بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

آیه 63-  و اذ اخذنا ميثقكم ورفعنا فوقكم الطّور خذو ما آتينكم بقوّة واذكروا ما فيه لعلّكم تتّقون

آیه 64- ثمّ تولّيتم من بعد ذلك فلولا فضل اللّه عليكم ورحمته لكنتم من الخاسرين

گزيده تفسير 

خداى سبحان از بنى اسرائل ميثاق گرفت كه تورات را پذيرفته و با قوت و عزم بدنى و مادى، و قلبى و معنوى به آن عمل كنند وبراى گرفتن چنين عهدى، كه مقصود از آن تحقق عينى احكام تورات بود، نه صرف پذيرش ‍ قلبى آن، كوه معروف طور سيا را كه محل مناجات موساى كليم در وادى مقدس طوى بود، برفراز سر آنان برافراشت.البته رفع طور و نتق جبل و اخذ ميثاق، منافى اختيار و مباين رضايت نبوده، تنها در حد علامت عذاب براى گرفتن ميثاق غليظ بر اطاعت در مقام عمل پس ازايمان آوردن آنان بود، نه بر وادار كردن آنها به اصل ايمان. رؤيت چنين آيه و معجزه عظيمى كه مستبعد عادى است، نپه مستحيل عقلى، سبب قوت ايمان و تحريك وجدان معنوى و شعور فطرى و زمينه ساز گرفتن پيمانى غليظ و شديد وايجاد عزمى راسخ واخذى قوى براى عمل به احكام تورات است. اخذ به قوت بدن نيز مرهون اخذ علمى دين به قوت انديشه و اخذ عزمى آن به قوت انگيزه است وكسى كه دين را با قوت همه جانبه اخذ كند، نه در بعد علمى گرفتار شبهه مى شود و نه در بعد عملى مبتلاى به شهوت.

خداوند به بنى اسرائيل فرمود كه در مقام بقا نيز همچون مقام حدوث، با يادآورى محتواى تورات، آن را محكم بگيريد و بدان عمل كنيد. اين يادآورى مقدمه علم و زمينه براى حصول تقواست. كاربرد حرف تمنّى و ترجّى (لعلّ) در اين باره ازسوى خداى سبحان ناظر به مقام فعل است، نه ذات، و به سبب معلوم نبودن حكم آينده فعل خارجى، انسان تا پايان عمر بايد بين خوف و رجاء به سر برد.

بنى اسرائيل كه شاهد آن همه معجزات روشن حضرت موسى بودند، پس ‍ از فاصله اى پيمان شكنى كرده و از چنان پيمان غليظ و شديدى روبرگرداندند. آنان به سبب عهدشكنى مستحق لعن و هلاكت و عذاب شده و برابر قانون عدل و قسط هيچ گونه استحقاق نجاتى نداشتند، بلكه همه زمينه هاى خسارت و عذاب براى آنها فراهم بود، ليكن در عين حال مشمول لطف خاص الهى شده و با توفيق توبه، عذاب الهى از آنان دفع شد و برابر فضل و رحمت بى كران خداوند از خسارت و تعذيب رهايى يافتند، حال اين كه اگر فضل و رحمت و توفيق ويژه لهى شامل آنان نمى شد، از خاسران بودند. بدين گونه رفع طور كه ارعاب ظاهرى را به همراه داشت به فضل و رحمت مانع از خسارت ختم شد.

تفسير 

تناسب آيات

در آيه قبل رشته خطاب هايى كه متوجّه بنى اسرائيل بود، موقتاً قطع ش و به طور عام راه رسيدن به سعادت و رحمت الهى براى همه انسان ها و ملّت ها بيان شد. در اين دو آيه، مجدداً خطاب متوجه خصوص ‍ بنى اسرائيل مى شود و نعمتى ديگر از نعمت ها و عنايت هاى الهى (دهمين نعمت ) درباره اين قوم لجوج و سركش بيان مى گردد.

در آيات مورد بحث مى فرمايد: به ياد آوريد زمانى را كه درباره تورات و عمل به دستورهاى آن از شما پيمان گرفتيم ؛ بدين گونه كه كوه طور را بر فراز شما برافراشتيم و بااين شدّت از شما خواستيم تا هم با قوّت ظاهرى وجسمانى دين خدا رااخذ و از آن دفاع كنيد و هم با قوّت قلبى آن را بفهميد و مدافع آن باشيد و نه تنها در مقام حدوث، بلكه در مقام بقا نيز به آن وفادار بوده، آنچه را كه در آن است دقيقاً به خاطر بياوريد و به آن عمل كنيد، به اميد آن كه پرهيزكار شويد، ولى شما به چنين پيمانى نيز پشت كرديد و آن را به فراموشى سپرديد، كه اگ فضل ورحمت خداوندى نبود، از خاسران و زيانكاران قرار مى گرفتيد و دچار عذاب مى شديد.

چگونگى ميثاق بنى اسرائيل 

امين الا سلام طبرسى درباره قصّه ميثاق بنى اسرائيل، از ابن زيد چنين نقل مى كند:

هنگامى كه حضرت موسى از كوه طور باالواح تورات بازگشت، به قوم خويش اعلام داشت : الواحى آورده ام كه مشتمل بر تورات و حلال و حرام الهى است. پس به آن عمل كنيد. آنان پاسخ دادند: كيست كه سخنت را باور كند؟ پس خداوند عزّ و جلّ فرشتگانى فرستاد تا كوه طور را بر فرازشان برافرازند. حضرت موسى فرمود: اگر آنچه را كه برايتان آورده ام بپذيريد و به آن عمل كنيد، اين عذاب از شما برداشته مى شود وگرنه فرشتگان، كوه را بر شما فرو مى آورند. آنان پذيرفتند و براى خداوند، در حاليكه با گوشه چشم به كوه مى نگريستند، به سجده افتادند واين است منشاء كيفيت سجده يهود كه بر يكى از دو طرف صورت سجده مى كنند.(157)

آلوسى از ابن عباس نقل مى كند كه خداوند به جبرائيل فرمان داد تا قطعه اى از كوه طور رابه اندازه لشكر بنى اسرائيل يعنى به شعاع يك فرسخ بركند و بر سر بنى اسرائيل به فاصله قامت انسان، برافرازد تا پيمان را قبول و به آن عمل كنند(158)، ليكن صاحب المنار مى گويد:

بر اثر زلزله شديدى كه در كوه طور واقع شد، بنى اسرائيل كه در دامنه آن بودند، سايه قسمت بالاى كوه را بر سر خود مشاهده كردند و احتمال اين را مى دادند كه هر لحظه بر سر آنان فرود آيد.(159)

علامه طلاطبايى مى فرمايد:

چنين تفسيرى مبتنى بر انكار اصل معجزات و خوارق عادات است و پذيرش چنين تاءويلاتى سبب مى شود كه نه براى كلام ظهورى باقى بماند و نه براى فصاحت و بلاغت كلام، اصل قابل اتكايى.(160)

ميثاق و عهد عمل به تورات

ميثاق درجمله وإ ذ اءخذنا ميثاقكم همان ميثاق غليظى است كه در آيه واءخذنا منهم ميثاقاً غليظاً(161) به آن اشاره شده و سياق آيه شهادت مى دهد كه كوه طور براى گرفتن چنين ميثاقى برفراز آنان برافراشته شد و آن ميثاق عمل به تورات است، نه ميثاق مشترك بين همه انسان ها در عالم ذريّة : وإ ذ اءخذ ربّك من بنى ءادم من ظهورهم ذرّيّتهم (162). نيز ناظر به عقل (از باب اين كه خداوند با اعطاى حجّتى چون عقل به انسان، از او پيمان اطاعت گ رفته است ) يا ناظر به پيمانى كه بازبان وحى و ارسال رسل از همه انسان ها گرفته شده : قلنا اهبطوا منها جميعاً فإ مّا ياءتينّكم منّى هدًى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون (163) نيست.

نتيجه اين كه، اين ميثاق همان عهدى است كه در آيه 40: واءوفوا بعهدى اءوف بعهدكم و آيه 83: وإ ذ اءخذنا ميثاق بنى اسرائيل لاتعبدون إ لاّ اللّه... و آيه 84 وإ ذ اءخذنا ميثاقكم لاتسفكون دماءكم... همين سوره به آن اشاره شده و نيز ميثاقى كه در آيه ولقد اءخذ اللّه ميثاق بنى اسرائيل...(164)

مطرح شده و در مجموع ميثاقى است كه از بنى اسرائيل درباره عمل به مجموعه احكام و قوانين تورات گرفته شده است ؛ ازا ين رو از آن به ميثاق الكتاب تعبير شده است : اءلم يؤ خذ عليهم ميثاق الكتاب اءن لا يقولوا على اللّه إ لاّ الحقّ و درسووا ما فيه...(165).

از آنچه گذشت روشن مى شود كه واو در ورفعنا فوقكم الطور حاليه است، نه عاطفه ؛ يعنى به ياد آوريد زمانى را كه در حالى كه كوه را بالاى سرتان برافراشتيم، از شما پيمان گرفتيم.

تذكّر: از همه بنى اسرائيل مطلب واحد و مكتب فارد تعهد گرفته شد؛ از اين رو از عهد مزبور با لفظ مفرد (ميثاق ) ياد شده و از آن با لفظ جمع (مواثيق ) ياد نشد؛ نظير: ثمّ نخرجكم طفلاً(166) (نه اطفالاً) كه با لفظ مفرد ياد شد؛ چون همگان در اين جهت جامع سهيمند.

مراد از طور 

بيشتر مفسّران (167)بر آنند كه مراد از طور همان كوه معروف طور، محل مناجات حضرت موسى است كه در سوره تين از آن به طور سينين (168) و در سوره مؤ منون به طور سينا(169) و در سوره طه به وادى مقدّس طوى (170) و در سوره اعراف به الجبل (171) (با الف و لام عهد) تعبير شده است و از آن جا كه در آيات متعددى از قرآن، از واژه طور همان كوه معروف طور اراده شده است (172)، براساس قانون اطّراد(173) درآ يه مورد بحث نيز بايد همان معنا مراد باشد. از اين رو مراد از آن جنس كوه نيست ؛ چنان كه مراد از جبل در آيه و إ ذ نتقنا الجبل...(174) چنين است (يعنى الف و لام الجبل الف و لام عهد است )(175).

پيوند رفع طور و گرفتن ميثاق 

چنان كه گذشت، ظاهر سياق آيه مورد بحث اين ءست كه رفع طور براى اخذ ميثاق پذيرش تورات و عمل به آن با قوّت و عزم بوده است ؛ زيرا رؤ يت چنين آيه و معجزه عظيمى سبب قوّت ايمان و تحريك وجدان معنوى و شعور فطرى مى شود و زمينه را براى گرفتن پيمانى غليظ و شديد، و ايجاد عزمى راسخ و اخذى قوىّ: خذوا ما ءاتيناكم بقوّة براى عمل به احكام تورات فراهم مى سازد. مؤ يّد اين تفسير، آيه : و رفعنا فوقهم الطذور بميثاقهم و قلنا لهم ادخلوا الباب سجّداً وقلنا لهم لاتعدوا فى السبت واءخذنا منهم ميثاقاً غيظاً(176) است ؛ زيرا اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه بين رفع طور و اخذ ميثاق پيوندى وجود دارد؛ گويا خداوند مى خواهد رفع كوه را به عنوان يادبودى براى ميثاق قرار دهد و به بنى اسرائيل بفهماند كه اگر پيمان خدا را سست گرفتيد و به احكام تورات عمل نكرديد، دچار عذاب مى شويد.

دفاع همه جانبه از دين 

مراد از قوّه در جمله خذوا ما اتيناكم بقوّة هم قوّت بدنى و مادّى است و هم قوّت قلبى و معنوى ؛ چنان كه امام صادق در پاسخ اين پرسش كه آيا مقصود، قوّت جسمانى است يا قوّت قلبى : اءقوّة فى الا بدان اءو قوّة فى القلب ؟ فرمودند: فيهما جميعاً(177) پس مقصود از اخذ با قوّت خوب فهميدن كتاب و خوب عمل كردن به آن و خوب حمايت كردن از آن است، نه كارهايى مانند تذهيب و نوشتن آن با آب طلا، بلكه فقيهان به حرمت تذهيب مساجد يا كراهت آن فتوا داده اند و حضرت حجّت، مهدى موجود موعود پس از ظهور براى گسترش عدل جهانى، به اين تشريفات پايان مى دهند.

به بيان ديگر، پيام اين جمله آن است كه انسان بايد هم با قوّت ظاهرى و مادّى و هم با قوّت و قدرت قلبى، مدافع دين الهى باشد؛ هم فهم درست و دقيق مائل علمى دين و هم پاسدارى و حمايت مسلّحانه از آن بر عهده مؤ منان است.

تذكّر: برخى از امور به نحو واجب عام مطرح است و بعضى از آنها به نحو واجب خاص ؛ درمورد واجب عام، قيام همگان به نحو وجوب عينى لازم است و در مورد واجب خاص قيام عمومى به نحو وجوب كفايى لازم است، تا هيچ مطلبى از مطالب حوزه دين معطل نماند.

يادآورى محتواى تورات

مراد از يادآورى محتواى تورات واذكروا ما فيه اين است كه نه تنها در مقام حدوث، بلكه در مقام بقا نيز اين كتاب را محكم اخذ كنيد و چون ذكر غيرا ز قراءت است، بدين معناست كه علناً آن را مورد مذاكره و درس ‍ و بحث قرار دهيد و نه تنها آن را قراءت كنيد كه به ياد محتواى آن نيز باشيد و به آن عمل كنيد كه با عمل به احكام آن، علم پايدار مى ماند وگرنه علم بدون عمل كوچ مى كند: العلم يهتف بالعمل فإ ن اءجابه وإ لاّ ارتحل (178).

اين جمله مانند اءفلا يتدبّرون القرءان (179) امر به تدبّر در كتاب است كه مقدمه عمل و در نهايت زمينه براى حصول تقواست ؛ از اين رو پس از آن به لعلّكم تتّقون تعبير شده است.

معناى ترجّى در كلام الهى 

تعبير به لعلّ در جمله لعلّكم تتّقون چنان كه در نظاير آن گذشت، براى اين ست كه انسان تا پايان عمر بايد بين خوف و رجا به سر ببرد؛ گرچه در اواخر عمر كه به مرگ نزديك تر مى شود، لازم است رجاى او بيش از خوف باشد و در غير آن، خوفش بيشتر از رجا بوده، در مقام عمل به گونه اى كه به رجايش آسيبى نرسد، از خائفان قرار گيرد. غرض آن كه واژه لعلّ و ليت كه حروف تمنّى و ترجّى است، مانند خود كلمه امنيّه و رجا اگر در كلام خداى سبحان به كار رود اولاً، ناظر به مقام فعل است، نه مقام ذات و ثانياً، فعل خارجى طورى است كه هرچند حكم فعلى آن معلوم است، حكم آينده آن معلوم نيست.

عهدشكنى بنى اسرائيل 

تعبير به ثمّ تولّيتم من بعد ذلك در آيه دوم، به عادت و روش ‍ عهدشكنى بنى اسرائيل اشاره داردكه به آن معروف بودند و به سبب آن مورد لعن خداوند واقع شدند: فبما نقضهم ميثاقهم لعنّاهم (180). اين عادت زشت در ميان يهود مدينه در صدر اسلام نيز رواج داشت و رسول مكرّم نيز به پيمان شكنى هاى آنان مبتلا بود. قومى كه شاهد معجزات شفّاف و رهاى بخش حضرت موسى بوده و آن را از نزديك مشاهده كردند و با آن هماهنگ نشده، بلكه به ستيز و نبرد با آن برخاستند تا خواسته نفسانى خود را تاءمين كنند، چگونه رسالت رسول گرامى اسلام را مى پذيرند؟

از آيه مورد بحث برمى آيد كه بنى اسرائيل پس ازفاصله اى شروع به پيمان شكنى كردند و اين فاصله و آن نقض عهد را مى توان تعبير ثمّ تولّيتم استظهار كرد؛ زيرا كلمه ثمّ نشان فصل است و لفظ تولّى، علامت اعراض و رخ برتافتن از آن چه به آن اقبال كرده بودند و اگر جريان جبل منتوق و طهور مرفوع صبغه تعذيب داشته باشد، آيه مورد بحث شبيه آيه فلمّا كشفنا عنهم العذاب إ ذا هم ينكثون است و اگر جنبه ارعاب و تنبيه نداشته باشد، مسانخ آيه مزبور نيست.

گذشت بى كران الهى 

جمله فلولا فضل اللّه عليكم و رحمته لكنتم من الخاسرين بر نهايت فضل و رحمت الهى دلالت دارد؛ زيرا جمله مزبور بدين معناست كه بنى اسرائيل پس از آن همه معجزه و آيات روشن الهى از چنان پيمان غليظ و شديدى، روى برگردادند و به زشت ترين كردار اخلاقى و حقوقى (گوساله پرستى ) روى آورده، شايسته هلاكت و عذاب شده بودند، ولى در عين حال لطف خاص الهى شامل حال آنان شد و با توفيق توبه اى كه يافتند، عذاب الهى از آنها دفع شد و از خسارت رهايى يافتند. اگر توفيق و فضل ويژه الهى شامل حال آنان نمى شد از خاسران بوده، هر گناهى كه از خيال آنها مى گذشت، مرتكب مى شدند.

تعبير به فضل و رحمت از اين روست كه آنان طبق قانون عدل و قسط هيچ گونه استحقاقى نسبت به نجات از عذاب و خسارت و هلاكت نداشتند، بلكه همه زمينه هاى عذاب براى آنها فراهم بود، ولى برابر فضل و رحمت بى كران الهى از تعذيب رهايى يافتند.

تذكّر: اصل نقض ميثاق و نكث عهد از گناهان بزرگ است و اگر ميثاق در غايت قوّت بود، نقض آن در نهايت معصيت است ؛ از اين رو ممكن است كيفر سخت آن را بدرقه كند؛ زيرا زمينه تعذيب سهمگين فراهم شده است.

عفو از چنين گناه بزرگى فقط از خداى سبحان متوقّع است كه حضرت وى از هر عصيان بزرگى مى گذرد. خداوند ستّار غفار آن چنان گناه بنده را مى بخشد كه نه تنها به فلك مى فهمد و نه ملك آگاه مى شود، بلكه انسان كاملى چونان رسول اكرم كه كامل ترين خليفه الهى و مسجود همه ملائكه است، از آن مطلع نمى گردد، تا مجرم معفوّ نزد او منفعل نشود.

نمودارى از آن گذشت بيكران را مى توان از اين حديث قدسى استظهاركرد كه حضرت ختمى مرتبت فرمود: من ازخداوند خواستم كه حساب امّت مرا به من واگذارد تا امّت من نزد امّت هاى ديگر رسوا نگردد. خداوند به سوى من وحى فرستاد: بلكه من آنان را حساب رسى مى كنم تا اگر لغزشى داشته باشند آن را از تو مستور كنم، تا آنان نزد تو شرمنده نگردند.(181) بررسى اين رحمت فراگير و استنباط آن از آيه مزبور باعث شد تا برخى از حكيمان متاءله در تفسير اين آيه بگويد: اين مضمون از اميدبخش ترين پيام هاى قرآنى است (182). البته خبر صادر از خداى سبحان حتمى و دائمى است، ليكن تفاوت در مستفيض است كه برخى آن را مى پذيرند و بعضى از قبول آن امتناع مى ورزند.

لطايف و اشارات

1. نقش عقل برهانى در ميثاق 

قوى ترين ميثاق آن ست كه گسستنى نباشد و گسست ناپذيرى آن به نحو ضرورت باشد، نه به طور دوام محض و چنين وثاق ضرورى ذاتى باشد؛ يعنى با هويّت انسان هماهنگ باشد؛ به طورى كه قرين وجودى او باشد، نه ذاتى ماهوى. چنين ميثاق مستحكمى همان فطرت معهود است كه بعداً به وسيله برهان عقلى نهادينه شده است ؛ از اين رو در تفسير كبير رازى، ميثاق عقلى اقوى المواثيق ناميده شده است (183)؛ چنان كه شيخ طوسى عهد به زبان برهان را مطرح كرده و جريان عالم ذرّ را به طورى كه ذرّات ريزى واجد روح شده باشد منتفى دانسته است (184). مقصود از اخذ ميثاق در آيه مورد بحث و مانند آن، تحقّق عينى احكام تورات است، نه صرف پذيرش قلبى آن. گرچه معجزات حضرت موسى سهم به سزايى در پذيرش ‍ بنى اسرائيل نسبت به مكتب او داشت، ليكن صرف اعجاز در تحقق ايمان كافى نيست، بلكه عقل استدلالى بايد آن را مدار احتجاج قرار دهد.

بنابراين، فتواى عقل برهانى مرجع تصميم گيرى است ؛ هرچند تصديق آن را دليل نقلى يا اعجاز حسّى تاءمين مى كند؛ زيرا تا تلازم ضرورى بين اعجاز و صحت دعوت و صدق دعوى نباشد، هرگز صرف معجزه سند تام ايمان نخواهد بود و معلوم است كه تبيين تلازم ضرورى بر عهده عقل برهانى است.

2. امكان برافراشته شدن كوه 

در صورتى كه دليل عقلى بر امتناع برافراشته شدن كوه نباشد؛ يعنى دليلى از خارج، مانع انعقاد ظهور براى جمله ورفعنا فوقكم الطور نشود، بايد ظاهرآن را بدون ترديد اخذ كرد و روشن است كه چنين مانعى وجود ندارد؛ زيرا خداى كه دريا را براى نجات بنى اسرائيل و كوه را براى خارج شدن شتر از ميان آن، به عنوان معجزه صالح پيامبر مى شكافد، مى تواندكوه را نيز از جاى بركند. خداى سبحان همه آسمان ها و زمين را بدون ستون مرئى يا با ستونى نامرئى، نگاه مى دارد: اللّه الذى رفع السموات بغير عمدٍ ترونها(185) و پرنده را در ضا نگاه مى دارد و آن را آيتى الهى معرفى مى كند: اءو لم يروا إ لى الطّير فوقهم صافّات و يقبضن ما يمسكهنّ إ لاّ الرّحمن إ نّه بكلّ شى ء بصير(186) و به اميرمؤ منان على نيرويى مى بخشد كه مى تواند در قلعه خيبر را از جاى بركند و به فاصله دور به پشت سر افكند: ثمّ رمى به خلف ظهره اءربعين ذراعاً(187).

با تجلّى خود كوه را متلاشى مى سازد: فلمّا تجلّى ربّه للجبلجعله دكّاً(188). چنين قادرى مى تواند كوه رااز جا بركند و آن را بر بالاى سر بنى اسرائيل نگاه دارد: وإ ذ نتقنا الجبل فوقهم كاءنّه ظلّة و ظنّوا اءنّه واقع بهم خذوا ما ءاتيناكم بقوّة و اذكروا ما فيه لعلّكم تتقون (189).

3. ويژگى هاى رفع طور 

پيمان بنى اسرائيل در قرآن گاهى به صورت عهد و زمانى به عنوان ميثاق ياد شده است ؛ مانند آيات 40 و 83 و 93 از بقره و آيات 12 و 13 و 70 از مائده و آيه 169 از اعراف و آيات 154-155 از نساء.

در برخى ازاين موارد جريان رفع طور طرح شده است ؛ مانند آيه 93 بقره و 154 نساء و 171 اعراف . ظاهر عنوان رفع طور اين است كه جهت عقل محال نيست ؛ زيرا معجزه گرچه خارق عادت و مستبعد عادى است، ولى خارق قانون عليّت نبوده و مستحيل عقلى نيست.

صدرالمتاءلهين در تفسير آيه مورد بحث انكار متفلسفه را نسبت به رفع طور ناروا دانسته و آن را نقد و ابطال كرده است.(190)

آنچه در جريان رفع طور حاصل شد اين است كه اوّلاً، به اراده خاص الهى بوده است، نه صرف جريان طبيعى ؛ هر چند هر چه در قلمرو طبيعت و منطقه فراطبيعت پديد مى آيد به اراده خداست.

ثانياً، به ماجراى رفع طور اهتمام شده كه با فعل متكلم مع الغير بيان شده و نكته آن، يا قصد تفخيم متكلم ا ست يا قصد حضور فرشتگان مدبّر به امر الهى.

ثالثاً، صبغه قدرت نمايى و جنبه عمال مولويّت به آن داده شده تا يهود عنود، وجهود لدود با شهود قدرت رعب آور خدا تعديل گردند و خردورز شوند و به جاى نبذ كتاب الهى به وراى ظهر، به استقبال آن روند و به جاى پيمان شكنى، به تحكيم ميثاق بينديشند.

رابعاً، جريان رفع كوه به حدّ اكراه، الجاء و سلب اختيار نرسيد؛ زيرا مشاهده معجزه و بررسى آيت خدا از نزديك نه سبب الجاء و اكراه و سلب اختيار است و نه حتى مايه سلب رضاى عقلى ؛ زيرا انسان خردمند براى تاءمين مصلحت حيات خود مى كوشد، نه به خواسته زودگذر غريزه خويش. بر اين اساس، هرچند پذيرش ميثاق مطابق ميل غريزى نيست، ليكن موافق گرايش عقلى خواهد بود؛ نظير نوشيدن داروى تلخ كه هرچند مطابق ذائقه حسّى نيست، ليكن موافق ذوق عقل خواهد بود. ازاين جهت نمى توان قبول برخى از تكاليف دشوار را كه ره آورد عقلى فراوان دارد، مخالف رضا دانست، بلكه چنين پذيرشى همان طور كه مطابق اختيار است، موافق رضا نيز خواهد بود؛ نظير آنچه در جهاد ابتدايى و پذيرش ايمان در آن ظرف مطرح است كه برسى نهايى نشان مى دهد كه ايمان گروندگان به اسلام نه به صورت الجاى منافى اختيار بود و نه به صورت كراهت مخالف رضا. بنابراين، سخن از نسخ آيه لا إ كراه فى الدين...(191) توسط آيه مورد بحث و مانند آن نخواهد بود؛ چنانكه آلوسى پنداشته است.(192)

غرض آن كه، اعجاز، كرامت و مانند آن لطفى از جانب خداست ؛ زيرا عامل فراهم شدن توفيق است، نه سبب زوال اختيار؛ خواه جريان معجزه جنبه ترغيب و مهر داشته باشد، نظير يد بيضاء و انفلاق حجر و جوشش دوازده چشمه از سنگ و نزول منّ و سلوى و... يا جنبه ترهيب و قهر داشته باشدپ، نظير اژدها شدن عصا و رفع طور، به طورى كه بنى اسرائيل گمان سقوط آن را در سر مى پروراندند: وإ ذ نتقنا الجبلفوقهم كاءنّه ظلّه و ظنّوا اءنه واقع بهم خذوا ما ءاتيناكم بقوّةٍ واذكروا ما فيه لعلّكم تتّقون (193).

آنچه از آيات رفع طو، نتق جبل و اخذ ميثاق برمى آيد، آن است كه هيچ كدام از اين عناوين منافى اختيار و مباين رضايت نبوده است ؛ زيرا قيد بقوّةٍ كه درآيات مزبور ياد شده نشان حفظ اقتدار و كمال اختيار بنى اسرائيل است ؛ چون خذ به قوّت به ويژه به ملاحظه آنچه از حضرت امام صادق رسيده است كه مقصود قوّت دل و قوّت بدن است، حتماً با حفظ اراده و صيانت اختيار بوده است، وگرنه كسى كه قدرت و اختيار وى سلب شده، گرچه اخذ اجبارى دارد، ولى اخذ به قوّت نخواهد داشت. از آچه در اين باره مبسوطاً بيان شد معلوم مى شود اصرار برخى ازمفسّران بر انكار رفع طور وجهى ندارد،(194) هرچند پيرايه هاى همراه آن مانند اشتعال آتش هاى فراوان از جلو و تلاطم درياى موّاج از پشت سر و نزديك شدن كوه منتوق و طور مرفوع به بالاى سر بنى اسرائيل به مقدار قامت يك نفر... فاقد دليل قرآنى است و احاديث صحيحى كه بتواند چنين مسائل علمى، غيرتعبدى و غيرعملى را اثبات كند، در دسترس نيست.

تذكّر الف. برافراشته شدن كوه بر بالاى سر بنى اسرائيل به شهادت سياق آيات، در حدّ علامت عذاب براى گرفتن ميثاق غليظ بر اطاعت در مقام عمل، پس از ايمان آوردن آنان بود، نه بر وادار كردن آنان به اصل ايمان ؛ يعنى كسانى كه نه تنها در عالم ميثاق سپارى، بلكه با زبان عقل و زبان وحى، پيمان بستند تا مطيع پروردگارشان باشند و با آن كه آيات و معجزات فراوان درباره حقّانيّت حضرت موسى و شريعت موسوى مشاهده كردند،همين كه به دشوارى دستورهاى مكتوب در الواح پى بردند، بناى بر مخالفت گذاشتند. خداى سبحان با مجسّم ساختن نشانه عذاب، از آنان ميثاق غليظ مى گيرد تا عامل به اين احكام باشند و با قوّت تمام آن را اخذ كنند.

افزون بر اين، حتى اگر اظهار نشانه عذاب، براى اصل ايمان آنان باشد لازمه اش اضطرار و اكراه در ايمان نيست، زيرا آنان پس از مشاهده نشانه عذاب وباور كردن وعيد به عذاب، باز هم اختيار داشتند كه كفر بورزند و گرفتار عذاب گردند؛ چنان كه تاريخ شاهد چنين گروه لجوجى هم بوده است. اما آنان با حسن استفاده از اختيار خود توبه كردند و به اطاعت روى آوردند؛ بلكه ممكن است گفته شود كه اظهار چنين نشانه اى لطفى از جانب خداوند است ؛ زيرا سبب بيدارى و واقع بينى و آشنايى آنان با آثار سوء كفر و معصيت و مايه ايمان آنان به مكافات عمل و فرجام بد لجاجت ها و كارشكنى ها شده، باعث مى شود تا با خداوند مهربان پيمان وفادارى به حضرت موسى و پايدارى بر اطاعت از او ببندند.

چنين ايمان و التزامى نظير ايمان كسى است كه خداى سبحان بر او منت مى گذارد و چشم برزخى او را در لحظه اى باز كرده، تجسّمى از كردارهاى زشت او را به وى نشان مى دهد و چنين ارائه اى سبب ايمانى تازه و پيمانى جديد بر اطاعت او مى شود؛ نظير آنچه براى قوم حضرت يونس پيش آمد كه پس از مشاهده نشانه هاى عذاب الهى به حضرت يونس ايمان آوردند و ايمان آنان نيز سودمند واقع شد.

ب. ايمان فعل اختيارى انسان است و بين نفس انسان و حصول ايمان براى آن، اراده شخص مؤ من فاصله است ؛ برخلاف علم كه بعد از حصول ميادى ضرورى آن تحقق علم حتى است و در اختيار نفس نيست. از اين رو ايمان در ظرف اختيار مطرح است و بين آنچه براى بنى اسرائيل پديد آمد و آنچه براى فرعون رخ داد، تفاوت اصيل وجود دارد؛ زيرا فرعون در حدّاضطرار قرارگرفت و حال غرق و هلاكت را از نزديك احساس كرد و شايد در دالان ورودى برزخ واقع شد و از اين رو ايمان او در آن حال مقبول واقع نشد و پاسخ منفى او به اين صورت به وى اعلام شد: ءالان وقد عصيت قبل و كنت من المفسدين (195)؛ برخلاف بنى اسرائيل كه در كمار اراده و اختيار قرار داشتند و ميثاق را پذيرفتند. غرض آن كه، نه اصل ايمان بنى اسرائيل ونه اصل ميثاق و عقد تعهّد و نه وفاى به عهد هيچ كدام از سنخ ايمان نامقبول و اضطرارى فرعون نبود، بلكه همه آنها درحال اختيار و با نصاب اراده تام حاصل شد. براين اساس، هيچ مجوّزى براى نكث عهد و نقض پيمان وجود نداشت و از اين جهت در آيه بعد اعراض آنها مورد نقد قرار گرفت.

4. گستره پيمان اخذ كتاب با قوّت

خطاب خذوا ما ءاتيناكم بقوّة گرچه به ظاهر لفظ، متوجّه خصوص بنى اسرائيل است، ليكن روح اين خطاب همه مسلمانان، بلكه موحّدان جهان را دربرمى گيرد؛ زيرا دين همه انبيا همان اسلام است : إ نّ الدين عنداللّه الا سلام (196) و اسلام نيز همان دين ابراهيم خليل است كه همه پيامبران بر ن صحّه گذاشتند واگر تفاوتى بين ره آورد انبياء مشاهده مى شود، تنها به شريعت و منهاج آنان باز مى گردد: لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً(197).

در خطوط كلّى و اصلى دين در عقايد، اخلاق، حقوق و فقه فرقى بين اديان آسمانى نيست. اگر فرقى باشد از قبيل فرق بين دقيق و ادقّ و كامل و اكمل است. گرچه شريعت بعدى، شريعت پيشين را در مسائل جزئى و فروع دين نسخ مى كند و در اصول و خطوط كلّى نيز همواره در حال تكامل است : اليوم اءكملت لكم دينكم و اءتممت عليكم نعمتى (198)، امّا هيچ نفى و ردعى را نسبت به خطوط كلى و اصلى اديان گذشته، دربرندارد.

حاصل اين كه، فرمان دفاع و پاسدارى شديد، قوى وهمه جانبه از دين مربوط به همه امم است و اختصاص به قوم يهود ندارد؛ چنان كه روح خطاب هايى كه به ظاهر به مؤ منان اختصاص دارد، نظير وما ءاتيكم الرسول فخذوه وما نهيكم عنه فانتهوا(199) شامل همه انسان ها مى شود و هر مسلمانى وظيفه دارد با قوّت فكرى و استدلال منطقى، معارف دين را بفهمد تا هيچ شبهه اى او را متزلزل نسازد، بلكه به شبهات ديگران نيز پاسخ قاطع دهد و هيچ شهوتى او را نلغزاند، بلكه در تعديل مشتهيات ديگران نيز كوشا باشد وهيچ وهن و حزنى به خود راه ندهد: ولا تهنوا ولا تحزنوا(200)، بلكه در تاءمين هراس و حزن ديگران نيز سعى كند. كسى كه دين را با قوّت همه جانبه اخذ كند، نه در بعد علمى گرفتار شبهه مى شود و نه در بعد عملى مبتلاى به شهوت و از آنچه عزم انسان را در عمل صالح سست مى كند، به دور است. تعبير به ولاتهنوا همان بعد سلبى خذوا ما ءاتيناكم بقوّة است.

اگر بنى اسرائيل سخنان موساى كليم و از جمله توحيد را با برهان و استدلال مى فهميدند، به دنبال گوساله سامرى حركت نمى كردند و با مشاهده بت پرستان آرزوى داشتن خداى ديدنى و قابل رؤ يت نمى كردند و جعل چنين خداى مجعولى را به حضرت موساى كليم پيشنهاد نمى دادند: يا موسى اجعل لنا إ لهاً كما لهم ءالهة (201).

خداى سبحان در عين حال كه مى فرمايد: فاقرءوا ما تيسّر من القرءان (202) و از طرفى قراءت قرآن را عبادت مى داند و به خانه اى كه در آن، قرآن تلاوت شود، نورانيّت مى بخشد و بر تلاوت لفى قرآن آثار و فوايد فراوان مترتّب مى سازد، چنين مى فرمايد: دينتان را با قوّت بگيريد تا در قبال شبهه ها قلبتان نلغزد؛ زيرا دل در اختيار شما نيست، بلكه مقهور و محكوم دليل است. اگر شبهه اى به قلبتان راه يابد و نتوانيد آن را پاسخ دهيد، حريم قلب شما را تسخير و شما را متزلزل مى سازد.

اين خطاب در جاى ديگر به صيغه مفرد، به خود حضرت موسى متوجه شده است : وكتبنا له فى الا لواح من كلّ شى ء موعظة و تفصيلاً لكلّ شى ء فخذها بقوّة (203) و روشن است كه اخذ حضرت موسى به قوت همان جدى بودن در عمل به تورات و كوشش وافر در ايجاد كشش در بنى اسرائيل نسبت به كيش خود است.

همچنين خداوند به حضرت يحيى مى فرمايد: يا يحيى خذ الكتاب بقوّة (204)و يحيى نيز با قوّت تمام، كتاب دين را گرفت و تا مرز شهادت در اين راه پيش رفت، به گونه اى كه سالار شهيدان، حسين بن على در مسير حركت خود به كربلا، به طور مكرّر از قصه يحياى شهيد ياد مى كرد و مى فرمود: إ نّ من هوان الدنيا على اللّه تعالى اءنّ راءس يحيى بن زكريّا اءهدى إ لى بغيّ من بغايا بنى اسرائيل (205)، و همچين خداوند از كسانى كه كتاب الهى را با قوّت وش دّت اخذ مى كنند به عنوان مصلحانى ياد مى كند كه اجرشان ضايع نمى شود: والّذين يمسّكون بالكتاب و اءقاموا الصّلوة إ نّا لانضيع اءجر المصلحين (206). تمسيك كتاب آسمانى غير از صرف تمسك است ؛ زيرا صيغه تفعيل مبالغه و كثرت وشدّت را به همراه دارد.

5. تنها وسيله نجات و تزكيه 

چنان كه در مباحث تفسيرى گذشت، مراد از فضل اللّه در آيه دوم، تفضّل ويژه الهى به مؤ منان است. توضيح اين كه، تفضلات الهى دو گونه است ؛ بخشى از آن شامل همه انسانها مى شود، چه بخواهند يا نخواهند و بخشى ديگر تفضلات ويژه اى است كه انسان، بايد آن را از خدا طلب كند: وسئلوا اللّه من فضله (207).

نازل ترين همّت آن است كه انسان، تنها نجات از دوزخ را از خدا بخواهد؛ درجه اى كه حتى اطفال، ديوانگان و مستضعفان فكرى نيز از آن بهره مندند. زيرا هيچ يك از اين گروه ها اهل دوزخ نيستند. بلكه بايد به دنبال خاص خدا بود و باور داشت كه عالى ترين درجات بهشت در انتظار مؤ منان است و رسيدن به آن جز با سؤ ال و درخواست از خدا ممكن نيست ؛ چون فضل بخششى است كه افزون بر مقدار مقرّر و لازم باشد و تفضّل شونده، حقى نسبت به آن نداشته، تنها عامل آن لطف و بزرگوارى تفضّل كننده باشد.

در نگاهى عميق تر آنچه ازجانب خداى سبحان به نسان ها مى رسد وهر فيضى از طرف مبداء جهان نصيب آنان مى شود، تنها ز فضل و رحمت خداست ؛ از اين رو در بعضى از آيات به همه مؤ منان خطاب مى شود: ولو لا فضل اللّه عليكم و رحمته مازكى منكم من اءحد اءبداً(208) كه نشان آن است كه از انسان به طو استقلال كارى ساخته نيست، بلكه او تنها آينه دار جمال فيض حقّ است. حضرت امام سجاد در مناجات خود به خدا عرضه مى دارد: خدايا هرگاه توفيق عبادت تو را يافتيم، نه تنهاطلبى پيدا نكرديم، بلكه بدهكار شديم و اگر توفيق شكر تو را يافتيم، به سبب چنين توفيقى شكر ديگرى بر م اواجب شد.(209)حتّى نمى شود گفت كه من مثلاً عمرى زحمت كشيده و تحصيل علم كرده ام و...؛ زيرا بسيار بودند كسانى كه اراده تحصيل علم داشتند، ولى توفيق نصيب آنان نشد. عالمى كه خود را از خداوند طلبكار مى يابد، در اين محاسبه به خطا رفته، از علم خود سودى نمى برد؛ زيرا چنين علمى نافع نيست.

بر همين اساس، خداى سبحن در سوره مباركه نور مكرراً هشدار مى دهد كه نپنداريد اگر علم صائب و عمل صالحى نصيب شما شد از جانب خود شماست و از خداوندطلبى پيدا مى كنيد، بلكه بايدخود را پيوسته بدهكار فيض و فضل الهى ببينيد؛ در يك جا مى فرمايد: اگر فضل خدا و توبه پذيرى و حكمت او نبود شما هم خاسر و گرفتار عذاب الهى مى شديد: ولو لا فضل اللّه عليكم و رحمته و اءن اللّه توّاب حكيم (210)، ولو لا فضل اللّه عليكم و رحمته و اءنّ اللّه رءوفٌ رحميم (211) و در مورد ديگر مى فرمايد: اگر فضل و رحمت الهى نبود و راه توبه باز نبود به سبب سيئاتى كه مرتكب شديد، عذاب عظيم الهى شما را فرا مى گرفت : ولو لا فضل اللّه عليكم و رحمته فى الدنيا و الخرة لمسّكم فى ما اءفضتم فيه عذاب عظيم (212) و ظريف تر و گسترده تر ز هر سه آيه، همان است كه سابقاً ذكر شد: ولو لا فل اللّه عليكم و رحمته ما زكى منكم من اءحد اءبداً ولكن اللّه يزكّى من يشاء و اللّه سميع عليم (213)كه به نحو سالبه كليه دلالت داد كه هيچ كس حتى پيامبران بدون فضل الهى تزكيه نمى شوند، و جز از طريق و فيض الهى به آن همه مقامات راه نمى يابند.

اين سالبه كليه با آنچه در جريان جنگ بدر نازل شده كه گروه اندكى را استثنا كرده : ولو لا فضل اللّه عليكم و رحته لاتبّعتم الشيطان إ لاّ قليلاً(214) منافات ندارد، چون مقصود در آن آيه اين نيست كه آن گروه اندك در تكامل مستقل بوده و نيازى به فضل الهى نداشتند، بلكه مراد اين است كه اگر رحمت جديدى در اين قصّه فرود نمى آمد، بيشتر مؤ منان سقوط مى كردند وگروه اندكى از آنان بر همان فيض قبلى محفوظ مى ماندند و هرگز تحت تاءثير عظميت و شكوه ظاهرى عدّه و عدّه دشمن قرار نگرفته، در كنار پيامبر پايدارى مى كردند و مشمول ستاتيش حضرت حقّ واقع مى شدند: والصّابرين فى الباءساء والضّرّاء و حين الباءس (215).

در هر حال، اگر چه لطف خدا شامل همه انسان هاست و در اين باره فرمود: و رحتى وسعت كل شى ء(216)، ليكن در ذيل همين جمله آمده است : فساءكتبها للّذين يتّقون (217)؛ رحمت ويژه ام را براى اهل تقوا ثبت و مقرّر كرده ام. خداى سبحان رحمت ويژه خود را براى اهل ايمان ذخيره كرده و به آنان عطا مى كند: واللّه ذو فضل على المؤ منين (218) و كليد مخازن فضل و رحمت ويژه، در دست خود مؤ منان است، كه عبارت از همان دعا و سؤ ال و درخواست از خداوند است : واسئلوا اللّه من فضله (219)؛ زيرا دعا نسبت به هر خواسته مشروعى سبب گسايش مى شود: وءاتيكم من كلّ ما ساءلتموه (220). البته اگر سؤ ال به زبان استعداد باشد، اثر مسلّمى دارد و اگر به زبان حال باشد، اثر خاص خود را دارد و اگر به زبان مقال باشد، اميد اجابت آن مى رود. لازم است سؤال مقال هماهنگ با لسان لال و زبان استعداد باشد تا سريع تر و قطعى تر و كامل تر و پاسخ روبرو شود.

بحث روايى 

1. مصاديق اخذ دين به قوّت

عن الصادق فى قول اللّه عزّ و جلّ: خذوا ما ءاتيناكم بقوّة، قال : السجود و وضع اليدين على الركبتين فى الصلاة و اءنت راكع (221).

اشاره الف. مبارز بودن در ميدان نبرد دينى و مبرّز بودن در صحنه فرهنگى هر دو اخذ دين به قوت است ؛ زيرا هم جهاد و هم اجتهاد هر دو مصداق اخذ به قوت است.

ب. آنچه به جهاد و اجتهاد صبغه عبادى مى بخشد، تخشّع و تخضّع مبارز مبرّز در عبادت است كه نمونه بارز آن نماز و بهترين حالت هاى آن ركوع و سجود است كه فروتنى و بندگى را به متمثل مى كند.

2. مراد از طور 

عن العسكرى : و رفعنا فوقكم الطور الجبل اءمرنا لجبرئيل اءن يقطع من جبل فلسطين قطعةً على قدر معسكر اءسلافكم فرسخاً فى فرسخ فقطعها و جاءها، فرفعها فوق رءوسهم.(222)

عن الصادق : لما اءنزل اللّه التوراة على بنى اسرائيل لم يقبلوه، فرفع اللّه علهم جبل طور سيناء فقال لهم موسى إ ن لم تقبلوه وقع عليكم الجبل فقبلوه و طاءاءوا رؤ سهم.(223)

اشاره : آنچه از ظاهر قرآن كريم بر مى آيد اين است كه در برخى از آيات عنوان الجبل ذكر شده كه الف و لام آن نشان معهود بودن آن است و جز كوه طور جبل ديگرى معهود نبوده است. در بعضى آيات ديگر عنوان الطور ياد شده كه آن هم نشان طور معهود است ؛ بنابراين، به نظر مى رسد حديثى كه در اين باب وارد شده بايد بر كوه معروف طور منطبق گردد.

3. ابدان و قلوب

عن اسحاق بن عمّار، قال : سئلت اءباعبداللّه عن : خذوا ما ءاتيناكم بقوّة اءقوة فى الا بدان اءم قوّة فى القلوب ؟ قال : فيهما جميعاً.(224)

اشاره : چون روح انسان اصيل است، نه بدن وى، زيرا بدن ابزار انجام احكام صادر از روح است، بايد منشاء قدرت را در جان انسان جستجو كرد. عنصر محورى روح انسان را نيز انديشه علمى و انگيزه عملى او تاءمين مى كند؛ اگر جزم علمى و عزم عملى وى مقتدرانه باشد، حتماً معارف دين را با قوت برهان مى فهمد و اقتدار وجدان عمل مى كند و از حضرت امام صادق درباره اصالت اراده رسيده است : ما ضعف بدنٌ عمّا قويت عليه النيّة (225)؛ هرگز بدن در برابر قدرت نيّت و اقتدار عزم، سستى نخواهد كرد؛ بنابراين، اخذ به قوّت بدن مرهون اخذ علمى دين به قوّت انديشه و اخذ عزمى آن به قوّت انگيزه خواهد بود.

4. اثر ياد معاد 

عن الصادق : واذكروا ما فيه و اذكروا ما فى تركه من العقوبة.(226) پاسخ ‌هاست. يادآورى عذابى كه بر ترك دستورهاى تورات مترتب مى شود، جلوه و مصداقى از يادآورى محتواى تورات و تدبّر در آن است.

ب. براى امتثال دستورهاى دينى گرچه تبشير سهم بسزايى دارد، ليكن سهم سهم و هراس سهمگين معاد بيش از آن است ؛ از اين رو عنوان انذار به صورت حصر در قرآن مطرح شده : إ نما اءنت منذر(227)، إ ن اءنا إ لا نذير(228) ولى تبشير به صورت حصر، مانند: إ نما اءنت مبشّر و... نيامده است ؛ از اين رو تذكره عقاب معاد اثرى بسزا در امتثال دستور دارد.

آیه 65- و لقد علمتم الّذين اعتدوا منكم فى السّبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين

آیه 66- فجعلناها نكالا لما بين يديها وما خلفها وموعظة للمتّقين

گزيده تفسير 

بنى اسرائيل كه به سبب بهره مندى از نعمت ها و بينات فراوان بر ديگران برترى داشتند، به جاى برترى در شكر و اطاعت و ايمان بر ساير امت ها، در ناسپاسى و كارشكنى و ارتكاب زشت ترين گناهان، بدترين امت ها شدند. آنان روز جمعه را به شنبه تبديل كرده با اين ادعا كه در اين روز خدا نيز چيزى نيافريد، آن را مخصوص عبادت دانستند. خداى سبحان به موساى كليم فرمود تا آنان را به حال خود واگذارد و نيز آنها را از كار و به ويژه ماهى گيرى در اين روزنهى كرد، ليكن صيد محتالانه آنها به خسارت قرد و خنزير شدن انجاميد و اين اعتدا به منزله جزء اخير علت تامه براى بوزينه شدن آنان شد. در اين ماجرا و ححادثه مسلم تاريخى كه در عصر حضرت داود رخ داد و يهود عصر نزول قرآن نيز به تحقق قطعى آن علم مسلم داشتند، گروه متجاوز كه به تحقيق از قصد صيد نامشروع ماهى با احتيال در روز شنبه آگاه بودند، به تبديل صورت مبتلا و حقيقتاً به بوزينه تبديل شدند و ديگر اسرائيليان ازاين تنكيل مصون ماندند.

امر تكوينى، و نه لفظى كونوا كنايه از سرعت تكوين ونفوذ اراده الهى در تبديل تجاوزكاران به بوزينه است ؛ چنان كه با سرعت اجابت تكوينى و عدم تاءخير و تراخى در امتثال، يهود لدود فوراً بوزينه شدند.

ظاهر آيه شريفه، تحقق معناى حقيقى كلمه، يعنى مسخ قلب و قالب متجاوزان رو سبت است، نه صرف اتصاف آنها به اوصاف حيوانى و مسخ خصوص قلب هاى آنان ؛ چنان كه به معناى اعدام فردى از انسان و ايجاد فردى از بوزينه يا وارد كردن روح انسانى در بدن بوزينه نيست. در اين مسخ، انسانيت انسان ممسوخ باطل و منعدم نشده و و انسان بوزينه است. اين مسخ همراه با حف معرفت و ادراك هويت انسانى است ؛ از اين رو ادراك هبوط وسقوط و احساس شرم و ذلت و عاب از آن مخاطبان كونوا قردة و بوزينگان ممسوخ و مطرود است، نه بوزينگان عادى و غيرممسوخ.

اين سنت الهى است كه گناه خاص و جديد، عذاب ويژه و جديدى در پى دارد و سنت خدا در گستره زمان و پهنه زمين يكسان و صبغه تاءديب و تنبيه و كيفرى آن براى معاصران و متاءخران مساوى است و هشدارى است به همه مكلفان كه اگر از محدوده حكم الهى تعدّى كنند، چنان خطرى در كمين آنهاست ؛ پس جامعه اى كه به تباهى مبادرت كند، اگر حكمت بالغه خداى سبحان تنبيه و كيفر دادن را اقتضا كند، مورد قهر الهى قرار گرفته و خداوند منطقه گناه را به آثار مشؤ وم معصيت مؤ اخذه مى كند؛ بنابراين، در طول تاريخ تكرار ماجراى مسخ ممكن است.

يادآورى گناه نياكان نسبت به تبار براى هشدارى، بيدارى و بيزارى نسل كنونى از كارهاى گذشته تلخ و ناروا، سنت ادبى و ديرپاى همه اقوام و ملل است، ليكن در صورتى كه نسل قادم از فعل غابر تبرّى نكند، بلكه به آن تباهى مباهات كند، يادآورى مزبور لازم به نظر مى رسد؛ بر همين اساس، خداى سبحان آن داستان تاريخى را، همچون ديگر مجازات هاى تكوينى و تشريعى الهى كه نكال براى تبه كار و وسيله نكول و اجتناب ديگران از تبه كارى است، عبرتى براتى براى معاصران و آيندگان و اندرزى براى پرهيزكاران قرار داد.

تفسير 

فجعلناها 

ضمير ها در فجعلناها به مرجع معنوى، يعنى مسخة ي عقوبة مستفاد از آيه قبل بازمى گرددآ يا مطابق روايت طبرسى از امام باقر به امّت ممسوخه (اهالى قريه ايله واقع در ساحل دريا) رجوع مى كند(229)، ليكن با توجه به اشتقاق نكالاً از مادّه نكول، به معناى منع و ردع، و با توجه به اين كه مراد از ماخلفها آيندگان هستند (چنان كه در روايت صادقين آمده است كه : مراد از ما بين يديها قريه هاى معصار، و مراد از ما خلفها ما مسلمانان هستيم )(230) و عقاب بودن مسخ بنى اسرائيل نسبت به آيندگان معنا ندارد، نكال به معناى عبرتى است كه سبب نكول و ردع عبرت گيرنده از انجام عملى شبيه عمل امّت ممسوخه مى شود؛ چنان كه برخى مفسّران به اين معنا تصريح كرده اند(231).

نيز ممكن است به معناى عقاب باشد، امّا عقابى كه باعث عبرت ديگران و دورى و نكول آنها ازانجام عمل مشابه مى گردد؛ يعنى ما مسخ را عقابى قرار داديم كه مايه عبرت معاصران و آيندگان است ؛ چنان كه در سوره نساء همين نكته را به اهل كتاب عصر نزول قرآن گوشزد كرده، مى فرمايد: اگر ايمان نياوريد، ممكن است به كيفر پيشينيانتان مبتلا شده، به صورت بوزينه درآييد: يا اءيها الذين اءوتوا الكتاب ءامنوا بما نزّلنا مصدّقاً لما معكم من قبل اءن نطمس وجوهاً فزدّها على اءدبارها اءو نلعنهم كما لعنّا اءصحاب السبت (232).

لما بين يديها و ما خلفها 

از آنچه گذشت روشن شد كه مقصود از ما بين يدى امّت هاى معاصر و مراد از ما خلف امّت ها ونسل هاى آينده هستند و مرجع ضمير در ما بين يديها و ما خلفها همان مرجع ضمير در فجعلناها (يعنى امّت ممسوخه يا مسخة يا عقوبت ) و لام در لما بين يديها لام اختصاص ‍ است.

قابل توجه است كه نظام الدين نيشابورى پس از آن كه نكال را به معناى اصلى آن، يعنى عقوبت مى گيرد، وجه ديگرى را در معناى ما بين يدى و ما خلف ترجيح مى دهد و آن اين كه مراد از ما بين گناهانى است كه امّت ممسوخه مقدّم داشتند كه نزديك ترين آن همان ماجراى سبت است و مقصود از ما خلف گناهانى است كه مطابق اين معنا، لام در لما بين يديها به معناى سببيّت و لا جل است ؛ يعنى ما پديده مسخ را عقوبتى براى آنان قرار داديم، به سببگناهانى كه مرتكب شدند وگناهانى كه در صورت زنده بودن انجام مى دادند.(233)

آنچه مى تواند مختار ايشان را تاءييد كند اين است كه مطابق اين معنا، كلمه نكال در معناى لغوى خود (عقوبت ) به كار مى رود و باساير كاربردهاى اين واژه در قرآن (كه از آن جمله است آيه جزاءً بما كسبا نكالاً من اللّه (234) نيز هماهنگ است. مؤ يد ديگر آن كلمه ما در لما بين يديها و ما خلفها است كه مطابق اين قول، در معناى اصلى خودش (غير ذوى العقول ) به كار مى رود و نيازى به وجيه اين كه چگونه ما در ذوى العقول (معاصران و آيندگان ) به كار رفته نيست.

انصاف اين است كه اين معنا خلاف ظاهر تركيبى است كه در آن لام جارّه، متعلق به فعل جعل قرار مى گيرد؛ نظير جعلناه هدى لبنى اسرائيل (235)، جعلناها و ابنا ءاية للعالمين (236) و إ نّا جعلناها فتنة للظّالمين (237)؛ چون ظاهر لام در اين گونه تركيب ها براى اختصاص است و احتمال مزبور (لا جل بودن ) در آن راه ندارد.

افزون بر اين كه معنا خلاف وحدت سياق در خود آيه نيز هست ؛ زيرا شكّى نيست كه لام فجعلناها... موعظة للمتقين براى اختصاص است، نه به معناى لا جل.

تناسب آيات

در اين دو آيه حادثه اى ديگر از حوادثى كه در زمان حضرت داود براى بنى اسرائيل اتفاق افتاد، مطرح شده است. قرآن كريم آن را براى يهوديان عصر نزول قرآن و همه مخاطبان وحى الهى نقل مى كند تا از آن عبرت گيرند؛ حادثه اى كه خود بنى اسرائيل معاصر رسول گرامى نيز آن را يك رخداد مسلّم تاريخى مى دانستند: و لقد علمتم....

اين حادثه عبارت است از نهى الهى از صيد ماهى در روز شنبه از يك سو و بى اعتنايى گروهى از بنى اسرائيل به اين فرمان از سوى ديگر و در نتيجه مبتلا شدن آنان به عذاب دردناك مسخ كه عبرتى براى ديگران و موعظه اى براى اهل تقواست.

اين قصّه دردناك و عبرت آموز، در دو آيه مورد بحث چنين منعكس شده است : شما (يهوديان عصر نزول قرآن ) مى دانيد، قصّه گروهى از پيشينيان خود را كه در روز شنبه دستور ما رااطاعت نكردند و به صورت بوزينه ذلل و دور از رحمت خدا درآمدند. ما اين عذاب را عبرتى تاريخى و عاملى بازدارنده از گناه براى نسل حاضر و آينده و موعظه اى براى اهل تقوا قرار داده ايم ؛ يعنى تنها سخن از يك قضيه شخصى نيست، بلكه سخن از سنّت الهى است كه هر گروه يا قومى كه به تعدّى و عصيان در امتثال فرمان هاى خدا خو كند، ممكن است به سرنوشتى بسان آنچه بر بنى اسرائيل گذشت، دچار شود؛ هر چند از هر جهت همتاى آن نباشد.

تفاوت صيد محتالانه با ساير رخدادهاى يهود 

آنچه از آيه 40 سوره بقره درباره رخدادهاى يهودان بازگو شده، همه با واژه إ ذ آغاز شده است ؛ زيرا همه آنها نعمت هاى الهى بود كه بر بنى اسرائيل نازل شده بود و از يك سنخ بود؛ از اين رو تذكره آنها با كلمه إ ذ هماهنگ بود، حتى رفع طوركه ارعاب ظاهرى را به همراه داشت، ولى سرانجام به فضل و رحمت مانع از خسارت ختم شد، ليكن صيد محتالانه سبت به خسارت قرد و خنزير شدن انجاميد؛ از اين رو اين نقمت از جهت سياق از شمارش نعمت تفكيك شد و با كلمه لقد علمتم شروع شد. اهتمام به مطلب و تحقق قطعى آن و علم مسلم يهودان عصر نزول قرآن به آن باعث تاءكيد، سوگند و حرف تحقيق... در تاءديه شد.

داستان اححتيال بنى اسرائيل درباره شكار نامشروع ماهى در روز شنبه در عصر حضرت موسى واقع نشد. از اين رو در تورات از آن قصه سخنى به ميان نيامده ويهودان صدر يهوديت از آن آگاه نبودند و اگر يهودان كنونى بر اثر فاصله زمانى يامكانى يا هر دو از آن مطلع نباشند، مستبعد نيست ؛ چنان كه بى اطلاعى اينان از آن نيز به صحت داستان آسيبى نمى رساند؛ زيرا قرآن كريم كه مصون از هر كذب خبرى و نيز رسول گرامى اسلام كه منزّه از هرگونه كذب مخبرى است، صريحاً چنين داستانى را اعلام داشتند و در مكه ضمن سوره اعراف و در مدينه ضمن سوره بقره آن را به طور رسمى بازگو كردند و هيچ اعتراضى از يهود لدود حجاز مشهود نشد؛ با اين كه تعبير قرآن كريم در سوره مكّى اعراف اين است : و سئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر...(238) و در سوره مدنى بقره اين است : ولقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السب ؛ يعنى شما (يهودان ) تحقيقاً از قصه صيد نامشروع ماهى با احتيال در روز شنبه آگاهيد. اگر آنان درباره اين پديده علم به خلاف داشتند، يعنى مى دانستند كه چنين چيزى در تاريخ يهود رخ نداده، يا اصلاً از نفى و اثبات آن آگاه نبودند، هم زمان با نزول آيه در مكّه اعتراض مى كردند و همراه با نزول آيه در مدينه به معارضه برمى خاستند. هر چند انكار مستكبرانه جهود لدود آسيبى به صيانت وحى معصوم نمى رساند، ولى از معارضه تاريخى آنها چيزى در قرآن كريم مطرح نشده است. البته همين اعلام نبوى در حدّ خود معجزه است ؛ زيرا آن حضرت منبعى جز وحى الهى نداشت.

ماجراى شناخته شده 

تعبير به ولقد علمتم نشان آن است كه ماجراى تاريخى روز شنبه به طور قطع و يقين (با توجه به وجود لام تاءكيد و حرف قد تحقيق در لقد) در نزد بنى اسرائيل معاصر رسول گرامى مشهور و معروف بوده است، بلكه با توجه به اين كه علمتم در اين آيه به معناى عرفتم است (و ازاين رو به يك مفعول متعدّى شده است )(239) و مفعول آن، اشخاص ‍ عصيانگر و متجاوز روز شنبه : الذين اعتدوا هستند (نه اين كه مفعول اين كلمه صرف ماجراى خارجى باشد) شايد بتوان گفت : حتى رجال سرشناس ‍ اين ماجرا نيز نزد بنى اسرائيل عصر نزول شناخته شده و معروف است.(240)

تعطيلى روز شنبه نزد يهوديان 

اطلاق واژه سبت بر روز شنبه، با توجه به اين كه اين از ماده سبات به معنانى سكون و آرامش است : وجعلنا نومكم سباتاً(241)، به جهت تعطيل بودن اين روز در نزد يهوديان و در نتيجه به وجود آمدن سكون نسبى به سبب توقّف فعاليت ها و تحرّكات روزمرّه است.

آلوسى نقل مى كند:

حضرت موسى تصميم گرفت روز جمعه را براى بنى اسرائيل به عبادت اختصاص دهد، ولى آنان مخالفت كردند(242) و گفتند: ما روز شنبه را مخصوص عبادت قرار مى دهيم، زيرا خداوند در اين روز، چيزى را نيافريد (تعطيل آفرينش ). خداوند به حضرت موسى وحى كرد: آنان را به حال خود واگذار. سپس فرمان ترك عمل و حكم حرمت ماهى گيرى در اين روز را صادر فرمود: اين حكم در زمان حضرت موسى عمل شد تا نوبت به عصر داود رسيد. در زمان دود در قريه اى موسوم به اءيله، واقع در ساحل دريا (بين مدينه و شام )(243) قصّه حيله حبس كردن ماهى در اين روزو گرفتن آن در روز بعد، تحقق يافت.(244)

اين روز نزد نصارا با اضلال بولس معروف مسيحى به روز يك شنبه تبديل شد و پس از ظهور اسلام با اختصاص يافتن روز جمعه به تعطيلى نسخ شد.

قول تكوينى خداوند 

امر كونوا از باب إ نّما اءمره إ ذا اءراد شيئاً اءن يقول له كن فيكون (245) كنايه از سرعت تكوين و نفوذ اراده الهى در تبديل تجاوزكاران به بوزينه است ؛ چنان كه مراد از قول در فقلنا لهم گفتار لفظى نيست، بلكه قول خداوند همان فعل و اراده او در عالم تكوين است ؛ نظير آنچه در آيه فقال لها و للا رض ائتيا طوعاً اءو كرهاً قالتااءتينا طائعين (246) گفته مى شود. اميرالمؤ منين مى فرمايد: لابصوت يقرع و لا بنداء يسمع و إ نما كلامه سبحانه فعل منه (247).

به بيان ديگر، اراده فعلى خداوند همان تحقّق مراد است و سنّت الهى اين است كه امر تكوينى او تخلف نمى پذيرد و چيزى نمى تواند مانع اراده تكوينى او شود: و كان اءمر اللّه مفعولاً(248). همه آسمان ها و زمين و هر آنچه در آنهاست مطيع خدا: فقال لها وللا رض ائتيا طوعاً اءو كرهاً قالتا اءتينا طائعين (249) و لشكر اوست : وللّه جنود السّموات والا رض (250)؛ پس تخلّف مراد از اراده تكوينى او فرض صحيح ندارد.

در اوامر تشريعى تخلّف و عصيان راه دارد (چون مخاطب آن انسان مختار قادر بر اطاعت و عصيان است )؛ نظير اوامرى كه در آياتى چون يا اءيّها الذين ءامنوا اتّقوا اللّه و كونوا مع الصّادقين (251)، كونوا اءنصار اللّه (252) و كونوا قوّامين بالقسط شهداء اللّه (253) آمده، اما در اوامر تكوينى كه چيزى جز فعل مستقيم خدا نيست، هيچ چيز مانع نفوذ اراده الهى نخواهد بود زيرا هم خود ماءمور مطيع است و هم اشياى ديگر مانع نيستند. در اين اراده تكوينى، خداوند از كسى به عنوان كليف، چيزى را طلب نمى كند تا عصيان در آن راه داشته باشد؛ نظير آنچه در آيه ياا نار كونى برداً وسلاماً(254) آمده است و امر وارد در آيه مورد بحث از اين قبيل است.

تعذيب فردى و جمعى خداوند 

تعذيب خدا همانند احسان او گاهى فردى است وگاهى جمعى ؛ اگر جامعه وافراد سرزمينى به تباهى مبادرت كنند و عناص محوير آن جامعه را اشتياق به گناه تشكيل دهد، چنين ملت و چنان سرزمينى مورد بى مهرى خداوند قرار مى گيرد؛ زيرا خداى سبحان هرچند ارحم الراحمين است، ولى اگر حكمت بالغه وى اقتضاى تنبيه و كيفر دادن كند، منطقه گناه را به آثار مشؤ وم معصيت مؤ اخذه مى كند. قرآن كريم در اين باره چنين هشدار مى دهد: وكم قصمنا من قربةٍ كانت ظالمةً...(255)، وكذلك اءخذ ربّك إ ذا اءخذ القرى و هى ظالمة (256)، واللّه اءشدّ باءساً واءشدّ تنكيلاً(257).

آنچه از خطاب جمع در كونوا(258) و ضمير جمع، در فلمّا عتوا من ما نهوا عنه قلنا لهم...(259) برمى آيد اين است كه گروهى از بنى اسرائيل به تبديل صورت مبتلا شدند؛ هر چند عده اى ازآنان از اين تنكيل مصون مانده اند؛ زيرا اينان نه تنها مرتكب منهى عنه نشده بودند، بلكه مرتكبان گناه را موعظت مى كردند.(260)

تاويلى ناصواب

ظاهر جمله كونوا قردة خاسئين اين است كه متجاوزان روز سبت، حقيقتاً به بوزينه تبديل شدند؛ چنان كه برخى آيات ديگر قوّياً در چنين معنايى ظهور دارد: قل هل اءنبّئكم بشرّ من ذلك مثوبةً عند اللّه من لعنه اللّه و غضب عليه و جعل منهم القردة والخنازير...(261) و بى ترديد اگر جمله اى از قرآن يا حديث در معنايى ظهور داشت و دليل معتبرى به عنوان مخصّص ‍ لبّى متّصل يا منفصل يا مخصّص لفظى متّصل يا منفصل، برخلاف آن ظاهر اقامه نشد، ظهور آن معتبر و حجّت است.

توضيح آن كه، مثلاً گاهى تعبير آيه با مثل همراه است، نير آنچه در سوره جمعه وارد شده است : مثل الذين حمّلوا التورية ثمّ لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اءسفاراً(262) يا درباره كسى كه از آيات الهى برخوردار بود سپس از آن منسلخ شد، چنين آمده است : و اتل عليهم نباء الذى ءاتيناه ءاياتنا فانسلخ منها... #... فمثله كمثل الكلب إ ن تحمل عليه يلهث اءو تتركه يلهث (263). در اين گونه موارد آيه فقط در مقام تمثيل و وصفل است و دلالت بر اين ندارد كه مثلاً علماى بنى اسرائيل (در آيه اول ) يا بر صيصاى عابد (در آيه دوم ) واقعاً به صورت حمار يا كلب درآمدند، بلكه تنها دليل بر اين است كه آنها به صفت اين دو حيوان متصّصف گشتند. ليكن در برخى ازموارد سخن از تمثيل نيست ؛ نظير آيه مورد بحث كه در سوره مائده به صورت وجعل منهم القردة والخنازير(264) بيان شده است. در چنين مواردى ظاهر آيه، تحقّق معناى حقيقى كلمه است، نه صرف اتصاف به اوصاف حيوانى.

البته بايد توجه داشت كه مسخ در آيه مورد بحث، به معناى اعدام فردى از انسان و ايجاد فردى از بوزينه نيست ونيز به معناى وارد كردن روح انسانى در بدن بوزينه نيست ؛ زيرا اين انتقال، همان مسخ مستحيلى است كه هر چند گروهى به آن قائل بوده اند، ولى محال بودن آن در جاى خود عقلاً و نقلاً ثابت شده است (265). مسخ مطرح در اين آيه اين است كه صورتى روى صورت واقع شده است ؛ يعنى در عين حال كه صورت نوعى انسان به حال خود باقى است، صورت نوعى بوزينه را نيز پذيرفته و انسانيّت ممسوخ، باطل و منعدم نشده است. از اين رو بايد بر او عنوان انسان بوزينه اطلاق شود (توضيح بيشتر اين نكته در بحث اشارات خواهد آمد).

از آنچه گذشت نادرستى سخنى كه از مجاهد نقل شده، معلوم مى شود. وى مى گويد: صورت هاى آنان مسخ نشد، بلكه آنچه مسخ شد، قلب هاى آنها بود، به گونه اى كه نه موعظه اى را مى پذيرفت و نه از نهى و وعيدى هراسناك مى شد(266). بعضى از متاءخران اين سخن ناصواب و تاءويل بى وجه را پذيرفته اند(267).

تذكّر: برخى از اهل معرفت در نوشتارى كه به صبغه تاءويل دارد نه تفسير و جنبه نفسى دارد نه آفاقى و خود به تاءويل بودن كتاب خويش تصريح كرده و آن را از منطقه تفسير كاملاً جدا كرده (268)، ضمن برشمارى فايده عبادت و تاءثير ضراعت در زدودن ضراوت و اين كه اگر انسان هاى عادى به حالت خود و بدون شريعت اهمال مى شدند، در لذّات جسمانى منهمك و مسخ مى شدند(269)، آيه مورد بحث را به مسخ باطن توجيه كرده و گفته است : يهودان در صورت مشابه مردم بودند، ولى از آنان نبودند(270).

بازگشت چنين برداشتى مطابق مبناى مجاهد است كه نقد شد. ضمناً مؤ لّف مزبور در سرّ اختصاص روز شنبه براى يهود و يكشنبه براى نصارا و جمعه براى مسلمانان وجوهى را ارائه كرده كه نه مستند به عقل قطعى است و نه به نقل معتبر و بيش از تناسب ذوقى چيزى آن را بدرقه نمى كند(271) و همين راه را تفسير آلوسى بدون ذكر راهنماى قبلى مطرح و طى شده است (272). هنگامى كه گفتار راهنما مستدّل نباشد، گفته رهرو مسموع نخواهد بود؛ ازا ين رو ازنقل و نقد اصل و فرع آن پرهيز مى شود. ظاهرآيه مورد بحث مسخ قلب و قالب، يعنى نفس و بدن است ؛ چنان كه بزرگان اهل بصر و نظر هر دو گروه برآنند؛ ازاين رو درآثار منظوم آنان چون منثور همين مطلب رصين منضود شده است :

نقض عهد و توبه اصحاب سبت -----موجب مسخ آمد و هلاك و مقت

مسخ صورت بود اهل سبت را-----تا ببيند خلق ظاهر كبت ر

اندر اين امت نبد مسخ بدن -----ليك مسخ دل بود، اى ذوالفطن (273)

حكيم سبزوارى در شرح بيت اخير با فرق نهادن بين تناسخ ملكى و ملكوتى آن را از سنخ تناسخ ملكوتى و تجسم عمال و همچنين احاديث را بر آن منطبق دانسته است (274).

بوزينگان مطرود 

كلمه خاسئين (از ماده خساء و خسوء به معناى ذليل و دور و مطرود شدن ) در اين آيه، قيدى است كه بوزينگان غيرممسوخ را خارج مى كند؛ زيرا آنه چون ساى رحيوانات مشمول رحمت و كرامت عمومى حقّند و عذاب و ذلّتى را احساس نمى كنند، بلكه همان لذّتى كه يك بلبل از زندگى خود دارد، بوزينه و سگ و خوك عادى نيزاز آن برخوردارند. عذاب وذلّت در اين است كه فردى از انسان در عين حال كه انسان است و ازنيروى عقل و نور فطرت انسانى برخوردار است، بر اثر سير در باطل و حركت به سوى حيات حيوانى، صفت بهيمى و خوى حيوانى بگيرد و چنان در اين مسير پيش رود كه حالات حيوانى، به صورت ملكات راسخ در او به فعليّت برسد و همه خواسته هاى فطرى و گرايش هاى عقلانى او را به اسارت گيرد؛ يعنى چنين انسان هابط و خابطى عقل داد، ولى به تعبير امير بيان، حضرت على عقل او اسير هوس و شهوت و غضب وى شده است : كم من عقل اءسير تحت هوى اءمير(275)، نه اين كه عقل و فهم و را به طور كلى از بين برود. بر همين اساس، از بوزينه شدن خود با خبراست و از احساس و ادراك چنين هبوط و سقوطى، شديداً شرمنده و معذّب است ؛ زيرا اگر حقيقت انسانى خود رااز دست بدهد و عقل و فطرت وى به جاى آن كه اسير شود آ زوال بپذيرد و به حقيقت بوزينه تبديل گردد، ادراك بوزينه بودن براى او عذاب نيست و شرم و عار ندارد.

لازم است عنايت شود كه اخراج بوزينه هاى عادى ممكن است به دو وجه تاءمين گردد: يكى آن كه خاسئين متعلق به مخاطبان، يعن كسانى كه امر تكوينى كونوا متوجه آنهاست باشد و ديگر آن كه متعلق به قردة باشد و سرّ آن كه خاسئة گفته نشده اين است كه مخاطبان بوزينه شده، از عقل و شعور برخوردارند و مانند بوزينه هاى عادى نيستند.

عبرتى براى ديگران 

جريان تاريخى مسخ قضيّه اى شخصيّه و قضيّة فى واقعة نيست تا نظير آن در طول تاريخ تكرار نگردد؛ از اين رو آيه دوم مى فرمايد: ما اين داستان را عبرتى براى معاصران و آيندگان، و اندرزى براى پرهيزكاران قرار داديم ؛ فجعلناها نكالاً لما بين يديها و ما خلفها و موعظة للمتّقين (276)؛ چنان كه در ساير مجازات هاى الهى اعم از تكوين و تشريع نيز چنين است و خداى سبحان مجازات قطع دست دزد را به عنوان نكال و وسيله نكول و اجتناب ديگران از سرقت (گذشته از تنّبه و بازدارندگى كه براى خود آنها دارد)معرفى مى كند: والسّارق والسارقة فاقطعوا اءيديهما جزاءً بما كسبا نكالاً من اللّه (277). كيفيت تكرار عذاب مسخ در لطايف و اشارات بازگو مى شود.

لطايف و اشارات

1. ابتلاى روز شنبه 

آنچه از قصّه روزشنبه به آن اشاره شد، اجمالى است از آنچه در سوره مباركه اعراف خطاب به پيامبر گرامى اسلام آمده است : وسئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر؛ يعنى از بنى اسرائيل درباره پديده تاريخى معروف نزد آنان، يعنى جريان قريه اى كه نزديك دريا قرار داشت بپرس و آن عبرت تاريخى را با آنان در ميان بگذار؛ زمانى كه از باب امتحان در روز تعطيلى (شنبه ) از صيد ماهى نهى شدند، امّا آنان با نهى الهى مخالفت كردند؛ آن هنگام كه ماهى ها، در روز شنبه، بر روى آب آشكار مى شدند: إ ذ تاءتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرّعاً و آنان دست به حيله زدند؛ به اين طريق كه وقتى ماهيان فراوانى در آن روز نزديك ساحل مى آمدند، با حفر حوضچه هايى مانع بازگشت آنها شده، در روز بعد آنها را صيد مى كردند و مى گفتند: ما ماهيان را در روز شنبه صيد نكرديم، بلكه آنه را در آن روز حبس كرديم و حبس غيراز صيد است. خداى سبحان عمل آنان را تعدّى و تجاوز معرفى مى كند: إ ذ يعدون فى السبت و ازكار خود (نهى بنى اسرائيل از صيد ماهى در روز شنبه و سوق دادن ماهى ها به سطح آب هاى ساحل ) به عنوان ابتلا ياد مى كند: كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون (278)؛ نظير آنچه در هنگام حج و عمره اتفاق مى افتد كه از يك سو، حاجيان و معتمران محرم، را از صيد صحرايى ممنوع مى كند: لاتقتلوا الصّيد واءنتم حرم (279) و از سوى ديگر، شكار ممنوع را در دسترس و تيررس آنان قرار مى دهد: تناله اءيديكم و رماحكم (280) تا به اين طريق، محرمان حج و عمره را بيازمايد.

چنين نيست كه خداوند، صرف نهى بدون آزمايش داشته باشد؛ بلكه هماره نهى او با آزمون همراه است ؛ چنان كه از يك سو فرمان چشم پوشى از نامحرم مى دهد: قل للمؤ منين يغضّوامن اءبصارهم (281) و از سوى ديگر نامحرم را در معرض ديد مؤ من قرار مى دهد، تا او را بيازمايد. در جريان آزمون بنى اسرائيل نيز از يك سو خداوند را از صيد ماهى نهى كرد و از سوى ديگر ماهيانى را كه تحت فرمان الهى هستند: ما من دابّة إ لاّ هو ءاخذ بناصيتها(282) و خدا از رفت و آمد ظريف آنها با خبر است : يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات و اختلاف النينان فى البحار الغامرات (283). در دسترس آنان قرار داد و به اين طريق امتحان الهى كامل شد. غرض آن كه، افتتان و امتحان مستور الهى در نهايت ظرافت است ؛ چنان كه عنايت و رحمت خداوندى در كمال اتقان. اگر كسى پس از تبيّن رشد حق و صدق از غىّ باطل و كذب، عالماً عامداً به جدال با خدا و معارضه با وى و اعتراض عليه نبوّت و اعراض از رسالت و عرضه كردن احتيال در معرض امتثال قيام كند، مستحق كيفر خاص خواهد شد.

2. راز ابتلاى بنى اسرائيل به عذاب مسخ 

چرا بنى اسرائيل به چنين عذاب ذلّت بار و خوار كننده اى مبتلا شدند؛ عذابى كه خداى سبحان از آن به عنوان نماد بدى و شرّ ياد مى كند و در پاسخ آنان كه ايمان به خدا را شرّ تلقى كرده، اسلام و مظاهر اسلامى رابه استهزا مى گرفتند، مى فرمايد: اى پيامبر به آنان بگو: آيا شما را از كسانى كه موقعيت و پاداش آنان نزد خدا بدتر از اين است با خبر كم ؟ كسانى كه خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخت و بر آنان خشم گرفت و آنان را به ميمون ها و خوك ها مبدل ساخت...: قل هل اءنبّئكم بشرّ من ذلك مثوبة عند اللّه من لعنة اللّه و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير...(284).

چرا داستان سبت، اين چنين سبب لعن و دورى از رحمت حقّ مى شود: كما لعنّا اءصحاب السبت و به تعبير آيه مورد بحث، خساء و طرف و خوارى را در پى دارد: فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين.

و اساساً چرا بايد بنى اسرائيل پى در پى مورد خشم و غضب الهى قرار گيرند: فباء و بغضب على غضب (285) و بالاخره چرا امّت بنى اسرائيل به چنين عذاب هاى پست و خفّت بارى مبتلا شدند و نظير آن درباره امّت هاى ديگر رخ نمى دهد؟

در جواب مى توان گفت، اوّلاً، مقايسه امّت ها و نسل هاى ديگر با امّت بنى اسرائيل قياسى مع الفارق است، زيرا نعمت هايى كه خداى سبحان به بنى اسرائيل عطا كرد، به هيچ امّتى ارائه نكرد؛ نعمت و معجزه آزادى از عذاب ها و شكنج هاى فرعون، آن هم از طريق شكافتن دريا و عبور آنان از دريا و غرق شدن آل فرعون (نه از طريق جنگ و جهاد مشقّت بار)، نعمت و معجزه اطعام با منّ و سلوايى كه از آسمان نازل مى شد، برخوردار شدن از آب گوارا، آن هم با شكافتن اعجازآميز سنگ، معجزه برافراشتن كوه و احياى مقتول و ساير قضايايى كه به وضوح نشانه رفع بسيارى از مشكلات بنى اسرائيل از طرق غيرعادى است و حقيقتاً آنان از اين جهت بر ساير امّت ها فضيلتى يافته بودند: و اءنّى فضّلتكم على العالمين (286).

بى ترديد آن همه نعمت ها و بيّنات واين همه تفضيل و ترجيح بر ديگران، شكر و سپاس ويژه اى مى طلبد و اطاعت و تسليم و خضوع و ايمان خاصّى را برعهده آنان مى گذارد؛ در حالى كه آنان به جاى آن كه در شكر و اطاعت و ايمان نيز برساير امّتها برترى داشته باشند، در ناسپاسى و كارشكنى بدترين امّت ها شدند و زشت ترين معصيت ها، مانند گوساله پرستى و پرستش ‍ طاغوت را مرتكب شدند: قل هل اءنبّئكم بشرّ من ذلك مثوبة... و عبد الطاغوت (287).

با اين بيان ممكن است گفته شود كه طبق بحث قرآنى جريان اعتداى روز شنبه همراه با عتّو، طغيان، تمرّد، بى اعتنايى به وحى و بى اعتمادى به هدايت هاديان دينى به منزله جزء اخير علّت تامّه براى بوزينه شدن آنان است و آنچه در اين ذلّت و طرف جتماعى مؤ ثر شد مجموع ناشكرى ها و كارشكنى هاى آنان بود.فلمّا عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردةً خاسئين (288).

ثانياً، برابر بحث حديثى مطابق آنچه از رسولخدا نقل شده (و در بحث روايى تفصيل آن خواهد آمد)، آنچه سبب مسخ بنى اسرائيل شد، تنها مخالفت با يك تكليف نبود، بلكه اصرار آنان بر اين گناه در مدّتى طولانى و انكار و تحريف حكم خدا از جانب آنها نيز نقش اساسى داشت : فقد كان اءملى لهم حتى اءثروا وقالوا: إ ن السبت لناحلال و إ نما كان حرّم على اءولينا(289).

از آنچه گذشت ناصوابى سخن صاحب المنار به خوبى روشن مى شود. وى به دليل اين كه خداوند با نسل هاى گذشته و آينده، يك نواخت معامله مى كند و با قياس بنى اسرائيل به ساير امّت ها، ماجراى عذاب اصحاب روز شنبه و بوزينه شدن آنان را به مسخ شدن قلوب، تاءويل مى برد(290)؛ زيرا گرچه ممكن است به عنوان قاعده اى غالبى يك نواختى برخوردهاى الهى نسبت به امّت ها و نسل ها پذيرفته شود، امّا با توجه به آنچه گذشت، استثناى بنى اسرائيل از اين قاعده و تخصيص آنان به عذابى ويژه نيز مقتضاى حكمت و هماهنگ با سنّتى ديگر از سنّت هاى الهى است كه گناه خاص و جديد، عذاب ويژه و جديدى در پى دارد. بنابراين، بازگشت چنان استثنايى به انقطاع و مرجع چنين تخصيصى به تخصّص خواهد بود.(291)

گرچه عقوبت مسخ انسان به طور نادر و شايد در طى قرون متمادى تنها يك بار به وقوع مى پيوندد، ليكن هر عمل نادرى در صورتى كه با شرايط ويژه آن در نظر گرفته شود، كارى دائمى و قانونى و قانونى عام به حساب مى آيد و اساساً كار استثنايى و اتفاقى در عالم وجود ندارد؛ هر كارى در صورت تحقق شرايط آن، به طور قطعى تحقق خواهد يافت (292) رخدادهاى تاريخى، اجتماعى و مانند آن را نبايد با مطالب علّى و معلولى به هم آميخت و ندرت و استثنايى بودن تاريخى را به حساب مساءله عقلى عليّت و معلوليت آورد.(293) بر همين اساس، قرآن كريم به اهل كتاب معاصر نزل قرآن هشدار مى دهد كه قبل از آن كه عذاب مسخ دامنگير شما نيز بشود، به قرآن كه تورات و انجيل اصيل و غيرمحرّف را نيز تصديق مى كند، ايمان بياوريد: (يا اءيها الذين اءتوا الكتاب ءامنوا بما نزّلنا مصدقاً لما معكم من قبل اءن نطمس وجوهاً فنردّها على اءدبارها اءو نلعنهم كما لعناًاءصحاب السبت و كان اءمر اللّه مفعلولاً)(294).

3. راسخ مسخ به صورت بوزينه 

راز گزينش صورت بوزين براى مسخ اصحاب سبت ممكن است اين باشد كه انسان حيله گر مكّار، پيوسته جانش را به سمت بوزينگى هدايت مى كنند، تا اين كه در نهايت مسير مورد لعن و طرف خداوند قرار مى گيرد و نچه در درون خود، بامعجزه الهى در ظاهر او در دنيا بروز مى كند و اگر وى از امت مرحومه باشد، ممكن است در دنيا براى حفظ حيثيت رسول مكرّم يا به حرمت اهل بيت عيبش مستور بماند و در قيامت به صورت بوزينه درآيد، مگر اين ك ه در آن جا نيز مشمول شفاعت آن بزرگواران قرار گيرد.

بر همين اساس، قرآن به همگان هشدار مى داد، قبل از آن كه اصرار بر گناه، ملكات نفسانى شما را دگرگون و اين ملكات روزى ظهور كند، خود را دريابيد و بدانيد كه معصيت و مخالفت با تكاليف الهى نظير مخالفت با بعضى از قوانين عادى بشرى نيست كه بتوان با روابط، دوستى، داد وستد و... به سلامت و بيمارى بدن امرى اختيارى است، حفظ صورت آدمى و تبديل آن به صورت حيوانى امرى اختيارى است ؛ هر كس مى تواند با حسن اختيار يا با سوء اراده مسير انسانيّت خويش را حفظ كند يا آن را تغيير دهد و خانه هويّت اصيل خود را مرمّت يا آن را ويران سازد.

4. مسخ ملكوتى 

مسخ بر دو قسم است : ملكى و ملكوتى. مسخ ملكى اگر به معناى صرف تغيير صورت مادى با بقاى حقيقت انسانى باشد، دليل عقلى بر استحاله آن نيست و دليل نقلى نيز آن را ثابت مى كند چنان كه ظاهر آيه مورد بحث بر آن دلالت دارد و اگر به معناى خ ارج شدن روح انسان از بدن كسى و تعلّق گرفتن آن به بدن حيوان يا گياه يا جماد يا انسان ديگر باشد، محال است و دليل عقلى بر استحاله آن وجود دارد؛ چنان كه در مباحث تفسيرى به آن اشاره شد و دليل نقلى هم ناظر به آن نيست.

مسخ ملكوتى آن سات كه آدمى در عالم طبيعت كژراهه برود و برخلاف مسير مستقيم انسانيت حركت كند و روزى كه حقّ ظهور مى كند و سراير آشكار مى شود، حقيقت و درون او نيز ظهور مى يابد.

توضيح اين كه، انسان با هر كارى كه انجام مى دهد، زمينه پيدايش ملكه اى از ملكات نفسانى را براى خود فراهم مى سازد و چنان كه در مسائل علمى، گفتن و شنيدن و تمرين كردن با صور ذهنى، زمينه پيدايش صور نفسانى به صورت حال در ابتدا وبه صورت ملكه در انتها مى شود. ملكات نفسانى نيز به تدريج از حدّ عرض و كيف نفسانى مى گذرد و در جان آدمى رسوخ كرده با روح وى متّحد و صورت و فعليت براى نفس وى مى شود؛ چون نفس تا هنگامى كه با تجرّد تام بار نيابد، قابل هر صورت و فعليتى است ؛ خواه آن فعليت با فطرت اوليه انسان سازگار باشد يا نباشد.

فرد عادى هنگام تولد، حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است، سپس اگر از عقل و شرع تبعيت كرد، نسان بالفعل مى گردد و اگر از راهى كه ممنوع عقل و شرع است عبور كند، راه خوى حيوانى را طى كرده، در اوايل راه مانند حيوان : (اءولئك كلا نعام )(295) و در اواخر راه از حيوان هم گمراه تر مى شود: (بل هم اءضلّ)(296)؛ در اوايل مسير باطل مصداق آياتى چون (مثل الّذين... كمثل الحمار يحمل اءسفاراً)(297) و (فمثله كمثل الكلب )(298) است و در انتهاى مسير، مصداق آيه (كونوا قردة خاسئين ) خواهد شد؛ يعنى اگرچه شكل ظاهرى انسان تبه كار كه عرض است، شكل آدمى باشد، ليكن نفس ‍ مجرّد او كه واقعيت و جوهر او را تشكيل مى دهد، بوزينه است.

البته اين بدان معنا نيست كه عقل انسانى كه تاءمين كننده آدميّت انسان است، به طور كلّى از بين مى رود، بلكه بدين معناست كه در درگيرى با قوّه غض و شهوت و در ميدان جهاد اوسط يا اكبر، به اسارت هواى امير در مى آيد.

بيان روشن تر آن كه عقل و فطرت ملكوتى انسان ها در ميدان جهاد اكبر و مبارزه با نفس يا شهيد مى شود يافاتح يا اسير؛ صورت اوّل آن است كه فطرت انسان با شهوت و غضب درگير شود و با وجود اصابت تير نفس به آن به قدرى مقاومت كند و با استعاذه و پناه جويى از خداوند به نفس تهاجم كند تااز دنيا برود. چنين انسانى به لحاظ احكام و مقرّرات جهاد اكبر شهيد محسوب مى گردد؛ چنان كه در برخى احاديث از ثابت قدمان در ميدان جهاد اكبر و مقاومت كنندگان در برابر وسوسه هاى ابليس با عنوان شهيد ياد شده است : من مات على حبّ آل محمد مات شهيداً(299).

صورت دوم آن است كه در اين مبارزه چنان پيش رود كه اهريمن درون را به اسارت گيرد و به امارت و فتح برسد و ولىّ خدا و معصوم گردد و ديگر شيطنت، شهوت و غضب در حرم امن وجودى او راه پيدا نكند، بلكه شيطان را به اسارت گيرد و او را به زانو درآورد؛ چنان كه رسول گرامى فرمود: ((ليس منكم من اءحد إ لاّ وله شيطان. قالوا: واءنت يا رسول اللّه ؟ قال : و اءنا إ لاّ اءن اللّه اءعاننى عليه فاءسلم (300).

صورت سوم آن است كه از ابتدا، چهره موافق به شهرت و غضب نشان دهد و كاملاً تسليم نفس حيوانى شود و در نتيجه عقل به خدمت شهوت و غضب درآيد؛ زيرا اين گونه نيست كه نفس اماره انسان كه اءعدى عدوّ وى و تركيبى از شهوت و غضب است، پس از فتح ميدان جهاد اكبر تنها به زندانى و منزوى ساختن فطرت و عقل بسنده كند، بلكه با اسير كردن عقل آن را به خدمت خود مى گيرد: كم من عقل اءسير تحت هوى اءمير(301)؛ يعنى نتيجه اين مى شود، و از اين پس، نفس امّاره به عقل اسير فرمان مى دهد و مى گويد: هر چه مى خواهم تو بايد امتثال كنى. سرّ اين كه انسان پست تر از حيوان مى شود، همين است كه اگر مار و عقرب عاقل بودند، كسى نمى توانست از خطر آنه در روى زمين زندگى كند و سرّ اين كه انسان ميتواند هر حيوانى را مهار كند، آن است كه قدرت حيوان در حدّ عقل نظرى و عملى. پس اگر انسانى عقلش را در خدمت شهوت و غضب بگيرد، به مراتب درنده تر از گرگ و هر حيوان غضبان و شهوت ران از خنزير وهر حيوان شهوت ران ديگر مى شود.

بر همين اساس مى توان گفت، گرچه در دنيا و به حسب ظاهر، انسان نوع اخير (نوع الانواع ) است و آنچه در تحت نوع انسان است، اصناف و اشخاص هستند، ولى به حسب باطن نوعى است كه در تحت خود انواع فراوانى دارد؛ انواعى كه يا در دنيا آشكار مى شود، مانند آنچه براى اصحاب سبت رخ داد كه ظاهر و باطن آنان بوزينه و خنزير شد، يا در قيامت به ظهور مى رسد؛ نظير آنچه در ذيل آيه (يوم ينفخ فى الصور فتاءتون اءفواجاً)(302) آمده كه معاذ بن حبل به رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: از مطلب بسيار مهمى پرسيدى ؛ ساءلت من عظيم من الا مر. سپس اشك از چشمان مبارك آن حضرت سرازير شد و فرمود: ده گروه از امّت من به صورت هايى محشور مى شوند كه خداى سبحان آنها رااز ساير مسلمانان جدا ساخته : يحشر عشرة اءصناف من اءمّتى اءشتاتاً قد ميّزهم اللّه تعالى من المسلمين و صورت هايشان را تبديل كرده است ؛ وبدّل صورهم. سپس به همه آن گروه ها اشاره كرده، مى فرمايد: بعضهم على صورة القرد و بعضهم على صورة الخنازير و بعضهم منكوسون اءرجلهم من فوق و وجوههم من تحت، ثم يسحبون عليها و بعضهم عميّ يتردّدون و بعضهم صمّ بكم لايعقلون و بعضهم يمضغون اءلسنتهم يسيل القيح من اءفواههم لعاباً يتقذّرهم اءهل الجمع و بعضهم مقطّعة اءيديهم و اءرجلهم و بعضهم مصلّبون على جذوع من نار و بعضهم اءشدّنتناً من الجيف وبعضهم يلبسون جباباً سابغة من قطران لاذقة بجلودهم.

فاءما الذين بصورة القرد فالقتّات من الناس و اءمّا الذين على صورة الخنازير فاءهل السّحت واءمّا المنكوسون على رؤ وسهم فآكلة الربا والعمى الجائرون فى الحكم، والصمّ البكم المعجبون باءعمالهم، والذين يمضغون اءلسنتهم العلماء والقضاة الذين خالف اءعلمالهم اءقوالهم، والمقطّعة اءيديهم و اءرجلهم الذين يؤ ذون الجيران والمصلّبون على جذوع من نار فالسّعاة بالناس إ لى السلطان والذين اءشدّ نتناً من الجيف فالذين يتمتّعون بالشهوات واللّذات ويمنعون حقّ اللّه تعالى فى اءموالهم والّذين هم يلبسون الجباب فاءهل الفخر والخيلاء(303).

در پايان اين بحث، توجه به دو نكته سودمند است :

الف. تبديل صورت در دنيا يا قيامت تنها تبديل صورت مادّى نيست، بلكه هويت انسانى نيزبا حفظ انسانيّت، تبدّل پيدا مى كند و به تناسب خوى و ملكه خاصّى كه پيدا مى كند، صورت حيوانى از حيوانات (كه هماهنگ با آن ملكه است ) بر روى صورت انسانى مى نشيند وآن را به مثابه ماده و تحت الشعاع خود قرار مى دهد. به همين جهت است كه پس از اين تغيير و تبدّل، اصل شعور و ادراك انسانى و عقل و فطرت ملكوتى او از بين نمى رود، بلكه چنين انسانى موجود عاقلى است كه به تنزّل و خوارى خويش واقف است وشديداً از آن رنج مى برد؛ زيرا چنين انسانى عاقل است و وضع موجود را به خوبى ادراك مى كند؛ چنان كه درباره رباخواران آمده است كه متخبّطانه و ديوانه وار سر از قبر برمى دارند و مجنونانه محشور مى شوند: الذين ياءكلون الرّبوا لايقمومون إ لاّ كما يقوم الذى يتخبّطه الشّيطان من المسّ(304)، و مقصود اين نيست كه رباخوار ديوانه اى است كه هيچ نمى فهمد، به طورى كه نه درد ظاهرى را احساس مى كند و نه درد باطنى را، و اگر اطرافيان و بستگانش از ديدن او رنج مى برند، او هيچ رمى ندارد و رنجى احساس نمى كند، بلكه مراد، مجنونى است كه به جنون خود آگاه و به شدت از آن شرمنده و معذّب است.

ب. چنان كه گذشت، در مسخ افزون بر تبدّل صورت مادّى، هويت نسانى انسان نيز با حفظ انسانيت تغيير مى يابد و با آن كه صورت هاى مختلفى از صور حيوانى بر او عارض مى شود و مجمع انواع شده، حقايق نوع هاى مختلفى از حيوان را در دون خود جاى مى دهد. در عين حال، حقيقتاًانسان است و از عقل و شعور و فطرت انسانى برخوردار است. تبيين اين مطلب بر مبناى پيشينيان چندان آسنان نبود، ولى اكنون براى همه قابل فهم است ؛ زيرا در علوم مادى ثابت شده است كه بدن مادى با همه ذرّات و سلول هايش در هر چند سال تبديل مى شود و انسانى هشتاد يا صد ساله چندين بار همه ذرات بدن او تبدّل يافته است، ولى در عين حال بدن كنونى او همان بدن قبلى اوست. نيز ممكن است با توجه به رشد شگفت انگيز علوم پزشكى در پيوند اعضا، همه اعضاى بدنى را يكى پس از ديگرى پيوند زنند و عوض كنند و در عين حال بدن كنونى وى همان بدن قبلى او و اين انسان همان انسان قبل از پيوند است. براين اساس، اگر چنين كسى در بيست سالگى مرتكب سرقتى شده باشد و در سند هشتاد سالگى پس از پيوند همه اعضايش دستگير گردد، در محكمه عدل گفته مى شود، اين شخص همان سابق قبلى است و اين دست همان دست قبلى است و بايد قطع شود.

نفس انسان نيز چنين است و با آن كه در طى تحولات مدّت عمر، صورت ها و ملكات متعددى را پذيرفته، در عين حال انسان كنونى همان انسان قبلى است ؛ گرچه به بيان اميرالمؤ منان على عليه السلام چنان انسانيت او تحت سيطره ملكات حيوانى وى قرار گرفته كه گويا مرده است و تنها از صورت و ظاهر انسانى برخوردار است : فاصلورة صورة الا نسان والقلب قلب الحيوان... وذلك ميّت الا حياء(305). آن حضرت درباره عالمان راستين مى فرمايد: والعلماء باقون ما بقى الدهر(306)، ليكن درباره عدّه اى كه خود را دانشمند و عاقل مى دانند و به جاى توجه به كوثر معنوى به تكاثر مادى گرايش دارند و اگر چيزى را ندانند، حاضر نيستند به جهل خويش ‍ اعتراف كنند، علم فروش و فريبكار و مستاءكل به علم هستند، مى فرمايد: اينان قبل از آن كه بميرند مرده هستند و ازانسانيت جز شكل وظاهر انسانى بهره اى ندارند؛ زيرا همه كرامت انسان به مقام خلافت او از خداست و اصل حاكم بر همه نوشتارها، گفتارها، رفتارها... اين است كه خليفه خدا از آن جهت كه خليفه است، وظيفه اى جز حفظ مآثر و صيانت آثار مستخلف عنه خود ندارد.

5. اقسام چهارگانه تلفيق روح و بدن 

هويت اصلى انسان را روح او تشكيل مى دهد؛ گرچه اصل بدن براى او حتمى است، ليكن شكل خاص بدن و كيفيت مخصوص آن مقوّم حقيقت او نيست. درباره تلفيق روح و بدن و ركيب قلب و قالب چهار قسم متصور است وهمه آن اقسام چهارگانه ثبوتاً ممكن و اثباتاً نيازمند دليل است.

الف. قلب و قالب هر دو انسان معهود و متعارف باشد؛ مانند بسيارى از مردم.

ب. قلب و قالب هر دو غير انسانى باشد(307)؛ مانند آنچه به عنوان كيفر براى محتلان صيد نامشروع سبت پديد آمد كه وباش(308) جوان، از نظر درون و بيرون بوزينه واقعى شدند و اوباش پير، از هر دو جهت خنزير شدند.(309)

ج. قلب غيرانسانى و قالب انسانى باشد؛ چنان كه مجاهد، ماجراى اصحب شنبه رااز اين قبيل دانسته و برخى ازمتاءخران آن را اوفق به عبرت و جدر به فكرت دانسته و تاءييد كرده اند(310).

د. قلب انسانى و قالب غيرانسانى باشد كه چنين چيزى ثبوتاً ممكن و در حدّ خود نوعى از عذاب محسوب مى گردد.

هر يك از اين اقسام چهارگانه اثر مخصوص به خود دارد؛ قسم اول از بحث كنونى خارج است ؛ زيرا توفيق حفظ هويّت انسانى در دنيا و آخرت از بهترين نعمت هاى الهى است وا ز هرگونه تعذيب محفوظ است. قسم دوم و چهارم كه عقوبت الهى به ظاهر سرايت كرده و محسوس شده با عبرت سازگارتر و با نكال و بازدارندگى اجتماعى مناسب تر است ؛ هر چند در حافظه تاريخ كمتر سابقه دارد، مگر در جريان يهود لدود در عصر حضرت داودعليه السلام. قسم سوم با شواهد عقلى و نقلى هماهنگ تر است ؛ زيرا آنچه در بخش جهان بينى از اينان بازگو شده و آنچه از سنّت سيّئه و سيرت خبيث اين گروه حكايت شده، همگى شاهد مسخ باطن اينان و تحوّل آن به هويّت حيوانى است، نه نسخ ظاهر.

تذكر:

1. گاهى كلمه مسخ بر هرگونه تغيير محرفانه كه هدف اصلى چيزى را از بين ببرد، اطلاق مى شود؛ مثلاً اگر نسخه نويس در هنگام استنساخ، اغلاط فراوانى را مرتكب شود، او را به جاى ناسخ، ماسخ گويند؛ زيرا وى نسخه ننوشته، بلكه مسخ كرده است.

2. در آيه مورد بحث از خنزير سخن به ميان نيامده است ؛ هر چند در آيات ديگر كه همين داستان را طرح كرده ياد شده است.

6. دشوارى فتواى جزمى در انسان شناسى 

انسان شناسى و شناخت سير تاريخى پيدايش نسل بشر در دسترس ابزار عادى معرفت شناسى قرار ندارد. از اين رو درباره آن فتواى جزمى صادر كردن،نه كارى است خرد. برخى مفسران براى اثبات اين كه هيچ بوزينه و خنزير موجود در جهان نسل آدم نيست، دعواى اجماع مسلمانان را طرح كردند و مخالف در مساءله را اهل تناسخ دانستند؛ گروهى از قائلان به تناسخ بر اين باورند كه برخى از حيوانات مانند سگ، خنزير و بوزينه از نسل انسان هاى ممسوخند وبرخى از قائلانبه تناسخ بر اين پندارند كه همه حيوانات ناشى ازا نسانند؛ اينان چنين گفته اند:

انسان بابالابواب است. هر نفسى اوّل به بدن انسان تعلق مى گيرد و اگر در علم و عمل كامل شد، مجرد مى شود وبه عالم ملكوت مى رود و گرنه به بدن حيوانى كه در خلق و خوى مناسب آن است، منتقل مى گردد و همچنان در ابدان تردّد مى كند تا هياءت هاى خلقى ازاو زايل شود و به آن عالم نجات يابد.(311)

اصل تناسخ به معناى انتقال روح از بدنى به بدن ديگر، چنان كه گذشت عقلاً و نقلاً باطل است و تناسخ ملكوتى، به معناى تحوّل باطن و تصور ظاهر به صورت باطن معقول و مقبول است. ادعاى باب الابواب بودن انسان به معناى ياد شده نيازمند بيّنه و برهان و چنين بيّنه و برهانى مفقود است و وجود كلاغ در ماجراى راهنمايى قابيل، براى كيفيّت دفن هابيل شاهد بر بطلان دعوى مزبور نتواندبود؛ زيرا محتمل است، بر مبناى پندار اهل تناسخ كلاغ مزبوراز انسان هاى قبل از حضرت آدم بوده است ؛ گرچه خود حضرت آدم و حواعليهم السلام فرزند كسى نبودند.

7. اراده، امر و كلمه تكوينى خدا 

همان طور كه اراده تكوينى غير از اراده تشريعى و امر تكوينى غير از امر تشريعى است، كلمه تكوينى غير از كلمه اعتبارى است. آنچه در جريان (كونوا قردّةً خاسئين ) مطرح است، همانا اراده، امر و كلمه تكوينى است، نه كلمه اعتبارى و ادبى. از كلمه كون چنين معهود است كه براى بيان ريبط اسم و خبر به كار مى رود؛ يعنى معناى حرفى دارد؛ هرچند از آن در علوم ادبى به فعل (فعل ناقص ) ياد مى شود و گاهى به معناى اسمى (فعل تام ) به كار مى رود، ليكن در علوم عقلى ازاين كلمه به عنوان حرف، نه اسم و نه فعل ياد مى شود، مگر در مواردى كه از تحقق نفسى چيزى خبر دهد كه ر اين حال به معناى اسم مطرح است، نه حرف.

در حكمت متعاليه از آن جهت كه كون نفسى مخصوص خداى سبحان است و ماسواى خداوند داراى وجود رابط است، نه رابطى، چه رسد به وجود نفسى، اگر اين كلمه درباره خداوند به كار رود، مانند: (كان اللّه...) به معناى اسمى و نفسى خواهد بود و اگر در مورد غيرخدا استعمال شود، به معناى حرفى و ربطى است، نه رابطى.

به هر تقدير، منظور از كن در اين گونه موارد همان ايجاد است و مقصود از يكون وجود است و فرق وجود وايجاد به اعتبار ملاحظه است كه اگر به فاعل اسناد داده شد، كن و ايجاد خواهد بود و اگر به قابل اسناد داده شود، يكون و وجود است.

عمده آن است كه انسان كامل كه خليفه خداست و آثار مستخلف عنه در او ظهور مى كند، به مقام كن نايل مى گردد كه با اراده تكوينى خود كه مظهر اراده تكوينى خداست، چيزى را ايجاد مى كند. تحقق اين مقام ثبوتاً ممكن است ؛ هر چند اثبات خارجى آن محتاج دليل قابل اعتماد است. برخى از مفسران (ابن عربى ) نمودارى از آن را از جريان جنگ تبوك و مشاهده شخصى از دور و صدور دستور كن اءباذر، از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را يادآور شدند:

تا بگفتى جبرئيلش هين مكن -----كه تو را بس دولت است از امر كن(312)

مفسّر مزبور (ابن عربى ) كلمه كون را كه نزد ديگران حرف وجودى است، نزد خود حرف ثبوتى مى داند و بااشاره به فرق بين عين ثابت و عين خارج اين دو را از هم تفكيك مى كند.(313)

به هر تقدير، يكى از ره آوردهاى اين تعبير، بيان سرعت اجابت تكوينى مخاطب و عدم تاءخير و تراخى او در امتثال است ؛ يعنى به طور سريع يهود لدود بوزينه شدند: وو كان اءمر اللّه مفعولاً)(314) و به قول ابوجعفر طبرى نبايد نسبت به اين مطاعن بنى اسرائيل تفكيك روا داشت ؛ به طورى كه ساير مثالب آنها را واقعى تلقّى كرد، ولى جريان بوزينه شدن را تمثيل دانست.(315)

شبهه مجاهد كه گاهى وى را وادار به حمل ماجراى سبت بر تمثيل، نظير (...كمثل الحمار)(316) كرد و زمانى او را ملزم به حمل بر مسخ قلب به تنهايى نظير (و طبع على قلوبهم )(317) و (ختم اللّه على قلوبهم...)(318) كرد، متّجه نيست ؛ زيرا او حقيقت انسان را همين هيكل محسوس مى پنداشت و مسخ كامل را مستلزم اعدام هويت انسانى و ايجاد هويّت حيوانى تلقى مى كرد و نيز چنين مى پنداشت كه اگر انسان واقعاً بوزينه شود، امنيّت علمى سلب مى شود؛ زيرا در هر موردى احتمال داده مى شود كه اين حيوان مشهود قبلاً انسان بوده است. تفصيل حلّ اين گونه شبهات مورد نياز نيست ؛ زيرا در اثناى تفسير و ثناياى اشارات جواب متقن آن گذشت ؛ هر چند برخى از تفاسير مبسوط عهده دار آن شده است.(319)

بحث روايى 

1. قصه اصحاب سبت (مجرمان روز شنبه ) 

عن الباقرعليه السلام : و كان من السبيل والسنّة التى اءمر اللّه عزّ و جلّ بها موسى عليه السلام اءن جعل عليهم السبت فكان من اءعظم السّبت ولم يستحلّ اءن يفعل ذلك من خشية اللّه اءدخله الجنّة و من استخفّ بحقّه و استحلّ ما حرّم اللّه عليه من العمل الذى نهاه اللّه عنه فيه اءدخله اللّه عزّ و جلّ النار و ذلك حيث استحلوا الحيتان و احتبسوها و اءكلوها من غير يوم السبت غضب اللّه عليهم من غير اءن يكونوا اءشركوا بالرحمن و لا شكّوا فى شى ء مما جاء به موسى عليه السلام. قال اللّه عزّ و جلّ: (ولقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السّبت فقلنالهم كونوا قردة خاسئين (320).

عن عليللّه بن الحسين عليه السلام : كان هؤ لاء قوم يسكنون على شاطى ء البحر نهاهم اللّه و اءنبيائه عن اصطياد السمك فى يوم السبت قتوصّلوا إ لى الحيلة ليحلوابها إ لى اءنفسهم ما حرّم اللّه فخدّوا اءخاديد و عملوا صرقاً تؤ دّى إ لى حياض يتهياء للحيتان الدخول فيها من تلك الطرق و لايتهيّاء لهاالخروج إ ذا همّت بالرجوع منها إ لى اللجج فجائت الحيتان يوم السبت جارية على اءمان اللّه لها دخلت الا خاديد و حصلت فى الحياض والغدران فلمّا كانت عشية اليوم همّت بالرجوع منه إ لى اللجج لتاءمن من صائدها فرامت الرجوع فلم تقدر و بقيت ليله فى مكان يتهياء اءخذها بلا اصطياد لاستر سالها فيه و عجزها عن الامتناع لمنع المكان لها فكانوا ياءخذون يوم الا حد و يقولون : مااصطدنا يوم السبت و إ نّما اصدنا فى الا حد و كذب اءعداء اللّه بل كانوا آخذين لها باءخاديدهم التى عملوها يوم السبت حتى كثر من ذلك مالهم و ثائهم و تنعّموا بالنساء و غيرها لاتساع اءيديهم، و كانوا فى المدينة نيفاً و ثمانين اءلفاً فعل هذا منهم سبعون اءلفاً و اءنكرهم الباقون كما قصّ اللّه : (و سئلهم عن القرية التى كانت حاضرة البحر) الاية (321) و ذلك اءن طائفة منهم و عظوهم و زجروهم و من عذاب اللّه خوّفوهم و من انتقامه و شديد باءسه حذّروهم بفاءجابوهم عن وعظهم : (لم تعظون قوماً اللّه مهلكهم ) بذنوبهم هلاك الاصطلام (اءو معذّبهم عذاباً شديداً) اءجابوا القائلين لهم هذا (معذرة إ لى ربّكم ) إ ذ كلفنا الا مر بالمعروف و النهى عن المنكر فنحن ننهى عن المنكر ليعلم رّبنا مخالفتنا لهم و كراهتنا لفعلهم قالوا: (ولعلّهم يتقون ) و نعظهم اءيضاً لعله ينجع فيهم المواعظ فيتقواهذه الموبقة و يحذروا عن عقوبتها. قال اللّه عزّ و جلّ: (فلما عتوا) حادوا و اءعرضوا و تكبّروا عن قبولهم الزجر (عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين )(322) مبعدين عن الخير مقصّرين.

قال : فلمّا نظروا العشر الا لاف والنيف اءن السبعين اءلفاً لايقبلون مواعظهم ولايحفلون بتخويفهم إ ياهم و تحذيرهم لهم،اعتزلوهم إ لى قرية اءخرى قريبة من قريتهم و قالوا نكره اءن ينزل بهم عذاب اللّه و نحن فى خلالهم فاءمسواليلة فمسخهم اللّه تعالى كلّهم قردة و بقى باب المدينة مغلقاً لايخرج منه اءحد ولا يدخل اءحد، و تسامع بذلك اءهل القرى فقصدوهم و تسلموا حيطان البلد، فاطلعوا عليهم فإ ذا كلهم رجالهم و نساءهم قردة يموج بعضهم فى بعض، يعرف هؤ لاء الناظر معارفهم و قرباتهم و خلطائهم، يقول المطلع لبعضهم : اءنت فلان اءنت فلانة ؟ فتدمع عينه و يؤ مى براءسه نعم، فما زالوا كذلك ثلاثة اءيّام ثم بعث اللّه عزّ و جلّ عليهم مطراً و ريحاً فجرفهم إ لى البحر، و ما بقى مسخ بعد ثلاثة اءيام، و إ نما الذين ترون من هذه المصورات بصورها فإ نما هى اشباهها لاهى باءعيانها ولا من نسلها(323).

اشاره الف. بحث از سند حديث به لحاظ رجال و درايه به موطن خاص ‍ خود موكول مى شود.

ب. پيام اجمالى اين گونه احاديث با خطوط كلى قرآن كريم موافق است.

ج. بحث تفصيلى درباره مضمون اين گونه اخبار به بحث تفسيرى آيات سوره اعراف وابسته است ؛ زيرا در آن سوره از پرس و جوى وضع قريه مبتلاى به چنين تباهى و كيفر تلخ آن سخن به ميان آمده است.

د. برخى از گناهان بزرگ هر چند مربوط به اصول اعتقادى نباشد، مانندگناه مطروح در آيه مورد بحث، كاشف از خبث سريره و سوء ضمير است ؛ ازاين رو مرتكبان چنين عصيانى بدون ابتلا به كفر اعتقادى و بدون شك در مبانى اصيل دينى محكوم به چنين كيفر تلخى شده اند.

ه. وظيفه مردان الهى كه امر به معروف ونهى از منكر است، در اين ماجرا ملحوظ و از آنان حق شناسى شده است.

و. احتيال مرموز هرگز حق را باطل و باطل را حق نمى كند و با چنين حيله مزوّرانه اى هيچ گاه حلال خدا حرام نمى شود و حرام او حلال نمى گردد.

ز. مسخ ‌مطروح در آيه همراه با حفظ معرفت واصل ادراك هويّت انسانى است و مبناى عقلى آن در لطايف و اشارات ارائه شده است.

ح. كسانى كه مسخ شدند، منقرض گسشتند و حيوانات مشهود در خارج نسل آنها نيستند؛ چنان كه آنها نيز نسل حيوانات قبل از خود نبودند.

2. راز خطاب به يهود عصر نزول 

عن على بن الحسين فى جاب من ساءله : يابن رسول اللّه كيف يعاقب اللّه و يوبّخ هؤ لاء الا خلاف على قبائح ما اءتاه اءسلافهم و هو يقول : (ولا تزر وزارة وزر اءخرى ؟(324)

فقال عليه السلام : إ ن القرآن بلغة العرب فهو يخاطب فيه اءهل اللسان بلغتهم، يقول الرجل التميميٍّ قد اءغار قومهم على بلد و قتلوا من فيه، قد اءغرتم على بلد كذا و كذا و فعلتم كذا و كذا، و يقول العربى اءيضاً: نحن فعلنا ببنى فلان و نحن سبينا آل فلان و نحن خرّبنا بلداً كذا، لا يريد اءنّهم باشروا ذلك و لكن يريد هؤ لاء بالعذل و هؤ لاء بالامتحان اءن قومهم فعلوا كذا و كذا فيقول اللّه عزّ و جلّ فى هذه الا يات إ نما هو توبيخ اءسلافهم و توبيخ العذل على هؤ لاء الموجودين لا ن ذلك هو اللغة التى بها نزل القرآن و لا ن هؤ لاء الا خلاف اءيضاً راضون بما فعل اءسلافهم مصوّبون ذلك لهم فجاز اءن يقال اءنتم فعلتم إ ذ رضيتم قبيح فعلهم (325).

اشاره الف. تذكره گناه نياكان نسبت به تبار براى هشدارى، بيدارى و بالاخره بيزارى نسل كنونى از كارهاى گذشته تلخ و ناروا، سنّت ادبى و ديرپاى همه اقوام و ملل است، ليكن در صورتى كه نسل قادم از فعل غابر تبرّى نكرده باشد، بلكه به آن تباهى مباهات كند، يادآورى مزبور لازم به نظر مى رسد.

ب. يهودان معاصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به وحى حاضر و حجت كنونى همان نيرنگى را عمال مى كردند كه نياكان آنها نسبت به حضرت موساى كليم عليه السلام روا مى داشتند و سنّت الهى درهر عصر با حفظ خطوط كلى و صيانت عناصر محورى اجرا مى شود و هيچ گونه تحويل و تبديلى در آن راه ندارد و همين پايدارى و استمرار آن روش، تهويلى براى تبه كاران خواهد بود.

3. سرّ نام گذارى روز شنبه به سبت

عن عبداللّه بن يزيد بن سلام اءنّه قال لرسول اللّه صلى الله عليه و آله و قد ساءله عن اءيّام الا سبوع فالسبت ؟ قال : يوم مسبوت و ذلك قوله عزّ و جل فى القرآن : (ولقد خلقنا السّموات والا رض و ما بينهما فى سنّة اءيّام )(326)، فمن الا حد إ لى الجمعة ستّة اءيّام و السبت معطّل، قال : صدقت يا محمّد(327).

عن الصادق عليه السلام... قال بعض مواليه : قلت : فالسبت ؟ قال : سبتت الملائكة لربّها يوم السبت فوجدته لم يزل واحداً(328).

اشاره الف. با اغماض از سند،لازم است عنايت شود كه پيدايش روز و شب اصطلاحى پس از آفرينش نظام كيهانى است ؛ گرچه تحقق اصل زمان مصاحب با مادّه، حركت و طبيعت است ؛ بنابراين، نام گذارى هاى گونه گون روزها بعد از تحقّق خلقت آسمان ها و زمين است، نه همراه آن.

ب. مقصود از شش روز كه ظرف آفرينش نظام مشهود كيهانى معرفى شده شش دوره است، نه شش روز ايام هفته.

ج. طبق نقل برخى از مفسران نام گذارى عرب نسبت به ايام هفته بعد از جريان حضرت مسيح عليه السلام بوده است، نه پيش از آن (329).

د. فرشتگان از آن جهت كه سبق وجودى بر نظام ماده و طبيعت داند، نه خود متزمّنند و نه عبادت هاى آنان زمانمند است، بلكه هماره قبل اززمان و بيرون از منطقه مكان به عبادت الهى اشتغال دارند وتدبير بخشى از جهان خلقت را تحت اراده خداوندى برعهده دارند.

ه. آنچه در نشئه فراطبيعت و بدون تزمّن و تمكّن واقع مى شود، ظهورى در قلمرو طبيعت داشته و مناسب آن زمانمند مى گردد و متمكّن مى شود؛ از اين جهت مى توان براى زمان خاص يا مكان مخصوص اثر ويژه قائل شد؛ يعنى همه خصوصيت هايى كه براى ازمنه يا امكنه ياد مى شود، فقط به لحاظ مظروف آنه، يعنى متزّمن و متمكّن نيست، بلكه برخى از آن ها به لحاظ خود زمان و مكان است ؛ زيرا ظروف نيز در مخزن غيب وجود ملكوتى دارند و براى هر كدام اثر مخصوص است. البته محتمل است كه ويژگى ظرف در مخزن غيب نيز به لحاظ مظروف غيبى باشد.

4. تبديل جمعه به شنبه 

عن الصادق عليه السلام قال : إ نّ اليهود اءمروا بالا مساك يوم الجمعة فتركوا يوم الجمعة و اءمسكوا يوم السبت فحرّم عليهم الصيد يوم السبت (330).

اشاره الف. روز جمعه طبق برخى احاديث خصوصيتى دارد كه براى تفرّغ عبادى، تهذيب روح و تزكيه نفس از ساير روزها مناسب تر است. لجاجت يهود كه باعث جحود بسيارى از معارف شده و مى شود، سبب ضايع شدن مساعى و جهود رهبران فكرى و مروّجان اخلاق و ناشران مآثر و آثار مردان الهى است.

ب. تبديل جمعه به روز شنبه با تكليف ويژه همراه بود كه يهوديان با احتيال نامشروع خود حرمت آن راپاس نداشتند.

5. نسخ حرمت صيد روز شنبه در شريعت خاتم 

عن النبى صلى الله عليه و آله : إن اللّه عزّ و جلّ جعل كتابى المهيمن على كتبهم، الناسخ لها و لقد جئت بتحليل ماحرّموا و بتحريم ما حلّلوا من ذلك، إ ن موسى جاء بتحريم صيد الحيتان يوم السبت حتّى اءن اللّه قال لمن اعتدى منهم : (كونوا قردة خاسئين )، فكانوا و لقد جئت بتحليل صيدها حتى صار صيدها حلالاً. قال اللّه عزّ و جل : (اءحلّ لكم صيد البحر و طعامه متاعاً لكم )(331) و جئت بتحليل الشحوم كلّها وكنتم لاتاءكلونها(332).

اشاره : احكام شريعت گذشته ز آنچه به خطوط كلّى فقه، اخلاق و حقوق بازمى گردد، ثابت است و شريعت كنونى مصدّق آن است، نه ناسخ آن و آنچه به خطوط جزئى بازمى گردد، خواه از سنخ منهاج و شريعت قابل نسخ باشد و خواه از سنخ حكم حكومتى، اگر دليل معتبرى در شريعت لاحق وجود داشته باشد، نسخ مى شود. آنچه درباره شكار ماهى در روز شنبه وارد شد، از قبيل اخير است.

6. دشوارى كشف رابطه گناه با كيفر 

عن على بن الحسين عليه السلام : إ ن اللّه تعالى مسخ هؤ لاء لاصطياد السمك فكيف ترى عند اللّه عزّ و جلّ يكون حال من قتل اءولاد رسول اللّه صلى الله عليه و آله و هتك حريمه ؟! إ ن اللّه تعالى و إ ن لم يمسخهم فى الدنيا فإ ن المعدّ لهم من عذاب الا خرة اءضعاف اءضعاف عذاب هذا المسخ، فقيل : يابن رسول اللّه فإ نّا قد سمعنا مثل هذا الحديث، فقال لنا بعض النّصاب : فإ ن كان قتل الحسين باطلاً فهو اءعظم من صيد السمك فى السبت فما كان يغضب على قاتليه كما غضب على صيادى السمك ؟

قال على بن الحسين عليه السلام : قل لهؤ لاء النّصاب : فإ ن كان إ بليس ‍ معاصيه اءعظم من معاصى من كفر بإ غوائه فاءهلك اللّه من شاء منهم كقوم نوح يغرقون فلم لم يهلك إ بليس لعنه اللّه و هو اءولى بالهلاك ؟ فما بالك اءهلك هؤ لاء الذين قصروا عن إ بليس فى عمل الموبقات، و اءمهل ابليسمع إ يثاره لكشف المخزيات ؟ و إ لاّ كان ربنا عزّ و جلّ حكيماً تدبيره حكمة فيمن اءهلك و فيمن استبقى و كذلك هؤ لاء الصائدون فى السبت والقاتلون للحسين عليه السلام يفعل فى الفريقين مايعلم اءنه اءولى بالصواب والحكمة ولايسئل عما يفعل و هم يسئلون (333).

اشاره الف. اسماى حسناى الهى هر كدام تحت تدبير وهدايت و حمايت اسم برتر از خود ظهور مى يابد و همه اسماى فعلى خداوند خواه در بخش ‍ مهر و خواه در بخش قهر، تحت رهبرى حكمت او جلوه مى كند؛ چنان كه از حضرت على بن الحسين عليه السلام رسيده است : يا من لاتبدّل حكمته الوسائل(334).

ب. هرگز تمثيل منطقى و قياس فقهى و اصولى در مسائل مهم كلامى كاربرد ندارد؛ ازاين نمى توان رابطه گناه با كيفر را به آسانى كشف كرد. قتل بسيارى از پيامبران توسط بنى اسرائيل رخ داد، ولى قرآن كريم آن را سبب مسخ معرفى نكرد.

ج. آنچه مشترك بين همه گناهان است، همان خبث سريره و سوء نيت است كه آثار مشؤ وم آن در باطن شخص گنه كار پديد مى آيد و در معاد ظاهر مى گردد.

7. تداوم نسل مسوخ 

عن عبدالصمد بن برار قال : سمعت اءبا الحسن عليه السلام يقول : كانت القردة و هم اليهود الذين اعتدوا فى السبت فمسخهم اللّه قروداً(335).

عن الصادق عن اءبيه عن جده : قال : المسوخ من بنى آدم ثلاثة عشر صنفاً... فاءمّا القردة فكانوا قوماً ينزلون على شاطى ء البحر، اعتدوا فى السبت فصادوا الحيتان فمسخهم اللّه قردة (336).

عن الرضاعليه السلام : حرّم القردة لا نه مسخ مثل الخنزير و جعل عظة و عبرة للخلق دليلاً على ما مسخ على خلقه و صورته و جعل فيه شبه من الا نسان ليدّل على اءنّه من الخلق المغضوب عليه (337).

عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله : إ ن اللّه تعالى لم يجعل لمسخ نسلاً و لا عقباً و قد كانت القردة والخنازير قبل ذلك (338).

عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله : ما مسخ اللّه من شى ء فكان له عقب و نسل (339).

عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله : إ ن اللّه لم يمسخ فيدع له نسلاً اءو عاقبة (340).

عن على بن الحسين عليه السلام : فمسخهم اللّه تعالى كلّهم قردة... نعم فمازالوا كذلك ثلاثة اءيام ثم بعث اللّه عزّ و جلّ عليهم مطراً وريحاً فجرفهم إ لى البحر و ما بقى مسخ بعد ثلاثة اءيّام و إ نّما الذين ترون من هذه المصورات بصورها فإ نّما هى اءشباهها لا هى باءعيانها ولا من نسلها(341).

عن ابن عباس : فمسخهم اللّه تعالى عقوبة لهم و كانوا يتعاوون و بقوا ثلاثة اءيّام لم ياءكلوا و لم يشربوا و لم يتناسلوا ثمّ اءهلكهم اللّه تعالى و جاءت ريح فهبّت بهم و اءلقتهم فى الماء و ما مسخ اللّه اءمّة إ لاّ اءهلكها و هذه القردة و الخنازير ليست من نسل اءولئك ولكن مسخ اءولئك على صورة هؤ لاء. يدل عليه إ جماع المسلمين على اءنّه ليس فى القردة والخنازير من هو من اءولاد آدم و لو كانت من اءولاد الممسوخين لكانت من بنى آدم (342).

اشاره الف. بوزينه و خنزيرى كه درباره مسخ بنى اسرائيل عنود مطرح است، از جنس بوزينه و خنزير موجود خارجى بوده و اطلاق اين عناوين بر آن ممسوخ ‌ها حقيقى است.

ب. بوزينه ها و خنزيرهاى كنونى از سنخ و جنس بوزينه و خنزير معنون در آيه مورد بحث هستند، نه خود آنها و نه از نسل آنها؛ زيرا روايات ديگر به خوبى دلالت بر انقراض مسوخ و هلاكت آنها دارد و اين سخن، يعنى هلاكت مسوخ، به علماى آگاه به اين رشته اسناد داده شده است. به عنوان نمونه، شهيد ثانى (قده ) در مسالك پس از نقل قول به عدم صلاحيت مسوخ براى تذكيه بر اثر نجاست آنها، و تضعيف اين قول و پس از نقل قول اكثر اصحاب به طهارت، اختلاف آنان را در قبول و عدم تذكيه نقل كرده و پس از ترجيح فتواى ماتن، يعنى محقق، به عدم قبول تذكيه و اظهر دانستن اين فتوا، جامع ترين روايات ماءثور در شمارش مسوخ را كه حديث محمد بن حسن اشعرى از حضرت امام رضاعليه السلام است، نقل كرده، سپس ‍ مى گويد: قالوا هذه المسوخ كلها هلكت و هذه الحيوانات على صورها(343)؛ يعنى فقها گفتند همه مسوخ هلاك شده اند و حيوانات كنونى شبيه آنهايند؛ نه خود آنها و نه نسل آنها.

تذكّر: آنچه در نسخه جواهر(344) آمده موهم آن است كه مطلب هلاكت همه مسوخ فقط سخن شهيد ثانى است ؛ زيرا در جواهر، فعل مفرد به اين صورت ثبت شده است : قال : و هذه المسوخ...؛ در حالى كه ازمسالك كاملاً استفاده مى شود كه اين مطلب سخن همگان است.

8. نقش اصرار بر گناه در مسخ 

عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله :...فقد كان اءملى لهم حتّى اءشروا و قالوا: إ نّ السبت لنا حلال و إ نما كان حرم على اءولادنا و كانوا يعاقبون على استحلالهم السبت، فاءمّا نحن فليس علنا حرام و مازلنا بخير، منذ استحللناه و قد كثرت اءموالنا و صحّت اجسامنا ثمّ اءخذهم اللّه ليلاً و هم غافلون. فهو قوله : (واحذروا) اءن يحلّ ربكم مثل ما حلّ بمن تعدّى و عصى (345).

اشاره : چون تحويل باطن بدون سير تدريجى نيست، اگر گناه به صورت حال يا در حدّ ملكه درآمد، باطن متحول نمى گردد و اگر بر اثر استمرار و عزم عنودانه و تصميم لدودانه به صورت فصل مقوّم درآمد، همراه با مسخ درون خواهد بود.

9. كيفر مسخ براى لهو، شرب خمر و غنا 

عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله : سيكون قوم يبيتون و هم على شرب الخمر واللهو والغنا، فبينما هم كذلك مسخوا من يلتهم واءصبحوا قردةً و خنازير و هو قوله (واحذروا) اءن تعتدوا كما اعتدى اءصحاب السبت...(346).

اشاره الف. همان طور كه قبلاً بازگو شد، مسخ ملكوتى به معناى تحول باطن، مطلبى است معقول و اگر دليل معتبرى بر آن دلالت كند، مقبول خواهد بود.

ب. سرايت از باطن به ظاهر و شكل ظاهر به صورت باطن نيز ممكن است وا گر دليل معتبرى آن راتثبيت ند، كاملاً مورد قبول خواهد بود.

ج. غالب موارد مسخ ملكوتى همان اقتصار بر باطن است و ظهور آن در ظاهر به معاد موكول مى شود.

10. نقش توسّل به مجارى فيض

عن على بن الحسين عليه السلام : اءمّا إ ن هؤ لاء الذين اعتدوا فى السبت لو كانوا حين همّوا بقبيح اءعمالهم ساءلوا ربّهم بجاه محمّد آله والطّيّبين اءن يعصمهم من ذلك اءعصمهم و كذلك الناهون لو ساءلوا اللّه عزّ و جلّ اءن يعصمهم بجاه محمّد و آله الطيبين لعصمهم و لكن اللّه عزّ و جلّ لم يلهمهم ذلك و لم يوفقهم له فجرت معلومات اللّه فيهم على ما كان مسطّرة فى اللّوح المحفوظ(347).

اشاره الف. توسل به مجارى فيض خاص، مانند ولايت اولاى الهى براى همگان نافع است ؛ زيرا هم تبه كار، توفيق توبه از گناه و تناهى از منهى عنه را پيدا مى كند و هم ناهى از منكر از نفوذ ويژه امر به معروف و نهى از منكر برخوردار مى شود.

ب. سبب محروميّت گروه هاى مزبور از الهام توسل به ولايت، ادامه تباه كارى خود آنهاست.

11. مراد از مابين و خلف

عن الباقر و الصادق عليهم السلام اءنهما قالا: لما بين يديها) اءى لما معها ينظر إ ليها من القرى (وما خلفها) نحن، و لنا فيها موعظة (348).

اشاره الف. سنّت الهى از آسيب تحويل و گزند تبديل مصون است ؛ ازاين رونسبت آن به حاضر و قادم يكسان است ؛ يعنى صبغه تاءديب و تنبيه و كيفرى آن براى معاصران و متاءخّران مساوى است.

ب. چيزى كه نسبت آن به حال و آينده يكسان باشد، هشدارى است براى مكلّفان عصر تعذيب و مكلفان آينده كه اگر هر كدام گرفتار اعتدا گردند و از محدوده حكم الهى تعدّى كنند، چنين خطرى در كمين آنهاست.

ج. اصل سنّت خدا در گستره زمان، اعم از ماضى و حال و آينده و پهنه زمين، اعم از شرق و غرب و شمال و جنوب يكسان است، ليكن هشدار، انذار، تبليغ و... نسبت به گذشتگانى كه قبل از حادثه به سر مى بردند، معنا ندارد؛ از اين جهت سنّت هايى كه بغه اندازه دارد، مخصوص مخاطبان حال وآينده است ؛ گرچه زير بناى اصل سنّت همگانى و هميشگى است.

د. اختصاص موعظت چنين رخدادى به مردم با تقوا با مباحثى كه ذيل آيه (...هدىً للمتّقين )(349) گذشت، قابل تبيين است (350).

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved