شهید آوینی
       

آنچه در کربلا گذشت - جلسه 3

بحثي که امسال مطرح مي شود بيان تاريخي وقايعي است که در کربلا نسبت به وجود حضرت سيدالشهداء (ع) اتفاق افتاد. پيشتر از نظر تاريخي سفر حضرت از مدينه تا کربلا مطرح شده است. سير تاريخي از کربلا در شام غريبان تا کوفه و از کوفه تا شام نيز به صورت جداگانه مورد بررسي واقع شده است. حلقه وسط، بيان آن حوادث و وقايعي است که نسبت به ساحت مقدس حضرت سيد الشهداء (ع) در رابطه با مسئلا کربلا در ورود به کربلا اتفاق افتاده است.

 

در مساله سير تاريخي حضرت سيدالشهدا به سوي کربلا به منزلگاه "عزيب الهجانات" رسيديم. در آنجا خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوي، فرستاده ويژه حضرت سيد الشهدا به کوفه را به حضرت رساندند و حضرت با پنج نفر به سرپرستي طرماح بن عدي ملاقات کردند و غير از طرماح مابقي به ايشان پيوستند. آنها خبر بدي از کوفه به حضرت دادند و آن اينکه علاوه بر شهادت جناب قيس به حضرت عرض کردند که اشراف کوفه را با رشوه هاي کلان و پول هاي بالا به طرف خودشان متمايل کردند و مردم عادي امروز قلب هايشان با شما است، ولي به زودي عليه شما خواهد شد. از اينجا که امام خارج شدند به منزلگاه ديگري به نام "رُهَيمه" رسيدند. در اينجا حضرت با شخصي که کنيه او اباهرم بود ملاقات کردند.
او از امام سوال کرد: آقا چه شد که از مدينه خارج شدي؟ [چون ميدانيد که امام در 28 رجب سال 60 هجري از مدينه خارج شدند، حال آنکه 26 رجب همان سال معاويه به درک واصل شده بود.]
تا اينجا ما اين مطلب را بيان کرديم:
1. که چرا امام به کوفه آمدند؟ چون پيمان بستند.
2.مگر مردم کوفه را نمي شناختند که عهد شکن هستند؟ چون پيمان محکم بستند. کوفيان گفته بودند ما با شما بيعت مي کنيم که شما را تنها نذاشته و تسليم دشمن نکنيم و امام مجبور شدند از باب اتمام حجت به کوفه بيايند و مادامي که با حر بن يزيد رياحي صحبت مي کردند، فرمايششان اين بود که من به کوفه ميروم و به جاي ديگر نمي روم. اگر مردم کوفه نمي خواهند، برميگردم و به جايي که خودم مي خواهم ميروم و نه جايي که شما برايم تعيين کنيد.
اين يک قسمت سفر بود که چرا حضرت کوفه را انتخاب کردند. اما قسمت دوم سفر اينکه چرا حضرت مدينه را ترک فرمودند.
اباهرم از حضرت پرسيد که چرا شما مدينه را ترک فرموديد؟ حضرت پاسخ دادند:
"يا ابا هرم! ان اميه شتموا عرضى فصبرت ، و اخذوا مالى فصبرت ، و طلبوا دمى فهربت"
اى ابا هرم ! بنى اميه با فحاشى و ناسزاگويى ، احترام مرا در هم شكستند، صبر و سكوت اختيار نمودم، ثروتم را از دست گرفتند، باز شكيبايى كردم و چون خواستند خونم را بريزند، شهر و ديار خويش را ترك نمودم.
در واقع امام(ع) به ترور شخصيت تحمل کردند، به غصب اموال نيز تحمل کردند ولي به قصد جان، خروج کردند. در حاليکه در سالهاي گذشته عرض کردم که حضرت سيدالشهدا هنگام خروج از مدينه اين آيه شريفه را تلاوت مي کردند: (( فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين)) يعني ما خانداني بوديم که کسي از ما ترسان تر از خروج از مدينه نبود.
اما چرا امام ميترسيدند؟ براي اينکه قصد ترور ايشان را داشتند، حال اينکه امام از مرگ هراسي نداشتند و مي دانستند که سرانجام کارشان شهادت است، اما مرگي که نافرجام باشد و هدفمند نباشد، حکيم از آن پرهيز دارد.
بعد شروع به تبيين مسير کردند و از عاقبت کار خود با جماعت کوفي خبر دادند. ايشان فرمودند:
((و ايم الله يقتلونني فيلبسهم الله ذلا شاملا و سيفا قاطعا و يسلط عليهم من يذلهم حتي يکونوا اذل من قوم سباء اذا مکتهم امراة فحکمت في اموالهم و دمائهم))
اي ابوهرم به خدا سوگند اين اينها مرا خواهند کشت و تا نکشند از من دست بر نميدارند که اگر من را بکشند خداوند لباس ذلت وسيعي را به تن آنها خواهد کرد و شمشيري قاطع بر انها حاکم خواهد کرد ، و بر آنها حاکمي مسلط خواهد کرد که هر گاه اراده کند آنها را خوار و ذليل خواهد کرد که ذليل تر و خوارتر از امت سبا [امت ملکه سبا در زمان حضرت سليمان] گردند.
پس حضرت به سه جهت فرمودند که من مدينه را ترک نمودم؛ نداشتن امنيت آبرويي، مالي و جاني!
در نهايت حضرت به منزلگاه آخر رسيدن که نام آن ((قصر بني مقاتل)) بود.در اين منزلگاه سه حادثه رخ داده است.
قبل از بيان سه حادثه در ابتدا لازم است بيان شود که چرا اين موضوع را مطرح مي کنم. تمامي منزلگاه هايي که راجع به آنها توضيح دادم هدفمند انتخاب شده بود. اولا مواجه شدن حضرت با حر را بيان کردم. اصولا اين مسير بحث من بود و در اين مذکرات مذاکراتي رو مطرح کردم که شبهاتي را برطرف کنم. پس تا اينجا:
1.امام مي داند که اهل کوفه پيمان شکن هستند. در خطبه اي که براي يارانشان خواندند، اين موضوع را مطرح نمودند.
2.امام فقط قصد کوفه را دارند و نه جاي ديگري. ايشان قصد ورود به کربلا را نداشتند و به اجبار وارد کربلا شدند. اينکه امام از طريق علم امامت مي دانستند که وارد کربلا مي شوند بحث ديگري است که تحليل خودش را دارد.
3.امام مي داند که کشته مي شود و در پاسخ به اينکه عده اي مي گويند که امام نمي دانست که کشته مي شود و به هواي چه و چه آمده است، بايد گفت که امام مي دانسته، چون امام زماني که به ((رهيمه)) مي فرمايند که اين جماعت من را مي کشند و تا نکشند دست از سر من بر نمي دارند. حتي قاتلان خود را معرفي مي کنند و مي فرمايند که بني اميه من را مي کشند. اين پاسخ براي کساني نيز هست که مي گويند شيعيان سيدالشهدا ايشان را به شهادت رساندند. بنابراين قاتلان امام بني اميه و طرفداران آنها بودند.
حالا امام به آخرين منزلگاه يعني قصر بني مقاتل رسيدند که در آنجا سه اتفاق مي افتد.
اتفاق اول:
مکرر شنيديد که حضرت فرمودند ((هل من ناصر ينصرني)) به اين معنا کسي هست که من را ياري کند. مي¬خواهم منظور امام را از اين جمله توضيح بدهم. يعني چه که ((هل من ناصر ينصرني))!. آيا واقعا امام براي خودش درخواست کمک مي کند؟ پاسخ اين سوال را امام در قصر بني مقاتل در مواجهه با عبيدالله بن حر جعفي بيان فرمودند.
در قصر بني مقاتل امام به خيمه اي رسيدند و سوال فرمودند که اين خيمه از آن کيست؟ پاسخ دادند که اين خيمه عبيدالله بن حر جعفي است. حال عبيدالله که بود؟ او از طرفداران عثمان بود. قبل از آن هم قطاع الطريق يا همان راهزن بود و طبيعتا تمامي اموالش دزدي و حرام بود. علاوه بر اين او در جنگ صفين در لشگر معاويه مقابل علي بن ابيطالب ايستاده بود. پس عبيدالله بن حر جعفي يک انسان با نامه اعمال سياه بود.
حضرت به موذنش حجاج بن مسروق امر فرمود که به سراغ اين فرد برو و پيام من را برسان. حال دقت کنيد که پيغام امام چقدر زيبا است. مسروق از جانب امام به عبيدالله بن حر جعفي مي گويد: ((يا بن حر ان الله اهدي اليک کرامة ان قبلتها)) همانا خدا کرامتي را به تو هديه کرده اگر قبول کني. لذا امام از هل من ناصر ينصرني خود به کرامت خدا به عنوان هديه ياد کردند.
حر سوال کرد که آن هديه چيست که خدا به من کرامت کرده است؟ حجاج پاسخ داد: ((بيا برويم. پسر فاطمه قرار است وارد يک جنگي شود و تو در آن جنگ در رکاب حسين بن علي شرکت کن))
حضرت چه کسي را مي خواهد نجات دهد؟!؟ يک طرفدار عثمان! يک قطاع الطريق! کسي که در صف لشکر معاويه بوده و مقابل حضرت علي عليه السلام جنگيده است. مفهوم سفينة النجاة را درک کرديد! فهميديد اينکه ميگويند سفينة النجاة الحسين اوسع و اسرع يعني چه؟!؟ حتي يه قطاع الطريق هم مي تواند سوار اين کشتي شود. اين کشتي براي همه جا دارد.
خدايا اگر امام حسين نبود، هيچ اميدي به آينده نداشتيم. من با اين قطعه تاريخي که تعريف کردم ديگر باورم شد که در قيامت راههاي مختلفي براي بهشت وجود دارد. يک راه راه امام صادق عليه السلام است که صف شلوغي دارد، اما يک راه باب الحسين است. من باورم مي شود چون به قطاع الطريق فرمود که خدا کرامي به تو هديه ميکند، مي آيي؟ گفت: کجا؟ بايد چه کاري کنم؟ پاسخ شنيد: ((بيا بريم. پسر فاطمة الزهرا قرار است وارد يک جنگي شود و تو در آن جنگ در رکاب حسين بن علي شرکت کن، کشته مي شوي)). گفت: ((انا لله و انا اليه راجعون))، بخدا قسم از کوفه خارج نشدم مگر آنکه مي دانستم حسين وارد مي شود و او را مي کشند چون او يار و ياوري در کوفه ندارد. من نمي خواهم کشته شوم، برو اين را به اربابت بگو.
پيک خدمت امام بازگشت و شرح ما وقع کرد. عکس العمل اباعبدالله چه بود؟ ايشان قمر منير بني هاشم حضرت ابالفضل العباس، برادر زاده بزرگوارشان قاسم بن الحسن، شاهزاده حضرت علي اکبر و چند تن از اصحاب را نزد خود خواندند و بهمراه آنها به خيمه عبيدالله بن حر جعفي رفتند و فرمودند: (( يا بن حر، انّ اهل مثلکم کتبوا الي انّهم مجتمعون علي نصرتي، و سالوني ان قدو عليهم و ليس امر علي ما زعموا)) اين مردم محل شما، به من نامه نوشتند که ما کمکت مي کنيم، از من خواستند که به اينجا بيايم، فکر نکن که من سرخود آمدم، من مهمان هستم ولي مهمان بدون دعوت نيستم. ((يا بن حر، فاعلم انّ الله عز و جل، مواخذک بما کسبت و اسلفت من الذنوب في الايام الخاليه، ان عليک ذنوبا کثيرة، فهل لک من توبة تمهوها ذنوبک؟)). اي پسر حر بدان که بخاطر اموالي به دست آوردي و چون قطاع الطريق بودي، از طرفداران عثمان بودي و در جنگ صفين در لشگر معاويه مقابل علي بن ابيطالب ايستاده بودي، خدا مواخذت خواهد کرد، چون گناهان زيادي بر گردن توست. آيا مي خواهي توبه کني تا تمام گناهانت يک جا بخشيده شود؟
عرض کرد: بله آقا، چه کاري بايد بکنم؟ ((تنصر ابن بنت نبيک و تقاتل معه)) پسر دختر پيغمبرت را ياري کن و در رکابش بجنگ.
آخ حسين جان، ما که در آن روز آنجا نبوديم که ياري ات کنيم، امروز مي خواهيم کمکت کنيم، کمک ما همان گريه کردن ما براي شماست. اين گريه کار همان ياري کردن را مي کند. ما بجز حسين هيچ ملجا و پناهي نداريم. امام بخاطر اين موضوع است که مي فرمودند هل من ناصر ينصرني، تا باعث آمرزش همه گناه گناهکاران شوند.
يک عده مثل حضرت عباس بودن که گناهي نداشتند، اين ها در اثر کمک به حسين ارتقا مقام پيدا کردند. مثلا حضرت عباس به مقام عبد صالح رسيد، مقامي که يوسف پيامبر مي گويد: ((الهي الحقني بالصالحين)) يعني من رو به صالحين ملحق کن. يعني تمام آرزوي او اين است که در روز قيامت در صف حضرت ابالفضل قرار گيرد. پس هل من ناصر ينصرني به اين معنا نيست که به من کمک کنيد، به اين معناست که من به شما کمک کنم، يا ارتقاي مقام بيابيد و يا گناهانتان بخشيده شود. آخ حسين جان، هل من ناصر ينصرني شنيديم، اما حيف که نبوديم که برايت شمشير بزنيم!
عبيدالله بن حر جعفي به حضرت نيز پاسخ داد که من نمي توانم به شما کمک کنم. امام در پاسخ فرمودند حال که نمي تواني من را ياري کني، تا مي تواني از اينجا دور شو که از جدم رسول خدا شنيدم که مي فرمود: ((من سمع داعية أهل بيتي ولم ينصرهم على حقهم إلا أكبّه الله على وجهه في النار)) هر کس صداي درخواست اهل بيت من را بشنود و آنها را ياري نکند اين حق با خداست که او را به صورت به آتش و جهنم بياندازد.
عبيدالله گفت حال که نمي توانم تو را کمک کنم، اسب و شمشيري دارم که مي توانم به تو بدهم. حضرت فرمودند ((أما إذا رغبت بنفسك عنا فلا حاجة لنا في فرسك ولا فيك وما كنتُ متخذُ المضلينُ عَضُداً)) حال که نمي خواهي با جانت من را ياري کني اسبت به چه کار من مي آيد و ما را با تو کاري نيست و ما از گمراهان کمک هم نمي خواهيم. البته عبيدالله بن حر جعفي بعد از شهادت امام حسين پشيمان شد و به سپاه مختار پيوست اما باز هم با مختار زاويه پيدا کرد و در آنجا هم توفيق پيدا نکرد.
اتفاق دوم:
صدوق رحمة الله عليه نقل کرده است که عمرو بن قيس مشرقي به همراه پسر عمويش در همين قصر بني مقاتل خدمت امام رسيدند. عمرمي گويد: با پسرعمويم در منزلگاه قصر بني مقاتل، نزد قافله امام حسين عليه السلام که راهي کوفه بود، رفتيم. به امام سلام کرديم. پسرعمويم به امام گفت: اين سياهي که در محاسن شما مي بينم، از خضاب است يا رنگ واقعي موي شما همين است؟ امام فرمود: خضاب است. موي ما بني هاشم زود سپيد مي شود. آن گاه پرسيد: به ياري من مي آييد؟! گفتم: من عيال‌وارم و بدهي زيادي دارم. نمي دانم کار شما به کجا مي انجامد و خوش ندارم امانت مردم از بين برود. پسرعمويم نيز مانند من پاسخ داد.
امام فرمود ((إني سأنصح لك كما نصحت لي إن استطعت أن لا تسمع صراخنا ، ولا تشهد واعيتنا فافعل ، فوالله لا يسمع واعيتنا أحد ثم لا ينصرنا إلا أكبه الله في نار جهنم)) شما دو نفر هم برويد تا صداي غربت من را نشنويد. به حدي دور شويد که نه صداي من را بشنويد و نه شبهي از من ببينيد، زيرا سوگند به خدا! اگر کسي فرياد ياري ما را بشنود، اما کمکمان نکند، خدا او را در آتش جهنم خواهد افکند.
اتفاق سوم:
عَقَبَة‌ بن‌ سَمْعان‌ نقل مي کند که امام به من دستور دادند که به جوانان لشکر بگويم در اين منزلگاه تا جايي که ممکن است آب بردارند. زيرا که اينجا آخرين جايي است که امکان برداشتن آب است.پس از آن سپاه آماده حرکت شد و به راه خود ادامه داد. امام حسين عليه السلام از قصر بني مقاتل، كه يكي از منازل بين راه بود، كوچ كرد. شخصي به نام عقبة بن سعمان نقل مي كند كه ساعتي با آن حضرت رفتيم. در اين هنگام، آن حضرت، همان گونه كه بر پشت اسب بود، خواب مختصري بر ايشان چيره شد و سپس بيدار شده، فرمود:«انا لله و انا اليه راجعون و الحمدلله رب العالمين»و دو يا سه بار اين جمله را تكرار كرد. فرزند آن حضرت، علي بن الحسين عليه السلام هم چنان كه سوار بر اسب بود، رو به پدر كرد و گفت: پدرم! براي چه حمد خدا و استرجاع كردي(انا لله و انا اليه راجعون گفتي)؟ آن حضرت فرمود:«اي فرزندم! مختصر خوابي بر من چيره شد. در آن حال، سواري براي من ظاهر شد و گفت: ((القوم يسرون و المنايا يسرع معهم)) اين گروه مي روند و مرگ به همراه آنان مي رود. دانستم كه خبر مرگ ما را مي دهد. علي بن الحسين عرض كرد:خداوند براي شما نگراني پيش نياورد. آيا ما بر حق نيستيم؟ حضرت فرمود:«آري، سوگند به كسي كه بازگشت بندگان به سوي اوست(ما بر حقيم)». علي بن الحسين گفت: در اين هنگام، هيچ باكي نداريم كه مرگمان در راه حق فرارسد. امام حسين عليه السلام فرمود:«خداوند، بهترين پاداشي كه به فرزندي از سوي پدرش مي دهد، به تو عطا كند.
قصر بني مقاتل تمام شد و پس از آن حضرت وارد منطقه نينوا شد.


 

منبع : سایت فارس

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo