آخرین جمله علی اکبر خمینی: بچه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم +تصاویر
 در سال 1341 در روستای "کلاکر محله" شهرستان "قائمشهر" فرزندی از خانواده ای مستضعف و مذهبی به دنیا آمد که نامش را "علی اصغر" نهادند. او فرزند دوم خانواده بود، پدرش فاقد زمین بود و روی زمینهای دیگران کار می کرد. به همین سبب خانواده اش از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود. علی اصغر پیش از آغاز دوران تحصیل رسمی درمدرسه به مکتبخانه رفت و به فراگیری قرآن پرداخت. در سال 1348 در مدرسه «همام» روستای کلاگر محله تحصیلات دوران ابتدایی را آغاز کرد. علاقه او به درس و مدرسه به اندازه ای بود که تکالیف خود را در مدرسه انجام می داد و اگر در درسی نمره خوبی نمی گرفت، ساعت ها گریه می کرد.

خنکدار، تحصیلات دوره راهنمایی را در سال 1353 در مدرسه راهنمایی امیر کبیر قائمشهر آغاز کرد. این دوران آغازگر تحولات و تغییرات خاصی در رفتار و شخصیت او بود. در جلسات احکام و نهج البلاغه با نام امام خمینی (ره) آشنا شد. به تدریج پس از آشنایی با اندیشه های امام (ره) به همراه جوانان محل، هیئت اسلامی جوانان روستا را تأسیس کرد و خود رهبری این هیئت را که در مسجد مستقر بود عهده دار شد.

 


در سال 1359 پس از کسب مدرک دیپلم، آماده اعزام به سربازی بود که متوجه شد گروه دکتر چمران به نیرو نیازمند است. آموزش نظامی را به همراه نیروهای بسیجی در پادگان شیرگاه گذراند و پس از ثبت نام در ستاد جنگهای نامنظم دکتر چمران در تاریخ 16دی1359 به مناطق جنگی جنوب رفت. نخستین اعزام علی اصغر خنکدار با نخستین مجروحیت او همراه بود. در شرایطی که خانواده اش در تدارک مراسم عروسی خواهرش بودند به آنان گفت که برای انجام کاری به تهران می رود و به زودی بازمی گردد، اما از اهواز و مناطق جنگی سر در آورد در تاریخ 16 فروردین 1360 در منطقه کرخه در اثر اصابت ترکش مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری گردید.

 


در اواخر تابستان 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. در تاریخ 1 مهر 1360 به پادگان آموزشی المهدی (عج) چالوس اعزام شد و تا اول دی ماه دوره آموزشی سه ماهه سپاه را گذراند. به دنبال آن بلافاصله به جبهه مریوان اعزام شد و تا تاریخ 11 اسفند 1360 در منطقه سروآباد مریوان به خدمت مشغول بود و فرماندهی یکی از واحدهای مستقر در آنجا را بر عهده داشت. پس از بازگشت در واحد عملیات سپاه قائمشهر بود. با آغاز فعالیتهای ضد انقلابی گروهک «اتحادیه کمونیستها» در جنگ های شمال ایران، پس از گذراندن دوره ویژه جنگ های چریکی و اصول جنگ های ضد چریکی به فرماندهی گردان ویژه جنگ سپاه قائمشهر منصوب شد.

 


 

نخستین سال های آغاز جنگ پدرش به وی پیشنهاد کرد تا ازدواج کند. او این پیشنهاد را پذیرفت و در بیست سالگی یعنی در سال 1361 با خانم "زهرا سرور" ازدواج کرد. مراسم عقد این زوج در مسجد و در نهایت سادگی برگزار شد

.علی اصغر پس از دو سال حضور در گردان جنگل قائمشهر و مبارزه و سرکوب ضد انقلاب به جبهه نبرد شتافت. در تاریخ 28 بهمن 1362 به منطقه جنوب و لشکر 25 کربلا پیوست و فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) را به عهده گرفت. در جریان عملیات والفجر 6 در منطقه دهلران در محور چیلات بر اثر اصابت تیر به سرش زخمی شد اما علی رغم اصرار همرزمان راضی نشد منطقه را ترک کند و دو ماه بعد از مجروحیت به شهر و دیار خود بازگشت.

 


 

خدایا من دیگر سبک بال شدم

علی اصغر در جریان عملیات والفجر 8 در تیپ 1 لشکر 25 کربلا در فاو حضور داشت و معاون محور 2 بود اما به خاطر علاقه خاصی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) به او داشتند و با صلاحدید فرمانده لشکر به این گردان بازگشت. یکی از همرزمانش به نام مجید خانقلی درباره ی شهادتش می گوید: قبل از شهادت وداع سنگین او و برادرش در میان نخل های کنار اروندکه انگار با آگاهی کامل بوده است و برعکس تمام عملیات ها که هرگز این دو برادر باهم خدا حافظی نکرده بودند عجیب ترین وداعی بود که نشان از شهادت داشت و برگه ای که دردست او بوده در آن نوشته شده بود: خدایا من دیگر سبک بال شدم.

 


 

روایت سید حبیب ساداتی از لحظه شهادت شهید خنکدار

بچه ها! به خدا سوگند، من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم...

«علی اصغر خنکدار در هنگام وداع، بلباسی را در آغوش گرفته بود و رهایش نمی کرد. در بین خداحافظی بچه ها، وداع آن دو نفر از همه تماشایی تر بود.

دقائقی قبل از عملیات والفجر8، علی اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ها بسمت فاو حرکت کردند، در میان تلاطم خروشان اروند، اصغر ناگهان ازجا برخاست و گفت: بچه ها! سوگند به خدا من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم... بچه ها بلند شوید کربلا را ببینید.

از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش. آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود. بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.»

پیکر علی اصغر خنکدار در گلزار شهدای روستای" کلاگر محله"در شهرستان "قائمشهر" به خاک سپرده شد. یک سال بعد در جریان عملیات کربلای 5 برادرش "جعفر خنکدار" هفده ساله به شهادت رسید. سه سال بعد در تاریخ 4 مرداد 1367 در روزهای آخر جنگ "محمد باقر خنکدار" در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به اسارت دشمن در آمد و در سال 1369 به آغوش خانواده بازگشت.

 

از شهید "علی اصغر خنکدار" یک فرزند پسر به نام "حمیدرضا" که در زمان شهادت پدر دو ساله و دختری به نام زینب که شش ماهه بود، به یادگار مانده است.

 


 

فرازهائی از وصیت نامه  الهی شهید

بسمه تعالی

بار الها، بارپروردگارا،‌ تورا سپاس می‌گویم كه این بنده گنهكار را فرصتی دیگر عنایت كردی تا بتوان با خود بیندیشم و از كرده‌های خلاف خویش پشیمان و با توكل بر خدای بزرگ برای رضای معبود خویش استغفار و طلب عفو و بخشش برای خویش نمایم.

خدایا، معبودا، بار الها به تقصیر خویش اعتراف كرده‌ایم و این بار نیز می‌گویم و می‌نویسم كه انسانی گناهكارم و هیچ راهی برای خود نمی‌بینم و تنها روزنه امیدم به تو است و خدایا فقط تو را می‌پرستم و از تو یاری می‌جویم. خدایا بنده‌ای حقیر و ضعیفم و تحمل آتش‌هایی را كه تجسم اعمال خلاف من می‌باشد را ندارم. دستم را بگیر و مرا در این امتحان الهی موفق و قلم عفو بر جرایم بكش.

خداوندا به حق هشت و چارت       زما بگذر، شتر دیدی ندیدی

و خدایا چشم طمع به بهشت تو ندارم، زیرا كه خدایا عبادت‌هایم را برای این به درگاهت می‌كنم كه تو را لایق عبادت می‌‌دانم و تورا عادل می‌دانم و می‌دانم كه تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قیامت تو است كه انسان را سعادتمند می‌كند.

خدایا سال‌ها و ماه‌هاست به دنبال دست یافتن به وصالت ،شهرها و آبادی‌ها و كوه‌ها و جنگل‌ها و دشت‌ها و بیابان‌ها را پشت سر گذاشته‌ام،‌ با كاروانی از دوستان و عزیزان حركت كردم و در هر مسیری، بر سر هر كوهی و برزنی از یكی كه عاشق و مخلص تو بود، جدا گشتم، یك یكشان به سوی جوار حق پرواز كردند وشهد شهادت نوشیدند.

در جنگل‌ها به یاد عزیز، در كوه‌ها به یاد یاری مهربان، در صحرا و شنزار به یاد سردارانی و . . . شال عزا بر گردن نهادیم و همیشه در این فكر بودم كه چگونه می‌توان مثل آنان شده و چگونه می‌توان عاشق شد. عاشق الله شیفتة الله،‌آری خدای مهربان،این بار نیز در آبهای هور به دنبال رسیدن به وصال خویش حركت كردم، شاید به آرزوی خویش دست یابم.

خدایا اگر مرا در زیر آبها خفه‌ام كنند، اگر تمامی هور را ظرفی از آتش سازند و مرا در میان آن پرتاب نمایند، اگر گلوله‌های سربین دشمن بدكین ،قلب گنهكار مرا سوراخ كند، همه اینها را به عشق دیدار تو با جان و دل می‌پذیرم و آماده پذیرایی تمام مشكلات در مسیر تو هستم و تنها انتظارم و آرزویم در تحمل این سختی‌ها دیدار وجه الله و رسیدن به وصال معبود می‌باشد.

الها دوری خانه ،زن و فرزند را ،خدایا گلوله‌های دشمن را، خدایا بی‌خوابی‌های فراوان را تحمل می‌كنم،‌ ولی دوری تو را حتی یك لحظه تحمل نخواهم كرد . خدایا تو را سپاس می‌گذارم كه این بار سعادت را نصیب من كردی تا در یك تلاش برای برپایی عدل و قسط در جامعه شركت داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری وصیت‌هایم را این گونه آغاز كنم. اسلام را تنها مكتب بر حق جامعه می‌دانم و تنها دین نجات‌بخش می‌دانم و برای اجرای احكام آن تمامی سختی‌ها را همچون شربت شیرین بر عمق جان خویش می‌پذیرم. بار الها از این آیه عزم خویش را جزم نمودم تا به آن جامه عمل بپوشانم و اعتقاد دارم كه جنگ را تا نابودی دشمن و رفع فتنه در عالم باید ادامه داد و در این مسیر پیروزی حتمی است، انشا الله.

امت اسلام مردم ایران و دوستان و آشنایان ،جنگ را سرلوحه‌امور خویش قرار دهید و شهادتم را وسیله‌ای سازید برای تقویت بیشتر جبهه‌ها و ثابت كنید كه جای خالی هر شهیدی هزاران لانه سرخ ،روئیده می‌شود كه با نورانیت خویش ظلمت‌ها را به نابودی و قهقرا می‌كشاند.

هنگامی كه خبر شهادتم را شنیدید، به یاد سنگر خالی من و اسلحه بر زمین افتاده‌ام باشید و برای پر كردن سنگر و برداشتن سلاحم كمر همت بندید و روانه جبهه‌ها گردید و تنور جنگ را گرم نگه دارید، زیرا كه به قول امام عزیز جنگ برایمان یك نعمت است. سپاه را خانه خویش می‌دانم و افتخار می‌كنم كه در این لباس درآمده‌ام و با جان و دل در آن برای رضای خدا مشغول انجام وظیفه‌ هستم و شهادت در این لباس مقدس را افتخاری برای خویش می‌دانم، زیرا به قول امام علی (ع) لباس سربازی جامه فاخر است كه در دنیا لباس عافیت و در آخرت خرید بهشت خواهد بود انشا الله.

پیامم به مسئولین شهر و كشور این است كه جنگ را سرلوحه امور قرار دهید و با حضور فعال خود در جبهه و حمایت همه‌جانبه از بسیجیان دلاور هر اداره و سازمان و نهادی را به سنگری از سنگرهای میدان نبرد بر علیه سلطه استعمار مبدل سازید و به آنهایی كه نغمه شوم صلح را سر می‌دهند، می‌گوییم كه ما صلحی را می‌خواهیم كه رعایت عدالت در آن بشود و آن محاكمه متجاوز و احقاق حقوق دو ملت ایران و عراق می‌باشد.

ای دوستان خوبم خط فقط خط امام، این شعار را همیشه در ذهن خویش داشته باشید. امام را بخواهید، جنگ را فراموش نكنید، جبهه‌ها را گرم نگهدارید و با مخالفان خط امام و با مخالفان جنگ هیچ سر دوستی و سازش نداشته باشید. در انتخاب دوست و رفیق نهایت تلاش را بكنید و از سازمان‌ها و جبهه‌های مختلف به شكل كلی بپرهیزید. در كنار یكدیگر در خط امام در انجمن اسلامی و گروه‌ها مقاومت محل فعالیت كنید و عوامل اختلاف را از خود دور كنید. از همه دوستان و آشنایان التماس دعا دارم، مرا فراموش نكنید، همه‌تان در همین لحظه از خدا بخواهید كه گناهان مرا ببخشد و مرا با شهدای كربلا محشور كند انشا الله.

 

شب اول قبر مرا فراموش نكنید، غروب‌های جمعه سر مزارم فاتحه ای بخوانید، به احكام اسلام بیشتر پایبند باشید و در برگزاری مراسم مذهبی و عزاداری بیشتر تلاش كنید. ترسم از فشار قبر زیاد است با دعا و قرآن خواندن بر روی قبرم از خدا بخواهید كه از گناهانم درگذرد. خانواده شهدا و مفقودین و مجروحین و اسرا و رزمندگان را فراموش نكنید. انجمن و گروه مقاومت را تنها نگذارید، مسجد را حتماً پر كنید و از آن سنگری بسازید برای كمك به جبهه‌ها و مقابله با فساد و ظلم و فشارهای گروهك‌های ملحد و غیر خط امام. انشا الله در پایان بار دیگر از همه شما التماس دعا دارم، از همه دوستان و آشنایان می‌‌خواهم كه اگر حقی بر گردن من دارند و یا اگر غیبتی از آنها كردم، مرا عفو كنید و برایم طلب آمرزش نمایید. اگر كسی پولی از من طلب دارد، به خانه‌ام بگوید و از حقوقم بگیرد. التماس دعا از همه شما، شب اول قبر را فراموش نكنید و روزهای جمعه سری بر قبرم بزنید.

بنده خدا علی اصغر خنكدار 23/3/64 ساعت 1.35

 

 منبع : رزمندگان شمال



 
 
http://www.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/68.aspx?&mode=print
Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved