بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره اسرى، آيات 56 تا 65

 قل ادعوا الّذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضّرّ عنكم و لا تحويلا (56)

 اولئك الّذين يدعون يبتغون الى ربّهم الوسيله ايّهم اقرب و يرجون رحمتة و يخافون عذابه انّ عذاب ربّك كان محذورا (57)

 و ان من قرية الا نحن مهلكوها قبل يوم القيمة او معذّبوها عذابا شديدا كان ذلك فى الكتب مسطورا (58)

 و ما منعنا ان نرسل بالايت الا ان كذّب بها الاوّلون و آتينا ثمود النّاقة مبصرة فظلموا بها و ما نرسل بالايت الا تخويفا (59)

 و اذ قلنا لك ان ربّك احاط بالنّاس و ما جعلنا الرّؤ يا الّتى ارينك الا فتنة للنّاس و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغينا كبيرا (60)

 و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس قال ءاسجد لمن خلقت طينا (61)

 قال ارايتك هذا الّذى كرّمت علىّ لئن اخّرتن الى يوم القيمة لا حتنكنّ ذرّيّته الا قليلا (62)

 قال اذهب فمن تبعك منهم فانّ جهنّم جزاؤ كم جزاء موفورا (63)

 و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فى الامول و الاولد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا (64)

 انّ عبادى ليس لك عليهم سلطان و كفى بربّك وكيلا (65)

ترجمه آيات

بگو آن الهه كه به غير خدا خدايانى مى پنداريد صدا بزنيد و از آنها حاجت بخواهيد كه مالك بلاگردانى از شما را نيستند تا مكروه شما را برگردانيده محبوبتان را بياورند (56).

آنهائى كه كفار به خدائيشان مى خوانند و خدا را مى خوانند و همه در جستجوى راهى به سوى پروردگار خويشند تا كدام منزلتى نزديك تر به دست آورند به رحمت او اميدوار و از عذاب او ترسانند كه عذاب پروردگارت لازم الاحترام است (57).

و هيچ قريه اى نيست مگر اينكه ما هلاك كننده آن قبل از قيامت و يا عذاب كننده آنيم به عذابى شديد و اين در كتاب نوشته شده است (58).

و اگر آيات پيشنهادى كفار قريش را نفرستاديم چيزى مانع ما نشد جز اينكه در امتهاى گذشته فرستاديم تكذيبش كردند (همچنانكه ) به قوم ثمود ناقه (اى كه خود خواسته بودند) را كه آيتى بينا كننده بود داديم، پس به آن ظلم كردند و ما هر وقت آيات را بفرستيم به منظور تخويف مى فرستيم (59).

و بياد آور وقتى را كه به تو گفتيم پروردگارت احاطه به مردم دارد، و ما آن رويا كه به تو نشان داديم جز به منظور آزمايش بشر قرارش ‍ نداديم، همچنين شجره اى كه در قرآن لعن شده كه تخويفشان مى كنيم ولى هر چه مى كنيم جز بيشتر شدن طغيانشان نتيجه نمى دهد آن هم چه طغيان بزرگى (60).

(و نيز) بيادآر آن زمان را كه به ملائكه گفتيم سجده بر آدم كنيد، همه سجده كردند جز ابليس كه گفت: من سجده كنم براى كسى كه تو او را از گل خلق كرده اى ؟ (61).

و نيز گفت: به من بگو ببينم موجود قحطى بود كه اين را بر من برترى دهى اگر مرا تا روز قيامت عمر دهى تمامى فرزندان او را جز اندكى فريب داده گمراه مى كنم (62).

پروردگارت فرمود: برو! هر كس از ايشان خواست پيروى تو كند بكند كه جهنم هم بزرگ است و جزائى كامل است (63).

با آواز خود هر چه توانستى از ايشان بفريبى بفريب و از مدارج كمال پائين بياور و تا آنجا كه مى توانى لشگر سوار و پياده ات را بر سرشان بتازان و احاطه شان كن و در اموال و اولادشان شركت كن و وعده هاى دروغيشان بده، آرى شيطان چيزى جز دروغ و فريب وعده شان نمى دهد (64).

همانا ترا بر بندگان (خاص ) من تسلط نيست و تنها محافظت و نگهبانى خدا (آنهارا) كافى است (65).

بيان آيات

در اين آيات در باره مساءله توحيد بگونه ديگرى احتجاج شده، و ربوبيت خدايانى كه مشركين مى پرستيدند ابطال گرديده، و حاصلش ‍ اينست كه بتها قادر به رفع گرفتاريها و برداشتن آنها از پرستش كنندگان خود نيستند، بلكه آنها در احتياج به خداى سبحان مانند خود بت پرستانند، كه همواره در جستجوى وسيله اى به درگاه خدا هستند، و رحمت او را اميدوار، و از عذاب او بيمناكند.

و مساءله گرفتاريها و هلاكت ها و عذابها همه به دست خداى تعالى است، و او در كتاب خود نوشته كه هر قريه اى را قبل از روز قيامت هلاك كند، و يا به عذاب شديدى مبتلا سازد، در بين امتهاى گذشته هم همين معنا را اعمال كرده، براى هر امتى آيات و معجزات خود را مى فرستاده و چون كفر مى ورزيدند و آن را تكذيب مى كردند دنبالش عذاب انقراض آور را مى فرستاده ولى درامت آخرين از آوردن آن معجزات كه دنبالش عذاب استيصال است خوددارى كرد.

آرى خداوند چنين خواست كه رفتار ايشان را با هلاكت تلافى نكند، چيزى كه هست اصل فساد در ميان آنان رو به پيشرفت است، و به زودى شيطان همه شان را گمراه مى كند، آن وقت است كه وعده خدا در باره آنان محقق گشته و خدا هلاكشان مى سازد، و اين امرى است شدنى.

استدلال ديگرى بر نفى الوهيت خدايان مشركين

قل ادعواالّذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضّرّ عنكم و لا تحويلا

كلمه (زعم ) كه حرف اول آن به هر سه حركت خوانده مى شود به معناى مطلق اعتقاد است، ليكن بيشتر در اعتقاد باطل استعمال شده، و به همين جهت از ابن عباس نقل مى كنند كه گفته: هر جا كلمه (زعم ) در قرآن آمده به معناى دروغ است.

كلمه: (دعاء) و (نداء) به يك معنا است، با اين تفاوت كه نداء در جائى است كه خواندن مستلزم صدا و آواز هم باشد، و ليكن دعاء اعم است، حتى در جائى هم كه دعوت و خواندنى به اشاره و يا غير آن صورت گيرد استعمال مى شود.

و بعضى ها در فرق ميان آن دو گفته اند كه (نداء) خواندنى را گويند كه اسم خوانده شده، به زبان آورده نشود (مثل اينكه در فارسى هم كسى را كه مى خواهند صدا بزنند مى گويند: آهاى ) و تنها حروف نداء يعنى - يا - و - ايا - و يا امثال آنها به كار رود، به خلاف دعاء كه به معناى صدا زدنى است كه اسم شخص خوانده شده هم برده شود، مثلا گفته شود (اى حسن ).

اين آيه بر نفى الوهيت خدايان مشركين از اين راه استدلال مى كند كه آن ربى كه مستحق پرستش است ربى است كه قادر بر رساندن منفعت و دفع ضرر باشد، چون داشتن چنين قدرتى لازمه ربوبيت است.

و خود مشركين هم اين معنا را مى دانند و قبول دارند، چيزى كه هست اگر شريكهائى براى خدا گرفته و مى پرستيدند به طمع نفع آنها و از ترس ضرر آنها است، و در همين جا به خطا رفته اند زيرا اين شركاء قادر بر رساندن نفع و دفع ضرر نيستند، پس الوهيت ندارند، شاهد نفع و ضرر نداشتن آنها اين است كه مشركين آنها را به اين اميد و به همين ترس مى پرستند، و تاكنون چنين خاصيتى از آنها نديده اند.

و چطور مى توانند از پيش خود و مستقلا خاصيت بلا گردانى را داشته و حاجت برآورند و رفع پريشانى كنند با اينكه خود آنها مخلوق خدايند، و به اعتراف خود مشركين در پى راهى و وسيله اى به درگاه خدا هستند، اميدوار رحمت او و بيمناك از عذاب اويند.

پس معلوم شد كه اولا مراد از جمله (الّذين زعمتم من دونه ) مشركين است كه ملائكه و جن و يا انس را مى پرستيدند، چون مقصود ايشان از پرستش بتها تقرب به ملائكه و يا جن و انس بوده و همچنين اگر آفتاب و يا ماه و يا ستارگان را مى پرستيدند به همين منظور بوده كه به درگاه روحانيان آنها كه از جنس ملائكه هستند تقرب يابند.

علاوه بر اين بتها از آن نظر كه بت هستند حقيقتا چيزى نيستند كه قابل پرستش باشند، همچنانكه فرمود: (ان هى الا اسماء سمّيتموها انتم و آبائكم ) اينها جز اسمائى كه پدرانتان و يا خودتان ناميده اند چيز ديگرى نيستند).

مو اما آنهائى كه از چوب و يا فلزى ساخته شده اند كه جز جماد بى جان چيز ديگرى نيستند، و با ساير جمادات فرقى ندارند، و سجده در برابر آنها با سجده در برابر ساير چوبها و ساير سنگها فرقى ندارد، پس بت بودنشان از جهت سنگ و چوب بودن نيست.

و ثانيا روشن شد كه مراد از نفى قدرت آنها، اينست كه مستقلا و بدون احتياج به خداى سبحان قادر نيستند، به دليل اينكه در آيه بعد مى فرمايد: (اولئك الّذين يدعون يبتغون الى ربّهم الوسيلة...).

چند وجه ديگر در بيان مراد از مالك نفع و ضرر نبودن بتها

بعضى از مفسرين گفته اند: گويا مراد از مالك ضرر و نفع نبودن بتها اين است كه قدرت تام و كامل ندارند، و گرنه مشركين اقرار دارند كه قدرت خدايان دروغى از ناحيه خداست، آرى مشركين اين معنا را انكار ندارند كه شركاء و بتها به جميع صفاتشان مخلوق خدايند، و صفات خدا كاملتر و قوى تر از صفات بتها است.

اين معنا كه معلوم شد استدلال آيه كاملا تمام گشته مشركين مجاب مى شوند، و گرنه قدرت نداشتن ملائكه و جن كه مورد پرستش ‍ مشركين هستند خيلى روشن نيست، و دليل روشنى نداريم كه بطور مطلق جن و ملك هيچ قدرتى ندارند.

و اگر بگوئى: دليلش اين است كه مشركين دست به دامن جن و ملك مى شوند، و اجابتى نمى بينند، جواب مى دهيم ما مسلمانها هم دست به دامن خدا مى شويم و دعاهايمان مستجاب نمى شود.

بعضى ديگر گفته اند: مراد اين است كه اصلا قدرتى بر نفع و ضرر ندارند و استدلال مى كنند به دليل اشعريها كه مى گويند تمامى ممكنات در ابتداى تكوينشان مستند به خدايند، و ما در پاسخ آنان مى گوييم جن و انس و ملائكه هر چند كه الان قدرت دارند، ليكن در آغاز هم خودشان و هم قدرتشان مستند به خدايند پس در حقيقت مستقلا هيچ قدرتى ندارند.

و ليكن هر چند كه قرآن براى ملائكه و جن اثبات انواع قدرت مى كند آن هم نه در يك آيه و دو آيه بلكه در آيات بسيارى كه نمى توان تاويلش كرد ولى در عين حال حقيقت قدرت را در نظائر آيه (انّ القوة للّه جميعا به خدا اختصاص مى دهد.

و از اينجا مى فهميم كه غير خدا اگر چيزى يا كسى قدرتى دارد قدرتش از قدرت خدا نشأت گرفته است، يعنى خدا او را قادر ساخته است، و اگر چيزى را مالك است خداوند تمليكش كرده، پس احدى نيست كه در قدرت و ملكى مستقل باشد مگر خود او، و قدرت و ملكهائى كه در دست ديگران است عاريتى مى باشد و تاثيرش نيز بستگى به اذن خدا و مشيت او دارد.

بنابراين نمى توان احتجاج آيه شريفه را منوط بر اين دانست كه ملائكه و جن و انس كه مورد پرستش بت پرستان قرار گرفته اند اصلا قدرت ندارند، بلكه حجت مزبور مبتنى بر اين است كه خدايان، مستقل در ملك و قدرت نيستند، و در هر چه دارند مثل خود پرستش كنندگانشان محتاج به خدايند، و به درگاه او روانند و اگر بت پرستان اين خدايان را مى خوانند از آنجائى كه دعا متوجه قدرت مستقل مى شود نه به قدرت كسى كه قدرتش و ملكش به تمليك ديگرى است، پس در حقيقت دعا و مسئلت ايشان هم متوجه درگاه خداى تعالى است، و در حقيقت از او مى خواهند نه از بتها.

و اما به اين سخن مفسر كه گفت: (دليلى واضح و روشن نداريم كه ملائكه و جن مطلقا قدرت نداشتند زيرا اگر استدلال كنى بر اينكه مشركين دست به دامن آنها (ملائكه و جن ) مى شوند و اجابتى نمى بينند جواب مى دهيم ما مسلمانها هم دست به دامن خدا مى شويم و دعايمان مستجاب نمى شود و اين دليل بر اين نيست كه خداوند قدرت ندارد جوابش را خداى تعالى در كلام خود داده تا ديگر كسى چنين معارضه اى نكند.

فقط دعا و درخواست حقيقى از خداى سبحان مستجاب است

توضيح اينكه: خداى تعالى كه گفتارش حق است فرموده: (اجيب دعوة الدّاع اذا دعان ) و نيز فرموده: (ادعونى استجب لكم ) و اين گفتار خود را به هيچ قيدى مقيد نكرد، در نتيجه فهماند كه وقتى عبد با حالت جدى دعا كند و با دعا بازى نكند و قلبش در دعا متوجه كسى جز خدا نباشد، بلكه از غير خدا قطع و متوجه و ملتجى به درگاه او شود، البته او هم دعايش را مستجاب مى سازد.

آنگاه در ذيل آيات مورد بحث انقطاع مزبور را به عنوان متمم حجت بيان نموده و فرموده است: (و اذا مسّكم الضّرّ فى البحر ضلّ من تدعون الا ايّاه فلمّا نجيكم الى البر اعرضتم ) يعنى شما در هنگام برخورد با پيشامدهاى دريائى بطور كلى از هر چيزى منقطع گشته با راهنمائى فطرتتان متوجه درگاه پروردگار مى شويد، و خدا دعاى شما را اجابت نموده و به سوى خشكى نجاتتان مى دهد.

و از احتجاج مزبور چنين استفاده مى شود كه وقتى اميد بنده اى از هر چيز و هر كس منقطع گردد و از صميم دل و قلبى فارغ و سالم رو به درگاه خدا ببرد خداوند دعايش را مستجاب مى كند.

در حالى كه اگر توجه خود را ازدرگاه خدا منقطع ساخته و رو به سوى غير خدا آورد هر چه هم از صميم قلب دعا كند دعايش را مستجاب نمى كند، البته نه اينكه مى تواند و نمى كند، بلكه نمى تواند مست جاب كند.

و با اين حال ديگر جائى براى معارضه مذكور نمى ماند، براى اينكه اين تفاوت براى ايشان وجدانى است كه هر چه خدايان خود را بخوانند دعايشان را مستجاب نمى كند، ولى اگر در دريا سرگردان شوند، و به شرف غرق برسند، و خداى را بخوانند خداوند نجاتشان مى دهد، و به خشكيشان مى رساند، و اين معنا را خودشان هم اعتراف دارند، مساءله دريا مثال بارزى بود كه به عنوان نمونه آورديم، و گرنه مسلمانان اگر در خشكى هم به اين طور كه در دريا او را مى خوانند بخوانند قطعا نااميد نمى گردند.

خداى تعالى هم در كلام خود ميان دعاى مشركين به درگاه بتها و دعاى مسلمين به درگاه خداى سبحان مقابله نينداخته بود تا مشركين برگردند و به عنوان معارضه بگويند هر دو قسم دعا در مستجاب نشدن مشتركند، بلكه قرآن كريم مقابله را ميان دعاى مشركين به درگاه بتها و دعاى ايشان به درگاه خداى سبحان انداخته بود كه در صورت نا اميدى از هر چيز و انقطاع ساير اسباب رو به آن درگاه نهاده دعايشان هم مستجاب مى شود.

نكته جالبى كه در اين احتجاج بكار رفته اين است كه حجت مزبور را با واسطه رسول گراميش القاء كرده و فرموده: (توبه ايشان بگو) تا اگر مشركين با او مناقشه كردند و گفتند در مستجاب نشدن دعا اين خدايان و خداى تو مثل همند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خداى را بخواند و مستجاب بشود تا معارضه مشركين باطل گردد.

 

اولئك الّذين يدعون يبتغون الى ربّهم الوسيلة ايّهم اقرب...

كلمه (اولئك ) مبتداء و كلمه (الّذين) صفت آن و جمله (يدعون) صله آن صفت و ضمير صله عايد به مشركين است و جمله (يبتغون) خبر مبتداى (اولئك ) است، و ضمير جمعى كه در آن است و همچنين هر چه ضمير جمع تا به آخر آيه هست همه به (اولئك ) بر مى گردد، و جمله (ايهم اقرب) بيان وسيله جوئى است، چون كلمه (ابتغاء) به معناى فحص و پرستش است، اين است آنچه كه از سياق بر مى آيد.

و (وسيله ) به طورى كه تفسيرش كرده اند به معناى توسل و تقرب است و چه بسا در معناى آلت توسل و تقرب استعمال شود، و شايد معناى دوم با سياق مناسب تر باشد، چون دنبال كلمه (وسيله ) جمله (ايهم اقرب ) قرار گرفته كه با معناى دوم سازگارتر است.

توضيح اينكه آلهه دروغين، خود در جستجوى وسيله به سوى پروردگارشان هستند

و معنا (و خدا داناتر است ) اين است كه اين ملائكه و جن و انس كه مشركين معبودشان خوانده اند خودشان براى تقرب به درگاه پروردگار خود وسيله مى خواهند تا به او نزديك تر باشند و راه او را بروند، و به كارهاى او اقتداء كنند، همه اميد رحمت از خدا دارند و در تمامى حوائج زندگى و وجودشان به او مراجعه مى كنند، از عذاب او بيمناكند، از او مى ترسند و معصيتش نمى كنند، در حالى كه عذاب پروردگارت محذور است و بايد از آن دورى جست.

و مساءله توسل و دست به دامن شدن به بعضى از مقربين درگاه خدا به طورى كه از آيه (يا ايّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه و ابتغوا اليه الوسيلة ) برمى آيد عمل صحيحى است و غير از آن عملى است كه مشركين بت پرست مى كنند،

چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مى شوند، ولى تقرب و عبادت را نسبت به ملائكه و جن و اولياى انس انجام مى دهند، و عبادت خداى را ترك مى كنند، نه او را عبادت مى كنند و نه به او اميدوارند و نه از او بيمناك، بلكه همه اميد و ترسشان نسبت به وسيله است، و لذا تنها وسيله را عبادت مى كنند، و اميدوار رحمت وسيله و بيمناك از عذاب آن هستند آنگاه براى تقرب به آن وسيله، كه به زعم ايشان يا ملائكه است و يا جن و يا انس متوسل به بتها و مجسمه ها شده خود آن خدايان را رها مى كردند، و بتها را مى پرستيدند، و با دادن قربانيها به آنها تقرب مى جستند.

خلاصه اينكه ادعاى اصليشان اين بود كه ما به وسيله بعضى از مخلوقات خدا، به درگاه او تقرب مى جوئيم ولى در مقام عمل آن وسيله را بطور مستقل پرستش نموده، از خود آنها بيمناك و به خود آنها اميدوار بودند، بدون اينكه خدا را در آن منافع مورد اميد، و آن ضررهاى مورد بيم موثر بدانند، پس در نتيجه بتها و يا خدايان را شريك خدا در ربوبيت و پرستش مى دانستند.

حال اگر مراد از جمله (اولئك الّذين يدعون ) ملائكه گرام و يا صلحاى مقربين از جن، و يا انبياء و اولياء از انس باشد قهرا مراد از (جستجوى وسيله ) و (اميد رحمت ) و (ترس از عذاب ) همان معناى ظاهرش خواهد بود.

و اگر مراد اعم از اين باشد به طورى كه شامل شياطين جن، و فاسقين از انس از قبيل فرعون و نمرود و امثال آنها نيز بشود آن وقت مراد از (جستجوى وسيله ) به سوى خدا همان خضوع و سجود و تسبيح تكوينى خواهد بود، كه قبلا بيان نمود (و براى همه موجودات اثباتش كرد) و هم چنين خوف و رجايشان مربوط به ذات ايشان خواهد بود.

وجوه ديگرى كه در معناى جمله: (يبتغون الى ربهم الوسيلة ايهم اقرب) گفته اند

بعضى از مفسرين تمامى ضميرهاى جمع را كه در آيه وجود دارد به كلمه (اولئك ) برگردانده اند، ولى در معنا اشتباه كرده آيه را چنين معنا كرده اند كه: (آن انبيائى كه ايشان به جاى خدا مى پرستند و مردم را به سوى حق مى خوانند، يا خداى را مى خوانند، و به درگاه او تضرع برده در جستجوى تقرب به سوى اويند) و ليكن همان طور كه مى بينيد معناى صحيحى نيست.

در كشاف در معناى آيه گفته است: يعنى خدايان آنها خودشان در جستجوى وسيله و تقرب به سوى خدايند، و كلمه (ايّهم را بدل از واو (يبتغون ) و كلمه (اىّ) را موصوله گرفته كه در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: (مشركين كسانى و چيزهائى مى پرستند و آن را خداى خود قرار مى دهند كه مقرب ترين آنها در جستجوى وسيله اى به درگاه اويند تا چه رسد به غير مقربين ).

سپس گفته ممكن هم هست جمله (يبتغون الوسيلة ) را متضمن معناى (يحرصون ) گرفته و چنين معنا كنيم: (اينها هستند كه مشركين خداى خود پنداشته اند، و حال آنكه همين خدايان خود حرص و شتاب دارند كه از ديگران به درگاه خدا نزديك تر باشند و چون راه تقرب را اطاعت و زيادى خير و صلاح مى دانند بيشتر اطاعت مى كنند و مانند ساير بندگان خدا بيشتر به خير و صلاح مى پردازند، بيشتر مى ترسند، و بيشتر اميد مى دارند، آن وقت چگونه مشركين ايشان را آلهه خود مى گيرند.

و البته معناى بدى نيستند، در صورتى كه سياق آيه با آنها بسازد، ليكن آنطور كه بايست سازگارى ندارد، هر چند كه معناى دوم به سياق آيه از اولى نزديك تر است.

بعضى ديگر گفته اند: معناى آيه اين است كه: (اينها هستند كه مشركين آنان را خداى خود خوانده و عبادتشان مى كنند و معتقدند كه معبود ايشانند و سعى مى كنند با پرستيدن آنها وسيله اى و تقربى به درگاه خدا پيدا كنند، و هر يك سعى مى كند با پرستش بيشتر از ديگران سبقت جسته مقرب تر شود) اين معنا هم به هيچ وجه با الفاظ آيه تطبيق نمى كند.

مى گويند: عذاب شديد هميشه به معناى آن عذابى است كه قومى را مستاءصل و من قرض كند آن وقت در اين آيه كه در مقابل عذاب شديد مساءله هلاكت را قرار داده لابد معنا و مراد از هلاكت مرگهاى طبيعى و تدريجى افراد است، و در نتيجه معناى آيه چنين مى شود (هيچ قومى نيست مگر اينكه ما مردمش را قبل از قيامت يا مى ميرانيم ويا به عذاب استيصال و مرگ دسته جمعى مبتلا مى كنيم تا بعد از آن قيامت را بپا كنيم ) همچنانكه در جاى ديگر فرمود: (و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا) و لذا بعضى گفته اند كه (هلاك ) وى مربوط به قراء و اقوام صالح، و (تعذيب ) مربوط به قراء و اقوام طالح است.

سنت الهى در اقوام گذشته: دعوت به حق، به سعادت رساندن مؤمنان و هلاكت ياعذاب شديد منكران و طاغيان

مفسرين در اينكه آيه مورد بحث به چه وجهى متصل به آيه قبلى است گفته اند: كه اين آيه موعظه اى است كه همان مشركين را بعد از بيان توحيد و معاد از عذاب خدا انذار مى كند، و از حوادث قبل از روز بعث پاره اى را كه دليل بر عظمت خداى سبحان است خاطر نشان مى سازد، تا مؤيد مطالب قبل باشد.

ولى ظاهرا اين آيه معطوف و مربوط به جلوتر از آيات مورد بحث است، يعنى آيه شانزدهم كه مى فرمود: (و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها...) چون آيات اين سوره همواره بعضى به بعضى نظر داشته و عطف مى شود، و غرض عمومى از سراپاى اين سوره، بيان سنتى است كه خداى تعالى در اقوام و ملل داشته كه نخست ايشان را به سوى حق دعوت مى كرده، آنگاه يك عده را كه پذيراى دعوتش گشته واطاعت كرده اند سعادتمند، و ديگران را كه از در استكبار مخالفت و طغيان نمودند عقوبت مى نموده است، و بنابراين مراد از هلاك در اين آيه همان تدمير به عذاب استيصال در آن آيه است چنانچه از ابى مسلم مفسر هم نقل شده و مراد از عذاب شديد عذاب آسان تر است از قبيل عذاب قحطى يا گرانى كه باعث جلاى وطن و يا خرابى عمارتهاى آن قريه شده، و يا بلاها و محنت ديگر است.

در نتيجه آيه شريفه به اين معنا اشاره دارد كه قريه هاى نامبرده به زودى يكى پس از ديگرى به خاطر فساد اهلش و فسق فاسقانش ‍ ويران مى گردد، و اين خود بنا به اشاره اى كه در ذيل آيه دارد به قضاى خداى سبحان است.

با اين بيان وجه اتصال آيه بعدى (و ما منعنا...) به اين آيه روشن مى شود و معنا چنين مى شود كه: (اين مردم نيز مانند اهل همان قريه ها مستعد براى فساد و آماده تكذيب آيات خدا هستند، آياتى كه به دنبال تكذيبش هلاك و نابودى در پى دارد، چيزى كه هست اگر از آن قسم آيات خود را كه بر آن اقوام فرستاديم و به خاطر تكذيبشان هلاكشان كرديم به اين مردم هم بفرستيم همان اهلاك و تدمير كه بر سر آنها آمد و منقرضشان كرد بر سر اينان نيز آمده و اينان را به آنان ملحق خواهد كرد، آن وقت بساط دنيا برچيده خواهد شد و چون نمى خواهيم بر چينيم لذا تا مدتى مهلتشان داديم، ولى سرانجام اينان را نيز گرفتار مى كنيم، و چنين نيست كه اينان استثناء شوند) و اين همان معنائى است كه آيه (و لكلّ امّة رسول ) و آيات بعد از آن، بدان اشاره مى كند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (قرى ) در آيه شريفه، قريه هاى كافرنشين است و اگر بگوئيم مراد عموم قريه ها است، با سياق آيه نمى سازد، ليكن اين ادعائى است بدون دليل.

كتاب (لوح محفوظ) و بحث مفسرين پيرامون آن

و اين كه فرمود: (كان ذلك فى الكتاب مسطورا) معنايش اين است كه اهلاك قرى و تعذيب آنها به عذاب شديد قبلا در كتاب نوشته شده، يعنى سرنوشتى است حتمى، از اينجا معلوم مى شود كه (مراد) از كتاب لوح محفوظ است كه قرآن تمامى حوادث را نوشته شده در آن دانسته و در باره اش فرموده: (و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ) و نيز فرموده (و ما يعزب عن ربّك من مثقال ذرّة فى الارض و لا فى السّماء و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتاب مبين ).

برخى از مفسرين بحث عجيبى در باره اين كتاب عنوان كرده و گفته اند كه: بسيارى از دانشمندان معتقدند كه هيچ موجود و هيچ حادثه اى نيست مگر آنكه با تمامى كيفيات و اسباب موجبه اش و زمانى كه برايش تعيين شده در لوح محفوظ و كتاب مسطور نوشته شده، آن وقت به آنان اشكال شده است كه اين حرف مستلزم آن است كه بعد كتاب نامبرده غير متناهى باشد، و حال آنكه براهين عقلى و نقلى بر خلاف آن است، و همه آنها بطور كلى بعد را متناهى مى دانند، پس ناگزير بايد در جواب بگوئيم كتاب مزبور تنها حوادث اين جهان را در بر دارد، و كلمه (شى ء) را كه در آيه (و كلشى ء) است حمل بر خصوص اشياء اين عالم بكنيم.

بعضى ديگر در حل اشكال گفته اند كه كلمه (شى ء) را به همان عموم خود باقى مى گذاريم ليكن نوشته را حمل بر بيانى مى كنيم كه با تناهى ابعاد بسازد، و مى گوئيم لوح محفوظ در بيان كردن و نوشتن تمامى اشياء دنيوى و اخروى و آنچه بوده و آنچه خواهد شد نظير بيان جفر، جامع است كه يك حرفش شامل و بيان كننده بسيارى حوادث است اين بود آن بحث عجيبى كه خاطرنشان ساختيم.

عجيب تر اين است كه اينان خيال كرده اند كتاب مذكور از جنس همين كاغذ و قلمهاى جسمانى و مادى است و خلاصه كتابى است مانند ساير كتابها كه آن را در يك گوشه عالم گذاشته اند و در آن اسامى و اوصاف و احوال تمامى موجودات و اينكه هر يك چه حوادثى مخصوص به خود دارند، و در نظام عمومى و جارى چه بر سرشان مى آيد نوشته شده است.

غافل از اينكه اگر لوح محفوظ چنين كتابى مى بود، حتى گنجايش آن را نداشت كه اسامى يك يك اجزاى خودش را كه از آنها تركيب شده و بيان صفات و احوال آن اجزاء را در خود بگنجاند تا چه رسد به موجودات ديگر كه جز خداى سبحان هيچ كس نمى تواند به تفاصيل صفات و احوال آنها و حوادث مربوط به آنها و ربط و نسبت هائى كه با يكديگر دارند برشمرده و به آنها احاطه يابد.

بنابراين جواب دادن از اشكال به اينكه كلمه (شى ء) تنها مخصوص به اشياء اين عالم است چه حلى از اشكال مى كند و اينكه بعضى ها در حل آن گفته اند كه اين كتاب از قبيل حروف 28 گانه الفباء است كه تمامى عالم و كتاب ها از آنها تشكيل شده در حقيقت ملتزم شده اند به اينكه لوح محفوظ كتابى است كه تنها صور حوادث آن هم بالقوه و يا اجمال آن را دارد، و حال آنكه آياتى كه اين كتاب را تعريف و توصيف مى كند، يا صريح و يا نزديك به صريح است در اينكه كتاب مذكور مشتمل بر خود اشياء و خود حوادث گذشته و حال و آينده است آن هم بالفعل ن ه بالقوه، آنهم بطور تفصيل نه اجمال، آنهم به عنوان قضاء و سرنوشت حتمى و وجوبى نه امكان، و اگر لوح محفوظ از مقوله الفباء بود يك صفحه كاغذ هم كه 28 حرف در آن نوشته باشد لوح محفوظ مى بود، چون اسامى هر چه هست و بوده و خواهد بود در اين حروف وجود دارد.

علاوه بر اين، جمع كردن ميان اين دو حرف كه: (لوح محفوظ مصون از هرگونه تحول و تغييرى است ) و هم (مادى و جسمانى و قابل تحول و دگرگونى ها است ) دليلى لازم دارد كه خيلى اساسى تر از اينگونه تصورات پوچ باشد، و اين حرف اشكالات بسيارى دارد كه ديگر متعرض نمى شويم.

پس حق مطلب اين است كه كتاب مبين همان متن اعيان و موجودات با حوادثى است كه به خود مى گيرند، و اين به خود گرفتن از اين نظر حتمى و واجب است كه هر يك مترتب بر علت خويش است و پيدايش معلول بعد از وجود علت واجب و غير قابل تخلف است، نه از نظر اينكه موجودى است مادى، آرى ماده و قوه آن از نظر ذاتشان ممكن الوجودند.

و اگر اين معنا يعنى مساءله عليت و معلوليت را كتاب مبين و لوح محفوظ ناميده به اين منظور بوده كه حقيقت معنا را با كمك مثال بفهماند، و ما به زودى در جاى مناسبى ان شاء اللّه اين بحث را به طور كامل مطرح خواهيم نمود.

قبلا وجه اتصال اين آيه با آيات قبلش گذشت، و حاصل آن اين بود كه آيه قبلى مى رسانيد كه مردم - كه آخرينشان مثل اولينشان هستند - به خاطر آن غريره فسق و فساد كه در ايشان است مستحق آمدن هلاكت و انواع ديگر عذابهاى شديد هستند، و خداى تعالى هم در باره قريه ها اين سرنوشت را مقرر فرموده كه همه هلاك و يا معذب به عذاب شديد شوند، و همين معنا باعث شد كه خداى تعالى آياتى كه كفار پيشنهاد مى كنند نفرستد، چون با در نظر گرفتن اينكه آخرين بشر با اولين او يكسانند، و هر چه اولين را وادار به عصيان كرد آخرين را هم وادار مى كند، و نيز با در نظر گرفتن اينكه اولين با آمدن آيات پيشنهادى خود باز كفر ورزيدند اين مساءله وجود دارد كه اينها نيز بعد از ديدن معجره و آيت پيشنهادى خود ايمان نياورند، و در نتيجه به عذاب هلاك و يا عذاب شديد ديگرى مبتلا شوند، همچنانكه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمى خواهد اين امت را به عذاب عاجل و زودرس مؤ اخذه نمايد، لذا آيات پيشنهادى كفار را نمى فرستد.

با اين بيان اين معنا روشن مى شود كه اين دو آيه با آيات ديگر اين سوره - از آيه 90 تا آخر سوره - كه اقتراحات و پيشنهادات كفار را خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: (و قالوالن نومن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا...) ارتباط دارند و از ظاهر آيات سوره هم بر مى آيد كه سوره يكباره نازل شده است.

وجه اينكه خداوند پيشنهاد كفار راجع به آوردن آيات را اجابت نكرد

پس اينكه فرمود: (و ما منعنا ان نرسل بالايات ) كلمه (منع ) نمى تواند به معناى ظاهرى خودش باشد، زيرا (منع ) عبارت است از اينكه كسى و يا چيزى قوى تر از انسان جلوى خواست او را بگيرد، و چون به حكم (واللّه يحكم لا معقّب لحكمه ) و به حكم اينكه او غالب و قاهر است هر چه اراده كند مى شود، و براى شدن آن به غير از كلمه (كن ) سرمايه ديگرى لازم نيست نمى توان گفت تكذيب اولين نسبت به آيات خدا مانع شد از اينكه خداوند آيات پيشنهادى بعدى را بف رستد و خداى را جلوگير و سد گرديد.

ناگزير بايد بگوئيم معنايش اين است كه از آنجا كه آيات پيشنهادى هيچگونه مصلحتى نداشته، و صاحبان پيشنهاد و بطور كلى هيچكس از آن نفعى نمى برده و هيچيك به آن ايمان نمى آوردند از اين نظر خداى تعالى آن آيات را نفرستاد.

و اگر خواستى بگو كلمه (منع ) در آيه شريفه معناى ديگرى غير از (جلوگيرى ) را مى رساند و آن منافات ميان دو امر زير است.

1 - فرستادن آيات پيشنهادى مردم با اينكه امتهاى گذشته آن را تكذيب كرده و آخرين هم راه ايشان را مى روند باعث انقراض و استيصال ايشان مى شود.

2 - و مشيت خدا تعلق گرفته بر اينكه امت اسلام را مهلت دهد. و خداوند از اين منافات كه ميان اين امر است به منع تعبير فرموده. و شايد به منظور اشعار به همين نكته بوده كه فرستادن آيات را به عبارت (ارسال ) تعبير فرمود نه به (ايتاء) چرا كه (ايتاء) به معناى دادن و ارسال به معناى فرستادن است، و هر جا كه به دومى تعبير شود بيانگر اين است كه خود آيات مانند يك فرد با شعور ماموريت دارند.

و اما چرا جمله (الا ان كذّب بها الاوّلون ) از امتهاى گذشته و هلاك شده تعبير به (اوّلون ) كرده ؟ شايد براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اين مردمى كه امروز آيات خدا را تكذيب مى كنند دنباله روان و ادامه دهندگان همانها هستند (و به تعبير امروزه جلد دوم همانهامى باشند) و در حقيقت امت واحد هستند، پس اگر اينها هم تكذيب كنند نابود خواهند شد، خلاصه اينكه بشريت سر و ته يك كرباس است، هر غريزه اى كه در قبلى ها و اولى ها بوده و كار آنها را به هلاكت كشيده در آخريها نيز هست و هر حكمى كه صدرش ‍ داشت ذيلش هم دارد، و به همين جهت است كه از همين مردم مكرر نقل كرده كه مى گفتند: (ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاوّلين كه صدر بشريت را پدران خود شمرده اند، و به هر حال معناى آيه اين است كه ما آن آياتى را كه قريش پيشنهاد كردند نفرستاديم، زيرا اگر مى فرستاديم ايمان نمى آوردند و ما هلاكشان مى كرديم، ولى قضا و خواست ما بر اين شده است كه اين امت را عذاب نكنيم مگر بعد از مدتى مهلت، و اين خصوصيت امت اسلام، در مواردى از كلام خداى تعالى استفاده مى شود و تنها آيه مورد بحث نيست.

دو وجه ديگر در معناى آيه: (و ما منعنا ان نرسل بالايات الا ان كذب بها الاولون)

و در معناى آيه كريمه دو وجه ديگر ذكر كرده اند.

1 - ما آيات را نفرستاديم چون مى دانستيم كه ايشان حتى با ديدن آنها نيز ايمان نمى آورند، و فرستادنش بى فايده بود،

همچنانكه امتهاى قبل هم با آمدن آياتى كه خودشان خواسته بودند ايمان نياوردند، و البته اين مطلب در مورد آيات مربوط به اثبات توحيد است، و اما معجزاتى كه نبوت را اثبات مى كند، و يا بودنش لطفى از ناحيه خداوند به شمار مى رود لا محاله فرستاده مى شود، چون اگر نفرستد، نبوت پيغمبر اثبات نمى شود.

2 - ما آيات را از اين رو نفرستاديم كه پدران و اسلاف شما نظير آنها را درخواست كرده و پيشنهاد دادند و وقتى اجابت كرديم و فرستاديم باز ايمان نياوردند، شما هم كه پيرو و مقلّد گذشتگان خود هستيد ايمان نمى آوريد، پس چه فايده از فرستادن آن.

و معناى دوم از ابى مسلم نقل شده، و ليكن فرقى ميان آن دو و وجه قبلى به نظر نمى رسد، و مشكل است آن را طورى معنا كرد كه با هيچيك از آن دو تطبيق نكند.

(و آتينا ثمود النّاقة مبصرة فظلموا بها) - قوم ثمود مردمى بودند كه نام پيغمبرشان صالح است، از او ناقه اى خواستند، خداوند هم شتر ماده اى به عنوان يك معجره بسيار روشن بر ايشان از كوه بيرون كرد.

كلمه (مبصرة ) همانطور كه در آيه (و جعلنا آية النّهار مبصرة ) آمده به معناى بين و روشن است، و در آيه مورد بحث صفت ناقه و يا صفت محذوف است كه همان آيت باشد، يعنى ما براى قوم ثمود ناقه را در حالى كه ظاهر و روشن بود، و يا در حالى كه آيتى روشن بود فرستاديم، ايشان به سبب آن به خود ستم كردند، و يا با تكذيب كردن آن، به خود ستم كردند.

(و ما نرسل بالايات الا تخويفا) - يعنى حكمت در فرستادن آيات ترساندن و انذار مردم بود، حال اگر آن آيت از آياتى باشد كه در دنبال خود عذاب استيصال را دارد تخويف در آن تخويف به هلاكت در دنيا و عذاب آتش در آخرت است، و اگر از آن آيات نباشد تخويف از آنها تخويف و انذار به عقوبت آخرت است.

و بعيد نيست مراد از (تخويف ) ايجاد خوف و وحشت باشد به اينكه عذاب كمتر از استيصال را به ايشان نشان دهد، و بنابراين تخويف در اين آيه معناى تخوف در آيه (او ياخذهم على تخوّف فانّ ربّكم لروف رحيم ) را خواهد داشت، و برگشت معناى آيه به اين مى شود كه ما آيات اقتراحى ايشان را نمى فرستيم، چون نمى خواهيم با عذاب استيصال از بينشان ببريم، و اگر آياتى را مى فرستيم به منظور اين است كه با ايجاد ترس در دلهايشان متوجهشان كنيم، و آنوقت با ديدن آن از عذابهاى سخت تر بهراسند. اين وجه را به برخى از مفسرين نسبت داده اند.

و اذ قلنا لك انّ ربّك احاط بالنّاس و ما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الا فتنة للنّاس و الشّجرة الملعونة فى القرآن و تخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا

مراد از (رؤيا) و (شجره ملعونه) در آيه: (و ما جعلنا الرؤيا التى اريناك...)

فقرات اين آيه كه چهار فقره است معانى روشنى دارد، و ليكن از نظر ارتباط و وجه اتصالى كه با هم دارند خالى از اجمال نيست و سبب اصلى اين اجمال دو فقره دومى و سومى است، زيرا خداى سبحان بيان نكرده كه آن رويا كه به پيغمبر خود ارائه داده چه بوده، و در ساير آيات قرآنش هم چيزى كه آن را تفسير كند نيامده.

و روياهائى كه در آيه: (اذ يريكهم اللّه فى منامك قليلا و لو اريكهم كثيرا لفشلتم ) و آيه (لقد صدق اللّه رسوله الرّويا بالحقّ لتد خلنّ المسجد الحرام ) آمده هيچيك با روياى در آيه مورد بحث تطبيق نمى كند چون آيه مورد بحث در مكه نازل شده و مربوط به قبل از هجرت است، و آن دو آيه مربوط به حوادث بعد از هجرت هستند.

و همچنين شجره ملعونه هم معلوم نيست كه چيست كه خدا آن را فتنه مردم قرار داده، و در قرآن كريم شجره اى به چشم نمى خورد كه خداوند اسمش را برده سپس آن را لعنت كرده باشد.

آرى، از شجره اى اسم برده به نام شجره زقوم و آن را به وصف فتنه توصيف مى كند، و مى فرمايد: (ام شجرة الزّقوم انا جعلناها فتنة للظالمين ) ولى ديگر آن را نه در اينجا و نه در جاى ديگر لعنت نكرده، و اگر صرف اينكه در جهنم سبز مى شود و مايه عذاب ستمگران است باعث لعن آن باشد، بايد خود جهنم و عذابهاى آن همه لعن شوند، و نيز بايد ملائكه عذاب كه در حقشان فرموده: (و ما جعلنا اصحاب النّار الا ملائكة و ما جعلنا عدّتهم الا فتنة للّذين كفروا) ملعون باشند، با اينكه خداى تعالى ايشان را ستوده و ثنا گفته، آن هم ثنائى كه فرموده: (عليها ملائكة غلاظ شداد لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون ).

و نيز يكى از وسائل عذاب و شكنجه مردم كافر، دست مؤمنين است كه فرموده: (قاتلوهم يعذّبهم اللّه بايديكم ) معلوم است كه دست مؤمنين ملعون نيست.

از همه اينها معلوم مى شود كه مراد آيه، روشن كردن و بيان دو فقره خود يعنى (داستان رويا) و (داستان شجره ملعونه ) در قرآن كه مايه فتنه مردم شده نيست، بلكه مقصود اشاره اجمالى است به آن دو تا، خواننده به كمك سياق تفصيل آنها را پيدا كند.

آرى چه بسا بتوان از سياق آيات پاره اى از جزئيات اين دو داستان را استفاده كرد، آيات قبلى در اين مقام بود كه بفرمايد: بشريت آخرش مانند اول و صدرش در بى اعتنائى به آيات خدا و تكذيب آن الگو ى آيندگان مى باشد، و مجتمعات بشرى به تدريج و نسلى بعد از نسل ديگر و قريه اى بعد از قريه اى ديگر عذاب خداى را مى چشند كه يا آن عذاب هلاكت است و يا عذابى كمتر از آن.

و آيات بعدى كه از آيه (و اذ قلنا للملائكة اسجدو الادم ) شروع مى شود و داستان ابليس و تسلط عجيب او را بر اغواى بنى آدم بيان مى كند و نيز همان سياق آيات قبل را دنبال مى كند.

و از اين وحدت سياق بر مى آيد كه داستان رويا و شجره ملعونه دو امر مهمى است كه يا به زودى در بشريت پيدا مى شود و يا آنكه در ايام نزول آيات پيدا شده و مردم را دچار فتنه نموده و فساد را در آنان شايع ساخته، و طغيان و استكبار را در آنان پرورش داده.

و ذيل آيه كه مى فرمايد: (و نخوّفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا) به همين معنا اشاره نموده و آن را تاءييد مى كند و بلكه صدر و ابتداى آيه هم كه مى فرمايد (و اذ قلنا لك ان ربّك احاط بالنّاس ) همين اشاره و تاييد را دارد.

با در نظر گرفتن آنچه گفته شد اين را نيز در نظر بگيريم كه خداى تعالى شجره نامبرده را به وصف ملعونه در قرآن توصيف كرده است، و از اين به خوبى برمى آيد كه قرآن كريم مشتمل بر لعن آن هست، و لعن آن شجره هم الان در ميان لعنت هاى قرآن موجود است، چون جمله (و الشّجرة الملعونة فى القرآن ) همين است.

معناى اصطلاحى (شجره) و تطبيق آن با فرقه خاصى در صدر اسلام

حال ببينيم در قرآن چه چيرهائى لعن شده، در قرآن ابليس و يهود و مشركين و منافقين و مردمى ديگر به عناوينى ديگر لعنت شده اند مثل كسانى كه با حالت كفر بميرند، و يا آيات خدا را كتمان كنند، و يا خدا و رسول را آزار نمايند و امثال اين عناوين.

و در آيه مورد بحث (شجره ) به اين لعنت ها وصف شده، و شجره همانطور كه به درختهاى ساقه دار اطلاق مى شود همچنين به ريشه هائى كه از آنها شاخه هاى فرعى جوانه مى زند اطلاق مى گردد مانند ريشه هاى مذهبى و اعتقادى.

در لسان العرب مى گويد: وقتى مى گويند فلانى از شجره مباركه اى است معنايش اين است كه ريشه دودمان مباركى دارد، از گفتار لسان العرب هم كه بگذريم در لسان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم بسيار ديده مى شود كه (من و على از يك شجره ايم ) و نيز از همين باب است كه در حديث عباس فرمود عموى آدمى صنو پدر او است، (و صنو يكى از دو شاخه خرما را مى گويند كه از يك ريشه روئيده باشند).

و اگر در اين مساءله كمال دقت را به كار ببريم، اين معنا برايمان روشن خواهد شد كه شجره ملعونه يكى از همان اقوام ملعونه در كلام خدا هستند كه صفات شجره را دارند، يعنى از يك ريشه منشعب شده و نشو و نما نموده و شاخه هائى شده اند، و مانند درخت، بقائى يافته و ميوه اى داده اند، دودمانى هستند كه امت اسلام به وسيله آن آزمايش شده و مى شوند.

و چنين صفاتى جز بر يكى از سه دسته از آنها كه شمرديم تطبيق نمى كند، يا مشركين، و يا منافقين و يا اهل كتاب.

و بقاء و نشو و نمايشان يا از راه تناسل و زاد و ولد است، و هر خانواده از ايشان كه در ميان مردمى زندگى كنند دين و دنياى آن مردم را فاسد نموده و دچار فتنه شان مى سازند، يا از اين راه در ميان مسلمين دوام يافته و در همه اعصار آثار شوم خود را مى بخشند، و يا از راه پيدا شدن عقيده ها و مذاهب فاسد كه آنها دور آن را گرفته و ترويجش مى كنند، و همچنان نسلى بعد نسل آن را پايدار نگه مى دارند، و در آن لانه فساد، به اسلام ضربه وارد مى آورند.

وقتى بنا شد شجره ملعونه بطور مسلم يكى از اين سه فرقه باشد حال بايد ببينيم از اوضاع و احوال زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و زمان نزول آيه چه مى فهميم ؟.

بطور مسلم در آن زمان از مشركين و اهل كتاب يعنى يهود و نصارى قومى كه چنين فاتى داشته باشند ظهور نكرد (نه قبل از هجرت و نه بعد از آن)

زيرا تاريخ نشان مى دهد كه خداوند مسلمانان را از شرّ اين دو طائفه ايمن كرده و ايشان را استقلال داده بود و با امثال آيه (اليوم يئس ‍ الّذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون )، استقلالشان را اعلام فرموده بود كه ما در تفسير آن ب حث مفصلى گذرانديم.

وقتى اوضاع و احوال صدر اسلام با مصداق بودن مشركين و اهل كتاب سازگار نشد، قهرا باقى مى ماند فرقه سوم، يعنى منافقين كه در ظاهر مسلمان بودند، و تظاهر به اسلام مى كردند، و در ميان مسلمانان يا از راه فاميلى و يا از راه پيروزى عقيده و مسلك بقا و دوام يافته و در اعصار بعدى هم فتنه مسلمانان شدند.

شجره ملعونه اى كه در رؤيا بر پيامبر (ص) نشان داده شده است فتنه اسلام است

آرى جاى هيچ ترديدى نيست كه سياق آيه اشاره به ارتباطى دارد كه در ميان دو فقره (ما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الا فتنة للناس ) و فقره (و الشجرة الملعونة فى القرآن ) برقرار است، مخصوصا با دقت در اينكه قبل از اين فقره جمله (و اذ قلنا لك ان ربّك احاط بالناس ) قرار گرفته و آنگاه دنباله هر سه فقره جمله (و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا) آمده است.

زيرا ارتباط اين چند فقره با يكديگر اين معنا را به خوبى مى رساند كه آيه شريفه در صدد بيان و اشاره به يك امرى است كه خداى سبحان به آن احاطه دارد، خطرى است كه موعظه و تخويف از آن را نكاسته بلكه بيشترش مى كند.

با در نظر گرفتن اين جهات معلوم مى شود كه قضيه از اين قرار بوده كه خداى سبحان شجره ملعونه را در عالم خواب به رسول گرامى خود نشان داده، آنگاه در قرآن بيان كرده كه آن شجره اى كه در رؤ يا نشانت داديم، و پاره اى از رفتارشان را در اسلام برايت ارائه داديم فتنه اسلام است.

پس مراد از (احاطه ) در جمله (و اذ قلنا لك انّ ربّك احاط بالنّاس ) به مقتضاى سياق احاطه علمى است، و ظرف (اذ) متعلق به محذوف است، و تقدير كلام چنين است (بياد آور آن زمانى را كه به تو چنين و چنان گفتيم )، و خلاصه آنچه را كه در اين آيات برايت گفتيم فراموش مكن كه شيوه مردم است مرار بر فساد و فسق و فجور است و در اعراض از ياد خدا و بى اعتنائى او از اسلاف خود پيروى مى كنند، و گفتيم كه پروردگار تو احاطه علمى به سراپاى بشريت دارد، و مى داند كه اين شيوه همانطور كه در گذشته در بشر جريان داشت در آينده نيز جريان خواهد يافت.

پس حاصل معناى (و ما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الا فتنة للنّاس و الشّجرة الملعونه فى القرآن ) اين شد كه ما شجره ملعونه در قرآن را (كه تو با معرفى ما آن را شناختى و در رويا پاره اى از فسادهايش را ديدى ) قرار نداديم مگر فتنه براى مردم و بوته امتحانى كه يك يك مردم در آن آزمايش گردند، و ما به همه آنان احاطه داريم.

و دو ضمير جمعى كه در جمله (نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا) است ظاهرا به ناس بر مى گردد، و مراد از تخويف (ترساندن ) مردم يا تخويف با موعظه بيان است و يا تخويف به آيات آسمانى و زمينى است كه ايشان را مى ترساند ولى از بين نمى برد.

و معنايش اين است كه ما مردم را مى ترسانيم، ولى هشدار و ترساندن ما جز به طغيان ايشان نمى افزايد، آن هم نه هر طغيانى، بلكه طغيانى بزرگ، يعنى مردم از هشدار ما نمى ترسند، تا بدينوسيله از كرده هاى زشت خود دست بردارند، بلكه تخويف ما را با طغيانى كبير پاسخ مى گويند، و خلاصه مردم در طغيان خود تا آنجا كه مى توانند پيش مى روند، و دشمنى و عناد با حق را از حد مى گذرانند.

اين را هم بگوئيم كه به اعتراف بسيارى از مفسرين سياق آيات سياق تسليت است، مى خواهد رسول گرامى خود را تسليت بگويد اين فتنه هاكه در رؤ يا به تو نموديم چيز تازه اى نيست بلكه سنت خداى تعالى همواره بدين منوال بر امتحان بندگانش جريان داشته است.

بيان اينكه آيه شريفه ناظر به (بنى اميه) است

تمامى آنچه را كه گفتيم روايات عامه واتفاق احاديث خاصه تاءييد مى كند، زيرا در آنها آمده كه مراد از (رؤ يا) در اين آيه، خوابى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در باره بنى اميه ديد و شجره ملعونه شجره اين دودمان است، و به زودى روايات مزبور در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت. ان شاء اللّه تعالى.

البته جمعى از مفسرين نيز به نقلى كه از ابن عباس شده، استناد كرده و گفته اند كه مراد از رويائى كه خداى تعالى به پيغمبرش نشان داد معراج رسول است، و مراد از شجره ملعونه در قرآن شجره زقوم است اين عده از مفسرين همچنين گفته اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وقتى از معراج برگشت صبح آنشب به مشركين خبر داد كه ديشب به معراج رفتم، مشركين تكذيب كرده و مسخره اش نمودند، و همچنين وقتى مشركين آياتى را كه در آن اسم زقوم برده شده بود شنيدند مسخره كردند خداوند اين آيه را فرستاد كه آن خوابى كه ما به تو نموديم همان معراج و شجره هم همان ز قوم است، و ما آن دو را جز مايه امتحان مردم قرار نداديم.

پاسخ به مفسرينى كه رؤيا را معراج و شجره معلونه را (شجره زقوم) دانسته اند

آن وقت وقتى به مفسرين مذكور اشكال شد كه آخر بنا به تصريح همه اهل لغت (رؤ يا) به معناى صحنه هائى است كه آدمى در خواب مى بيند و اين چه ربطى به معراج (كه در بيدارى اتفاق افتاده ) دارد؟ چنين عذر مى آورند كه كلمه مذكور مانند رويت مصدر است و معناى ديدن را مى دهد و اختصاص به خواب ندارد، و يا مى گويند: رؤ يا هر چيزى است كه انسان آن را در شب ببيند چه در بيدارى و چه در خواب و يا مى گويند معراج را از اين نظر رويا خوانده كه در نظر مشركين چيزى شبيه به روياى خواب مى آمده، و يا مى گويند: اين به زعم مشركين رويا خوانده شده همچنانكه قرآن سنگهائى را كه مشركين خدا مى خواندند، خدا خوانده.

و لذا مى بينيم كه بعضى از مشركين به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) گفته اند: نكند اين عالم را در خواب ديده اى، و چون چنين بوده خدا هم آن را رويا خوانده، و يا مى گويند از اين نظر رويا خوانده شده كه از جهت اشتمالش بر عجائب يا از جهت سرعت وقوع و يا به شب واقع شدنش شبيه به رويا بوده است.

آنگاه عده اى ديگر به اين حرفها پاسخ داده اند كه در روايت عايشه و معاويه آمده كه معراج در خواب بوده.

و نيز وقتى اشكال شده كه معنا ندارد درخت زقوم را شجره ملعونه بنامند، مگر درخت چه كرده كه ملعون شود؟ در جواب گفته اند: مراد از لعن درخت لعن خورندگان آن است كه بطور مجاز اسناد، و به منظور مبالغه در لعن به خود درخت گفته شده، و يا گفته اند: لغت به معناى دورى است و شجره ملعونه در دورترين فاصله از رحمت خدا قرار دارد، چون در قعر جهنم واقع شده.

و يا گفته اند: (از اين جهت ملعون شده كه طلعش شبيه به سر شيطان ها است، و چون شيطانها ملعونند آن نيز ملعون شده )، و يا گفته اند: عرب هر غذاى ناپسند و سمى و مضر را ملعون مى خواند و شجره مزبور هم از اين جهت ملعون خوانده شده ).

حال بد نيست جوابى به اين حرفها بدهيم و بگذريم:

اما اينكه در باره (رؤ يا) گفته اند همچون (رويت ) مصدر است يا به معناى (ديدن در شب ) است، جوابش اين است كه چنين معنائى در لغت ثابت نشده و در سخنان نظم و نثر ادباى عرب شاهدى بر آن ديده نشده است و جز ادعاى محض دليل ديگرى ندارد.

و اما اينكه گفته اند: (معراج را رؤيا ناميدن از باب تسليم به اعتقاد خصم است كه مى پنداشته اگر معراجى بوده در خواب بوده است، همچنانكه خداى تعالى سنگ و چوبهاى مشركين را خداى ايشان ناميده، و اين معنايش امضاى خدائى آنها نيست )، در جواب مى گوئيم بر ما واجب است كه كلام خداى را از چنين توجيهاتى منزه بدانيم، اگر قرآن كريم چنين كارى كرده بود قرينه اى مى آورد كه بفهماند چه عنايتى در كار بوده، و قضيه خدايان مشركين را هم قبول نداريم، زيرا هيچ جاى قرآن معبودهاى مشركين را خدا نخوانده، و حتى شركاء هم نناميده، و اگر اسمى از آنها برده به تعبير (خدايان ايشان ) و يا (شركاء ايشان ) آورده نه آلهه و شركاء، تا كاملا بفهماند كه قرآن و اهل قرآن خدايان ايشان را قبول ندارند، نظير اين جواب را بر آن استدلالشان هم كه گفته اند: از باب تسميه (معراج ) به (رؤ يا) است نيز مى توان آورد، چرا كه بطور كلى مجاز قرينه مى خواهد، و بدون قرينه نمى شود كلامى را حمل بر معناى مجازيش كرد، و اگر قرينه اى در كار بود قائلين به معراج روحى، به كلمه رويا در اين آيه - بنابراين كه ناظر به داستان معراج باشد - استدلال نمى كردند، بلكه به همان قرينه تمسك مى جستند.

و اما اينكه در جواب گفتند (اصلا معراج در خواب اتفاق افتاده )، بطلانش در اول سوره در تفسير آيه اسراء گذشت ).

و بقيه پاسخ ‌هائى كه داده اند نيز هيچيك استدلالى نيست، مثلا يكى اين بود كه مقصود از شجره ملعونه شجره اى است كه خورندگانش ملعونند، و منظور از اين تعبير، مبالغه در لعنت ايشان است، و اين حرف هر چند در محاورات عامه نمونه اش ديده مى شود كه وقتى مى خواهند كسى را نا سزا بگويند زن او را به بدى ياد مى كنند، دختر او را مى گويند، پدر و مادر و قوم و قبيله اش را دشنام مى دهند تا در دشنام خود او مبالغه كرده باشند، گاهى هم از اين باب آن آسمانى كه بر او سايه افكنده، و آن سرزمينى كه او را در خود جاى داده و آن خانه اى كه او را در خود گنجانيده، و آن مردمى كه با او معاشرت مى كنند همه را به باد فحش مى گيرند، آرى چنين چيزى در محاورات مردم بى سر و بى پا هست ولى مگر هر چه در محاورات ديده شد بايد در قرآن كريم هم راه داده و آيات آن را بر طبق آن محاورات، معنا كرد؟ در حالى كه ادب قرآن چنين اجازه اى را به ما نمى دهد، كه به او نسبت لعنت به درختى دهيم كه مردم بد از ميوه اش خورده اند.

و نيز اينكه گفتند: (اصلا لعنت به معناى مطلق راندن و دور كردن است )، در جواب مى گوئيم كه چنين چيزى در لغت ثابت نشده، آنچه كه در قرآن آمده و قرائن بر آن دلالت كرده اند اين است كه لعنت به معناى دورى از رحمت و كرامت الهى است، و اينكه گفته شد آيه مورد بحث، نظير آيه (شجرة تنبت فى اصل الجحيم ) است و اصل جحيم چون دورترين نقاط ازرحمت است، پس ‍ شجره ملعونه هم همان شجره است، در پاسخش مى گوئيم: اگر مقصود از رحمت، بهشت است، ادعاى شما دليلى ندارد، چون كسى نمى داند كه اصل جحيم با بهشت چه فاصله اى دارد، و اگر مقصود از رحمت معناى مقابل عذابست لازمه اش اين است كه ملعونه بودن شجره به معناى دور بودن از رحمت و كرامت باشد، و مقتضاى اين حرف اين است كه خود جهنم و عذابهائى كه در آن آماده شده و ملائكه آتش و خزنه دوزخ، همه مغضوب خدا و دور از رحمت او باشند و حال آنكه هيچيك از آنها ملعون نيستند، بلكه لعنت و غضب و دورى، از آن كسانى از جن و انس است كه در آن عذابها معذب مى باشند.

و اما اينكه گفتند (از اين جهت آن را ملعون خوانده اند كه طلع آن شبيه به كله شيطان ها است، و چون شيطانها ملعونند آن درخت را نيز ملعون خوانده )، جوابش اين است كه اين يك مجاز در اسناد نمونه و نو ظهورى است كه كمتركسى به قرينه آن پى مى برد، بنابراين همه ايرادها كه به وجه اول كرديم به اين نيز وارد است.

و اينكه گفتند: (عرب هر غذاى ناپسند و مضرى را ملعون مى نامند نيز صحيح نيست، زيرا بايد اول چنين استعمالى را ثابت كنيم آنگاه چنين نسبت غير ثابتى را به جاى اينكه به ميوه درخت بدهيم، بدون قرينه به درخت نسبت دهيم، و به هر حال اينكه اين معنا يكى از معانى لعن بوده باشد ثابت نيست، بلكه ظاهرا اگر درختى را به صفت ملعونيت توصيف كنند همان معناى معروف لعن از آن فهميده مى شود، و عموم مردم هم چيزى را كه نمى پسندند و طعام و شرابى كه دوست نمى دارند ملعون مى نامند.

و اما اينكه مطلب را به ابن عباس نسبت داده اند، به فرض كه وى چنين حرفى زده باشد تازه ثابت نمى شود، چون حجت نيست، آن هم با معارضه اى كه با حديث آينده عايشه دارد، و همچنين احاديثى ديگر كه تفسير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را متضمن است كه ديگر حرفى بالاى حرفش نيست، و روايات ديگر نمى تواند با آن معارضه كند.

وجه ديگرى كه (رؤيا) را به جنگ بدر مربوط دانسته است و رد آن

در كشاف در ذيل آيه (و اذ قلنا لك انّ ربّك احاط بالنّاس) گفته است معنايش اين است كه به ياد آور روزى را كه به تو وحى نموديم كه پروردگار تو احاطه به مردم قريش دارد، و تو را به واقعه بدر و پيروزى در آن واقعه و شكستن دشمن نويد داديم و آن نؤ يد را در جمله (سيهزم الجمع و يولّون الدّبر) و جمله (قل للّذين كفروا ستغلبون و تحشرون) و جملاتى ديگر محقق ساخته و آنگاه بر حسب عادتى كه در خبر دادن دارد فرموده است خداوند به مردم احاطه دارد.

و در بحبوحه اى كه دو دشمن به جان هم افتاده بودند و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) با ابى بكر در عريش قرار داشت و دعا مى كرد كه: اللّهمّ انّى اسئلك عهدك و وعدك - خدايا از همان عهد و وعده اى كه دادى درخواست مى كنم )، آنگاه از عريش ‍ بيرون آمد در حالى كه زرهى به تن داشت، مردم را عليه دشمن تحريك نموده و مى فرمود: (سيهزم الجمع و يولّون الدّبر) به زودى جمعشان پراكنده گشته و پا به فرار مى گذارند.

و شايد خداى تعالى در عالم رويا قتلگاه ايشان را هم به آن جناب نشان داده باشد، چون وقتى به چاه بدر رسيد اشاره به زمين كرد و فرمود: مثل اينكه قتلگاه دشمن را مى بينم، آنگاه فرمود: اينجا قتلگاه فلانى و اينجا از آن فلانى است، همين گفته ها به عنوان وحيى كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شده به گوش قريش رسيد و فهميدند كه در خواب قتلگاه چه كسانى به وى نمودار شده در مقابل مسخره اش كردند و قاه قاه خنديدند، و در استهزاء آن جناب شتابزدگى هم داشتند.

و وقت ى شنيدند كه مى خواند: (ان شجرة الزّقوم طعام الاثيم ) آن را نيز به باد مسخره گرفته و گفتند: محمد از يك طرف مى گويد جهنم سنگ را هم مى سوزاند از طرفى ديگر مى گويد از ميان آن درخت سبز مى شود! زمخشرى در معناى آيه چنين ادامه مى دهد كه اين آيات به منظور تخويف و ترساندن بندگان نازل شده و مشركين در روز بدر به عذاب دنيا كه عبارت از كشته شدن باشد مبتلا شدند، اين بود تفسيرى كه زمخشرى براى آيه كرده، آنگاه وقتى به مساءله رؤ يا مى رسد گفته هاى قبلى خود را فراموش نموده و آن را با مساءله معراج تطبيق مى كند.

از اينجا معلوم مى شود كه وى تفسير رويا را به معراج نپسنديده و خواسته است بگويد كه در روايت چنين آمده، آنگاه از آن صرفنظر كرده و خودش به روياى واقعه بدر قبل از وقوع آن تفسير نموده.

زمخشرى هر چند به اين وسيله از تفسير رويا به معراج فرار كرده، و ليكن در محذور ديگرى افتاده كه كمتر از محذور آن تفسير نيست، اگر شديدتر از آن نباشد و آن اين است كه رؤ يا را به اين احتمال تفسير كرد كه ممكن است رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين خوابى ديده باشد، و هيچ فكر نكرده كه مگر ممكن است قرآن كريم را به احتمال تفسير نمود؟ چطور چنين جراتى به خود داده كه قرآن را به توهمى تفسير كند كه هيچ شاهد و دليلى بر آن نباشد، نه در خود آيات و نه در خارج ؟.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از (رؤ يا) خوابى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ديد كه در آينده وارد مكه و مسجد الحرام خواهد شد، و همان رويائى است كه خداى سبحان در آيه (لقد صدق اللّه رسوله الرويا...) به آن اشاره مى كند.

اشكال اين حرف اين است كه روياى در آيه مورد بحث رويائى است كه قبل از هجرت واقع شده و رويائى كه ايشان مى گويند بعد از هجرت و قبل از صلح حديبيه اتفاق افتاده، و ما ان شاء الله به زودى در باره آن رويا بحث خواهيم نمود.

بعضى ديگر به ابى مسلم مفسر نسبت داده اند كه گفته مراد از (شجره ملعونه ) در قرآن يهود است.

و در اينكه آيا مى توان آيه را به اين وجه تفسير نمود يا نه بحثش گذشت.

و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس قال ءاسجد لمن خلقت طينا

در مجمع البيان از زجاج نقل مى كند كه گفته: كلمه (طينا) به خاطر اينكه حال است منصوب شده، و معنايش اين است كه تو اى خدا آدمرا در حالى كه از گل بود خلق فرمودى )، و نيز ممكن است كه در تقدير (من طين ) بوده بعد از افتادن كلمه (من ) به فعل (خلقت ) وصل شده و منصوب گرديده است، همچنانكه در آيه (ان تسترضعوا اولادكم ) همينطور شده، يعنى در تقدير (لاولادكم ) بوده بعد از افتادن (لام) منصوب شده است. بعضى هم گفته اند كه منصوب شدنش از اين باب است كه كلمه مورد بحث، تميز است نه حال.

و در كشاف احتمال داده كه حال براى موصول باشد نه مفعول (خلقت) همچنانكه زجاج و بعضى گفته اند: در هر حال حاليه بودن خلاف ظاهر است، زيرا كلمه (طينا) جامد است، و حال بايد مشتق باشد.

يادآورى داستان سجده نكردن ابليس بر آدم (ع) و آغاز عصيان و اغواى او

در اين آيه شريفه يادآورى ديگرى است براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آن داستان ابليس و ماجرائى است كه ميان او و خداى سبحان اتفاق افتاد، آن موقعى كه امر خدا به سجده به آدم را عصيان ورزيد تا نسبت به وضع مردم خيلى ناراحت نشود و بداند كه جنس بشر از ازل همينطور بوده كه اوامر خداى راسبك شمرده و در برابر حق سرپيچى و استكبار مى ورزند، و اعتنائى به آيات خدا نمى كنند، و از اين به بعد هم همواره چنين خواهد بود، بياد آور كه چگونه ابليس قسم خورد كه گريبان ذريه آدم را بگيرد، و خدا هم او را بر كسانى كه اطاعتش كنند مسلط فرمود، و احدى از پيروان دعوت او و دعوت سواران و پيادگان از لشگر او را استثناء نكرد، و كسانى را استثناء كرد كه از بندگان مخلص خدا باشند.

بنابراين معناى آيه چنين مى شود: به ياد آر زمانى را كه پروردگارت به ملائكه گفت: بر آدم سجده كنيد، همه سجده كردند مگر ابليس، در اينجا مثل اينكه كسى پرسيده باشد: خوب ابليس چكار كرد و يا چه گفت ؟ در جوابش فرمود: امر خداى را نادرست تلقى كرده و گفت: آيا من سجده كنم ؟ - اين استفهام را انكارى گويند - در برابر كسى كه او را از گل آفريدى با اينكه مرا از آتش خلق كرده اى كه شرافت آتش بيشتر ازگل است.

و بطورى كه ملاحظه مى كنيد در آيه شريفه مطالبى به منظور اختصار حذف شده، چون سياق اقتضاى اين اختصار را داشت، زيرا مقصود بيان علل و عواملى است كه باعث شد ظلم و فساد بنى آدم استمرار و دوام يابد و نسلش برچيده نگردد، و در اين باره نخست اين را فرمود كه اولين بشر به آيات و معجزات اقتراحى خودش ايمان نياورد، آخرين هم پيرو همان اولين اند، و ايمان نخواهند آورد، و سپس به پيغمبر گرامى خود ياد آور شد كه در اين ميان فتنه ها در كار است، كه به زودى ظهور نموده و امت اسلام را در بوته امتحان خود داغ مى كند، آنگاه داستان آدم و ابليس را خاطر نشان مى فرمايد كه ابليس سوگند خورد ذريه آدم را گمراه سازد، و از خدا در خواست كرد كه او را بر كرده اش مسلط سازد، پس خيلى بعيد نيست كه اكثر مردم به سوى راه ضلالت گرائيده و در ظلم و طغيان و اعراض از آيات خدا غوطه ور گردند، چون از يكسو فتنه هاى الهى احاطه شان كرده و از سوى ديگر شيطان با قشون سواره و پياده اش ‍ محاصره شان نموده است.

قال ارايتك هذا الّذى كرّمت على لئن اخّرتن الى يوم القيمة لا حتنكن ذريته الا قليلا

كاف در كلمه (ارايتك ) زائده است، و هيچ محلى از اعراب ندارد، فقط معناى خطاب را مى رساند چنانچه در اسماء اشاره اين كار را مى كند، و مراد شيطان از اينكه گفت: (الّذى كرمت على ) آدم (عليه السلام) است، برترى دادن آدم بر ابليس همان است كه خداى تعالى او را وادار كرد كه تا بر او سجده كند، و چون نكرد از درگاه خودش براند.

و از همينجا روشن مى شود كه ابليس از دستور سجده كردن بر آدم همين تفضيل را فهميده چنانچه از كلام ملائكه در پاسخ خداى تعالى كه گفتند: (آيا در زمين خلقى قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كنند) فهميد كه خلق آينده نيز گناه مى توانند بكنند، و لذا جرات و جسارت به خرج داده تصميم گرفت ذريه آدم را اغواء كند، و در تفسير آيه (اءتجعل من يفسد...) (سوره بقره، آيه30) مطالبى كه نافع باشد گذشت.

معناى قول شيطان: (لاحتنكن ذريته الا قليلا)

كلمه (احتناك ) به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى قطع شدن از ريشه است، و وقتى گفته مى شود: (احتنك فلان ما عند فلان من مال او علم - فلانى آنچه مال يا علم نزد فلان كس بود همه را احتناك كرد) معنايش اين است كه جستجو نموده تا دينار آخرش را از او گرفت، و يا وقتى گفته مى شود: (احتنك الجراد المزرع - ملخ زراعت را احتناك كرد) معنايش اين است كه تا دانه آخرش را خورد.

بعضى گفته اند اصل اين كلمه از (حنك ) است، وقتى گفته مى شود: (حنك الدابة بحبلها) معنايش اين است كه ريسمانى به گردن حيوان بست و او را كشيد، و ظاهرا معناى آخرى معناى اصلى احتناك است، چون احتناك خود به معناى افسار كردن است.

و معناى آيه اين است كه ابليس بعد از آنكه سرپيچى كرد دچار غضب الهى شد و گفت: پروردگارا اين بود آن كس كه مرا به سجده كردن بر وى ماءمور نمودى ؟ و چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختى ؟ سوگند كه اگر تا روز قيامت كه مدت عمر بشر در زمين است مرا مهلت دهى فرد فرد ذريه او را افسار مى كنم مگر اندكى را كه بندگان مخلص تواند.

قال اذهب فمن تبعك منهم فانّ جهنّم جزاوكم جزاء موفورا

بعضى گفته اند: امر (برو) (اذهب ) امر حقيقى نيست بلكه كنايه از آزادى است، همچنانكه در محاورات روزمره به مخالف خود مى گوئيم برو و هر چه از دستت بر مى آيد كوتاهى مكن.

بعضى ديگر گفته اند: امر (برو) امر حقيقى است، و عبارت اخراى (اخرج منها فانك رجيم ) است، و كلمه موفور به معناى كامل است، و جزاى موفور آن جزائى است كه چيزى از آن ذخيره نگردد و همه اش داده پشود، و معناى آيه روشن است.

و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك...

(استفزز) به معناى هل دادن به آرامى و به سرعت است، و (جلب ) به طورى كه در مجمع گفته سوق دادن به وسيله سائق است، و (جلبه ) به معناى صوت است، و در مفردات گفته كه اصل (جلب ) و ثلاثى مجرد آن به معناى سوق دادن چيزى است، وقتى گفته مى شود فلانى را جلب كردم معنايش اين است كه او را كشاندم، همچنانكه شاعر عرب هم گفته: (و قد يجلب الشىء البعيد الجواب - گاه مى شود كه جواب چيز دورى را هم جلب مى كند) ولى اگر به باب افعال برود، و گفته شود (اجلبت عليه ) معنايش اين مى شود كه از روى قهر بر سرش فرياد زدم، همچنانكه در قرآن آمده (و اجلب عليهم بخيلك و رجلك ).

لشكر سواره نظام و پياده نظام شيطان ياور او در گمراهى انسان

و كلمه (خيل ) به طورى كه گفته شده به معناى اسبان است، و از اين ماده كلمه اى كه به معناى يك اسب باشد نيامده، ولى گاهى مجازا به اسب سوار هم اطلاق مى شود.

و كلمه (رجل ) - به فتح راء و كسر جيم - به معناى راجل (پياده ) است همچنانكه (حذر و حاذر) و (كمل و كامل ) به يك معنا است، و رجل مقابل راكب (سواره ) است، و ظاهر مقابله رجل با خيل اين است كه مراد از آن پياده نظام باشد.

پس معناى آيه شريفه اين مى شود كه با آوازت از ذريه آدم هر كه را كه مى توانى گمراه و به معصيت وادار بكن، كه البته به حكم آيات سوره حجر كسانى خواهند بود كه ابليس را دوست داشته و پيرويش كنند، و گويا (استفزاز با آواز) كنايه از خوار كردن آنان با وسوسه هاى باطل و خالى از حقيقت است، و اينكه وضع شيطان و پيروانش وضع چوپان و رمه را دارد كه با يك صدا به راه مى افتند، و با صدائى ديگر مى ايستند و معلوم است كه اين صداها آوازهائى بى معنى است.

و اينكه فرمود: (و اجلب عليهم بخيلك و رجلك ) معنايش اين است كه براى به راه انداختن آنان به سوى معصيت به لشگريانت اعم از سواره نظام و پياده نظام دستور بده تا پيوسته بر سر آنان بزنند و اين گويا اشاره است به اينكه لشگريان شيطان بعضى شان تندكار و بعضى كندكارند، همچنانكه وضع هر لشگرى همينطور است بعضى سواره و بعضى پياده اند، پياده ها را به كارى مى گمارند كه حاجت به سرعت عمل نداشته باشد.

و شاركهم فى الاموال و الاولاد

يادآورى داستان سجده نكردن ابليس بر آدم (عليه السلام) و آغاز عصيان و اغواى او مراد از مشاركت شيطان در اموال و اولاد مردم در خطاب: (و شاركهم فى الاموال و الاولاد)

شركت جز در ملكيت و اختصاص تصور نمى شود، و لازمه اش اين است كه شريك در استفاده از آن ملك - كه غرض از تحصيل آن همان استفاده است - سهيم باشد، چرا كه مال عينى است خارجى و جداى از انسان و همچنين فرزند موجودى است مستقل و جداى از پدر و مادر و اگر غرض از مال و فرزند استفاده از آنها نبود هرگز انسان ماليتى براى مال و اختصاصى براى فرزند قائل نمى شد.

پس شركت كردن شيطان با آدمى در مال و فرزند سهم بردن از منفعت و اختصاص است، مثل اينكه آدمى را وادار كند به تحصيل مال كه خداوند آن را مايه رفع حاجت آدمى قرار داده از راه حرام، زيرا در اين صورت هم آدمى از آن مال منتفع شده به غرض ‍ طبيعى خود نائل مى شود، و هم شيطان به غرض خود رسيده است و يا آنكه از راه حلال كسب بكند و ليكن در معصيت به كار برند، و در اطاعت خدا صرف نكند، پس هر دو از آن مال منتفع شده اند با اينكه او از رحمت خدا تهى دست است.

و يا آنكه از راه حرام فرزندى براى آدمى به دنيا آيد، و يا از راه حلال به دنيا آيند و ليكن به تربيت دينى و صالح تربيتش نكند و به آداب خدائى مودبش نسازد، در نتيجه سهمى از آن فرزند را براى شيطان قرار داده و سهمى را براى خودش، و همچنين چيرهاى ديگر.

و اين وجه كه ما ذكر كرديم وجه خوبى است در تفسير آيه، و جامع همه معانى و وجوه مختلفه است كه ذكر كرده اند، مانند گفتار بعضى كه گفته اند: اموال و اولادى كه شيطان در آنها شركت دارد عبارت است از اموالى كه از راه حرام و غير حق به دست آمده باشد، و فرزندى كه از راه زنا پديد آمده باشد (نقل از ابن عباس و غيره ).

و يا گفته اند: شركت شيطان در اموال به اين است كه او دستور دهد اموال را به صورت (سائبه ) و (بحيره ) و يا غير آن در

و يا گفته اند: هر مال حرام و فرج حرامى مورد شركت شيطان است (نقل از كلبى ) و يا گفته اند: مراد از اولادى كه شيطان از او سهم داشته باشد، اولادى است كه نام بت پرستان را داشته باشد چون عبد شمس و عبد الحارث و امثال آنها، و يا گفته اند: مقصود از فرزندى كه شيطان در آن سهيم است فرزندى است كه عرب زنده به گور كرده بود (ايضا نقل از ابن عباس )

و يا گفته اند: (مشاركت شيطان در اموال ) اين است كه وادار سازد اموال را به صورت گوسفند و شتر در آورده و براى بتها و خدايان خيالى خود قربانى كنند (نقل از ضحاك ) و همچنين وجوه و اقوال ديگرى كه از علماى تفسير روايت شده ).

(و عدهم و ما يعدهم الشّيطان الا غرورا) يعنى شيطان به ايشان وعده نمى دهد مگر وعده دروغين و گول زننده به اين معنا كه خطا را در نظرشان صواب و باطل را به صورت حق جلوه مى دهد، بنابراين كلمه (غرور) مصدر به معناى اسم فاعل است.

ان عبادى ليس لك عليهم سلطان و كفى بربّك وكيلا

مراد از (عبادى ) (بندگان من ) اعم از مخلصين است كه خود ابليس آنها را استثناء كرد و گفت (الا قليلا) پس مقصود عموم مردم است، و باقى مى ماند براى شيطان غاوين كه عبارتند از كسانى كه هدف را گم كرده اند، همچنانكه در جاى ديگر فرموده (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتّبعك من الغاوين ).

و اضافه (عباد) به (ى ) به منظور احترام به بندگان است.

و اينكه فرمود: (و كفى بربّك وكيلا) معنايش اين است كه خدا بس است براى قيام بر اراده نفوس و اعمال ايشان، و براى نگهدارى منافع ايشان و سرپرستى امور ايشان، زيرا كلمه وكيل به معناى متكفل شدن بر امور ديگرى است كه قائم مقام او در تدبير امور و گرداندن چرخ زندگى اوست.

از همينجا معلوم مى شود اينكه مراد از اين كلمه، وكالت خاص الهى است كه مخصوص به غير غاوين است، و در گذشته بحثهاى مختلفى پيرامون سجده بر آدم گذشت كه به درد اين مقام هم مى خورد، مانند سوره بقره، و اعراف و حجر.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved