بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

زنان وخرمشهر

1)مخالفت با حضور زنان و دختران در خرمشهر تنها به خانواده ها محدود نمي شد بلكه بسياري از فرماندهان و رزمندگان مرد نيز با اين حضور موافق نبودند. زهرا حسيني در اين رابطه خاطره جالبي دارد: روبروي مسجد جامع، مطب دكتر شيباني بود كه تبديل شده بود به محل تجمع جمعي از خواهران، آنجا هم محل مداواي مجروحين بود، هم انبار مهمات و هم محل استراحت خواهران. بعضي از آقايان و از جمله شيخ شريف دكتر شيباني را مجاب كرده بودند كه مطب را از ما پس بگيرد و ما مجبور شويم از شهر برويم. ما هم جلوي مطب تحصن كرديم.
شيخ شريف آمد. ما گفتيم بالاخره اين شهر نظافت مي خواهد، غذا مي خواهد، كارهاي پشتيباني ميخواهد. شما مگر چقدر نيرو داريد كه اين كارها را بكنيد. او بعد از صحبت، قانع شد و اجازه داد ما بمانيم.
محدوديتهاي شرعي براي زناني كه پايبند اعتقادات ديني نيستند و اساساً دغدغه مذهبي ندارند، حضور در ميدان امر ساده اي است.
اما زن خرمشهري، يك زن مسلمان است. با همه ويژگيهاي خاص خود. گرچه اسلام مجوز جهاد در دفاع را براي زنان صادر نموده است. ولي نوع حضور آنان را نيز در ميدان محدود كرده است.
حفظ حجاب در هر شرايطي، رعايت كامل مسائل شرعي در مراوده با مردان، تفكيك محل استراحت و نظافت و... اكنون بايد اعتراف كرد كه حضور در چنين ميداني، بسيار دشوار است. 

2)سیده زهرا حسيني مي گويد: به ما خبر دادند كه در منطقه پليس راه، جنازه يكي از شهدا روي زمين مانده. من تصميم گرفتم هرطور شده بروم و جنازه را به قبرستان منتقل كنم. از طرفي عوامل دشمن و ستون پنجم در شهر پراكنده بودند و ممكن بود به من صدمه برسانند. براي همين 3 سرباز را با خود بردم با هر زحمتي بود بالاي سر شهيد رسيديم.
چند روز از شهادتش مي گذشت. تركش، شكمش را پاره كرده بود و امعاء و احشايش به آسفالت چسبيده بود. به طوري كه وقتي برش گردانديم صداي جزجز بلند شد. سربازان گفتند نمي شود او عقب برد چون روده هايش پخش شده بود. اما من اصرار كردم. گفتند بايد چيزي باشد كه جنازه را در آن بپيچيم و ببريم. هرچه گشتيم چيزي پيدا نكرديم و من ناچار چادرم را درآوردم، شهيد را روي چادر گذاشتيم و به عقب منتقل كرديم. البته روسري داشتم. وقتي برگشتم رفتم و چادر مادرم را گرفتم و اين تنها روزي بود كه من براي چند ساعت بدون چادر بودم.
هر چند حضور زنان در آن 34 روز توانست در رفع و فتق امور دفاع، مؤثر و مفيد باشد اما بي هيچ ترديدي، بزرگترين و حياتي ترين فايده حضور آنان را بايستي در ايجاد آرامش رواني و دلگرمي رزمندگان دانست .

گفتنی است سرزميني كه بيش از 5 هزار زن جانباز دارد. براي يافتن الگو به كدام بيراهه ميرود. در اين كشور دختران و زنان حماسه هايي آفريده اند كه برخي مردان نيز ظرفيت حتي شنيدن آن را ندارند. زنان مقاومت 34 روزه مي توانند نمونه اي باشند براي دختر و زن مسلمان ايراني. نمونه عصمت و حيا، نمونه صلابت و شجاعت، نمونه عطوفت و مهر، نمونه تلاش و كاريدي و نمونه شكفتن همه استعدادهايي كه خداوند در يك زن به وديعه سپرده است. از دامان اين چنين زني است كه مرد به معراج می رود.

منبع:جهان نیوز

***

3) سیده زهرا حسینی در قسمتی از خاطراتش چنین می گوید: [...رفتم طرف شیلنگ ابی كه گوشه باغچه افتاده بود. شیر را باز كردم . خدا را شكر آب می آمد. اول دستم را كه بعد از جمع كردم مغز پیرمرد خاكمال كرده بودم  شستم. بعد دستم را پر از آب كردم و به طرف دهان بچه بردم. صدای گریه اش آرام شد و دهانش را به آب نزدیكتر كرد ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت... بی تابی بچه را كهمی دیدیم به بی كسی و بی پناهیش فكر  می كردم و می خواست دلم بتركد. دیگر نتوانستم جلوی اشكهایم را بگیرم. رفتم توی همان وانتی كه هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند. نشستم. چهره زنهای كشته شده به نظر می آمد. یعنی كدامیك از اینها مادر این طفل معصوم بودند؟...]

4) هنوز زهرا در غم شهادت پدر عزادار است كه ناگهان برادر پاسدارش علی هم شهید می شود و بدون آنكه مادرش بویی ببرد علی را با دستان خودش در كنار پدر دفن می كند. خاطرات سیده زهرا حسینی گاهی آنقدر تكان دهنده می شود كه خواننده جرات خواندن آن را پیدا نمی كند او در جای دیگری می گوید:
 [...صدای انفجار گلوله ی توپی از سمت محرزی شنیدم. صدای مهیبی بود. موجش برای یك لحظه همه چیز را در آن طرف لرزاند. از دور گرد و خاك شدیدی بلند شده بود كه محل اصابت گلوله ی توپ را نشان می داد. با دوستم به طرف آن دویدیم. آن طرف شط بین نخلها و خانه های محقر روستایی به دنبال محل انفجار گشتیم صدای گریه و زاری زنی ما را به سوی خود كشاند. از بین كوچه ها و خانه های كاهگلی گذشتیم . صدای ضجه و گریه هر لحظه شدیدتر می شد. پرسیدم كجایید؟ جواب بدهید ولی باز صدای گریه و زاری می آمد. فریاد كشیدم - آهای جواب بدهید و این بار جوابم را دادند. به نقطه اصلی رسیدیم و با حادثه عجیبی روبرو شدیم . گلوله توپی توی سنگر كنار خانه نشسته و كل سنگر را از هم پاشیده بود. دیوار خانه فرو ریخته بود. انگار زمین جلو خانه شخم خورده بود. در آهنی بر اثر انفجار از جا درآمده و به طرف داخل حیاط كج شده بود. كمی آن طرف تر پیكر پسر جوانی را دیدم كه به شكل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم به او نگاه كنم چه رسد به او دست بزنم و یا جابه جایش كنم. پایین پیكرش از قسمت كمر و لگن شكافته و به هم پیچیده شده بود.پاهایش خلاف جهت تنه و روبه بالا افتاده بود.تقریبا تمام بدن جوان تكه تكه و لهیده شده بود احساس كردم اگر به او دست بزنم استخوانهایش از هم جدا می شوند. دردناكتر از همه وضع پدر و مادر سالخورده آن جوان بود كه با گریه و زاری او را صدا می زدند عبدالرسول - عبدالرسول وقتی دیدم پیرزن خود را روی زمین انداخت و كورمال كورمال روی زمین دست می كشد تا خودش را به جنازه برساند،‌تازه فهمیدم كه چشمانش نمی بیند . به شوهرش نگاه كردم. او هم نابینا بود... پیرزن روی جنازه دست می كشید و می گفت مادر- مادر و پیرمرد كه جلو درگاهی خانه ایستاده بود صدا می زد عبدالرسول - بابا جواب بده - انگار پیرزن فهمیده بودكه برای پسرش اتفاقی افتاده . با صدای زنش به جنازه نزدیك شد - دستش را روی پیكر بی جان پسرش كشید و تكانش داد هر دو انتظار داشتند بی هوش شده باشد.
 قلبم می خواست از جا كنده شود. با گریه گفتم مادر بیا این ور - ولش كن... گفت شهید كه نشده ؟ نه؟ نمی توانستم حقیقت را بگویم. او جنازه را بغل كرد و خودش را به او چسباند... گفتم می خوایم بریم ماشین بیاریم پسرتونو ببریم بیمارستان. گفت من و باباش هم میایم.... ... بالاخره دل به دریا زدم و گفتم مادر پسرتون شهید شده.. .این را كه گفتم آه از نهاد آنها برآمد و با شدت بیشتری خودشان را زدند... ... تا سر جاده دویدیم و لودری را با كلی التماس به آنجا آوردیم. نمی دانستیم چطور جنازه را توی ماشین بگذاریم- پرسیدیم پتو ندارین؟.. ... ماشین كه همراه جسد راه افتاد؛ دیدم پدر و مادر  عبدالرسول كه به ماشین چسبیده بودند به زمین افتادند... پیرزن چهار دست و پا راه افتاد بعد بلند شد . می خواست خودش را به ما برساند ولی دوباره زمین خورد- این بار دیگر توان بلند شدن نداشت. منظره رقبت باری بود. از خودم بدم می آمد...]

5) در یكی از شبها زهرا همراه امدادگران و مدافعان به گمرك خرمشهر می رود و از ناحیه كمر و ستون فقرات و بازوی چپ مورد اصابت تركش خمپاره قرار می گیرد و مدتها دربیمارستان بستری می شود. او خبر سقوط خرمشهر را در بیمارستان می شنود . بعد از آوارگی با خانواده واقامت در كمپهای مختلف و ساختمانی در تهران كه مخصوص جنگ زدگان بود با پاسداری ازدواج می كند و پس از آزادی خرمشهر همراه همسرش برای بازدید به آنجا می رود. اما نمی تواند خیابانها و كوچه ها را پیدا كند زیرا همه جا به تلی از خاك تبدیل شده و عراقی ها قبرستان جنت آباد را هم صاف كرده بودند.

بخشهایی از کتاب دا «خاطرات سیده زهرا حسینی»

***

6)شروع هجوم سراسري و اجراي آتش سنگين روي خرمشهر، از همان آغاز شهيدان و مجروحان بسياري را همراه داشت كه رسيدگي به آن توان و روحيه بالايي را مي طلبيد و خارج از طاقت يك بيمارستان با معدود پرسنل آن بود. براي همين از همان ابتدا هر كه در اين زمينه توانايي داشت، دست به كار شد. عده اي شروع به انتقال شهيدان و مجروحين كردند، تعدادي در بيمارستان، عده اي در قبرستان و به تدريج بر پايي پايگاه هايي به اين منظور. كم كم با خروج خانواده ها از شهر و لزوم شركت گسترده تر در مقابله با دشمن از تعداد امدادگران مرد كاسته شد و خواهران ميدان دار اصلي اين فعاليت مشقت بار و زجر آور شدند. انتقال مجروحين و شهدا، كمك هاي اوليه، پرستاري، نظافت و ... در بيمارستان و پايگاه هاي امداد، شناسايي شهدا و مجروحين، كندن قبر و دفن شهدا، نگهباني در قبرستان، ساختن تابوت و ...

***

7)«با آن كه در ابتدا با حضور خواهران در جبهه مخالفت مي شد، يك روز به دليل كمبود نيرو، ما را به خط مقدم بردند. البته دو ساعت بعد، با رسيدن نيروي كمكي برگشتيم.»
يكي از رزمندگان (محمد كليني) مي گويد:
«وقتي بچه ها مي ديدند كه زن در جبهه است و اين چنين فعاليت مي كند يا خواهري شهيد مي شود و يا تركش مي خورد، به خودشان جرات نمي دادند سلاح را زمين بگذارند. وجود زنان در نبرد خرمشهر، موجب قوت قلب رزمندگان بود و تا روزهاي آخر عده اي از خواهران حضور داشتند كه بچه ها به زور آن ها را از شهر خارج كردند.»

سهام طاقتي

***

8)در زمينه پشتيباني رزمندگان و تدارك جبهه ها، هركاري از دست خواهران ساخته بود، انجام مي دادند. تهيه كارت سلاح و توزيع سلاح هاي سپاه بين افراد شناخته شده، تهيه و نقل و انتقال مهمات و نگهباني از مهمات، تهيه آب و غذا و رساندن آن به رزمندگان تا حد توان و مقدورات، سنگر سازي، ساختن كوكتل مولوتف، راهنمايي نيروهاي اعزامي و... و مهمتر از همه تشويق و ترغيب و روحيه دادن به نيروهايي كه دلسرد شده بودند، از جمله تلاش هاي خواهران براي پشتيباني رزمندگان بود. حضور مادران و خواهران بسياري از رزمندگان خود به تنهايي، مايه دلگرمي مبارزاني بود كه از قِلّت عِدّه وعُدّه رنج مي بردند.
يكي از خواهران عضو سپاه (سهام طاقتي) درمورد فعاليت خواهران اظهار داشت:
«مسووليت تداركات جبهه را به ما سپردند. مردم مدام مي آمدند اسلحه مي گرفتند ... روز دوم مهر از راديو اعلام شد كه به سنگر بندي و كوكتل مولوتف احتياج است. بلافاصله عده اي از بچه ها براي ساختن سنگر رفتند ...»
خواهر ديگري از اعضاي سپاه خرمشهر، درباره ي پشتيباني رزمندگان گفت:
«عده اي از خواهران در آشپزخانه كنار مسجد جامع غذا تهيه مي كردند و تعدادي ديگر كه به شهر آشنايي داشتند، آب و غذا و وسايل مورد نياز رزمندگان را به آنها مي رساندند. چند نفر از خواهران نيز گروه هاي اعزامي شهرهاي ديگر را راهنمايي مي كردند و آن ها را به نقاط درگيري مي رساندند. كه در جريان اين كار مجروح هم داشتيم، از جمله، خواهراني كه برادران اعزامي از قم را به صد دستگاه رساندند، مجروح شدند. هم چنين خواهران ذخيره سپاه فعاليت هاي بسياري داشتند از جمله: تهيه و حمل مهمات، حفاظت و نگهباني انبار و مهمات و اسلحه خانه، كشيك شبانه و روزانه از مقرهاي مختلف و ..»

خواهر نوشين نجار، در اين زمينه چنين بيان كرد:
«وقتي راديو اعلام كرد در پليس راه احتياج به كمك هست، من و تعدادي از بچه ها به آن جا رفتيم و كوكتل مولوتف درست كرديم، گوني ها را پر از شن كرده، در نقاط حساس مي چيديم. هر كس به نوعي كمك مي كرد، اوضاع هر لحظه بدتر مي شد. تعدادي از خواهران را به پادگاني كه در آن دوره نظامي ديده بوديم، بردند. ما و بقيه خواهرها به مسجد برگشتيم و پس از تقسيم كارها مشغول كمك شديم. شب ها روي پشت بام با اسلحه ام ـ يك نگهباني مي داديم و هر چند ساعت يك بار، پست مان را عوض مي كرديم.»
علاوه بر اين كه حضور مادران و خواهران، موجب دلگرمي رزمندگان بود، دلسرد شدگان از اين نبرد طاقت فرسا را تشويق به ادامه ي جنگ مي كردند:
«غروب يازدهم مهر يكي از افسران ارتش، جلوي مسجد جامع بالاي سنگري ايستاده بود و به سربازاني كه آن جا جمع بودند، مي گفت: اگر ما سلاح سنگين نداريم، مهمات نداريم اما برادران پاسدار با همين ژـ 3 ايستاده اند. شما هم بلند شويد به خط برويد، اگر اين جا بمانيد، عراقي ها همه اين زن ها را اسير مي گيرند... در پادگان دژ سلاح هاي سنگين و مهمات زيادي هست كه هنوز استفاده نشده است، برويم، اگر ندادند، به زور مي گيريم و...
وقتي سخنان اين افسر تحركي در نيروهاي ارتشي به وجود نياورد، يكي از خواهران شروع به صبحت كرد: اگر برادران نخواهند بروند، اگر سربازان نخواهند بروند، عده ي ما خواهرها كم نيست، ما الان به سوي پادگان دژ حركت مي كنيم و...
سخنان اين خواهر نيز تحركي در نيروهاي گريزان از جبهه به وجود نياورد تا اين كه افسر ارتش درخواست كرد ماشيني براي بردن خواهران آماده شود. وانت شروع به حركت كرد، ولي بيش از چند متر نرفته بود كه سربازان جلوي وانت را گرفته، با خواهش از خواهران خواستند پياده شوند و خود سوار شده، حركت كردند...»

***

9)خانم «بديعي» پانزده سال داشت. تنها چهل روز از ازدواجش مي گذشت. وقتي جنازه شوهرش را آوردند، خودش او را كفن كرد. با دستان خودش با دست هايي كه هر كسي آن ها را ندارد يا حتي توان ديدن آن ها را.»
خواهر سهام طاقتي در مورد آخرين روزهاي حضور در خرمشهر و چگونگي ترك آن اظهار داشت:
«شبها در سنگر مي خوابيديم و سگ ها تا صبح بالاي سرمان عوعو مي كردند. بيشتر مواقع در سنگرها بوديم. سنگرهايي پر از مارمولك، كه اگر يك متر كف آن را مي كنديم، به آب مي رسيديم. با وجود مشكلات هر كس وظيفه خود را انجام مي داد. ديگر كسي از مرگ نمي ترسيد و به آن فكر نمي كرد. چند روز بعد با ورود دشمن، به شهر و با تشديد آتش آنها، خمپاره اي به محل تقسيم خواربار اصابت كرد و همه چيز را به هوا فرستاد. عراقي ها همه جا را زير آتش خمپاره و توپ گرفته بودند. يك شب اعلام كردند كه خواهرها ديگر نبايد در شهر بمانند، چون گرفتار عراقي ها مي شوند. با شنيدن اين خبر به زني كه كنارم ايستاده بود، گفتم: حالا كه بايد برويم، بهتر است به برادرها خبر بدهيم كه اين جا مهمات قايم كرده ايم. غنيمت هايي را كه بچه ها گرفته بودند، زير گوني ها پنهان كرده بوديم. مانده بوديم كه محل اختفاي آنها را به چه كسي بگوييم. برادر «فرخي» هم شهيد شده بود. نمي توانستيم به هر كس اعتماد كنيم. حتي بعدها فهميدم كه زني كه كنارم ايستاده بود، جاسوس بوده و با بي سيم به عراقي ها اطلاعات مي داده است. شب از خرمشهر رفتيم، ولي نتوانستيم طاقت بياوريم و صبح، دوباره به خرمشهر برگشتيم. حدود ظهر بود كه عراقي ها داشتند مي رسيدند. فاصله زيادي با آن ها نداشتيم. هر لحظه احتمال اسارت مي رفت. بچه ها موافقت كردند كه برويم. قبل از رفتن محل غنايمي را كه در كمدها و زير گوني ها مخفي كرده بوديم، به برادرها گفتيم و از شهر خارج شديم.»
برادر جهان آرا كه براي نجات خونين شهر به هر وسيله اي متوسل مي شود، به خواهران در حال خروج كه ديگر ماندنشان ميسر نيست، سفارش مي كند:
«تو را به خدا برويد. ما كه دستمان به امام نمي رسد. شما برويد صحبت كنيد. برويد هر چه هست بگوييد شايد نگذارند با امام حرف بزنيد. اگر نشد، برويد توي مجلس حرف بزنيد به همه بگوييد. در نماز جمعه ها و هر جا كه شد. شهر به شهر بايستد و بگوييد برخرمشهر چه گذشت. بگوييد كه چه عزيزاني را از دست داديم...»

سكينه حورسي

***

10) پيام امام خميني (ره) به مناسبت آزادسازي خرمشهر

بسم الله الرحمن الرحيم

با تشكر از تلگرافاتي كه در فتح خرمشهر به اين‌جانب شده است، سپاس بي حد بر خداوند قادر كه كشور اسلامي و رزمندگان متعهد و فداكار آن را مورد عنايت و حمايت خويش قرار داد و نصر بزرگ خود را نصيب ما فرمود. اينجانب با يقين به آن‌كه ما «النصر الا من عندالله» از فرزندان اسلام و قواي سلحشور مسلح، كه دست قدرت حق از آستين آنان بيرون آمد و كشور بقيه‌الله الاعظم _ ارواحنا لمقدمه الفداء - را از چنگ گرگان آدمخوار كه آلت‌هايي در دست ابرقدرتان خصوصا آمريكاي جهانخوارند بيرون آورد و نداي «الله اكبر» را در خرمشهر عزيز طنين‌انداز كرد و پرچم پرافتخار «لا اله الا الله» را بر فراز آن شهر خرم - كه با دست پليد خيانتكاران قرن به خون كشيده شده و «خونين شهر» نام گرفت _ [بيافراشت] تشكر مي‌كنم. و آنان فوق تشكر امثال من هستند. آنان به يقين مورد تقدير ناجي بشريت و برپاكننده‌ي عدل الهي در سراسر گيتي _ روحي لتراب مقدمه الفداء _ مي‌باشند. آنان به آرم ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي مفتخرند.

مبارك باد و هزاران بار مبارك باد بر شما عزيزان و نور چشمان اسلام اين فتح و نصر عظيم كه با توفيق الهي و ضايعات كم و غنايم بي‌پايان و هزاران اسير گمراه و مقتولين و آسيب‌ديدگان بدبخت كه با فريب و فشار صدام تكريتي، اين ابرجنايتكار دهر، به تباهي كشيده شده‌اند، سرافرازانه براي اسلام و ميهن عزيز افتخار ابدي به هديه آورد. و مبارك باد بر فرماندهان قدرتمند كه فرماندهان چنين فداكاراني هستند كه ستاره‌ي درخشنده‌ي پيروزي‌هاي آنان بر تارك تاريخ تا نفخ صور نورافشاني خواهد كرد. و مبارك باد بر ملت عظيم‌الشأن ايران اينچنين فرزندان سلحشور و جان بركفي كه نام آنان و كشورشان را جاويدان كردند. و مبارك باد بر اسلام بزرگ اين متابعاني كه در دو جبهه‌ي جنگ با دشمن باطني و دشمنان ظاهري پيروزمندانه و سرافراز امتحان خويش را دادند و براي اسلام سرافرازي آفريدند.

و هان اي فرزندان قرآن كريم و نيروهاي ارتش و سپاهي و بسيج و ژاندارمري و شهرباني و كميته‌ها و عشاير و نيروهاي مردمي داوطلب و ملت عزيز، هوشيار باشيد كه پيروزي‌ها هرچند عظيم و حيرت‌انگيز است شما را از ياد خداوند كه نصر و فتح در دست اوست غافل نكند و غرور و فتح شما را به خود جلب نكند؛ كه اين آفتي بزرگ و دامي خطرناك است كه با وسوسه‌ي شيطان به سراغ آدم مي‌آيد و براي اولاد آدم تباهي مي‌آورد. و من با آنكه به همه‌ي شما اطمينان تعهد به اسلام دارم، لكن از تذكر، كه براي مومنان نفع دارد، بايد غفلت نكنم؛ چنان‌چه از نصيحت به حكومت‌هاي همجوار و منطقه دريغ ندارم. و آنان مي‌دانند امروز با فتح خرمشهر مظلوم، دولت و ملت پيروزمند ما از موضع قدرت سخن مي‌گويد. و من به پيروي از آنان به شما اطمينان مي‌دهم كه اگر از اطاعت بي چون و چراي آمريكا و بستگان آن دست برداريد و با ما به حكم اسلام و قرآن كريم رفتار كنيد، از ما جز خير و پشتيباني نخواهيد ديد. و شما بدانيد آن‌قدر كه ابرقدرت‌ها از صدام، اين نوكر چشم و گوش بسته، پشتيباني كردند از شماها كه قدرت‌هاي كوچك و حكومت‌هاي ضعيف هستيد پشتيباني نمي‌كنند. و شما عاقبت اين جنايتكار و هم‌قطار جنايتكارش شاه مخلوع را به عيان ديده‌ايد. قدرت‌هاي بزرگ بيش از آن‌چه از شما استفاده نمايند از شما طرفداري نمي‌كنند. و شماها را براي منافع خويش به هلاكت مي‌كشند. و من نصيحت برادرانه به شما مي‌كنم كه كاري نكنيد كه قرآن كريم براي برخورد با شما تكليف نمايد و ما به حكم خدا با شما رفتار كنيم. و يقين بدانيد كه امثال حسني مبارك مصري و حسين اردني و ديگر هم جنايتكاران آنان براي شما نفعي ندارند و دين و دنياي شما را تباه مي‌كنند. و اگر با نشست‌هاي خود بخواهيد طرح كمپ ديويد يا فهد را كه مرده‌اند، زنده كنيد؛ كه ما خطر بزرگ براي كشورهاي اسلامي خصوصا حرمين شريفين مي‌دانيم، اسلام به ما اجازه‌ي سكوت نمي‌دهد و اين‌جانب در پيشگاه مقدس خداوند تكليف الهي خود را ادا نمودم. اكنون دست تضرع و دعا به سوي خالق يكتا بلند كرده و به قواي مسلح اسلام و فداكاران قرآن كريم و ميهن عزيز ايران دعا مي‌كنم، و سلامت و سعادت و پيروزي آنان را خواستار هستم.

سلام و درود بي‌پايان بر فرماندهان متعهد قواي مسلح و بر رزمندگان فداكار و بر ملت دلير ايران عزيز و سرشار از شادي‌ها. والسلام علي عبادالله الصالحين.

روح‌الله الموسوي الخميني

منبع: صحيفه امام خميني (ره)

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved