شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:  
ایمیل:  اختیاری
شهر:    
درج مطلب
 
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
77109
نام: محمد جواد
شهر: قزوین
تاریخ: 10/31/2010 11:56:49 AM
کاربر مهمان
  آنکه ما را برصراط حق هدایت می کند
چهارده قرن است بردلها حکومت می کند
عشق یک بیماری است بیماری فوق جنون
هرکه گوید یاحسین براو سرایت می کند
امیدوارم کسی در حسرت دیدن حرم حسین(ع)نماند...
اما اینوهم بگم تانرفتی نمی دونی کجاست وقتی هم که رفتی دل جامیمونه اما خدا کنه هرکسی که می ره کربلا به معرفت واقعی ،همان معرفتی که شهدا به آن رسیدند ،برسه
اللهم الرزقنا زیاره قبرالحسین(ع)
77108
نام: محمد حسین باستانی
شهر: اصفهان
تاریخ: 10/31/2010 10:46:10 AM
کاربر مهمان
  من مدرک کامپیوتر دارم و تخصص در زمینه برنامه نوسیی ولی هر چه به این در و آن در میزنم کار در تخصصم پیدا نمی شود که مجبور به کارهای کوچک و سطح پایین شدم، لازم به ذکر است که ۳ سال است شهرم را عوض کردم و هنوز کار مطلوبم را بدست نیاوردم. اعتماد به نفسم را هم از دست داده ام و به همین دلیل دل به برنامه نویسی نمیدهم. لطفا راهنمایی کنید.
77107
نام: عطیه
شهر: تهران
تاریخ: 10/31/2010 10:19:55 AM
کاربر مهمان
  زندگی نامه حسین فهمیدهحسین فهمیده در سال 1346 در روستای سراجه شهر قم به دنیا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسین یازده ساله، از قم اعلامیه می آورد و در روستا پخش می کرد. حتی چندبار ضد انقلابها کتکش زده بودند تا دست از این کارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بیمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بیمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار کرد که پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زیارت کند. مدتی بعد، ضد انقلاب اوضاع کردستان را به هم ریخت. حسین مثل اسفند روی آتش شده بود. زود از طریق بسیج، خودش را به کردستان رساند اما به خاطر کمی سن و کوتاهی قد، بچه های سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا دیگر به کردستان نرود. وقتی که رژیم بعثی عراق در 31 شهریور 59 به ایران حمله کرد، حسین در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار کرد تا قبول کردند بماند. مدتی بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمی شدند و آنها را به بیمارستان ماهشهر بردند. حسین و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اینبار فرمانده اجازه نمی داد حسین به خط مقدم نبرد برود. چند روز بعد، حسین با کلی لباس و اسلحه عراقیها پیش فرمانده شان آمد. فرمانده با کمال تعجب فهمید که او اینها را با دست خالی از عراقیها غنیمت گرفته است. همین شد که به حسین اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد. روز هشتم آبان 1359، حسین فهمیده و محمدرضا شمس، در نزدیکترین سنگرها به دشمن، کنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسین، با هر جان کندنی که بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود. اما حسین فهمیده در پشت خط نماند. دلش رضا نمی داد که سنگرشان را خالی بگذارد. او وقتی به سنگر رسید که پنج تانک عراقی، مغرورانه رجز می خواندند و پیش می آمدند تا رزمندگان ایرانی را محاصره کنند و بعد همه شان را به قتل برسانند. تنها راه پیش روی حسین فهمیده، فداکردن خودش برای نجات همرزمانش بود. حسین سیزده ساله، آخرین نارنجکهای باقیمانده را به خود بست و به سمت تانکها حرکت کرد. در همین فاصله، تیری به پای حسین خورد اما او کوتاه نیامد. با همان پای زخمی، کشان کشان خودش را به اولین تانک رساند و ضامن نارنجکها را کشید. با صدای انفجار تانک جلویی، چهار تانک دیگر ، با این خیال که رزمندگان اسلام حمله کرده اند، فرار را برقرار ترجیح دادند. بقیه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن برای محاصره شان شدند. آنها با فکر اینکه نیروی کمکی آمده، جان تازه ای گرفتند و چهار تانک درحال فرار را هم نابود کردند. مدتی بعد، نیروهای کمکی به خط مقدم رسیدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثی پاک کردند. یکی از همان روزهای سرد پاییزی، ساعت هشت صبح، رادیو برنامه های عادی اش را قطع کرد و خبر عملیات شهادت طلبانه یک دانش آموز سیزده ساله را پخش نمود. پشت آن، پیام حضرت امام را خوانند: «رهبر ما آن طفل سیزده ساله‌ای است که با قلب کوچک خود ـ که ارزشش از صدها زبان و قلم‌ ما بزرگتر است ـ با نارنجک، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید» حتی تلویزیون هم، شب همین خبر را اعلام کرد. همان موقع مادر حسین گفت: «به خدا این دانش آموز حسین بوده.» پدر باور نمی کرد اما مادر باز قسم می خورد. یکی ـ دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهید حسین فهمیده رفت و کل ماجرا را برایشان تعریف کرد و به آنها قول داد تا تکه های باقیما
77106
نام: مرتضی
شهر: در مسیر حق
تاریخ: 10/31/2010 9:47:28 AM
کاربر مهمان
 
شلمچه خلاصه عشق است و قطعه‌ای از بهشت,
شلمچه آینه‌ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می‌درخشد و دریچه‌ی آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.
شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است.
شلمچه شهر شهود و شهادت است.
شلمچه مثنوی بلند ایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل. صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می‌تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار میدواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه میکند. زمین خاکی شلمچه, زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی‌قرار بودند و از کوچه پس کوچه‌های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند. آری!
شلمچه شاهنامه بلند شهادت است, دیوان عاشقی است, شعرهای سرخ, با واژه‌های خون, به وزن عشق و قافیه‌هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت , دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده‌شان تذهیب کردند. آری!
شلمچه کتاب است, خواندنی‌ترین کتاب حماسه.
شلمچه آسمان است سرشار از ستاره‌های سرخ.
شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی,
شلمچه دریاست, مواج از موجهای عاشقی.
شلمچه بازار است, بازار عشقبازی و جانبازی,
شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی میدرخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر, زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بیقراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بیقراری میکردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده‌اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه میتوانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله‌پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی‌غروبند, چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی‌تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.

شهدا را یاد کنیم حتی با ذکر یک صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
77105
نام: نتبخشوده
شهر: زمین
تاریخ: 10/31/2010 9:39:04 AM
کاربر مهمان
  سلام
شهاب از امید به خدا تو حتما چون خودت مستجاب الدعوه ای اینقدر خجسته ای. از کجا می دونی که من مثل آدمای بیکار فقط دعا می کنم؟ من حرکته رو کردم ولی هرچی منتظرم برکتی نمی بینم
می دونم واسه این حرفایی که از دلم می گذره و یا به زبون می یارم خدا برام کنار گذاشته تا دوباره بیفتم تو یه چاله دیگه و تنبیهم کنه. ولی با خودم که تعارف ندارم.
می خواستم با خدا قهر کنم دیدم وضعم از اینم که هست بدتر میشه. یعنی اصلا غیرممکنه. ولی با امام رضا قهرم.
اگه من از اون آدمای مرکز هستی بودم که مشکلی نداشتم. من دعای بزرگ کردم اجابت نشد یه خواسته کوچیک داشتم برآورده نشد مادی خواستم بهم نداد معنوی از خدا طلب کردم نصیبم نکرد هیچی نخواستم گرفتاری گذاشت سر راهم. این جام بلایی ام که میگی مال اونایی که توانشو دارن و از یک یکش سربلند بیرون می یان. نه مال من که....
یه روز سربسته همین حرفارو به یکی از دوستام که فکر می کنم از مقربان درگاه خداس زدم مثل چی خندید میگه تو که مشکلی نداری و همین حرفای تورو زد آخه شما آدما چرا اینقد خودخواهید و فقط یاد دارید نصیحت کنید. (گفتم شما آدما چون خدا شماهارو آدم کرده یا شایدم فرشته ولی من که هرچی از خدا خواستم آدممم کنه.......نمی دونم چی بگم؟)
من الآن هنوز بیست و یک سالمه اصلا نمی تونم تصور کنم که بخوام حتی ده ساله دیگه اینجوری که داره خدا با من تا می کنه زندگی کنم. واسه جوونیمم جواب دارم.
اصلا مگه جزء دعای همون اولیای خدا نیس که میگن منو تا وقتی زنده نگهدار که اطاعت تورو کنم؟ من که وضعم اینه خدا می خواد چکار کنه؟ من حاضر خدا مورو از ماست اعمالم بکشه بیرون ولی اینقد بی محلی نکنه. خسته شدم.

(اینم حرف دل من به خدا)
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم…

اما تو...

آه خدا
تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عظیمی که به عبث انجامید
و چه امید عبثی.......

77104
نام: sara
شهر: az tehran
تاریخ: 10/31/2010 9:25:54 AM
کاربر مهمان
  بی چشمداشت نور بده به دلهای شکسته...دوست داشتن را بیهوده نباید جار زد...لحظه ای دلت را باز کن و انرا از نو بساز...سر دلت کلاه نذار!...دوست داشتن را باید نشان داد!
77103
نام: آلاچیق
شهر: همینجاها
تاریخ: 10/31/2010 8:12:10 AM
کاربر مهمان
  غریبم ودلم از همه چی گرفته میگن امام رضا ضامن آهو شده دعا کنین به اندازه آهو ارزش داشته باشم تا ضمانتمو بکنه خدایا یه نشونه میخوام ولم نکن
77102
نام: تنها
شهر: تنهایی
تاریخ: 10/30/2010 11:54:05 PM
کاربر مهمان
  سلام دوستان حرف دل امیدوارم حال همگیتون خوب باشه ازتون یه خواهش دارم میخوام برام دعا کنید من هم قول میدم همتون دعاکنم!
77101
نام: sara
شهر: az tehran
تاریخ: 10/30/2010 9:59:54 PM
کاربر مهمان
  وقتیکه بود دیده نشد

وقتیکه بود خیلی‌ ساده از خود می‌گذشت

وقتیکه بود درد او را شبیه هیچ کرده بود

وقتیکه تمام شد تو گویی دوباره آغاز شد

وقتی‌ که دیگر نبود

همه به بودنش سخت نیازمند شدند

براستی چه سخت بود تحمل آن همه بودنو نبودن برای او


77100
نام: مهم نیست کیم
شهر: آزادشهر
تاریخ: 10/30/2010 7:35:45 PM
کاربر مهمان
  دلم گرفته ازهمه چی گرفته ازاین دنیای بی حساب و کتاب و در و پیکر دلم تنگه واسه دیدن روی گل نرگس امام مهدی(عج)واسه زیارت امام رضا.دلم میسوز؛بخاطر خودم به خاطر بد بختیام.دوست دارم گریه کنم انقدر گریه کنم تادلم خالی بشه و دیگه عقده ای نداشته باشم خدایا آخر زمونه فرجی کن تاما نمردیمامام آخرمون رو ببینیم و باچشم باز از این دنیا نریم.
اللهم عجل لولیک الفرج
<<ابتدا <قبلی 7716 7715 7714 7713 7712 7711 7710 7709 7708 7707 7706 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved