بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره روم، آيات 54 تا 60

 الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوه ضعفا و شيبه يخلق ما يشاء و هو العليم القدير (54)

 و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه كذلك كانوا يوفكون (55)

 و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون (56)

 فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون (57)

 و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل و لئن جئتهم بايه ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون (58)

 كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون (59)

 فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون (60)

ترجمه آيات

خدا آن كسى است كه شما را از ناتوانى آفريد، و از پس ناتوانى نيرو داد، و از پس نيرو دوباره ناتوانى و پيرى آورد، هر چه بخواهد خلق مى كند، و او داناى توانا است (54).

روزى كه رستاخير بپا شود، بزه كاران سوگند خورند كه جز ساعتى درنگ نكرده اند، روش آنان در دنيا هم همين طور بود كه حق را باطل، و آيات داراى دلالت را بى دلالت وانمود مى كردند (55).

و كسانى كه علم و ايمان داده شدند، گويند همان طور كه خدا در كتابش خبر داده بود، طول مدت بين دنيا و آخرت را خوابيده ايد، و اين همان آخرت و روز رستاخير است، اما شما در دنيا به آن علم و ايمان نداشتيد (56).

در آن روز كسانى كه ستم كردند عذرخواهيشان سودشان ندهد، و ايشان را به دفاع از خود دعوت نكنند (57).

براى مردم در اين قرآن همه جور مثل زده ايم، و چون آيه اى براى ايشان بياورى، كسانى كه كافرند گويند شما (از نظر ما) جز مردمى بيهوده كار نيستيد (58).

خدا اين چنين بر دل كسانى كه نمى دانند مهر مى نهد (59).

پس تو صبر كن كه وعده خدا درست است، و آن كسان كه يقين ندارند، تو را به سبك سرى وا ندارند (60).

بيان آيات

اين آيات فصل چهارم از آيات سوره است، كه از نظر مضمون نظير آيات قبل است، و سوره با آن خاتمه مى يابد.

يادآورى مراحل خلقت و حيات انسان

الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه ثم جعل من بعد قوه ضعفا و شيبه...

(ضعف ) در مقابل قوت است، و كلمه (من ) در جمله (من ضعف ) براى ابتداء است. و آيه چنين معنى مى دهد، كه خدا خلقت شما را از ضعف ابتداء كرد، يعنى شما در ابتداى خلقت ضعيف بوديد.

و مصداق اين ضعف - به طورى كه از مقابله بر مى آيد - اول طفوليت است، هر چند كه ممكن است بر نطفه هم صادق باشد.

و مراد از قوت بعد از ضعف، رسيدن طفل است به حد بلوغ، و مراد از ضعف بعد از قوت، دوران پيرى است، و لذا كلمه (شيبه - پيرى ) را بر آن (ضعف ) عطف كرد، تا تفسير آن باشد، و اگر (ضعف ) و (قوت ) را نكره آورد، براى اين است كه دلالت كند بر ابهام، و معين نبودن مقدار، چون افراد در آن اختلاف دارند.

(يخلق ما يشاء) - يعنى هر چه مى خواهد خلق مى كند، همچنان كه ضعف را خواست و خلق كرد، و سپس قوت را خواست و خلق كرد، و در آخر ضعف را خواست و خلق كرد، و در اين بيان صريح ترين اشاره است به اينكه پشت سرهم قرار داشتن اين سه حالت، از مقوله خلقت است، و چون اين حالى به حالى كردن انسانها در عين اينكه تدبير است، خلق نيز هست، پس اين نيز، فعل خدا مى باشد كه خالق اشياء است، پس ديگر كسى از مشركين نگويد كه اين حالى به حالى كردن انسانها از آنجايى كه از مقوله تدبير است، به اله انسان مربوط مى شود، نه خدا.

آن گاه كلام را با ذكر دو صفت علم و قدرت خدا پايان داده، فرمود: (و هو العليم القدير).

وصف حال مجرمين در قيامت كه فاصله بين مرگ و بعث خود را ساعتى بيش نمىپندارند

و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه كذلك كانوا يوفكون

اين آيات به منزله دنباله اى است براى آيات سابق، كه قدرت نمايى ها و براهين خدايى بر وحدانيت او، و نيز بر معاد را ذكر مى كرد، و نيز به منزله توطئه و زمينه چينى است براى آيه اى كه سوره با آن ختم مى شود، چون بعد از آنكه مقدارى از آيات و حجتها را بيان نموده، و اشاره فرمود به اينكه مشركين از كسانى نيستند كه انتظار ايمان از ايشان داشته، و يا حتى اميد و طمع آن را داشته باشى، خواست بيان كند كه ايمان نياوردنشان به خاطر جهلى است كه نسبت به حق دارند، و سخن حق را باطل مى پندارند و آيات صريح الدلاله را بى دلالت مى پندارند، و به همين جهت افتراء مى بندند، و هيچ عذرى هم كه بدان متعذر شوند ندارند.

و اين افتراها و حالى به حالى شدن ها، و ميلشان از حق به باطل، همچنان در ايشان ادامه دارد، و از ايشان جدا شدنى نيست، تا قيام قيامت، براى اين كه در آن روز هم امر بر ايشان مشتبه مى شود، خيال مى كنند كه بين مرگ و قيامت غير از يك ساعت از روز درنگ نكرده اند، همچنان كه هر حقى بر آنان مشتبه مى شد، و آن را باطل مى پنداشتند.

پس اين كه فرمود (و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه ) حكايت وضع ايشان است، كه در مساله فاصله بين دنيا و آخرت دچار اشتباه شده، به حدى كه پنداشتند كه اين فاصله ساعتى از يك روز بوده.

(كذلك كانوا يوفكون ) - يعنى اين چنين از حق به سوى باطل مى گرايند، به سوى حق دعوت مى شوند، و بر ايشان استدلالها مى شود، مع ذلك آن را باطل و خرافى مى پندارند.

و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث...

اين آيه حكايت كلام مؤمنين در رد سخن مجرمين است كه مى گفتند: (ما لبثوا غير ساعه ) چون مجرمين به خاطر روحيه مادى، و فرورفتگى كه در نشاه دنيا داشتند، روز قيامت و فاصله آن تا دنيا را محكوم به همان نظام دنيا مى دانستند، و با آن مقياس مى سنجيدند، لذا گفتند: (غير از ساعتى درنگ نكردند) و يك ساعت مقدار كمى از زمان است، گويا خيال مى كردند كه هنوز هم در دنيا هستند، چون فهم و شعورشان همين قدر بود.

لذا اهل علم و ايمان سخن ايشان را رد كرده اند، كه درنگ آنان يك ساعت نبوده، بلكه به مقدار فاصله بين دنيا و آخرت بوده است، همان فاصله اى كه آيه (و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ) آن را بيان مى كند.

اهل علم و ايمان نتيجه گرفتند كه اين همان روز قيامت است، و ليكن مجرمين از آنجا كه هميشه درباره قيامت در شك بودند، و جز به امور مادى دنيوى يقين پيدا نمى كردند، لذا پنداشتند كه بيش از يك ساعت از ساعتهاى دنيا از مردنشان نگذشته است.

اين است معناى كلام اهل علم و ايمان كه گفتند (لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون ) يعنى شما جاهل و شكاك بوديد، يقين به چنين روز نداشتيد، و به همين جهت امروز امر بر شما مشتبه شده است.

از اينجا معلوم مى شود كه مراد از علم و ايمان در جمله (اوتوا العلم و الايمان ) يقين و التزام به مقتضاى يقين است، و اصولا (علم ) در زبان قرآن عبارت است از يقين به خدا و آيات او، و (ايمان ) به معنى التزام به آنچه يقين اقتضاى آن را دارد كه خود موهبتى است الهى.

و نيز از اينجا روشن مى شود كه مراد از (كتاب الله )، كتابهاى آسمانى، و يا خصوص قرآن كريم است، و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند در آيه تقديم و تاخيرى به كار رفته است، و تقدير آيه : (و قال الذين اوتوا العلم و الايمان فى كتاب الله لقد لبثتم الى يوم البعث ) مى باشد صحيح و قابل اعتنا نيست.

فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون

(استعتاب ) به معناى طلب عتبى است، و (عتبى ) به معناى از بين بردن عتاب است، و معناى آيه اين است كه : آن روز معذرت خواهى از ظلم سودى به حالشان ندارد، و از ايشان نمى خواهند تا عتاب را از خود زايل كنند.

و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل... الا مبطلون

اين آيه اشاره است به اينكه اشخاص مورد بحث به روگردانى از حق مبتلا شدند، به حدى كه ديگر هر چه مثلها برايشان آورده شود، و هر قدر آن مثلها، حق را به دلها نزديك كند، سودى به حالشان ندارد، چون مهر بر لبهايشان زده شده، و حالت روگردانى جزو طبيعتشان شده است.

و لذا دنبال اين بيان فرموده (و لئن جئتهم بايه ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون ) يعنى هر آيتى برايشان بياورى آنها كه كافر شدند خواهند گفت چيزى جز باطل نياورده اى، و اين را بدان جهت مى گويند كه روگردان از حق شدند، و هر حقى را باطل مى بينند. در اين جمله مى توانست به آوردن ضمير كفار اكتفا نموده، بفرمايد: (و لئن جئتهم بايه ليقولون ان انتم...)،

ولى به جاى ضمير، كلمه موصول (الذين ) و صله (كفروا) را آورده، براى اين كه منشا و علت اين حرفشان را بيان كند و بفهماند كه اگر اين حرف را مى زنند به خاطر كفرشان است.

كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون

منظور از جمله (نمى دانند) اين است كه درباره خداو آيات او كه يكى از آنها مساله بعث است جاهلند، و تازه بر جهل و شك خود اصرار هم مى ورزند.

فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون

يعنى به هر عكس العملى كه با تو روبرو مى شوند بساز، و در برابر اينكه مى گويند: (ان انتم الا مبطلون ) و ساير زورگوييهايشان صبر كن، كه وعده خدا حق است و اگر او وعده داده كه ياريت كند، قطعا خواهد كرد، همچنان كه در آيات قبل نيز فرموده : (و كان حقا علينا نصر المومنين )، پس كسانى كه يقين به وعده خداى سبحان ندارند، تو را سست نسازند.

و اينكه بعضى گفته اند مراد از (لا يوقنون )، اين است كه به آنچه از آيات بينات كه برايشان مى خوانى يقين ندارند، و آن را تكذيب نموده تو را با اباطيل خود اذيت مى كنند، صحيح نيست، چون همان طور كه گفتيم وعده آخر آيه و اول آن يكى است، و آن وعده به نصرت است.

سوره لقمان مكى است وداراى سى و چهار آيه مى باشد

سوره لقمان، آيات 1 تا 11

 بسم الله الرحمن الرحيم

 الم (1)

 تلك آيات الكتاب الحكيم (2)

 هدى و رحمه للمحسنين (3)

 الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم بالاخره هم يوقنون (4) اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون (5)

 و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين (6)

 و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه و قرا فبشره بعذاب اليم (7)

 ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم (8)

 خالدين فيها وعد الله حقا و هو العزيز الحكيم (9)

 خلق السموات بغير عمد ترونها و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم و بث فيها من كل دابه و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم (10)

 هذا خلق الله فارونى ما ذا خلق الذين من دونه بل الظالمون فى ضلال مبين (11)

ترجمه آيات

به نام خدا، كه رحمتى عمومى، و رحمتى خاص مؤمنين دارد، الم (1).

اين آيه هاى كتابى است سراسر حكمت، (كتابى كه جايى براى لهو در آن نيست ) (2).

كتابى كه هدايت و رحمت براى نيكوكاران است آن كسانى كه نماز گزارند و زكات دهند، و خود به دنياى ديگرى يقين دارند (4).

آنان قرين هدايتى از پروردگار خويشند، و آنان خود رستگارانند (5).

بعضى از مردم گفتار بازيچه را ميخرند، تا بدون علم مردم را از راه خدا گمراه كنند، و راه خدا را مسخره گيرند، آنان عذابى خفت آور دارند (6).

و چون آيه هاى ما را بر آنان بخوانند، تكبركنان پشت كنند و بروند، گويى آن را نشنيده اند، تو گويى گوشهايشان كر است، اينگونه افراد را به عذابى غم انگيز نويد ده (7).

(در مقابل ) كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته كرده اند، بهشتهاى پر از نعمت دارند (8).

كه جاودانه در آن متنعم باشند، و اين وعده درست خدا است، كه نه ضعف در او راه دارد، و نه لغو، بلكه نيرومند و حكيم است (9).

آسمان ها را بدون ستونى كه شما ببينيد بيافريد، و در زمين لنگرها انداخت، تا كه شما را نلرزاند و در آن از همه گونه جانوران پراكنده كرد، و از آسمان آبى نازل كرديم، و در آن همه گونه گياه خوب رويانديم (.1).

اين خلقت خدا است، پس شما هم به من نشان دهيد، غير از خدا كه شما خدايشان پنداشته ايد چه چيزى خلق كرده اند، (خودشان اعتراف دارند كه جز خدا خالقى نيست، پس علت شركشان خلقت نيست )، بلكه علت شرك اين ستمكاران اين است كه در ضلالتى آشكار قرار دارند (11).

بيان آيات

مضامين سوره مباركه لقمان و غرض از نزول آن

غرض اين سوره - به طورى كه آغاز و انجام آن، و نيز سياق تمامى آيات آن اشاره مى كند - دعوت به توحيد و ايقان و ايمان به معاد، و عمل به كليات شرايع دين است.

از ابتداى سوره پيداست كه درباره بعضى از مشركين نازل شده، كه مردم را از راه خدا و شنيدن قرآن، به وسيله تبليغاتى دروغ جلوگيرى نموده، مى خواستند مساله خدا و دين را از ياد مردم ببرند، اتفاقا روايت وارده در تفسير آيه (و من الناس من يشترى لهو الحديث ...) - به طورى كه خواهيد ديد - نيز همين را مى گويد.

پس اين سوره نازل شد تا اصول عقايد و كليات شرايع حق را بيان نمايد، و در برابر احاديث سرگرم كننده آنان مقدارى از داستان لقمان و مواعظش را ايراد كرده است.

و اين سوره - به شهادت سياقى كه آيات آن دارد - در مكه نازل شده، و يك ى از آيات بر جسته آن آيه (ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه هو الباطل...) است.

الم تلك آيات الكتاب الحكيم هدى و رحمه للمحسنين... يوقنون

تفسير مفردات اين آيات در سوره هاى قبل گذشت، چيزى كه تذكرش لازم است اين است كه : (كتاب ) را به لفظ (حكيم ) توصيف كرده، و اين دلالت دارد بر اينكه هيچ لهو الحديثى در آن وجود ندارد، بلكه نقطه ضعف و درزى ندارد كه سخن باطل و لهو الحديث بخواهد آن را پر كند، و نيز آن را توصيف كرد به دو وصف (هدى ) و (رحمه للمحسنين ) تا صفت حكيم بودن قرآن را تكميل كند، پس قرآن به سوى واقع و حق هدايت مى كند، و به واقع نيز مى رساند، نه مثل لهو الحديث كه انسان را از مهمش باز داشته، و به واقعى نمى رساند، و نيز قرآن رحمت است، نه نقمت تا از نعمت باز بدارد.

آن گاه محسنين را توصيف و معرفى نموده به اين كه نماز مى خوانند و زكات مى دهند، كه دو ركن مهم عملند، و به اين كه داراى ايقان به آخرتند، و معلوم است كه يقين به آخرت مستلزم يقين به توحيد و رسالت و همه شرايط و مراحل تقوى نيز هست، و همه اين توصيف ها كه براى كتاب كرده در مقابل لهو الحديث است، و دارد به كسى كه گوش به لهو الحديث مى دهد، مى گويد: به اين حقايق گوش كن، نه به لهو الحديث .

نكوهش كسى كه براى منصرف ساختن مردم از حقائق و معارف قرآن، به ترويج (لهو الحديث) مى پرداخته است

و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا...

كلمه (لهو) به معناى هر چيزى است كه آدمى را از مهمش باز بدارد، و لهو الحديث آن سخنى است كه آدمى را از حق منصرف نموده و به خود مشغول سازد، مانند حكايات خرافى، و داستانهايى كه آدمى را به فساد و فجور مى كشاند، و يا از قبيل سرگرمى به شعر و موسيقى و مزمار و ساير آلات لهو كه همه اينها مصاديق لهو الحديث هستند.

(ليضل عن سبيل الله بغير علم ) - مقتضاى سياق اين است كه مراد از (سبيل الله ) قرآن كريم، و معارف حق و صحيح، از اعتقادات، و دستور العملها، و به خصوص داستانهاى انبياء، و امم گذشته بوده باشد، چون لهو الحديث و خرافات ساخته و پرداخته فكر انسانهاست كه است دست به دست گشته، در درجه اول معارض با اين داستانهاى حق و صحيح است، و در درجه دوم بنيان ساير معارف حق و صحيح را در انظار مردم سست نموده، و سپس منهدم مى سازد.

مويد اين معنا جمله بعدى است كه مى فرمايد: (و يتخذها هزوا)، يعنى حديث را مسخره مى كند، چون نام خرافات نيز حديث است، و همين باعث وهن هر حديثى مى شود، و سبب مى گردد مردم احاديث واقعى را نيز به سخريه بگيرند.

پس همان طور كه گفتيم مراد از (سبيل الله )، قرآن است، بدان جهت كه مشتمل بر قصص و معارف است، و گويا مراد كسى كه خريدار لهو الحديث است اين است كه مردم را از قرآن منصرف نموده و گمراه نمايد، و قرآن را به سخريه بگيرد به اين كه به مردم بگويد اين نيز حديثى است مانند آن احاديث، و اساطيرى است چون آن اساطير.

جمله (بغير علم ) متعلق به كلمه (يضل ) است، و در حقيقت وصف ضلالت گمراهان است، نه ضلال گمراه كنندگان، هر چند گمراه كنندگان نيز علم ندارند، آنگاه ايشان را تهديد مى كند به اينكه (اولئك لهم عذاب مهين - ايشان عذابى خواركننده دارند)، چون در دنيا مغرور و متكبر بودند.

توصيف خريدار لهو الحديث: گويا گوشش در برابر تلاوت قرآن كر است

 

و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه وقرا...

در اين آيه آن كسى را كه خريدار لهو الحديث بود، توصيف مى كند و كلمه (وقر) به معناى بار سنگين است، و مراد از اينكه فرمود: (گويا در دو گوشش وقر است ) اين است كه گويا چيزى به گوشهايش بسته كه از شنيدن جلوگيرى مى كند. بعضى هم گفته اند: (اصلا اين كلمه كنايه از كرى است ).

و معناى آيه اين است كه چون بر اين خريدار لهو الحديث آيات قرآنى ما قرائت مى شود، پشت مى كند، و از آن رو مى گرداند و استكبار مى ورزد، مثل اينكه اصلا آن را نشنيده باشد، گويى كر است، پس تو او را به عذابى دردناك بشارت ده.

در سياق آيات مورد بحث، هم ضمير مفرد به (من يشترى ) برگردانده و فرموده : (يشترى - مى خرد)، و (ليضل - تا گمراه كند)، و (يتخذها - آن را مى گيرد) تا رعايت لفظ شده باشد، و هم ضمير جمع برگردانده و فرموده (اولئك لهم - آنان برايشان ) تا رعايت معنا شده باشد، چون خريدار لهو الحديث يك نفر نيست، آنگاه مجددا چند ضمير مفرد برگردانيده و فرموده : (عليه )، (ولى )، (يسمعها)، (اذنيه ) تا باز رعايت لفظ شده باشد بعضى اين طور گفته اند، ليكن ممكن است بگوييم به (من يشترى لهو الحديث ) همه جا ضمير مفرد برگردانيده، و ضمير جمع آيه قبلى به مجموع گمراه كننده و گمراه شده كه سياق بر او دلالت دارد بر مى گردد. پس ضميرهاى مفرد همه به (من ) كه مفرد است برگشته است.

ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم... العزيز الحكيم

در اين آيه بعد از انذار آن خريدار، و تهديدش به عذاب خوار كننده، و سپس عذاب اليم، رجوع شده است به ب شارت محسنين، و خوشدل ساختن آنان به بهشت نعيم جاودان، كه خود او وعده داده، و وعده اش حق است.

و چون غرض آن كسى كه خريدار لهو الحديث بوده اين بوده كه امر را بر فريب خوردگانش مشتبه سازد، و بدين غرض قرآن را اساطير و افسانه هاى كهنه اى مانند افسانه هاى خودش پنداشته، و آن را خوار شمرده است و هر چه از آيات آن بر او تلاوت شود اعتناء نمى كند، و از پذيرفتنش استكبار مى كند، و اين عمل خوار شمردن خداى سبحان است، لذا در اين آيه اولا وعده به محسنين را با جمله (وعد الله حقا) تاكيد نمود، و در ثانى خود را به عزت مطلق ستوده، تا بفهماند او با خوار شمردن وى خوار نمى شود، و نيز با حكمت مطلق ستوده، تا بفهماند هيچ باطلى در سخن او نيست، و نه هيچ خرافه و مزاحى.

آنگاه براى بار سوم خود را چنين ستوده، كه تدبير مى كند امر آسمان ها و زمين و نبات و حيوان و انسان را، چون آفريدگار آنهاست، پس مى تواند اين دسته را وعده بهشت داده و آن دسته را وعده عذاب دهد، و وعده او حق است، و جمله (خلق السموات بغير عمد ترونها...)، در اين مقام است.

خلق السموات بغير عمد ترونها... من كل زوج كريم

در تفسير آيه (الله الذى رفع السموات بغير عمد ترونها) گفتيم كه كلمه (ترونها) احتمال دارد قيد توضيحى باشد، و معنا اين باشد كه (شما آسمانها را مى بينيد كه ستون ندارد)، و احتمال هم دارد قيد احترازى باشد و معنا چنين باشد كه : (خدا آنها را بدون ستونى ديدنى خلق كرده )، تا اشعار داشته باشد به اينكه آسمانها ستون دارد، ليكن ديدنى نيست.

(و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم ) - يعنى كوه هاى شامخى در زمين نهاد، تا زمين دچار اضطراب نگشته و شما را مضطرب نكند، و اين خود اشعار دارد بر اينكه بين كوهها و زلزله ها رابطه اى مستقيم است.

(و بث فيها من كل دابه ) - يعنى در زمين از هر جنبده اى منتشر كرد.

(و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم ) - يعنى نازل كرديم از جهت بالاى سر شما آبى، (كه همان باران باشد)، و رويانديم در آن مقدارى از هر دو جفت نباتى شريف، كه منافع شما در آن است، و برايتان فوايدى دارد.

در اين بيان اشاره است به اينكه نباتات نيز مانند حيوانات نر و ماده اند، كه بحث مفصل آن در آياتى كه نظير اين آيه است گذشت.

در اين آيه التفاتى از غيبت (القى، بث - خداوند افكند و منتشر كرد)، به تكلم با غير (ما از آسمان آب نازل كرديم ) به كار رفته - تا به طورى كه گفته اند - اشاره باشد به اينكه نسبت به اينكار خود يعنى فرستادن آب عنايت بيشترى دارد.

هذا خلق الله فارونى ما ذا خلق الذين من دونه بل الظالمون فى ضلال مبين

بعد از آنكه خلقت و تدبير خود را نسبت به آسمانها و زمين و آنچه روى آنهاست به رخ آنان كشيد، و با اين بيان ربوبيت و الوهيت خود رااثبات كرد، اينك در اين آيه به ايشان تكليف مى فرمايد كه حال، شما به من نشان دهيد، خدايان شما اگر راستى اله و رب هستند، چه چيزى خلق كرده اند، تا اگر نتوانستند چيزى نشان دهند، وحدانيت خداى تعالى در الوهيت و ربوبيت ثابت گردد.

و اگر به ايشان تكليف كرده كه به من نشان دهيد خدايانتان چه چيزى خلق كرده اند، با اينكه مشركين اعتراف دارند كه خلقت تنها از خدا است، و خلقت هيچ موجودى را مستند به آلهه خود نمى دانند، تنها و تنها تدبير را مستند به آنها مى دانند، از اين جهت است كه : خلقتى را به خدا نسبت داده كه در عين اينكه خلقت است تدبير نيز هست، و از تدبير جدا نيست، پس اگر تدبير عالم به دست خدايان ايشان است بايد آنها نيز چون خدا چنين خلقت و تدبيرى داشته باشند، و چون خلقتى ندارند تدبيرى نيز ندارند، پس هيچ معبودى غير از او نيست، و هيچ ربى سواى او وجود ندارد.

سياق آيه شريفه خطاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به مردم است، چون نوع اين خطابها جز به زبان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درست در نمى آيد، و معنا ندارد خدا به مردم بگويد به من نشان دهيد.

بحث روايتى (رواياتى درباره شأن نزول آيه : (و من الناس من يشترى لهو الحديث...) و اينكه غنا لهو الحديث است )

در مجمع البيان گفته آيه (و من الناس من يشترى لهو الحديث...) درباره نضر بن حارث بن علقمه بن كلده بن عبد الدار بن قصى بن كلاب نازل شد، چون او مردى تاجر بود، به ايران سفر مى كرد و در آن جا اخبار و افسانه هاى ايرانى را از منابعش مى گرفت و مى آمد براى قريش تعريف مى كرد، و به ايشان مى گفت : محمد از عاد و ثمود برايتان تعريف مى كند، و من از رستم و اسفنديار و اكاسره، مردم هم قصه هاى او را گوش مى دادند و به آيات قرآن گوش فرا نمى دادند، (نقل از كلبى ).

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور از بيهقى از ابن عباس نيز آمده، و بعيد نيست كه علت نزول همه سوره بوده باشد. همچنان كه قبلا نيز بدان اشاره شد.

و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از يحيى بن عباده، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در معناى لهو الحديث فرمود: يكى از مصاديق آن غناست.

مؤلف: اين معنا در كافى هم به سند وى از مهران از امام صادق (عليه السلام)، و نيز به سندش از وشاء از حضرت رضا (عليه السلام)، و نيز به سندش از حسن بن هارون از آن جناب روايت شده است.

رواياتى دال بر حرمت غنا و موسيقى

و در كافى به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام) روايت آورده كه گفت : من از آن جناب شنيدم كه مى فرمود غنا از آن گناهانى است ك ه خدا وعده آتش به مرتكبش داده، آن گاه اين آيه را خواند: (و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين ).

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت از امام باقر (عليه السلام) پرسيدم كسب زنان آوازخوان چطور است ؟ فرمود: اگر مى خواند تا مردها دورش جمع شوند حرام است، و اگر براى عروسى ها دعوت مى شود عيبى ندارد، و اين كلام خدا است كه مى فرمايد: (و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله ).

و در مجمع البيان گفته : ابو امامه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده كه فرمود: آموختن غنا به زنان، و كنيز مغنيه را فروختن حلال نيست، و پول آن حرام است، و خدا در تصديق اين فتوى در كتاب خود نازل كرده كه : (و من الناس من يشترى لهو الحديث ....)

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از جمع كثيرى از صاحبان كتب حديث از ابى امامه از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده است.

و نيز در همان كتاب است كه از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه آن جناب فرمود: لهو الحديث عبارت است از طعنه و استهزاى حق، همان رفتارى كه ابوجهل و ياران او مى كردند، و ابوجهل فرياد مى زد اى گروه قريش آيا مى خواهيد خبرتان دهم كه آن زقومى كه رفيقتان شما را از آن مى ترساند چيست ؟ آنگاه مى فرستاد تا كره و خرما مى آوردند، مى گفت : اين همان زقوم است كه او شما را از آن مى ترساند، امام صادق (عليه السلام) سپس فرمود: غنا نيز از مصاديق لهو الحديث است .

حديثى از امام سجاد (ع) در بيان شدت حرمت موسيقى

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا، از على بن الحسين (عليهمالسلام) روايت كرده كه فرمود: هيچ امتى كه در آن موسيقى باشد پاك و مقدس نشده و نمى شود.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير (و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ) فرمود: اين شخص نضر بن حارث بن علقمه بن كلده، يك نفر از بنى عبد الدار بن قصى است، و اين نضر مردى دانا و داراى روايات و احاديث تاريخى بود، و اشعار مردم را نيز مى دانست، آيه شريفه او را ملامت كرده كه دنبال احاديث لغو مى رود، ولى وقتى آيات ما بر او خوانده مى شود رو مى گرداند.

و نيز در همان كتاب از پدرش از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت از ابو الحسن حضرت رضا (عليهمالسلام) پرسيدم معناى آيه (و السماء ذات الحبك ) چيست ؟ حضرت انگشتان خود را مشبك نموده فرمود: آسمان اين طور محبوك به زمين است، پرسيدم چطور محبوك به زمين است، با اينكه خداى تعالى مى فرمايد: (رفع السموات بغير عمد ترونها)؟ فرمود: سبحان الله مگر نفرموده (بغير عمد ترونها)؟ عرض كردم : بله، فرمود: پس معلوم مى شود ستونى هست ولى آن را نمى بينيد.

سوره لقمان، آيات 12 تا 19

 و لقد آتينا لقمن الحكمه ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد (12)

 و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يابنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم (13)

 و وصينا الانسان بولديه حملته امه وهنا على وهن و فصله فى عامين ان اشكر لى و لوالديك الى المصير (14)

 و ان جهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الى ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون (15)

 يابنى انها ان تك مثقال حبه من خردل فتكن فى صخره او فى السموات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير (16)

 يابنى اقم الصلوه وامر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور (17)

 و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (18)

 و اقصد فى مشيك و اغضض ‍ من صوتك ان انكر الاصوت لصوت الحمير (19)

ترجمه آيات

به تحقيق لقمان را حكمت داديم، (و چون لازمه حكمت شكر منعم است، به او گفتيم :) خدا را سپاس بدار، و هر كس سپاس بدارد به نفع خود سپاس مى دارد، و هر كه كفران كند، (چشم خودش مى رود،) چون خدا بى نياز است، (از شكر نكردن خلق متضرر نمى شود)، و نيز ستوده است، (چه شكرش بگزارند و چه كفرانش كنند) (12).

و آن دم كه لقمان به پسر خويش كه پندش مى داد گف ت : اى پسرك من ! به خدا شرك ميار، كه شرك، ستمى است بزرگ (13).

ما انسان را در مورد پدر و مادرش، و مخصوصا مادرش، كه با ناتوانى روز افزون حامل وى بوده، و از شير بريدنش تا دو سال طول مى كشد، سفارش كرديم، و گفتيم : مرا، و پدر و مادرت را سپاس بدار، كه سرانجام به سوى من است (14).

و اگر بكوشند تا چيزى را كه در مورد آن علم ندارى با من شريك كنى اطاعتشان مكن، و در اين دنيا به نيكى همدمشان باش، طريق كسى را كه سوى من بازگشته است پيروى كن، كه درآخر بازگشت شما نيز نزد من است، و از اعمالى كه مى كرده ايد خبرتان مى دهيم (15).

اى پسرك من ! اگر عمل تو هم وزن دانه خردلى، آنهم پنهان در دل سنگى، يا در آسمان يا در زمين باشد، خدا آن را مى آورد، كه خدا دقيق و كاردان است (16).

اى پسرك من ! نماز به پا دار، و امر به معروف و از منكر نهى كن، و بر مصائب خويش صبر كن، كه اين از كارهاى مطلوب است (17).

اى پسرك من، از در كبرو نخوت از مردم روى بر مگردان و در زمين چون مردم فرحناك راه مرو، خدا خودپسندان گردن فراز را دوست نمى دارد (18).

در راه رفتن خويش معتدل باش، و صوت خود ملايم كن، كه نامطبوع ترين آوازها آواز خران است (19).

بيان آيات

در اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد، و چند حكمت نيز از او در اندرز به فرزندش نقل شده، و در قرآن كريم جز در اين سوره نامى از لقمان نيامده، و اگر در اين سوره آمده، به خاطر تناسبى است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدار لهو الحديث داشته، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، يك فرد انسان آن قدر دانا و حكيم است كه كلماتش ‍ راهنماى همه مى شود، و در مقابل، فرد ديگرى يافت مى شود كه راه خدا را مسخره مى كند، و براى گمراه كردن مردم اين در و آن در مى زند، تا لهو الحديثى جمع آورى نمايد.

(شكرگزارى خداوند) حكمتى است كه خدا به لقمان عطا فرمود

و لقد آتينا لقمن الحكمه ان اشكر لله... فان الله غنى حميد

كلمه (حكمت ) - به طورى كه از موارد استعمالش فهميده مى شود - به معناى معرفت علمى است در حدى كه نافع باشد، پس ‍ حكمت حد وسط بين جهل و جربره است.

در جمله (ان اشكر لله ) بعضى گفته اند: كلمه (قلنا) در تقدير است، و معنايش اين است كه : بدو گفتيم ما را شكر بگزار، ولى ظاهرا احتياجى به اين تقدير نيست، و جمله مذكور تفسير حكمت دادن به لقمان است و مى خواهد بفرمايد حكمتى كه به لقمان داديم اين بود كه : (خدا را شكر بگزار) چون شكر عبارت است از به كار بردن هر نعمتى در جاى خودش، به طورى كه نعمت ولى نعمت را بهتر وانمود كند، و به كار بردن نعمت به اين نحو محتاج است به اينكه اول منعم، و سپس نعمتهايش، بدان جهت كه نعمت اوست شناخته شود، سپس كيفيت به كار بردن در محلش، آن طور كه لطف و انعام او را بهتر وانمود كند شناخته گردد، پس حكمت دادن به لقمان، لقمان را وادار كرد تا اين مراحل را در شكر طى كند، و در حقيقت حكمت دادن به او مستلزم امر به شكر نيز هست.

در جمله (ان اشكر لله ) التفاتى از تكلم به غيبت به كار رفته، چون قبلا سياق، سياق تكلم با غير بود، و مى فرمود: (آتينا) اين جا هم بايد فرموده باشد (ان اشكر لنا) و اگر اينطور نفرمود، بدان جهت است كه تعبير به (نا - ما) در جمله (آتينا) از گوينده براى اظهار عظمت از قبال خودش و خدمه اش صحيح است، ولى در مساله شكر صحيح نبود، چون با توحيد در شكر تناسب نداشت.

و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد

اين آيه بى نيازى خدا را خاطرنشان مى سازد، و مى فرمايد فايده شكر تنها به خود شاكر عايد مى شود، همچنان كه ضرر كفران هم به خود كفران كننده عايد مى گردد، نه به خدا، چون خدا غنى مطلق است، و احتياج به شكر كسى ندارد، و چون حميد و محمود است، چه شكرش بگزارند و چه نگزارند، پس كفران هم به او ضرر نمى رساند.

و اگر در شكر تعبير به مضارع كرده، كه دلالت بر استمرار دارد، و در كفر تعبير به ماضى كرده، كه تنها يك بار را مى رساند، براى اين است كه شكر وقتى نافع است كه استمرار داشته باشد، ولى كفر با يك بار هم ضررش خواهد رسيد.

و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم

اشاره به علت اينكه شرك به خدا ظلم عظيم است

عظمت هر عملى به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسى است كه نافرمانى اش مى شود، چون كه مواخذه عظيم نيز عظيم است، بنابراين بزرگترين گناهان و نافرمانى ها نافرمانى خدا است، چون عظمت كبريايى همه از او است، و فوق هر عظمت و كبريايى است، چون خدايى است بى شريك، و بزرگترين نافرمانيهاى او اين است كه برايش شريك قائل شوى.

(ان الشرك لظلم عظيم ) - در اين جمله عظمت شرك را مقيد به قيدى با مقايسه با ساير گناهان نكرد، تا بفهماند كه عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگرى قابل قياس نيست.

و وصينا الانسان بوالديه... الى المصير

تشكر از پدر و مادر شكر خدا است

اين آيه، جمله معترضه اى است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته، و از كلمات او نيست، و اگر در اينجا واقع شده، براى اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين، مانند شكر خدا، بلكه شكر والدين، شكر خدا است، چون منتهى به سفارش و امر خداى تعالى است، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست.

(حملته امه وهنا على وهن و فصاله فى عامين ) - در اين جمله پاره اى از مشقات و اذيت ها كه مادر در حمل فرزند، و تربيت او تحمل مى كند، ذكر شده تا شنونده را به شكر پدر و مادر و بخصوص مادر وا بدارد.

كلمه (وهن ) به معناى ضعف است، و در آيه شريفه حال و به معناى صاحب وهن است، ممكن هم هست مفعول مطلق باشد، و تقدير كلام (تهن وهنا على وهن ) بوده باشد. و كلمه (فصال )، به معناى از شير جدا شدن، و شير ندادن به بچه است، و معناى اينكه فرمود: (از شير گرفتنش در دو سال است )، يعنى بعد از تحقق دو سال، آن نيز محقق مى شود، و در نتيجه مدت شير دادن دو سال مى شود، و چون با آيه (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا - حملش و از شير گرفتنش سى ماه است ) ضميمه شود، اين نكته به دست مى آيد كه كمترين مدت حاملگى زن شش ماه است، كه در بحث روايتى آينده، باز به اين نكته اشاره خواهد شد ان شاء الله.

(ان اشكر لى و لوالديك الى المصير) - اين جمله تفسير (وصينا...) است، و معنايش اين است كه وصيت ما همانا امر به شكر پدر و مادر بود، همچنان كه امر به شكر خدا نيز كرديم، و جمله (الى المصير) انذار و تاكيد امر به شكر است.

در اين جمله نيز التفاتى نظير التفات در جمله (ان اشكر لله ) بكار رفته، كه نكته اش نيز همان نكته است.

بيان موردى كه نبايد در آن از والدين اطاعت كرد

و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما... كنتم تعملون

يعنى اگر پدر و مادر به تو اصرار كردند كه چيزى را كه علم بدان ندارى و يا حقيقت آن را نمى شناسى شريك من بگيرى، اطاعتشان مكن، و براى من شريكى مگير، و مراد از اينكه شريك مفروض حقيقتش نامعلوم است، اين است كه چنين چيزى اصلا وجود ندارد، و مجهول مطلقى است كه علم بدان تعلق نمى گيرد، پس برگشت معنا به اين مى شود كه چيزى را كه چيزى نيست شريك من مگير، اين حاصل آن چيزى است كه زمخشرى در كشاف گفته، و چه بسا آيه (اتنبئون الله بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض ) اين معنا را تاكيد مى كند، يعنى به شريكى كه در همه اين عوالم وجود ندارد.

ولى بعضى ديگر از مفسرين گفته اند كلمه (تشرك ) در اينجا به معناى (تكفر) و كلمه (ما) به معناى (الذى ) است، و معناى آيه اين است كه هر چه پدر و مادر به تو اصرار كردند كه به من كفر بورزى، كفرى كه هيچ دليل و حجتى بر آن نداشته باشى، اطاعتشان مكن، مويد اين احتمال اين است كه خداى تعالى در كلام مجيدش مكرر سلطان يعنى برهان بر شرك را نفى كرده، از آن جمله مثلا فرموده : (ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آباوكم ما انزل الله بها من سلطان ) و آيات ديگرى نظير آن.

(و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اناب الى ) - اين دو جمله به منزله خلاصه و توضيحى است از مطالب دو آيه قبل، كه سفارش والدين را مى كرد، و از اطاعت آنان در مورد شرك به خدا نهى مى كرد.

بخاطر والدين نبايد از دين - كه رهنماى سعادت ابدى است - چشم پوشى كرد

مى فرمايد: بر انسان واجب است كه در امور دنيوى نه در احكام شرعى كه راه خدا است، با پدر و مادر خود به طور پسنديده و متعارف مصاحبت كند، نه به طور ناشايست، و رعايت حال آن دو را نموده، با رفق و نرمى رفتار نمايد، و جفا و خشونت در حقشان روا ندارد، مشقاتى كه از ناحيه آنان مى بيند تحمل نمايد، چون دنيا بيش از چند روزى گذرا نيست، و محروميتهايى كه از ناحيه آن دو مى بيند قابل تحمل است، بخلاف دين، كه نبايد به خاطر پدر و مادر از آن چشم پوشيد، چون راه سعادت ابدى است، پس اگر پدر و مادر از آنهايى باشند كه به خدا رجوع دارند، بايد راه آن دو را پيروى كند، و گرنه راه غير آن دو را، كه با خدا انابه دارند.

از اين بيان روشن مى شود كه در جمله (و اتبع سبيل من اناب الى ) اختصارى لطيف بكار رفته، چون در عين كوتاهيش مى فهماند اگر پدر و مادر با خدا بودند، بايد راهشان را پيروى كنى، و گرنه اطاعتشان بر تو واجب نيست، و بايد راه غير آن دو را، يعنى راه كسانى را كه با خدا هستند پيروى نمايى.

(ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ) - يعنى اين مطلبى كه گفته شد تكليف و وظيفه دنيايى شما است، و سپس چيزى نمى گذرد كه به سوى من بر مى گرديد، آن وقت شما را به حقيقت آن چه مى كرديد آگاه مى كنم، و بر حسب كرده هايتان چه خير و چه شر حكم خواهم كرد.

از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه جمله (فى الدنيا) سه نكته را در بر دارد، اول اين كه مصاحبت به نيكى و معروف را منحصر مى كند در امور مادى و دنيايى، نه امور دينى و معنوى، دوم اينكه تكليف را سبك مى كند، و مى فهماند تكليف مذكور هر چه هم دشوار باشد، در چند روزى انگشت شمار، و مدتى اندك به دوش شما است، پس تحمل بار خدمت به آنان شما را خيلى به ستوه نياورد، سوم اينكه مى فهماند اين كلمه در مقابل جمله (ثم الى مرجعكم ) قرار دارد، و در نتيجه سفارش مى شود به اينكه آخرت را در نظر داشته باشند.

علم خداوند به تمامى پنهان ها احاطه دارد

يا بنى انها ان تك مثقال حبه من خردل فتكن فى صخره او فى السموات او فى الارض يات بها الله...

مى گويند كه ضمير در (انها) به خصلت - كه يا خير است يا شر -، بر مى گردد، چون از سياق چنين بر مى آيد، و در عين حال همين ضمير اسم (كان )، و جمله (مثقال حبه ) خبر آن است. و مراد از بودن آن در صخره، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين، و مراد از آوردن آن، حاضر كردنش براى حساب و جزاست.

فصل سابق از كلام لقمان كه نقل شد راجع به توحيد و نفى شريك بود، و مضمون آيه مورد بحث فصل ديگرى از كلام اوست، كه مربوط به معاد و حساب اعمال است، و معنايش اين است كه اى پسرم ! اگر آن خصلتى كه انجام داده اى، چه خير و چه شر، از خردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكم صخره اى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهد كرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين و اعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهان ها احاطه دارد، خبيرى است كه از كنه موجودات با خبر است.

يا بنى اقم الصلوه و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور

اين آيه و آيه بعدش جزو گفتار لقمان و مربوط به پاره اى از دستورات راجع به عمل و اخلاق پسنديده است.

از جمله اعمال، نماز است، كه عمود دين است، و دنبال آن امر به معروف و نهى از منكر است.

معناى اينكه لقمان بعد از امر فرزند به صبر بر مصائب، صبر را از (عزم الامور) خواند

و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبى است كه به آدمى مى رسد.

و كلمه (ذلك ) در جمله (ان ذلك من عزم الامور) اشاره است به صبر، و اگر اشاره را به لفظ (ذلك ) آورده، كه براى دور است، نه (هذا) كه براى نزديك است، براى اين است كه به اهميت آن اشاره كرده باشد، و بلندى مرتبه صبر را رسانده باشد.

و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند اشاره است به همه مطالب قبلى، كه عبارت است از نماز، امر به معروف، و نهى از منكر، و صبر، صحيح نيست، چون تنها در اين آيه نيست كه صبر به عنوان عزم الامور ستوده شده، بلكه اين مطلب مكرر در كلام خداى تعالى آمده، از آن جمله فرموده : (و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور) و نيز فرموده : (ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور).

كلمه (عزم ) به طورى كه راغب گفته عبارت است از تصميم قلبى بر گذراندن و فيصله دادن به كارى، و اگر صبر را كه همان حبس ‍ نفس از انجام امرى است، از عزم دانسته، از اين جهت است كه عقد قلبى مادام كه سست نشده، و اين گره دل باز نگشته، انسان بر آن امرى كه بر انجامش تصميم گرفته، و در دل گره زده است، پا بر جا و بر تصميم خود باقى است، پس كسى كه بر امرى صبر مى كند، حتما در عقد قلبى اش و محافظت بر آن جديت دارد، و نمى خواهد كه از آن صرفنظر كند، و اين خود از قدرت و شهامت نفس ‍ است.

و اينكه بعضى گفته اند: (معنايش اين است كه اين از عزيمت خدا، و ايجاب او در امور است، صحيح نيست، و از لفظ آيه دور است. و همچنين گفتار بعضى ديگر كه گفته اند كه عزم در لغت (هذيل ) عبارت است از جزم.

توضيح سفارشات ديگر لقمان به فرزند: (و لا تصعر خدك للناس...)

 

و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور

راغب گفته كلمه (صعر) به معناى كج بودن گردن، و كلمه (تصعير) به معناى گرداندن گردن از نظرها از روى تكبر است، همچنان كه خداى تعالى فرمود: (و لا تصعر خدك للناس )، و نيز گفته : كلمه (مرح ) به معناى شدت خوشحالى، و زياده روى در آن است.

و بنا به گفته وى معنا چنين مى شود كه : روى خود از در تكبر از مردم بر مگردان، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو، كه خدا دوست نمى دارد كسانى را كه دستخوش خيلاء و كبرند، و اگر كبر را خيلاء خوانده اند، بدين جهت است كه آدم متكبر خود را بزرگ خيال مى كند، و چون فضيلت براى خود خيال مى كند، زياد فخر مى فروشد. بعضى ديگر در معناى آيه گفته اند: معناى (لا تصعر خدك للناس ) اين است كه در وقت حاجت، گردن خود را از در تذلل و احساس خوارى براى مردم كج مكن، و در مقابل هنگام بى نيازى هم غرور و خيلاء تو را نگيرد ليكن اين معنا با ذيل آيه نمى سازد، چون در ذيل آيه مى فرمايد خدا متكبران را دوست نمى دارد.

و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير

كلمه (قصد) در هر چيز به معناى حد اعتدال در آن است، و كلمه (غض ) به طورى كه راغب گفته به معناى نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است، و بنا به گفته وى غض صوت به معناى آهسته و كوتاه صدا كردن است، و معناى آيه اين است كه در راه رفتنت ميانه روى را پيش گير، و در صدايت كوتاه و ناقص آن را پيشه ساز، كه ناخوش ترين صوت ها صوت خران است، كه در نهايت بلندى است.

بحث روايتى

رواياتى درباره حقوق والدين و حد اطاعت از ايشان

در كافى به سند خود از عبدالله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق (عليه السلام) شنيدم مى فرمود: يكى از گناهان كبيره عقوق والدين، و يكى ديگر نوميدى از رحمت خدا، و يكى ايمنى از مكر اوست، و روايت شده كه از هر گناهى بزرگتر شرك به خدا است.

و در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت كرده فرموده : بزرگترين حق خدا بر تو اين است كه او را بپرستى، و چيزى شريكش نسازى كه اگر اينكار را به اخلاص كردى خداوند حقى براى تو بر خود واجب مى كند، و آن اين است كه امور دنيا و آخرتت را كفايت مى كند.

و نيز فرمود: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او تو را طورى حمل كرد كه احدى، احدى را آن طور حمل نمى كند، آرى او تو را در داخل شكم خود حمل كرد، و از ميوه قلبش چيزى به تو داد، كه احدى به احدى نمى دهد، و او با تمامى اعضاى بدنش تو را محافظت نمود، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند، بلكه پروايش همه از گرسنگى و تشنگى تو بود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند، همه پروايش از برهنگى تو بود، او هيچ پروايى نداشت از گرما، ولى سعيش اين بود كه بر سرتو سايه بيفكند، او به خاطر تو از خواب خوش صرفنظر كرد، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود، همه اين تلاشها براى اين است كه تو مال او باشى، و تو نمى توانى از عهده شكر او برآيى، مگر با يارى و توفيق خدا.

و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه تو است، چون اگر او نبود تو نبودى، پس هر وقت از خودت چيزى ديدى كه خوشت آمد، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمد خدا گوى، و شكر پدر بجاى آر، آن قدر كه با اين نعمت برابرى كند، و هيچ نيرويى نيست جز به وسيله خدا.

و در كافى به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: مردى نزد رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) رفت و گفت : يا رسول الله به چه كس نيكى كنم ؟ فرمود به مادرت، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود: به مادرت، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود: به مادرت، عرضه داشت : سپس به چه كس ؟ فرمود به پدرت.

و در مناقب آمده كه روزى حسين بن على (عليهم السلام) به عبد الرحمان بن عمرو بن عاص گذشت، پس عبد الرحمان گفت : هر كه مى خواهد به مردى نظر كند كه محبوبترين اهل زمين است نزد اهل آسمان، به اين شخص نظر كند، كه دارد مى گذرد، هر چند كه من بعد از جنگ صفين تاكنون با او همكلام نشده ام.

پس ابو سعيد خدرى او را نزد آن جناب آورد، حسين (عليه السلام) به او فرمود: آيا مى دانستى كه من محبوبترين اهل زمين نزد اهل آسمانم، و با اين حال در صفين شمشير به روى من و پدرم كشيدى ؟ به خدا سوگند پدر من بهتر از من بود، پس عبد الرحمان عذر خواهى كرد و گفت : آخر چه كنم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به خود من سفارش فرمود كه پدرت را اطاعت كن، حضرت فرمود: مگر كلام خداى را نشنيدى كه فرمود: (و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما) و نيز مگراز رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نشنيده اى كه فرمود: اطاعت (پدر و مادر و يا هر كس كه اطاعتش واجب است ) بايد كه معروف باشد، و اطاعتى كه نافرمانى خدا است معروف و پسنديده نيست، و نيز مگر نشنيده اى كه هيچ مخلوقى در نافرمانى خدا نبايد اطاعت شود.

و در كتاب فقيه در ضمن كلمات كوتاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده كه فرمود: (لا طاعه لمخلوق فى معصيه الخالق ) كه ترجمه اش در صفحه قبل گذشت.

رواياتى درباره نماز، صبر و پرهيز از گناهان كوچك و راجع به معناى جمله : (و لا تصعر خدك للناس)

و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه گفت شنيدم مى فرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك، كه آنها هم باز خواست كننده اى دارد، ممكن است فكر كنيد كه گناه مى كنم و سپس از خدا طلب آمرزش مى كنم، ولى خداى عز و جل مى فرمايد: (سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين - به زودى مى نويسيم آنچه به دست خود از پيش ‍ فرستاده اند، و آنچه اثر از ايشان بجاى مانده، و ما هر چيزى را در كتابى آشكارا مى نويسيم ) و نيز فرموده : (انها ان تك مثقال حبه من خردل فتكن فى صخره او فى السموات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير) كه ترجمه اش گذشت.

و نيز در همان كتاب به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) پرسيدم بهترين چيزى كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقرب مى جويند، و نزد خدا محبوب ترين چيز است چيست ؟ فرمود: من بعد از معرفت هيچ چيزى بهتر از اين نماز سراغ ندارم....

و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضيل، از ابى الحسن (رضا (عليه السلام)، روايت كرده كه فرمود: نماز مايه تقرب هر پرهيزكار است.

و در مجمع البيان جمله (و اصبر على ما اصابك ) را تفسير كرده، به مشقت ها و اذيت هايى كه در اثر امر به معروف و نهى از منكر به انسان مى رسد، و اين تفسير را به على (عليه السلام) نسبت داده.

و نيز جمله (و لا تصعر خدك للناس )، را تفسير كرده به اينكه روى خود را به كلى از مردم مگردان، و از كسى كه دارد با تو سخن مى گويد از در توهين اعراض مكن، و اين معنا را به ابن عباس، و امام صادق (عليه السلام) نسبت داده است.

و در الدر المنثور است كه طبرانى، و ابن عدى، و ابن مردويه، از ابى ايوب انصارى روايت كرده كه گفت : شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از معناى جمله (و لا تصعر خدك للناس ) پرسيد: فرمود: اينكه در استهزاء و توهين به اشخاص دهن كجى نموده لوچه آويزان كنى.

و در مجمع البيان در ذيل جمله (ان انكر الاصوات لصوت الحمير) گفته كه : از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: منظور، عطسه كردن به صداى بلند و زشت است، و همچنين اينكه كسى در سخن گفتن صداى خود را به طور ناخوشايندى بلند كند، مگر اينكه در حال دعا يا قراءت قرآن باشد.

گفتارى پيرامون داستان لقمان و پاره اى از كلمات حكمت آميز او - در دو فصل

1 - شخصيت و داستان لقمان و حكمت داده شدنش، در روايات

فصل اول نام لقمان در كلام خداى تعالى جز در سوره لقمان نيامده، و از داستانهاى او جز آن مقدار كه در آيات (و لقد آتينا لقمن الحكمه ان اشكر لله...) آمده، سخنى نرفته است، ولى در داستانهاى او و كلمات حكمت آميزش روايات بسيار مختلف رسيده، كه ما بعضى از آنها را كه با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل مى كنيم.

در كافى از بعضى راويان اماميه، و سپس بعد از حذف بقيه سند، از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت : ابوالحسن موسى بن جعفر (عليه السلام) به من فرمود: اى هشام خداى تعالى كه فرموده : (و لقد آتينا لقمن الحكمه ) منظور از حكمت فهم و عقل است.

و در مجمع البيان گفته : نافع از ابن عمر روايت كرده كه گف ت : از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم مى فرمود: به حق مى گويم كه لقمان پيغمبر نبود، و ليكن بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد، و يقين خوبى داشت، خدا را دوست مى داشت، و خدا هم او را دوست بداشت، و به دادن حكمت به او منت نهاد.

روزى در وسط روز خوابيده بود كه ناگهان ندايى شنيد: اى لقمان ! آيا مى خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند، تا بين مردم به حق حكم كنى ؟ لقمان صدا را پاسخ داد كه : اگر پروردگارم مرا مخير كند، عافيت را مى خواهم، و بلاء را نمى پذيرم، ولى اگر او اراده كرده مرا خليفه كند سمعا و طاعتا، براى اينكه ايمان و يقين دارم كه اگر او چنين اراده اى كرده باشد، خودش ياريم نموده و از خطا نگهم مى دارد.

ملائكه - به طورى كه لقمان ايشان را نمى ديد - پرسيدند: اى لقمان چرا؟ گفت : براى اينكه هيچ تكليفى دشوارتر از قضاوت و داورى نيست، و ظلم آن را از هر سو احاطه مى كند، اگر در داورى راه صواب رود اميد نجات دارد، نه يقين به آن، ولى اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضى رفته است، واگر انسان در دنيا ذليل و بى اسم و رسم باشد، ولى در آخرت شريف و آبرومند، بهتر است از اينكه در دنيا شريف و صاحب مقام باشد، ولى در آخرت ذليل و بى مقدار، و كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، دنيايش از دست مى رود، و به آخرت هم نمى رسد.

ملائكه از منطق نيكوى او تعجب كردند، لقمان به خواب رفت، و در خواب حكمت به او داده شد، و چون از خواب برخاست به حكمت سخن مى گفت و او با حكمت خود براى داوود وزارت مى كرد، روزى داوود به او گفت : اى لقمان خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شد، و بلاى نبوت هم از تو گردانده شد.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آيا مى دانيد لقمان چه بوده ؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است فرمود: حبشى بود.

دو ضغمه ديگر در تفسير قمى به سند خود از حماد روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از لقمان سراغ گرفتم، كه چه كسى بود؟ و حكمتى كه خدا به او ارزانى داشت چگونه بود؟ فرمود آگاه باش كه به خدا سوگند حكمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و يا درشتى در جسم و زيبايى رخسار ندادند، و ليكن او مردى بود كه در برابر امر خدا سخت نيرومندى به خرج مى داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضى نبود دورى مى كرد، مردى ساكت و فقير احوال بود، نظرى عميق و فكرى طولانى و نظرى تيز داشت، همواره مى خواست تا از عبرت ها غنى باشد و هرگز در روز نخوابيد، و هرگز كسى او را در حال بول و يا غايط و يا غسل نديد، بس كه در خودپوشى مراقبت داشت، و نظرش بلند و عميق بود، و مواظب حركات و سكنات خويش بود، هرگز از ديدن يا شنيدن چيزى نخنديد، چون مى ترسيد گناه باشد، و هرگز خشمگين نشد، و با كسى مزاح نكرد، و چون چيزى از منافع دنيا عايدش ‍ مى شد اظهار شادمانى نمى كرد، و اگر از دست مى داد اظهار اندوه نمى نمود، زنانى بسيار گرفت، و خدا فرزندانى بسيار به او مرحمت نمود، و ليكن بيشتر آن فرزندان را از دست داد، و بر مرگ احدى از ايشان نگريست.

لقمان هرگز از دو نفر كه نزاع و يا كتك كارى داشتند نگذشت، مگر آنكه بين آن دو را اصلاح كرد، و از آن دو عبور نكرد، مگر وقتى كه دوستدار يكديگر شدند، و هرگز سخن نيكو از احدى نشنيد، مگر آنكه تفسيرش را پرسيد، و پرسيد كه اين سخن را از كه شنيده اى ؟ لقمان بسيار با فقهاء و حكما نشست و برخاست مى كرد، و به ديدن قاضيان و پادشاهان و صاحبان منصب مى رفت، قاضيان را تسليت مى گفت، و برايشان نوحه سرايى مى كرد، كه خدا به چنين كارى مبتلايشان كرده، و براى سلاطين و ملوك اظهار دلسوزى و ترحم مى نمود، كه چگونه به ملك و سلطنت دل بسته، و از خدا بى خبر شده اند، لقمان بسيار عبرت مى گرفت، و طريقه غلبه بر هواى نفس را از ديگران مى پرسيد، و ياد مى گرفت، و با آن طريقه همواره با هواى نفس در جنگ بود، و از شيطان احتراز مى جست، و قلب خود را با فكر، و نفس خويش را با عبرت، مداوا مى كرد، هرگز سفر نمى كرد مگر به جايى كه برايش اهميت داشته باشد، به اين جهات بود كه خدا حكمتش بداد، و عصمتش ارزانى داشت.

و خداى تبارك و تعالى دستور داد به طوائفى از فرشتگان كه در نيمه روزى كه مردم به خواب قيلوله رفته بودند، لقمان را ندا دهند - به طورى كه صداى ايشان را بشنود، ولى اشخاص ايشان را نبيند - كه : اى لقمان آيا مى خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند؟ تا فرمانفرماى مردم باشى ؟ لقمان گفت : اگر خدا بدين شغل فرمانم دهد كه سمعا و طاعتا، چون اگر او اينكار را از من خواسته باشد، خودش ياريم مى كند، و راه نجاتم مى آموزد، و از خطا نگهم مى دارد، ولى اگر مرا مخير كند من عافيت را اختيار مى كنم.

ملائكه گفتند: اى لقمان چرا؟ گفت براى اينكه داورى بين مردم در دشوارترين موقعيت ها براى حفظ عصمت است، و فتنه و آزمايشش از هر جاى ديگر سخت تر و بيشتر است و آدمى بى چاره مى ماند، و كسى هم كمكش نمى كند، ظلم از چهار سو احاطه اش ‍ نموده، كارش به يكى از دو احتمال مى انجامد، يا اين است كه در داورى اش راى و نظريه اش مطابق حق و واقع مى شود، كه در اين صورت جا دارد كه سالم باشد، و احتمال آن هست، و يا اين است كه راه را عوضى مى رود كه در اين صورت راه بهشت را عوضى مى رود و هلاكتش قطعى است، و اگر آدمى در دنيا ذليل و ضعيف باشد آسان تر است تا آنكه در دنيا رئيس و آبرومند بوده ولى در آخرت ذليل و ضعيف باشد، از سوى ديگر كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد هم در دنيا خاسر و زيانكار است، و هم در آخرت، چون دنيايش تمام مى شود، و به آخرت هم نمى رسد.

ملائكه از حكمت او به شگفت آمده، خداى رحمان نيز منطق او را نيكو دانست، پس همين كه شام شد، و در بستر خوابش آرميد، خدا حكمت را بر او نازل كرد، به طورى كه از فرق سر تا قدمش را پر كرد، و او خود در خواب بود كه خدا پرده و جامعه اى از حكمت بر سراسر وجود او بپوشانيد.

لقمان از خواب بيدار شد، در حالى كه قاضى ترين مردم زمانش بود، و در بين مردم مى آمد، و به حكمت سخن مى گفت، و حكمت خود را در بين مردم منتشر مى ساخت.

سپس امام صادق (عليه السلام) فرمود: بعد از آن كه فرمان خلافت به او داده شد، و او نپذيرفت، خداى عزوجل ملائكه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند، داوود پذيرفت بدون اينكه شرطى را كه لقمان كرده بود به زبان آورد پس خداى عزوجل خلافت در زمين را به او داد، و چند مرتبه مبتلا به آزمايش شد، و در هر دفعه پايش بطرف خطا لغزيد و خدا او را نگهدارى نموده واز آن انحرافش در گذشت.

لقمان بسيار بديدن داوود مى رفت، و او را اندرز مى داد، و مواعظ و حكمت ها و علوم بسيار در اختيارش مى گذاشت، و داوود همواره به اومى گفت : خوشا به حالت اى لقمان، كه حكمت به تو داده شد، و به بلاى خلافت هم گرفتار نگشتى، و به داوود خلافت داده شد و به حكم و فتنه گرفتار آمد.

پاره اى از مواعظ و حكم آن جناب

آن گاه امام صادق (عليه السلام) در ذيل آيه (و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه : يا بنى لا تشرك بالله، ان الشرك لظلم عظيم ) فرمود: لقمان پسرش (باثار) را وقتى اندرز مى داد آن قدر كلماتش نافذ بود كه فرزندش در نهايت درجه تاثر قرار مى گرفت.

اى حماد از جمله مواعظى كه به فرزندش كرد يكى اين بود كه : اى پسرم ! تو از آن روزى كه به دنى ا افتادى، پشت به دنيا و رو به آخرت كردى، و خانه اى كه دارى به طرف آن مى روى نزديك تر به تو است، از خانه اى كه از آن دور مى شوى، پسرم همواره با علما بنشين، و با دو زانوى خود مزاحمشان شو، ولى با آنان مجادله مكن، كه اگر چنين كنى از تعليم تو دريغ مى ورزند، و از دنيا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگير، و يك باره ترك آن مگوى، و گر نه سربار جامعه خواهى شد، و در دنيا آن چنان داخل مشو كه به آخرتت ضرر رساند، آن قدر روزه بگير كه از شهوتت جلوگيرى كند، و آن قدر روزه مگير كه از نماز بازت دارد، زيرا نماز نزد خدا م حبوبتر از روزه است.

پسرم دنيا دريايى است عميق، كه دانشمندانى بسيار در آن هلاك شدند، و چون چنين است تو كشتى خود را در اين دريا از ايمان بساز، و بادبان آن را از توكل قرار ده، و آذوقه اى از تقواى خدا در آن ذخيره كن، اگر نجات يافتى، به رحمت خدا يافته اى و اگر هلاك شدى به گناهانت شده اى.

پسرم اگر طفل صغيرى را در كودكى ادب كنى، تو را در بزرگى سود مى رساند و تو از آن بهرمند شوى، و معلوم است كسى كه براى ادب ارزشى قائل است، نسبت به آن اهتمام مى ورزد، و كسى كه بدان اهتمام بورزد نخست راه بكار بستنش را مى آموزد و كسى كه مى خواهد راه تاديب را بياموزد، سعى و كوشش بسيار مى شود، و كسى كه سعى و كوشش را در طلب آن بسيار كرد قدم قدم به نفع آن بر مى خورد، و آن را عادت خود قرار مى دهد.

آرى خواهى ديد كه تو خود جانشين گذشتگان خود شده اى، و از جانشين خودت سود مى برى، و هر صاحب رغبتى به تو اميد مى بندد، كه از ادبت چيزى بياموزد، و هر ترسنده اى از صولتت هراسناك مى شود.

زنهار، كه به خاطر بدست آوردن و طلب غير علم و ادب، در طلب ادب دچار كسالت نشوى، و اگر در امر دنيا شكست خوردى، زنهار كه در امر آخرت مغلوب نشوى، و بدان كه اگر طلب علم از تو فوت شود، در امر آخرتت شكست خورده اى، و در روزها و شبها و ساعتهايت بهره اى بگذار براى طلب علم، براى اينكه عمر گرانمايه را هيچ چيز چون ترك علم ضايع نمى كند.

و مبادا كه هرگز با اشخاص لجوج در افتى، و هرگز با مردى فقيه جدال مكن، و هرگز با صاحب سلطنتى دشمنى مورز، و با هيچ ستمگرى سازگارى و دوستى مكن، و با هيچ فاسقى برادرى مورز، وبا هيچ متهمى رفاقت مكن، و علم خود را مانند پولت گنجينه كن، و بهر كس و ناكس عرضه مدار.

پسرم از خداى عزوجل آنچنان بترس كه اگر در قيامت نيكيهاى همه نيكان جن و انس را داشته باشى باز ترس آن داشته باشى كه عذابت كند، و از خدااميد رحمت داشته باش آنچنان كه اگر در روز قيامت تمامى گناهان جن و انس را داشته باشى،

باز احتمال و اميد اينكه خدا تو رابيامرزد داشته باشى. پسرش به او گفت : پدر جان چطور چنين چيزى ممكن است، كه در عين داشتن چنان خوفى، اين چنين اميدى هم داشته باشم، و اين دو حالت متضاد در يك دل چگونه جمع مى شود؟ لقمان گفت : پسرم اگر قلب مومن را بيرون آرند، درآن دو نور يافت مى شود، نورى براى خوف، و نورى براى رجاء و اگر آن دو را با م قياسى بسنجند، برابر همند، هيچ يك از ديگرى حتى به سنگينى يك ذره بيشتر نيست، و كسى كه به خدا ايمان دارد، به گفته او نيز ايمان دارد، و كسى كه به گفته ا و ايمان داشته باشد، به فرمان او عمل مى كند، و كسى كه به فرمان او عمل نكند، گفتار او را تصديق نكرده، پس اين حالات دل هر يك گواه ديگرى است.

پس كسى كه به راستى ايمان به خدا داشته باشد، براى خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام مى دهد، و كسى كه براى خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام دهد، براستى ايمان به خدا دارد، و كسى كه خدا را اطاعت مى كند، از او هراسناك نيز هست، و كسى كه از خدا هراسناك باشد او را دوست هم دارد، و كسى كه او را دوست بدارد، اوامرش را پيروى مى كند، و كسى كه پيرو اوامر خدا باشد، مستوجب بهشت و رضوان او مى شود، و كسى كه پيروى خشنودى خدا نكند، از غضب او هيچ باكى ندارد، و پناه مى بريم به خدا از غضب او.

پسرم به دنيا ركون و اعتماد مكن، و دلت را مشغول بدان مدار، چون خداى تعالى هيچ خلقى را خوارتر از دنيا نيافريده، آيا نمى بينى كه نعيم دنيا را مزد و پاداش مطيعان نكرده، و آيا نمى بينى كه بلاى دنيا را عقوبت گنه كاران قرار نداده ؟.

و در كتاب قرب الاسناد، هارون، از ابن صدقه، از جعفر بن محمد از پدرش (عليهمالسلام) روايت كرده كه فرمود: شخصى از لقمان پرسيد: آن چه دستورى است كه جامع همه حكمتهاى تو باشد؟ گفت : اينكه خود را درباره چيزى كه برايم ضمانت كرده اند به زحمت نيندازم، و آنچه را كه به خود من واگذار نموده اند ضايع نكنم، (يعنى عمر خود را صرف رزقى كه ضامن آن شده اند نسازم، و درباره سعادت آخرتم كه به خود من واگذار نموده اند اهمال نكنم ).

و در بحار از قصص الانبياء به سند خود از جابر از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: از جمله نصايحى كه لقمان به فرزندش ‍ كرد، يكى اين است كه : پسرم اگر درباره مردن شك دارى، خواب را از خودت بردار، و هرگز نمى توانى چنين كنى، و اگر درباره قيامت شك دارى، بيدارى را از خودت بردار، و هرگزنمى توانى.

براى اينكه اگر در اين اندرز من دقت كنى خواهى ديد كه نفس تو به دست ديگرى اداره مى شود، و نيز خواهى دانست كه خواب به منزله مرگ، و بيدارى بعد از خواب به منزله بعث بعد از مردن است.

و نيز فرمود: لقمان به فرزندش گفت : پسرم زياد نزديكش مشو، كه از آن دور خواهى ماند، و زياد هم دور مشو كه خوار خواهى گشت، (يعنى در طلب دنيا ميانه رو باش).

و نيز فرموده : پسرم هر جنبنده اى مثل خود را دوست مى دارد، مگر فرزند آدم كه هم افق خود را - در مزيتى از مزايا - دوست نمى دارد، و متاعى كه دارى نزد خواهان آن عرضه بدار، (و گر نه بازارش كساد خواهد شد) همانطور كه بين گرگ و گوسفند هرگز دوستى برقرار نمى گردد، همچنين بين نيكوكار و فاجر دوستى برقرار نمى شود، (پسرم ) هر كه با قير سر و كار پيدا كند، سرانجام به قير آلوده مى شود، آميزش با فاجران نيز چنين است، عاقب ت از او ياد مى گيرد، (چون نفس انسان خود پذير است )، (پسرم ) هر كس ‍ سر و كله زدن و مجادله را دوست بدارد، عاقبت زبانش به فحاشى باز خواهد شد، و هر كس به جايى ناباب قدم نهد، عاقبت متهم مى شود، و كسى كه همنشينى با بدان كند، سالم نمى ماند، و كسى كه اختيار زبان خود را در كف ندارد، سرانجام پشيمان مى شود.

و نيز در اندرز فرزندش فرمود: پسرم صد دوست بگير، ولى يك دشمن مگير، پسرم وظيفه اى نسبت به خلاق خود دارى، و وظيفه اى نسبت به خلقت، اما خلاق تو همان دين تو است، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بين مردم، پس مراقب باش ‍ خلقت را مبغوض و منفور مردم مسازى و به همين منظور محاسن اخلاق را ياد بگير.

پسرم بنده اخيار باش، ولى فرزند اشرار مباش، فرزندم امانت را بپرداز، تا دنيا و آخرتت سالم بماند، و امين باش كه خدا خائنين را دوست ندارد، پسرم اين طور مباش كه به مردم نشاندهى كه از خدا مى ترسى، و در قلب بى پرواى از او باشى.

و در كافى به سند خود از يحيى بن عقبه ازدرى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : از جمله مواعظى كه لقمان به فرزندش كرد اين بود كه : پسرم مردم قبل از زمان تو براى فرزندان خود جمع كردند، و الان تو مى بينى كه نه آنچه جمع كرده بودند مانده است، و نه آن فرزندان كه برايشان جمع كردند، آخر مگر نه اين است كه تو بنده اى اجير هستى كه مأمور شده اى كارى را انجام دهى، و وعده ات دادند كه در مقابل مزدت بدهند؟ پس عملت را مستوفى و كامل انجام بده، تا اجرت را كامل دهند.

و در اين دنيا چون گوسفندى مباش كه در زراعتى سبز و خرم بيفتد و بچرد تا چاق شود. چون آن حيوان هر چه زودتر چاق شود، ب ه كارد قصاب نزديك تر شده است، و ليكن دنيا را به منزله پلى بگير، كه بر روى نهرى زده باشند، كه تو از آن بگذرى و رهايش ‍ كنى، و ديگر تا ابد به سوى آن برنگردى، پس بايد آن را خراب كنى، نه اينكه تعمير نمايى، چون تو مأمور به تعمير آن نيستى.

و نيز بدان كه تو به زودى و در فردايى نزديك وقتى پيش خداى عزوجل بايستى، از چهار چيز بازخواست خواهى شد، از جوانى ات كه در چه راهى تباه كردى، و از عمرت كه در چه فانى اش ساختى، و از مالت كه از كجا آوردى و در كجا مصرف نمودى، پس خود را آماده كن و جوابى مهيا بساز، و از آنچه از دنيا از كفت رفته غم مخور، چون اندك دنيا دوام و بقاء ندارد، و بسيارش از گزند بلاء ايمن نيست، پس حواست را جمع كن، و سخت در كار خويش بكوش، و پرده از روى خود كنار زن، و متعرض رحمت پروردگارت شو، و در دلت همواره توبه را تجديد كن، و در زمان فراغتت در عمل شتاب كن قبل از آن كه مرضها و بلاها به سوى تو روى آورند، وقبل از آنكه ايامت به سر آيد و مرگ بين تو و خواسته هايت حائل شود.

و در بحاراز قصص نقل كرده كه به سند خود از حماد از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : لقمان به پسرش گفت : پسر جان ! زنهار از كسالت و بد خلقى و كم صبرى، كه با داشتن اين چند عيب هيچ دوستى با تو دوام نمى آورد، و همواره در امور خود ملازم وقار و سكينت باش، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر كن، و با همه مردم خوش خلق باش.

پسرم اگر مال دنيايى نداشتى كه با آن صله رحم كنى، و بر برادران تفضل نمايى، حسن خلق و روى خوش داشته باش، چون كسى كه حسن خلق دارد اخيار او را دوست مى دارند، و فجار از او دورى مى نمايند، پسر جان ! به آنچه خدا قسمت تو كرده قانع باش تا زندگى تو با صفا شود، پس اگر خواستى عزت دنيا برايت جمع شود، طمعت را از آنچه در دست مردم است ببر، چون انبياء و صديقين اگر رسيدند به آنچه كه رسيدند به سبب قطع طمعشان بود.

مؤلف: اخبار در مواعظ لقمان بسيار زياد است، ما به منظور اختصار به هم ين مقدار اكتفاء كرديم.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved