بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

وجوه مختلف درباره مراد از (بلقائه) در آيه (و لقد آتينا موسى الكتاب فلا تکن فى مربة من لقائه...)

مفسرين در مرجع ضمير در كلمه (لقائه )، و نيز در معناى كلمه مزبور اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: ضمير به موسى (عليه السلام) برمى گردد. و مفعول كلمه، لقاء است، و تقدير كلام (فلا تكن فى مريه من لقائك موسى ) است، يعنى شك نكن در ديدارت با موسى، چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) - به طورى كه در روايات هم آمده - شب معراج موسى را ديدار كرد، پس در نتيجه اگر سوره مورد بحث، بعد از معراج نازل شده باشد، آيه شريفه يادآورى خاطرات شب معراج است، و اگر قبل از شب معراج نازل شده باشد وعده اى از خدا به آن جناب است كه به زودى موسى را خواهى ديد.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير به موسى برمى گردد، ولى معناى آيه اين است كه شك مكن در اينكه روز قيامت موسى را مى بينى.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير به كتاب برمى گردد، و تقدير كلام (فلا تكن فى مريه من لقاء موسى الكتاب ) است يعنى شك مكن در اينكه موسى كتاب را خواهد ديد، بعضى ديگر تقدير را (من لقائك الكتاب ) و يا (من لقاء الكتاب اياك ) گرفته اند، كه بنا به تقدير اول معنا چنين مى شود: شك مكن از اينكه كتاب را خواهى ديد، و بنا به تقدير دوم : در شك مباش از اينكه كتاب تو را خواهد ديد.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير به آزار و شكنجه اى برمى گردد كه موسى از دست قومش ديد، و معناى آيه اين است كه : تو در شك مباش از ديدن اذيت، همانطور كه موسى آن را از قومش بديد، ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه طبع و سليقه سالم هيچ يك از اين وجوه را نمى پذيرد، علاوه بر اين، اين وجوه نمى تواند اتصال آيه را به ماقبلش حفظ كند.

اما آنچه به نظر ما مى رسد - و خدا داناتر است - اين است كه مى گوييم ممكن است ضمير (لقائه ) به خداى تعالى برگردد، و مراد از لقاى خدا مساله بعث و قيامت باشد، به اين عنايت كه روز بعث روزى است كه همه در برابر خدا قرار مى گيرند، در حالى كه - بطورى كه گذشت - حجابى بين آنان و بين پروردگارشان نيست. شاهد و مويد اين معنايى كه ما براى لقاء كرديم، اين است كه قبلا هم در جمله (بل هم بلقاء ربهم كافرون ) گفتگو از لقاى پروردگارشان به ميان آورده، و سپس در جمله (ناكسوا روسهم عند ربهم )، نيز از سرافكندگى كفار در برابر پروردگارشان كه آن نيز در معناى لقاء است سخن گفت.

در نتيجه معناى آيه شريفه اين مى شود كه : ما به موسى هم كتاب داديم همانطور كه به تو داديم، پس تو درباره مساله بعث كه قرآن از آن سخن مى گويد در شك مباش كه اين شك مستلزم شك در قرآن است.

و اين تاييد حقانيت قرآن به وسيله نزول تورات، تنها در اين آيه نيامده، بلكه در چند جا از قرآن خاطرنشان شده، و نيز مويد اين معنا جمله بعد است كه مى فرمايد: (و جعلناه هدى لبنى اسرائيل و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا...).

ممكن هم هست مراد از لقاى خدا، دل بريدن از هر چيز به س وى خدا تعالى باشد، هنگام وحى قرآن، و يا بعضى از آن، همچنان كه از روايات نى ز اين معنا استفاده مى شود، و بنابر اين، در آيه شريفه به صدر سوره برگشت شده،كه مى فرمود: (تنزيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين )، و ذيل آيه بعد كه مى فرمايد: (و كانوا باياتنا يوقنون )، بيشتر اين وجه را تاييد مى كند، چون در آن مى فرمايد: آنان كه پيشوايان هدايت بودند به آيات ما يقين داشتند، پس تو هم با شك در مساله قيامت، در قرآن شك مكن، (و به هر حال خدا داناتر است ).

(و جعلناه هدى لبنى اسرائيل ) - يعنى ما تورات را هادى بنى اسرائيل قرار داديم، و بنابراين كلمه (هدى ) مصدر به معناى اسم فاعل، و يا به معناى خود مصدر آمده، ولى به عنوان مبالغه (مثل اينكه در فارسى مى گوييم فلانى عين سخاوت است ).

و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون

يعنى ما بعضى از بنى اسرائيل را پيشوايان قرار داديم، تا مردم را به امر ما هدايت كنند و وقتى ايشان را به امامت و پيشوايى هدايت نصب كرديم، كه در دين صبر كردند، و قبلا هم به آيات ما يقين داشتند.

در تفسير آيه قال (انى جاعلك للناس اماما) و نيز در تفسير آيه (و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا) و نيز در مواردى ديگر كه مناسب بوده بحثهايى پيرامون مساله امامت، و اينكه هدايت امام به امر خدا چه معنايى دارد گذرانديم.

اين دو آيه از رحمت گسترده به وسيله تورات متضمن اين است كه تورات فى نفسه هدايت است، و پيروان خود را به سوى حق هدايت مى كند، آنچنان كه در دامن تربيت خود افرادى را بار آورد، كه در پيشرفتگى و لياقت به حدى رسيدند كه خدا براى امامتشان برگزيد، و آنان را به مقامى رسانيد كه مردم را به امر او هدايت مى كردند، پس تورات كتاب پربركتى است براى عمل كردن، و نيز بعد از عمل كردن.

ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون

منظور از اين اختلاف، اختلاف مردم در دين است، و اين اختلاف را به راه نينداختند مگر از باب ستم، ستمى كه به يكديگر مى كردند، همچنان كه در چند جا از كلامش به اين معنا اشاره نموده، از آن جمله فرموده : (و لقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب. فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم ).

و بنابراين، مراد از جمله (يفصل بينهم ) قضاء و داورى بين حق و باطل، و محق و مبطل است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

اولم يهد لهم كم اهلكنا من قبلهم من القرون يمشون فى مساكنهم...

كلمه او در اول آيه، جمله را عطف مى كند به چيزى كه از كلام حذف شده، گويا فرموده : آيا براى آنان روشن نشد كه چه و چه و آيا برايشان روشن نگرديد كه چقدر از قرون گذشته و ماقبل ايشان را كه اينان سرگرم قدم زدن در محل آنان مى باشند هلاك كرديم ؟ كلمه هدايت در آيه شريفه به معناى بيان كردن و يا به همان معناى راهنمايى است، ولى متضمن معناى بيان كردن نيز هست، چون مى بينيم كه با حرف (ل ) متعدى شده، و اگر متضمن معناى بيان نبود مى بايستى با (الى ) متعدى شود.

(كم اهلكنا من قبلهم من القرون ) - اين جمله اشاره به فاعل هدايت، و قائم مقام آن است، چون همين اهلاك امت هاى گذشته است كه بايد نسل حاضر را هدايت كند، و معناى آيه اين است : آيا برايشان بيان و هدايت نكرد، كثرت اهلاك ما امت هاى گذشته را، در حالى كه اينان در مساكن آنان راه مى روند؟

(ان فى ذلك لايات افلا يسمعون ) - در اين سرگذشتها آيت ها هست، آيا باز هم نمى شنوند، و مراد از (سمع ) شنيدن مواعظى است كه آدمى را به اطاعت حق و قبول آن وا بدارد.

اولم يروا انا نسوق الماء الى الارض الجرز فنخرج به زرعا تاكل منه انعامهم و انفسهم...

در مجمع البيان گفته اصل كلمه (سوق ) به معناى وادار كردن كسى است به راه رفتن، و از ماده (ساق، يسوق ) است. و نيز گفته كلمه (جرز) زمين خشكى را گويند كه به خاطر نيامدن باران بدون گياه باشد و كلمه (زرع ) در اصل مصدر بوده، و مراد از آن در اينجا مزروع (زراعت ) است .

اين آيه يكى ديگر از آيات خداى سبحان را تذكر مى دهد كه بر حسن تدبير او نسبت به موجودات و مخصوصا موجودات زنده از قبيل چارپايان و انسان دلالت مى كند، و مراد از سوق آب به سوى زمين خالى از گياه، راندن ابرهاى حامل باران به سوى آن سرزمين است.

پس، از نزول باران از ابر، حيات زمين، و بيرون شدن زرع، و تغذى انسان و چارپايان تامين مى شود، چارپايانى كه خداوند آنها را رام انسانها كرده، تا براى رسيدن به مقاصد حيات خود تربيتشان كنند.

جمله (افلا يبصرون ) تنبيه و توبيخ كفار است، كه چرا اين آيات را نمى بينند، و اگر خصوص آيت باران را اختصاص به ديدن داد، و آيت سابق، يعنى اهلاك امت هاى گذشته را اختصاص به شنيدن، براى اين است كه علم به هلاكت اقوام گذشته از راه شنيدن تاريخ و اخبار گذشتگان است، كه به وسيله گوش حاصل مى شود. و اما علم به راندن ابرها به اين سرزمين و آن سرزمين، و بيرون آوردن زراعت از زمين هاى مرده، و تغذى انسانها و چارپايان از آن زراعت، از راه ديدن حاصل مى شود.

و يقولون متى هذا الفتح... و لا هم ينظرون

مقصود از (فتح) در آيه : (و يقولون متى هذا الفتح...)

راغب گفته : كلمه (فتح ) به معناى برداشتن قفل و حل اشكال است، - تا آنجا كه مى گويد - و وقتى گفته مى شود (فتح القضيه فتحا) معنايش اين است كه فلانى فلان كار را حل كرد، و گره از آن برداشت، همچنان كه در آيه (ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين ) به همين معنا است.

در آيات سابق نيز مطالبى گذشت كه فتح به معناى فصل و حل بر آنها صادق است، يكى فصل بين مردم در روز قيامت است، كه درباره آن فرمود: (ان ربك يفصل بينهم يوم القيمه ) و دوم، چشاندن عذاب نزديك تر، و يا انتقام از مجرمين در دنيا است، كه معناى فتح بر آن نيز صادق است، و لذا بعضى از مفسرين فتح را به روز قيامت تفسير كرده اند.

و بنابراين، معناى كلام كفار كه گفته اند: اين فتح چه وقت است اگر راست مى گوييد؟ همان مطلبى است كه مكرر در قرآن از ايشان حكايت شده، كه گفته اند: (متى هذا الوعد ان كنتم صادقين - اين وعده چه وقت است اگر راست مى گوييد)؟.

بعضى از مفسرين آيه را به فتح در جنگ بدر تفسير كرده اند، چون در آن روز مشركين كه كشته شدند، از ايمان، بعد از كشته شدن خود بهره مند نگشتند. و بعضى از مفسرين آيه را به فتح مكه تفسير كرده اند، ولى جوابى كه در آيه آمده با آن نمى سازد، چون در جواب فرمود: بگو روز فتح، ديگر ايمان آوردن كفار سودى به حالشان ندارد، و ديگر مهلت داده نمى شوند، و حال آنكه اگر كافرى در روز فتح مكه ايمان مى آورد، ايمانش سود داشت.

مگر آنكه كسى بگويد اگر هم ايمان مى آوردند، بدين جهت سود نداشت كه معاند حق بودند، و بارها با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جنگيدند، و در خاموش كردن نور حق كوشش ها كردند، و معلوم است كه ايمان چنين اشخاصى ايمان واقعى نيست، بلكه نفاق و دورويى است، ايمانى نيست كه در دلشان وارد شده باشد، و دلهايشان را اصلاح كرده باشد، در چنين وقتى چاره اى جز ايمان ندارند، و به همين جهت مهلت داده نمى شوند.

ممكن هم هست كه مراد از فتح، قضاى ما بين رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و امت باشد، كه در آخر الزمان همانطور كه در تفسير جمله (و لكل امه رسول ) گذشت، عملى مى شود. و به هر حال مراد از اين دو آيه اين است كه مشركين عجله مى كردند در آمدن فتح، و حال آنكه اين فتح سودى به حال كفار ندارد، هر چند كه در آن روز ايمان بياورند، چون آن روز، روزى است كه ايمان احدى نفعى به صاحبش نمى بخشد، و عذاب مهلتشان نمى دهد.

فاعرض عنهم و انتظر انهم منتظرون

در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) امر مى كند به اينكه از كفار اعراض كند، و منتظر فتح باشد، همچنان كه كفار منتظر آن مى باشند، چون كفار منتظر مرگ و يا كشته شدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند، و كوتاه سخن، اينكه منتظر بودند دعوت حقه اش به آخر نرسد و نيمه كاره از بين برود، پس او هم منتظر باشد، همچنان كه آنان منتظرند، تا خدا حق را بر باطل و محق را بر مبطل غلبه دهد.

از اين سياق بر مى آيد كه مراد از فتح، فتح دنيوى است.

بحث روايتى

رواياتى دز ذيل آيه (تتجافى جنوبهم عن المضاجع) و (فلا تعلم نفس ما اخفىلهم من قرة اعين ...)

در الدر المنثور است كه ابن مردويه، از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در معناى آيه (تتجافى جنوبهم عن المضاجع )، فرمود: اينان كسانى هستند كه قبل از عشاء نمى خوابند، خداى تعالى ثنايشان گفته، از آن به بعد صحابه از رفتن در بستر خواب خوددارى مى كردند، مبادا خواب بر چشم آنان غلبه كند، پس وقت عشاء عبارت است از آن هنگامى كه هنوز بچه ها به خواب نرفته، و بزرگسالان كسل نشده باشند.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور به چند طريق ديگر كه بعضى سندش تمام و بعضى ناتمام است نقل كرده، و صدر آن را شيخ طوسى - رحمه الله - در امالى به سند خود از امام صادق (عليه السلام) در ذيل همين آيه آورده، چيزى كه هست عبارتش چنين است : صحابه ديگر نمى خوابيدند، مگر اينكه نماز عشاء را مى خواندند.

و در كافى به سند خود از سليمان بن خالد از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: مى خواهى تو را خبر دهم از اصل و فرع و بلندى مقام اسلام ؟ عرضه داشتم : بله، فدايت شوم، فرمود: اصل آن نماز، و فرعش زكات، و مقام بلندش جهاد است.

آنگاه فرمود: اگر بخواهى تو را از ابواب خير خبر مى دهم، عرضه داشتم : بفرماييد، فدايت شوم، فرمود: روزه سپر از آتش دوزخ، و صدقه از بين برنده خطايا، و نماز در دل شب ياد آورنده خدا است، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).

مؤلف: اين معنا را برقى نيز در محاسن به سند خود از على بن عبد العزيز از امام صادق (عليه السلام) و در مجمع البيان از واحدى به سند خود از معاذ بن جبل، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و در الدر المنثور از ترمذى و نسائى و ابن ماجه، و ديگران از معاذ از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده اند.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير از مجاهد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مساله شب زنده دارى را براى ما مى گفت، ديدگانش پر از اشك شد، بطورى كه اشك از ديدگانش فرو ريخت، و همى خواند: (تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى شيبه، احمد، مسلم، طبرانى، ابن جرير، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه، و محمد بن نصر در كتاب صلوه، از طريق ابى صخر، از ابى حازم از سهل بن سعد، روايت كرده اند، كه گفت در جمعى كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نشسته بوديم، و ايشان اوصاف بهشت را برايمان مى گفت، صحبت بدين جا كشيد كه در بهشت نعمتهايى هست كه نه هيچ چشمى ديده و نه هيچ گوشى شنيده و نه به قلب كسى خطور كرده، آنگاه اين آيه را تا آخر آيه بعدى اش تلاوت كرد: (تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).

رواياتى در عظمت نماز شب و فضيلت شب و روز جمعه

و در مجمع البيان گفته : از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هيچ حسنه اى نيست مگر آنكه ثوابى براى آن بيان شده، مگر نماز شب، كه خداى عز و جل ثواب آن را بيان نكرده و به خاطر عظمتى كه داشته، همين قدر فرموده : (فلا تعلم نفس...).

و در تفسير قمى آمده كه : پدرم از عبد الرحمان بن ابى نجران، از عاصم بن حميد، از امام صادق (عليه السلام) برايم حديث كرد، كه فرمود: هيچ عمل نيكى از بنده خدا سر نمى زند مگر آنكه در قرآن ثوابى برايش معين شده، جز نماز شب كه خداى عز و جل ثوابى برايش بيان نكرده. بس كه ثوابش عظيم بوده، همينقدر فرموده : (تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون... يعملون ).

آنگاه فرمود: خداى عز و جل براى بندگان مومنش در هر جمعه كرامتى دارد، چون روز جمعه مى شود خداوند فرشته اى به سوى بنده اش روانه مى كند، كه با او دو جامه است، فرشته اى آن جامه را به باغ بهشتى آن بنده مى برد، و از دربان اجازه ورود مى خواهد، خادمان از صاحب باغ اجازه مى خواهند، از همسران خود مى پرسد مگر بهتر از اين نعمتها كه دارم نعمت ديگرى وجود دارد كه اين فرشته برايم آورده ؟ همسرانش مى گويند: اى آقا و مولاى ما، به آن خدايى كه اين بهشت را بر تو مباح كرده سوگند، هديه اى آورده كه از آن زيباتر چيزى نديده ايم، پس بنده مومن يكى از آن دو جامه را لنگ، و ديگرى را سردوشى مى كند، به هيچ چيز عبور نمى كند مگر آنكه از نور آن دو جامه روشن مى شود، تا به مكان مقرر برسد.

همين كه به آن قرارگاه رسيد، و با ساير مومنان در آنجا گرد آمدند، پروردگارشان برايشان تجلى مى كند، چون به او نظر مى كنند، يعنى به رحمت او، بى اختيار به سجده مى افتند پروردگارشان خطاب مى كند كه سرها از سجده بر داريد، اين جا ديگر جاى سجده نيست، و امروز روز عبادت نيست، من از شما زحمت هر عملى و عبادتى را برداشتم، مى گويند: پروردگارا آخر هيچ چيزى بهتر از اين كه به ما داده اى نيست، (چگونه به شكرانه اش به سجده نيفتيم ؟) به ما بهشت ارزانى داشته اى، مى فرمايد: شما هفتاد برابر آنچه داريد نيز نزد من داريد.

پس مومن در هر روز جمعه آنچه دارد هفتاد برابر مى شود، و اين است معناى جمله (و لدينا) مزيد كه مربوط است به روز جمعه، آرى، شب آن روز، شبى بسيار بزرگ، و روزش روزى بسيار تابناك است، تا مى توانيد در شب و روز جمعه تسبيح و تهليل و تكبير و ثناى خداى عزوجل بگوييد، و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درود بفرستيد.

آنگاه فرمود: پس مومن از آن قرارگاه مى رود و به هيچ چيز عبور نمى كند، مگر آنكه روشنش مى سازد، تا به همسرانش مى رسد، همسرانش مى گويند: به آن خدايى كه اين بهشت را در اختيارمان گذاشت، اى مولاى ما، هرگز تو را زيباتر از اين ساعت نديده ايم، مى گويد: من به نور پروردگارم نظر كردم، تا آنجا كه گفت : عرضه داشتم : فدايت شوم، باز هم برايم بگو، فرمود: خداى تعالى بهشتى را به دست خود آفريد، كه هيچ چشمى آن را نديده، و احدى از آن خبر ندارد، همه روزه صبح درب آن بهشت را باز مى كند، و به آن فرمان مى دهد كه بوى خوشت را زيادتر كن، و نسيمت را جانفزاتر ساز، اين است كه خداى عزوجل درباره اش فرموده : (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قره اعين جزاء بما كانوا يعملون ).

مؤلف: ذيل روايت صدرش را تفسير مى كند، كه منظور از اينكه گفت : چون به او نظر مى كنند، همان است كه در ذيلش فرمود: من به نور پروردگارم نظر كردم، و اما جمله (يعنى به رحمت او) جزو روايت نيست، بلكه تفسيرى است كه راوى خودش براى آن جمله كرده.

و در كافى به سند خود از عبدالله بن ميمون قداح، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: كسى كه مومنى را طعام دهد تا سير شود، هيچ كس از خلق خدا نمى داند كه چه اجرى در آخرت دارد، نه هيچ ملكى مقرب، و نه هيچ پيغمبرى مرسل، مگر خود رب العالمين.

چند روايت در ذيل آيه (افمن كان مؤمنا كمن فاسقا ...) و (لنذيقنهم من العذاب الادنى ...)

و در تفسير قمى در روايتى از ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) آمده : كه در ذيل آيه (افمن كان مومنا كمن كان فاسقا لا يستوون ) فرمود: على بن ابى طالب (عليه السلام) و وليد بن عقبه بن ابى معيط با هم مشاجره كردند، فاسق، يعنى همان وليد بن عقبه، مى گفت به خدا سوگند زبان من از تو گوياتر، نيره ام از نيره تو تيزتر، و در صف تيراندازان ثابت قدم ترم، على (عليه السلام) فرمود ساكت باش، تو تنها فاسقى و بس، پس خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (افمن كان مومنا كمن كان فاسقا لا يستوون ).

مؤلف: اين روايت را صاحب مجمع البيان از واحدى از ابن عباس و نيز سيوطى در الدر المنثور از كتاب اغانى و واحدى و ابن عدى و ابن مردويه و خطيب و ابن عساكر از ابن عباس، و نيز از ابن اسحاق و ابن جرير از عطاء بن يسار، و از ابن ابى حاتم از اسدى از ابن عباس نقل كرده، و نيز از ابن ابى حاتم از ابن ابى ليلى، نظير آن را روايت كرده.

و در كتاب احتجاج از حسن بن على (عليهمالسلام) در حديثى كه راجع به احتجاج آن جناب با عده اى از اطرافيان معاويه است، آمده كه فرمود: اما تو اى وليد بن عقبه، به خدا سوگند من تو را به خاطر دشمنى ات با على ملامت نمى كنم، زيرا آن جناب تو را به خاطر مى گسارى ات هشتاد تازيانه زد، و پدرت را هم در جنگ بدر با دست خود به سخت ترين وجهى بكشت، ولى فقط از تو مى پرسم چگونه او را ناسزا مى گويى ؟ با اينكه خدا او را در ده آيه از قرآن مومن خوانده و تو را در قرآن فاسق معرفى كرده و فرموده : (افمن كان مومنا كمن كان فاسقا لا يستوون ).

و در الدر المنثور است كه : ابن مردويه، از ابن ادريس خولانى، روايت كرده كه گفت : من از عباده بن صامت، از آيه (و لنذيقنهم من العذاب الادنى دون العذاب الاكبر) پرسيدم، گفت : من معناى اين آيه را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيدم، فرمود: منظور از عذاب نزديكتر، مصائب و بيماريها و دشواريهاست، كه به سوى اسرافگران در دنيا روى مى آورد، نه عذاب آخرت، عرضه داشتم : يا رسول الله عذاب ادناى ما چيست ؟ (ما كه نه مصيبت ديده ايم و نه بيمار شده ايم و نه گرفتارى سختى ديده ايم )، فرمود: عذاب ادناى شما زكات و طهارت است.

و در مجمع البيان گفته : در روايت از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) آمده كه فرمودند: عذاب ادنى دابه و دجال است.

سوره احزاب مدنى است، و هفتاد و سه آيه دارد

سوره احزاب، آيات 1 تا 8

 بسم الله الرحمن الرحيم

 يا ايها النبى اتق الله و لا تطع الكافرين و المنافقين ان الله كان عليما حكيما (1)

 و اتبع ما يوحى اليك من ربك ان الله كان بما تعملون خبيرا (2)

 و توكل على الله و كفى بالله وكيلا (3)

 ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه و ما جعل ازواجكم الى تظاهرون منهن امهاتكم و ما جعل ادعياءكم ابناءكم ذلكم قولكم بافواهكم و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل (4)

 ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله فان لم تعلموا ءاباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به و لكن ما تعمدت قلوبكم و كان الله غفورا رحيما (5)

 النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا كان ذلك فى الكتاب مسطورا (6)

 و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابرهيم و موسى و عيسى ابن مريم و اخذنا منهم ميثقا غليظا (7)

 ليسل الصادقين عن صدقهم و اعد للكافرين عذابا اليما (8)

ترجمه آيات

به نام خدايى كه رحمتى عالم گير، و نيز رحمتى خاص مومنان دارد، اطاعت كافران و منافقين مكن، كه خدا دانا و فرزانه است (1).

و آنچه از ناحيه پروردگارت به تو وحى مى شود پيروى كن، كه خدا به آنچه كه مى كنيد همواره با خبر است (2).

و بر خدا توكل كن، كه خدا براى توكل و اعتماد كافى است (3).

خدا براى يك نفر دو قلب در جوفش ننهاده، و خدا همسرانى را كه ظهار مى كنيد (و مى گوييد پشت تو پشت مادرم باد) مادر شما نكرده، و خدا پسر خوانده هايتان را پسرانتان نكرده، اين سخنانى است كه شما از پيش خود مى تراشيد، ولى خدا حق مى گويد، و به سوى راه، هدايت مى كند (4).

پسر خوانده ها را به نام پدرانشان صدا بزنيد، كه اين نزد خدا به عدالت نزديك تر است، و به فرضى كه پدر آنان را نمى شناسيد، برادر دينى خطابشان كنيد، و يا به عنوان دوست صدايشان بزنيد، و خدا در آنچه كه تاكنون اشتباه كرده ايد شما را مواخذه نمى كند، و ليكن آنچه را عمدا مرتكب مى شويد مواخذه مى كند، و خدا همواره آمرزنده و رحيم ست (5).

پيغمبر اسلام از خود مؤمنين نسبت به آنان اختياردارتر است، و همسران وى مادران ايشانند، و ارحام بعضى مقدم بر بعضى ديگرند، تا كسى از ارحامش وارثى دارد، ارث او به مؤمنين و مهاجرين نمى رسد، مگر آنكه بخواهيد با وصيت مقدارى از ارث خود براى آنان، احسانى به آنان كرده باشيد، اين حكم در لوح محفوظ هم نوشته شده است (6).

و چون از پيامبران پيمانشان را بستانديم، و نيز از تو پيمانت را گرفتيم، و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و از همه شان ميثاق غليظى بستانديم (7).

تا از راستگويان بخواهم كه راستى باطنى خود را اظهار كنند، و خدا براى كافران عذابى دردناك آماده كرده است (8).

بيان آيات

اين سوره مشتمل است بر معارف، احكام، قصص، عبرتها، و مواعظى چند، و از آن جمله مشتمل است بر داستان جنگ خندق، و اشاره اى هم به داستان يهوديان بنى قريظه دارد، و سياق آيات آن شهادت مى دهد به اينكه از سوره هايى است كه در مدينه نازل شده.

يا ايها النبى اتق الله و لا تطع الكافرين و المنافقين ان الله كان عليما حكيما

اشاره به زمينه نزول آيه : (يا ايها النبى اتق الله و لا تطع الكافرين و المنافقين ...)

در اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مأمور شده به تقواى از خدا، و در آن زمينه چينى شده براى نهى بعدى، يعنى نهى از اطاعت كافرين و منافقين.

در اين سياق، كه سياق نفى است، بين كفار و منافقين جمع شده، و هر دو را ذكر كرده، و از اطاعت هر دو نهى فرموده، از اين معنا كشف مى شود كه كفار از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چيزى مى خواسته اند كه مورد رضاى خداى سبحان نبوده، منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند، كفار را تاييد مى كردند، و از آن جناب به اصرار مى خواستند كه پيشنهاد كفار را بپذيرد، و آن پيشنهاد، امرى بوده كه خداى سبحان به علم و حكمت خود بر خلاف آن حكم رانده بوده، و وحى الهى هم بر خلاف آن نازل شده بود.

و نيز كشف مى شود كه آن امر، امر مهمى بوده، كه بيم آن مى رفته كه اسباب ظاهرى بر خلاف آن مساعدت نكند، و بر عكس، بر وفق آن كمك كند، مگر آنكه خدا بخواهد جلو آن اسباب را بگيرد، لذا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مأمور شده از اجابت كفار نسبت به خواهششان خوددارى كند، و آنچه به او وحى شده متابعت نمايد، و از كسى نهراسيده و بر خدا توكل كند.

با اين بيان روايتى كه در شان نزول آيه وارد شده تاييد مى شود، چون در آن روايت آمده كه عده اى از صناديد و روساى قريش، بعد از داستان جنگ احد به مدينه آمدند، و از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) امان خواستند، و درخواست كردند كه آن جناب با ايشان و بت پرستى ايشان كارى نداشته باشد، ايشان هم با او و يكتا پرستى اش كارى نداشته باشند، اين آيه ها نازل شد كه نبايد دعوت ايشان را اجابت كنى، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم از اجابت خواسته آنان خوددارى نمود، كه ان شاءالله جريانش در بحث روايتى آينده خواهد آمد.

با بيانى كه گذشت وجه اينكه چرا دنبال آيه فرمود: (ان الله كان عليما حكيما) و نيز وجه تعقيب آيه مورد بحث به دو آيه بعد معلوم و روشن مى شود.

و اتبع ما يوحى اليك من ربك ان الله كان بما تعملون خبيرا

اين آيه شريفه در حد خود عموميت دارد، چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بايد از همه آنچه كه به وى وحى مى شود پيروى كند، و ليكن از جهت اينكه در سياق نهى قرار گرفته، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را امر مى كند به پيروى آنچه به وى وحى شده، لذا مخصوص به مساله پيشنهادى كفار و منافقين است، كه نتيجه پيروى آن اين است كه بر طبق آن عمل كند، نه بر طبق خواسته آنان، به دليل اينكه دنبالش فرمود: خدا به آنچه مى كنيد با خبر است.

و توكل على الله و كفى بالله وكيلا

اين آيه مانند آيه سابق با اينكه فى حد نفسه عام است، ليكن به خاطر وقوعش در سياق نهى دلالت مى كند بر امر به توكل بر خدا در خصوص عمل به امر خدا و وحى او، و نيز اشعار دارد بر اينكه امر مزبور مطلب مهمى است، كه از نظر اسباب ظاهرى عمل به آن محذور دارد و درد سر ايجاد مى كند، و هر دلى كه باشد دچار وحشت و دل واپسى مى شود مگر آنكه كسى در عمل به آن توكل به خداى سبحان كند، كه او يگانه سببى است كه هيچ سبب مخالفى بر او غلبه نمى كند.

ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه

معناى جمله : (ما جعل الله من قلبين فى جوفه) و ارتباط آن را با قبل و بعد

اين جمله كنايه است از اينكه ممكن نيست كسى بين دو اعتقاد متنافى و دو راى متناقض جمع كند، اگر دو اعتقاد متنافى ديديم بايد بدانيم كه دو قلب به آن دو معتقد است، يعنى دو فرد مخالف هر يك به يكى از آن دو اعتقاد دارند، و ممكن نيست يك فرد به هر دو معتقد باشد، و اينكه فرمود: (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه - خدا در جوف كسى دو قلب ننهاده ) منظور از آن بيشتر بيان كردن است، همچنان كه در جمله (و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور) نيز اين زيادى آمده.

بعضى از مفسرين گفته اند: جمله مورد بحث زمينه چينى و مقدمه اى است كه الغاى مساله ظهار و پسرگيرى را كه بعدا بيان مى كند تعليل نمايد، براى اينكه ظهار (اينكه به همسرت بگويى پشت تو چون پشت مادرم است، و با اين سخن او را بر خود حرام كنى ) جمع بين دو متنافى است، يعنى زوجيت و مادرى، و همچنين فرزند ديگران را فرزند خود خواندن دو متنافى است، كه در يك قلب جمع نمى شوند: (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ).

ولى به نظر ما بعيد نيست كه بگوييم آيه شريفه تعليل مطلب قبل است، كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را از اطاعت كفار و منافقين نهى مى كرد و به پيروى آنچه به وى وحى مى شود امر مى فرمود، جمله مورد بحث اين امر و نهى را تعليل مى كند و مى فرمايد اطاعت خدا با اطاعت كفار و منافقين تنافى دارد، چون قبول ولايت خدا و ولايت آنان متنافى است، مثل توحيد و شرك، كه در يك قلب جمع نمى شود (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ).

الغاء رسم و سنت (ظهار) و (دعاء و تبنى - فرزند خواندگى)

و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم

در جاهليت، رسم بود وقتى مرد از دست همسرش به خشم مى آمد، و مى خواست او را طلاق دهد يك نوع طلاقشان اين بود كه بگويد: پشت تو چون پشت مادرم است، و يا بگويد بر من باد كه پشت تو را چون پشت مادرم بدانم، و اين عمل را (ظهار) مى ناميدند و يك نوع طلاق مى دانستند كه اسلام آن را لغو كرد.

و بنابراين مفاد آيه اين است كه خداى تعالى همسران شما را به صرف اينكه ظهار كنيد، و بگوييد پشت تو چون پشت مادرم است، مادر شما قرار نمى دهد، و چون قرار نداده، پس هيچ اثرى براى اين كلام نيست، و شارع اسلام آن را معتبر نشمرده.

و ما جعل ادعياءكم ابناءكم

كلمه (ادعياء) جمع دعى، به معناى پسر خوانده است، و در جاهليت اين عمل (دعاء) و (تبنى ) در بينشان دائر و معمول بوده است، و همچنين در بين امت هاى مترقى آن روز، مانند روم و فارس كه وقتى كودكى را پسر خود مى خواندند، احكام فرزند صلبى را در حق او اجراء مى كردند، يعنى اگر دختر بود ازدواج با او را حرام مى دانستند، و چون پدر خوانده مى مرد، به او نيز مانند ساير فرزندان ارث مى دادند، و همچنين ساير احكام پدر و فرزندى را درباره او اجراء مى كردند، و اسلام اين عمل را نيز لغو كرد.

بنابراين مفاد آيه اين است كه خداى تعالى آن كسانى را كه شما آنها را فرزند خود خوانده ايد، فرزندان شما قرار نداده تا احكام فرزندان صلبى در حق آنان نيز جارى باشد.

ذلكم قولكم بافواهكم و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل

كلمه (ذلكم ) در اين آيه اشاره به مساله ظهار، و فرزندخواندگى، و يا تنها اشاره به مساله دومى است، كه البته ظهور آيه در احتمال دومى روشن تر است، مويدش هم اين است كه در آيه بعدى تنها حكم فرزندخواندگى را بيان مى كند.

و اينكه فرمود: (قولكم بافواهكم ) معنايش اين است : اينكه شما فرزند ديگرى را به خود نسبت مى دهيد، سخنى است كه با دهان هاى خود مى گوييد، و جز اين اثرى ندارد، و اين تعبير كنايه است از بى اثر بودن اين سخن، همچنان كه در آيه (كلا انها كلمه هو قائلها) نيز كنايه از بيهودگى آن سخن است.

(و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ) - معناى حق بودن قول خدا اين است كه او از چيزى خبر مى دهد كه واقع و حقيقت مطابق آن است، و اگر حكم و فرمانى براند، آثارش بر آن مترتب مى شود، و مصلحت واقعى مطابق آن است.

و معناى راهنمايى اش به راه، اين است كه هر كس را هدايت كند، بر آن راه حقى وادارش مى كند كه خير و سعادت در آن است، و در اين دو جمله اشاره است به اينكه وقتى سخن شما بيهوده و بى اثر است، و سخن خدا همواره با اثر و مطابق واقع است، پس سخن خود را رها نموده و سخن او را بگيريد.

ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله... و كان الله غفورا رحيما

حرف (لام ) در كلمه (لابائهم ) لام اختصاص است، و معناى آيه اين است كه : وقتى مى خواهيد پسر خوانده خود را معرفى و يا صدا كنيد، طورى صدا بزنيد كه مخصوص پدرانشان شوند، يعنى به پدرشان نسبت دهيد (و بگوييد اى پسر فلانى، و نگوييد پسرم).

(هو اقسط عندالله ) - ضمير (هو) به مصدرى بر مى گردد كه از (ادعوهم ) فهميده مى شود، و معناى جمله اين است كه خواندنتان آنان را به نام پدرانشان، به عدالت نزديك تر است، و نظير اين آيه در برگشتن ضمير به مصدر مفهوم از جمله آيه (اعدلوا هو اقرب للتقوى ) مى باشد.

و كلمه (اقسط) صيغه تفضيل از ماده (قسط) است، كه به معناى عدالت است.

و معناى آيه اين است كه پسر خوانده هايتان را وقتى صدا مى زنيد به پدرانشان نسبت دهيد، براى اينكه نسبت دادن به پدرانشان، عادلانه تر در نزد خدا است.

(فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ) - مراد از (علم نداشتن به پدران پسرخواندگان ) اين است كه پدران ايشان را با اسم و رسم و خصوصيات نشناسند. و كلمه (موالى ) به معناى اولياء است، و معناى آيه اين است كه : اگر پدران پسرخواندگان خود را نمى شناسيد (هنگام صدا زدن ) به غير پدرانشان نسبت ندهيد، بلكه آنان را برادر خطاب كنيد، و يا به اعتبار ولايت دينى ولى خود بخوانيد.

(و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به و لكن ما تعمدت قلوبكم ) - يعنى گناهى بر شما نيست در مواردى كه اشتباها و يا از روى فراموشى ايشان را به غير پدرانشان نسبت دهيد، و ليكن در مواردى كه دلهايتان آگاه است، و عمدا اين كار را مى كنيد، گناهكاريد - اين معنا در صورتى است كه كلمه (ما) را موصوله، و به معناى (آنچه ) بگيريم، و اما اگر مصدر بگيريم معنايش چنين مى شود - و ليكن در تعمد دلهايتان گناه هست، و جمله (و كان الله غفورا رحيما) مربوط به موارد اشتباه و خطا است.

توضيح مفاد و مراد از اينكه فرمود: (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم)

النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم

(انفس مؤمنين )، يعنى خود مؤمنين، و بنابراين، معناى (اولى بودن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به مؤمنين از خود مؤمنين ) اين است كه آن جناب اختياردارتر نسبت به مؤمنين است از خود مؤمنين، و معناى اولويت اين است كه فرد مسلمان هر جا امر را دائر ديد بين حفظ منافع رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و حفظ منافع خودش، بايد منافع رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را مقدم بدارد.

و بنابراين معناى آيه اين مى شود كه مومن هر حق و منافعى كه براى خودش قائل است، اگر حفظ جان خويش است و اگر دوست داشتن خودش است، و اگر براى خود حرمتى قائل است، و اگر استجابت دعوت است، و اگر به كار بردن اراده خويش است، هر چه باشد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مقدم بر او است، يعنى هر جا كه امر دائر شد بين حفظ جان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، يا جان خودش، يا بين دوست داشتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، يا دوست داشتن خودش، و همچنين ساير موارد ديگر، جانب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر جانب خود ترجيح دهد.

در نتيجه، اگر در هنگام خطر، جان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مخاطره قرار گيرد، يك فرد مسلمان موظف است كه با جان خود سپر بلاى آن جناب شود و خود را فدايش كند.

و همچنين در تمامى امور دنيا و دين، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اولى و اختياردارتر است، و اينكه گفتيم در تمامى امور دنيا و دين، به خاطر اطلاقى است كه در جمله (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ) هست.

از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى گفته اند: مراد اولويت آن جناب در دعوت است، يعنى وقتى آن جناب مؤمنين را به چيزى دعوت كرد، و نفس مؤمنين ايشان را به چيز ديگر، واجب است دعوت او را اطاعت كنند و دعوت نفس خود را عصيان كنند، در نتيجه آيه مورد بحث همان را مى گويد كه آيه (و اطيعوا الرسول ) و آيه (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ) و آياتى ديگر نظير آن، در مقام بيان آن است، تفسير ضعيفى است براى اينكه گفتيم آيه مطلق است، و همه شوون دنيايى و دينى را شامل مى شود.

و همچنين آن تفسير ديگر كه گفته اند: مراد نافذتر بودن حكم آن جناب نسبت به حكمى كه مؤمنين عليه يكديگر مى كنند، مى باشد همچنان كه در آيه (فسلموا على انفسكم ) منظور سلام كردن به يكديگر است، پس به گفته اين مفسرين برگشت معناى آيه مورد بحث به اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر مؤمنين ولايت دارد، ولايتى كه فوق ولايت آنان نسبت به يكديگر است، كه آيه (و المومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض ) بر آن دلالت دارد اين قول نيز ضعيف است براى اينكه سياق با آن مساعد نيست.

(و ازواجه امهاتهم ) - اينكه زنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مادران امتند، حكمى است شرعى و مخصوص به آن جناب، و معنايش اين است كه همانطور كه احترام مادر، بر هر مسلمان واجب، و ازدواج با او حرام است، همچنين احترام همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر همه آنان واجب، و ازدواج با آنان بر همه حرام است، و در آيات بعد به مساله حرمت نكاح با آنان تصريح نموده و مى فرمايد (و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا).

پس تشبيه همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به مادران، تشبيه در بعضى از آثار مادرى است، نه همه آنها، چون مادر به غير از وجوب احترام و حرمت نكاح، آثار ديگرى نيز دارد، از فرزند خود ارث مى برد، و فرزند از او ارث مى برد، و نظر كردن به روى او جائز است، و با دخترانى كه از شوهر ديگر دارد نمى شود ازدواج كرد، چون خواهر مادرى آدمى است، و نيز پدر و مادر مادر، جد و جده آدمى است، و برادرانش دايى، و خواهرانش خاله انسان است، ولى همسران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به غير از آن دو حكم، احكام ديگر مادرى را ندارند.

بيان الويت در توراث صاحبان رحم از مؤمنين

و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين...مسطورا

كلمه (ارحام ) جمع رحم است، كه همان عضوى از زنان است كه نطفه شوهر را در خود جاى مى دهد، تا به صورت جنين در آمده، و سپس متولد شود، و چون قرابتهاى نسبى بالاخره منتهى به يك رحم مى شود، بدين مناسبت خويشاوندان نسبى را رحم گفته اند، و دارندگان نسبت را ذى رحم خوانده اند.

و مراد از اولويت در اين جمله كه فرمود: صاحبان رحم بعضى اولى بر بعض ديگرند، اولويت در توارث (از يكديگر ارث بردن ) است، و منظور از كتاب خدا، يا لوح محفوظ است، و يا قرآن، و يا سوره قرآن، و جمله (من المؤمنين و المهاجرين )، بيان مى كند آن كسانى را كه صاحبان رحم از آنان اولى به ارثند.

و مراد از مؤمنين، مؤمنين غير مهاجر است، و معناى آيه اين است كه صاحبان رحم بعضيشان اولى به بعض ديگر از مهاجرين، و سائر مؤمنين هستند كه به ملاك برادرى دينى از يكديگر ارث مى بردند، و اين اولويت در كتاب خدا است، و چه بسا احتمال داده شود كه (جمله من المؤمنين و المهاجرين )، بيان صاحبان رحم باشد، كه در اين صورت معنا چنين مى شود: صاحبان رحم از مهاجرين و غير مهاجرين بعضى اولى از بعضى ديگرند.

اين آيه ناسخ حكمى است كه در صدر اسلام اجراء مى شد و آن اين بود كه كسانى كه به خاطر حفظ دينشان از وطن و آنچه در وطن داشتند چشم مى پوشيدند، و يا صرفا به خاطر دين با يكديگر دوستى مى كردند، در بين خود از يكديگر ارث مى بردند، آيه مورد بحث اين حكم را نسخ كرد، و فرمود: از اين به بعد تنها خويشاوندان از يكديگر ارث مى برند.

كلمه (الا) در جمله (الا ان تفعلوا الى اولياءكم معروفا) استثناء منقطع است، (استثنايى است كه مستثنى از جنس مستثنى منه نباشد) و مراد از فعل معروف نسبت به اولياء، اين است كه چيزى از مال را براى آنان وصيت كنى، كه در شرع اسلام به ثلث مال و كمتر از آن تحديد شده.

(كان ذلك فى الكتاب مسطورا)، يعنى حكم فعل معروف، و وصيت كردن به چيزى از مال، در لوح محفوظ يا در قرآن و يا در سوره نوشته شده.

و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا

الغاء سنت توراث غير ارحام از يكديگر - مراد از ميثاقى كه خداوند از پيامبران گرفت

اضافه ميثاق به ضميرى كه به انبياء بر مى گردد، خود دليل است بر اينكه مراد از ميثاق انبياء، ميثاق خاص به ايشان است، همچنان كه بردن نام پيغمبران به لفظ انبياء اين معنا را مى فهماند، كه ميثاق پيغمبران ميثاقى است كه با صفت نبوت آنان ارتباط دارد، و غير از آن ميثاقى است كه از عموم بشر گرفته و آيه (و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى ) از آن خبر مى دهد.

و مساله ميثاق گرفتن از انبياء در جاى ديگر نيز آمده، و فرموده : (و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمه ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتومنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا).

آيه مورد بحث هر چند بيان نكرده كه آن عهد و ميثاقى كه از انبياء گرفته شده چيست، و تنها به طورى كه گفتيم اشاره اى دارد به اينكه عهد مزبور چيزيست مربوط به پست نبوت، ليكن ممكن است از آيه ديگرى كه از سوره آل عمران نقل كرديم استفاده كرد كه آن ميثاق عبارت است از وحدت كلمه در دين و اختلاف نكردن در آن، همچنان كه آيه (ان هذه امتكم امه واحده و انا ربكم فاعبدون ) و آيه (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ) نيز بدان اشاره نموده است.

در آيه مورد بحث (نبيين ) را به لفظ عام آورد، تا شامل همه شود، آنگاه از بين همه آنان پنج نفر را با اسم ذكر كرده، و به عموم انبياء عطف كرده، فرموده : از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و معناى عطف اين پنج نفر به عموم انبياء اين است كه ايشان را به خاطر خصوصياتى كه دارند از بين انبياء بيرون كرده و به خصوص ذكر نموده است، پس گويا فرموده : و چون از شما پنج نفر و از ساير انبياء ميثاق گرفتيم، چنين و چنان شد.

و اگر به اين اسلوب، اين پنج نفر را اختصاص به ذكر داد، تنها به منظور تعظيم و احترام ايشان است، چون شأنى عظيم و مقامى رفيع داشتند، براى اينكه اولوالعزم و صاحب شريعت و داراى كتاب بودند، و به همين ملاك بود كه چهار نفر از ايشان را به ترتيب عصرشان ذكر كرد، ولى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر آنان مقدم داشت، با اينكه آن جناب از لحاظ عصر آخرين ايشان بود، براى اينكه آن جناب برترى و شرافت و تقدم بر همه آنان دارد.

(و اخذنا منهم ميثاقا غليظا) - اين جمله تاكيد ميثاق مذكور است، مى خواهد بفرمايد: پيمان مزبور بسيار غليظ و محكم بود، نظير آيه (و لما جاء امرنا نجينا هودا و الذين آمنوا معه برحمه منا و نجيناهم من عذاب غليظ).

ليسئل الصادقين عن صدقهم و اعد للكافرين عذابا اليما

لام در (ليسئل ) لام تعليل، و يا لام غايت است، و در هر حال متعلق به محذوفى است كه جمله (و اذ اخذنا) بر آن دلالت دارد، و جمله (واعد) بر همان محذوف عطف شده، تقدير كلام اين است كه : خداوند اگر اين كار را كرد، و از انبياء پيمان گرفت، براى اين است كه زمينه فراهم شود، تا از راستگويان از راستيشان بپرسد، و براى كفار عذابى دردناك آماده كند.

چيزى كه هست به جاى اينكه بفرمايد: و براى كفار عذابى دردناك آماده كند، فرموده : و عذابى دردناك براى كفار آماده كرده، و اين بدان علت است كه كسى نپندارد كه عذاب كفار علت غائى گرفتن پيمان است، بلكه جهنمى شدن آنان، و نقصشان از ناحيه خودشان است، و اين خود آنان بودند كه خلف پيمان كردند.

وجوهى كه درباره مراد از اينكه فرمود: (تا از راستى راستگويان بپرسد) گفته اند

و اما اينكه از راستى راستگويان بپرسد چه معنايى دارد؟ بعضى گفته اند: مقصود از (صادقين ) انبياء، و مقصود از پرسش از راستى آنان، اين است كه روز قيامت از ايشان مى پرسند كه امت شان چه كارها كردند؟ و گويا مفسر نامبرده اين معنا را از آيه (يوم يجمع الله الرسل فيقول ماذا اجبتم ) استفاده كرده.

بعضى ديگر گفته اند: مراد، سوال از مطلق راستگويان است، نه تنها انبياء، بلكه هر راستگوى در توحيد خدا، و عدالت او و شرايع او، و مراد از راستى آنان، هر چيزى است كه درباره اش سخنى گفته باشند. بعضى ديگر گفته اند: مراد از سوال از صادقان، صادقان در سخن، و مراد از صدقشان صدق در عملشان است، (و حاصل معنايش اين است كه از هر راستگويى مى پرسند آيا اعمالشان هم مطابق اقوالشان راست بوده يا نه ؟) بعضى ديگر گفته اند: مراد، پرسش از صادقان است، از آن هدفها و منظورهايى كه در دل از راستگوييهاى خود پنهان داشتند، آيا منظورشان از راستگوييها وجه الله (رضاى خدا) بوده يا چيز ديگر؟ و از اين قبيل توجيهات براى آيه كرده اند، و بطورى كه ملاحظه مى كنيد هيچ يك از آنها دلچسب نيست.

و اما آنچه به نظر ما مى رسد اين است كه دقت در مفاد جمله (ليسئل الصادقين عن صدقهم ) انسان را بر خلاف آن توجيهات رهنمون مى شود، چون فرق است بين اينكه بگوييم : (سئلت الغنى عن غناه - از بى نيازى پرسيدم از بى نيازى اش ) و يا از عالم از علمش سوال كردم، و بين اينكه بگوييم از فلانى از مالش سوال كردم، و يا از فلانى از علمش پرسيدم، اين دو قسم عبارت مفادشان يكى نيست، آنچه از عبارت اول به ذهن تبادر مى كند، و جلوتر از معانى ديگر به ذهن مى رسد، اين است كه من از شخص غنى خواستم تا غنايش را اظهار كند، و يا علمش را بنماياند، و آنچه از عبارت دوم به ذهن تبادر مى كند كه من از او خواستم تا مرا از مال و يا علم خود خبر دهد، آيا مال و يا علم دارد يا نه ؟ و يا از او خواستم تا برايم تعريف كند، چقدر مال دارد؟ و از مال چه چيزهايى دارد، و يا چه چيزهايى مى داند؟

و به هر حال معناى سوال از صادقان از صدقشان، اين است كه صدق باطنى خود را اظهار كنند، و در مرحله گفتار و كردار آن را نمايش دهند، و خلاصه در دنيا عمل صالح كنند، (چون عمل صالح مساوى است با تطابق گفتار و كردار با صدق باطنى ).

بيان اينكه مراد از راستى در جمله : (ليسئل الصادقين عن صدقهم) انطباق پيمان الهى در عالم ذر با كردار و عمل در اين عالم است

پس مراد از سوال از صادقان از صدق آنان اين مى شود كه تكليف هاى دينى را طورى متوجه ايشان سازد، كه با مقتضاى ميثاق سازگار و منطبق باشد، تا در نتيجه آن صدق كه در بطون دلها نهفته است، در گفتار و كردار ظهور و جلوه كند.

و البته معلوم است كه جاى اين ظهور دنيا است، نه آخرت، و نيز معلوم مى شود كه اخذ ميثاق در دنيا نبوده، بلكه قبل از دنيا بوده، همچنان كه آيات (ذر) نيز بر آن دلالت دارد، و مى فهماند كه خداى تعالى قبل از آنكه انسانها را به نشاءه دنيا بياورد، پيمانهايى از ايشان بگرفت، از آن جمله مى فرمايد: (و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى ) كه ترجمه اش گذشت.

و كوتاه سخن اينكه دو آيه مورد بحث از آياتى است كه از عالم ذر خبر مى دهند، چيزى كه هست اخذ ميثاق از انبياء، و ترتب شان آنان و اعمالشان بر طبق ميثاق را در ضمن ترتب صدق هر صادقى بر ميثاقى كه از وى گرفته اند بيان مى كند، (ساده تر بگويم در دو آيه مورد بحث سخنى صريح از عالم ذر به ميان نيامده، تنها در آيه اولى فرموده از انبياء ميثاقى محكم گرفتيم، و در آيه دومى فرموده تا از صادقان بخواهد كه صدق خود را نشان دهند، تا در دنيا گفتار و كردارشان از ميثاق ازلى حكايت كند و آن را نشان دهد).

و چون در آيه دوم خصوص انبياء (عليهم السلام) مورد گفتار قرار نگرفته اند، بلكه عنوانى كلى يعنى صادقان مورد كلام واقع شده اند، لذا سرانجام كفار را هم با اينكه از انبياء نيستند بيان فرموده، پس گويا فرموده : ما از انبياء ميثاقى غليظ گرفتيم، مبنى بر اينكه بر دين واحد متفق الكلمه باشند و همان را تبليغ كنند، تا در نتيجه خداى تعالى با تكليف و هدايت خود از صادقان بخواهد كه عمل و گفتارشان نمايانگر آن ميثاق باشد، از ايشان صدق در اعتقاد و عمل را مطالبه كند، انبياء هم همين كار را كردند، و خداوند پاداشى براى آنان مقدر فرمود، و براى كافران عذابى دردناك آماده كرده.

از اينجا معلوم مى شود كه چرا در دو آيه مورد بحث التفات به كار رفته، در آيه (اول و اذ اخذنا - و چون گرفتيم ) سياق، سياق متكلم بود ولى در آيه دومى غايب شد (ليسئل - تا خدا بازخواست كند) نكته اين التفات اين است كه ميثاق عبارت است از پيمان بر پرستش او به تنهايى و شرك نورزيدن بر او، و اين هر چند كه با وساطت ملائكه صورت گرفته، و به همين جهت كلمه (گرفتيم ) به كار رفته، ولى در حقيقت آنكسى كه از صادقان مطالبه صدق مى كند، و كافران را عذاب مى كند، تنها خدا است، لذا در آيه دوم فرمود (تا مطالبه كند) تا همه مردم تنها او را بپرستند (دقت بفرماييد).

بحث روايتى

روايتى درباره شأن نزول آيه : (يا ايها النبى اتق الله...)

در مجمع البيان ذيل آيه (يا ايها النبى اتق الله ) گفته : اين آيات درباره ابى سفيان بن حرب، و عكرمه بن ابى جهل، و ابى الاعور سلمى، نازل شده، كه وقتى جنگ احد تمام شد، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) امان گرفتند، و سپس به مدينه آمده بر عبدالله بن ابى وارد شدند، و آنگاه بوسيله ميزبان خود از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو كنند، بعد از كسب اجازه به اتفاق ميزبان و عبدالله بن سعيد بن ابى سرح، و طعمه بن ابيرق، به خدمت آن جناب رفتند، و گفتند اى محمد! تو دست از خدايان ما بردار، و (لات ) و (عزى ) و (منات ) را ناسزا مگو، و چون ما معتقد باش كه اين خدايان شفاعت مى كنند كسى را كه آنها را بپرستد، ما نيز دست از پروردگار تو برمى داريم، اين سخن سخت بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) گران آمد، عمر بن خطاب گفت : يا رسول الله اجازه بده تا هم اكنون گردنشان را بزنيم، فرمود: آخر من به ايشان امان داده ام، ناگزير دستور داد تا از مدينه بيرونشان كنند، آنگاه مى گويد: آيه (و لا تطع الكافرين ) در اين باره نازل شد، كه مراد از كافرين كفار اهل مكه ابوسفيان و ابو اعور سلمى و عكرمه است، و مراد از (و المنافقين ) ابن ابى، و ابن سعيد، و طعمه مى باشد.

مؤلف: اجمال اين داستان را سيوطى هم در الدر المنثور از ابن جرير از ابن عباس روايت كرده، البته روايات ديگرى در شان نزول آيه مزبور هست كه چون از سياق آيات بيگانه بودند، از نقل آنها صرفنظر كرديم.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و ما جعل ادعياءكم ابناءكم ) مى گويد: پدرم از ابن ابى عمير، از جميل، از امام صادق (عليه السلام) برايم حديث كرد، كه فرمود: سبب نزول اين آيه اين بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد، به منظور تجارت از مكه به عكاظ رفت و در آنجا زيد را ديد كه در معرض فروش قرار گرفته، او را جوانى زيرك و تيزهوش و عفيف يافت، پس وى را خريدارى كرد، و همينكه به نبوت رسيد، زيد را به اسلام دعوت نمود، و زيد مسلمان شد، از آن روز مردم به وى مى گفتند: مولى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).

از سوى ديگر وقتى حارثه بن شراحيل كلبى از سرگذشت پسرش زيد خبردار شد، به مكه آمد (تا فرزندش را از مولايش خريده آزاد كند)، و حارثه مردى محترم و بزرگ بود، نزد ابوطالب آمده گفت : اى ابوطالب ! پسر من (در حادثه اى ) اسير شده، و شنيده ام كه دست به دست بفروش رفته، تا به دست برادرزاده ات افتاده، (از تو خواهش مى كنم ) به ايشان پيشنهاد كنى يا پسرم را بفروشد، و يا عوض آن غلامى ديگر بگيرد، و يا آزادش كند.

ابوطالب با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) صحبت كرد، حضرت فرمود: من او را آزاد كردم هر جا مى خواهد برود، حارثه برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : پسر بر خيز و به شرافت و حسب و آبروى سابقت برگرد، زيد گفت : به هيچ وجه تا زنده ام از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جدا نمى شوم، حارثه گفت : آيا دست از شرافت و دودمان خود بر مى دارى، و برده قريش ‍ مى شوى ؟ زيد مجددا گفت به هيچ وجه و تا چندى كه زنده ام از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جدا نمى شوم، پدرش خشم كرده گفت اى گروه قريش شاهد باشيد كه من از او بيزارى جستم و او ديگر پسر من نيست، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به حاضران خطاب كرد كه شاهد باشيد، زيد پسر من است، از من ارث مى برد، و من از او ارث مى برم . از آن روز مردم به زيد مى گفتند: (ابن محمد) و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را دوست مى داشت، و نامش را (زيد محبت ) گذاشته بود.

بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به مدينه مهاجرت فرمود، زينب دختر جحش را به ازدواج زيد درآورد، روزى دير به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رفت، آن جناب به منزل وى رفت تا از او خبر بگيرد، و در آن هنگام زينب وسط اطاق خود نشسته، و با فهر (سنگى كه ادويه را با آن نرم مى كنند) عطر جامد خود را مى ساييد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درب را باز كرد تا از زينب خبر بگيرد، ناگهان چشمش به زينب كه زنى زيبا بود بيفتاد و گفت : منزه است خدا آفريدگار نور و (تبارك الله احسن الخالقين ) و سپس به منزل خود برگشت، در حالى كه به ياد زيبايى او بود.

زيد به منزل آمد، زينب جريان را به شوهرش گفت : زيد گفت : آيا ميل دارى تو را طلاق دهم تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با تو ازدواج كند؟ زينب گفت : مى ترسم تو طلاقم بدهى، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم با من ازدواج نكند، زيد نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رفت و عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت، زينب جريانى به اين صورت برايم تعريف كرد، آيا ميل دارى من او را طلاق دهم تا شما با او ازدواج كنيد؟ فرمود: نه، برو و از خدا بترس، و همسرت را نگهدار، خداى تعالى اين جريان را حكايت كرده و فرمود (امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها... و كان امر الله مفعولا) پس خداى تعالى در بالاى عرش خود زينب را به ازدواج آن جناب درآورد.

منافقين گفتند: زنان پسران ما را بر ما حرام مى كند، آن وقت خودش همسر پسرش زيد را مى گيرد، خداى تعالى در پاسخ آنان فرمود: (و ما جعل ادعياءكم ابناءكم... يهدى السبيل ).

مؤلف: سيوطى قريب به اين مضمون را با مختصرى اختلاف در الدر المنثور از ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده.

و نيز در الدر المنثور است كه احمد و ابو داوود و ابن مردويه، از جابر روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمود: من اولاى به هر مومنم از خود او، پس هر مردى از دنيا برود، و قرضى بگذارد، آن قرض به عهده من است، و هر كس بميرد و مالى از خود بگذارد، از آن ورثه اوست.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى از طريق شيعه و اهل سنت رسيده.

چند روايت حاكى از اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود هر كه را من مولايم على (عليه السلام) مولا است در ذيل جمله : (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم)

و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و احمد و نسائى، از بريده روايت كرده اند كه گفت : من با على (عليه السلام) در جنگ يمن شركت داشتم، و از او جفائى ديدم، پس همين كه به مدينه برگشته، شرفياب محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شدم، نزد آنجناب از على بدگويى كردم و عيب گرفتم، ديدم كه رنگ آن جناب دگرگون شد، و فرمود: اى بريده مگر من اولى به مؤمنين از خود آنان نيستم ؟ عرض كردم : بله يا رسول الله فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست.

و در احتجاج از عبدالله بن جعفر بن ابى طالب روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى گفت : از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: من به مؤمنين اولى هستم از خود آنان، هر كس من اولايم به او از خود او، تو اولى هستى به او از خودش، و اين سخن را خطاب به على كه در خانه در مقابل حضرت بود فرمود.

مؤلف: اين روايت را كافى هم به سند خود از جعفر از آن جناب نقل كرده، و احاديث در اين معنا از طريق شيعه و سنى از حد شمار بيرون است.

و در كافى به سند خود از حنان روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام) عرضه داشتم كه : موالى (بردگان ) چه حقى از آدم مى برند؟ فرمود: هيچ سهمى از ارث به ايشان نمى رسد، مگر همان كه قرآن فرمود: (الا ان تفعلوا الى اولياءكم معروفا).

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيد: چه وقت از تو پيمان گرفتند؟ فرمود آن وقت كه آدم بين روح و جسد بود.

مؤلف: اين روايت با همين لفظ و عبارت به چند طريق مختلف از آن جناب نقل شده، و معنايش اين است كه ميثاقى كه گرفته شد، در نشاءه اى قبل از نشاءه دنيا بود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved