شهید آوینی
       

آنچه در کربلا گذشت - جلسه 6


بحثي که امسال مطرح مي شود بيان تاريخي وقايعي است که در کربلا نسبت به وجود حضرت سيدالشهداء (ع) اتفاق افتاد. پيشتر از نظر تاريخي سفر حضرت از مدينه تا کربلا مطرح شده است. سير تاريخي از کربلا در شام غريبان تا کوفه و از کوفه تا شام نيز به صورت جداگانه مورد بررسي واقع شده است. حلقه وسط، بيان آن حوادث و وقايعي است که نسبت به ساحت مقدس حضرت سيد الشهداء (ع) در رابطه با مسئلا کربلا در ورود به کربلا اتفاق افتاده است.



در جلسات قبل بررسي مساله سير تاريخي حضرت سيدالشهدا به سوي کربلا آغاز شد. يکي از نکاتي که در ابتداي اين جلسه با آن پرداخته مي شود، پاسخ به اين شبهه است که چرا حضرت سيد الشهدا اهل بيتشان را به همراه خود بردند؟ مگر نه اينکه جنگ يک حرکت مردانه است، پس حکمت کار امام چه بود؟
براي اين سوال دو نوع پاسخ وجود دارد که يکي پاسخ بر مبناي مشيعت و تقدير است و ديگري پاسخ بر مبناي تدبير و تاکتيک است. در تمام مسير حرکت امام و عملکردهاي ايشان مي توان رد پاي تقدير و يا تدبير را مشاهده کرد و اين دو ديدپاه در کل موضوع صادق است.
اما تقديري آن چيست؟ در اينجا به دو نمونه اشاره مي شود تا مطلب روشن گردد. نمونه اول آنست که حضرت در زماني که قصد کردند از مدينه خارج شوند با ام‏سلمه، زوجه‏ي محترمه رسول‏ خدا صلي الله عليه و آله و سلم ملاقات کردند. ايشان عرض کردند که اي فرزند! اکنون که قرار است بروي اهل و عيالت را به همراه خود مبر. حضرت فرمودند که من در رويا رسول اکرم را ديدم که به من فرمودند:
(( قد شاء عزوجل أن يراني مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا؛ و قد شاء أن يري حرمي و رهطي و نسائي مشردين، و أطفالي مذبوحين مظلومين مأثورين مقيدين، و هم يستغيثون فلا يجدون ناصرا و لا معينا. ))
خدا چنين مقدر فرموده که مرا شهيد کنند و از روي ظلم و عدوان ذبح نمايند. و مقدر فرموده که زنان، دختران و حرم محترم مرا، در به در و اسير نمايند، اطفال مرا ذبح نموده و مظلوم و اسير و دستگير نمايند و چنان در غل و زنجير نمايند که هر چه استغاثه کنند ياري نيابند و معيني نبينند.
اين پاسخ حضرت به ام المومنين حاکي از آن است که تقدير امام اين است که زن و بچه و اهل بزرگوارشان را مي بايست به همراه مي بردند.
نمونه دوم گفتگويي است که بين امام حسين و برادرش محمد حنفيه صورت گرفته است. ايشان به علت آسيب ديدن دست و پايشان در جنگ صفين از جنگ گردن معاف است. اما به حضورآن حضرت رفت و گفت: اى برادر شما که مي خواهيد تشريف ببريد چرا اهل و عيال را بهمراه مي بريد. امام حسين عليه السّلام فرمود: اى برادر! من بعدا درباره اين موضوع توضيح خواهم داد. هنگامى كه سحر شد امام حسين كوچ كرد و اين موضوع بگوش محمد ابن حنفيه رسيد. محمد نزد امام حسين آمد و مهار ناقه آن حضرت را گرفت و گفت: اى برادر! آيا نه چنين است كه بمن وعده داده بودي که پاسخم را بدهيد؟
امام فرمودند:
((قد أتاني رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بعد ما فارقتك، فقال: يا حسين أخرج الي العراق فإن الله شاء أن يراك قتيلا مخضّباً بالدّمائک)). وقتى از تو جدا شدم جدم پيامبر خدا را در عالم خواب ديدم كه بمن فرمود يا حسين خارج شو! زيرا مشيت خدا اين طور قرار گرفته كه تو را كشته ببيند در حالي که به خونت خضاب شده اي. محمد بن حنفيه گفت:
(("إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ"، فما معنى حملك هؤلاء النساء معك وأنت تخرج على مثل هذا الحال؟))
پس اين زن و بچه را براى چه همراه خود مي برى، در صورتى كه با اين حال خارج مي شوى و مي داني کشته مي شويد!؟
فرمود:
(("قد قال لي: ان اللَّه قد شاء ان يراهن سبايا و يساقون في عسر الذلة" و هن ايضا لا يفارقني مادام حيا)) جدم در عالم رويا به من فرمود: يعنى مشيت خدا اين طور قرار گرفته كه ايشان را اسير ببيند و آنها را در نهايت خواري ذلت ببيند و نيز اين اهل بيت مادامي که من زنده ام از من جدا نمي شوند. اين موضوع نشان مي دهد که امام حسين نهايت شفافيت را در حرکتشان دارند. به خانواده مي فرمايند که خدا خواسته که شما اسير شويد، آيا مي آييد؟ و پاسخ اين است ما هرگز از شما جدا نمي شويم و ما نيز مي خواهيم امر خدا را جاري ببينيم. اين موضوع نشان مي دهد که زن و بچه در نهايت عرفان و اطاعت از خدا و رسول و امام زمان دارند. سپس محمد بن حنفيه از امام حسين خداحافظي كرد و رفت.
اما دلايل تدبيري...
اگر امام بدون زن و فرزند از مکه به سوي کوفه رهسپار مي شد، بعيد نبود که حکومتيان به خاندان ايشان حمله کنند و از زن و بچه امام به عنوان اهرم فشار براي ايشان استفاده کنند که اگر امام بيعت نکنند بلايي بر سر خاندان بزرگوار ايشان بياورند. امام مادامي که زنده هستند اجازه به احدي نمي دهند که نسبت به اهل بيتشان هتک حرمتي کنند. و اگر هم هتک حرمتي بر خانواده صورت گرفت بعد از شهادت ايشان بود. همچنين به حسب ظاهر معلوم نبود که کوفيان عهد مي شکنند و چون حضرت قصد سفري طولاني داشتند و به اين زودي امکان رجوع به مدينه را نداشتند؛ بنابر اين لازم بود خانواده همراه ايشان باشند، البته فقط به حسب ظاهر و نه با استدلال از روي علم امامت. اين دليل اول بود که دليل تاکتيکي و نظامي بود.
و اما مساله دوم در بحث تدبير آنست که هر جنگي نياز به دو معاونت دارد، يکي معاونت نظامي و ديگري معاونت تبليغات. معاونت نظامي وظيفه آماده کردن ساز و برگ جنگ و جنگيدن را دارد، اما معاونت تبليغات با اينکه مستقيما وارد جنگ نمي شود اما کارش بسيار مهم تر از جنگيدن است، و اون اينکه نيازها رو بررسي مي کند و بعد از جنگ، آن را گزارش مي کند. امام بعد از جنگ نيازمند قوه بيان بودند، زيرا که دشمن قدرت کافي داشت و سپاه امام را مي کشت و بعد از آن هم با تبليغات خود علت اصلي جنگ و نا حق بودن خود را با کتمان مي کرد. همراه بردن خانواده به منزله بردن هشتاد و چهار خبرنگار به همراه خود است و موجب شد تا با پوشش تبليغي و پيام رساني نهضت عاشورا، ذهنيّت مردم عليه بني اميّه و تمامي يزيديان، حالتِ اعتراض و نفرت به دنبال داشته باشد و متوجه مي شوند که امام بر حق بوده است. اين افشاگري ها تا حدي بود که دستگاه بني اميه مجبور مي شود حضرت زينب سلام الله عليها را از مدينه به دمشق تبعيد کند. از اين 84 نفر هم مطمئن تر وجود ندارد، زيرا که اينها با امام سبب خوني دارند و يا اتصال نسبي دارند و همه ارادت قلبي وصف ناپذيري به امام دارند. به راستي كيست كه راجع به حضرت «علي اصغر» صلوات الله عليهم و آن نحوه به شهادت رسيدن را نقل کند و بگويد گه اصلا بنا نبود که ايشان به شهادت برسند! آيا کسي جز اهل بيت امام حسين مي توانند اين مهم را انجام دهند و وقايع عاشورا را آنطور که هست بيان کنند!
با دلايل فوق معلوم مي شود که امام حتما بايد خاندان خود را به همراه مي بردند که عقلاني بوده و همه آن را قبول دارند. در اينجا بنا داريم تا وقايعي را که در روز سوم محرم بر امام و اصحابش گذشت را بيان نماييم.
امام حسين عليه السلام سران روستاهاي نينوا از جمله غاضريه، عقرو .. را دعوت کردند و به اندازه چهار هزار ذراع زمين کربلا را که در ميان چند روستا و آبادي از قبيله بني اسد که در يکي از اين آبادي ها زندگي مي کردند، به مبلغ 60 هزار درهم خريداري کرد. امام صادق(ع) اين مطلب را فرموده و فرمودند که جدم چهار هزار ذراع از منطقه گودال را خريداري کردند. از همين مبلغ معلوم مي گردد گه چقدر زمين کربلا بي ارزش و بي آب و علف بوده است. حضرت سيدالشهدا عليه السلام زمين کربلا را پس از خريدن دوباره به قبيله بني اسد برگرداند ولي شرط کردند: به کساني که به اين سرزمين براي زيارت من مي آيند، قبر من را به او نشان دهيد و به مدت سه روز از او پذيرايي کنيد. با اين کار امام همه مالکيت را از آن خودشان فرمودند.
عمر بن سعد روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد و اين يکي از سپاه چندگانه ابن زياد بود. اما اينکه چهار هزار نفر از کجا آمده بعدا توضيح داده خواهد شد. ياران امام وقتي اين جمعيت را ديدند، ترسيدند و از همان روز سوم دور امام کم کم خلوت تر مي شد. چون محاسبه کردن که نمي توانند با اين همه افراد بجنگند. يک نفر از ياران امام به اسم ضحاک مشرقي نزد امام رفت و با ايشان چنين شرط كرد كه تا مادامي كه آن حضرت يار و ياوري دارد،‌ در كنار او باشد و هنگامي كه امام تنها شد و معلوم گشت که دشمن غالب است، بتواند آن حضرت را ترك كند.
هنگامي که عمر بن سعد به کربلا وارد شد، عزرة بن قيس احمسي را مامور کرد تا نزد امام حسين عليه‌السلام برود و از امام سؤال کند براي چه به اين مکان آمده است و چه قصدي دارد؟ چون عزره از جمله کساني بود که به امام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بود از رفتن به نزد آن حضرت شرم کرد. پس عمر بن سعد از اشراف کوفه که به امام نامه نوشته و او را دعوت به کوفه کرده بودند خواست که اين کار را انجام دهند. تمامي آنها از رفتن به خدمت امام حسين عليه‌السلام خودداري کردند. علت اين سير سقوط که اينان در ابتدا نامه دعوت مي فرستند، بعد شرم مي کنند تا به ديداز امام بروند و در نهايت در اوج شقاوت امام را به شهادت مي رسانند، امام در يک نامه به جناب محمد حنفيه بيان مي کنند که : ((فَکانَّ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَ کانَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلام؛)) پس گويا دنيايي نبوده و گويا آخرت هميشه بوده است، و اين همان راه حل هدايت است. اين افراد دنيا را به آخرت ترجيح دادن و دنياطلبي امام را روبروي امام زمانش قرار مي دهد و اين عاقبت کارشان شد.
در نهايت شخصي به نام کثير بن عبدالله شعبي که مرد گستاخي بود برخاست و گفت: من به نزد حسين رفته و اگر بخواهي او را مي‌کشم. عمر بن سعد گفت: چنين تصميمي را فعلا ندارم، ولي به نزد او برو و از او سؤال کن به چه منظوري به اينجا آمده است. کثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليه‌السلام رفت، ابوثمامه صائدي که از ياران امام حسين عليه السلام بود چون کثير بن عبدالله را مشاهده کرد به امام عرض کرد: اين شخص که مي‌آيد بست ترين مردم روي زمين است،. لذا ابوثمامه راه را بر کثير بن عبدالله سد کرد و گفت: شمشير خود را بگذار و نزد حسين برو! کثير گفت: به خدا سوگند که چنين نکنم! من رسول هستم، اگر بگذاريد، پيام خود را مي‌رسانم در غير اين صورت برمي‌گردم. ابوثمامه گفت: پس من دستم را روي شمشيرت مي‌گذارم تو پيامت را ابلاغ کن. کثير بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمي‌گذارم چنين کاري کني پس از اين مشاجره و نزاع کثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد.
عمر بن سعد شخصي به نام قرة‌ بن قيس حنظلي را به نزد طرف امام فرستاد. امام حسين عليه السلام به اصحاب خود فرمود: آيا اين مرد را مي‌شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض کرد: آري!‌ اين مرد، تميمي است و من او را به حسن راي مي‌شناختم و گمان نمي‌کردم او را در اين صحنه و موقعيت مشاهده نمايم. آنگاه قرة بن قيس آمد و بر امام سلام کرد و و از طرف عمر بن سعد از علت آمدنشان به آن سرزمين جويا شد. امام حسين عليه‌السلام فرمود مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده‌اند و اگر از آمدن من ناخشنوديد باز خواهم گشت. پس به نزد عمر بن سعد بازگشت و او را از جريان باخبر ساخت. عمر بن سعد به عبيدالله بن زياد نامه اي نوشت و شرح ما وقع کرد. در تاريخ يک جمله از ابن زياد نقل مي کنند، آنگاه که نامه عمر بن سعد را خوانده است. او گفته که براي ما خوب است که با حسين مواجه نشويم ولي حال که در دستان ما گرفتار شده او را رها نمي کنيم. بگذاريد من يک مشورتي داشته باشم که بدانم جواب حسين را چه بدهم.

 

منبع : سایت فارس

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo