گفتگو با عباس گلرو در خصوص سردار شاطری:
شهیدی که سید حسن او را اولیاءالله نامید

روزنامه آمریکایی نوشت، آنها لبنان را بازسازی کردند ما در جمع کردن خسارات طوفان کاترینا درمانده‌ایم

93/11/27

شهید,محمود رضا بیضایی,شهید مدافع حرم,بسکتبال,NBA,سوریه,حضرت زینب,اربعین,شهید محمد رضا بیضایی


ویرانی های جنگ ۳۳ روزه به تعبیر رهبری انقلاب قرار بود ویروسی باشد که شیرینی پیروزی در جنگ ۳۳ روزه را به کام جبهه مقاومت تلخ کند .اسرائیلی ها آنقدر در این جنگ تاسیسات عمومی و خدماتی و پل و مدرسه و بیمارستان و ... را زدند تا نه تنها مسیحیان و اهل تسنن بلکه شیعیان را هم رو به روی سید مقاومت قرار دهند .
 امام خامنه ای در پیامی  به سید مقاومت خبر از یک جنگ و جهادی دیگر در جبهه آبادانی و حل مشکلات مردم داده بودند که تکمیل کننده پیروزی بزرگ ۳۳ روزه خواهد شد .
مادر عماد مغنیه از او پرسیده بود که آیا این همه ویرانی را می توان درست کرد ؟ عماد مغنیه گفته بود یگ نفر قرار است بیاید که کار خودش را خوب بلد است .
شهید شاطری که در لبنان به نام حسام خوشنویس معروف شد و سال ها بدون هیچ مرزی در میان اهل تسنن و تشیع آذربایجان و کردستان و کشورهای افغانستان و عراق در زیر باران خطرها جاده کشیده بود و مدرسه ساخته بود ، برای این کار انتخاب شده بود .
سید حسن نصرالله میان مردم رفت و گفت لبنان را از آن چیزی که بود زیباتر خواهیم ساخت "اجمل مما کانت ..."
به تعبیر سردار بزرگ اسلام حاج قاسم سلیمانی ، حسام خوشنویس یا همان سردار شاطری ما تنها لبنان را نساخت بلکه دل های مردم لبنان و منطقه را از مسیحی و سنی و .. را فتح نمود و پیروزی دنیای اسلام را تکمیل نمود .
در این قسمت مصاحبه عباس گلرو کاردار سفارت ايران را می خوانیم  که در شماره هشتم رمز عبور منتشر شده است .
شما از چه زماني و چطور با شهيد شاطري آشنا شديد؟


مستند شریک الانتصار

مستند بدون مرز
ویژه سالگرد شهادت شهید حاج حسن شاطری

زمان آشنايي بنده با سردار شاطري بر مي گردد به سال ۱۳۸۵ که ما در بيروت در سفارت جمهوري اسلامي ايران ماموريت داشتيم. . آنجا بود که با سردار شاطري به نام مهندس حسام خوشنويش آشنا شديم و اين ابتداي آشنايي ما  بود و توفيق آن را داشتم تا دو روز قبل از شهادت سردار شاطري با هم در دمشق بوديم و همکاري مي‌کرديم.
من در ابتدا دوست دارم که سردار شاطري را از حيث خدماتي که ارائه داده و عمر پر برکت ايشان از ابتداي انقلاب تا روز شهادتش و جايي که شهيد شده را تعريف بکنم. خدمات سردار شاطري  در چهار مرحله قابل تعريف است.:
يک مرحله هشت سال دفاع مقدس است.
مرحله دوم مرحله اي است که در افغانستان ماموريت پيدا مي کنند و ميروند آنجا براي بحث بازسازي.
مرحله سوم در لبنان و بعد از جنگ ۳۳ روزه است.
نهايتا هم در اين چند ماه اخير عزيمت مي کنند به سوريه .
 در اين چهار مرحله خدمات سردار شاطري ارائه شده و اين چهار مرحله چند ويژگي دارد. ويژگي اول  اين است که سردار شاطري مهاجرت کرده از موطن و زادگاه خودش به خارج از مرز کشور.
در مرحله اول  که به سمت  غرب کشور عزيمت مي‌کند. ۸ سال دفاع مقدس سردار شاطري حضور  خيلي پر رنگ و فعالي در جنگ را داشتند. مرحله دوم در افغانستان هم همينطور، در لبنان و سوريه. در چهار مرحله سردار شاطري از  سرزمين خودش  مهاجرت کرده و رفته در جاي ديگري خدمات را ارائه مي دهد.
ويژگي دوم اين است که در هر چهار مرحله جنگ و درگيري هم در اوج خودش است.
ويژگي ديگر اين است که در هر چهار مرحله آمريکا و رژيم صهونيستي هم حضور دارند.

 يعني شهيد عزيز ما فقط با يک دشمن داخلي و يا منطقه اي و کوچک درگير نيست بلکه با يک دشمن بين المللي مواجه است ، با آمريکا و رژيم صهيونيستي. يعني جايي که ايشان رفته و در حال خدمت هست اوج جنگ و درگيري است که مي‌رود آنجا و مشغول خدمت مي شود.

ويژگي ديگر اين است که در اين مناطق خرابي و ويراني زياد است و رد پاي محرومين و مستضعفين هم هست و در آنجسان که دست نياز مردم منطقه به سمت  سردار شاطري است که برود  ويراني ها و خرابي هايي که از جنگ به وجود آمده را بازسازي کند.ويژگي ديگر اين است که در اين مناطقي که سردار شاطري رفته حضور شيعه  پررنگ است و خدمات ايشان شامل حال شيعياني مي‌شود که مورد ظلم قرار گرفته‌اند و ايشان در آنجا خدمات رساني مي کند.

در يک جمع بندي مي توان گفت که سردار شاطري يک مجاهدِ مهاجرت‌کرده از سرزمينش است که به يک منطقه‌اي که  جنگ و درگيري و  محروميت و خرابي هست  و به جايي که نياز به يک شخصيت دارد که بيايد و آنجا را بسازد و اميد بدهد مي‌رود. اينجا است که سردار شاطري برگزيده ميشود  و خدماتش را در آنجا ارائه مي کند.

درباره اقدامات شهيد شاطري در بازسازي‌ها توضيح دهيد. به خصوص در لبنان که با ايشان در ارتباط بوده‌ايد.

سال ۱۳۸۵ رژيم صهيونيستي يک جنگ همه جانبه اي را عليه لبنان آغاز کرد که در واقع هدف اصلي اين جنگ مقاوت اسلامي در لبنان بود. آنها سالها با طرق مختلف آزمايش کرده بودند و روش هاي مختلف سياسي- نظامي را که بتوانند حزب الله لبنان را به شکست بکشانند آزمايش کرده بودند. اما  به هر حال سناريوي معروف به جنگ تموز ۲۰۰۶ کليد خورد و  رژيم صهيونيستي يک جنگ همه جانبه اي را که با عقبه حمايتي از سمت آمريکا و کشورهاي غربي همراه بود  در منطقه  هم حمايت مي شد و حتي در داخل لبنان  بودند جريان هايي که با حزب الله خيلي رابطه خوبي نداشتند و هم پيمان  آمريکايي ها بودند و اين جنگ آغاز شد.

جنگ ۲۰۰۶ جنگ سنگيني بود و فشار  سنگيني هم به مقاوت وارد آمد، اما حزب الله  و مقاوت اسلامي توانست پيروز از جنگ خارج بشود. جنگ که تمام شد آغاز راه بود و آثار خرابي آنقدر زياد بود که کسي باور نداشت بشود اين خرابي ها را به سرعت و با اين کيفيت باز سازي کرد.اين برهه خيلي سختي بود و رژيم صهيونيستي عامدانه تمام مناطق حساس و مهم مثل پل ها،بيمارستان ها و مراکز کليدي که خدمات اجتماعي ارائه مي دادند را  عامدانه مورد هدف قرار داده بود تا از اين جهت مقاومت اسلامي را تحت فشار  افکار عمومي  لبنان قرار بدهد.
 در اين  حين بود که کساني هم که در  داخل لبنان بودند به کمک جريانات خارجي، کنفرانس گذاشته بودند و براي بازسازي لبنان کمک جمع کرده بودند  و کمک هاي سنگيني هم هم جمع کرده بودند. ميلياردها  دلار بعضي از کشورها داده بودند براي بازسازي لبنان. در اين شرايط و با اين حجم  سنگين خسارتي که به بار آمده بود لبنان نيازمند دو چيز بود: يکي امکانات و يکي مديريت قوي که بتواند اين بازسازي را هم با سرعت و هم با کيفيت به بهترين نحو انجام دهد. در اين شرايط بود که  شخصي به نام «حسام خوشنويس» که همان سردار شاطري عزيز ما بودند  ظاهر شد و در ابتداي کار خب  خيلي‌ها - نه دولت لبنان و نه دوستان ما- کسي باور  نداشت اين عزيز ساده و بي آلايش بتواند بار سنگين بازسازي را به دوش بگيرد و  حجم خسارت و سنگيني اين بار نيازمند اين بود که کسي بيايد و بتواند اين را مديريت کند و  به سرانجام برساند.

طبيعتا کسي که انتخاب شده بود از جمهوري اسلامي ايران به درستي انتخاب شده بود. بعد از مدتي ايشان شروع کردند به کار و در سه مرحله سردار شاطري کار خودش را انجام داد.

مرحله اول آمد و جمع آوري اطلاعات کرد. يعني يک  ارزيابي ميداني از حجم خساراتي که به بار آمده بود انجام دادند.ايشان خيلي سريع به مناطق  جنگي و خسارت‌ديده و آسيب‌ديده مي رفتند و خودشان شخصا حضور پيدا مي کردند. اينطور نبود که ايشان که رئيس ستاد بازسازي بود  بگويد من يک تعدادي را که  کارشناس و  به عنوان کساني که کمک من هستند  بفرستم يک ارزيابي اي به من بدهند و من توي دفتر کار خودم  بنشينم و اين را مهندسي و طراحي بکنم نه، خودش  در صحنه حضور پيدا کرد. از جنوبي‌ترين نقطه لبنان يعني مرز با رژيم صهيونيستي شروع کرد تا بعلبک و جاهايي که اسرائيل مورد حمله قرار داده بود و تا بيروت  و ضاحيه،يک ارزيابي ميداني به دست آورد.

مرحله دوم اين بود که طراحي و مهندسي بازسازي را انجام داد و  مرحله سوم  هم مرحله اجرا بود. اين سه مرحله اينطور نبود که  سردار شاطري بيايد و وقت زيادي  را صرف کند. چون وقتي نبود و نياز به اين بود که آثار منفي ناشي از جنگ که در افکار عمومي ايجاد شده بود برطرف شده و سريعتر آسايش و امنيت مردم تامين بشود. بازسازي انجام بشود،خرابي ها آباد بشود و مردم برگردند به زمان قبل از جنگ و روحيه مردم ترميم شود. بنابراين اين کاري بود که مهندس شاطري انجام دادند و در يک مدت زماني بسيار کوتاه و با امکانات کم و با تعداد نيروي بسيار کم خودشان آمدند در ميدان حاضر شدند و ارزيابي ها را انجام دادند و بازسازي ها را شروع کردند.

من يک نکته را عرض بکنم و آن هم اين است که آن زمان که در جنوب لبنان داشت  بازسازي ها توسط ما انجام مي شد، همزمان طوفان  کاترينا در آمريکا خسارت به بار آورده بود و آمريکايي ها در مديريت  بازسازي و جمع  و جور کردن بازسازي و خرابي هاي اين طوفان مانده بودند. من يادم هست در يکي از مقاله ها در روزنامه هاي آمريکايي خواندم که در شرايطي  که ما شاهد هستيم که در لبنان، مقاومت آمده و بازسازي مي‌کند و حجم سنگين خسارت هايي که به بار آمده با کمترين  امکانات بازسازي کردند؛ ما در جمع کردن  اين خرابي ها و آسيب ناشي از طوفان کاترينا مانده ايم. اين  خودش يک گواه خيلي مهمي است براي  اينکه سردار شاطري و مجموعه اي که آنجا داشتند زحمت مي‌کشيدند  چه کار بزرگ و عظيمي را در لبنان انجام داده‌اند.دليل انجام چنين کاري  هم چيزي جز اخلاص در کار  واعتقاد به کار نيست.

ايشان  رفته بود آنجا که به  مردم محروم  و شيعياني که آنجا مظلومانه در مقابل سنگين‌ترين حملات رژيم صهيونيستي ايستاده بودند خدمت کند. اين  ناشي از اخلاص ايشان و  مجموعه اي که با ايشان کار مي کردند بود. پشتکار، عزم و اراده و اعتقاد واقعي به کار داشتند. در لبنان فقط  جمهوري اسلامي ايران نبود که  آمد و وارد بازسازي شد. برخي کشورهاي خليج فارس مثل قطر، عربستان سعودي و کويت هم آمده بودند و چادر زده بودند که کار  بازسازي را انجام بدهند؛اما روحيه  کار و عزم اراده اي که در بچه هاي ما و در سردار شاطري بودبا اينها فرق مي کرد. اينها اعتقادي آمده بودند ولي آنها با اهداف مختلف در همان زمان ميليون ها دلار پآوردند  هزينه کردند. اما اين  کارها هيچ نمودي نداشت و هيچ اثري در افکار عمومي مردم لبنان نداشت. اما کاري که سردار شاطري در لبنان انجام داد  کاري بود که بر دل مردم نشست. يک سفري بود که يک مقام  بلندپايه سياسي کشور ما آمده بودند لبنان و ما با ايشان در قالب يک هيئتي رفتيم جنوب لبنان. براي من  خيلي جالب بود که  مردم آمده بودند با همان سبک سنتي  محلي لبناني براي استقبال از هيئت ايراني و من ديدم که  خيلي از مردم  به جاي اينکه بروند و آن مقام مسئول ايراني را دور  و برش جمع شوند، سردار شاطري را  پيدا کرده و دورش جمع شدند. براي ما  خوب جالب بود که مردم چه قدر به ايشان عشق و علاقه دارند.

شايد کمتر  روزي را پيدا مي کرديد که سردار شاطري  بيروت و دفتر کارش باشد،کسي بود که پا به پاي  مقاوت در صحنه حضور داشت و  دورترين  نقطه در جنوب لبنان مي رفت و حتي در نقطه تماس  و نقطه صفر مرزي با رژيم صهيونيستي هم خدمت‌رساني مي‌کرد.

يکبار هم يک  حادثه اي در آنجا اتفاق افتاد. هيات بازسازي تجهيزاتشان را جايي نصب کرده بودند که  به رژيم صهيونيستي  بگويند ما ترسي از شما نداريم و در نقطه مماس با سرزمين هاي اشغالي آمديم و کارمان را  انجام مي‌دهيم. نيروهاي بين الملي  حافظ صلح هم آنجا حضور داشتند.همانجا اتفاقاتي افتاده بود و نيروهاي اسرائيلي آمده بودند و حساس و ناراحت شده بودند و يک مقدار شلوغ کرده بودند و تيراندازي هم کرده بودند،. بچه‌هاي هيئت بازسازي  هم نگران از اينکه چگونه اوضاع را جمع بکنند - در ذهنم هست که گويا  سردار شاطري  آن لحظه آنجا نبودند- اما بر حسب  دستوري که ايشان مي‌دهند و مي‌گويند همه آنجا بمانند.

نيروهاي  بين المللي آمده بودند به بچه‌هاي بازسازي گفته بودند که خواهش ما اين است که شما برويد و يک چند روزي دور باشيد تا ما آرامش  را برقرار کنيم و بعدا ببينيم که چه مي شود اينجا انجام داد. اما سردار شاطري  گفته بود نه، ما اينجا کار خاصي انجام نمي‌دهيم، جز اينکه بازسازي مي کنيم و داريم جاده مي‌زنيم.  جالب اينکه در نقطه مرزي  و در کنار سيم خاردار داشتند پياده رو درست مي کردند  و يک جاده خيلي خوب و  استراتژيکي را آنجا تاسيس کرده بودند و  کنارش پياده رو زده بودند که مردم بتوانند بيايند و بروند. يعني يک زيباسازي شهري انجام دادند و اين ناشي از شجاعت سردار شاطري بود و اينکه  هراس در دل ايشان نبود که من رفته‌ام آنجا و در نقطه صفر مرزي با رژيم صهيونيستي مواجه مي‌شوم.   باور کنيد آنچه رژيم صهيونيستي بيشتر آسيب مي ديد از همين کارهاي رواني بود.

مثل قضيه پارک مارون‌الرأس که به پارک ايران معروف است. يک روزي سردار شاطري گفتند من يک بلندي‌اي را در جنوب ديده ام و دارم فکر مي‌کنم که بتوانم  آنجا را تبديل به يک پارک بکنم. چنان با شوق و احساس خوشحالي حرف مي‌زدکه انگار نمي‌تواند آن شب بخوابد و بايد کارش را شروع بکند و ثمره‌اش را ببيند. مي‌گفت :من دارم فکر مي کنم اگر بشود اينجا را بتوانم تبديل به يک پارک کنم و  پرچم  جمهوري اسلامي ايران را اينجا به  اهتزاز در بياورم چه کار منحصر به فردي مي‌شود. زمان زيادي نگذشت،يک هفته دو هفته بعد ما شنيديم که دستگاه آورده اند و کل تپه را به  هم زدند و کار را شروع کردند. خيلي از  هيئت هاي رسمي و غير رسمي و راهيان نور که مي آمدند آنجا  ،يکي از  جاهايي که ما آنها را مي برديم همان «پارک مارون الراس»و يا «پارک ايران» بود  که وسط اين پارک سمبل قدس را  به عنوان نماز خانه طراحي کرده اند و بالاي پارک هم  پرچم ايران و کنارش هم يک  ديده باني مرتفعي که بالاي آن دوربين نصب کرده بودند و هيئت ها و مردم و  مردم لبنان از طوايف مختلف که مي‌آمدند مي‌آيند و تا عمق اراضي رژيم صهيونيستي را مي‌بينند.

تفريحات شبه‌نظامي هم تدارک ديدند براي آنجا. پينت بال راه انداي کردند و راپل هم بسته بود و بچه هايي که مي‌خواستند هم تفريح مي کردند و هم آموزش نظامي مي‌ديدند. يکي ديگر از کارهاي جالب شهيد شاطري اين بود که کلبه ها و آلاچيق هايي را در اين پارک درست کرده بودند و هر کدام را به نام يکي از استان هاي ايران  نامگذاري کرده بودند. آلاچيق اولي را هم به نام سمنان نام گذاري کرده بودند  همان ورودي اولين آلاچيق به نام سمنان بود و ما شوخي مي کرديم با سردار که شما  سمناني بودنت باعث شده که اولين آلاچيق را به نام  سمنان نام گذاري بکني.

 جاي جاي لبنان امروز هرجا که برويد رد پاي اين سردار مظلوم ما هست. سرداري که واقعا ما چهار پنج سال با ايشان کار کرديم اما ما هم ايشان و کارهايي که ايشان کرد را نشناختيم. بعد از شهادتش با يکي از دوستانش که با ايشان زياد همکاري مي کرد صحبت مي‌کرديم. من به او گفتم کاري که سردار شاطري کرد کمتر از کار  بزرگاني همچون شهيد چمران نبود. هرکدام از اين عزيزان در يک بُعد کاري کرده‌اند، يکي  فرهنگي يکي نظامي اما کار سردار شاطري کار بسيار عظيم و بزرگي بود. الان شما مي بينيد که در لبنان مردم لبنان از خدمات ايشان  بهره مند مي‌شوند. يک نکته اي که ايشان هميشه مي گفت اين بود که براي من فرقي نمي کند که کاري که دارم انجام مي‌دهدم، مسجد است يا کليسا، مدرسه اسلامي است يا مدرسه مسيحيان، مهم اين است که خدمت به انسان مي‌کنم و همه اينها محروم هستند. آن فرد مسيحي هم که در  آنجا زندگي مي کند تحت فشار و ستم وحملات رژيم صهيونيستي است. براي ما مهم خدماتي هست که به مردم داريم ارائه مي کنيم.

چه شد که ايشان به عنوان مسئول ستاد بازسازي به لبنان آمد؟

همان ابتداي حضور  سردار شاطري به عنوان رئيس هيئت بازسازي نياز بود که اول يک توافقنامه اي را با دولت لبنان امضا کرده و کار را رسمي کنيم، چون به هر حال با يک دولت طرف بوديم و سردار شاطري به عنوان  رئيس ستاد بازسازي جمهوري اسلامي ايران در لبنان معرفي شده بود.

طبيعتا بايد  کار را در شکل رسمي دنبال  مي کرديم، يعني اول توافقنامه امضا مي کرديم و مجوز  حضور اين  هيئت را مي گرفتيم و بعد کار را شروع مي کرديم. خب ما رفتيم پيش نخست وزير لبنان آقاي سينيوره. خب ايشان هم رويکرد سياسي‌اش مشخص بود و متعلق به جريان چهارده مارس هستند که در حين جنگ ۳۳ روزه  هم اخيلي موافق ايستادگي حزب الله لبنان نبودند و عليه حزب الله کار مي کردند واين خيلي فشارش بيشتر بود براي مقاومت. اما در امر بازسازي  وقتي ما با نخست  وزير صحبت کرديم ايشان يک خنده‌اي کرد به اين معنا که اين کاري  که شما مي خواهيد شروع بکنيد ميلياردها دلار  هزينه مي خواهد و يک مديريت خيلي قوي و مديريت بحران مي خواهد. ما به اتفاق سفير و آقاي مهندس  شاطري – که به عنوان مهندس حسام خوشنويس معرفي شده بود- رفته بوديم. ايشان در چهره ساده و بي‌آلايش آقاي شاطري  هم که نگاه کرد، شايد به زعم خودش يقينش بيشتر شد براي اينکه اينها قطعا نمي‌توانند کار را پيش ببرند.

اما  به هر حال توانستيم از کانال رسمي موافقت طرف لبناني را بگيريم و کار را شروع کنيم. يک مقداري ابتداي کار فشار سنگين بود  يعني اينها هم باور نداشتند به کار ما و هم دنبال سنگ اندازي بوند. اگر هم باور داشتند که ما مي‌توانيم انجام بدهيم، مي‌خواستند سنگ‌اندازي کنند که ما نتوانيم انجام بدهيم. يعني مي‌خواستند اين ويراني پا برجا  بماند تا مردم احساس راحتي نکنند و اين زخم همچان بماند  که  فشار افکار  عمومي بر روي مقاومت استمرار داشته باشد.

نخست‌وزير يک نفر را به عنوان مسئول بازسازي مکلف کرده بود و يک هيئت  تشکيل داده بودند و اين پول ها و بودجه‌ها داخل اين صندوق جمع آوري مي شد و اينها مي بايست مي‌پرداختند براي بازسازي. اما هيچ کدام از اين پول‌ها نرفت براي بازسازي و مفقود شد و اين مسأله سالهاي بعد هم به عنوان يک دستمايه براي جريان مقابل -يعني  جريان طرفدار حزب‌الله- بود که شما با اين پولهاي معادل يازده ميليارد دلار چه کرديد؟

کشور ها متعهد شدند و کنفرانس پاريس رابرگزارکردند و در جاهاي ديگر نشستند و کنفرانس برگزار کردند و اين پول جمع شده و شما با آن چه کرديد!؟ نخست‌وزير در يک جلسه اي اعتراف کرد که اگر يک گذرگاه کوچک مثلا ۱۰  هزار دلار هزينه اش بوده فلان مسئول لبناني هزينه‌ اين را ميليون دلاري زده.

بعد از آن جلسه  يکبار مهندس شاطري مصاحبه کرد و اين را به صراحت گفت. وقتي از او سوال شد که اين پول ها چه شده؟ ايشان گفت از دولت بپرسيد چرا که نخست وزير مي‌گويد چنين اختلاس‌هايي مي‌شود و تقلب در کار صورت مي‌گيرد. بلافاصله دولت موضع گرفت و سفير را فرا خواند و گفتند که بايد عذرخواهي کنيد. ولي ما به نخست وزير اعلام کرديم که اولا عذر خواهي نمي‌کنيم و اين واقعيتي است که شما اشاره کرديد. ثانيا شما بايد براي افکار عمومي توضيح بدهيد که  اين بودجه هاي کلان براي بازسازي کجارفته؟ شما دولت هستيد و بايد پاسخگو باشيد. مقصود اينکه در آن شرايط فشار زياد بود اما ايشان  با شجاعت مي‌ايستاد و ابايي نداشت که در مقابل رسانه اعلام بکند و واقعيت امر را براي افکار عمومي شرح بدهد.

خوب شما شاهد هستيد ،تقريبا دو سال پيش بعد ازآن اتفاقاتي که در منطقه افتاد و کشورهاي شمال آفريقا و در تونس و مصر بيداري اسلامي را شاهد بوديم که کشورهاي غربي و منطقه اي در سه محور کار کردند. اول اين که چطور اين انقلاب ها را مصادره کنند و سوار بر آن شوند. محور دوم اينکه از وقوع انقلاب در کشورهايي که دوست و همپيمانشان بودند -مثل کشور هاي خليج فارس-  و  از سرايت انقلاب به اين کشور ها جلوگيري کنند. محور سوم اين بود که کاري که اينها کردند اين بود که انقلاب را هدايت بکنند سمت جاهايي که از نظر سياسي مخالفشان هستند، مثل  سوريه و جمهوري اسلامي ايران. و در اين بين سوريه را به عنوان يک حلقه مهم در محور مقاومت انتخاب کردند.

الان چند سال از اين ماجرا مي‌گذرد و شما مي‌دانيد آنها اول مي‌خواستند مردم را براي مخالفت با نظام سوريه به ميدان بکشند تا مردم بيايند و  مثل مصر و تونس نظام را ساقط کنند. اما در اين مدل شکست خوردند. يعني مردم سوريه  مردمي نبودند که بخواهند انقلاب کنند.

مدل دوم مدل ليبي بود که نيروهاي مسلح تروريست را طراحي کنند و به آنها سلاح و پول برسانند. آنها هم در داخل بيفتند به جان نظام و ناتو و آمريکا از خارج وارد عمل بشوند و نظام را ساقط کنند. در اين مرحله هم چون شرايط سوريه پيچيده بود نتوانستند.  چون اولا نظام سوريه بر خلاف نظام هاي ديگر منطقه در محور مقاومت بود  و همه گونه  حمايت ها را از مقاوت کرد و کشور سوريه جايي بود که  تمام گروه هاي فلسطيني و مقاومت، دفتر  و مقر اصليشان آنجا بود و مردم سوريه مردمي نبودند که نظام را ساقط کنند.

همانطور که مقام معظم رهبري فرمودند انقلاب هاي منطقه چند بُعد داشت. يک بُعد مقابله با استبداد در داخل و بُعد دوم که مهمتر هم بود؛ مقابله با رژيم صهيونيستي و آمريکا در منطقه بود.

توطئه در سوريه کاملا آشکار و واضح بود که قدرت هاي بين المللي و منطقه‌اي آمده‌اند با استفاده  از توان منطقه‌اي،گروه هاي تروريستي و تکفيري را آوردند در داخل و عليه نظام وارد عمل شدند.  خب حجم خسارت و ويراني در سوريه بسيار زياد بود و گروه هاي مسلح در داخل هرچه که از دستشان بر مي‌آمده انجام داده اند. از کشتار جمعي، ترور، آدم‌ربايي و انفجار. يعني اتفاقات جان خراشي که هم امنيت مردم از بين برود و هم شهرها و روستاها دچار ويراني بشود. ،مثلا پا مي‌گذاريد جايي که آثار باستاني بوده ويران شده،خانه بوده ويران شده، خسارت زياد بود. در  بعضي مناطق  مثل اطراف دمشق منطقه زينبيه که حرم حضرت زينب هست تمرکز کرده بودند و هدفشان هم خاموش کردن چراغ حرم بود تا زائرين شيعه نتوانند بيايند زيارت. يک چيزي شبيه به لبنان  البته در حجمي متفاوت از ويراني و خرابي را در سوريه شاهد بوديم.

اينجا نياز داشت و دارد که يک جرياني بيايد و کمک بکند به مديريت بازسازي.يک روز من سفارت بودم ديدم سردار شاطري تماس گرفتند با بنده  و من فکر کردم ايشان آمده‌اند براي زيارت حرم.  بعد آمدند سفارت و گفتند که من آمده ام اينجا براي ارزيابي ويراني ها تا ببينيم چه مي شود کرد. ما خيلي خوشحال شديم. يعني مجموعه اي که در دمشق کار مي کردند با آمدن ايشان يک نيرو و انرژي مضاعفي گرفتند، چون کسي که در لبنان آن افتخارات را به وجود آورده الان گام گذاشته در يک عرصه جديد و آمده که خرابي ها را بازسازي کند.

سردار شاطري هنوز دفتر نگرفته و مستقر نشده بود و در همان روزهاي اول يک دفترچه کوچکي داشت که با هر کسي که مي نشست اطلاعات جمع مي‌کرد و قدم اول را  جمع آوري اطلاعات مي دانست تا بتواند کار بازسازي را انجام بدهد.  در منطقه دمشق با خيلي از شخصيت هاي رسمي و غير رسمي ملاقات کرد و ايشان يک کيفي همراهش بود که داخلش چند تا دفتر بود و کامپوتر کوچکي و تجهيزات اوليه در اين کيف بود. يک روز هم به من زنگ زد تا با من هم صحبتي کند و از وضعيت آگاه بشود. من اطلاعاتم را شروع کردم به توضيح دادن و ايشان هم مفصل مي نوشت. من آنجا احساس کردم که خيلي اطلاعات به ايشان دادم ولي براي من جالب بود که فقط يک هفته آمده بود اما در لا به لاي  صحبت هاي من نکاتي را براي تکميل مي گفتند که مني که يکسال آنجا بودم نداشتم ولي ايشان  در يک هفته به دست آورد. ايشان کاري را که شروع کرده بود، چهارچوب داشت. مثلا مي گفت اطراف حرم حضرت زينب هتل ها و جاهايي که زوار شيعه خدمت مي دهند اين تعداد هستند و وضعيت فعلي چگونه است!

اطلاعاتي که ايشان در آن مدت کوتاه به دست آورده بود جامعتر و دقيقتر از اطلاعات افرادي بود که آنجا کار مي کردند از جمله بنده!

اين اطلاعات فقط بحث جمع آوري نبود، چون مي خواهد بازسازي کند بايد اين اطلاعات را بريزد در يک فضايي و  داده‌ها را دسته بندي کند و يک چارتي  را تشکيل بدهد. خدمات رساني به مناطق محروم و مستضعف  در سوريه توسط گروه هايي که هستند انجام مي‌شد اما نظم خاصي نداشت. يعني پراکنده بود و مديريت جامعي نمي‌شد و کار پيش نمي‌رفت. اما ايشان آمد و جمع آوري اطلاعات کرد و نظم داد  و يک مديريتي را تعريف کرده بود که براي اجرايي کردن کار  و بازسازي بايد چه تشکيلاتي را طراحي کنيم که بتوانيم کار را در اسرع وقت انجام بدهيم.

البته هنوز کار اصلي ايشان در لبنان بود و اينجور نبود که در سوريه کامل مستقر باشد. بلکه  آمده بودند کمک حال باشندو کمک فکري بدهند. در اين مدتي که سردار شاطري در سوريه بود يک  اميدي را در مردم منطقه زينبيه به وجود آورده بود. چون خيلي از خانواده‌هايي که در زينبيه و اطراف حرم دارند زندگي مي کنند، کساني هستند که از نقاط بحراني مثل حمص، ادلب، حلب و شهر هايي که در گيري در آنها شديدتر است آمده‌اند و پناه آورده اند به اطراف دمشق و به خصوص در منطقه زينبيه. اينها همه مردماني بودند که هم مشکل معيشتي داشتند و هم از حيث وضعيت فرهنگي واقعا پراکنده بودند و هيچ کار فرهنگي‌اي براي آنها انجام نشده بود. يعني خدماتي انجام شده بود و من نمي خواهم انکار کنم، اما کار اساسي‌اي که بخواهد اينها  را سازمان‌دهي کند نشده بود. سردار شاطري در مدت کوتاهي که آمد هم کار بازسازي را انجام مي داد و هم در توزيع مواد غذايي  و کمک هاي انساني ايفاي نقش مي‌کرد و خدمات مي‌داد و هم کار فرهنگي. مهمترين کاري را که دست روي آن گذاشته بود کار فرهنگي بود.

در لبنان يک خرابه اي بود که منطقه بازي بود و به عنوان پارکينگ هم استفاده مي شد، ولي تبديل شده بود به زباله داني و  خيلي وضعيتي بدي پيدا کرده  بود. شهيد شاطري عکس هايي از آنجا تهيه کرده بود و بعد از چند روز  کار را شروع کرد و همان منطقه را تبديل کرد به يک پارک بسيار زيبا که به پارک ايران معروف شد و مردمي که آنجا زندگي مي کردند جمع مي‌شدند و از اين پارک استفاده مي کردند. جالب اينجا است که يک نمايشگري هم نصب کرده بود که فيلم هاي حماسي و مقاومت حزب الله لبنان و بيانات مقام معظم رهبري پخش مي کردند و مردم تماشا مي کردند. يک ساختمان چند طبقه‌اي هم در کنار پارک بود که طناب نصب کرده بودند از بالا و به عنوان آموزش نظامي و راپل مي‌آمدند و استفاده مي کردند. يک روزي شهيد شاطري عکسي که از يک بچه ده دوازده ساله که از اين طناب پايين مي‌آمد گرفته بود. ايشان با او صحبت مي‌کند  که چه احساسي به تو دست داده رفتي بالاي ساختمان. يعني هم آموزش نظامي انجام مي‌داد و هم کار فرهنگي بود. يک مجموعه هم به نام کشافه المهدي(عج) درست کرده بود که در لبنان يکي از قوي ترين مراکز آموزشي است که دارد کار خودش را انجام مي‌دهد و مربوط به شيعيان است. اين مدل را آورده بود در سوريه براي اولين بار پياده کرده بود و يک تعدادي زيادي از جوان ها آمده بودند در اين مجموعه و کار آموزشي و فرهنگي و ورزشي مي‌ديدند. در يک جمله اگر بخواهيم خدمات سردار را بگوييم، اين است که حرکتي که انجام مي‌داد يک حرکت چند وجهي بود. اينطور نبود که فقط براي بازسازي رفته و لاغير. دغدغه سردار شاطري دغدغه دين و نظام و دغدغه اسلام بود.
آنچه که من  از ايشان مي‌شنيدم اين بود که شيعيان و محرومين اينجا بايد به يک نقطه اي برسند که ما به آنها افتخار کنيم. مثل حزب الله لبنان که کار تشکيلاتي انجام بدهند ،کار فرهنگي انجام بشود. البته در منطقه زينبيه فقط شيعيان نبودند. اهل سنت سوريه هم که از مناطق درگير به آنجا مهاجرت کرده بودند از کمکها بهره‌مند مي‌شدند. يا مثلا درمانگاه‌ها؛ چندباري با هلال احمر تماس گرفته شد و جلساتي برقرار شد براي بازسازي بيمارستاني که آنجا خراب شده بود و تخصيص اقلام و نهايتا يک محموله کمکهايي را ايشان براي اين قضيه درخواست کردند. و همين درمانگاه ها بودند که به مردم خدمات ارائه مي‌دادند و مختص به طايفه و مذهب خاصي نبود.

ظاهرا ايشان در سوريه طرحي داشتند که مجموعه بسيج مردمي مثل همين الگوي ايران شکل دادند. در اين‌باره مقداري توضيح دهيد؟

جنگ در سوريه يک جنگ همه جانبه است و در واقع جهاني است و تروريستها و سلفي ها را از کشورهاي مختلف آورده اند و آنها دارند عليه مردم سوريه آنجا مي‌جنگند. در اين شرايط ارتش سوريه هم يک ارتش کلاسيک، قدرتمند و عقيدتي است. اما به هرحال جنگ داخل شهري با جنگ بيروني متفاوت است.

يعني ارتش‌ها اغلب براي مبارزه با متجاوز خارجي تربيت مي‌شوند. اما وقتي شما با يک جنگ درون شهري و با گروههاي تروريستي مواجه مي شويد، اينجا شرايط فرق مي‌کند. شما بايد مجموعه اي داشته باشيد که اولا عقيدتي پرورش پيدا کند و بر حسب اعتقادش بيايد بجنگد. ثانيا بايد آموزش جنگ چريکي و شهري ببيند تا بتواند بجنگد. خب سوريه مثل ايران تشکل بسيج مردمي نداشت.

شرايط پيچيده سوريه و متراکم شدن فشارها باعث شدکه اينها بروند به سمت اينکه با مديريت و ايده جمهوري اسلامي هسته‌هاي مردمي را در محلات شهري شکل بدهند تا مردم بتوانند از خود دفاع کنند. در اين فضا يکي از کارهاي شهيد شاطري اهتمام به اين مساله بود.

 ببينيد تشکيل هسته‌هاي مردمي هميشه لزوما به معناي مسلح کردن نيست. گاهي اين هسته ها در قالب کار فرهنگي و بسيج مدني هستند که در کنار هسته‌هاي نظامي قرار مي‌گيرند. اين کاري بود که شکل گرفت و مورد استقبال مردم قرار گرفت. اين کار نياز به يک مديريت داشت و خب شهيد شاطري هم کسي بود که به اين مساله‌ي بسيج و کارامدي آن ايمان و باور داشت و معتقد بود بايد چنين تشکيلاتي را اينجا پيشنهاد بدهيم.

حقيقتا واقعيت مساله سوريه اين است که عده‌اي دارند داخل خاک سوريه به نيابت از آمريکا و همپيمانان با امريکا دارند با سوريه مي‌جنگند. اينها هم يا تروريست‌هاي وارداتي هستند و يا تندروها و افراطيون و حتي ناراضيان و اشرار سوري هستند که اجير شده اند. اينجا نياز به يک تشکيلات مردمي نياز است تا بتواند در برابر آنها مقابله کند. اين «کميته‌هاي مردمي» آنجا شکل گرفته و بخش اعظمي از حفظ ثبات و بازپس‌گيري مناطق را همپاي با ارتش به عنوان دفاع از وطن و عزتش به عهده دارد.

اين تشکيلات نياز به سازماندهي مادي و فکري- عقيدتي دارد. شهيد شاطري در اين زمينه خيلي اهتمام و فعاليت داشت و کارهاي ايشان در اين چندماه حضورشان کارهاي ماندگاري است. دوستاني که نزديک با ايشان کار مي کردند اعتراف دارند که جاي ايشان خيلي خالي است. حقيقت اين است که جنگ در سوريه جنگ عليه محور مقاومت و منطق جمهوري اسلامي ايران است. به هرحال در منطقه خاورميانه و به شکل عامتر در دنيا دو رويکرد سياسي با هم درگير هستند؛ يکي رويکرد امريکا و اقمارش و ديگري رويکر جمهوري اسلامي است. نقطه منازعه اين دو رويکرد الان در سوريه است. آنچه در سوريه اتفاق مي‌افتد عليه امنيت ‌ملي ما و ايمان و عقيده ما و منطق مقاومت است. بنابراين شهيد شاطري پا در عرصه‌اي گذاشت که صحنه رويارويي مستقيم با امريکا و رژيم صهيونيستي است. خدمات ايشان در اين چندماهي که به شکل موقت - ونه دائم- در آنجا حضور پيدا کردند واقعا غير قابل توصيف است.

ايشان ناظر به شيعيان سوريه چه فعاليتهايي داشتند؟

درباره شيعيان سوريه کارهاي پراکنده اي انجام شده بود ولي در قالب سازماندهي شده نبود، يعني مديريت داشت ولي مديريت برنامه‌ريزي شده نبود. کمکهايي که در منطقه «سيده‌زينب» صورت مي‌گرفت به شکل دقيق و منظمي نبود و يک عده‌اي محروم مي‌ماندند. ايشان آمد همان امکانات کم را در قالب يک چارت تشکيلاتي تعريف کرد و براي هر منطقه يک مسئول تعريف کرده بود و اين طرح را براي مسئولين سوري برد و توجيه و تبيين کرد.

حقيقتا براي آنها خيلي جالب بود که ايشان در اين فرصت کوتاه آمده آسيب‌شناسي کرده و آسيبها را بهتر از آنها شناخته است. يعني خود آنها سالها تلاش کرده اند ولي نمي‌دانند آسيب کارشان کجاست و کدام نقيصه باد برطرف شود تا کار به نتيجه بهتري برسد.  در اين مدت کوتاه خيلي‌ها سردار شاطري را شناخته‌اند. خيلي‌هايي که شايد ماها را نمي‌شناختند. برخي کارگزاران و مسئولين ايراني شايد سالها آنجا بودند ولي مردم آنها را نمي‌شناختند. اما سردار شاطري در اين مدت کوتاه گره‌گشاي کار خيلي ها شده بود، چه در مسائل مديريت جمعي و کلان و چه در مسائل خُرد و شخصي به ايشان مراجعه مي کردند و از او کمک مي‌خواستندو محال بود کاري که از ايشان مي‌خواتند ناقص بماند و انجام نشود.

چه خاطراتي از شخصيت ايشان داريد؟

ايشان يک شخصيت چندوجهي بود. گاهي يک نفر هست که فقط در يک بحث تخصص دارد و در همان موضوع خوب کار مي‌کند. شهيد شاطري کارش «بازسازي» بود، ولي هيچگاه ما نديديم ايشان فقط روي اين مساله تمرکز کند. يعني کار فرهنگي انجام مي‌داد، کار امنيتي انجام مي‌داد، کار تجاري انجام مي‌داد - تجاري نه به معناي تجارت شخصي، به معناي اقتصادي خدمت‌رساني- کار پزشکي انجام مي‌داد. مديرتش هم مديريت دقيق وسريع و موثري بود. يعني جوري نبود که کار طول بکشد و فرسايشي شود.

خب آنجا شما در صحنه نبرد هستيد؛اين نبرد يا يک نبرد نظامي و ملموس و با گلوله است؛ يا نبردي است که کنار خاک اشغالي رژيم صهيونيستي است و شما آمده‌ايد و داريد کار بازسازي را انجام مي‌دهيد. انجا شما نياز به روحيه داريد. يعني يک روحيه معنوي بايد داشته باشيد که جماعتي را که دارند آنجا کار مي‌کنند آماده کنيد. سردار شاطري مياندار هيات بود. يعني خودش مداحي مي‌کرد و روضه مي‌خواند، خودش وسط مي‌ايستاد و بچه‌ها را جمع مي‌کرد. خيلي روي بچه‌ها تاکيد داشت و آنها هم مثل پروانه دورش مي‌چرخيدند. يادم هست در سفارت که مراسم مي‌گرفتيم اگر ايشان حضور داشت مراسم صفاي ويژه‌اي داشت و بچه‌ها مي‌آمدند دورش. اگر نبود مراسم کمي افت مي‌کرد. در اين مراسم‌ها بود که برخي که گوشه و کنار مي‌ايستادند سينه مي‌زدند مي‌آمد دستشان را مي‌گرفت که بياييد وسط حلقه را تشکيل بدهيم و عزاداري کنيم.

تازه به لبنان رفته بوديم در گيرو دار کار و ماموريت‌هايي که داشتيم  ايشان گفت ما غير از دعاي کميل و دعاي توسل، دعاي ندبه نداريم، بياييم برگزار کنيم. اولين دعاي ندبه را هم خودش درمنزلش برگزار کرد و اين يک پايه شد و الان سفارت ما در لبنان هر صبح جمعه مراسم دعاي ندبه دارد و اين به عنوان يک يادگاري از ايشان است. آن موقع اين مراسم به عنوان يک محفل معنوي و روحاني بود در خانه‌ها برگزار مي‌شد که بچه‌هاي کارگزار جمهوري اسلامي که شايد در طول هفته کمتر همديگر را مي‌ديدند با هم تحديد ديدار مي کردند. در همين مراسم سردار شهيد شاطري دعا را خودش مي‌خواند.

در آن زمان خب خيلي کم زائر مي‌آمد و اين اواخر ديگر زائري نمي‌آمد. ايام محرم بود و ما در حرم حضرت رقيه(س) عزاداري مي‌کرديم. تعدادمان هم کم بود، يعني همين بچه‌هاي سفارت و کارگزاريهاي جمهوري اسلامي در لبنان بوديم و دهه اول محرم آنجا عزاداري مي‌کرديم. بچه ها پراکنده بودند و هرکسي در يک کنج و خلوتي داشت گريه مي‌کرد و مداح هم داشتم مداحي مي‌کرد. شهيد شاطري همه را جمع کرد و گفت اي آنهايي که داريد در خلوتتان عزاداري مي‌کنيد. الان وقت آن است که همه جمع بشويم و فيلمبرداري کنند تا مردم بدانند حرم حضرت رقيه(س) خالي نيست و در اين غربت و بي‌زائري حرمين سوريه اينجا روضه‌خوان و عزادار دارد. همه اينها را جمع کرد و يک جمعيت خوبي هم اطراف بارگاه حضرت رقيه(س) جمع کرد و عزاداري کردند و حرکت خوبي انجام شد.

چطور از شهادت ايشان آگاه شديد؟

ما مرتب با هم در تماس و ارتباط بوديم. دو يا سه روز قبل از شهادت ايشان بود که با ايشان تماس تلفني داشتم و گفتم مي‌خواهم بيايم ببينمت. ايشان گفتند همين امشب بيا من دمشق هستم. من آن شب کمي کار داشتم و نمي‌توانستم بروم. گفتم فردا شب مي‌آيم. گفت باشد، در خدمت هستم مي‌خواهي من بيايم سفارت؟ گفتم نه من مي‌آيم خدمت شما. فردا شبش زنگ زد و گفت من از دمشق رفته‌ام بيرون و به مجرد اينکه برگردم همديگر را مي‌بينيم. که شب بود که دوستان به ما خبر دادند که چنين حادثه‌اي اتفاق افتاده است.

ظاهرا دوستان در حين کمک‌رساني مواد غذايي و ارسال اقلام امدادي بوده‌اند و گروه‌هاي مسلح تروريستها کمين زده‌اند. خب خيلي سخت است باور خبري که که آدم عزيزي را که چندسال با او کار کرده و رفاقت داشته و منتظر است برود ببيندش از دست بدهد. ما خبر را پيگيري کرديم و يقين پيدا کرديم که صحت دارد. فضاي حزن و اندوه بر سفارت حاکم شده بود و بچه‌ها خيلي بيقرار بودند و گريه مي کردند.

ستاد بازسازي لبنان سالانه تقويمي چاپ مي‌کرد و تمام خدماتي که داشت را در آن مي‌آورد، هم عکسش و هم توضيحاتش. يک گزارشي هم به قلم خود شهيد شاطري در ابتداي تقويم بود و عکسش هم بود.  من اولين کاري که کردم اين بود که رفتم سراغ اين تقويم که ايشان به ما هديه داده بود و چهره نازنينش را که ديدم خيلي بيقرار شدم. پيکر ايشان از محل درگيري و شهادت به دمشق منتقل شده بود و فردا شبش که مي‌خواستند پيکر پاک ايشان را به ايران منتقل کنند جمع محدودي بوديم که رفتيم با ايشان وداع کنيم. بچه‌ها جمع شدند و زيارت عاشورا خواندند و آنجا بود که من آرامش واقعي را در چهره حاج حسن ديدم. يعني کسي که سي سال تلاش و مجاهدت کرده و حالا با قلب آرام و روح مطمئن آرام گرفته خوابيده است. واقعا چهره ملکوتي و نوراني داشت و مراسم مختصري برگزار شد و بچه ها عزاداري کردند و پيکر مطهر ايشان را به ايران منتقل کردند.

بازتاب شهادت ايشان در بين مسئولان سوريه چه بود؟

ايامي که شهيد شاطري سوريه بود هنوز کار به طور رسمي شروع نشده بود و ايشان آمده بود شرايط کار را ارزيابي کند. البته ما با طرف سوري صحبت کرده بوديم ولي کار به طور رسمي کليد نخورده بود. پس از شهادت ايشان خيلي‌ها با سفارت تماس گرفتند و تسليت گفتند. مقامات سوريه از جمله وزير خارجه‌شان با وزير امور خارجه جمهوري اسلامي تماس گرفتند و تسليت گفتن.

دوستاني که با ايشان بودند مي‌گفتند ايشان رفته‌اند در يک منطقه‌اي کمکهاي غذايي را اهدا کرده‌اند و در مسير بازگشت مردم امده بودند برايش دست تکان مي دادند و تشکر مي کردند. ايشان در مسير بازگشت از انجا در کمين گروههاي مسلح تروريستي قرار مي‌گيرد. اينها حاج حسن را شناسايي کرده بودند، بالاخره  ايشان بعد از پنج سال فعاليت در لبنان براي همه شناخته شده بود، براي آمريکايي‌ها و رژيم صهيونيستي هم شناخته شده بود. کار عظيمي که ايشان در لبنان انجام داده بود باعث شده بود مثل خاري در چشمشان بود و مي‌خواستند انتقام بگيرند، چون آنها بهتر مي‌دانستند چه کاري در لبنان صورت گرفته است. آنها رد ايشان را داشته‌اند و در يک فرصتي توانستند تير کينه‌شان را به قلب ايشان بنشانند.

اما اين پايان کار نيست، به نظر من حاج حسن غروب جسماني و ظاهري داشت، اما يک طلوع روحاني داشت در قلب مردمي که به آنها خدمت کرده بود، خصوصا در لبنان. جناب سيدحسن نصرالله در پيامي که به مناسبت شهادت شهيد شاطري صادر کردند و در تهران قرائت شد گفتند ايشان از اولياءالله بود و اين تعبير براي کمتر کسي به کار برد مي‌شود. اولياءالله يعني کسي که برگزيده است و واقعا حاج حسن شاطري برگزيده بود. يعني اخلاصي که ما در ايشان مي‌ديدم در حد يک آدم معمولي و خدمتگزار عادي نبود. به يکي از دوستان گفته بود من خستگي را خسته کرده ام و رويش را زمين زده ام.

به نظر من ايشان طلوع کرده است وما وظيفه داريم شهيد شاطري را به جامعه و نسل جوان معرفي کنيم. اگر امروز جسم و وجود ظاهري اش در جمع ما نيست، روحش با ما هست و مهمتر از همه نامگذاري‌هاي مکانهاي مختلف اين است که بايد ياد ايشان را در قلبمان به عنوان يک سرمشق و الگو قرار دهيم و کارهايش را ادامه دهيم. يعني شعار هريک از ما اين باشد که ما يک حاج حسن شاطري هستيم.

خاطره ديگري از توان مديريتي و اقدامات ايشان داريد؟

در لبنان کار اساسي  واصلي بازسازي ويراني ها و خرابي ها بود، اما کاري که ايشان انجام داد بيش از بازسازي بود. يعني آمدند گفتند بياييم وضعيت را بررسي کنيم و کاري کنيم که مردم سرافراز باشد. مثلا در لبنان کار راه‌سازي داشتيم و اين مساله نياز به آسفالت دارد که بايد از خارج وارد شود. طبيعتا اين آسفالت بايد از خارج وارد شود

 و ما در يک مرحله‌اي اين کار را مي‌کرديم. اما ايشان آنجا يک کارخانه توليد آسفالت تاسيس کرده است که دارد يک حجم بالاي آسفالت توليد مي‌کند. بازسازي ديگر تمام شده و الان جاهاي مختلف لبنان که نياز به جاده و راه دارد مي‌آيند سراغ اين کارخانه و آسفالت تهيه مي‌کنند.

کدام يک از ويژگي هاي شهيدشاطري براي شما قابل توجه بود؟

اخلاص ايشان و خاکساري حاج حسن در برابر خانواده‌هاي شهدا در لبنان. ببينيد وقتي شما ديپلمات مي‌شويد شايد يا روحيه اين کار را نداشته باشيد يا آن رسمي بودن به شما اجازه ندهد که بخواهيد ابراز احساسات اينچنيني بکنيد. اما من مطمئنم که حاج حسن اگر ديپلمات هم بود اين کار را مي‌کرد، و البته ايشان آنجا هم به عنوان مسئول رسمي رفته بود.

خيلي خاطره‌ها هست که خاکساري خانواده شهدا را داشته و دست پدران شهدا را بوسيده است. در فيلمهايي هم که بعد از شهادت ايشان پخش شد مي‌بينيد که دور و ورش بچه ها حضور دارند و همانجا هم يادم هست که بيشترين کسي که بچه‌ها دورش بودند ايشان بود. اين روحيه او بود که آرام و قرار نداشت و در نقطه نقطه لبنان رد پاي او هست.

يادم هست يکبار به مناسبت يکي از اعياد با جمعي از خانواده‌هاي کارگزاران ايراني در لبنان رفتيم کنار رود ليطاني. ايشان در ماشين ما نشسته بود و گوشي‌اش همراهش بود که پر از قرآن و مداحي و نوحه بود. به منطقه جنوب که رسيديم نيروهاي صلح بين‌المللي آنجا بودند و يک قطار ماشين بوديم که داشتيم مي‌رفتيم. ايشان با گوشي‌اش مارش عمليات گذاشته بود و شروع کرده بود گزارش دادن که ما الان وارد منطقه جنگي شديم و داريم از نهر ليطاني عبور مي‌کنيم و به مرز رژيم صهيونيستي نزديک مي‌شويم.

يکبار ديگر روز عيد فطر بود که بچه‌ها همه دور هم نشسته بودند و در يک پارکي بوديم که نماز ظهر را به جماعت ايشان خوانديم. خود ايشان دعاي بين‌الصلاتين را خواند و مداحي کرد و لذت آن نماز براي ما دوچندان شد.

يک کاري که در لبنان راه افتاد، راه اندازي کاروان «راهيان مقاومت» بود که گروههاي مختلف مي‌آمدند و يک برنامه علمي-تفريحي برايشان تدارک ديده بوديم از طرف سفارت. مي‌رفتند موزه مليتا و جنوب را مي‌ديدند،  پارک ايران و مرز با رژيم صهيونيستي را مي‌ديدند. يک منطقه ديگر هست به نام «بوابه فاطمه» که همان منطقه‌اي است که اسرائيلي ها شاکي شد بودند که هيات بازسازي چسبيده به مرز دارد پياده‌رو درست مي‌کند. اين منطقه هم يکي ديگر از مناطقي بود که کاروانها به آنجا مي‌رفتند. نقطه اتکاء ما در اين برنامه‌ها شهيد شاطري بود. يعني اگر قرار بود شب در جنوب باشند اين کار از دست کسي جز ايشان برنمي‌آمد. به ايشان زنگ مي‌زديم که مهندس خوشنويس! چنين کارواني آمده و فلان نياز را داريم.

ذکر سردار شاطري هميشه اين بود که ما با شهدا زنده‌ايم. مي‌گفت ما چه در ايران و چه جاهاي ديگر با اين شهدا زندگي کرده‌ايم و لحظه لحظه ما پر از خاطرات و ياد شهداست. ما غير از اينها آبرو و توان و نيرويي نداريم. شهيد شاطري کسي بود که کار و تلاش کرد و با اخلاص از خدا خواست که به او توفيق داد خدمت کند.
آن هم «خدمتِ شخص هجرت‌کرده» نه کسي که در وطن خودش است. يک زماني هست من در شهر و مملکت خودم هستم و صبح مي‌روم اداره تا پايان وقت اداري و بعدش مي‌آيم پيش خانواده هستم و تفريحاتم هم سرجايش است. اما ايشان مهاجرت کرده بود. اين توفيقي بود که خداي متعال نصيب ايشان کرده بود - خودش هم خواسته بود-  و مزد اين توفيق را هم شهادت قرار داد. ما هم جز اين از خدا نمي‌خواهيم. اولا در مسير شهيد شاطري برويم و فقط اسم و نامش را بر زبان جاري نکنيم. ما باي هرجه مي‌توانيم يادش و اسمش را زنده نگه داريم، ولي مهمتر اين است که کار سردار شاطري را سرلوحه خودمان کنيم.

بهشت  و شهادت را هم به آساني هرکسي نمي‌دهند. درجه شهادت واقعا درجه رفيعي است.شهيد شاطري آمد گفت من آمده‌ام اينجا  که اينجا شهيد بشوم، در سرزميني که حضرت زينب(س) غربت کشيده است. اين نيازمند اين است که خداوند اول توفيق خدمت به ما بدهد و ثانيا اگر لايق باشيم مزد اين توفيق را شهادت قرار دهد.

خاطره آخر؟

در همين ايام که  به خاطر درگيري‌ها زائرين حرمين سوريه کمتر شده بودند حدود دويست نفر زائر آمده بودند. کار اينها را شهيد شاطري انجام مي‌داد. ايشان با من تماس گرفت که ما آمده‌ايم حرم حضرت زنيب(س) و درب بسته است. -خب شرايط به نحوي بود که به خاطر مسائل امنيتي درب حرم هميشه باز نبود- ما هم با متولي حرم تماس گرفتيم و ايشان را به سمت حرم آورديم. من پشت تلفن گفتم مهندس درب حرم باز شد؟ جواب من را نداد، بکدفع شروع کرد به ياحسين(ع) و يا زينب(س) و يا زهرا(ع) و الله اکبر گفتن و صداي جمعيت هم مي‌آمد.

بچه‌ها گفتند ما بيرون حرم بوديم و گفتيم حرم تعطيل است و بايد برگرديم. ديديم که شهيدشاطري همانجا وسط خيابان دم گرفته و درب حرم که باز شد شروع کرد به يا حسين(ع) و نداهاي اينچنيني.  با من تماس گرفت و گفت درب حرم باز شده ولي  نمي‌داني اينجا کربلا است. روحش شاد.

 

مطالب مرتبط :

سرداری که در آینده هم او را نخواهیم شناخت

آخرین پیام تبریک نوروزی شهید شاطری

شعر/ عشق وقت امتحان، خون می‌دهد، حراف نیست 
 

منبع : فرهنگ نیوز


 
 
http://www.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/236.aspx?&mode=print
Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved