شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:  
ایمیل:  اختیاری
شهر:    
درج مطلب
 
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
139316
نام: شاهین
شهر: تهران
تاریخ: 6/6/2018 1:34:57 PM
کاربر مهمان
  دعا کنید به این شب عزیز مشکلم حل بشه آبروم تو خطره
139315
نام: صالح
شهر: تهران
تاریخ: 6/5/2018 7:04:37 PM
کاربر مهمان
  نام مرا هم ببريد پيش ارباب
139314
نام: ز م
شهر: اردکان
تاریخ: 6/4/2018 11:30:35 PM
کاربر مهمان
  ان روز که به همه چیز فکر میکردم کاش مرواریدهای حجاب را در تمامامواج متلاطم دریای گناهانم می دیدم وکاش نگاهم را فقط به همان دور دستها که تنها نقطه ی اغاز و÷ایانزندگی ام بود یعنی خدا میدوختم
139313
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 6/4/2018 5:02:48 PM
کاربر مهمان
  گاهی چه
دلگرفته میشوی ازخدا
گاهی از
حکمتش ناراضی
وگاهی شاکروخوشحال
گاهی مشکوک
وگاهی مجذوب عدالتش
گاهی بسیارنزدیک،گاه دور

خداهمان خداست
ای کاش مااینقدر
گاهی به گاهی نمیشدیم
139312
نام: فاطمه خانووم
شهر: مشهد مقدس
تاریخ: 6/3/2018 1:15:39 PM
کاربر مهمان
  گفت اصل بده؟

گفتم مادرم کنیز رباب... 🍂
باباموڹ هم غلام عباس... 🍃
خودمم کنیز زینب✔️✔️✔️

ما اصل و نصبمون غلام در خونه حسینه...🍂
جد در جدمون نوکرش بودن، غلام خانه زادشیم..!🌹
گفت : تو دنیا چی داری؟؟؟🍂

گفتم: یه چادر...!رنگش مشکیه چون تا ابد عزادار حسین...!🍃
و یه سَر ، که اگه بخواد افتاده زیر پاش..!!🍂
خندید گفت روانی خدا شفات بده!!!🍃
گفتم:
"بیمار حسینم شفا نمیخواهم...🍂
جز حسین و کربلا از خدا نمیخواهم"☺
139311
نام: نیلوفر
شهر: تهران
تاریخ: 6/3/2018 3:49:55 AM
کاربر مهمان
  سلام....من یکی از بزرگترین آرزو هام اینه که شهدا روزی منو دعوت کنن که بتونم برم راهیان نور نمیدونید چقدر دوست دارم ولی تا الان که دعوت نشدم...از همتون میخوام از ته دل برای من دعا کنید دیدن منطقه های جنگی روزی نصیبم بشه....
139310
نام: مهدى
شهر: قم
تاریخ: 6/2/2018 6:44:30 PM
کاربر مهمان
  اهل حرف هاى گنده نيستم فقط از شهيد اوينى مى خوام واسم دعا كنه امسال هرچى زودتر به شخص مناسب پيدا كنم براى ازدواج و همچنين خودم هم بتونم فرد مناسبى باشم
و چقدر دلم مى خواد روياى صادقه ام به واقعيت تبديل بشه توى عاشورا
139309
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 6/1/2018 1:06:06 PM
کاربر مهمان
  نامه عروس به مادر شوهر

مادر شوهر عزیز من حق دیدن، بودن و حرف زدن با پسرت را از تو نمیگیرم، تو هم فراموش نکن مردی که تو او را فرزند می نامی، حالا همسر من و تنها تکیه گاه من نیز هست. من هووی تو نیستم من عروس تو هستم. پس مرا با نگاهت و زبانت نیازار اگر پسرت را دوس داری و به من حق عاشقانه زیستن بده.
من مادر بودن تو را انکار نمیکنم و به تو حق میدهم و از پسرت میخواهم که حق فرزندی را برای تو کامل اجرا کند. تو هم که از جنس من هستی مرا درک کن و به پسرت هر آنچه آموختی این را هم بیاموز که من به دست او امانت هستم و حق همسری را برای من کامل اجرا کند. مادرشوهر عزیزم مراقب باش تا با دخالت های نابجایت، من جوان را روبروی خودت قرار ندهی. من هم تو را دوس دارم چون تو مادر عشق من هستی....
139308
نام: تقوی
شهر: اهواز
تاریخ: 6/1/2018 6:00:04 AM
کاربر مهمان
  کاش میشد تا خدا پرواز کرد
کاش میشد با ملا(عج) افطار کرد
139307
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 5/31/2018 11:56:41 PM
کاربر مهمان
  🌛مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

🌛مرد قبول کرد.در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

🌛گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

🌛دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

🌛سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

🌛پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…اما گاو دم نداشت!

🌛نتیجه:زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی.
<<ابتدا <قبلی 13937 13936 13935 13934 13933 13932 13931 13930 13929 13928 13927 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved