بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

در پيرامون تاثيه دعبل

1- " ابو الفرج " در صفحه 29 جلد 18 اغانى گفته است: قصيده مدارس آيات خلت من تلاوه و منزل وحى مقفر العرصات " دعبل " از بهترين نوع شعر و شكوهمندترين نمونه مدايحى است كه درباره خاندان پيغمبر "ع" سروده اند و دعبل آن را براى " على بن موسى الرضا "ع" " بخراسان سروده و گفته است كه چون به خدمت آن امام "ع" رسيدم فرمود: يكى از سرودهايت را برايم بخوان و من خواندم:
 

 

مدارس آيات خلت من تلاوه

و منزلوحى مقفر العرصات

 

تا به اين بيت رسيدم كه:
 

 

اذا وتروا مدوا الى واتريهم

اكفا عن الاوتار منقبضات

 

امام آنچنان گريست كه از هوش رفت. خدمتگزارى كه درخدمتش بود بمن اشاره كرد كه آرام گير و من خاموش ماندم ساعتى درنگ كرد و سپس فرمود: دوباره بخوان و من خواندم تا بهمان بيت رسيدم و همان حال نخستين دست داد و پرستار حضرت اشارت به سكوت كرد و من ساكت شدم. ساعتى ديگر گذشت و امام فرمود باز هم بخوان و من قصيده را تا باخر خواندم. سه بار بمن فرمود احسنت. سپس دستور داد ده هزار درهم از آن سيمهائى كه بنام حضرتش سكه خورده بود و پس از آن به هيچ كس داده نشد به من دهند و با فرمانى كه به خانواده خود داد، خادم حضرت جامه هاى بسيارى برايم آورد و من به عراق آمدم و هر يك از آن درهمها را به ده درهم به شيعيان فروختم و صد هزار درهم به دستم رسيد و اين نخستين ثروتى بود كه فراهم آوردم " ابن مهرويه " گفته است: " حذيفه بن محمد " براى من حديث كرد و گفت " دعبل " به من گفت از امام رضا "ع" جامه به تن كرده اى خواستم كه كفن خود كنم امام جبه اى را كه بر تن داشتند بيرون آورده بمن دادند. خبر اين جبه به مردم قم رسيد. از دعبل در خواست كردند كه جامه را در برابر سى صد هزار درهم به آنها بفروشد و او نپذيرفت و آنها راه را بر دعبل بستند و بر او شوريدند و جامه را بزور از او گرفتند و گفتند يا پول را قبول كن يا خود دانى. گفت بخدا قسم اين جامه را به رغبت بشما نمى دهم و بزور هم براى شما سود نخواهد داشت و شكايتتان را به پيشگاه امام رضا "ع" خواهم برد. آنها باين طريق با او سازش كردند كه 300 هزار درهم با يكى از آستينهاى آستر جبه را به او بدهند. وى راضى شد پس يكى از آستينهاى جبه را به او دادند. و آنرا به دوش مى بست و آن چنانكه مى گويند قصيده

مدارس آيات خلقت من تلاوه را بر جامه نوشت و در آن احرام كرد و دستور داد آن را در كفنهايش بگذراند.

و در ص 39 از قول دعبل آورده است كه گفت: چون از خليفه وقت گريختم و شبى را يكه و تنها به نيشابور گذراندم در آن شب تصميم گرفتم قصيده اى در ستايش عبد الله بن طاهر بپردازم د رهنگامى كه در را بسته و در انديشه قصيده بودم صدائى شنيدم كه گفت السلام عليكم و رحمه الله در آيم خدايت رحمت كناد؟ از آن بانگ بدنم لرزيد و حالى عظيم دست داد. گفت: مترس خدايت عافيت دهاد. من مردى از برادران جنى تو و از ساكنان يمنم. مهمانى عراقى بر ما وارد شد و چكامه مدارس آيات خلت من تلاوه و منزل وحى مقفر العرصات ترا براى ما خواند و من خوش داشتم كه از خودت بشنوم. دعبل گفت قصيده را برايش خواندم بقدرت گريست كه به رو در افتاد سپس گفت. خدايت رحمت كناد آيا حديثى نگويند كه بر نيتت افزوده شود و ترا دلبستگى به مذهبت يارى كند؟ گفتم چرا. گفت: روزگارى را به شنيدن آوازه جعفر بن محمد "ع" گذراندم تا در مدينه به ديدارش شتافتم و از او شنيدم كه مى فرمود: حديث كرد مرا پدرم از قول پدرش و او از قول جدش رسول خدا "ص" فرمود: على و شيعته هم الفائزون. آنگاه از من خدا حافظى كرد كه برود گفتم خدايت رحمت كناد اگر ممكن است نامت را به من بگو. او قبول كرد و گفت من " ظبيان بن عامرم "

2- " ابو اسحاق قيروانى حصرى " در گذشته بسال 413 در ص 86 " زهر الادب " گفته است: " دعبل " ستايشگر متعصب و تند رو خاندان پيغمبر صلى الله عليه و اله بود و او را مرثيه مشهورى است كه از بهترين اشعار او است و آغاز آن اين است:

 

مدارس آيات خلت من تلاوه

و منزل وحى مقفر العرصات

لال رسول الله بالخيف من منى

و بالبيت و التعريف و الجمرات

ديار على و الحسين و جعفر

و حمزه و السجاد ذى الثفنات

قفاذ سال الدار التى خف اهلها

متى عهدها بالصوم و الصلوات

و اين الاولى شطت بهم غربه النوى

افانين فى الافاق مفترقات

صاحب قصى الدار من اجل حبهم

و اهجر فيهم اسرتى و ثقاتى

 

3- حافظ ابن عساكر در ص 234 جلد 5 تاريخش گفته است: چون گام مامون در خلافت استوار شد و سكه بنامش زدند به جمع آثار فضائل دودمان پيغمبر دودمان پيغمبر "ص" پرداخت و از جمله اشعارى كه از آن فضائل به دستش رسيد اين سروده دعبل بود.

 

مدارس آيات خلقت من تلاوه

و منزل وحى مقفر العرصات

لال رسول الله بالحيف من منى

و با البيت و التعريف و الحجرات

 

و پيوسته انديشه اين قصيده در سنيه اش موج ميزد تا آنگاه كه دعبل بر او وارد شد. به وى گفت: قصيده تائيه ات را برايم بخوان و مترس كه از آنچه در آن چكامه گفته اى در امانى چه من از آن قصيده آگاهم و خوانده ام اما دوست دارم كه از زبان خودت بشنوم: دعبل خواند تا باينجا رسيد كه:

 

الم ترانى مذ ثلاثين حجه

اروح و اغدوا دائم الحسرات

ارى فيهم فى غيرهم متقسما

و ايديهم عن فيئهم صفرات

فال رسول الله نجف جسومهم

و آل زياد غلظ القصرات

بنات زياد فى الخدور مصونه

و بنت رسول الله فى الفلوات

اذا وترو امدوا الى واتريهم

اكفا عن الاوتار منقبضات

فلولا الذى ارجوه فى يوم اوغد

تقطع نفسى اثرهم حسرات

 

مامون به قدرى گريست که ريشش تر شد و اشك بر سينه اش فرو ريخت. از آن پس دعبل اولين كسى بود كه بر وى داخل مى شد و آخرين كس بود كه از نزدش بيرون مى رفت،

4- " ياقوت حموى " در ص 196 ج 4 " معجم الادباء " گفته است: چكامه تائيه اى كه دعبل درباره دودمان پيغمبر سروه است، از بهترين نوع شعر و بلندترين نمونه مدايح است كه آن را براى على بن موسى الرضا در خراسان سرود "آنگاه حديث جامه و داستان مذكور آن را" ياد كرده و گفته است: مى گويند وى اين

چكامه را در جامه اى نوشت و در آن احرام كرد و وصيت نمود كه در كفنش باشد و دست نويس هاى اين قصيده گوناگون است كه در برخى از آنها فزونيهائى است كه گمان مى كنم ساختگى باشد و گروهى از شيعيان بر آن افزوده باشند و ما آن ابياتى را مى آوريم كه صحيح است:

 

مدارس آيات خلفت من تلاوه

و منزل وحى مقفر العرصات

لال رسول الله بالخيف من منى

و بالركن و التعريف و الجمرات

ديار على و الحسين و جعفر

و حمزه و السجاد ذى الثفنات

ديار عفاها كل جون مبادر

و لم تعف للايام و السنوات

قفا نسال الدار التى خف اهلها

متى عهدها بالصوم و الصلوات

و اين الاولى شطت بهم غربه النوى

افانين فى الافاق مفترقات

هم اهل ميراث النبى اذا اعتزوا

و هم خير قادات و خير حمات

و ما الناس الا حاسد و مكذب

و مضطعن ذواحنه و ترات

اذا اذكروا اقتلى ببدر و خيبر

و يوم حنين اسلبوا العبرات

قبور بكوفان و اخرى يبطيبه

و اخرى بفخ نالها صلواتى

و قبر ببغداد لنفس زكيه

تضمنها الرحمن فى الغرفات

فاما المصمات التى لست بالغا

مبالغها منها بكنه صفات

الى الحشر حتى يبعث الله قائما

يفرج منها الهم و الكربات

نفوس لدى النهرين من ارض كربلا

معرسهم فيها بشط فرات

تقسمهم ريب الزمان كما ترى

لهم عقره مغشيه الحجرات

سوى ان منهم بالمدينه عصبة

مدى الدهر اضناه من الازمات

قليله زوار سوى بعض زور

من الضبع و العقبان و الزحمات

لهم كل حين نومه بمضاجع

لهم فى نواحى الارض مختلفات

و قد كان منهم بالحجاز و اهلها

مغاوير يختارون فى السروات

تنكب لاواء السنين جوارهم

فلا تصطليهم جمره الجمرات

اذا ورد و اخيلا شمس بالقنا

مساعر جمر الموت و الغمرات

و ان فخروا يوما اتو بمحمد

و جبريل و الفرقان ذى السورات

ملامك فى اهل النبى فانهم

على كل حال خيره الخيرات

فيارب زدنى من يقينى بصيره

وزد حبهم يارب فى حسناتى

بنفسى انتم من كهول و فتتيه

لفك عناه او لحمل ديات

احب قصى الرحم من اجل حبكم

و اهجر فيكم اسرتى و بناتى

و اكتم حبيكم مخافه كاشح

عتيد لاهل الحق غير موات

لقد حفت الايام حولى بشرها

و انى لارجو الا من بعد وفاتى

الم تر انى مذ ثلاثين حجة

اروح و اغدو دائم الحسرات

ارى فيئهم فى غير هم متقسما

و ايديهم من فيئهم صفرات

فال رسول الله نحف جسومهم

و آل زياد حفل العقرات

بنات زياد فى القبور مصونة

و آل رسول الله فى الفلوات

اذا وتروا مدوا الى اهل واتريهم

اكفا عن الاوتار منقبضات

فلولا الذى ارجوه فى اليوم اوغد

لقطع قلبى اثرهم حسراتى

خروج امام لا محاله خارج

يقوم على اسم الله و البركات

يميز فينا كل حق و باطل

و يجزى على النعماء و النقمات

ساقصر نفى جاهدا عن جدالهم

كفانى ما القى من العبرات

فيا نفس طيبى ثم يا نفس ابشرى

فغير بعيد كل ما هو آت

فان قرب الرحمن من تلك مدتى

و اخر من عمرى لطول حياتى

شفيت و لم اترك لنفسى رزيه

و رويت منهم منصلى و قناتى

فمن عارف لم ينتفع و معاند

يميل مع الاهواء و الشبهات

قصا راى منهم ان اموت بغصه

تردد بين الصدر و اللهوات

كانك بالاضلاع قد ضاق رحبها

لما ضمنت منن شده الزفرات

 

آموزشگاههاى آيات قرآن از تلاوت آن تهى شد و سراهاى نبوت و وحى به ويرانى گرائيد.

خاندان رسول خدا را در " خيف منى " و به " ركن " و " عرفات " و در " صفا " و " مروه " منزل ها بود.

خانه هاى كه تعلق به " على " و " جعفر " و " سجاد ذو ثفنات " داشت.

سراهائى كه ويران از بارانهاى بسيار رحمت است نه از گذشت روزگاران.

بايستيد تا از خانه هاى بى خداوند بپرسيم، چند گاه است كه روزگار نمازها و روزه هاشان به سر آمده است؟

و آنها كه غربت و دورى از وطن پراكنده شان كرد، كجا رفتند؟

همانهائى كه بگاه نسبت، ميراث خوار پيغمبر و سروران و ياوران خلق بودند. و ديگران دروغ پردازان و كينه توزان وجودانى خونخوار، بيش نبودند.

همان خاندانى كه چون به ياد گذشتگان " بدر " و " خيبر " و " حنين " مى افتادند، مى گريستند.

قبر برخى از آنها به " كوفه " و گور گروهى ديگر در " مدينه " و مزار آن ديگرى در " فخ " است. درود من نثار همه شان باد.

قبرى هم در بغداد است كه از آن جا پاك و پيراسته موسى بن جعفر "عليهما السلام" است و در غرفات بهشت غرق در درياى رحمت خداى رحمان مى باشد.

اما نفوسى كه دعوت آنان تا دامنه حشر كه خداوند امام قائم را بر مى انگيزد و به بركت وجود وى غم و اندوه ها را مى زدايد، مسموع نيفتاد و من نيز به كنه صفات آنان نمى رسم، جانهاى پاك شهيدانى است كه آرامگاهشان در دشت كربلا و به نزديك شط فرات در ميان دو نهر است.

حوادث روزگار اينها را پراكنده كرد ولى چنانكه مى بينى بارگاههائى پر بركت دارند الا آنكه مزار برخى از آنان در مدينه و در طول روزگاران غريب و بى آرايش مانده است. اينان كم زائرند و زيارت كنندگانى جز كفتاران و عقابان و هماها ندارند.

آرى دودمان رسول را هر روز آرامگاه و گورهائى جدا از هم و پراكنده است، حال آنكه بسيارى از آنان در حجاز و در بين مردم آن دلاورانى برگزيده از ميان اشراف بودند كه سختيهاى زمانه راهى به ساحتشان نداشت و شعله هاى فروزان جنگ دامنشان را نمى گرفت.

چون به قلب سپاهى مى زدند آتش نبرد و مرگ را به سر نيزه مى افروختند و در روز سرافرازى به محمد "ص" و جبريل و قرآن و سوره هاى آن مى باليدند.

اى سرزنشگر دست از ملامت من در محبت دودمان پيغمبر بردار چه ايشان پيوسته دوست و نقطه اتكاء منند و من آنها را به راهنمائى كار خود انتخاب كرده ام زيرا آنها به هر حال بهترين نيك مردانند.

پروردگارا بر بينائى و باور من بيفزا و محبت ايشان را در گروه حسنات من افزون كن.

جانم فداى پير و جوانتان باد كه شما آزاد كنندگان و دهندگان ديه آنهائيد.

من به مهر شما، دوران را دوست مى دارم از دودمان و دختران خود بر مى دارم و محبت خود را از بيم دشمن بدسگال و ناسازگار پوشيده مى دارم و اينك كه سختيهاى زمانه سراسر زندگيم را احاطه كرده است، به امان و آسايش آخرت دل مى بندم. نمى بينى كه سى سال است كه شب و روز زندگى خويش را پيوسته به حسرت گذرانده و خود ديده ام كه دارائى دودمان رسول در ميان ديگران پخش شده و دست خودشان از سهامشان تهى مانده، خاندان پيغمبر لاغر اندام و تبار زياد گردن كلفت شده، دختران زياد پرده نشين و آل رسول اسير بيابان گرديده اند.

چون از اين خاندان يكى كشته مى شد، دستى كه اينان به انتقام مى گشودند از ظلم و ستم بسته بود.

و من اگر به آنچه امروز و فردا واقع مى شود اميد نمى داشتم، دل از حسرت آل رسول در سينه ام مى طپيد.

آرى اميد من به خروج امامى است كه ناگزير ظهور و بنام خدا و همراه با انواع بركتها قيام مى كند و حق و باطل را از هم جدا نموده به نعمت و نقمت پاداش و كيفر مى دهد.

پس من دست جان را از جدال با دشمن كوتاه مى كنم. چه اشك ريزانم مرا بس.

اى نفس! شاد و خرم باش كه آنچه آمدنى است، چندان دور نيست. و اگر خداوند روزگار مرا به آن دولت نزديك و عمرم را دراز كند، دل خود را خنك و بار غم جان را سبك و تيغ و تيرم را به خون دشمن سيراب خواهم كرد.

راستى كه هدايت اين دشمنان به كندن آفتاب از جا و به شنوانيدن سخن به سنگ سخت مى ماند.

برخى از اينان حق را مى شناسند و از آن سود نمى برند و برخى ديگر هوسباز و شبهه انگيزند.

مرا از ايشان بس كه دارم از غصه اى گلوگير كه بالا و پائينش نتوانم برد، مى ميرم و سينه ام از بار گران اندوه به تنگ آمده و مالا مال درد است.

5- شيخ الاسلام ابو اسحاق حموئى "كه شرح حالش در ص 123 ج 1 آمد"، از احمد بن زياد و او از قول دعبل خزاعى آورده است كه گفت: چكامه

 

مدارس آيات خلت من تلاوه

و منزل وحى مقفر العرصات

 

را براى سرورم على بن موسى الرضا "رض" خواندم بمن فرمود آيا، دو بيت به قصيده ات نيفزايم؟ گفتم چرا اى فرزند رسول خدا. فرمود:

 

و قبر بطوس يا لها من مصيبه

الحث بها الاحشاء بالزفرات

الى الحشر حتى يبعث الله قائما

يفرج عنا الهم و الكربات

 

دعبل گفت سپس من باقى قصيده را خواندم تابه اين سروده خود رسيدم كه:

 

خروج امام لا محاله خارج

يقوم على اسم الله و البركات

 

امام رضا "ع" به سختى گريست و پس از آن فرمود: اى دعبل، روح القدس به زبانت سخن رانده است، آيا اين امام را مى شناسى؟ گفتم نه ولى شنيده ام امامى از خاندان شما خروج مى كند و زمين را از عدل و داد پر مى كند. فرمود:

امام بعد از من، پسرم محمد است و پس از او فرزندش على و بعد از وى پسرش حسن و پس از حسن فرزندش حجت قائم او است "امامى" كه غيبتش منتظر و در ظهورش مطاع است. پس پر مى كند زمين را از عدل و داد آنچنانكه از جور و ستم پر شده است و اما كى قيام مى كند، اين خبر دادن از وقت است:

هر آينه حديث كرد مرا پدرم از پدرانش، از رسول خدا "ص" كه فرمود، مثل وى همانند، رستاخيز است كه نمى آيد شما را مگر به ناگهانى. اين روايت از قول " شبراوى " نيز خواهد آمد.

6- ابو سالم بن طلحه شافعى متوفى بسال 652 در 85 " مطالب السئول " گفته است: دعبل گفت چون قصيده مدارس آيات را سرودم، خواستم آن را براى ابا الحسن على بن موسى الرضا كه در خراسان بود و وليعهد مامون شده بود بخوانم.

مامون مرا احضار كرد و از حالم پرسيد. سپس گفت اى دعبل: قصيده مدارس آيات خلت من تلاوه را برايم بخوان، گفتم اى امير المومنين همچو قصيده اى را نمى شناسم گفت اى غلام ابى الحسن على بن موسى الرضا را به اينجا بخوان. ساعتى نگذشت كه حضرتش حاضر آمد مامون گفت:

يا ابا الحسن از دعبل خواسته ام كه اشعار، مدارس آيات را بخواند و او اظهار بى اطلاعى مى كند.

ابو الحسن "ع" به من فرمود:

اى دعبل، بخوان براى امير مومنان و من شروع بخواندن كردم و وى بسيار تحسين كرد و دستور داد 50 هزار درهم به من بپردازند حضرت ابا الحسن نيز به مبلغى تقريبا همين قدر فرمان داد گفتم اى سرور من اگر مصلحت مى دانى يكى از تن پوش هاى خود را بمن مرحمت كن تا كفنم باشد. فرمود بسيار خوب آنگاه پيراهنى پوشيده و دستارى پاكيزه بمن داد و فرمود: اين را نگاه دار كه به بركت آن محفوظ خواهى ماند.

ابو الفضل فضل بن سهل ذو الرياستين وزير مامون نيز صله اى به من بخشيد و مرا بر اسب زرده اى خراسانى سوار كرد و در يك روز بارانى كه هر دو با هم مى رفتيم و وى بارانى خزى دربر و برنسى بر سر داشت،

آن بارانى و برنس را بمن داد و خود جامه اى نو خواست و پوشيد و گفت از آن جهت اين جامه بر تن كرده را به تو دادم كه بهترين بارانيهاست. بعدها آن بارانى را از من بن هشتاد دينار خريدند و من نفروختم.

سپس چند بار به عراق برگشتم و در يكى از اين دفعات به روزى بارانى گروهى از دزدان كردى بر ما شوريدند و همه چيز ما بردند من با پيراهنى كهنه در سرمائى سخت گرفتار مانده و بر پيراهن و دستار از دست رفته ام نگران بودم و به سخن سرورم امام رضا "ع" مى انديشيم كه يكى از دزدان كردى در حاليكه بر همان زرده اى كه ذو الرياستين مرا بر آن نشانده بود، سوار و همان بارانى به تن داشت، از كنار من گذشت و تا گرد آمدن همراهانش در نزديكى من ايستاد و به خواندن قصيده مدارس آيات خلت من تلاوه - پرداخت و گريه كرد. چون چنين ديدم از اينكه دزدى كرد به تشيع گرويده است تعجب كردم. و به طمع پس گرفتن پيراهن و دستار گفتم اى سرورم اين قصيده از كيست؟ گفت واى بر تو ترا با اين قصيده چكار است؟

گفتم جهتى دارد كه پس از اين خواهم گفت. گفت: گوينده اين قصيده مشهور تر از آن است كه نشناسيش. گفتم كيست؟ پاسخ داد: دعبل بن على خزاعى شاعر خاندان محمد "ص" كه خدا پاداش خيرش دهاد. گفتم سرور به خدا سوگند: منم دعبل و اين قصيده من... الحديث.

و در ص 86 پس از ذكر حديث چنين گفته است: بنگريد به اين منقبت كه چقدر شكوهمند و پر شرافت است برخى از كسانى كه اين كتاب را مطالعه مى كنند و مى خوانند، مايلند اين ابيات معروف مدارس آيات را بدانند و دوست دارند كه به آن آگاهى يابند و اگر آن روى بر تابم يا مرا به ندانستن قصيده متهم مى كنند و يا نسبت نا آگاهى از علاقه مردم به دانستن آن به من مى دهند. و من اينك خوش دارم كه اينگونه افراد را آسوده خاطر كنم و اين نقيصه را كه به برخى از ذهنها ره مى يابد، از خود برانم پس به ذكر ابيات مناسب قصيده مى پردازم

 

ذكرت محال الربع من عرفات

و ارصلت دمع العين بالعبرات

وفل عرى صبرى و هاج صبابتى

رسوم ديار اقفرت و عرات

مدارس آيات خلت م تلاوه

و مهبط وحى مقفر العرصات

لال رسول الله بالخيف من منى

و بالبيت و التعريف و الجمرات

ديار على و الحسين و جعفر

و حمزه و السجاد ذى الثفنات

ديار عفاها جور كل منابذ

و لم تعف بالايام و السنوات

و دار لعبد الله و الفضل صنوه

سليل رسول الله ذى الدعوات

منازل كانت للصلاه و التقى

و للصوم و التطهير و الحسنات

منازل جبرئيل الامين يحلها

من الله بالتسليم و الزكوات

منازل وحى اللهمعدن علمه

سبيل رشاد واضح الطرقات

منازل وحى الله ينزل حولها

على احمد الروحات و الغدوات

فاين الاولى شطت بهم غربه النوى

افانين فى الاقطار مفترقات

هم آل ميراث النبى اذا انتموا

و هم خير سادات و خير حمات

مطاعيم فى الاسعار فى كل مشهد

لقد شرفوا بالفضل و البركات

اذا لم نناج الله فى صلواتنا

بذكر هم لم يقبل الصلوات

ائمه عدل يقتدى بفعلهم

و تومن منهم زله العثرات

فيارب زد قلبى هدى و بصيره

و زد حبهم يارب فى حسنات

ديار رسول الله اصبحن بلقعا

و دار زياد اصبحت عمرات

و آل رسول الله غلت رقابهم

و آل زياد غلظ القصرات

و آل رسوزل الله تدمى نحورهم

و آل زياد زينوا الحجلات

و آل رسول الله تسبى حريمهم

و آل زياد آمنوا السريات

و آلزياد فى القصور مصونه

و آل رسول الله فى الفلوات

فياوارثى علم النبى و آله

عليكم سلام دائم النفحات

لقد آمنت نفسى بكم فى حياتها

و انى لارجو الامن بعد مماتى

 

ترجمه برخى از اين ابيات پيش از اين آمد و ترجمه ابيات 24 - 32 - 21 - 20 - 16 - 15 - 14 - 11 - 10 - 9 - 8 - 7 - 6 - 2 - 1 - به ترتيب چنين است:

خانه هاى خاندان پيغمبر را در عرفات بياد آوردم و از ديده اشگ حسرت ريختم.

نشان اين خانه هاى ويران رشته صبرم را گسيخت و شوقم را برانگيخت. سراهائى كه ويران ستم دشمنان است، نه گذشت زمان.

منازلى كه متعلق به عبد الله و برادرش فضل و فرزندان پيغمبر صاحب دعوت است.

منازلى كه جاى نماز و تقوى و روزه و نيكوئيها است.

خانه هاى كه جبرئيل با درود و رحمت در آن فرود مى آمد.

خانه هائى كه جايگاه وحى الهى و كان علم او و مسير روشن هدايت و رشد است.

منازل كه هر صبح و شام به پيرامون آن. وحى الهى بر پيغمبر نازل مى شد.

چون در نماز خود بياد آنها خدا را نخوانيم، نمازمان پذيرفته نخواهد بود.

پيشوايانى كه به كارشان اقتدا ميكنيم و از لغزشها امان مى يابيم.

خانه هاى خاندان رسول ويران و منازل تبار زياد آباد است.

خاندان پيغمبر زنجير به گردن و دودمان زياد ستبر گردن اند.

سرهاى خاندان پيغمبر بريده و سراهاى تبار زياد آراسته است.

حرم رسول خدا اسير و زنان زياد پرده نشين اند.

اى وارثان علم پيغمبر و اى خاندان او درود پيوسته ما نثار شما باد.

در اين جهان به بركت وجود شما جانى آسوده دارم و به آسايش آن جهان نيز اميد مى دارم.

7- شمس الدين سبط بن جوزى حنفى متوفى بسال 654 در ص 130 " تذكره اش " 29 بيت از اين قصيده را ياد كرده و در آنجا ابياتى هست كه حموى در " معجم الادباء " ياد نكرده است و در حاشيه " تذكره " از اول قصيده تا بيت " مدارس آيات " ذكر گرديده است.

8- " صلاح الدين صفدى " در گذشته به سال 744 در ص 156 ج 1 " الوافى بالوفيات " طريق روايت قصيده را از عبيد الله بن جخجخ نحوى و او از محمد بن جعفر بن لنكك، ابى الحسن بصرى نحوى و او از برادرش و وى از " دعبل " ياد كرده و همين طريق را

" جلال الدين سيوطى " نيز در 94 " بغيه الوعاه " آورده است.

9- " بشراوى شافعى " در گذشته بسال 1172 در ص 165 " الاتحاف " از قول " هروى " رويت كرده است كه گفت: از دعبل شنيدم كه مى گفت چون چگامه خود را كه باين بيت آغاز مى شود.
 

 

مدارس آيات خلت من تلاوه

و مهبط وحى مقفر العرصات

 

براى مولايم امام رضا "ع" خواندم و باين سروده خود رسيدم كه:
 

 

خروج امام لا محاله خارج

يقوم على اسم الله و البركات

 

حضرت رضا "ع" به سختى گريست، سپس سر بر آورد و بمن فرمود اى خزاعى اين دو بيت را روح القدس بر زبانت رانده است آيا مى دانى، اين امام كيست و كى قيام مى كند؟ گفتم نه سرور من ولى شنيده ام كه امامى از خاندان شما خروج مى نمايد. "تا آخر حديث كه پيش از اين از قول حموئى آمد" و در ص 161 " الاتحاف " است كه " طبرى " در كتاب خود از ابى صلت هروى آورده است كه گفت: دعبل خزاعى در مرو شرفياب خدمت على بن موسى الرضا "ع" شد و گفت: اى فرزند پيغمبر خدا درباره شما خاندان پيغمبر، چكامه اى سروده اى و سوگند ياد كرده ام كه پيش از خواندن بر شما، براى ديگرى نخوانم و خوش دارم بشنويد. على بن موسى الرضا فرمود: بخوان و او چنين خواندن گرفت:

 

ذكرت محل الربع من عرفات

فاجريت و مع العين بالعبرات

و فل عرى صبرى و هاج صبايتى

رسوم ديار اقفرت و عرات...

 

و آن قصيده اى طولانى است كه شماره ابيات آن به 102 بيت مى رسد چون از خواندن پرداخت، ابو الحسن رضا خود برخواست و به دعبل فرمود، همين جا باش. آنگاه صره اى كه در آن 100 دينار بود براى او فرستاد و از او پوزش خواست. دعبل آن را برگرداند و گفت. من براى گرفتن صله شرفياب نشده بودم، آمده بودم تا سلامى به حضرت عرض كنم و به نگاهى از روى مباركش تبرك جويم نيازى هم باين پول ندارم اگر امام عنايت كند و مرا به جامه اى از خود، براى تبرك سرافراز فرمايد، بيشتر دوست دارم.

حضرت رضا عليه السلام جبه خزى كه همان صره دينار روى آن بود به وى مرحمت كرد و به غلام خود فرمود بگو اين را بگير و پس مفرست كه بزودى با نيازمندى خرجش خواهى كرد. و او آن كيسه و جبه را گرفت "تا آخر داستان دزدان كردى كه مذكور افتاد"

10- شبلنجى در ص 153 " نور الابصار " تمام آنچه را كه از " شبراوى " ياد كرديم، بى كم و كاست، آورده است،

اما آنچه دانشمندان بنام شيعه فرموده اند:

اين قصيده و داستان جبه و دزدان را گروه بسيارى ياد كرده اند كه ما سخن را به ذكر گفتار آنان دراز نمى كنيم، بلكه به ذكر آنچه در سخنان پيشين، نيامده است، بسنده مى كنيم:

شيخ ما صدوق در ص 368 "العيون" و در ص 211 " الامالى " از هروى روايت كرده است كه گفت: " دعبل " در مرو شرفيابى خدمت ابى الحسن الرضا عليه السلام شد و گفت:

اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم قصيده را در ستايش شما سروده ام و سوگند خورده ام كه پيش از شما براى هيچكس نخوانم فرمود بخوان: و دعبل خواند تا باين سروده خود رسيد كه:
 

 

ارى فيئهم فى غيرهم مستقيما

و ايديهم عن فيئهم صفرات

 

ابو الحسن گريست و فرمود، راست گفته اى اى خزاعى و چون به اين شعر رسيد كه:
 

 

اذا وترو مدوا الى واتريهم

اكفا عن الاوتار منقبضات

 

" ابو الحسن " دست مباركش را بر گرداند و فرمود آرى بخدا سوگند كه بسته است.

و چون به اين بيت رسيد كه:
 

 

لقد خفت فى الدنيا و ايام سعيها

و انى لارجو الامن بعد وفاتى

 

امام رضا عليه السلام فرمود، خداوند ترا در روز فزع اكبر امان بخشد و چون به اين سروده رسيد كه:
 

 

و قبر ببغداد لنفس زكيه

تضمنها الرحمن فى الغرفات

 

امام رضا عليه السلام به او فرمود: آيا در همين جا دو بيت به آن نيفزايم كه قصيده تمام شود؟

گفت چرا يابن رسول الله. و امام فرمود:

 

و قبر بطوس يا لها من مصيبه

توقد فى الاحشاء بالحرقات

الى الحشر حتى يبعث الله قائما

يفرج عنا الهم و الكربات

 

" دعبل " گفت. اى پسر پيغمبر خدا، اين گورى كه در طوس است از كيست؟

حضرت فرمود قبر من است و ديرى نپايد كه طوس گذر گاه شيعيان و زيارت كنندگان من شود. هان هركس مرا در غربتم به طوس زيارت كند، روز قيامت با گناهان آمرزيده در رتبه من با من خواهد بود. پس برخاست و به دعبل دستور داد، از جاى خويش برنخيزد "سپس داستان جبه و دزدان را آورده و گفته است":

دعبل را كنيزى بود كه مهروى بر دل داشت، و اين كنيز چشم درد سختى گرفت كه چون پزشكان به بالين آمدند و به آن نگريستند گفتند چشم راستش نابينا شده و كارى از ما ساخته نيست ليكن شده و كارى از ما ساخته نيست ليكن ديده چپش را مداوا مى كنيم و اميد - واريم بهبودى يابد.

دعبل سخت اندوهگين و بسيار بى تاب شد، سپس بيادش آمد كه ياره اى از جبه امام با اوست، آنرا بر ديدگان كنيز كشيد و دستمالى از آن را از سر شب بر چشمان او بست آن زن شب را به صبح آورد در حاليكه ديدگانش به بركت ابو الحسن رضا "ع" از روزگار پيش از بيمارى، سالمتر مى نمود.

و در" مشكاه الانوار " و " موجچ الاحزان " است كه آورده اند كه چون دعبل قصيده خود را براى على بن موسى الرضا خواند و از حضرت حجت "عج" به اين سروده خود ياد کرد:

 

فلولا الذى ارجوه فى اليوم اوغد

تقطع نفسى اثرهم حسراتى

خروج امام لا محاله خارج

يقوم على اسم الله و البركات

 

حضرت رضا دست بر سر نهاد و به تواضع ايستاد و براى او دعاى فرج كرد.

اين روايت را صاحب كتاب " دمعه الساكبه " و ديگران از كتاب مشكاه، بازگو كرده اند،

براى اين قصيده تائيه، دانشمندان نامدار شيعه، شرحهائى نوشته اند كه از آن جمله است:

شرح علامه، حجت، سيد نعمت الله جزائرى در گذشته به سال 1112

" " كمال الدين محمد بن محمد قنوى شيرازى

" حاج ميرزا على عليارى تبريزى در گذشته به سال 1327

next page

fehrest page

back page

 

 
 
 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved