سوره احزاب، آيات 9 تا 27

 يا ايّها الّذين امنوا اذكروا نعمه الله عليكم اذ جاءتكم جنود فارسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها و كان الله بما تعملون بصيرا (9)

 اذ جاءوكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا (10)

 هنالك ابتلى المومنون و زلزلوا زلزالا شديدا (11)

 و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا (12)

 و اذ قالت طائفه منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا و يستذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عوره و ما هى بعوره ان يريدون الا فرارا (13)

 و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ما تلبثوا بها الا يسيرا (14)

 و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبر و كان عهد الله مسولا (15)

 قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قليلا (16)

 قل من ذا الذى يعصمكم من الله ان اراد بكم سوءا او اراد بكم رحمه و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا (17)

 قد يعلم الله المعوقين منكم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لا ياتون الباس الا قليلا (18)

 اشحه عليكم فاذا جاء الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذى يغشى عليه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالسنه حداد اشحه على الخير اولئك لم يومنوا فاحبط الله اعملهم و كان ذلك على الله يسيرا (19)

 يحسبون الاحزاب لم يذهبوا و ان يات الاحزاب يودوا لو انهم بادون فى الاعراب يسلون عن انبائكم و لو كانوا فيكم ما قاتلوا الا قليلا (20)

 لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا (21) و لما راء المومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايمنا و تسليما (22)

 من المؤمنين رجال صدقوا ما عهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (23)

 ليجزى الله الصادقين بصدقهم و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم ان الله كان غفورا رحيما (24)

 و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيرا و كفى الله المؤمنين القتال و كان الله قويا عزيزا (25)

 و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم و قذف فى قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تاسرون فريقا (26)

 و اورثكم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضالم تطوها و كان الله على كل شى قديرا (27)

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشته به ياد آوريد و فراموش مكنيد روزى را كه لشكرها به سويتان آمدند، ما، بادى و لشكرى كه نمى ديديد بر شما فرستاديم، و خدا به آنچه شما مى كنيد بينا است (9).

هنگامى كه از نقطه بالا و از پايين تر شما بيامدند، آن روزى كه چشمها از ترس خيره، و دلها به گلوگاه رسيد، و درباره خدا به پندارها افتاديد (.1).

در آن هنگام بود كه مؤمنين آزمايش شدند، و سخت متزلزل گشتند (11).

همان روزى كه منافقان و بيمار دلان گفتند: خدا و رسولش جز فريبى به ما وعده ندادند (12).

روزى كه طائفه اى از ايشان گفتند: اى اهل مدينه ! ديگر جاى درنگ برايتان نيست، برگرديد، وعده اى از ايشان از پيامبر اجازه برگشتن گرفتند، به اين بهانه كه گفتند خانه هاى ما در و بام محكمى ندارد، در حالى كه چنين نبود، و منظورى جز فرار نداشتند (13).

به شهادت اينكه اگر دشمن از هر سو بر آنان در خانه هايشان درآيند، و بخواهند كه اينان دست از دين بردارند، جز اندكى بدون درنگ از دين بر مى گردند (14).

در حالى كه قبلا با خدا عهد بستند كه پشت به خدا و دين نكنند، و خدا از عهد خود بازخواست خواهد كرد (15).

بگو به فرضى هم كه از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد، تازه جز اندكى زندگى نخواهيد كرد (16).

بگو آن كيست كه شما را از خدا اگر بدى شما را بخواهد نگه بدارد؟ و يا جلو رحمت او را اگر رحمت شما را بخواهد بگيرد؟ نه، به غير خدا ولى و ياورى براى خود نخواهند يافت (17).

و بدانند كه خدا مى شناسد چه كسانى از شما امروز و فردا كردند، و چه كسانى بودند كه به برادران خود گفتند: نزد ما بياييد، و به جنگ نرويد، اينها جز اندكى به جنگ حاضر نمى شوند (18).

آنان نسبت به جان خود بر شما بخل مى ورزند، به شهادت اينكه وقتى پاى ترس به ميان مى آيد، ايشان را مى بينى كه وقتى به تو نگاه مى كنند مانند كسى كه به غشوه مرگ افتاده، حدقه هايشان مى چرخد، ولى چون ترس تمام مى شود، با زبانهايى تيز به شما طعن مى زنند، و در خير رساندن بخيلند، ايشان ايمان نياورده اند، و خدا هم اعمال نيكشان را بى اجر كرده، و اين براى خدا آسان است (19).

پنداشتند احزاب هنوز نرفته اند، و اگر هم برگردند، دوست مى دارند اى كاش به باديه رفته بودند، و از آنجا جوياى اخبار شما مى شدند، و به فرضى هم در ميان شما باشند، جز اندكى قتال نمى كنند (20).

در حالى كه شما مى توانستيد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به خوبى تاسى كنيد، و اين وظيفه هر كسى است كه اميد به خدا و روز جزا دارد، و بسيار ياد خدا مى كند (21).

و چون مومنان احزاب را ديدند، گفتند: اين همان وعده اى است كه خدا و رسولش به ما داد، و خدا و رسولش راست گفتند، و از ديدن احزاب جز بيشتر شدن ايمان و تسليم، بهره اى نگرفتند (22).

بعضى از مومنان مردانى هستند كه بر هر چه با خدا عهد بستند وفا كردند، پس بعضى شان از دنيا رفتند، و بعضى ديگر منتظرند و هيچ چيز را تبديل نكردند (23).

تا خدا به صادقان، پاداش صدقشان را دهد و منافقان را اگر خواست عذاب كند، و يا بر آنان توبه كند، كه خدا آمرزنده رحيم است (24).

و خدا آنان را كه كافر شدند، به غيظشان برگردانيد، به هيچ خيرى نرسيدند، و خدا زحمت جنگ را هم از مومنان برداشت، و خدا همواره توانا و عزيز است (25).

و ياران كتابى ايشان را كه كمكشان كردند از قلعه هايشان بيرون كرد، و ترس در دلهايشان بيفكند، عده اى از ايشان را كشتيد، و جمعى ديگر را اسير كرديد (26).

و سرزمين ايشان، و خانه هايشان، و اموالشان، و زمينى را كه تا امروز در آن قدم ننهاده بوديد، همه را به شما ارث داد، و خدا همواره بر هر چيزى توانا است (27).

بيان آيات مربوط به داستان جن احزاب (خندق)

در اين آيات، داستان جنگ خندق، و به دنبالش سرگذشت بنى قريظه را آورده، و وجه اتصالش به ماقبل اين است كه در اين آيات نيز درباره حفظ عهد و پيمان شكنى گفتگو شده است.

يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمه الله عليكم اذ جاءتكم جنود... بصيرا

اين آيه مؤمنين را يادآورى مى كند كه در ايام جنگ خندق چه نعمتها به ايشان ارزانى داشت، ايشان را يارى، و شر لشكر مشركين را از ايشان برگردانيد، با اينكه لشكريانى مجهز، و از شعوب و قبائل گوناگون بودند، از قطفان، از قريش، احابيش، كنانه، يهوديان بنى قريظه، بنى النضير جمع كثيرى آن لشكر را تشكيل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پايين احاطه كرده بودند، با اين حال خداى تعالى باد را بر آنان مسلط كرد، و فرشتگانى فرستاد تا بيچاره شان كردند.

كلمه (اذ) در جمله (اذ جاءتكم ) ظرف است براى نعمت، يا براى ثبوت آن، (جاءتكم جنود)، لشكرهايى از هر طائفه به سر وقتتان آمدند، لشكرى از قطفان، لشكرى از قريش، و لشكريانى از ساير قبائل، (فارسلنا) اين جمله بيان آن نعمت است، و آن عبارت است از فرستادن باد كه متفرع بر آمدن لشكريان است، و چون متفرع بر آمدن آنها است، حرف (فاء) بر سر جمله آورد، (عليهم ريحا)، فرستاديم بر آنان بادى، كه مراد از آن، باد صبا است، چون نسيمى سرد در شبهايى زمستانى بوده، (و جنودا لم تروها) لشكرهايى كه شما ايشان را نمى ديديد، و آن ملائكه بودند كه براى بيچاره كردن لشكر كفر آمدند، (و كان الله بما تعملون بصيرا - و خدا به آنچه مى كنيد بيناست ).

اذ جاوكم من فوقكم و من اسفل منكم...

لشكرى كه از بالاى سر مسلمانان يعنى از طرف مشرق مدينه آمدند، قبيله قطفان، و يهوديان بنى قريظه، و بنى نضير بودند، و لشكرى كه از پايين مسلمانان آمدند، يعنى از طرف غرب مدينه آمدند، قريش و هم پيمانان آنان از احابيش و كنانه بودند، و بنابراين جمله (اذ جاوكم من فوقكم و من اسفل منكم ) عطف بيان است براى جمله (اذ جاءتكم جنود).

و جمله (اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر) عطف بيان ديگرى است براى جمله (اذ جاءتكم...)، و كلمه (زاغت ) از زيغ بصر است، كه به معناى كجى ديد چشم است، و مراد از قلوب جانها و مراد از حناجر، حنجره ها است، كه به معناى جوف حلقوم است.

و اين دو وصف يعنى كجى چشم، و رسيدن جانها به گلو، كنايه است از كمال چيزگى ترس بر آدمى، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسيدند كه به حال جان دادن افتادند، كه در آن حال چشم تعادل خود را از دست مى دهد، و جان به گلوگاه مى رسد.

حكايت ترس و بهانه تراشى منافقان و بيماردلان بعد از مشاهده لشكر انبوه دشمن وسخن پراكنى هايشان در جهت تضعيف روحيه مؤمنين

(و تظنون بالله الظنونا) - يعنى منافقين و كسانى كه بيمار دل بودند، آن روز درباره خدا گمانها كردند، بعضى از آنها گفتند: كفار به زودى غلبه مى كنند، و بر مدينه مسلط مى شوند، بعضى ديگر گفتند: بزودى اسلام از بين مى رود و اثرى از دين نمى ماند، بعضى ديگر گفتند: جاهليت دوباره جان مى گيرد، بعضى ديگر گفتند: خدا و رسول او مسلمانان را گول زدند، و از اين قبيل پندارهاى باطل.

هنالك ابتلى المومنون و زلزلوا زلزالا شديدا

كلمه (هنالك ) كه اسم اشاره است و مخصوص اشاره به دور است، دور از جهت زمان، و يا دور از جهت مكان، در اينجا اشاره است به زمان آمدن آن لشكرها، كه براى مسلمانان مشكلى بود كه حل آن بسيار دور به نظر مى رسيد، و كلمه (ابتلاء) به معناى امتحان، و (زلزال ) به معناى اضطراب، و (شده ) به معناى قوت است، چيزى كه هست موارد استعمال شديد و قوى مختلف است، چون غالب موارد استعمال شديد در محسوسات است، و غالب موارد استعمال قوى به طورى كه گفته اند در غير محسوسات است، و به همين جهت به خداى تعالى قوى گفته مى شود، ولى شديد گفته نمى شود.

و معناى آيه اين است كه در آن زمان سخت، مؤمنين امتحان شدند، و از ترس دچار اضطرابى سخت گشتند.

و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا

منظور از آنهايى كه در دلهايشان مرض دارند افراد ضعيف الايمان از مؤمنين اند، و اين دسته غير منافقين هستند كه اظهار اسلام نموده و كفر باطنى خود را پنهان مى دارند و اگر منافقين، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را رسول خواندند، با اينكه در باطن او را پيامبر نمى دانستند، باز براى همين است كه اظهار اسلام كنند.

كلمه (غرور) به معناى اين است كه كسى آدمى را به شرى وادار كند كه به صورت خير باشد، و اين عمل او را غرور (فريب ) مى خوانند، و عمل ما را كه فريب او را خورده و آن عمل را مرتكب شده ايم (اغترار) مى خوانند، راغب گفته : معناى اينكه بگوييم : (غررت فلانا) اين است كه من رگ خواب فلانى را يافتم، و توانستم فريبش دهم، و به آنچه از او مى خواستم برسم، و كلمه (غره ) به كسره غين، به معناى غفلت در بيدارى است.

و وعده اى كه منافقين آن را فريبى از خدا و رسول خواندند، به قرينه مقام، وعده فتح و غلبه اسلام بر همه اديان است، و اين وعده در كلام خداى تعالى مكرر آمده، همچنانكه در روايات هم آمده كه منافقين گفته بودند محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) به ما وعده مى دهد كه شهرهاى كسرى و قيصر را براى ما فتح مى كند، با اينكه ما جرات نداريم در خانه خود تا مستراح برويم ؟!!

و اذ قالت طائفه منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا

كلمه (يثرب ) نام قديمى مدينه طيبه است، قبل از ظهور اسلام اين شهر را يثرب مى خواندند، بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به اين شهر هجرت كردند نامش را (مدينه الرسول ) نهادند، و سپس كلمه رسول را از آن حذف كرده و به مدينه مشهور گرديد.

و كلمه (مقام ) به ضمه ميم به معناى اقامه است، و اينكه گفتند اى اهل مدينه شما در اين جا مقام نداريد، و ناگزير بايد برگرديد، معنايش اين است كه ديگر معنا ندارد در اين جا اقامت كنيد، چون در مقابل لشكرهاى مشركين تاب نمى آوريد، و ناگزير بايد برگرديد.

خداى تعالى بعد از حكايت اين كلام از منافقين، كلام يك دسته ديگر را هم حكايت كرده، و بر كلام اول عطف نموده، و فرموده (و يستاذن فريق منهم )، يعنى يك دسته از منافقين و كسانى كه در دل بيمارى سستى ايمان دارند، (النبى ) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اجازه مراجعت مى خواهند، (يقولون ) و در هنگام اجازه خواستن مى گويند: (ان بيوتنا عوره )، يعنى خانه هاى ما، در و ديوار درستى ندارد، و ايمن از آمدن دزد و حمله دشمن نيستيم، (و ما هى بعوره ان يريدون الا فرارا)، يعنى دروغ مى گويند و خانه هايشان بدون در و ديوار نيست، و از اين حرف جز فرار از جهاد منظورى ندارند.

و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ما تلبثوا الا يسيرا

ضميرهاى جمع همه به منافقين و بيماردلان، و ضمير در فعل (دخلت ) به كلمه (بيوت ) برمى گردد، و معناى جمله (دخلت عليهم ) اين است كه : اگر لشكريان مشركين داخل خانه ها شوند، در حالى كه دخول بر آنان نيز باشد، جز اندكى درنگ نمى كنند، و كلمه (اقطار) جمع قطر به معناى ناحيه و جانب است، و مراد از فتنه به قرينه مقام، برگشتن از دين، و مراد از درخواست آن، درخواست از ايشان است، و كلمه (تلبث ) به معناى درنگ كردن است.

و معناى آيه اين است كه اگر لشكرهاى مشركين از اطراف، داخل خانه هاى ايشان شوند، و آنان در خانه ها باشند، آنگاه از ايشان بخواهند كه از دين برگردند، حتما پيشنهاد آنان را مى پذيرند، و جز اندكى از زمان درنگ نمى كنند مگر همان قدر كه پيشنهاد كفار طول كشيده باشد، و منظور اين است كه اين عده تا آنجا پايدارى در دين دارند، كه آسايش و منافعشان از بين نرود، و اما اگر با هجوم دشمن منافعشان در خطر بيفتد، و يا پاى جنگ پيش بيايد، ديگر پايدارى نمى كنند، و بدون درنگ از دين برمى گردند.

و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا

لام در (لقد) لام قسم است، و معناى (لا يولون الادبار) اين است كه پشت به دشمن نكرده از جنگ نمى گريزند، و اين جمله بيان آن عهدى است كه قبلا كرده بودند، و بعيد نيست كه مراد از عهد آنان از سابق، بيعتى باشد كه بر مساله ايمان به خدا و رسولش، و دينى كه آن جناب آورده با آن جناب كرده اند، و يكى از احكام دينى كه آن جناب آورده مساله جهاد و حرمت فرار از جنگ است، و معناى آيه روشن است.

قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قليلا

يعنى بگو اگر از مرگ و يا قتل فرار كنيد، اين فرار سودى به حالتان ندارد، و جز اندكى زنده نمى مانيد، براى اينكه هر كسى بايد روزى بميرد، و هر نفس كشى اجلى معين و حتمى دارد، كه حتى يك ساعت عقب و جلو نمى شود، پس فرار از جنگ در تاءخير اجل هيچ اثرى ندارد.

(و اذا لا تمتعون الا قليلا) - يعنى به فرضى هم كه فرار از جنگ در تاءخير اجل شما مؤثر باشد، تازه چقدر زندگى مى كنيد؟ در چنين فرضى تازه بهره منديتان از زندگى بسيار اندك، و يا در زمانى اندك است، چون بالاخره تمام مى شود.

قل من ذا الذى يعصمكم من الله ان اراد بكم سوء او اراد بكم رحمه و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا

آيه قبلى منافقين را هشدار مى داد كه زندگى انسان مدت و اجلى معين دارد، كه با آن تقدير، ديگر فرار از جنگ هيچ سودى ندارد، و در اين آيه تذكرشان مى دهد كه خير و شر همه تابع اراده خدا است، و بس، و هيچ سببى از اسباب، از نفوذ اراده خدا جلوگير نمى شود، و هيچ كس آدمى را از اراده خدا اگر به شر تعلق گرفته باشد نگه نمى دارد، پس حزم و احتياط اين را اقتضاء مى كند كه انسان توكل به خدا نموده و امور را محول به او كند.

و از آنجا كه منافقين و بيماردلان به خاطر مرضى كه دارند، و يا كفرى كه در دل پنهان كرده اند و دلهايشان مشغول بدانست، خداى تعالى كه تاكنون به رسول گرامى خود دستور داده بود با ايشان صحبت كند، در اين جا خودش صحبت كرده، و فرموده (و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا) ايشان غير از خدا ولى و ياورى براى خود نمى يابند.

قد يعلم الله المعوقين منكم... يسيرا

كلمه (معوقين ) اسم فاعل از تعويق است كه به معناى منصرف كردن و تاءخير انداختن است، و كلمه (هلم ) اسم فعلى است كه معناى (بيا) را مى دهد، و چون اسم فعل است تثنيه و جمع ندارد، اين البته در لغت حجاز چنين است، و كلمه (باءس ) به معناى شدت و جنگ و كلمه (اشحه ) جمع شحيح است، كه به معناى بخيل است، و جمله (كالذى يغشى عليه من الموت ) به معناى كسى است كه غشوه مرگ او را گرفته باشد، و در نتيجه مشاعر خود را از دست داده و چشمانش در حدقه بگردش درآمده باشد، و كلمه (سلق ) - به فتحه سين و سكون لام - به معناى زدن و طعنه است. و معناى دو آيه اين است كه : خدا مى شناسد آن كسان از شما را كه مردم را از شركت در جهاد بازمى دارند، و آن منافقينى را كه از شركت مسلمانان در جهاد جلوگيرى مى كنند، و نيز آن منافقين را كه به برادران منافق خود و يا به بيماردلان مى گويند بياييد نزد ما و به جهاد نرويد، و خود كمتر در جهاد شركت نموده و از شما مسلمانان جان خود را دريغ مى دارند.

و همين كه آتش جنگ شعله ور شد، ايشان را مى بينى كه از ترس به تو نگاه مى كنند، اما نگاهى بدون اراده، و چشمانشان در حدقه كنترل ندارد، و مانند چشمان شخص محتضر در حدقه مى گردد، و همين كه ترس از بين رفت، شما را با زبانهايى تيزتر از شمشير مى زنند، در حالى كه از آن خيرى كه به شما رسيده ناراحتند، و بدان بخل مى ورزند.

اينگونه افراد - كه نشانيهايشان را داديم - ايمان نياورده اند، به اين معنا كه ايمان در دلهايشان جايگير نشده، هر چند كه در زبان آن را اظهار مى كنند پس خداوند اعمال آنان را بى اجر نموده و اين كار براى خدا آسان است.

يحسبون الاحزاب لم يذهبوا...

يعنى از شدت ترس هنوز گمان مى كنند كه احزاب - لشكر دشمن - فرار نكرده اند (و اگر آنها را احزاب خواند چون همگى عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) متحد شده بودند) و اگر احزاب بعد از رفتن از مدينه بار ديگر برگردند، اين منافقين دوست مى دارند اى كاش از مدينه بيرون شويم، و در باديه منزل بگيريم، و از آنجا خبر مسلمين را به دست آوريم، كه از بين رفتند يا نه، (يسئلون عن انباءكم ) از آنجا اخبار شما را به دست آورند، (و لو كانوا فيكم ) و به فرضى كه به باديه نروند، و در بين شما بمانند، (ما قاتلوا الا قليلا) قتال نمى كنند مگر اندكى، پس بودن منافقين با شما فايده زيادى براى شما ندارد، چون قتال آنان خدمت قابل توجهى نيست.

لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه لمن كان يرجو الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا

مقصود از اينكه فرمود: (لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة...)

كلمه (اسوه ) به معناى اقتداء و پيروى است، و معناى (فى رسول الله ) يعنى در مورد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، و اسوه در مورد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، عبارت است از پيروى او، و اگر تعبير كرد به (لكم فى رسول الله - شما در مورد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تاءسى داريد) كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مى كند، براى اين است كه اشاره كند به اينكه اين وظيفه هميشه ثابت است، و شما هميشه بايد به آن جناب تاءسى كنيد.

و معناى آيه اين است كه يكى از احكام رسالت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تاءسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش، و شما مى بينيد كه او در راه خدا چه مشقت هايى تحمل مى كند، و چگونه در جنگها حاضر شده، آنطور كه بايد جهاد مى كند، شما نيز بايد از او پيروى كنيد.

در تفسير كشاف گفته : اگر كسى بپرسد حقيقت معناى آيه (لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه ) چيست ؟ البته با در نظر گرفتن اينكه كلمه (اسوه ) به ضمه همره قراءت شده، در جواب مى گوييم دو احتمال هست، اول اينكه خود آن جناب اسوه اى حسنه و نيكو است، يعنى بهترين رهبر و مؤ تسى يعنى مقتدى به است، و اين تعبير نظير تعبير زير است، كه در باره كلاهخود مى گويى بيست من آهن، يعنى اين كلاه بيست من آهن است، دوم اينكه بگوييم خود آن جناب اسوه نيست، بلكه در او صفتى است كه جا دارد مردم به وى در آن صفت اقتداء كنند، و آن عبارت است از مواساه، يعنى اينكه خود را برتر از مردم نمى داند. و وجه اول قريب به همان معنايى است كه ما بيان كرديم.

در جمله (لمن كان يرجو الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا) كلمه (من - كسى كه ) بدل است از ضمير خطاب در (لكم ) تا دلالت كند بر اينكه تاءسى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) صفت حميده و پاكيزه اى است كه هر كسى كه مومن ناميده شود بدان متصف نمى شود، بلكه كسانى به اين صفت پسنديده متصف مى شوند كه متصف به حقيقت ايمان باشند، و معلوم است كه چنين كسانى اميدشان همه به خدا است، و هدف و همشان همه و همه خانه آخرت است، چون دل در گرو خدا دارند، و به زندگى آخرت اهميت مى دهند و در نتيجه عمل صالح مى كنند، و با اين حال بسيار به ياد خدا مى باشند و هرگز از پروردگار خود غافل نمى مانند، و نتيجه اين توجه دائمى، تاءسى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، در گفتار و كردار.

بعضى از مفسرين گفته اند: (جمله لمن كان...) صله است براى كلمه (حسنه ) و يا صفتى است براى آن، و منظورشان اين بوده كه كلمه (من ) را بدل از ضمير خطاب نگيرند، ولى برگشت هر سه وجه به يكى است.

وصف حال مؤمنين بعد از ديدن لشكريان احزاب: افزون گشتن ايمان، وفا و استوارى بر عهده و...

 

و لما را المومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله

اين آيه وصف حال مؤمنين است كه وقتى لشكرها را مى بينند كه پيرامون مدينه اتراق كرده اند، مى گويند اين همان وعده اى است كه خدا و رسولش به ما داده، و خدا و رسولش راست مى گويند، و اين عكس العمل آنان براى اين است كه در ايمان خود بينا، و رشد يافته اند، و خدا و رسولش را تصديق دارند. به خلاف آن عكس العملى كه منافقين و بيماردلان از خود نشان دادند، آنها وقتى لشكرها ديدند به شك افتاده و سخنان زشتى گفتند، از همين جا معلوم مى شود كه مراد از مؤمنين آن افرادى هستند كه با خلوص به خدا و رسول ايمان آوردند.

(قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله ) - كلمه (هذا) اشاره است به آنچه ديدند، منهاى ساير خصوصيات، همچنان كه در آيه (فلما را الشمس بازغه قال هذا ربى ) كلمه (هذا) صرفا اشاره است به همين معنا.

و وعده اى كه به آن اشاره كردند - به قول بعضى - عبارت بود از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قبلا فرموده بود به زودى احزاب عليه ايشان پشت بهم مى دهند، و به همين جهت وقتى احزاب را ديدند فهميدند اين همان است كه آن جناب وعده داده بود.

بعضى ديگر گفته اند: منظور از وعده مزبور آيه سوره بقره است، كه قبلا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند: (ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصر الله الا ان نصر الله قريب ) و مى دانستند كه به زودى گرفتار مصائبى مى شوند، كه انبياء و مؤمنين گذشته بدان گرفتار شده، و در نتيجه دلهايشان دچار اضطراب و وحشت مى شود و چون احزاب را ديدند يقين كردند كه اين همان وعده موعود است، و خدا به زودى ياريشان داده و بر دشمن پيروزشان مى كند.

اين دو وجهى است كه در باره وعده مذكور در آيه گفته اند، و حق مطلب اين است كه بين آن دو جمع كنيم، چون در آيه شريفه وعده را هم به خدا نسبت داده اند، و هم به رسول او، و گفتند: (هذا ما وعدنا الله و رسوله ).

جمله (و صدق الله و رسوله ) شهادتى است از ايشان بر صدق وعده، (و ما زادهم الا ايمانا و تسليما)، يعنى ديدن احزاب در آنان زياد نكرد، مگر ايمان به خدا و رسولش، و تسليم در برابر امر خدا، و يارى كردن دين خدا، و جهاد در راه او را.

بيان وصف مؤمنينى كه به عهد خود وفا كردند

من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا

راغب گفته كلمه (نحب ) به معناى نذرى است كه محكوم به وجوب باشد، مثلا وقتى گفته مى شود (فلان قضى نحبه ) معنايش ‍ اين است كه فلانى به نذر خود وفا كرد، و در قرآن آمده (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر) كه البته منظور از آن، مردن است، همچنان كه مى گويند: (فلان قضى اجله - فلانى اجلش را به سر رساند) و يا مى گويند (فلان استوفى اكله - فلانى رزق خود را تا به آخر دريافت كرد) و يا مى گويند: (فلان قضى من الدنيا حاجته - فلانى حاجتش را از دنيا برآورد).

(صدقوا ما عاهدوا الله عليه ) - يعنى صدق خود را در آنچه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عهد كرده بودند به ثبوت رساندند، و آن عهد اين بود كه هر وقت به دشمن برخوردند فرار نكنند، شاهد اينكه مراد از عهد اين است، محاذاتى است كه آيه مورد بحث با آيه سابق دارد، كه درباره منافقين و بيماردلان سست ايمان مى فرمود: (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار - قبلا با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند) همچنان كه همين محاذات بين آيه سابق و آيه اى كه قبلا فرموده بود كه : منافقين در چنين مخاطرى به شك افتادند، و تسليم امر خدا نشدند، نيز برقرار است.

(فمنهم من قضى نحبه ) - يعنى بعضى از مؤمنين در جنگ اجلشان به سر رسيد، يا مردند، و يا در راه خدا كشته شدند، و بعضى منتظر رسيدن اجل خود هستند، و از قول خود و عهدى كه بسته بودند هيچ چيز را تبديل نكردند.

 

ليجزى الله الصادقين بصدقهم و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم ان الله كان غفورا رحيما

لام در اول آيه، لام غايت است، چون مضمون آيه غايت و نتيجه براى همه نامبردگان در آيات قبل است، چه منافقين و چه مؤمنين.

(ليجزى الله الصادقين بصدقهم ) - مراد از صادقين مؤمنين اند، كه قبلا هم سخن از صدق ايشان بود، و حرف (باء) در جمله (بصدقهم ) باى سببيت است، و آيه چنين معنا مى دهد، كه نتيجه عمل منافقين و مؤمنين اين شد كه خداى تعالى مؤمنين ى را كه به عهد خود وفا كردند، به سبب وفايشان پاداش دهد.

(و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم ) - يعنى و منافقين را اگر خواست عذاب كند، كه معلوم است اين در صورتى است كه توبه نكنند، و يا اگر توبه كردند نظر رحمت خود را به ايشان برگرداند، كه خدا آمرزنده و رحيم است.

اشاره به اينكه بسا مى شود گناه مقدمه سعادت و آمرزش مى شود

در اين آيه از جهت اينكه غايت رفتار منافقين و مومنين را بيان مى كند، نكته لطيفى هست، و آن اين است كه چه بسا ممكن است گناهان، مقدمه سعادت و آمرزش شوند، البته نه از آن جهت كه گناهند، بلكه از اين جهت كه نفس آدمى را از ظلمت و شقاوت به جايى مى كشانند، كه مايه وحشت نفس شده، و در نتيجه نفس سرانجام شوم گناه را لمس نموده، متنبه مى شود و به سوى پروردگار خود برمى گردد، و با برگشتنش همه گناهان از او دور مى شود، و معلوم است كه در چنين وقتى خدا هم به سوى او برمى گردد، و او را مى آمرزد.

و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيرا و كفى الله المؤمنين القتال و كان الله قويا عزيزا

كلمه (غيظ) به معناى اندوه و خشم است، و مراد از (خير) آن آرزوهايى است كه كفار آن را براى خود خير مى پنداشتند، و آن عبارت بود از غلبه بر مسلمانان، و از بين بردن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم).

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى كفار را به اندوه و خشمشان برگردانيد، در حالى كه به هيچ آرزويى نرسيدند، و خداوند كارى كرد كه مؤمنين هيچ احتياجى به قتال و جنگ پيدا نكردند، و خدا قوى بر اراده خويش، و عزيزى است كه هرگز مغلوب نمى شود.

و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم... قديرا

(ظاهرو هم ) از (مظاهر) است، كه به معناى معاونت و يارى است، و (صياصى ) جمع (صيصيه ) است، كه به معناى قلعه بسيار محكمى است، كه با آن از حمله دشمن جلوگيرى مى شود، و شايد تعبير به انزال از قلعه ها، (با اينكه ممكن بود بفرمايد آنها را از قلعه هايشان بيرون كرديم )، بدين جهت باشد كه اهل كتاب از بالاى برجها و ديوارهاى قلعه بردشمنان خود كه در بيرون قلعه ايشان را محاصره مى كردند مشرف مى شدند.

و معناى آيه اين است كه (و انزل الذين ظاهروهم ) خداوند آنهايى را هم كه مشركين را عليه مسلمانان يارى مى كردند، يعنى بنى قريظه را كه (من اهل الكتاب ) از اهل كتاب و يهودى بودند، (من صياصيهم ) از بالاى قلعه هايشان پايين آورد، (و قذف ) و افكند (فى قلوبهم الرعب ) ترس را در دلهايشان، (فريقا تقتلون ) عده اى را كه همان مردان جنگى دشمن باشند بكشتيد، (و تاسرون فريقا) و جمعى كه عبارت بودند از زنان و كودكان دشمن را اسير كرديد (و اورثكم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضا لم تطوها) بعد از كشته شدن و اسارت آنان، اراضى و خانه ها و اموال آنان، و سرزمينى را كه تا آنروز قدم در آن ننهاده بوديد به ملك شما درآورد.

و منظور از اين سرزمين، سرزمين خيبر، و يا آن اراضى است كه خداوند بدون جنگ نصيب مسلمانان كرد، و اما اينكه بعضى گفته اند: مقصود هر زمينى است كه تا روز قيامت به دست مسلمانان فتح شود، و يا خصوص زمين مكه، و يا زمين روم و فارس است، تفسيرى است كه سياق دو آيه مورد بحث با آن نمى سازد.

و اما جمله (و كان الله على كل شى ء قديرا) معنايش روشن است.

بحث روايتى

داستان اجتماع قبائل مختلف عرب براى جنگ با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و وقايع جنگ احزاب : حفر خندق و...

در مجمع البيان آمده كه محمد بن كعب قرظى، و ديگران از تاريخ نويسان گفته اند: يكى از حوادث جنگ خندق اين بود كه عده اى از يهوديان كه يكى از آنان سلام بن ابى الحقيق، و يكى ديگر حيى بن اخطب بود با جماعتى از بنى النضير يعنى آنهايى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تبعيدشان كرده بود، به مكه رفتند، و قريش را دعوت به جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نموده، گفتند: ما در مدينه به شما كمك مى كنيم، تا مسلمانان را مستاصل نماييم.

قريش به يهوديان گفتند: شما اهل كتابيد آنهم كتاب اول (تورات )، شما بگوييد: آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ گفتند البته دين شما بهتر است، و شما به حق نزديكتر از اوييد، كه آيه شريفه (الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يومنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هولاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا) تا آنجا كه مى فرمايد: (و كفى بجهنم سعيرا) درباره همين جريان نازل شد.

و قريش از اين سخن يهوديان سخت خوشحال شده، و دعوت آنان را با آغوش باز استقبال نموده، براى جنگ با مسلمانان به جمع عده و عده پرداختند.

آنگاه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده مستقيما به غطفان رفتند و مردم آنجا را نيز به جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دعوت نمودند، و گفتند كه اگر شما بپذيريد ما نيز با شما خواهيم بود، همچنان كه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند. آنان نيز دعوتشان را اجابت كردند.

چيزى نگذشت كه قريش به سردارى ابوسفيان پسر حرب از مكه و غطفان بسركردگى عيينه بن حصين بن حذيفه بن بدر، در تيره فزاره، و حارث بن عوف، در قبيله بنى مره، و مسعر بن جبله اشجعى در جمعى از قبيله اشجع، به حركت در آمدند، و غطفان علاوه بر اين چند قبيله اش، نامه اى به هم سوگندانى كه در بنى اسد داشتند نوشتند، و از بين آن قبيله جمعى به سركردگى طليحه به راه افتادند، چون دو قبيله اسد و غطفان هم سوگند بودند.

از سوى ديگر قريش هم به جمعى از قبيله بنى سليم نامه نوشته، و آنان به سركردگى ابوالاعور سلمى به مدد قريش شتافتند.

همين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از جريان با خبر شد، خندقى در اطراف مدينه حفر كرد، و آن كسى كه چنين پيشنهادى به آنجناب كرده بود سلمان فارسى بود، كه تازه به اسلام گرويده، و اين اولين جنگ از جنگهاى اسلامى بود كه سلمان در آن شركت مى كرد، و اين وقتى بود كه وى آزاد شده بود، به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرضه داشت : يا رسول الله، ما وقتى در بلاد خود يعنى بلاد فارس محاصره مى شويم، پيرامون خود خندقى حفر مى كنيم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پيشنهادش را پذيرفته، با مسلمانان سرگرم حفر آن شدند، و خندقى محكم بساختند.

يكى از معجزات پيامبر اكرم (ص) در واقعه حفر خندق

از جمله حوادثى كه در هنگام حفر خندق پيش آمد، و دلالت بر نبوت آن جناب مى كند، جريانى است كه آن را ابو عبدالله حافظ، به سند خود از كثير بن عبدالله بن عمرو بن عوف مزنى، نقل كرده، او مى گويد: پدرم از پدرش برايم نقل كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در سالى كه جنگ احزاب پيش آمد نقشه حفر خندق را طرح كرد، و آن اين طور بود كه هر چهل ذراع (تقريبا بيست متر) را به ده نفر واگذار كرد، مهاجرين و انصار بر سر سلمان فارسى اختلاف كردند، و چون سلمان مردى قوى و نيرومند بود، انصار گفتند سلمان از ماست، و مهاجرين گفتند از ماست، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: سلمان از ما اهل بيت است.

آنگاه ناقل حديث يعنى عمرو بن عوف مى گويد: من، و سلمان، و حذيفه بن يمان، و نعمان بن مقرن، و شش نفر از انصار چهل ذراع را معين نموده حفر كرديم، تا آن جا كه از ريگ گذشته به رگه خاك رسيديم، در آنجا خداى تعالى از شكم خندق صخره اى بسيار بزرگ، و سفيد و گرد، نمودار كرد، كه هر چه كلنگ زديم كلنگها از كار افتاد، و آن صخره تكان نخورد، به سلمان گفتيم برو بالا و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جريان را بگو، يا دستور مى دهد آن را رها كنيد، چون چيزى به كف خندق نمانده، و يا دستور ديگرى مى دهد، چون ما دوست نداريم از نقشه اى كه آن جناب به ما داده تخطى كنيم، سلمان از خندق بالا آمده، جريان را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه در آن ساعت در قبه اى قرار داشت باز گفت، و عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)! سنگى گرد و سفيد در خندق نمايان شده كه همه آلات آهنى ما را شكست، و خود كمترين تكانى نخورد، و حتى خراشى هم بر نداشت، نه كم و نه زياد، حال هر چه دستور مى فرمايى عمل كنيم .

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باتفاق سلمان به داخل خندق پايين آمد، و كلنگ را گرفته ضربه اى به سنگ فرود آورد، و از سنگ جرقه اى برخاست، كه دو طرف مدينه از نور آن روشن شد، به طورى كه گويى چراغى در دل شبى بسيار تاريك روشن كرده باشند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تكبيرى گفت كه در همه جنگها در هنگام فتح و پيروزى به زبان جارى مى كرد، دنبال تكبير آن جناب همه مسلمانان تكبير گفتند، بار دوم ضربتى زد، و برقى ديگر از سنگ برخاست، بار سوم نيز ضربتى زد، و برقى ديگر برخاست.

سلمان عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت، اين برقها چيست كه مى بينيم ؟ فرمود: اما اولى نويدى بود مبنى بر اينكه خداى عزوجل به زودى يمن را براى من فتح خواهد كرد، و اما دومى نويد مى داد كه خداوند شام و مغرب را برايم فتح مى كند، و اما سومى نويدى بود كه خداى تعالى بزودى مشرق را برايم فتح مى كند، مسلمانان بسيار خوشحال شدند، و حمد خدا بر اين وعده راست بگفتند.

راوى سپس مى گويد: احزاب يكى پس از ديگرى رسيدند، از مسلمانان آنان كه مومن واقعى بودند، وقتى لشكرها بديدند گفتند: اين همان وعده اى است كه خدا و رسول او به ما دادند و خدا و رسول راست گفتند، و آنان كه ايمان واقعى نداشتند، و منافق بودند، گفتند: هيچ تعجب نمى كنيد از اينكه اين مرد به شما چه وعده هاى پوچى مى دهد، به شما مى گويد من از مدينه، قصرهاى حيره و مدائن را ديدم، و به زودى اين بلاد براى شما فتح خواهد شد، آن وقت شما را واميدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد، و شما هم از ترس جرات نداريد به قضاء حاجت برويد؟!!

يكى ديگر از دلائل نبوت حضرت خاتم (ص) در واقعه خندق

يكى ديگر از دلائل نبوت كه در اين جنگ رخ داد، جريانى است كه باز ابو عبدالله حافظ آن را به سند خود از عبدالواحد بن ايمن مخزومى، آورده، كه گفت : ايمن مخزومى برايم نقل كرد كه من از جابر بن عبدالله انصارى شنيدم كه مى گفت : در ايام جنگ خندق روزى به يك رگه بزرگ سنگى برخورديم، و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرضه داشتيم در مسير خندق كوهى سنگى است، فرمود آب به آن بپاشيد تا بيايم، آنگاه برخاست و بدانجا آمد، در حالى كه از شدت گرسنگى شالى به شكم خود بسته بود، پس كلنگ و يا بيل را به دست گرفته و سه بار بسم الله گفت، و ضربتى بر آن فرود آورد كه آن كوه سنگى مبدل به تلى از ريگ شد.

عرضه داشتم : يا رسول الله اجازه بده تا سرى به خانه بزنم، بعد از كسب اجازه به خانه آمدم، و از همسرم پرسيدم : آيا هيچ طعامى در خانه داريم ؟ گفت تنها صاعى جو و يك ماده بز داريم، دستور دادم جو را دستاس و خمير كند و من نيز ماده بز را سر بريده و پوستش ‍ را كندم، و به همسرم دادم، و خود شرفياب حضور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شدم، ساعتى در خدمتش نشستم، و دوباره اجازه گرفته به خانه آمدم، ديدم خمير و گوشت درست شده، باز نزد آن حضرت برگشتم و عرضه داشتم يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) ما طعامى تهيه كرده ايم شما با دو نفر از اصحاب تشريف بياوريد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چقدر غذا تهيه كرده اى ؟ عرضه داشتم : يك من جو، و يك ماده بز، پس آن جناب به تمامى مسلمانان خطاب كرد كه برخيزيد برويم منزل جابر، من از خجالت به حالى افتادم كه جز خدا كسى نمى داند، و با خود گفتم خدايا اين همه جمعيت كجا؟ و يك من نان جو و يك ماده بز كجا؟

پس به خانه رفتم، و جريان را گفتم، كه الان رسوا مى شويم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تمامى مسلمانان را مى آورد، زن گفت : آيا از تو پرسيدند كه طعامت چقدر است ؟ گفتم : بله پرسيدند و من جواب دادم، زن گفت : پس هيچ غم مخور كه خدا و رسول خود به وضع داناترند، چون تو گفته اى كه چقدر تهيه دارى ؟ از گفته زن اندوه شديدى كه داشتم برطرف شد.

در همين بين رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وارد خانه شد، و به همسرم گفت تو تنها چونه به تنور بزن، و گوشت را به من واگذار، زن مرتب چونه مى گرفت، و به تنور مى زد، و چون پخته مى شد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى داد، و آن جناب آنها را در ظرفى تريد مى كرد، و آبگوشت روى آن مى ريخت، و به اين و آن مى داد، و اين وضع را همچنان ادامه داد، تا تمامى مردم سير شدند، در آخر، تنور و ديگ پرتر از اولش بود.

آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به همسر جابر فرمود: خودت بخور، و به همسايگان هديه بده، و ما خورديم و به تمامى اقوام و همسايگان هديه داديم.

روياروئى لشكر اسلام و كفر در جنگ خندق

راويان احاديث گفته اند: همين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از حفر خندق فارغ شد، لشكر قريش رسيده، بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كردند، و عده آنان با هم سوگندان و تابعانى كه از بنى كنانه و اهل تهامه با خود آورده بودند ده هزار نفر بودند، از سوى ديگر قبيله غطفان با تابعين خود از اهل نجد در كنار احد منزل كردند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با مسلمانان از شهر خارج شدند تا وضع را رسيدگى كنند، و صلاح در اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند، و مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پشت آن كوه را لشكرگاه كرد، در حالى كه خندق بين او و لشكر كفر فاصله بود، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعه هاى مدينه متحصن شوند.

پس دشمن خدا، حيى بن اخطب نضيرى به نزد كعب بن اسد قرظى رئيس بنى قريظه رفت، كه او را همراه خود سازد، غافل از اينكه كعب با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) معاهده صلح و ترك خصومت دارد، و به همين جهت وقتى صداى حيى بن اخطب را شنيد درب قلعه را به روى او بست، ابن اخطب اجازه دخول خواست، ولى كعب حاضر نشد در را به رويش بگشايد، حيى فرياد كرد: اى كعب در برويم باز كن، گفت : واى بر تو اى حيى، چرا باز كنم، با اينكه مى دانم تو مردى شوم هستى. و من با محمد پيمان دارم، و هرگز حاضر نيستم براى خاطر تو پيمان خود را بشكنم، چون من از او جز وفاى به عهد و راستى نديدم، كعب گفت : واى بر تو در برويم بگشاى تا برايت تعريف كنم، گفت : من اينكار را نخواهم كرد، حيى گفت : از ترس اينكه قاشقى از آشت را بخورم در برويم باز نكردى ؟ و با اين سخن كعب را به خشم آورد، و ناگزير كرد در را باز كند، پس حيى گفت : واى بر تو اى كعب ! من عزت دنيا را برايت آوردم، من دريايى بى كران آبرو برايت تهيه ديده ام، من قريش را با همه رهبرانش، و غطفان را با همه سرانش، برايت آوردم، با من پيمان بسته اند كه تا محمد را مستاءصل و نابود نكنند دست برندارند، كعب گفت : ولى به خدا سوگند يك عمر ذلت برايم آوردى، و يك آسمان ابر بى باران و فريب گر برايم تهيه ديده اى، ابرى كه آبش را جاى ديگر ريخته، و براى من فقط رعد و برق تو خالى دارد، برو و مرا با محمد بگذار، من هرگز عليه او عهدى نمى بندم، چون از او جز صدق و وفا چيزى نديده ام.

اين مشاجره همچنان ادامه يافت، و حيى مثل كسى كه بخواهد طناب در بينى شتر بيندازد، و شتر امتناع ورزد، و سر خود را بالا گيرد، تلاش همى كرد، تا آنكه بالاخره موفق شده كعب را بفريبد، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمد دست بيابند، حيى وى را با خود به قلعه خود ببرد، تا هر چه بر سر خودش آمد بر سر وى نيز بيايد، با اين شرط كعب عهد خود با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را شكست، و از آن عهد و آن سوابق كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) داشت بيزارى جست.

و چون خبر عهدشكنى وى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيد، آن حضرت سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القيس كه يكى از بنى عبد الاشهل، و او در آن روز رئيس قبيله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده كه يكى از بنى ساعده بن كعب بن خزرج و رئيس خزرج در آن ايام بود، و نيز عبدالله بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وى فرستاد، كه ببينند اين خبر كه به ما رسيده صحيح است يا نه، در صورتى كه صحيح بود، و كعب عهد ما را شكسته بود، در مراجعت به مسلمانان نگوييد (تا دچار وهن و سستى نشوند)، بلكه تنها به من بگوييد، آنهم با كنايه، كه مردم بو نبرند، و اگر دروغ بود، و كعب همچنان بر پيمان خود وفادار بود، خبرش را علنى در بين مردم انتشار دهيد.

و آنان هم به قبيله بنى قريظه رفته و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند، و ديدند كه انحراف بنى قريظه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيش از آن مقدارى است كه به اطلاع آن جناب رسانده اند، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند: هيچ عهد و پيمانى بين ما و محمد نيست، سعد بن عباده به ايشان بد و بيراه گفت، و آنها به وى گفتند، و سعد بن معاذ بن ابن عباده گفت : اين حرفها را ول كن، زيرا بين ما و ايشان رابطه سخت تر از بد و بيراه گفتن است، (يعنى جوابشان را بايد با لبه شمشير داد).

آنگاه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده به كنايه گفتند: (عضل و القاره ) و اين دو اسم نام دو نفر بود كه در واقعه رجيع با چند نفر از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به سركردگى خبيب بن عدى نيرنگ كرده بودند، - رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: الله اكبر، اى گروه مسلمانان شما را مژده باد.

در اين هنگام بلا و ترس بر مسلمانان چيره گشت، و دشمنان از بالا و پايين احاطه شان كردند، به طورى كه مؤمنين در دل خيالها كردند، و منافقين نفاق خود را به زبان اظهار كردند.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگر قرار گرفتند، بدون اينكه جنگى كنند، مگر گاهگاهى كه به صف يكديگر تير مى انداختند، و بعد از اين چند روز، چند نفر از سواره نظامهاى لشكر دشمن به ميدان آمدند، و آن عده عبارت بودند از عمرو بن عبدود، برادر بنى عامر بن لوى، و عكرمه بن ابى جهل، و ضرار بن خطاب، و هبيره بن ابى وهب، و نوفل بن عبدالله، كه بر اسب سوار شده و به صف بنى كنانه عبور كرده، و گفتند: آماده جنگ باشيد، كه بزودى خواهيد ديد چه كسانى دلاورند؟

آغاز درگيرى و به ميدان آمدن عمرو بن عبدود و مقابله اميرالمؤمنين (عليه السلام) با او

آنگاه به سرعت و با غرور و به صف مسلمانان نهادند، همين كه نزديك خندق رسيدند، گفتند: به خدا سوگند اين نقشه نقشه اى است كه تاكنون در عرب سابقه نداشته، ناگزير از اول تا به آخر خندق رفتند تا تنگ ترين نقطه را پيدا كنند، و با اسب از آن عبور نمايند، و همين كار را كردند، چند نفر از خندق گذشته، و در فاصله بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند، على بن ابى طالب (عليه السلام) با چند نفر از مسلمانان رفتند، و از عبور بقيه لشكر دشمن از آن نقطه جلوگيرى كردند، در آنجا سوارگان دشمن كه يكى از آنها عمرو بن عبدود بود با على (عليه السلام) و همراهانش روبرو شدند.

عمرو بن عبدود يگانه جنگجوى شجاع قريش بود، قبلا هم در جنگ بدر شركت جسته بود، و چون زخمهاى سنگينى برداشته بود نتوانست در جنگ احد شركت كند، و در اين جنگ شركت كرد، و با پاى خود به قتلگاه خود آمد، اين مرد با هزار مرد جنگى برابرى مى كرد، و او را فارس و دلاور يليل مى ناميدند، چون روزى از روزها در نزديكى هاى بدر، در محلى كه آن را يليل مى ناميدند، با راهزنان قبيله بنى بكر مصادف شد، به رفقايش گفت : شما همگى برويد، من خود به تنهايى حريف اينها هستم، پس در برابر صف بنى بكر قرار گرفت، و نگذاشت كه به بدر برسند، از آن روز او را فارس يليل خواندند، براى اينكه در آن روز به همراهان خود گفت شما همگى كنار برويد، و خود به تنهايى به صف بنى بكر حمله كرد، و نگذاشت به بدر بروند.

و در مدينه اين محلى كه خندق را در آن حفر كردند نامش مذاد بود، و اولين كسى كه از خندق پريد همين عمرو و همراهانش بودند، و در شأن او گفتند: عمرو بن عبد كان اول فارس جزع المذاد و كان فارس يليل

يعنى عمرو پسر عبد اولين سواره اى بود كه از مذاد گذشت، و همو بود كه در واقعه يليل يكه سوار بود.

ابن اسحاق نوشته كه عمرو بن عبدود آن روز با بانگ بلند مبارزه طلب مى كرد، على (عليه السلام) در حالى كه روپوشى از آهن داشت، برخاست و گفت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا نامزدش كن، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اين مرد عمرو است، بنشين، بار ديگر عمرو بانگ زد، كه كيست با من هماوردى كند؟ و آيا در بين شما هيچ مردى نيست كه با من دست و پنجه نرم كند؟ و براى اين كه مسلمانان را سرزنش و مسخره كند مى گفت : چه شد آن بهشتى كه مى گفتيد هر كس در راه دين كشته شود به آن بهشت مى رسد؟ پس بياييد تا من شما را به آن بهشت برسانم، در اين نوبت باز على (عليه السلام) برخاست و عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا نامزدش كن، (باز حضرت اجازه نداد).

بار سوم عمرو بن عبدود اين رجز را خواند:

و لقد بححت عن النداء بجمعكم هل من مبارز

و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز

ان السماحه و الشجاعه فى الفتى خير الغرائز

من از بس رو در روى جمع شما فرياد (هل من مبارز) زدم صداى خود را خشن ساختم، و كسى پاسخم نگفت. و من همچنان در موقفى كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مى شوند، با كمال جراءت ايستاده، آماده جنگم، راستى كه سخاوت و شجاعت در جوانمرد بهترين غريره ها است.

اين بار نيز از بين صف مسلمين على برخاست، و اجازه خواست، كه به نبرد او برود، حضرت فرمود: آخر او عمرو است، عرضه داشت : هر چند كه عمرو باشد، پس اجازه اش داد، و آن جناب به سويش شتافت.

ابن اسحاق مى گويد: على (عليه السلام) وقتى به طرف عمرو مى رفت اين رجز را مى خواند:

لا تعجلن فقد اتا ك مجيب صوتك غير عاجز

ذو نيه و بصيره و الصدق منجى كل فائز

انى لارجوا ان اقيم عليك نائحه الجنائز

من ضربه نجلاء يبقى ذكرها عند الهزاهز

يعنى عجله مكن، كه پاسخگوى فريادت مردى آمد كه هرگز زبون نمى شود، مردى كه نيتى پاك و صادق دارد، و داراى بصيرت است، و صدق است كه هر رستگارى را نجات مى بخشد، من اميدوارم (در اينجا غرور به خود راه نداد همچون دلاوران ديگر خدا را فراموش نكرد، و نفرمود من چنين و چنان مى كنم، بلكه فرمود اميدوارم كه چنين كنم ) نوحه سرايان را كه دنبال جنازه ها نوحه مى خوانند، به نوحه سرايى در مرگت برانگيزم، آنهم با ضربتى كوبنده، كه اثر و خاطره اش، در همه جنگها باقى بماند.

عمرو وقتى از زير آن روپوش آهنى اين رجز را شنيد، پرسيد: تو كيستى ؟ فرمود: من على هستم، پرسيد: پسر عبد منافى ؟ فرمود: پسر ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد منافم، عمرو گفت : اى برادر زاده ! غير از تو كسى مى آمد كه سالدارتر از تو مى بود، از قبيل عموهايت، چون من از ريختن خون تو كراهت دارم.

على (عليه السلام) فرمود: و ليكن به خدا سوگند من هيچ كراهتى از ريختن خون تو ندارم، عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد، شمشيرى چون شعله آتش و با خشم به طرف على حمله ور شد، على (عليه السلام) با سپر خود به استقبالش رفت، و عمرو شمشير خود را بر سپر او فرود آورد و دو نيمش كرد، و از شكاف آن فرق سر آن جناب را هم شكافت، و على (عليه السلام) شمشير خود را بر رگ گردن او فرود آورد، و به زمينش انداخت.

پيروزى اميرالمؤمنين بر عمرو بن عبدود و بيان ارزش آن از زبان مبارك پيامبر (ص)

و در روايت حذيفه آمده كه على (عليه السلام) پاهاى عمرو را با شمشير قطع كرد، و او به پشت به زمين افتاد، و در اين گير و دار غبار غليظى برخاست و هيچ يك از دو لشكر نمى دانستند كدام يك از آن دو نفر پيروزند، تا آن كه صداى على به تكبير بلند شد، رسول خدا فرمود: به آن خدايى كه جانم در دست اوست على او را كشت، و اولين كسى كه به سوى گرد و غبار دويد عمر بن خطاب بود، كه رفت، و برگشت و گفت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) عمرو را كشت، پس على سر از بدن عمرو جدا نمود و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آورد، در حالى كه رويش از شكرانه اين موفقيت چون ماه مى درخشيد.

حذيفه مى گويد: پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به وى فرمود: اى على بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان، و عمل تمامى امت در كفه ديگر گذاشته شود، عمل تو سنگين تر است، براى اينكه هيچ خانه اى از خانه هاى شرك نماند، مگر آنكه مرگ عمرو خوارى را در آن وارد كرد، همچنان كه هيچ خانه اى از خانه هاى اسلام نماند، مگر آنكه با كشته شدن عمرو عزت در آن داخل گرديد.

و از حاكم ابوالقاسم نيز آمده كه به سند خود از سفيان ثورى، از زبيد ثانى، از مره، از عبدالله بن مسعود، روايت كرده كه گفت : وى آيه را چنين مى خواند: (و كفى الله المؤمنين القتال بعلى ).

همراهان عمرو، بعد از مرگ وى فرار كردند، و از خندق پريدند، و مسلمين به دنبالشان شتافتند، نوفل بن عبد العزى را ديدند كه در داخل خندق افتاده او را سنگ باران كردند، نوفل به ايشان گفت كشتن از اين بهتر است، يكى از شما پايين بيايد، تا با او بجنگم، زبير بن عوام پايين رفت، و او را كشت، ابن اسحاق مى گويد على (عليه السلام) با ضربتى كه به ترقوه او وارد آورد به قتلش رسانيد، و ضربتش آن چنان شديد بود كه نيزه فرو رفت، و از آنجا بيرون آمد.

آن گاه مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پيام دادند كه مردار عمرو را به ده هزار به ما بفروش، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مردار او مال شما، و ما از مرده فروشى رزق نمى خوريم، و در اين هنگام على (عليه السلام) اشعارى سرود، كه چند بيت آن را مى خوانيد:

نصر الحجاره من سفاهه رايه و نصرت رب محمد بصواب

فضربته و تركته متجدلا كالجذع بين دكادك و رواب

و عففت عن اثوابه لو اننى كنت المقطر بزنى اثوابى

يعنى او راه سفاهت پيمود، و به يارى بتهاى سنگى برخاست، و من راه صواب رفتم، و پروردگار محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را يارى كردم، در نتيجه با يك ضربت كارش را بساختم و جيفه اش را چون تنه درخت خرما در ميان پستى و بلنديها روى زمين گذاشتم و رفتم، و به جامه هاى جنگى اش طمع نكردم، و از آن چشم پوشيدم، با اينكه مى دانستم اگر او بر من دست مى يافت، و مرا مى كشت، جامه هاى مرا مى برد.

ابن اسحاق مى گويد: حنان بن قيس عرفه تيرى به سوى سعد بن معاذ انداخت، و بانگ زد: اين را بگير كه من فرستادم، و من ابن عرفه ام، تير، رگ اكحل (شاهرگ دست ) سعد را پاره كرد، و سعد او را نفرين كرد، و گفت خدا رويت را با آتش آشنا سازد، و بار الها اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذاشته اى، مرا هم باقى بدار، تا به جهادى قيام كنم، كه محبوب ترين جهاد در نظرم باشد، و خلاصه با مردمى كه پيامبر تو را اذيت كردند، و او را تكذيب نموده و از وطنش بيرون نمودند، آن طور كه دلم مى خواهد جنگ كنم، و اگر ديگر جنگى بين ما و ايشان باقى نگذاشته اى، همين بريده شدن رگ اكحلم را شهادت قرار ده، و مرا نميران، تا آنكه چشمم را از بنى قريظه روشن كنى.

نيرنگى كه يكى از مؤمنان بعد از اجازه گرفتن از پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) براى ايجاد تفرقه بين دشمنان به كار برد

آنگاه مى گويد: نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده عرضه داشت يا رسول الله ! من در حالى مسلمان شده ام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبرندارند، حال هر دستورى مى فرمايى انجام دهم، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم، آن حضرت فرمود: از هر طريق بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مى توانى، چون جنگ خدعه و نيرنگ است، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند.

نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بنى قريظه رفت، و به ايشان گفت : من دوست شمايم، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد، چون مدينه (يثرب ) شهر شماست، و اموال و فرزندان و زنان شما در دست رس محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) قرار دارد، و اما قريش و غطفان خانه و زندگى ايشان جاى ديگر است، آنها آمده اند و به شما وارد شده اند، اگر فرصتى به دست آورند، آن را غنيمت شمرده، و اگر فرصتى نيافتند، و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مى گردند، و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مى گذارند، و شما هم خوب مى دانيد كه حريف او نيستيد، پس بياييد و از قريش و غطفان گروگان بگيريد، آنهم بزرگان ايشان را گرو بگيريد، تا به اين وسيله وثيقه اى به دست آورده باشيد كه شما را تنها نگذارند، بنى قريظه اين راى را پسنديدند.

از سوى ديگر به طرف لشكر قريش روانه شد، و نزد ابوسفيان و اشراف قريش رفت و گفت : اى گروه قريش شما واقفيد كه من دوستدار شمايم، و فاصله ام را از محمد و دين او مى دانيد، اينك آمده ام شما را با نصيحتى خيرخواهى كنم، به شرط آنكه به احدى اظهار نكنيد، گفتند: مطمئن باش كه به احدى نمى گوييم، و تو در نزد ما متهم نيستى، گفت : هيچ مى دانيد كه بنى قريظه از اينكه پيمان خود را با محمد شكستند، و به شما پيوستند پشيمان شده اند؟ و نزد محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) پيام فرستاده اند، كه براى اينكه تو از ما راضى شوى مى خواهيم بزرگان لشكر دشمن را گرفته به دست تو دهيم، تا گردنهايشان را بزنى، و بعد از آن همواره با تو باشيم، تا لشكر دشمن را از اين سرزمين بيرون برانيم، و او قبول كرده، پس هوشيار باشيد، اگر بنى قريظه نزد شما آمدند، و چند نفر از شما را به عنوان رهن خواستند، قبول نكنيد، حتى يك نفر هم به ايشان ندهيد، و زنهار از ايشان برحذر باشيد.

از آن جا برخاسته نزد بنى غطفان رفت، و گفت اى مردم، من يكى از شمايم، و همان حرفهايى را كه به قريش زده بود به ايشان زد.

فردا صبح كه روز شنبه و ماه شوال و سال پنجم هجرت بود، ابوسفيان عكرمه بن ابى جهل با چند نفر ديگر از قريش را نزد بنى قريظه فرستاد كه ابوسفيان مى گويد: اى گروه يهود آذوقه گوشتى ما تمام شد، و ما در اينجا از خانه و زندگى خود دور هستيم و نمى توانيم تجديد قوا كنيم، از قلعه ها بيرون شويد، تا با محمد بجنگيم .

يهوديان گفتند: امروز روز شنبه است، كه ما يهوديان هيچ كارى را جائز نمى دانيم، و گذشته از اين اصلا ما حاضر نيستيم در جنگ با محمد با شما شركت كنيم، مگر آنكه از مردان سرشناس خود چند نفر را به ما گروگان دهيد، كه از اين شهر نرويد، و ما را تنها نگذاريد، تا كار محمد را يكسره كنيد.

ابوسفيان وقتى اين پيام يهوديان را شنيد گفت : به خدا سوگند نعيم درست گفت : ناگزير كسى نزد بنى قريظه فرستاد كه احدى را به شما گروگان نمى دهيم، مى خواهيد در جنگ شركت كنيد و مى خواهيد در قلعه خود بنشينيد، يهوديان هم گفتند: به خدا قسم نعيم درست گفت، در پاسخ قريش پيام دادند كه به خدا سوگند با شما شركت نمى كنيم، مگر وقتى گروگان بدهيد، و خداوند به اين وسيله اتحاد بين لشكر را بهم زد، آن گاه در شبهاى زمستانى آن روز بادى بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط نمود و همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت.

خذيفه بن اليمان از جنگ خندق سخن مى گويد

محمد بن كعب مى گويد: حذيفه بن اليمان گفت : به خدا سوگند در ايام خندق آنقدر در فشار بوديم كه جز خدا كسى نمى تواند از مقدار خستگى و گرسنگى و ترس ما آگاه شود، شبى از آن شبها رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) برخاست، و مقدارى نماز گزاشته سپس فرمود: آيا كسى هست برود و خبرى از اين قوم براى ما بياورد و در عوض رفيق من در بهشت باشد؟

حذيفه سپس اضافه كرد: و چون شدت ترس و خستگى و گرسنگى به احدى اجازه پاسخ نداد، ناگزير مرا صدا زد، و من كه چاره اى جز پذيرفتن نداشتم، عرضه داشتم : بله يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)، فرمود: برو و خبرى از اين قوم براى ما بياور، و هيچ كارى مكن تا برگردى، من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم، ديدم (با كمال تعجب ) در آنجا باد سردى و لشكرى از طرف خدا به لشكر دشمن مسلط شده، آن چنان كه بيچاره شان كرده، نه خيمه اى برايشان باقى گذاشته، و نه بنايى، و نه آتشى و نه ديگى مى تواند روى اجاق قرار گيرد.

همان طور كه ايستاده بودم و وضع را مى ديدم، ناگهان ابوسفيان از خيمه اش بيرون آمد، فرياد زد اى گروه قريش ! هر كس رفيق بغل دستى خود را شناسد، مردم در تاريكى شب از يكديگر پرسيدند تو كيستى ؟ من پيش دستى كردم و از كسى كه در طرف راستم ايستاده بود پرسيدم تو كيستى ؟ گفت : من فلانيم.

آنگاه ابوسفيان به منزلگاه خود رفت، و دوباره برگشت، و صدا زد اى گروه قريش ! به خدا ديگر اين جا جاى ماندن نيست، براى اينكه همه چهار پايان و مركبهاى ما هلاك شدند، و بنى قريظه هم با ما بى وفايى كردند، اين باد سرد هم چيزى براى ما باقى نگذاشت، و با آن هيچ چيزى در جاى خود قرار نمى گيرد، آن گاه به عجله سوار بر مركب خود شد، آنقدر عجول بود كه بند از پاى مركب باز نكرد، و بعد از سوار شدن باز كرد.

مى گويد: من با خود گفتم چه خوب است همين الان او را با تير از پاى در آورم، و اين دشمن خدا را بكشم، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگى كرده ام، پس زه كمان خود را بستم و تير در كمان گذاشتم، همين كه خواستم رها كنم، و او را بكشم به ياد دستور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) افتادم، كه فرمود: هيچ كارى صورت مده، تا برگردى، ناگزير كمان را به حال اول برگردانده، نزد رسول خدا برگشتم، ديدم همچنان مشغول نماز است، همين كه صداى پاى مرا شنيد، ميان دو پاى خود را باز كرد، و من بين دو پايش پنهان شدم، و مقدارى از پتويى كه به خود پيچيده بود رويم انداخت، و با همين حال ركوع و سجده را به جا آورد، آنگاه پرسيد: چه خبر؟ من جريان را به عرض رساندم.

و از سليمان بن صرد نقل شده كه گفت : رسول خدا بعد از پايان يافتن احزاب فرمود: ديگر از اين به بعد كفار به ما حمله نخواهند كرد، بلكه ما با ايشان مى جنگيم، و همين طور هم شد، و بعد از احزاب ديگر قريش هوس جنگيدن نكرد، و رسول خدا با ايشان جنگيد، تا آنكه مكه را فتح كرد.

مؤلف: اين جريان را صاحب مجمع البيان، مرحوم طبرسى نقل كرده، كه ما خلاصه آن را در اين جا آورديم، و مرحوم قمى در تفسير خود قريب همان را آورده، و سيوطى در الدر المنثور روايات متفرقه اى در اين قصه نقل كرده است.

خاتمه جنگ احزاب و روانه شدن سپاه اسلام به سوى بنى قريظه و محاصره آنان و...

و نيز در مجمع البيان گفته : زهرى از عبدالرحمن بن عبدالله بن كعب بن مالك، از پدرش مالك، نقل كرده كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) از جنگ خندق برگشت، و ابزار جنگ را به زمين گذاشت، و استحمام كرد، جبرئيل برايش نمودار شد، و گفت در انجام جهاد هيچ عذرى باقى نگذاشتى، حال مى بينيم لباس جنگ را از خود جدا مى كنى، و حال آنكه ما نكنده ايم.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از شدت ناراحتى از جاى پريد، و فورا خود را به مردم رسانيد، كه نماز عصر را نخوانند، مگر بعد از آنكه بنى قريظه را محاصره كرده باشند، مردم مجددا لباس جنگ به تن كردند، و هنوز به قلعه بنى قريظه نرسيده بودند كه آفتاب غروب كرد، و مردم با هم بگو مگو كردند، بعضى گفتند: ما گناهى نكرده ايم، چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به ما فرمود نماز عصر را نخوانيد مگر بعد از آنكه به قلعه بنى قريظه برسيد، و ما امر او را اطاعت كرديم، بعضى ديگر به احتمال اينكه دستور آن جناب منافاتى با نماز خواندن ندارد، نماز خود را خواندند، تا در انجام وظيفه مخالفت احتمالى هم نكرده باشند، ولى بعضى ديگر نخواندند، تا نمازشان قضاء شد، و بعد از غروب آفتاب كه به قلعه رسيدند نمازشان را قضاء كردند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هيچ يك از دو طايفه را ملامت نفرمود.

عروه مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على بن ابى طالب (عليه السلام) را به عنوان مقدمه جلو فرستاد، و لواء جنگ را به دستش داد، و فرمود، همه جا پيش برو، تا لشكر را جلو قلعه بنى قريظه پياده كنى، على (عليه السلام) از پيش براند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به دنبالش براه افتاد، در بين راه به عده اى از انصار كه از تيره بنى غنم بودند برخورد، كه منتظر رسيدن آن جناب بودند، و چون آن جناب را ديدند خيال كردند كه آن حضرت از دور به ايشان فرمود ساعتى قبل لشكر از اين جا عبور كرد؟ در پاسخ گفتند: دحيه كلبى سوار بر قاطرى ابلق از اين جا گذشت، در حالى كه پتويى از ابريشم بر پشت قاطر انداخته بود، حضرت فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بود، كه خداوند او را مأمور بنى قريظه كرده، تا ايشان را متزلزل كند، و دلهايشان را پر از ترس ‍ سازد.

مى گويند: على (عليه السلام) همچنان برفت تا به قلعه بنى قريظه رسيد، در آن جا از مردم قلعه، ناسزاها به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيد، پس برگشت تا در راه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را بديد، و عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) سزاوار نيست شما نزديك قلعه بياييد، و به اين مردم ناپاك نزديك شويد.

حضرت فرمود: مثل اينكه از آنان سخنان زشت نسبت به من شنيده اى ؟ عرضه داشت : بله يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: به محضى كه مرا ببينند ديگر از آن سخنان نخواهند گفت، پس به اتفاق نزديك قلعه آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اى برادران مردمى كه به صورت ميمون و خوك مسخ شدند، آيا خدا خوارتان كرد، و بلا بر شما نازل فرمود؟ يهوديان بنى قريظه گفتند: اى ابا القاسم تو مردى نادان نبودى.

پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيست و پنج شب آنان را محاصره كرد، تا به ستوه آمدند، و خدا ترس را بر دلهايشان مسلط فرمود، تصادفا بعد از آنكه قريش و غطفان فرار كردند، حيى بن اخطب (بزرگ خيبريان ) با مردم بنى قريظه داخل قلعه ايشان شده بود، و چون يقين كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از پيرامون قلعه بر نمى گردد، تا آنكه با ايشان نبرد كند، كعب بن اسد به ايشان گفت : اى گروه يهود بلايى است كه مى بينيد به شما روى آورده، و من يكى از سه كار را به شما پيشنهاد مى كنم، هر يك را صلاح ديديد عملى كنيد.

پرسيدند، بگو ببينيم چيست ؟ گفت : اول اينكه بياييد با اين مرد بيعت كنيم، و دين او را بپذيريم، براى همه شما روشن شده كه او پيغمبرى است مرسل، و همان شخصى است كه در كتاب آسمانى خود نامش را يافته ايد، اگر اين كار را بكنيم، هم جان و مال و زنانمان محفوظ مى شود، و هم دين خدا را پذيرفته ايم.

گفتند: ما هرگز از دين تورات جدا نخواهيم شد، و آن را با دينى ديگر معاوضه نخواهيم نمود.

گفت : دوم اينكه اگر آن پيشنهاد را مى پذيريد، بياييد فرزندان و زنان خود را به دست خود بكشيم، و سپس با محمد نبرد كنيم، و حتى اموال خود را نيز نابود كنيم، تا بعد از ما چيزى از ما باقى نماند، تا خدا بين ما و محمد حكم كند، اگر كشته شديم بدون دل واپسى كشته شده ايم، چون نه زنى داريم، و نه فرزندى و نه مالى، و اگر غلبه كرديم تهيه زن و فرزند آسان است، گفتند: مى گويى اين يك مشت بيچاره را بكشيم ؟ آن وقت ديگر چه خيرى در زندگى بدون آنان هست ؟ گفت : اگر اين را هم نمى پذيريد بياييد همين امشب كه شب شنبه است، و محمد و يارانش مى دانند كه ما در اين شب نمى جنگيم، از اين غفلت آنان استفاده نموده به ايشان شبيخون بزنيم، گفتند: آيا حرمت شب شنبه خود را از بين ببريم ؟ و همان كارى را كه گذشتگان ما كردند بكنيم، و به آن بلاى كه ميدانى دچار شدند، و مسخ شدند ما نيز دچار شويم ؟ نه، هرگز اين كار را نمى كنيم، كعب بن اسد وقتى ديد هيچ يك از پيشنهادهايش پذيرفته نشد، گفت : عجب مردم بى عقلى هستيد، خيال مى كنم از آن روز كه به دنيا آمده ايد حتى يك روز هم در خود حزم و احتياط نداشته ايد.

سرانجام يهوديان بنى قريظه و حكميت سعد بن معاذ درباره آنها

زهرى مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در پاسخ بنى قريظه كه پيشنهاد كردند يك نفر را حكم قرار دهد، فرمود: هر يك از اصحاب مرا كه خواستيد مى توانيد حكم خود كنيد، بنى قريظه سعد بن معاذ را اختيار كردند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قبول كرد، و دستور داد تا هر چه اسلحه دارند در قبه آن جناب جمع كنند، و سپس دستهايشان را از پشت بستند، و به يكديگر پيوستند و در خانه اسامه باز داشت كردند، آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دستور داد سعد بن معاذ را بياورند، وقتى آمد، پرسيد: با اين يهوديان چه كنيم ؟ عرضه داشت جنگى هايشان كشته شوند، و ذرارى و زنانشان اسير گردند، و اموالشان به عنوان غنيمت تقسيم شود، و ملك و باغاتشان تنها بين مهاجرين تقسيم شود، آنگاه به انصار گفت كه اين جا وطن شما است، و شما ملك و باغ داريد و مهاجران ندارند.

رسول خدا (صلى اله عليه و آله و سلم) تكبير گفت، و فرمود: بين ما و آنان به حكم خداى عزوجل داورى كردى، و در بعضى روايات آمده كه فرمود: به حكمى داورى كردى كه خدا از بالاى هفت رقيع رانده، و رقيع به معناى آسمان دنيا است.

آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دستور داد مقاتلان ايشان را - كه به طورى كه گفته اند ششصد نفر بودند - كشتند، بعضى ها گفته اند: چهار صد و پنجاه نفر كشته و هفتصد و پنجاه نفر اسير شدند، و در روايت آمده كه : در موقعى كه بنى قريظه را دست بسته مى بردند نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، به كعب بن اسد گفتند هيچ مى بينى با ما چه مى كنند؟ كعب گفت : حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مى زنيد؟ چرا قبلا به راهنماييهاى من اعتناء نكرديد؟ اى كاش همه جا اين پرسش را مى كرديد، و چاره كار خود را از خيرخواهان مى پرسيديد، به خدا سوگند دعوت كننده ما دست بردار نيست، و هر يك از شما برود ديگر بر نخواهد گشت، چون به خدا قسم با پاى خود به قتلگاهش مى رود.

در اين هنگام حيى بن اخطب دشمن خدا را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آوردند، در حالى كه حله اى فاختى در بر داشت، و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود، و مانند جاى انگشت سوراخ كرده بود، تا كسى آن را از تنش بيرون نكند، و دستهايش ‍ با طناب به گردنش بسته شده بود، همين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را ديد، فرمود: آگاه باش كه به خدا سوگند من هيچ ملامتى در دشمنى با تو ندارم، و خلاصه تقصيرى در خود نمى بينم، و اين بيچارگى تو از اين جهت است كه خواستى خدا را بيچاره كنى، آن گاه فرمود: اى مردم از آنچه خدا براى بنى اسرائيل مقدر كرده ناراحت نشويد، اين همان سرنوشت و تقديرى است كه خدا عليه بنى اسرائيل نوشته، و مقدر كرده، آن گاه نشست و سر از بدن او جدا كردند.

بعد از اعدام جنگجويان عهدشكن بنى قريظه، زنان و كودكان و اموال ايشان را در بين مسلمانان تقسيم كرد، و عده اى از اسراى ايشان را به اتفاق سعد بن زيد انصارى به نجد فرستاد، تا به فروش برساند، و با پول آن اسب و سلاح خريدارى كند.

مى گويند وقتى كار بنى قريظه خاتمه يافت، زخم سعد بن معاذ باز شد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را به خيمه اى كه در مسجد برايش زده بودند برگردانيد، (تا به معالجه اش بپردازند).

جابر بن عبدالله مى گويد: در همين موقع جبرئيل نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد، و پرسيد اين بنده صالح كيست كه در اين خيمه از دنيا رفته، درهاى آسمان برايش باز شده، و عرش به جنب و جوش در آمده ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به مسجد آمد، ديد سعد بن معاذ از دنيا رفته است.

سرانجام حق ستيزى كعب بن اسيد يهودى و شأن نزول (و انزل الذين ظاهروهم...)

مؤلف: اين داستان را قمى در تفسير خود به طور مفصل آورده، و در آن آمده كه كعب ابن اسد را در حالى كه دستهايش را به گردنش ‍ بسته بودند آوردند، همين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نظرش به وى افتاد، فرمود: اى كعب آيا وصيت ابن الحواس آن خاخام هوشيار كه از شام نزد شما آمده بود سودى به حالت نبخشيد؟ با اينكه او وقتى نزد شما آمد گفت من از عيش و نوش و زندگى فراخ شام صرفنظر كردم، و به اين سرزمين اخمو كه غير از چند دانه خرما چيزى ندارد آمده ام، و به آن قناعت كرده ام، براى اينكه به ديدار پيغمبرى نايل شوم كه در مكه مبعوث مى شود، و بدين سرزمين مهاجرت مى كند، پيغمبرى است كه با پاره اى نان و خرما قانع است، و به الاغ بى پالان سوار مى شود، و در چشمش سرخى، و در بين دو شانه اش مهر نبوت است، شمشيرش را به شانه اش ‍ مى گيرد، و هيچ باكى از احدى از شما ندارد، سلطنتش تا جايى كه سواره و پياده از پا درآيند گسترش مى يابد؟!

كعب گفت : چرا اى محمد همه اينها كه گفتى درست است، ولى چكنم كه از سرزنش يهود پروا داشتم، ترسيدم بگويند كعب از كشته شدن ترسيد، و گرنه به تو ايمان مى آوردم، و تصديقت مى كردم، ولى من چون عمرى به دين يهود بودم و به همين دين زندگى كردم، بهتر است به همان دين نيز بميرم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: بياييد گردنش را بزنيد، مأمورين آمدند، و گردنش ‍ را زدند.

باز در همان كتاب آمده كه آن جناب يهوديان بنى قريظه را در مدت سه روز در سردى صبح و شام اعدام كرد و مكرر مى فرمود: آب گوارا به ايشان بچشانيد و غذاى پاكيزه به ايشان بدهيد، و با اسيرانشان نيكى كنيد، تا آنكه همه را به قتل رسانيد و اين آيه نازل شد: (و انزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم... و كان الله على كل شى ء قديرا).

و در مجمع البيان آمده كه ابوالقاسم حسكانى، از عمرو بن ثابت، از ابى اسحاق، از على (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: آيه (رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ) درباره ما نازل شد، و به خدا سوگند ماييم، و من به هيچ وجه آنچه نازل شده بر خلاف معنا نمى كنم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved