (فلما قضى زيد منها و طرا زوجناكها) نتيجه گيرى از مطالب قبل است، كه مى فرمود: (و تخفى فى نفسك ما الله مبديه )، (و حاصل مجموع آن دو اين است كه چنانچه قبلا گفتيم، خدا آنچه را تو پنهان كرده اى آشكار مى سازد، پس به زودى بعد از آنكه زيد او را طلاق داد به ازدواج تو در مى آوريم ).

و تعبير قضاى وطر، كنايه است از بهره مندى از وى، و هم خوابگى با او، و جمله (لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا) تعليل ازدواج مورد بحث، و بيان مصلحت اين حكم است، مى فرمايد: اينكه ما زينب را به ازدواج تو در مى آوريم، و اين عمل را حلال و جايز كرديم، علتش اين است كه خواستيم مؤمنين در خصوص ازدواج با همسران پسر خوانده هايشان، بعد از آنكه بهره خود را گرفتند، در فشار نباشند، آنها نيز مى توانند با همسران پسر خوانده خود ازدواج كنند.

اشاره به اشتباه مفسرين در ارتباط با آيه فوق

از اينجا روشن مى شود كه آنچه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در دل پنهان مى داشته همين حكم بوده، و معلوم مى شود اين عمل قبلا براى آن جناب واجب شده بود، نه اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آنطورى كه بعضى از مفسرين گفته اند عاشق زينب شده باشد، و عشق خود را پنهان كرده باشد، بلكه وجوب اين عمل را پنهان مى كرده.

مفسرين در اثر اين اشتباه به حيص وبيص افتاده و در مقام توجيه عشق رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر آمده اند، كه او هم بشر بوده، و عشق هم يك حالت جبلى و فطرى است، كه هيچ بشرى از آن مستثنى نيست، غافل از اينكه اولا با اين توجيه نيروى تربيت الهى را از نيروى جبلت و طبيعت بشرى كمتر دانسته اند، و حال آنكه نيروى تربيت الهى قاهر بر هر نيروى ديگر است، و ثانيا در چنين فرضى ديگر معنا ندارد كه آن جناب را عتاب كند، كه چرا عشق خودت را پنهان كرده اى، چون معنايش اين مى شود كه تو بايد عشق خود را نسبت به زن مردم اظهار مى كردى، و چرا نكردى ؟ و رسوايى اين حرف از آفتاب روشن تر است، چون از يك فرد عادى پسنديده نيست كه دنبال ناموس مردم حرفى بزند، و به ياد آنان باشد، و براى بچنگ آوردن آنان تثبيت كند، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلوات الله عليه ).

ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له...مقدورا

كلمه (فرض ) به معناى تعيين و سهم دادن است، وقتى مى گويند: فلانى فلان مقدار را براى فلان كس فرض كرده، يعنى معين كرده و سهم داده، بعضى از علماء گفته اند: كلمه فرض، در خصوص آيه مورد بحث، به معناى اباحه و تجويز است، و كلمه (حرج ) به معناى به زحمت افتادن و در تنگنا بودن است، و مراد از اينكه فرمود: پيغمبر در تنگنا نيست، نفى علت تنگنايى است، و آن علت عبارت است از منع خدا از انجام آنچه برايش معين شده.

و معناى اين آيه اين است كه پيغمبر در آنچه خدا برايش معين كرده، و يا برايش اباحه نمود، در منع نيست، تا در تنگنا قرار گيرد.

كلمه (سنه ) در جمله (سنه الله فى لذين خلوا من قبل ) اسمى است كه در جاى مصدر به كار رفته، و در نتيجه مفعول مطلقى است براى فعل مقدر، و تقدير آن چنين است : (سن الله ذلك سنه )، و مراد از (الذين خلوا من قبل ) انبياى گذشته، و رسولان قبل از آن جناب است، به قرينه اينكه بعدش مى فرمايد: (الذين يبلغون رسالات الله - همان گذشتگانى كه رسالتهاى خدا را ابلاغ مى كردند).

(و كان امر الله قدرا مقدورا) - يعنى خدا از ناحيه خود براى هر فردى چيزى را كه سازگار حال اوست مقدر مى كند، و انبياء هم از آنچه خدا برايشان مقدر كرده استثناء نشده، و ممنوع نگشته اند، همان چيزهايى كه براى ساير مردم مباح است، براى يشان نيز مباح است، بدون اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ازاره اى از آن مقدرات ممنوع و محروم باشد.

الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله...

كلمه (الذين ) بيانگر موصول قبلى، يعنى (الذين خلوا من قبل ) است.

اشاره به فرق بين (خوف) و (خشيت) و اينكه خوف به انبياء (عليهم السلام) نسبت داده مى شود ولى خشيت از غير خدا از آنان نفى شده

و كلمه (خشيه ) به معناى تاثر مخصوصى در قلب است، كه از برخورد با ناملايمات دست مى دهد، واى بسا به آن چيزى هم كه سبب تاثر قلب مى شود خشيت بگويند، مثلا بگويند: (خشيت ان يفعل بى فلان كذا - مى ترسيدم فلانى با من فلان كار را بكند) و انبياء از خدا مى ترسند، نه از غير خدا، براى اينكه در نظر آنان هيچ موثرى در عالم نيست مگر خدا.

و اين كلمه غير از كلمه (خوف ) است، زيرا كلمه خوف به معناى توقع و احتمال دادن پيش آمد مكروهى است، ولى كلمه خشيت همان طور كه گفتيم به معناى تاثر قلب از چنين احتمالى است، و خلاصه كلمه خشيت به معناى حالت و امرى است قلبى، و كلمه خوف به معناى امرى است عملى، و به همين جهت خوف را به انبياء هم مى توان نسبت داد، ولى خشيت از غير خدا را نمى توان به ايشان نسبت داد، در قرآن هم مى بينيم با اينكه خشيت از غير خدا را از ايشان نفى كرده، نسبت خوف را به ايشان داده، مثلا از موسى (عليه السلام) نقل فرموده كه گفت : (ففررت منكم لما خفتكم ) و در خصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده : (و اما تخافن من قوم خيانه ) البته اين معنايى كه براى دو كلمه خوف و خشيت گفتيم، معناى اصلى اين دو كلمه است، و منافات ندارد كه گاهى ببينيم با آن دو معامله مترادف كنند، و هر دو را به يك معنا استعمال نمايند.

از آنچه گذشت روشن شد كه خشيت بطور كلى از انبياء نفى شده، هر چند كه از ظاهر سياق بر مى آيد كه تنها در تبليغ رسالت دچار خشيت از غير خدا نمى شوند، علاوه بر اينكه تمام افعال انبياء مانند اقوالشان، جنبه تبليغ را دارد، و فعل آنان عينا مانند قولشان براى مردم حجت، و بيانگر وظائف خدايى است، پس اگر ظاهر سياق مى رساند كه در مقام تبليغ رسالت از غير خدا خشيت ندارند، تمامى حركات و سكنات و اقوال ايشان را شامل مى شود.

(و كفى بالله حسيبا) - (حسيبا) يعنى (محاسبا) خدا براى محاسب بودن و به حساب آوردن اعمال كوچك و بزرگ شما كافى است، پس واجب است كه از او خشيت داشته باشيد، و از غير او دچار خشيت نشويد.

پاسخ به اعتراض مردم درباره ازدواج پيامبر با همسر پسرخوانده اش

ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين...

شكى نيست در اينكه آيه شريفه در اين مقام است كه اعتراضى را كه مردم به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كردند كه چرا همسر پسر خوانده اش را گرفت ؟ جواب گويد، و حاصل آن اين است كه رسول گرامى ما پدر هيچ يك از مردان موجود و فعلى شما نيست، تا ازدواجش با همسر يكى از شما، ازدواج با همسر پسرش باشد، و بنابر اين خطاب در (من رجالكم ) به مردم موجود در زمان نزول آيه است، و مراد از رجال، مقابل زنان و فرزندان است، و نفى پدرى، نفى تكوينى است، يعنى هيچ يك از مردان شما از صلب او متولد نشده اند، نه نفى تشريعى، و جمله مورد بحث، هيچ بويى از تشريع ندارد.

و معنايش اين است كه محمد پدر حدى از اين مردان كه همان مردان شما باشند نيست، تا آنكه ازدواجش با همسر يكى از آنان، بعد از جدايى، ازدواج با همسر فرزندش باشد، و زيد بن حارثه هم يكى از همين مردان شماست، پس ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با همسر او، بعد از آنكه همسر خود را طلاق داد، ازدواج با همسر پسرش نمى باشد، و اما اينكه آن جناب وى را پسر خود خواند، صرف خواندن بوده، و هيچ اثرى از آثار پدر و فرزندى بر آن مترتب نمى شود، چون خدا پسر خوانده هاى شما را فرزند شما نمى داند.

و اما قاسم، طيب، طاهر، و ابراهيم چهار پسرى كه خدا به آن جناب داد - البته اگر به قول بعضى طيب و طاهر لقب قاسم نباشد - فرزندان حقيقى او بودند، ليكن قبل از رسيدن به حد بلوغ از دنيا رفتند، و كلمه رجال در حقشان صادق نيست، تا مورد نقض آيه واقع شوند، و همچنين حسن و حسين كه دو فرزندان آن جناب بودند، آن دو نيز طفل بودند، و تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در دنيا بود به حد رشد نرسيدند، و مشمول كلمه رجال واقع نشدند.

از آنچه گذشت روشن شد كه آيه شريفه هيچ اقتضاء ندارد بر اينكه آن جناب پدر قاسم، طيب، طاهر، و ابراهيم، و همچنين حسن، و حسين، نباشد، براى اينكه گفتيم آيه در خصوص رجال موجود در زمان نزول آيه و همه آن كسانى است كه در آن روز صفت مردى را واجد بودند، و نامبردگان هيچ يك واجد اين صفت نبودند.

(و لكن رسول الله و خاتم النبيين ) - كلمه (خاتم ) - به فتحه تاء - به معناى هر چيزى است كه با آن، چيزى را مهر كنند، مانند طابع، و قالب كه به معناى چيزى است كه با آن چيزى را طبع نموده، يا قالب زنند، و مراد از (خاتم النبيين ) بودن آن جناب، اين است كه نبوت با او ختم شده، و بعد از او ديگر نبوتى نخواهد بود.

در گذشته توجه فرموديد كه معناى رسالت و نبوت چه بود، و گفتيم كه : رسول عبارت از كسى است كه حامل رسالتى از خداى تعالى به سوى مردم باشد، و نبى آن كسى است كه حامل خبرى از غيب باشد و آن غيب عبارت از دين و حقايق آن است، و لازمه اين حرف اين است كه وقتى نبوتى بعد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نباشد، رسالتى هم نخواهد بود، چون رسالت، خود يكى از اخبار و انباى غيب است، وقتى بنا باشد انباى غيب منقطع شود، و ديگر نبوتى و نبيى نباشد، قهرا رسالتى هم نخواهد بود.

از اين جا روشن مى شود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خاتم النبيين باشد، خاتم الرسل هم خواهد بود.

و در اين آيه اشاره به اين حقيقت نيز هست كه ارتباط آن جناب به شما مردم، ارتباط رسالت و نبوت است، و آنچه او مى كند به امر خداى سبحان است.

(و كان الله بكل شى ء عليما) - يعنى آنچه خدا براى شما بيان كرده، به علم خود بيان كرده است.

بحث روايتى (رواياتى پيرامون آيات مربوط به ازدواج پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) با همسر مطلقه زيد بن حارثه)

در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) زينب دختر جحش را براى زيد بن حارثه خواستگارى كرد، و او قبول نمى كرد، و مى گفت : حسب و نسب من آبرومندتر، و بهتر از حسب و نسب اوست، و اين حرف را بر حسب طبيعت تندى كه داشت با خشونت گفت : لذا آيه شريفه نازل شد كه (و ما كان لمومن و لا مومنه....).

مؤلف: در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست.

و در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از ابن زيد روايت كرده كه گفت : اين آيه در شان ام كلثوم، دختر عقبه بن ابى معيط نازل شده، وى اولين زنى بوده كه در راه خدا مهاجرت كرد، و خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بخشيد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را به زيد بن حارثه تزويج كرد، و او و برادرش خشمناك شده، و ام كلثوم گفت ما خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى خواستيم، او ما را به غلامش تزويج كرد، و آيه شريفه در پاسخ او نازل شد.

مؤلف: اين دو روايت به تطبيق شبيه تر است تا به سبب نزول.

و در عيون در باب مجلس حضرت رضا (عليه السلام) با مامون، و علماى اديان آمده كه امام در پاسخ سوالات على بن جهم، از آياتى كه در بدو نظر مخالف عصمت انبياء است فرمود: اما محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، و كلام خداى عزوجل درباره او كه مى فرمايد (و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشيه ) با عصمت آن جناب منافات ندارد، براى اينكه از اين آيه معلوم مى شود كه خداوند اسماى همسرانى كه آن جناب با ايشان ازدواج مى كند قبلا برايش نام برده، هم همسران در دنيايش ‍ را، و هم همسران در آخرتش را، و نيز فرموده كه اينها مادران مؤمنين هستند و يكى از همسرانى كه برايش نام برده بود، زنى بوده بنام زينب دختر جحش، و او در آن روزها همسر زيد بن حارثه بود، و آن جناب اين معنا را كه وى (زينب ) به زودى در ازدواجش در مى آيد،

كه وى (زينب ) به زودى در ازدواجش در مى آيد، كه وى (زينب ) به زودى در ازدواجش در مى آيد، از مردم پنهان مى كرد، تا كسى از منافقين نگويد: در باره زن مردم مى گويد همسر من است، و جزو مادران مؤمنين است، و چون از جنجال منافقين مى ترسيد، اين آيه به وى خاطر نشان كرد كه : تو از مردم مى ترسى، با اينكه خدا سزاوار تر است به اينكه از او بترسى، يعنى در دل از او بترسى....

مؤلف: قريب به اين مضمون نيز در همان كتاب از آن جناب، در پاسخ از سوال مامون در خصوص عصمت انبياء آمده.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (و تخفى فى نفسك ما الله مبديه ) آمده كه بعضى گفته اند: آنچه در دل پنهان مى داشته، اين بوده كه خدا به وى اعلام كرده بود كه زينب به زودى يكى از همسران او خواهد شد، و زيد او را طلاق خواهد داد، پس وقتى زيد نزدش ‍ آمد، و عرضه داشت : مى خواهم زينب را طلاق گويم، حضرت به وى فرمود: همسرت را نگه دار، خداى سبحان در آيه شريفه به وى مى فرمايد: چرا گفتى همسرت را نگه دار، با اينكه به تو اعلام كرده بودم كه او همسر تو خواهد بود؟، اين معنا از على بن الحسين (عليهمالسلام) نيز روايت شده.

و در الدر المنثور است كه احمد، عبد بن حميد، بخارى، ترمذى، ابن منذر، حاكم، ابن مردويه، و بيهقى در سنن خود از انس روايت كرده اند، كه گفت : زيد بن حارثه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد، و از زينب همسرش شكايت كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مكرر به او فرمود: از خدا بترس و همسرت را داشته باش، دنبال اين جريان اين آيه نازل شد: (و تخفى فى نفسك ما الله مبديه ).

انس آن گاه اضافه كرد: اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چيزى از وحى خدا را حاشا و كتمان مى كرد، جا داشت اين آيه را كتمان كند، (و چون نكرد بايد بفهميم هيچ يك از آيات خدا، و حتى يك كلمه از آنها را كتمان نكرد و ناگفته نگذاشت...).

مؤلف: اين گونه روايات در مساله مورد بحث بسيار زياد است، هر چند كه بسيارى از آنها خالى از شبهه نيست، و در بعضى از آنها آمده كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در ازدواج با هيچ يك از همسرانش آن وليمه اى كه در ازدواج با زينب داد تهيه نديد،

چون در ازدواج با زينب گوسفند كشت، و به مردم نان و گوشت داد، باز در آنها آمده كه : زينب به ساير زنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فخر مى فروخت، و به سه چيز مى باليد، اول اينكه جد او و جد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) يكى بود، چون مادر زينب اميمه دختر عبدالمطلب، عمه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، دوم اينكه خدا وى را به ازدواج آن جناب در آورد، سوم اينكه خواستگارى وى جبرئيل بود.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (و لكن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و خاتم النبيين ) گفته : روايت صحيح از جابر بن عبدالله از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيده، كه فرمود: مثل من در بين انبياء، مثل مردى است كه خانه اى بسازد، و آن را تكميل نموده و آرايش هم بدهد، ولى جاى يك آجر را خالى بگذارد، كه هر كس وارد آن خانه شود، آن جاى آجر توى ذوقش بزند، و بگويد: همه جاى اين خانه خوب است، اما حيف كه اين جاى آجر بد تركيبش كرده، و من تا وقتى مبعوث نشده بودم، آن جاى خالى در بناى نبوت بودم، همين كه مبعوث شدم، بناى نبوت به تمام و كمال رسيد، اين روايت را بخارى و مسلم نيز در كتاب صحيح خود آورده اند.

مؤلف: اين معنا را غير آن دو، يعنى ترمذى، نسائى، احمد، و ابن مردويه، از غير جابر، مانند ابى سعيد، و ابى هريره، نيز روايت كرده اند.

و در الدر المنثور است كه ابن الانبارى، در كتاب (مصاحف ) از ابى عبد الرحمن سلمى روايت كرده كه گفت : من به حسن و حسين قرآن ياد مى دادم، (تا حفظ كنند) على بن ابى طالب عبور كرد، و ديد كه من مشغول خواندن براى ايشانم، فرمود: براى آنان بخوان (و خاتم النبيين ) - به فتحه تاء.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved