یکی بود ،
یکی نبود ، غیر از خدا تو دلشون هیچ کی نبود ...
صاف و ساده
ویک رنگ و بی ریا بودند ، افتاده و خاکی، خاکی تر از لباس های
خاکی شان ... و خاک آنجا مفتخر بود که مرد ترین مردان روزگار
را بر پشت خود دارد... و خاکریزهاشان شکرگزار این نعمت .
گاهی
در حیرت از رفتارشان می ماندی... آیا اینان از خاک اند؟ خوشا
به حال افلاکیان که خاک پای این خاکیان را به تبرک می بردند
...
پیرشان می گفت: «شهادت هنر مردان خداست» والحق که این
خاکیان هنرمند بودند ...
 |

یکی بود ، یکی نبود ، یه مردی بود که
توی جنگ ، قلبش رو جا گذاشته بود ...
نامش مرتضی بود و بعدها امیرش او را سیدالشهدای اهل قلم
خواند...
نمی دانم در آن خاک ها در پی چه بود ، اما هنر ناب خویش را
بهانه ی عشقبازی با هنرمندان خاکی کرده بود... می گفت: «هنر آن
است که بمیری پيش از آنکه بمیرانندت ... » و سال ها پیش از آن
که این جمله را بر روی سنگ قبرش حک کنند، هنرمند شده بود ...
 |
|

یکي بود ، یکی نبود، پیکر اصحاب حسین
هنوز میون صحرا بود ...
جنگ تمام شده بود، اما هنوز مردانی با خاک جبهه نجواها داشتند
و درآن خاک ، هویت بشر را تفحص می کردند ...
اساتید
هنر دانشگاه شهادت ، در آن دشت ها هنوز تدریس می کردند ، و آن
جستجوگران خاکی ، هنرِ مردان خدا را از خاک آموختند ...
 |

یکی بود، یکی نبود، از اون هنرمندها فقط
خاطره هاشون مونده بود...
...و حال ما ماندیم و نام هایی از این هنرمندان ، بر کوچه های
شهرمان...و ما ماندیم و روزمرگی... انگار نه انگار که سید
مرتضی گفته بود: «مبادا غافل شویم و روزمرگی ما را از حضور
تاریخی خویش غافل کند ... »
و اکنون اي دوست! این هنر میراث خون اصحاب حسین (ع) است...
زنهار که من و تو بی هنر باشیم ...
 |