شهید آوینی

 

  مقالات سید شهیدان اهل قلم

 

آخرین دوران رنج (ادامه)

پس معنای «روشنفکری» همین است که یونگر می گوید. روشنفکری یعنی پذیرش آرای نیهیلیستی و ایمان آوردن به آن. و روشنفکر کسی است که با احکام نظری علوم جدید – فلسفه علمی – حکم می کند و عامل به احکام عملی علوم جدید یعنی «اخلاق علمی» است. همانطور که یونگر نوشته است، نیهیلیسم در میان ما امت هایی که ریشه در تاریخ و فرهنگی کهن داریم به دشواری پذیرفته می شود. وضع روشنفکری و روشنفکران در ایران – و جهان کهن – و نسبت آنها با دین و مردم نیز ازهمین جا قابل پیش بینی است. در اینجا از یک سو میان روشنفکران و مردم دیواری از عدم تفاهم حائل است و از سوی دیگر، روشنفکری – به معنای اتم لفظ – نیز تحقق خارجی نمی یابد. روشنفکری با پشت کردن به پبمان فطری و ازلی آدم به ظهور می رسد و به این معنا هرگز به تمام معنای کلمه تحقق نمی یابد، چرا که انسان در ذات خویش «متعهد» است.

در همه ساحات وجود بشر این هبوط را می توان جست و جو کرد. در اقتصاد، از آنجا که این وارونگی مساوی با غلبه حیوانیت است. اقتصاد که همواره متناسب با معنای لفظ در میانه روی و قناعت ظهور می یافته، به مفهومی وارونه معنای حقیقی خویش، با این وضعی ملازمت و تناسب می یابد که بر بشر سیطره یافته است. در سیاست نیز دولت ها مظهر اراده به قدرت هستند و از آنجا که ترس و ضعف روی دیگر قدرت است ، معنای «صلح» نیز در مفهوم ترس از یکدیگر استحاله یافته. در اخلاق نیز آنچه ملاک تمایز خیر وشر از یکدیگر است، از یک سو احکام عملی تکنولوژی – اخلاق تکنولوژی – و قوانینی است که برمبنای ارزش گذاری نیهیلیستی اعتبار شده و از دیگر سو، «اهوای فردی» است. ارنست یونگر می نویسد:

اینکه آدمهایی با سابقه جنایی ممکن است خطرناک باشند کمتر ناراحت کننده است تا اینکه هر مرد عامی گذرنده از کوچه و بازار عاقبت روزی در کام خود کاری (اتوماتیزم) اخلاقی فرو خواهد رفت... جنایات عبارتست از اینکه رابطه های اخلاقی جای خود را به رابطه های خودکاری (اتوماتیزم) بدهد. در جایی که نیهیلیسم حالتی عادی شده باشد برای فرد تنها، فقط انتخاب میان انواع ناحق باقی می ماند. ارزش های جهت دهنده نمی توانند از جاهایی بیابند که در آنها هنوز رابطه ای درونی با پیش آمد نیهیلیستی در کار نیست.مدهای جدید از نقاط گود ببالا می آید.

اگر می شد نیهیلیسم را شر مخصوص خطاب کرد آنوقت تشخیص راحت تر بود. زیرا که در مقابل شر و برای دفع آن نسخه های مجرب داریم. ناآرام کننده ترین خطر، در هم جوشیدن یا حتی در هم محو شدن نیک و شر است که اغلب از دید تیز ترین چشمها نیز پنهان می ماند.

در روزگار غلبه اتوماتیسم، «اخلاق» نیز مبرا نمی ماند. با ظهور نیهیلیسم – که در آغاز «غیر فعال» است و بر هیچ نظام اجتماعی تکیه ندارد – نظام احکام عملی که خوب را از بد تمییز می دهد، در هم می ریزد و در مرحله بعد، نیهیلیسم صورت نظام اجتماعی می یابد و به تاسیس نظامی اخلاقی متناسب با همین صورت غالب نیست انگاری می پردازد (نیهیلیسم فعال). نظم نیهیلیستی صورت اکنون اختیار و آزادی بشر را یکسره انکار کرده است و برای او جز آزادی محدودی برای انتخاب میان انواع ناحق، باقی نگذاشته. اما از آنجا که نحوی اتوماتیسم اخلاقی نیز متناسب با این وضع سیطره یافته است، بشر خود از این معنا غافل است و در نظم یافته ترین صورت از یک توهم نیهیلیستی ، خود را آزاد می انگارد. خلقت بشر آنگونه است که انکار صورت انسانی اش ناگزیر به اثبات موجودیت حیوانی اش می انجامد و چون نفس وعقل او نیز از این نفی و اثبات تبعیت دارد، هرگز در نخواهد یافت که چه بر او گذشته است، مگر به مدد همان عهد فطری ازلی. هبوط در آخرین مراتبش به وارونگی انجامیده است و متناسب با آن، نظام اخلاقی وارونه ای نیز بر بشر، سیطره یافته. اتوماسیون ملازم است با نفی اختیار و آزادی بشر ، اما از آنجا که این «نفی» به تدریج و آن هم در مصداق جمعی بشر روی میدهد افراد از این معنا غافلند، اگر چه نوعی شهود فطری جمعی بر آن – نفی اختیار – دلالت دارد؛ این است که غالب افراد به این حکم که «بشر برده ماشین است» تکلم می کنند، اما از تبعات سخن خویش غفلت دارند و در عمل، افعالی خلاف این حکم از آنان صادر می شود. این است همان «اتوماسیون اخلاقی» که یونگر به آن اشاره می کند.

در پشت جلد و سر لوحه كتاب (عبور از خطر) سخنی از كتاب (زنبور های شیشه ای) نقل شده است كه (نمی توان كمال بشری را با كمال فنی جمع كرد. اگر یكی این دو را می خواهیم، بایست دیگری را فدا كنیم.) اگر در سال 1957 كه سال انتشار رمان (زنبورهای شیشه ای) است، كسی به مثابه ندایی از وجدان جمعی بشر به این دریافت رسیده، بسیار شگفت آور است كه هنوز بعد از سی و چند سال از آن تاریخ، زندگی بشر طوری است كه هیچ نشانی از آن آگاهی در دوران، هم آخرین دوران رنج است و هم دورانی است كه آخرین تجدید عهد بشر در آن روی خواهد داد. نباید انتظار داشت كه دجال در صورتی ظاهر شود كه همه بشناسندش: صفت ذاتی دجال آن است كه در هیئت حق ظهور می یابد و جهان را به فتنه می كشد. اگر از پیشانی او شاخی برمی آمد و یا بر پشتش دمی می رست كه فتنه ای در نمی گرفت.

   ارنست یونگر نوشته است:

این حقیقت كه (برترین ارزشها بی ارزش می شوند) ما را به جای – زدن آنچه نیهیلیسم می طلبد، در مناطق خالی، هدایت می كند. (اشاره است باینكه وقتی ارزش های مهم اخلاقی و مذهبی بی اثر شدند و جایشان خالی ماند آنوقت كمترین ارزشها را میتوان جانشین آنها كرد) چنین آزمایشی ممكن است در حوزه كلیسا نیز رخ بدهد یا در حوزه های دیگر. چنین جا زدن كاهش – دهنده ای خود را تقریبا باین ترتیب لو می دهد كه مثلا به جای (خدا) می گذاریم (نیك).

این رابطه با ارزش كمتر، عاقبت منجر می شود به مذاهب بیشمار جانشین. چنانكه گویی خدایان مذاهب را از عرش اعلی به آسمان دوم و سوم پایین آورده باشیم. حتی میتوان گفت كه با از تخت بزیر آوردن برترین ارزش ها هر كس این امكان را می یابد كه نیمچه فرقه خود را از آذین ببندد و از این راه معنایی به آن بدهد.در این میدان نه فقط علوم طبیعی نقشی مهم بعهده می گیرند بلكه جهان نگری ها (همانچه تا كنون بغلط (جهان بینی) گفته اندweltanschhauung ) و فرقه ها نیز از صدقه سر همین رابطه با ارزش كمتر رشد می كنند. دور، دور دعات رسالت نیافته است. و عاقبت نوبت احزاب سیاسی است كه در صدد الوهیت یافتن اند. باین طریق كه هر آنچه با اصول معتقد آنها و مقاصد تغییر پذیرشان مناسب باشد ملاك اخلاق میشود. ...اگر طرف منفی كاهش را مشاهده كنیم بعنوان مهمترین علامت، برگرداندن عدد به رقم و علامت اختصاری بچشم می آید و هم چنین بر گرداندن رمز (سمبول) به روابط عریان. درست عین بیابانی كه انباشته از چرخه های دعا است.(اشاره است به تومارهای دعا كه در تبت بر سر هر گردنه ای یا در هر زیارتگاهی تعبیه كرده اند تا زائران بعنوان خواندن دعا فقط آنها را بگردانند و باز و بسته كنند – و نیز شبیه است بقران خوانهای خودمان سر قبرستان كه روزگاری فلانقدر بار یاسین می خوانده اند و در مشكی فوت می كرده اند و بعد برای هر مرده ای باندازه مزدی كه بازماندگان میدادند باد مشك را خالی می كرده اند.) بیابانی كه خود زیر این آسمان پر ستاره عین چرخ حركتی دورانی دارد. در چنین جهانی اندازه پذیری همه نسبت ها روز بروز مهم تر می شود. و درست است كه این چنین آداب مذهبی را هنوز بجا می آورند اما دیگر به تبدیل عقیده ندارند. و(اشاره است به تبدیل نان و شراب به گوشت و خون مسیح در آن شام آخر. مورد اختلاف اساسی كاتولیك ها و پروتستان ها) سپس خود این تبدیل را نیز تعبیر و تفسیر می كنند و آنرا فهمیدنی می كنند.

وقتی دین در ذیل (نیهیلیسم عملی و نظم یافته جدید) معنا می شود، در خوزه مسیحیت (پروتستانتیسم) زاییده می شود و در حوزه اسلام دعاوی متعددی را نتیجه می دهد كه این روزها با منظم ترین آنها ذیل عنوان (قبض و بسط تئوریك شریعت) روبه رو شده ایم. و البته این مدعای جدیدی نیست، (قبض و بسط تئوریك شریعت) نحوی تحقق كانتیسم است در حوزه دین اسلام كه خود را از لحاظ تاریخی نیز با مباحث تاریخی علم كلام پیوند زده است. در اینجا نیز با اثبات عدم امكان معرفت نسبت به ذات شریعت، نخست، حقیقت دین را از دسترس دور می دارد – شریعت صامت – و سپس برای فهم شریعت متوسل به احكام نظری علوم جدید می شود، حال آنكه علوم جدید ماهیتآ توان صدور احكام كلی و نظری ندارند. با نحله فلسفی كانت، موضوعیت نفسانی و خود بنیادی بشر در متنزل ترین مراتب خویش اثبات می شود و نیهیلیسم از صورت غیر فعال خارج می گردد و به تاسیس نظام می پردازد.

دین نیز متناسب با این وضع باید فقط به عالم ظاهر منتهی شود، چرا كه باطن دین در تعارض با همه احكام دیگری است كه از غیر طریق شریعت وضع گردد. از این رو، بشر امروز در عین حفظ ظواهر ادیان و مذاهب، به سیانتیسم (علم پرستی) به مثابه شریعت حق ایمان آورده است. حب نفس همه عشق را به حیطه منافع شخصی محدود ساخته است و از آنجا كه سیانتیسم ملازم با وابستگی تام و تمام به تكنولوژی و پذیرش ولایت آن است، حبی متناسب با این وابستگی نیز بر همه عواطف دیگر بشر سایه انداخته: حب علم و تكنولوژی، در عین آنكه وابستگی – یا اعتیاد – همواره با اضطراب و ترس از آینده توام است. و لذا، بشر در همان حال كه به تكنولوژی عشق می ورزد، سر چشمه اضطراب و ترس خویش را نیز در آن می جوید و همه در عین تلاش روز افزون برای برخورداری از تكنولوژی نیز همچون دیگر صورت های مثالی قدرت در میتولوژی، (ضعف) را در بطن قدرت خویش نهفته دارد. تكنولوژی عین وابستگی است و وابستگی، نفی و انكار قدرت و اختیار و آزادی را در بطن خویش دارد.

این (بشر) است كه در صورت (روان مطلق) هگل در سیر تاریخی فلسفه به دانندگی مطلق دست می یابد و (خدا) می شود. از خود بیگانگی بشر پیش از دستیابی به دانندگی مطلق، در آنجاست كه هنوز از شان خدایی خویش آگاه نیست. تاریخ نیهیلیسم تاریخ همین توهم متافیزیكی است، و در مرحله هبوط كامل، نباید توقع داشت كه بشر خود را خدا نینگارد. نیهیلیسم انكار وجود نیست، كسی نمی تواند وجود را انكار كند. حتی بزرگ ترین سفسطه گران نیز وجود را به مثابه یك حقیقت واحد و ثابت انكار نمی كنند. پروتاگوراس اگر می گفت: (انسان معیار هر چیزی است)، یعنی این بشر است كه وجود و عالم واقع را معنا می كند، اما خود بشر را چه كسی معنا خواهد كرد؟

اهل انكار به نحوی عجیب دریافته اند كه برای كشتن خدا باید علت خارجی، علت فاعلی و علت غایی را كشت، یعنی باید وجود هر چیز را به خود آن چیز منتهی دانست. خود بنیادی بشر و موضوعیت نفسانی او در امتداد طبیعی همین انكار واقع شده است، و اگر نه، انسان نمی تواند از (عدم) تصوری داشته باشد. ارنست یونگر به همین معنا نیز اشاره دارد:

دشواری تعریف نیهیلیسم در این است كه جان نمی تواند از (نیستی) تصوری داشته باشد، جان، در این حوزه به منطقه ای نزدیك میشود كه در آن هم نگرشی محو می شود و هم شناسایی {،} این دو وسیله بزرگ كه ابزار كار جان اند. از (نیستی) نه می توان تصویری داشت و نه مفهومی.

نیهیلیسم فقط با حصار و پیش میدان های نیستی تماس می گیرد و هرگز با خود این قدرت بنیادی ربط نمی یابد. كاملآ شبیه باین قضیه است مساله (مرگ) و (مردن). (مردن) را می توان تجربه كرد و آزمود، اما (مرگ) را نمی توان. با این همه تماس بیواسطه با نیستی نیز تصور پذیر است اما بشرط آنكه نتیجه اش نیست شده باشیم. گاهی این نیست شدن را شرح و توضیح هم كرده اند... و اغلب نیز آنرا در انواع خود كشی ناگهانی نشان داده اند. در چنین مواردی یقین حاصل كردن به ناممكن شدن (هستی) بنهایت خود می رسد و آنوقت است كه دیگر دوام ضربان قلب و گردش خون ترشح كلیه ها معنای خود را از دست می دهند. و این هستی چنان بی معنی می شود كه حضور تیك تاك ساعتی بر بالین جسدی.

نیست شدن را امروز در قلمرو  ادبیات، نه تنها جز به جز شرح داده اند بلكه مجسم كرده اند. هنرمند نه فقط تجزیه شدن را بعنوان موضوع (تم) انتخاب می كند، بلكه خود او همان نفس تجزیه می شود. این تجزیه شدن در زبان او و در رنگی كه به كار می برد نفوذ می كند. اختلاف ادبیاتی كه بیان تهوع و بیزاری است، با ادبیات ناتورالیست، كه با همه زشتی موضوعش هنوز خوش بینی گونه ای در آن حاكم است، از همین جا ناشی است.

مرگ حقیقی در همین (بی معنی شدن هستی) است، و این روی نمی كند مگر آنكه بشر وجود خود را به مثابه واسطه ای میان زمین و آسمان انكار كند. انكار آسمان، انكار حقیقت آسمانی وجود انسان است و با این انكار، مظهریت او برای حقیقت مطلق انكار می شود و (نیستی) روی می كند، نیستی، تجزیه و تلاشی، همچون جسدی كه قبض روح گشته است. حیات انسان در ربط و تعلق به آسمان است، و اگر نه، او بر سفینه گردان در فضای بیكران چه می كند؟ از كجا آمده است؟

در هبوط، بشر نسبت به حقیقت انسانی وجود خویش همان بهشت مثالی داستان آفرینش است بعد پیدا می كند و در عین استبعاد، وارونه می شود و (مسخ) روی می كند، مسخی باطنی، حیوانی آدم نما كه بر سر خویش راه می رود و چشمش را جز خاك پر نمی كند.

با انكار روح مجرد، ریسمانی كه بشر را به آسمان می بندد پاره می شود و او، رها شده و غریب، در اعماق هلاكت محض فرو می غلتد و در نهایت ذلت می میرد، انتحار میكند و جسدش رفته رفته تسلیم تجزیه و تلاشی می شود و همین مرگ و تجزیه و تلاشی است كه در هنر امروز محاكات می شود، در شعر، در رمان و در نقاشی. تجزیه رنگها و نقاشی مدرن و سپس انفجار هیئت اشیا و استحاله آن در اشكال هندسی، سطوح و خطوط و نقطه ها و سپس انكار فرم – در نقاشی اینفرمال – و سپس انكار هنرمند (خود آگاهی) را در نسبت میان خویش و اثر هنری... تجربه مستقیم نیستی است و تجزیه شدن. هنرمند آیینه عصر است و یك تجربه همگانی را محاكات می كند:

سهم من، پایین رفتن از یك پله متروك است

و به چیزی

در پوسیدگی و غربت

واصل گشتن.

عالم نیهیلیسم عالمی انتزاعی است. پس (انتزاع) در این روزگار یك تجربه همگانی است، سیر نزولی هبوط از آسمان وحدت و اتحاد به زمین انتزاع است. پس انتزاع تقدیر تاریخی بشر است. یونگر نیز به این آگاهی نزدیك شده است:

...اما بایست نیهیلیسم را چون سرنوشت ازلی در درون حس كرد – چون قدرتی بنیادی كه هیچكس نمی تواند از نفوذ آن خلاصی یابد.

این كه تماس با مطلق متعذر شده است با این مشخصه نافذ نیهیلیسم ارتباط بسیار نزدیك دارد، البته اگر بخواهیم از شهید دادن صرف نظر كنیم. چرا كه نیهیلیسم قلمرو اولیا نیست. درین قلمرو از اثر هنری كامل نیز خبری نیست. و گو اینكه نقصی در سراسر طرح ها و نقشه ها نباشد درین قلمرو بالاترین اندیشه نظم نیز ممكن نیست. چرا كه از جلوه شاهانه انسان نیز در این قلمرو خبری نیست. بازای اخلاقیات نیز در هر جامعه نیهیلیستی فقط همان بئس البدلی را داریم كه من در كتاب (كارگر) چون خصیصه كارخانه نامگذاری اش كرده ام.

این (اتوماسیون اخلاقی) را ارنست یونگر بسیار خوب می شناسد و وقتی به توصیف آن می پردازد، می توان دریافت كه تا آخرین مراحل آن را تجربه كرده است. درباره فرد تنها و سلامت ظاهری او:

در انجام كار و اجرای اراده همراه با شدت، كه راه و رسم نهیلیست فعال است، در كوچك شمردن همدردی و درد، در كم و زیاد شدن درجه حرارت كه نیهیلیست دستخوش آن است و در احترام به جسم و به تن و به نیروهای این جهانی آن كه اغلب همراه نیهیلیسم است، دلایل روشن وجود دارد حاكی از اینكه یك نیهیلیست از سلامتی و تندرستی كامل بر خوردار است.

اما این سلامت، ظاهری است و منشا گرفته از اتوماتیسم اخلاقی. در رابطه نیهیلیستی میان افراد:

             در این نوع رابطه نیهیلیستی میان افراد، آخرین نكته مهم، خصیصه ای است كه در ورزش تظاهر می كند. در ورزش نه تنها كوششی قابل رویت است كه درجه برتری از سلامت جسمی را طبیعی جلوه می دهد، بلكه ركوردهایی بوجود می آید كه هر روز تا نهایت بالاتری از حدود امكان بشری پیش می رود. (اشاره است به المپیاد ها و ركوردگیر یها و (رگبی) و (بوكس) و تارزان سازیها و بی كله پرودن های دنیای معاصر.) در كوه پیمایی و در پرواز و در پرش عوامل سبقت جویی چنان است كه از توان بشری در می گذرد و رسیدن به این سبقت ها مستلزم نوعی خود كاری (اتوماتیسم) است كه فقط بقیمت از كار افتادن بسیاری از خصایل بشری بچنگ می آید. ركوردها ی تازه هر كدام موازین مسابقه ها را بالاتر می برند و همین روال است كه به محیط كارخانه ها نیز می كشد و آن نوع كارگران قهرمانی را بوجود می آورد كه الان بیست برابر یك استثمار شده حوالی سال 1913 بهره می دهند.

اگر از این چشم انداز بنگریم نمی توان گفت كه نیهیلیسم بیماری و انحطاط و رخوت ببار می آورد. بلكه در چنین جهانی بیشتر با آدمهایی بر می خوریم كه درست عین ماشین های از آهن ساخته براه خود می روند و حتی وقتی بلا در هم شكستشان چیزی حس نمی كنند و تاثری نشان نمی دهند. صحنه ای كه دو جریان فعال و غیر فعال نیهیلیسم در آن با هم تصادم كنند بسیار نادر است. (غرض از نیهیلیسم فعال (actif) نیهیلیسم بقدرت نشسته دراز دست همه كاره است و غرض از نیهیلیسم غیر فعال (passif) آنكه بقدرت دسترسی ندارد و وازده است و پناه برنده به رمانتیسم.) چون در عین حال كه حیوانات ذره بینی دریا به ته آب فرو می نشینند، آلگ ها و سرخس های ته دریا روی آب می آیند. بجای این دو نهایت بگذاریم ظریفترین امپرسیونیست ها در مقابل شدید ترین اعمال انفجاری. یا بگذاریم ظریف ترین تفاهم دردناك در مقابل اراده به قدرتی كه بحد اعلا می شكفد.

مجموعه این تحولات نیهیلیستی بلباس ادبیات نیز {در} می آید... موضوع (تم) ادبیات از صد سال پیش تا كنون نیهیلیسم است. خواه بصورت فعال ببیان آمده باشد و خواه بصورت غیر فعال.

تخصصی شدن بیش از حد امور، خود نشانی از همان تلاشی و تجزیه است و اینكه علم فقط به فن اندازه گیری كاهش یافته است. اتوماتیسم به حیات صورتی مكانیكی بخشیده و وجود انسان را تا آن حد كه فقط ماشین ها را به راه بیندازد، كاهش داده است. عقل بشر نیز تا حد یك فهم مكانیكی تنزل یافته و بشر، متناسب با این عقل، نگرشی نسبت به جهان یافته است كه در چند فرمول ساده خلاصه می شود. این (كاهش و ساده كردن) نیز صورتی است از همان تجزیه و تلاشی بزرگ. و هیچ رازی باقی نمانده است. نه آنكه به راستی رازی در جهان نیست، بلكه جهان نیهیلیستی جهانی خلاصه شده، موهوم و تهی از راز و پیچیدگی است. و این لازمه نیست انگاری است. این میل همگانی كه می خواهد همه جهان را چون یك سیستم مكانیكی بنگرد نیز ناشی از همین جاست. ارنست یونگر می نویسد:

در میان این علایم بیماری، به نظر اول، علامتی اصلی به چشم می آید كه می توان آنرا كاهش نامید. جهان نیهیلیستی در ذات خود یك جهان كاهش یافته است، كاسته است. و این كاهش ادامه هم دارد و این امر ناچار همراه است با حركت به سمت نقطه صفر. آن حس اساسی كه مسلط بر این حركت است كاهش است. در مقابل این كاهش حتی آدم رمانتیك نیز درمانده است. چون فقط صدایی از واقعیت محو شده را سر میدهد. سرشاری و باروری پایان می یابد و انسان نه تنها در روابط اقتصادی بلكه بصورتهای گونه گون خود را استثمار شده می بیند.

كاهش می تواند فضایی باشد معنوی یا روانی. یعنی می تواند زیبایی و نیكی و حقیقت و اقتصاد و تندرستی و سیاست را لمس كند – و نتیجه این لمس، محو آنچه كه بر شمردم است... این امر را پیش از هر چیز در ساده كردن آرا علمی می بینیم. كاهش در قلمرو آرا علمی، ضمن چشم پوشی از ابعاد و اندازه ها، فقط در پی آن است كه ظواهر امر را به یك ردیف مرتب كند، و همین است كه به استنتاج زنجیری می انجامد. چنانكه مثلا در داروینیسم میتوان دید. شاخص اندیشیدن نیهیلیستی هم چنین تمایلی است به برگرداندن كشش ها و علت ها گونه گون و پیچیده جهان به یك علت ساده و تنها.

از میان رفتن آنچه خارق عادت یا خلاف عادت یا شگفت انگیز است نیز یكی از این علایم بیماری است. با محو خلاف عادت نه تنها انواع حرمت از میان می رود بلكه اعجاب و بشگفتی آمدن نیز كه سرچشمه دانش است می خشكد. آنچه را درین حالت تعجب یا شگفتیدن می نامیم اعجاب نیست بلكه پیش از هر چیز تاثیری است كه اعداد و ارقام در جهان مكان و عدد بر ما می گذارند – چون در هر سو بی نهایت و اندازه نگرفتنی پیش روی ماست – و عاقبت بآنجا می رسیم كه علم و دانش به فن اندازه گیری كاهش می یابد. سر گیجه گرفتن در مقابل پرتگاه كیهانی یك صورت نیهیلیسم است. البته هنوز می توان به اوج علو و عظمت رسید...ولی همیشه ترسی خاص كه با نیستی رابطه دارد همراه آدم است.

(لئون بلوا) كار را بانجا رسانده است كه حتی افزایش حركت را در جهان امروزی ناشی از ترس بشر میداند. میگوید اختراع ماشین هایی كه هر روز تندتر می گردند و می دوند نتیجه اراده ما به فرار است و ناشی از نوعی سرشت آدمی كه تهدید را از پیش احساس می كند و می خواهد در مقابل این تهدید به كمك چنان ماشین هایی با شتاب فراوان، از قاره ای به قاره دیگر بگریزد تا خود را نجات داده باشد. و این اراده بفرار روی دیگر سكه اراده بقدرت است: احساس نیستی پیش از طوفان – باین طریق در هر افزایش حركتی، كاهشی مندرج است. درست عین یك انبار و درست عین كلكی بر روی آب (اشاره است باینكه یك انبار هر چه پر تر باشد كمتر جای خالّی دارد بهمان نسبت كمتر انبار است چو ن كمتر توجیه كننده وجود خویش است و كلك بر روی آب نیز هر چه سنگین باشد بیشتر در خطر خالی شدن (غرق شدن) است. در طبیعت نیز چنین است. آرامش بحد خود كه رسید نوبت حركت می رسد.

تمایل روز افزون به تخصص را نیز می توان علامتی دانست خویشاوند با آنچه گذشت...متخصص بودن و شدن تا آنجا میكشد كه فرد تنها، فقط نشر دهنده شاخه ای از یك فكر است. یا در حركت مدام نوار كارخانه به بیش از دخالت یك سر انگشت او نیازی نیست. نظریه هایی كه علت محو شدن شخصیت را در این متخصص بار آوردن می جویند كم نیست، ولی درست عكس این كار صحیح است.

 

در چنین وضعی چه كنیم؟...این سوال موضوع اصلی زمانه ماست.

یونگر می پرسد و جواب می دهد، اما با قطعیت اذعان نمی دارد كه پاسخ نهایی را یافته است. او میداند كه یافتن جواب موكول به آن است كه علت های حقیقی وضعی كه ما در آنیم شناخته شود. و چگونه می توان علت ها را شناخت وقتی كه هنوز در دوران سیطره نیهیلیسم زندگی می كنیم و از مشخصات این دوران، یكی هم آن است كه (علیت) انكار می شود؟ بشر امروز جز به (اسباب) نمی اندیشد، چرا  كه در محاصره (اكنون) افتاده است، بی آنكه خود بداند. بلایی چنین، كه از گذشت آنكه بشر یقین داشت می تواند به مدد تكنولوژی بر این (محال) فائق آید و مسئله (مرگ) را حل كند. بشر امروز نمی خواست كه مرگ را باور كند و تن به آن بسپارد، اما دید كه نمی تواند و نتوانست كه دست از ( آرزوی جاودانی) نیز بشوید ، و این یاس آور است. البته هنوز بسیارند كسانی كه از انسان، علم و تكنیك تصوری قرن نوزدهمی دارند، اما هم اینان نیز دیگر با آن یقین كامل كه تا اواسط این قرن هم باقی بود به قدرت تكنولوژی ایمان ندارند. حتی اینان نیز در قلب خود از مدت ها پیش نقطه ترسی را یافته اند كه اكنون بسیار گسترش یافته است.

محال حدی است كه نیهیلیسم به آن ختم می شود و از آن گریزی نیست هنگامی كه انسان وجود خویش را در جایی خلاف واقع می جوید. (محال) نقطه پایان توهمی است كه بشر از قدرت خویش دارد. او می خواهد كه (قادر علی الاطلاق) باشد و هر آنچه كه حیات دنیایی او را تهدید می كند – ترس، بیماری و مرگ – را از سر راه بردارد، اما ممكن نیست. برای آن كه دل به (حیات) بسته است، تصور مرگ ناگزیر، با ترسی زاید الوصف همراه است. برای رها شدن از این ترس است كه بشر، چون عقربی كه در محاصره آتش افتاده، خود را می گزد، و این انتحار را برای دورانی كوتاه همچون مفری می یابد از مخمصه (محال). چاره آن است كه مرگ را نه چون پایان راه، بل چون مرحله ای دیگر از حیات خویش ببیند، همان سان كه هست.

 ارنست یونگر این ضرورت را كم و بیش دریافته است، اما در (متن كشمكش نیهیلیستی). او هم از آنچه تقدیر تاریخی بشر امروز است بی نصیب نیست، هر چند بیش از دیگران بلا را احساس كرده است. می نویسد:

درین جهان حریق زده جان فقط خطی را می بیند كه بر روی آن همه ارزشها در حال ذوب شدنند تا بجایشان فقط درد بماند. سپس سایه محوی از حدود (هر چیز) بچشم جان می رسد تازه اگر این چشمی تیز بین باشد. و این سایه های محو فقط می توانند جوانه ای باشند یا نقطه شروع تبلوری...

اینرا باید از پیش دانست لحظه ای كه در آن، عبور از خط رخ می دهد، لحظه رو كردن مجدد است به بودن.

در این جهان بلازده، همین هم مغتنم است. ارنست یونگر خود از این (بودن) یا (وجود)، دریافتی نسبتا مذهبی دارد. وضع او نسبت به وجود، عینآ همان وضع فلاسفه نیست، نهایت سیر فلسفه آن است كه وجود را به مثابه (حق) دریابند. ارنست یونگر ضرورت رویكرد دیگر باره به عالم معنا را دریافته، اما هنوز به كلیسا اطمینان نیافته است. می نویسد:

اما این سوی خط نمی توان حكمی به قضاوت راند. در متن كشمكش نیهیلیستی این كیفیت هست كه بینش كلیسایی نه تنها بیشتر است بلكه سزاوارتر هم آنست كه بسوی كلیسا برویم تا بسوی آنانكه بآن می تازند. این كیفیت كه همین اواخر خود را عرضه كرد، تا بامروز نیز بچشم می آید. علاوه بر این، اگر تا كنون با بدرقه فریاد شادی عوام و آدمخواری آشكارای سرمایه داری، كارمان به پرستش جذبه آسای حیوان نرسیده است، گذشته از چند سرباز اصیل مدیون كلیساییم. (شاید اشاره باشد به سركردگان عساكر متفقین در جنگ دوم جهانی، مثل مونتگمری، آیزنهاور و تیمو چنكو و دیگران كه اروپا را از بربریت فاشیسم نجات دادند.) حتی هنوز هم بر متن بیرقها، آداب عهد هابیل و قابیل نمودار است. قدرتهای دیگر هر چه بیشتر كه اجتماعی می نمودند و هر چه بیشتر كه ادای انساندوستی در می آورند بهمان نسبت زودتر از میدان می گریختند.

ارنست یونگر چاره را در روی آوردن به (دین) یافته و از مبشران عهد جدیدی است كه بعد ازعبور از خط باید بسته شود. می نویسد:

نقص، هر جا كه نیایش خدا كافی است، كمتر حس می شود، یعنی در هسته درست دینی (اورتودوكسی) شاید این هسته تنها عاملی باشد كه تجزیه نشده از خط عبور می كند و اگر هم تجزیه برداشت تغییرات عظیمی را ببار خواهد آورد. هم چنین نقص در كار پرو تستانها نمایان تر است تا در كار كاتولیك ها. و از اینرو ست كه پروتستانها در راه نهضت ها ی جهانی و اعمال خیر و زیارت كوشش بیشتری می ورزند. قدرت  تشخیص جهت را در هیچ مورد نمی توان از برجسته ترین مراكز معنوی سلب كرد.

همین (قدرت تشخیص جهت) است که او را به مثابه مظهری از (فطرت جمعی بشر) برای بیان سخنانی چنین برگزیده است. بشر همواره به یك عهد ثابت ازلی در وجود خویش رجوع دارد و اگر هزارها سال نیز از این عهد ازلی بعد پیدا كند، باز هم عاقبت باز خواهد گشت:

قدرت تشخیص جهت را در هیچ مورد نمی توان از برجسته ترین مراكز معنوی سلب كرد. و همین چگونگی باعث می شود كه موضوع (تم) های دینی و الوهی روز بروز بیشتر در ادبیات نفوذ كند... رمان دینی كه سرو كارش با آسمان و ستارگان بود، اكنون دوباره در كشورهای آنگلوساكسون دارد نمودار می شود و گاهگاه همان قلم ها كه خود را وقف توصیف مرد برتر یا آخرین آدمیان كرده بودند اكنون سراغ مسائل لاهوتی رفته اند.

عصر نیهیلیسم با روی گردان از آسمان و توجه به زمین آغاز شد و گذر از این عصر نیز با روی كردن دیگر باره به آسمان انجام خواهد شد. بشر جدید با روی گرداندن از آسمان، هم به دین پشت كرد و هم به كلیسا، اما اكنون، در آغاز این رویكرد دیگر باره به آسمان، نباید دین را با كلیسا اشتباه كرد. یونگر از این معنا غفلت نكرده است:

طبیعی است كه در چنین وضعی نخست كلیسا خود را عرضه می كند. این شغل اوست. شغلی كه موظف بآنست. اما فورآ این سوال به میان می آید كه كلیسا تا چه حد قادر بكمك است؟ و بعبارت دیگر تا چه حدودی هنوز وسایل درمان را در اختیار دارد؟ این سوال را نمی توان سرسری گرفت. زیرا كه درست و بخصوص تاسیساتی كه بمحك آزمایش نخورده اند، ممكن است انبار موادی باشند برای دخالت نیهیلیستی. این قضیه می تواند موید تصویری باشد كه در آغاز امر دادم: عطای آمرزش را نمایش دادن كه هیچ مطابقتی با عالم بالا ندارد و بدین سان چیزی جز نمایشی یا ادایی نیست. چیزی جز اعمالی خودكار و ماشینی كه عین دیگر خودكاریهاست، بلكه از آن هم پست تر، زیرا كه وانمود كننده ارزش ها ست.

و این نحوی اتوماتیسم است كه سر از حوزه دین و شریعت بر آورده است، یعنی از جایی كه باید مردمان را با عالم بالا پیوند دهد. آنگاه احكام دین از حكمت وضع خویش جدا خواهند شد و دین به انجام اعمالی ظاهری در اوقاتی خاص محدود خواهد گشت و نهادی چون كلیسا كه باید واسطه پیوند مردمان با عوالم معنوی باشد، با تمركز یافتن در جهت حفظ این ظواهر، اصل رابطه معنوی را كه حقیقت دین است انكار خواهد كرد. در عصر غلبه نیهیلیسم می بایست متوقع بود كه دین مسیح از یك سو متناسب با علم پرستی غالب در صورت پروتستانتیسم محقق شود و از سوی دیگر، متناسب با اراده به قدرت در صورت قدرت متمركزی چون واتیكان ظهور یابد. ارنست یونگر می نویسد:

اما نفوذ بیشتر كلیسا، عوام الناس را یا دربست باختیار جوامع صنعتی و استثمار شان می گذارد یا آنها را به آغوش فرقه سازان و دغلبازان (شارلاتان ها) می راند كه امروز در گوشه هر رهگذری دكانی باز كرده اند. و (و اسفا كه) مصب یك قرن پیشرفت و دو قرن روشنفكری هم اینجاست! حتی این زمزمه به گوش می رسد كه عوام الناس را باراده خودشان وابگذارید. اراده یكه آنها را آشكارا به نیستی می كشاند. معنی این زمزمه جاودانه كردن بردگی است...

دین، با علم جدید و تكنولوژی، تا پیش از آنكه وضعی و تاریخی آن در صورت های اجتماعی و فراگیر شرك و الحاد ظهور نیافته باشد نمی تواند تقابل و تعارض پیدا كند. روشنفكر، یا مومن به (شریعت علم) است و یا شریعتی كه خود را با علم انطباق داده باشد. دین نمی تواند تا پیش از آنكه آثار وضعی و تاریخی این دو قرن روشنفكری تقابل ماهوی علوم جدید و تكنولوژی را با دین به رای العین نشان دهد به چون و چرا در ماهیت علم بپردازد. البته عقل دینی – یعنی عقلی كه در نسبت با حقیقت دین ظهور یافته باشد – به مشاهده و معاینه در می یابد كه سیر تاریخی تمدن جدید – كه تمدنی بنا شده بر علوم جدید و تكنولوژی است – به كدام غایات منتهی خواهد شد و از تقابل این غایات با غایات دینی، در خواهد یافت كه چه روی داده است.

دین باید منتظر بماند كه بشر در پایین ترین مراتب هبوط خویش، با رجوع به فطرت یا عهد ازلی، بار دیگر متوجه آسمان و بهشت مثالی وجود خویش گردد و در جست و جوی راهی برای نجات از غرقاب سیطره كمیت روی به دین و دینداری بیاورد، و این امر، اكنون واقع شده است. در این میان بوده اند هوشیارانی چون ارنست یونگر كه این (نیاز) را زودتر از دیگران احساس كرده اند. اما یونگر هنوز نتوانسته است كه در درون خویش بر جاذبه سحر آمیز علوم جدید غلبه كند و در یاس از (علوم الهی مسیحی)، یك بار دیگر از علوم جدید مدد خواسته است. می نویسد:

… علوم الهی بهیچ رو در وضعی نیست كه بتواند سنگ خود را با نیهیلیسم وا  بكند. بلكه سر خود را بیشتر باین گرم كرده است كه نگهبان گورستان دوره روشنفكری باشد، و به این طریق هنوز خود در مجادله نیهیلیستی پیچیده است.

بسی امید بخش تر این نكته است كه تك تك علوم، بابتكار خود به تصاویری رو آورده اند كه برای تعبیر علوم الهی مناسب اند. بخصوص ستاره شناسی و فیزیك و زیست شناسی...

این سه حقیقت – یعنی اضطراب ماورا طبیعی عوام – و خروج تك تك علوم از فضای كپرنیكی – و ظهور موضوع های دینی و الوهی در ادبیات جهان، سه عامل مثبت درجه اولند كه می توان بحق در مقابل نقد بدبینانه سقوط (اشپنگلر) و قضاوت وضعیت در زمین این سقوط تمدن قرار داد.

تصویری كه ارنست یونگر از جهان امروز عرضه كرده بسیاری به واقع نزدیك است و همین واقع بینی است كه او را در یافتن راه حل نیز موفق داشته است.

اژدهای قدرت در نقاب دموكراسی و از طریق دولت های غول آسا بر سراسر زمین حاكم است. استثمار، به مثابه (خصیصه بنیادی جهان ماشینی و خود كار)، تا حد سیر نشدنی اوج گرفته است، بهره كشی از هر چیز و هر كس.

 دوران ایده ئولوژیها، چنانكه پس از 1918 رونق داشت، امروز گذشته است. امروز همان ایده ئولوژیها فقط در حكم بزكی سطحی هستند برای قدرتهای بزرگ.

   یونگر می نویسد:

می توان پیش بینی كرد كه ختنه كردن آزادی هنوز سالهای سال مرسوم بماند. این رسم حتی در جایی هست كه آدمیزاد بصورتی بسیار ساده و سر زود باوری خود را صاحب هر تصمیم خود میداند. و راستی آیا تفاوتی هست میان اینكه وسایل كشتار ملت ها بدستور دار و دسته ای خودكامه تدارك بشود یا مطابق رای اكثریت یك مجلس؟ البته كه تفاوتی هست. در مورد دوم اجبار عمومی نمایان تر است. ترس در هر دو مورد تسلط دارد... تا زمانیكه ترس حكومت میكند همه چیز در دایره ای كند، دوران می كند. و درخشش فلاكت زا بر بنیاد سلاح هاست.

ارنست یونگر می داند كه:

اژدهای قدرت طرز تفكرهای وارسته و آرامش طلب (این گوشه های رنج) را دوست دارد و آنرا تبلیغ هم می كند.

پس روی به مبارزه می آورد، می نویسد:

درگیر شدن با اژدهای قدرت كه گاه چون جباری درونی خود را بما تحمیل می كند و گاه چون جباری برونی، جامع ترین و كلی ترین نوع مشغله جهان ماست. وقتی كه نیهیلیسم باوج خود می رسد دو تشویش بزرگ مسلط بر آدمی است. یكی ازین دو تشویش بر بنیاد وحشتی است كه در مقابل خلا درون رخ میكند، و همین است كه انسان را وا میدارد تا بهر قیمت كه شده خود را همرنگ جماعت بنماید، از راه شكفتگی قدرت یا از راه تسلط در فضا یا از راه سرعت افزایش یابنده. اما تشویش دیگر از بیرون بدرون نفوذ می كند. چون حمله جهانی كه در آن واحد، هم دیو آسا و هم خودكارانه مقتدر  است.

شكست ناپذیر نمودن اژدهای قدرت در دوران ما بر بنیاد این بازی دوگانه تشویش است. این شكست ناپذیری وهمی بیش نیست. و قدرت آن نیز هم درین نكته است...

این اژدهای قدرت، از طریق یك ترس موهوم بر جان مردمان مسلط است. شیطان نیز سلطان قلمرو وهم است و می توان گفت كه آن اژدهای قدرت كه ارنست یونگر می گوید، همان شیطان اساطیری است كه در عین حال، هم درون و هم از بیرون می تازد. زیبایی سخن یونگر و هوشیاری او آنگاه ظاهر می گردد كه راههای مبارزه با شیطان یا این اژدهای قدرت را نشان می دهد، می گوید:

اگر می شد اژدهای قدرت را از پا درانداخت لازم بود فضایی را پر كرد كه برایش خالی می ماند. برای گذاردن هر چیز درین جای خالی، آن خلا درونی یعنی آن حالت بی ایمانی، ناتوان است.

بهمان مقیاس كه نیهیلیسم امری عادی میشود رمزها و نشانه های خلا ارزش ها، بسی ترسناك تر از نشانه ها و رمزهای قدرت می شوند.

اما آزادی در خلا ساكن نیست. خانه آزادی در سازمان – نیافتگی است و در سرزمین های تجزیه نشده و در آن حوزه ها كه هر چند سازمان پذیرند اما جزوی از سازمان نیستند. می خواهم اینها را سرزمین های بكر و وحشی بنامم... البته این سرزمین – های بكر، دیگر آن سرزمین های رمانتیك نیست، بلكه بنیاد هستی آدمی است. بیشه ای است كه روزی از درونش آدمی چون شیر به بیرون خواهد جست.

آری در صحراهای ما واحه هایی نیز هست كه دست – نخوردگی و بكری در آنها گل می كند. اشعیا نیز این حقیقت را در درون تحولی شبیه به آنچه ما در آنیم شناخته است. این واحه ها باغهایی اند كه اژدهای قدرت به آنها راه ندارد و با ترشرویی و كینه، دورشان پرسه می زند. نخستین این واحه ها مرگ است. امروز نیز چون همیشه، آدمیزاده ای كه از مرگ نمی هراسد، به تنهایی قدرتی است بی نهایت برتر از بزرگترین قدرتهای زمانه. هم از اینجاست كه بایست ترس را مدام منتشر كرد. قدرتمندان همیشه درین وحشت به سر می برند كه مبادا مردم آزاده – و بدتر از آن گروه خلایق – بتوانند دام ترس از مرگ را بدرند و از آن بیرون روند. این پایان كار قدرتمندان است.

   (ترس از مرگ) بزرگ ترین ضعف بشر است و اژدهای قدرت كه همان شیطان اساطیری است، حاكمیت خویش را بر ضعف های بشر بنیاد نهاده است و از همه بیش تر بر (ترس از مرگ). برای من بسیار اعجاب آور است كه ارنست یونگر به یك چنین دریافتی رسیده است و اگر جز همین یك نكته در سراسر كتاب (عبور از خط نبود)، می بایستی كه آن را چون رهنمودی گرانبها برای غلبه بر این نیهیلیسم نظام یافته كه همچون اژدهای شكست ناپذیر قدرت بر كره زمین سیطره یافته است. بپذیریم. نزدیك ترین تجربه ای كه برای ما می تواند صدق سخن یونگر را آشكار كند، انقلاب اسلامی ایران است. اژدهای قدرت هنگامی امید از ایران باز گرفت كه خلایق را فارغ از ترس یافت، ترس از مرگ. و از این پس، باید منتظر باشیم كه این تجربه در بسیاری از سرزمین های كره زمین تكرار شود. ارنست یونگر می نویسد:

  قدرت بنیادی دوم عشق است. هر وقت دو آدمیزاده یكدیگر را دوست بدارند حوزه هایی از چنگ اژدهای قدرت بسلامت بدر برده اند و فضای بوجود آورده اند كه دیگر در نظارت آن اژدها نیست. عشق همیشه چون پیامبر خدایان بر همه سازمانهای شیطانی و ( تیتانی) پیروز می شود. اگر آدمی بسوی عشق روی آورد هیچگاه خطا نخواهد كرد...

یونگر نظارت آن (اژدها) را حتی تا مخفی ترین روابط انسان ها با یكدیگر گسترش داده است و این عین واقعیت است، چه آن اژدها را شیطان درون بدانیم و چه شیطان بیرون كه همین نیهیلیسم نظام یافته است كه در صورت های متعددی همچون دموكراسی، بوروكراسی، تكنوكراسی و ... متحقق شده است. او خوب دریافته است كه طلسم این دیو، نخست با (غلبه بر ترس از مرگ) می شكند و سپس با (عشق)، و بالعكس. اما برای آنكه این تعبیر (عشق) را از قلمرو سیطره شیطان در زبان بشر محفوظ دارد و آن را از صندوق جواهرات شیطان بیرون كشد، می افزاید:

بمناسبت آنچه گذشت اشاره ای به رمانهای (هنری میلر) ضروری است، كه در آنها مساله جنسیت به برخورد با تكنیك هدیت می شود. رهایی از اجبار آهنین زمان را، او چنین طرح می ریزد كه انسان برای نیست كردن جهان ماشینی، باید به آن رو كند. اما مغلطه او در اینجاست كه چنین نیست كردنی جزجز است و همیشه باید  افزایش بیابد. در حقیقت جنسیت با جبر ماشین مخالفتی اصولی ندارد، بلكه در حوزه های حیاتی جنسیت همان نقشی را دارد كه خودكاری در حوزه های فنی. در چنین مرحله ای جنسیت با امر شیطانی (تیتانی) بهمان اندازه خویشاوند است كه با خونریزی بی معنی. زیرا كه شور و شوق فقط وقتیكه بسوی عشق یا بسوی قربانی هدایت شده باشد، با ماشین از در مخالفت در می آید. كه ما را آزاد می كند.

در این سخن نیز ارنست یونگر مرا شگفت زده می كند. هم عشق و هم نترسیدن از مرگ، انسان را از خود بنیادی و لوازم آن كه عجب و كبر است می رهاند. در نترسیدن از مرگ، انسان (خود) را انكار می كند و در عشق، پیله (خود) را می درد و روی به عالم بیرون از (موضوعیت نفسانی و خود بنیادی) می آورد. و این هر دو در (ایمان) جمع می آیند.

داستان هبوط آدم این گونه پایان می یابد كه توبه او بعد از تحمل رنجی فراوان و گریستن بسیار مقبول می افتد و به بهشت مثالی كه حقیقت وجود خود اوست، رجعت می یابد. این دوران اكنون آغاز گشته، اگر چه آخرین دوران رنج هنوز در راه است. 


Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo