شهید آوینی


مادر «دلبستگی به عهد قاجار»

کارگردان: علی حاتمی

باید منتظر باشیم كه همه، روزی به زج زدن بیفتند. باز هم آقای « علی حاتمی » و در مشغولی های خسته كننده اش؛ دلبستگی اش به عهد قجر و آت و آشغال های صندوق خانه های متروك وآدم هایی نیست آبادی، اما با بزك واعی و دیالوگ های پر تكلف و حكاكی شده ای كه حتی برای رعایت جناس و قافیه كج و معوج شده اند، آن هم از دهان تیپ های تصنعی كه این كلمات در دهانشان زیادی می كند... این كلمات در دهان همه زیادی می كند و من نمی دانم كه اصلاً این طرز نوشتن و حرف زدن اگر به درد سینما و تئاتر نخورد، به چه درد دیگری ممكن است بخورد!

باز هم داستان به نحوی به همان روزگار نه چندان دوری باز می گردد كه تهران قدیم در سرازیری مست  فرنگ شدن افتاده بود؛ اول آدم ها و بعد اشیا... عهد قجر آخرین دوره اضمحلال تاریخی این قوم است پیش از سلطه تمام عیار شیطان پیر... و نمی دانم آن آشی كه در سفارت انگلیس پخته بودند چه معجونی بود كه همه را « آشخور » كرد، غیر از روزه دارها را! كفر فرنگی مثل آسفالت سیاه داشت همه كرت ها و مزارع سر سبز را می پوشاند تا راه اتومبیل را هموار كند و از آن بدتر، آدم ها را بگو كه هفتاد و دو رنگ شهر فرنگ آن قدر در خط و خال كراواتی كه گریبان گیرشان شده بود غرق شده بودند كه سر ریسمان را نمی دیدند كه در دست كیست!

دلبستگی به این دوره چه معنایی می تواند داشته باشد؟

روشنفكران این دیار لااقل با ما مردم در عشق به ضریح و پنجره های فولاد، آجر قرمز و بهار خواب و حیاط و كاشی های آبی و گلدان های سفالی و یاس و اقاقیا و اطلسی و قرنفل و شمعدانی در باغچه های دور حوض های پاشویه دار و تخت های چوبی و قالی و گلیم شریكند و فقط تفاوت ما با آنها در آنجاست كه ما با این اشیا و در این فضاها زندگی كرده ایم، جان خود را لعاب آبی كرده ایم و بر سفال ها زده ایم، روح خود را به پنجره های فولاد امامزاده ها دخیل بسته ایم، عشق های جوانیمان بوی گل یاس و شب بو می داده است و بعد خانه بختمان را با آجر قرمز ساخته ایم و در حوض های پاشویه دار وضو گرفته ایم و بر سجاده هایی از گلیم نماز خواند ایم، اما این آقایان و خانم ها با همه این اشیا و فضاها، مثل توریست های وارفته، پیوندی نوستالژیك داشته اند. در مغرب زمین نیز روشنفكران دلبسته اشیای عتیقه اند و خودشان هم نمی دانند كه چرا؛ خودشان هم نمی دانند كه در اشیای كهنه به دنبال آن روحی می گردند كه هر چه زمان بیش تر می گذرد و زالوی تكنولوژی بیش تر و بیش تر خون گردن آدم را می مكد،مثل فانوسی كه نفتش تمام شده، دارد می میرد. آدم هم آدم های قدیم! ما خودمان را در گذشته ها جا می گذاریم و می گذریم واین نوستالژی شاید آن غم غربتی باشد كه آدمیزاد ازدوری خودش دارد. بگذریم كه روشنفكران ما فقط ادایش را درمی آورند...كاشكی این اداها واقعیت داشت! حتی یك فحش واقعی بهتر است ازهزارسلام دروغكی!l

آن مادر قاجاری كه همه نمازهای صبحش را بعد ازطلوع  آفتاب می خواند مادر ما نیست. پس مادر كیست؟ شاید مام وطن باشد كه جوجه هایی ناقص الخلقه به دنیا آورده و حتی در میان آنها یك تخم غاز هم پیدا شده است دشداشه پوش و لچك به سر، كه قدقد شاعرانه ای دارد و در عین حال، زورش حتی بر زهتاب ها هم می چربد!

شخصیت ها وصله های ناجوری هستند دوخته شده به یك لحاف چل تكه... كسی نیست بپرمد مگر لحاف دوزی چه اشكالی دارد! هیچ. یاد « هزار دستان » افتادم، با آن پراكندگی ناشیگرانه در پرداخت و « حاجی واشنگتن » با آن میزانسن هایی كه یا اولش جور بود آخرش در می رفت و یا اولش ناجور بود، آخرش درست می شد و باز هم همان دیالوگ های پرتكلف و پر ادا كه برازنده هیچ دهانی نیست. لچك به سر فیلم « مادر » هم مثل همان سرخپوست فیلم « حاجی واشنگتن » بود؛ یك قارچ بدون ریشه، یك خیال خام ناپرورده.

در میان جوجه های ناقص الخلقه ماكیان وطن، یك صندوقدار عارف مسلك هم بود كه سعی می كرد همه اش كلمات قصار بگوید: « شبش راباید بی چراغ روشن كرد خان داداش »، خطاب به زهتابی كه قاعدتاً نمی توانست بین این حرف های عطر زده با روده های بوگندوی گوسفند تفاوتی قائل شود. و اگر عرفان با صندوقدار بانك جمع شود، لابد همه این تاریخ هزار ساله ما كشكی است كه در آش مشروطه ریخته اند! روشنفكران این دیار از همه چیز فقط به نوع « لائیك » اش علاقه دارند؛ رمان لائیك، نقاشی لائیك... و حتی « عرفان لائیك ». و البته در ایماژهای شعر   سپید، بر خلاف واقعیت، همه كلمات و معانی متناقض را می توان با یكدیگر جمع كرد. یادتان هست درست در بحبوحه جنگ، یك راهب غرب زده بودایی (!)، بی خبر از همه جا، آمده بود و هر از گاهی روی یك طبل كوچك می كوبید تا خداوند صلح را میان ما و بعثی های جنایتكار برقرار كند؟! فكر می كردم فقط راهب های غرب زده بودایی این همه از ما دور هستند.

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo