بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram
عدم تشریفات

امام از بسیارى از تكلفاتى كه سایر مراجع داشتند، از قبیل رفت و آمد كردن دستبوسى، تعظیم و تكریم و در خانه را باز كردن دورى مى‏كردند. (1)

من ماشین نمى‏خواهم

امام در نجف كه بودند یكى از ایرانیان ماشینى را از آلمان خاص ایشان خریده بود كه آقا با آن به حرم مشرف شوند و یا در ایام زیارتى به كربلا بروند آقا مى‏فرمودند: «من ماشین نمى‏خواهم.» وقتى او اصرار مى‏كرد كه من این ماشین را به اسم شما و براى شما از آلمان آورده‏ام ولى امام به او فرمودند: «اگر مال من است من آن رامى‏فروشم و پولش را به طلبه‏ها مى‏دهم‏» او هم مى‏گفت كه نه شرط ما این است كه شما این را نفروشید.ما به او گفتیم آقا مى‏فروشد به هر حال امام آن را نپذیرفتند. (2)

با دار و دسته راه نمى‏رفتند

امام در رفت و آمدها و دید و بازدیدها همیشه تنها حركت مى‏كردند.ایشان با دار و دسته‏اى نمى‏رفتند و از راه انداختن اصحاب و عساكر و اطرافى متنفر بودند.آقاى شیخ حسن صانعى نقل مى‏كرد، روزى در قم امام مى‏خواستند به دیدن یكى از علما بروند، لكن آدرس او را نداشتند و از من آدرس خواستند، من هر چه اصرار كردم كه به عنوان راهنمایى تا در آن منزل ایشان را همراهى كنم، نپذیرفتند. (3)

اجازه نمى‏دادند پشت‏سرشان راه برویم

در سالهاى 1327 و 1328 وقتى كه امام در مسجد «سلماسى‏» قم تدریس مى‏كردند، مسیر حركت ایشان از خانه به طرف محل درس‏شان با بنده یكى بود.چون منزل ما هم در نزدیكى منزل امام بود.لذا بیشتر روزها میان راه، با هم برخورد مى‏كردیم.امام وقتى صداى پاى ما را مى‏شنیدند با ما احوالپرسى مى‏كردند و به ما تكلیف مى‏كردند كه پیشاپیش ایشان حركت كنیم و اجازه نمى‏دادند پشت‏سرشان حركت كنیم‏و همیشه هم به تنهایى از منزل به طرف مسجد سلماسى حركت مى‏كردند. (4)

حتى بعضى از مغازه‏دارها امام را نمى‏شناختند

امام از حالتهایى كه براى ایشان تعین درست مى‏كرد بى اندازه متنفر بودند و جلوى آنها را هم مى‏گرفتند.اگر كسى به دنبال یا همراه ایشان راه مى‏رفت.بر مى‏گشتند و او را از این كار منع مى‏كردند....امام اینقدر در این جهت جدیت كرده بودند كه برخى از صاحبان مغازه‏هاى اطراف منزلشان سیماى ایشان را به درستى نمى‏شناختند. (5)

آقایان بفرمایند بروند

از خصایص امام این بود كه هرگز دوست نداشتند در معابر عمومى طورى ظاهر شوند كه عده‏اى دور و بر ایشان را بگیرند.تا آنجا كه ممكن بود سؤالات طلبه‏ها را در خانه‏شان جواب مى‏دادند.وقتى كه از كلاس درس خارج مى‏شدند، مسیر خلوتى را كه عمدتا كوچه‏هاى منتهى به منزل بود، انتخاب مى‏كردند و به منزل مى‏آمدند.بارها دیده مى‏شد كه بعد از درس عده‏اى از آقایان كه دوست داشتند همراه امام حركت كنند، به دنبال ایشان راه مى‏افتادند.اما وقتى امام متوجه حضور آقایان مى‏شدند مى‏ایستادند و مى‏گفتند: «آقایان بفرمایند بروند» . (6)

جرات دخالت نداریم

آقاى سید على شاهرودى پسر مرحوم آیت الله شاهرودى (اعلى الله مقامه) نقل مى‏كرد روزى در حرم مطهر حضرت على (ع) دیدم امام در میان جمعیت انبوه در هم پیچیده مى‏شوند و هر لحظه خطر آن است كه زیر دست و پا بیفتند.

اتفاقا در همان لحظه‏ها دو نفر نیز به عنوان همراه در پشت‏سر امام بودند.آقاى شاهرودى به آن دو نفر اعتراض كرد كه چرا ایستاده‏اید؟ منتظرید امام براى شما راه باز كند؟ پاسخ دادند ما جرات دخالت نداریم.آقا اجازه راه باز كردن به ما نمى‏دهند.سید على شاهرودى عصبانى مى‏شود عبا را به گوشه‏اى مى‏اندازد و جلو مى‏رود و با سلام و صلوات مردم را از سر راه امام كنار مى‏زند.اما امام مرتب دست‏به پشت او مى‏زدند و او را از این كار منع مى‏كردند. (7)

به مردم فشار نیاورید

در نجف یك وقت‏خبر رسید كه گروهى از ایران به دستور شاه آمده‏اند تا امام را ترور كنند - اواخر سال 46 و اوایل سال 47- ما احساس وظیفه شرعى كردیم كه باید امام محافظت‏بشوند و بر این اساس حدود هفت - هشت نفر از برادران تصمیم گرفتیم هر شب همراه امام به حرم برویم، همین طور موقعى كه مى‏روند درس حاضر باشیم.شب اول امام كه آمدند به طرف حرم، ما هم به دنبال ایشان حركت كردیم، چند قدمى كه راه رفتیم، سر كوچه رسیدیم.امام برگشتند و فرمودند كه برگردید.البته آن شب ما یك مقدار خودمان را عقب كشیدیم، و امام رفتند، اما بعد پیغام دادیم به امام كه ما احساس وظیفه شرعى مى‏كنیم، شما چه مایل باشید چه مایل نباشید ما چون واجب مى‏دانیم بر خودمان، دنبال شما خواهیم آمد و این مساله را ادامه دادیم.در شبهایى كه حرم بسیار شلوغ مى‏شد، ایرانیهایى كه مى‏آمدند براى زیارت هجوم مى‏آوردند دست‏امام را ببوسند و احیانا امام در فشار جمعیت قرار مى‏گرفتند، در آنجا ما مى‏آمدیم كه یك مقدارى راه را باز كنیم.بارها شد كه امام در همان میان جمعیت مى‏فرمودند: «فشار نیاورید به مردم، و ما را كنار مى‏زدند كه مردم آزاد باشند، و به مردم بى احترامى نشود» . (8)

من تنها باید اینجا بروم

روزى قرار بود امام در نجف به منزل یكى از بزرگان بروند.بعضى از طلاب كه متوجه موضوع شدند به قصد مشایعت ایشان اطراف منزل ایشان تجمع كردند.وقتى امام از منزل بیرون آمدند طلبه‏ها در خدمت ایشان و همراهشان حركت كردند.امام متوجه شدند ولى چیزى نگفتند تا وقتى كه به در منزل آن آقا رسیدند و در باز شد.بلافاصله وارد شدند و خودشان در را بستند كه معناى آن این بود كه آقایان بروند من تنها باید اینجا بروم.طلبه‏ها همه مراجعت كردند، در حالى كه از این برخورد امام یك درس اخلاقى هم فرا گرفته بودند. (9)

هیچ كس حق ندارد با من از مدرسه بیرون بیاید

در سال 1348 كه به ده هزار زوار ایرانى پس از زیارت حج، ویزاى عراق داده بودند، جمعیت انبوهى از زوار در نماز جماعت امام در مدرسه بروجردى نجف شركت كردند و پس از پایان نماز مى‏خواستند در خیابانها با سلام و صلوات امام را همراهى و بدرقه نمایند. اما امام هر شب بعد از نماز وقتى مى‏خواستند از مدرسه بیرون بروند دستور مى‏دادند كه به مردم اعلام كنید هیچ كس حق ندارد با من از مدرسه بیرون بیاید.لذا زوار در مدرسه مكث مى‏كردند تا وقتى امام دور مى‏شدند بتدریج‏خارج مى‏شدند.ایشان در شرایطى زوار ایرانى را از حركت پشت‏سر خود بر حذر مى‏داشتند كه در عراق سخت تنها و بى یاور بودند. (10)

دوست ندارم شخصیت‏شما كوچك شود

یادم مى‏آید هنگام رفتن به حرم، در اواسط راه و در كوچه به امام برخورد كردیم و چون دوست داشتیم كه همراه ایشان باشیم، لذا پشت‏سر آقا به طرف حرم مطهر حركت كردیم.امام وقتى متوجه حضور ما شدند، ایستادند و فرمودند: «آقایان فرمایشى دارند؟» گفتیم: «نه! عرضى نداریم، فقط دوست داریم كه همراه شما باشیم و از این كار لذت مى‏بریم.»

ایشان فرمودند: «شكر الله سعیكم.من از این كار شما تشكر مى‏كنم، شما آقا هستید، طلبه هستید، محترم هستید، من دوست ندارم كه شخصیت‏شما با حركت كردن به دنبال من كوچك شود» . (11)

حتى اشاره‏اى هم نمى‏كردند

امام خیلى حسینى بودند در ایام محرم كه به كربلا مشرف مى‏شدند هر روز در حرم حضرت سید الشهدا زیارت عاشورا را با صد سلام و صد لعن مى‏خواندند این كار، گاهى یك ساعت و نیم طول مى‏كشید ولى امام با آن سن زیادى كه داشتند و در این اوقات هم حرم خیلى شلوغ بود (بخصوص بالاى سر حضرت كه امام مى‏نشستند) میان مردمى كه مرتب از روى شانه و اطرافشان رد مى‏شدند مى‏نشستند و اصلا حاضر نبودند حتى ما به اشاره به كسى بگوییم كه مواظب ایشان باشند تا متوجه مى‏شدند بر مى‏گشتندو به من مى‏گفتند تو نمى‏خواهى من زیارت كنم! ایشان هیچوقت كنار دیوار نمى‏نشستند كه مثل بعضى هم از رفت و آمدها به دور باشند و هم به دلیل سن و خستگى یك و نیم ساعته بخواهند به دیوار تكیه كنند.گاهى مى‏دیدم امام به سجده مى‏رفتند و بعضى از این عربها كه رد مى‏شدند درست پایشان را روى دست ایشان مى‏گذاشتند.من نگاه مى‏كردم مى‏دیدم قرمز شده است ولى امام هیچ چیز نمى‏گفتند، حتى اشاره‏اى هم نمى‏كردند. (12)

بیایید جلو، جا مى‏شود

امام در مسجد سلماسى كه درس مى‏فرمودند پاى درس ایشان شاگردان زیادى مى‏آمدند و جا نبود.هر چه به آقا عرض مى‏كردیم كه اینجا تنگ است، یك جاى دیگر تشریف ببرید قبول نمى‏كردند.نظر آقایان دیگر هم این بود، نه اینكه ما مى‏خواستیم ترویج و تبلیغ ایشان را بكنیم.امام مى‏فرمودند: «بیایید جلو كم كم جا مى‏شود.» جمعیت‏حتى روى سكوهاى مسجد مى‏نشستند و امام هم منبر مى‏رفتند و با آن كثرت جمعیت درس مى‏گفتند، تا اینكه آقاى شیخ نصر الله خلخالى كه از یاران امام بود ایشان را با التماس جهت تدریس به مسجد اعظم بردند.

امام حاضر نبودند در جاهایى كه مثلا نمایش قدرت ایشان باشد حاضر بشوند. (13)

در مقابل رسول الله چه جوابى داریم؟

در نجف بعضیها خیال داشتند روشى اتخاذ كنند به عنوان ملاحظه سلسله مراتب مراجع عالیقدر شیعه تا به این بهانه موقعیت و حیثیت اجتماعى امام را نادیده بگیرند.این امر به دوستان خیلى گران آمد.بنده با دو نفر مامور شدیم از طرف كلیه دوستان خدمت امام برسیم و عرض كنیم كه چنین مطلبى است.من چون در صحبت كردن صریحتر بودم به امام عرض كردم كه هر محیطى آداب و رسومى دارد و ظاهرا مراعات رسوم اشكال شرعى نداشته باشد.و موقعیت‏حضرتعالى طورى است كه شما براى عامه مسلمین هستید و این موقعیت‏باید براى اسلام حفظ شود و آقایان با آن برنامه‏اى كه دارند مى‏خواهند این موقعیت‏شما را نادیده بگیرند.یا خداى نخواسته به خیال خودشان هتك حرمت‏شما كنند، لذا ما از شما خواهش مى‏كنیم بر اساس آداب و رسوم حاكم در این محیط، برنامه آقایان را نپذیرفتند.سخنان ما كه تمام شد ایشان یك قصه‏اى نقل كردند كه ما در مقابل عظمت روحى ایشان احساس حقارت و شرمسارى كردیم.امام فرمودند: «در گذشته كه برق نبود و كوچه‏ها تاریك بود یكى از آقایان به جایى مى‏رفت و طبق مرسوم شخصى هم جلوى ایشان فانوس به دست گرفته بود.او اتفاقا عازم مجلسى بود كه یك آقاى دیگرى هم عازم آن مجلس بود.در راه كه برخورد كردند، این آقا یك مقدار از آن دیگرى فاصله گرفت تا معلوم شود كه ایشان یك تشكیلات جدا و یك فانوس كش مخصوصى دارد و مى‏خواست كه موقعیتش شناخته شود.» امام پس از نقل این داستان فرمودند: «اگر روز قیامت ما را در محضر رسول الله (ص) به صف وا دارند و از این چیزها از ما سؤال كنند، آیا آقایان براى این سؤال، جوابى در نظر گرفته‏اند كه مثلا این جلوتر باشد آن عقب‏تر باشد، این زودتر باشد آن دیرتر باشد؟ این اعتباراتى كه آقایان در نظر مى‏گیرند اگر در آن صف، حضرت رسول (ص) از ما سؤال كردند آیا جوابى داریم بگوییم؟» سپس فرمودند: «به آن برنامه‏اى كه آنها تهیه كرده‏اند عمل كنید. (14)

مردم از من محافظت مى‏كنند

مشكل بسیار بزرگى روزهاى اول اقامت امام در قم از نظر حفاظت و امنیت ایشان وجود داشت و آن این بود كه امام مانع مى‏شدند پاسداران با اسلحه دنبال ایشان باشند.همیشه مى‏فرمودند: «من مامور مسلح نمى‏خواهم.» امام شبها به منزل فضلا و خانواده‏هاى شهدا مى‏رفتند و مردم قم هم به مجرد اینكه مى‏شنیدند امام از كوچه یا خیابانى عبور مى‏كنند همگى از خانه‏ها بیرون مى‏ریختند و دور ماشین امام جمع مى‏شدند.حتى روى سقف ماشین سوار مى‏شدند تا جایى كه راننده نمى‏دانست كجا مى‏رود و در عین حال امام مى‏فرمودند: «كسى دنبال من نیاید، مردم از من محافظت مى‏كنند» . (15)

تشك را كنار زدند

امام در ایام تابستان بعضى از سالها كه حوزه علمیه قم تعطیل بود به محلات تشریف مى‏بردند و در مسجد جامع شهر قبل از غروب و در ماه مبارك رمضان درس اخلاق مى‏گفتند.روزى امام براى درس گفتن وارد مسجد شده و متوجه شده كه آن روز تشكى براى ایشان انداخته‏اند.فورا آن را كنار زدند و مثل سایر مردم روى زیلوى مسجد نشستند. (16)

ایشان همینجورى تشریف آورد؟

بعد از انقلاب خانم خبرنگارى از لندن به قم آمده بود و چون مرا از آن موقع كه در لندن بودم مى‏شناخت، به منزل ما آمد و به من متوسل شد تا مصاحبه‏اى با امام براى او ترتیب دهم.من با مرحوم آقاى اشراقى تلفنى صحبت كردم كه این خانم سؤالات زیادى دارد و دلش مى‏خواهد مسایلى را از امام بپرسد.ایشان موافقت نفرمودند.شبى امام به منزل من تشریف آوردند و تصادفا آن خبرنگار هم آنجا بود.وقتى امام تشریف آوردند تمام مسایل او حل شد و گفت: عجب ایشان همین جورى تشریف آوردند اینجا؟ ! گفتم بله ایشان به خانه طلبه هم تشریف مى‏برند.گفت: همان شخصى كه این همه سر و صدا كرده است، بدون تشریفات برخاست و به اینجا آمد؟ او كه قبلا تشریفات سلطنتى را دیده بود، ارادت فراوانى به امام پیدا كرد. (17)

راضى نیستم براى من صلوات بفرستید

امام در بعضى از سالها، تابستان به محلات تشریف مى‏آوردند.تابستان سال 1325 كه به محلات آمدند.علماى شهر كه به امام اخلاص داشتند از ایشان درخواست كردند كه مسجدى در اختیارشان بگذارند تا مردم از وجودشان بهره ببرند.فرمودند مرا به حال خود بگذارید.و به كار خودتان مشغول باشید و نپذیرفتند.پس از چند روزى كه از ماه رمضان گذشت، عده‏اى گفتند حالا كه شما جماعت را نپذیرفتید حداقل یك جلسه‏اى باشد كه بعضیها از محضرتان استفاده بكنند.بالاخره بعد از صحبتها امام آن جلسه را پذیرفتند و این جلسه در روزهاى ماه رمضان ساعت پنج‏بعد از ظهر در مسجدى كه در مركز شهر بود بر پا مى‏شد و امام پاى یك ستونى روى زمین مى‏نشستند و جمعیت دور ایشان مى‏نشست.در این جلسه دو نكته قابل توجه دیده‏ام كه از خاطرم محو نمى‏شود.یكى اینكه روز اول علما و روحانیون آمدند شركت كردند و امام بعد از جلسه به آنها فرمودند كه اگر چنانچه شما بخواهید شركت‏بكنید من این جلسه را تعطیل مى‏كنم، شما باید مقامتان در اجتماع محفوظ باشد.نكته دوم این بود كه، مرسوم بود اگر كسى از روحانیون داخل مى‏شد به احترامش كسى مى‏گفت صلوات بفرستید.و در اینجا هم شخصى بود كه وقتى امام وارد مسجد مى‏شدند جمعیت را به ذكر صلوات دعوت مى‏كرد.روز اول كه این صلوات را فرستادند، پس از اتمام جلسه امام آن شخص را خواستند و فرمودند: «شما این صلواتى را كه مى‏فرستید منظورتان ورود من است‏یا آنكه این صلوات براى رسول بزرگوار اسلام است؟ اگر براى رسول اكرم (ص) صلوات مى‏فرستید، این صلوات را یك وقت دیگرى بفرستید و اگر چنانچه براى من است كه وارد مسجد مى‏شوم من راضى نیستم!» از آن جلسه یك نكته‏اى در نظرم هست كه امام با زبان بسیار ساده فرمودند: «برادران مسلمان و عزیز، شما كه یك كت و شلوار فاستونى پیدا كرده‏اید و مى‏پوشید و با یك كت و شلوار حالتان تغییر مى‏كند، یك غرورى پیدا مى‏كنید، فكر نكرده‏اید كه این فاستونى پشمى از كجا تهیه شده؟ آیا مواد این پشم همان پشم نیست كه كمر گوسفندى را پوشانده بود؟ قبل از این گوسفند همین پشم را داشت و غرورى هم‏نداشت و حالا كه همان پشم رشته شد و رنگ شد، آمد كت و شلوار شد، یك مرتبه حال شما را تغییر داده است.این چه بدبختى است كه ما به چنین چیزهاى بى اساس دل خود را خوش بكنیم؟» (18)

هر جایى خالى بود مى‏نشستند

امام در نجف به هر مجلسى كه وارد مى‏شدند هر جاى خالى بود همانجا مى‏نشستند.در حالى كه معمولا فضلا و آیت الله‏ها در یك صف مى‏نشستند.هر چه هم به ایشان تعارف مى‏كردند اعتنا نمى‏كردند كه مثل بعضیها جاى دیگران را به خاطر نشستن خود تنگتر كنند.امام گاهى طول مجلس فاتحه‏اى را در سالن مسجد طى مى‏كردند كه بروند و در جایى كه خالى است‏بنشینند.تا مى‏نشستند بلافاصله قرآن مى‏خواندند و بعد با اطرافیان احوالپرسى مى‏كردند و سپس بر مى‏خاستند و به منزل مى‏رفتند. (19)

خودشان اتاقشان را تمیز می ‏كردند

امام از وقتى كه وارد پاریس شدند خودشان عهده‏دار تمیز كردن اتاق محل مسكونى خود شده بودند و هر چه به ایشان اصرار مى‏شد اجازه بدهند دیگران این كار را بكنند، چنین اجازه‏اى نمى‏دادند.ایشان در روزهاى اقامتشان در نوفل لوشاتو مثل همیشه زندگى ساده و بى پیرایه‏اى داشتند و على رغم این كه خبرنگاران پر تیراژترین نشریات جهان براى گفتگو با ایشان رقابت‏سختى با یكدیگر داشتند و تصاویر امام را در صفحات اول نشریاتشان چاپ مى‏كردند، اما ایشان در روش زندگى خودشان هیچ تغییرى ندادند و همچنان به دور از تشریفات بودند. (20)

مگر می ‏خواهند كوروش را وارد ایران كنند؟

روزى از كمیته استقبال از تهران به پاریس زنگ زدند.من مسؤول دفتر و تلفن امام بودم.تلفن كننده شهید مظلوم دكتر بهشتى بود كه مى‏گفت‏براى ورود امام برنامه‏هایى تنظیم شده، به عرض امام برسانید كه فرودگاه را فرش مى‏كنیم، چراغانى مى‏كنیم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا را با هلى كوپتر مى‏رویم و...وقتى خدمت امام مطالب را عرض كردم پس از استماع دقیق كه عادت همیشگى ایشان بود كه سخن طرف مقابل را به دقت گوش كنند و آنگاه جواب گویند، با همان قاطعیت و صراحت‏خاص خود فرمودند: «برو به آقایان بگو مگر مى‏خواهند كوروش را وارد ایران كنند! ابدا این كارها لازم نیست‏یك طلبه از ایران خارج شده و همان طلبه به ایران باز مى‏گردد.من مى‏خواهم در میان امتم باشم و همراه آنان بروم ولو پایمال بشوم‏» . (21)

اینها چه می ‏كنند؟

از طرف ارتش به جماران آمدند تا جایى را براى فرود هلى كوپتر فراهم آورند كه اگر یك وقتى مساله‏اى و یا حادثه‏اى رخ داد امام را بدون درنگ بتوانند از این مكان به جاى دیگرى انتقال دهند.

تا امام متوجه صداى ماشینهایى كه سطح زمینى را در نزدیكى منزل ایشان تسطیح مى‏كردند شدند، بلافاصله پرسیدند: «اینها چه مى‏كنند؟» جواب داده شد، زمینى را صاف مى‏كنند تا هلى كوپتر به راحتى بتواند در آنجا بنشیند.فرمودند: «این كار براى‏چیست و چه كسى گفته است؟» به نظر اطرافیان آمده بود كه شاید من این كار را كرده‏ام.گفتم كه این كار به من ارتباطى ندارد و مربوط به برادران ارتش است - آن روز هم یادم هست كه نماینده امام در ارتش آقاى خامنه‏اى بودند - امام ایشان را خواستند و فرمودند: «من راضى نیستم یك چنین كارى صورت گیرد و بدانید هر شرایطى در اینجا پیش بیاید به هیچ جا نخواهم رفت و اگر بناى این كار بر این است كه من راضى باشم به هیچ وجه راضى نیستم.»

این تذكر امام باعث‏شد كه بلافاصله آن زمین را به همان حال گذاشتند. (22)

براى من تشریفات نگذارید

ملاقاتهاى مسؤولین و شخصیتها با امام در یك اتاق كوچك سه در چهار انجام مى‏شد و كسى از محتواى حرفهاى رد و بدل شده اطلاعى نداشت.بارها مردم تقاضا كرده بودند كه ملاقاتهاى خصوصى امام با شخصیتهاى سیاسى و بعضا جهانى را جهت‏حفظ در تاریخ ضبط و فیلمبردارى كنیم اما مى‏دانستیم كه امام در این امور مانع ما مى‏شوند و راضى به نصب دوربین فیلمبردارى در اتاقشان نیستند و این كار را تشریفات مى‏دانند.حدود یك سال در مورد این قضیه با ایشان صحبت كردم تا اینكه پذیرفتند این كار صورت بگیرد.در یك فرصت دو، سه روزه كه امام ملاقات نداشتند با همكارى برادران صدا و سیما وسایل فیلمبردارى را در اتاق ایشان نصب كردیم.یك‏روز صبح كه امام طبق روال قبلى جهت ملاقات وارد این اتاق شدند تا چشمشان به سقف افتاد و وسایل فیلمبردارى از جمله چند پروژكتور را كه به سقف نصب شده بود دیدند ناراحت‏شده و فرمودند: «همین امروز این وسایل را از اتاق من جمع كنید و براى من در این آخر عمرى تشریفات نگذارید من احتیاج به این كارها ندارم.» و ما مجبور شدیم بلافاصله از برادران سیما بخواهیم كه وسایلشان را جمع كرده و ببرند.وقتى وسایل جمع آورى شد آثار كندن و جوشكارى پروژكتورها در سقف باقى مانده بود.مى‏خواستیم سقف را رنگ بزنیم، گفتیم ممكن است امام اشكال بگیرند كه به چه مناسبت‏خراب كردید كه حالا مى‏خواهید اصلاح بكنید لذا از ایشان سؤال كردم كه آیا اجازه مى‏دهید كه جاى این جوشكاریها را رنگ بزنیم فرمودند: «احتیاجى نیست‏» آثار این وسایل هنوز هم بر سقف این اتاق قابل مشاهده است. (23)

پى‏نوشت‏ها:

1.حجة الاسلام و المسلمین صادق احسان بخش.

2.حجة الاسلام و المسلمین فرقانى.

3.حجة الاسلام و المسلمین حمید روحانى - سرگذشتهاى ویژه از زندگى امام خمینى - ج 1.

4.حجة الاسلام و المسلمین غیورى - اطلاعات هفتگى - ش 2442.

5.حجة الاسلام و المسلمین سید محمد موسوى خوئینى‏ها - حوزه - ش 37 و 38.

6.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلى قرهى.

7.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانى.

8.حجة الاسلام و المسلمین محتشمى - سرگذشتهاى ویژه از زندگى امام خمینى - ج 1.

9.آیت الله قدیرى - ویژه نامه روزنامه جمهورى اسلامى - خرداد 70.

10.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانى - سرگذشتهاى ویژه از زندگى امام خمینى - ج 1.

11.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانى - سرگذشتهاى ویژه از زندگى امام خمینى - ج 6.

12.حجة الاسلام و المسلمین فرقانى.

13.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلى قرهى - سرگذشتهاى ویژه از زندگى امام خمینى - ج 6.

14.حجة الاسلام و المسلمین كریمى - پاسدار اسلام - ش 8.

15.حجة الاسلام و المسلمین انصارى كرمانى - ماخذ پیشین - ج 2.

16.حجة الاسلام و المسلمین توسلى - ماخذ پیشین - جلد 2.

17.حجة الاسلام و المسلمین احمد صابرى همدانى - پا به پاى آفتاب - ج 3- ص 276.

18.حجة الاسلام و المسلمین سروش محلاتى - روزنامه جمهورى اسلامى - ویژه اربعین امام - 7/6/68.

19.حجة الاسلام و المسلمین فرقانى.

20.خبرنگار اعزامى روزنامه اطلاعات به نوفل لوشاتو در سال 57- روزنامه اطلاعات - 14/11/71.

21.حجة الاسلام و المسلمین فردوسى پور - روزنامه كیهان 14/4/68.

22.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانى - روزنامه جمهورى اسلامى - ویژه اربعین 68.

23.حجة الاسلام و المسلمین انصارى كرمانى - روزنامه رسالت - 9/3/72.

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved