شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:  
ایمیل:  اختیاری
شهر:    
درج مطلب
 
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
102169
نام: جان و جوانیم فدای رهبرم
شهر: شهر خدا
تاریخ: 1/16/2013 9:26:12 AM
کاربر مهمان
 
« کوچه - فریدون مشیری »



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
102168
نام: جان و جوانیم فدای رهبرم
شهر: شهر خدا
تاریخ: 1/16/2013 9:24:37 AM
کاربر مهمان
  ***بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....
102167
نام: دلشکسته
شهر: غریب
تاریخ: 1/16/2013 9:17:53 AM
کاربر مهمان
  امام على(علیه السلام): دو چیز بصیرت را از انسان می گیرد یکی دوستی دنیا و دیگری پیروی از هوای نفس
102166
نام: عاشق شهدا
شهر: شهدا
تاریخ: 1/16/2013 9:10:29 AM
کاربر مهمان
  بنام رب المهدی (عج)

آنسان که تویی هیچ کس اگه به تو نیست
راهی ز فراز عقل کوته به تونیست
هر چند ترا هزار ده باشد لیک
جز راه دل از هیچ رهی ره به تو نیست


سلام مهناز جون از شهر منتظران منجی شما نظر لطفت و گفتی ولی تا حقیقت خیلی فاصله است و از اینکه متنهای من شما رو یاد مناطق کربلای ایران می اندازد خوشحالم ان شا الله که امسال طلبیده بشی شما هم برا من خیلی دعا کن دل خودمم خیلی حال و هوای مناطق جنوب و غرب و کرده میشداغ و خیلی دوست دارم سرت و به درد اوردم در پناه حق باشی
102165
نام: امیر
شهر: تبریز
تاریخ: 1/16/2013 9:08:15 AM
کاربر مهمان
  دعایت میکنم با حال دلتنگی ،که یابی کعبه ی مقصود و شبهای طلایی را ،سفر خوش نازنین من خیر همراهت،توقدر من ندانستی،درون اب ماهی کجا داند قدر دریا را ،شکسته استخوان داند بهای مومیای را.
102164
نام: یا مهدی
شهر: پاکان
تاریخ: 1/16/2013 9:08:13 AM
کاربر مهمان
  به سایت ما هم سر بزنید خوشحال می شیم www.tavoosbt.ir
102163
نام: جان و جوانیم فدای رهبرم
شهر: شهر خدا
تاریخ: 1/16/2013 8:37:13 AM
کاربر مهمان
  دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود .

موضوع درس درباره ی خدا بود.

استادش پرسید :"آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟

"کسی پاسخ نداد.


استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ "

دوباره کسی پاسخ نداد .

استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ "


برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .


استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " .



دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند .


استاد پذیرفت .


دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :"


آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ "


همه سکوت کردند ."


آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ "


همچنان کسی چیزی نگفت ."


آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟


"وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ،



دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!!!!!!!!!!!!!



من تو یه دانشگاه تو یه شهر مذهبی درس خوندم. متاسفانه بجز تعداد معدودی از اساتید اون دانشگاه خدا رو باور داشتند.و همیشه با لحن بدی باهامون حرف میزدن. مخصوصا تو اون شهر چون دانشگا نزدیک حرم بود ما مختار بودیم ی واسه نماز جماعت بریم حرم یا تو نمازخونه دانشگاه که همیشه پاتوق آدمای ناجور بود بریم و نماز بخونیم.
و همیشه با چند تا ازین استادا درگیر بودیم. می گفتن واسه چی میرید که چی بشه . و خیلی حرفا که نمیشه اینجا بیان کرد.

خدا خودش عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه.
102162
نام: طاهره سادات كرمي
شهر: سمنان
تاریخ: 1/16/2013 8:25:28 AM
کاربر مهمان
  خدايا در زمانه اي به دنيا آمده ام كه مهر و محبت كهنگي است، عشق ورزيدن به ديگران گدايي محبت است.
دل صاف وساده روي دستها بي خريدار مانده
ملاك ارزشها ديگر معنويات نيست، ماديات است!
ميترسي بگويي سلام، ممكن است ديگران فكر كنند چه تقاضايي در پي اين سلام نهفته است؟
به اين عجوزه(زمانه) مي گويم با تمامي زشتيهايش دوستش دارم چون دراين دنيا گوهر باارزشي دارم كه با وجود نورآن نه راه را گم ميكنم نه از فقر رنج ميبرم
من ياد خدا را تا هميشه با خود خواهم داشت
من عشقم، احساسم، تمامي وجودم را فرياد مي زنم.
خدايا عاشقتم دوستت دارم اي رفيق
102161
نام: جان و جوانیم فدای رهبرم
شهر: شهر خدا
تاریخ: 1/16/2013 8:10:18 AM
کاربر مهمان
  روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود . زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست .

دو نسنزو تحت تاثیر حرف‌های زن قرار می گیرد ، قلمی از جیبش بیرون می آورد ، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی می‌کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد ، می گوید: برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو می کنم .
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف‌بازان حرفه‌ای به میز او نزدیک می شود و می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید . دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تکان می دهد . مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود می گوید : می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است . او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده . او شما را فریب داده ، دوست عزیز .
دو ونسنزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است ؟
ـ بله ، همین طور است .
دو ونسنزو می گوید : در این هفته ، این بهترین خبری است که شنیدم.
102160
نام: تنین
شهر: تهران
تاریخ: 1/16/2013 7:59:07 AM
کاربر مهمان
  خدايا به دادم برس ديگه خسته شدم نميتونم تحمل كنم جواب اين همه سال سكوت من ودل شكسته ام اين نبود ديگه نميخوام زنده باشم نميخوام زندگي كنم من كه هرروز باگريه و زاري ازت مرگمو ميخوام چرا خلاصم نميكني.
درگير اين دنيا شدم دنياي محدود شد دوري من از تو فقط عذاب بي اندازه داشت. همهمه ي اين روزگار من به تنهايي سپرد فكر زمين وادم هاش از دل من ياد تو برد.
<<ابتدا <قبلی 10222 10221 10220 10219 10218 10217 10216 10215 10214 10213 10212 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved