بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

آیه 32- قالوا سبحنك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم

گزيده تفسير 

اين منصب، و در واقع به علم و حكمت خداوند در جعل اين مقام براى آدم و عدم جعل آدم و عدم جعل آن براى خودشان، پى بردند، در اين آيه، هم در ابتداى محاوره، سخن از تنزيه دارند: سبحانك و هم در انتهاى آن سخن از تحميد: انك انت العليم الحكيم و در مجموع، هم به علم و حكمت و منزه بودن خداوند از عيب اعتراف مى كنند و هم با تعبير لا علم لنا الا ما علمتنا به عجز خويش اقرار مى كنند.

تفسير 

قالوا: مقتضاى نظم ادبى در نقل گفتمان آن است كه حرف عطف ذكر نشود. از اين رو قالوا بودن حرف عطف ذكر شد؛ چنان كه در قالوا اتجعل فيها و همچنين در موارد آينده حرف عطف ذكر نشد و نمى شود.

سبحانك : كلمه سبحان ، كه آيه فوق اولين مورد استعمال آن است، در نزد خليل و سيبويه مصدر و مفعول مطلق براى نسبح مقدر است ؛ يعنى نسبحك تسبيحا. (496)

اين نظر را اديب نيشابورى، صاحب شرح نظام نيز پذيرفته، مى گويد: سبحان مصدر و غير منصرف است. نصبش بنابر مصدريت است و فعلش وجوبا حذف مى شود و در صورتى كه غير مضاف استعمال شود علم براى تسبيح است ؛ زيرا علميت چنان كه در اعيان جريان دارد در معانى نيز جارى است. (497)

البته بعضى آن را به طور مطلق علم براى تسبيح مى دانند و نيز گفته اند:

استعمال اين كلمه به صورت مضاف است و استعمال آن به صورت غير منصاف، شاذ است و غير منصرف بودنش بر اثر دو عامل تعريف و الف و نون زايد است. (498)

تذكر: چون سبح به معناى جرى و اشتغال است :ان لك فى النهار سبحا طويلا ، (499) گويا مسبح، در تنزيه خدا، جريان و اشتغال دارد.

تناسب آيات  

پس از جواب تفصيلى و عملى خداوند (از سوال فرشتگان درباره خلافت آدم ) از طريق تعليم اسماء به آدم و سپس عرضه آنها بر فرشتگان، و پس از آن كه فرشتگان به قابليت و استعداد آدم براى منصب خلافت و به جهل و عجز و عدم شايستگى خودشان براى اين منصب و در واقع به علم و حكمت خداوند در جعل خلافت براى آدم و عدم جعل آن براى خودشان، پى بردند و فهميدند كه حتى توان گزارش از اسماء را بدون انباى آدم ندارند عرضه داشتند: تو منزهى ! ما چيزى جز آنچه تو به ما تعليم داده اى نمى دانيم. تو دانا و حكيمى .

مورد تنزيه فرشتگان  

با توجه به اين كه سبحانك تنزيه خداوند از عيب و نقص است اين سوال مطرح مى شود: آن نقصى كه در اين مورد، خداوند از آن تنزيه شده چيست ؟ به بيان دگير، مشخصا منزه منه چيست ؟

در جواب ممكن است گفته شود مورد تنزيه، ترجيح مرجوح بر راجح و ترجيح يكى از دو متساوى بر ديگرى و تبعيض نارواست ؛ زيرا فرشتگان پس از استنباى خداوند و روشن شدن شايستگى آدم و عدم توان و استعدادشان، پى بردند كه عدم تعليم اسماء به آنان از باب منع فيض نبود؛ بلكه براى آن بود كه آنان توان چنين را نداشتند و مستعد براى شاگردى بى واسطه خداوند نبودند. سبحانك يعنى تو از بخل ورزى و از عدم اعطاى خلافت يا علم در موردى كه توان و قابليت آن وجود دارد منزهى.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منزه منه عالم شدن فرشتگان به غيب (اسماء) بدون تعليم خداوند باشد؛ يعنى از اين كه بدون تعليم تو، ما علم به اسماء پيدا كنيم منزهى (500) مويد اين احتمال، جمله بعد است كه مى گويد: ما تنها به چيزى علم داريم كه تو به ما تعليم كردى.

نيز، احتمال دارد كه منزه منه كار بدون حكمت باشد؛ يعنى پس از آن كه با استنباى خداوند به حكمت خداوند در جعل خلافت براى آدم، پى بردند عرض كردند: تو از عمل بى دليل و غير حكيمانه منزهى (501) مويد اين احتمال نيز تعبير به انت العليم الحكيم در ذيل آيه است.

سيره فرشته در تسبيح  

در بحث اعتراضى بودن و يا نبودن استفهام در اتجعل فيها... از برخى مفسران (502) گذشت كه كثرت تاكيدها در اين آيه (503) نشان انكارى و اعتراضى بودن سوال فرشتگان است و چون چيزى از آنان سر زد كه ترك آن اولى بود از اين رو با همه اين تاكيدها در ثنا و ستايش خداوند، در مقام تداراك بر آمدند.

ليكن چنان كه گذشت نه استخبار قبلى با استنكار همراه بود و نه ثنا و تنزيه كنونى سند تدارك است ؛ زيرا سيره و سريره فرشته، تقدسى الهى و تسبيح هماهنگ با ثناست.

تذكر: سر تفاوت اعلام خدا كه به صورت اسم مفيد ثبات و استمرار، بيان شد: انى جاعل ، و استعلام فرشتگان كه به صورت فعل اتجعل ارائه شد آن است كه آنان از حكمت اصل جعل خليفه سوال كردند و انقطاع يا دوام براى آنها مطرح نبود. از اين رو به صورت فعل بيان داشتند.

ادب فرشتگان در تكلم با خداوند  

چنان كه در آيه خلافت، ذيل جمله و نحن نسبح بحمدك... اشاره شد، از ادب فرشتگان با خداوند اين است كه سخن خود را با تسبيح شروع مى كنند و با تسبيح و تقديس و تحميد نيز، پايان مى دهند و در ميان چنين آغاز و انجامى مطلب خويش را عرضه مى دارند و اين ادبى است كه انبيا، نيز از آن برخوردار بودند؛ موساى كليم عرض مى كند: سبحانك تبت اليك (504) و حضرت يونس تيز مى گويد:لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . (505)

در آيه محل بحث، فرشتگان، هم در ابتداى محاوره سخن از تنزيه دارند: سبحانك... و هم در انتهاى آن سخن از تحميد: انك انت العليم الحكيم و در مجموع، هم به علم و حكمت و منزه بودن خداوند از عيب و نقص اعتراف مى كنند و هم با جمله لا علم لنا الا ما علمتنا به عجز خويش، اقرار مى كنند.

جمله قالوا سبحانك لا علم لنا... خبرى است و گذشته از پيام اصلى خود، با انگيزه مخصوص ادا شده و در تعيين آن انگيزه، اختلاف راه يافته است. گروهى كه منكر عصمت فرشتگانند، اظهار ندامت و توبه از گذشته را انگيزه آن پنداشته اند، ليكن محققان كه عصمت فرشتگان را پذيرفته اند بر اين نظرند كه انگيزه آن اظهار عجز و تادب در ساحت الهى است و اين هدف را با رعايت جهات فراوانى از نكات ادبى تاديه كردند؛ زيرا اولا، تنزيه را در طليعه كلام از ياد نبردند. ثانيا، اعتراف به عجز و جهل كردند. ثالثا، هرگونه علم و تعليم را به خداوند اسناد دادند. رابعا، حكمت را منحصر در خدا دانستند.

خامسا، علم را بر حكمت مقدم داشتند؛ چنان كه در قرآن كريم معمولا علم مقدم بر حكمت ياد مى شود؛ زيرا اتصاف عليم به حكيم از سنخ اتصاف خطيب به مصقع و شاعر به مفلق ؛ يعنى از قبيل به حكيم از سنخ اتصاف خطيب به مصقع و شاعر به مفلق ؛ يعنى از قبيل ذكر خاص بعد از عام است. سادسا، بهره علمى خود را اندك دانستند؛ زيرا ظاهر... الا ما علمتنا قلت و كمى دانش است كه از كلمه ما در اين گونه موارد استظهار مى شود. سابعا، خداوند را معلم دانستند و او را مدارس ‍ تلقى نكردند كه ادب ديگرى است ؛ زيرا بين تعليم و تدريس فرق است. حتى به گفته فخر رازى اگر چيزى براى معلمين وصيت شود شامل مدرس ‍ نخواهد شد. (506)

لطايف و اشارات 

1- نشانه رسوخ در علم  

مطابق بيان امير مومنان على عليه السلام اعتراف به عجز از رسيدن به چيزهايى كه مكتوم مانده، خود علم به حساب مى آيد و بحث نكردن و ترك تعمق و تفكر در كنه آن، رسوخ در علم شمرده مى شود؛ چنان كه اقرار اجمالى به حقانيت همه آنچه از غيب، بر انسان محجوب شده موجب مى شود كه براى گشودن درهاى مسدود از علم، اقدام نابجايى نكند:واعلم ان الراسخين فى العلم هم الذين اغناهم عن اقتحام السدد امضروبه دون الغيوب الاقرار بجمله ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب. فمدح الله تعالى اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا به علما وسمى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخا. (507)

از آيه محل بحث بر مى آيد كه فرشتگان درجه وجودى و موقعيت خود را شناختند و ظرفيت خود را فهميدند و معترف شدند كه بسيارى از چيزها بر آنها مكتوم شده و آنان از ادراك و فهم آن عاجزند و اين دليل بر راسخيت آنان در علم و انشان كمال آنان است.

2- امكان افزايش علم در فرشتگان  

ممكن است گفته شود مستفاد از لا علم لنا الا ما علمتنا در آيه محل بحث و همچنين آيه و ما منا الا له له مقام معلوم (508) اين است كه هر يك از فرشتگان درجه اى معين دارند كه از آن بالاتر نمى روند و به بيان ديگر، بدء و حشرشان يكى است و همانند نفس انسانى نيستند تا جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء و داراى تكامل و حركت باشند.

ليكن مى توان در پاسخ گفت احتمال دارد چنان كه روح انسان، در عين تجرد، بر اثر تعلق تدبيرى به بدن، افزايش علم برايش ممكن است، فرشتگان نيز در عين تجرد نفسانى، چون مدبرات آسمان ها و زمين و به منزله ارواح آسمان ها و زمين هستند، راه براى فراگيرى علوم جديد براى آنان نيز باز است و به بيان ديگر، احتمال دارد دست كم بعضى از فرشتگان از تجرد نفسى (در برابر تجرد عقلى ) برخورد باشند؛ يعنى همانند روح انسان، داراى قوه اى باشند كه از طريق ابزار بدن (كه عبارت از همان آسمان و زمين و يا بدن خاص خود آنان است ) به فعليت مى رسد.

تذكر:

1- آنچه از افزايش و كاهش مصون است موجود مجرد تا عقلى است كه از هر گونه قوه، منزه است و تطبيق آن بر هر فرشته اى نيازمند به برهان است.

2- از طرفى تكامل، منحصر در موجود مركب از نفس و بدن نيست، بلكه معيار تكامل پذيرى، صحابت قوه و عدم تجرد تام عقلى است، هر چند آن موجود داراى بدن نباشد.

اما جمله لا علم لنا الا ما علمتنا ملازمه اى با افزايش نيافتن علم هر چند از جانب خداوند ندارد، بلكه تنها ذاتى بودن علم فرشتگان را نفى مى كند و اما آيه و ما منا الا له مقام معلوم (509) اولا، ممكن است مربوط به هم فرشتگان نباشد. ثانيا، مقصود از مقام معلوم، ماموريت معلوم و مشخص هر يك از فرشتگانه باشد؛ يعنى هر يك از ما وظيفه و ماموريتى ويژه عهده داريم.

ثالثا، ممكن است همان مقام معلوم، درجاتى داشته باشد كه برخى فرشتگان نه، همه آن درجات را تحصيل كنند؛ يعنى در عين حال كه تكامل و رشد فرشتگان از سقف معلومى برخوردار است در مادون آن سقف، امكان رشد از درجات پايين به درجات بالاتر فراهم باشد.

3- اختصاص علم بى واسطه به صادر نخستين  

چگونه تعلم اسماء به آدم امتيازى براى او به حساب آمد، با آن كه اگر به فرشتگان نيز تعليم مى شد آنان نيز همانند آدم، از اسماء آگاه مى شدند؟ چگونه آدم كه از خود چيزى نمى دانست خليفه الله شد، ولى فرشتگان نشدند؟

اين اشكال با اندك تفاوت، در مبحث لطايف و اشارات آيه قبل مطرح و به تفصيل از آن پاسخ داده شد. (510) اجمال پاسخ مزبور اين است : علم به اسماء علم لدنى و بى واسطه خداوند است و چنين علمى به موجود كاملى مى رسد كه بين او و خداوند واسطه و حجابى مى فهمند و چه از نظر ترتيب اسماء و صفات و تجليات گوناگون كه عارفان مى بينند) تنها انسان كامل است.

انسان كامل مجلاى اتم و اولين مجلاست و فرشته دومين مجلا. انسان كامل اولين آينه و فرشتگان دومى آينه براى تابش نور السموات والارض (511) هستند.

حاصل اين كه، انسان كامل معلم فرشتگان و خليفه بى واسطه خداوند است و فرشتگان شاگردان انسان كامل و خليفه با واسطه خداوند هستند؛ يعنى شاگردانى هستند كه علوم و معارف حقايق عالم را از واسطه و معلمشان كه انسان كامل است دريافت مى كنند. به بيان ديگر، با توجه به اين كه فرشتگان از درجه وجودى پايين ترى برخوردارند امكان ندارد حقايق اسماء را بى واسطه از خداوند دريافت كنند و خليفه بلا فصل خداوند شوند تا اشكال شود كه اگر خداوند به آنان نيز مى آموخت خليفه الله مى شدند.

4- اعتراف به جهل  

قرطبى از ابن هرمز نقل مى كند كه شايسته است عالم، جمله لا ادرى را براى هم صحبت هاى خود به ارث بگذارد تا چنين ميراث فرهنگى در دست آن باشد و مطلبى را كه از آنان پرسيدند و آگاه نبودند، بگويند: لا ادرى . هيثم بن جميل مى گويگد: مالك بن انس را شاهد بودم كه 48 مساله از او پرسيدند و او درباره 32 مساله گفت : نمى دانم... منشا ترك لا ادرى رياست طلبى و عدم رعايت انصاف در علم است و كسى كه اهل انصاف نباشد اهل فهم و تفهم نيست. (512)

قرطبى نقل مى كند: مردى از حضرت على عليه السلام مطلبى پرسيد. آن حضرت درباره آن، سخن گفت : آن مرد گفت يا اميرالمومنين اين طور نيست، ليكن اين چنين است. حضرت على عليه السلام فرمود: تو به صواب سخن گفتى و من به خطا و بالاتر از هر عالمى، عليم ديگرى است.(513)

تذكر: گرچه علم ممكن نسبت به علم خداى سبحان محدود است، ليكن صاحب مقام برين سلونى قبل ان تفقدونى (514) از اين گونه مطالب منزه است.

آیه 33- قال يا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم انى اعلم غيب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون

گزيده تفسير 

پس از آن كه فرشتگان به جهل و عجز خود و نيز به عدم شايستگى خود براى مقام خلافت پى بردند براى اين كه به دانايى آدم و شايستگى وى نيز پى ببردند، خداى سبحان به آدم فرمود: فرشتگان را از اسماى حقايق عالم، باخبر ساز!.

تعبير به انباء با اين كه در مورد آدم تعبير به تعليم شده بود، نشانه آن است كه آنچه از طريق انباى آدم براى فرشتگان حاصل مى شود غير از آن چيزى است كه پس از تعليم خداوند براى آدم به وجود آمد؛ آنچه به آدم داده شد علم و دريافت حقيقت اشيا بود، ولى آنچه براى فرشتگان حاصل شد صرفا نبا و گزارشى از اشياست.

اضافه غيب به السموات اضافه لام است، نه من و لازمه اش اين است كه اين غيب (كه همان اسماء است ) خارج و غايب از آسمان و زمين باشد، نه از جنس آن و جزئى از آن (خواه جزئى از باطن آن باشد يا جزئى از ظاهر آن ). چنان كه جمله و اعلم ما تبدون... ناظر به غيب نسبى و هشدار به تساوى آشكار و نهان فرشتگان براى خداوند است.

مراد از ما تبدون همان است كه فرشتگان در ضمن اتجعل فيها من يفسد فيها... ابراز داشتند و جمله ما كنتم تكتمون اشاره به تمايل پنهان آنان به سلب خلافت از آدم و اعطاى آن به آنها، يا اشاره به استكبار ابليس در جريان دستور به سجده، يا اشاره به بعضى از خطورهاى قلبى است كه پس از اعلام جعل خلافت براى آنان پيش آمد؛ مبنى بر اين كه چگونه مى شود موجودى زمينى بر همه چيز حتى بر آنان سيادت پيدا كند. جمع بين سه احتمال نيز ممكن است.

تفسير 

قال : حذف عطف و ذكر كلمه قال بدون حرف عاطف به جهت انسجام گفتمان و محاوره است، كه قبلا بازگو شد.

فلما: كلمه فاء فلما انباهم دليل بر تاخر انباى آدم از فرمان خداوند نيست، بلكه امر خداى سبحان همان و اطاعت انسان كامل همان ؛ يعنى همان طور كه وقتى انسان اراده ديدن مى كند فورا مى بيند و وقتى اراده گفتن مى كند فورا مى گويد و بلكه اراده نفس انسان همان و امتثال قوا همان، در اين جا نيز وقتى خداى سبحان اراده كرد كه آدم معلم فرشتگان شود اراده او همان و تعليم آم همان.

تناسب آيات  

پس از آن كه خداوند، از فرشتگان گزارش اسماء را خواست و آنان اظهار جهل و عجز كردند و به ضعف خود پى بردند، براى اين كه به دانايى آدم، يعنى به شايستگى و كمال وى پى برده باشند به آدم فرمود: فرشتگان را از اسماى حقايق عالم با خبر ساز! و وقتى آدم آنان را از اسماء با خبر ساخت، به فرشتگان فرمود: به شما نگفتم كه من از غيب و باطن آسمان ها و زمين آگاهم و هيچ چيز از شما بر من مخفى نيست و آشكار و نهان شما برايم مساوى است ؛ هم از آنچه آشكار كرده ايد كه افساد و خونريزى انسان ها در زمين باشد آگاهم و هم به آنچه مكتومش داشته ايد كه شايسته تر بودن شما نسبت به امر خلافت (يا استكبار بعضى از شما، يعنى ابليس نسبت به سجده بر آدم ) باشد واقفم.

تعليم و گزارش  

چنان كه در مباحث سابق نيز اشاره شد، تعبير به انبئهم به جاى علمهم و همچنين تعبير به انباهم به جاى علمهم ، با آن كه در مورد شخص آدم تعبير به و علم ادم الاسماء شده است نه وانبا آدم الاسماء، نشانه آن است كه آنچه پس از تعليم خداوند نسبت به آدم، براى وى حاصل شده، غير از آن چيزى است كه براى فرشتگان پس از انباء و گزارش حضرت آدم، به وجود آمده است ؛ آنچه به آدم داده شد علم و دريافت حقيقت اشيا بود، ولى آنچه به فرشتگان داده شد صرفا نبا و گزارشى از اشيا بوده است و اين كه در آيه قبل، در ارتباط با خطاب انبونى باسماء هولاء، فرشتگان حتى قدرت بر گزارش نداشتند) با آن كه گزارش، علم رقيق و كم رنگى است ) بر اثر اين است كه اگر چه نبا علم رقيق است ولى انباء و گزارشگرى فرع بر نوعى علم است. پس كسى مى تواند گزارشگر چيزى باشد كه قبلا آن را تعليم يافته باشد و چون فرشتگان به اصل و منشا قدرت به انباء نرسيده بودند پس از خطاب انبونى خداوند، نسبت به گزارش اظهار عجز كردند.

حتى اگر هيچ فرقى بين تعلم و انباء نباشد (از باب اين كه به نبى، نبى گفته مى شود، چون نبا و گزارش غيبى را عالمانه دريافت مى كند) دست كم اين فرق هست كه علم آدم بى واسطه و علم فرشتگان با واسطه است و علم با واسطه در اين گونه موارد رقيقه علم بى واسطه است ؛ يعنى تفاوت اين دو، تفاوت بين حقيقت و رقيقت است ؛ زيرا تقدمى كه در اين گونه موارد، واسطه بر ذير الواسطه دارد تقدمى رتبى و از قبيل تقدم علت بر معلول و ظاهر بر مظهر است كه در آن، متقدم از حقيقتى برخوردار است كه متاخر، آن حقيقت را ندارد، بلكه رقيقه اى از آن را داراست، نه تقدم زمانى ؛ مانند اين كه مطلبى را زيد به عمرو بگويد، سپس عمرو همان مطلب را با همان مفهوم و ميزان علمى و بدون هيچ امتياز و تفاوتى به بكر منتقل كند و در نتيجه، علمى كه براى بكر حاصل شده، هيچ تفاوتى با علمى كه براى عمرو حاصل شده، نداشته باشد، بلكه در برخى موارد تلقى شاگرد با واسطه، از تلقى شاگرد بى واسطه عميقتر و دقيقتر باشد؛ چنان كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرموده اند:رب حامل فقه الى من هو افقه منه .(515)

اين خود شاهد ديگرى است كه علم به اسماء، صرف به مفهوم لغوى اشياء كه وضع لغوى عهده دار آن است نبوده، وگرنه اين مقدار، با انباء نيز حاصل مى شود، بلكه علم به اسماء عبارت از تعليم حقايق و كشف و ارائه اعيان وجودات است ؛ حقايق و اعيانى كه اولا، غيب و باطن آسمان ها و زمين است و ثانيا، رسيدن به آن، ميسور كون جامع، يعنى انسان كامل است، نه غير او و ثالثا، آگاهى و شهود آن در خلافت الهى نقش دارد.

تذكر: جريان نبوت حضرت آدم عليه السلام پس از هبوط به زمين پديد آمد و پيش از آن تشريع مصطلح و رسالت معهود خبرى نبود. پس مامور شدن آدم به انباى اسماء، به امر تشريعى نبود. بنابر اين، احتمال رسالت آم عليه السلام براى ملائكه و نيز طرح علم آنان به نبوت آدم، چنان كه برخى گفته اند (516) ناصواب است. البته در نشئه فرشتگان، رسالت ويژه اى هست كه با نبوت تشريعى معهود فرق دارد. غرض آن كه، سبك قصه آدم عليه السلام و دستور انباى اسماء به صورت تشريع ارائه شد، ليكن تشريع اصطلاحى نيست.

غيب آسمان ها و زمين  

مقتضاى قرينه مقام، يعنى مقام اظهار قدرت و احاطه و عجز و جهل فرشتگان، اين است كه اضافه غيب به السموات در جمله انى اعلم غيب السموات والارض اضافه لام باشد، نه اضافه من د يعنى آيا به شما نگفتم كه من غيب آسمان ها و زمين را مى دانم، نه غيبى كه از جنس آسمان ها و زمين است و لازمه اش اين است كه اين غيب (كه همان اسماء است ) خارج و غايب از آسمان و زمين باشد، نه از جنس آن و جزئى از آن (خواه جزئى از باطن آن و يا جزئى از ظاهر آن ) و به تعبير دگير غيب مطلق باشد، نه غيب نسبى و اضافى ؛ زيرا اگر موجودى در سطح سپهر يا در بسيط خاك يافت شود موجود عالم شهادت و حس است، نه عالم غيب ؛ چنان كه لازمه اش اين است كه علم به اين غيب، نه با كندوكاو در زمين استخراج شود و نه با سير در فضا به دست آيد، بلكه تنها توسط خداى عالم به غيب و شهادت حاصل گردد.

ممكن است گفته شود، با توجه به اين كه مراد از سماوات و ارض در اين آيه، سماوات و ارض مادى و ظاهرى است و فرشتگان، جزو آسمان معنوى و از دريافت كنندگان امرى معنوى، يعنى وحى هستند: واوحى فى كل سماء امرها (517)، نه از آسمان مادى كه درباره آمده : و فى السماء رزقكم . (518)

(بنابر اين كه مقصود خصوص رزق مادى باشد) و با توجه به اين كه آسمان و زمين معنوى، باطن و غيب آسمان و زمين مادى و ظاهرى است پس ‍ نتيجه اين مى شود كه فرشتگان نيز جزو باطن و غيب آسمان ها و زمين باشند؛ يعنى آنها نيز مصداقى از مصاديق غيب السموات والارض باشند و چوون آنها از حقيقت خود و نيز از لوازم غيبى خويش آگاهند در اين صورت چگونه مى شود كه آنان به اين غيب عالم نباشند؟

پاسخ اين است : اگر چه فرشتگان نيز جزئى از غيب و باطن هستند، ليكن شكى نيست كه عالم غيب و موجودات غيبى درجات متعدد طولى دارند؛ درجاتى كه بعضى برتر از برخى ديگر است و آنچه به آدم تعليم شده از مراتب عالى عالم غيب و موجودات عاليه اين عالم بود، نه از خصوص ‍ درجات متوسط و ناز آن.

نكته ديگر اين كه مراد از غيب السموات والارض خود اسماء است، نه علم آدم به اسماء؛ يعنى آنچه فرشتگان از آن بى خبر بودند وجود حقايقى با عنوان الاسماء بود، نه آگاهى آدم به اسماء، تا تصور شود كه فرشتگان، به اسماء علم داشتند ولى نمى دانستند كه آدم از اين اسماء مطلع است و از اين رو اعتراض كردند؛ زيرا در اين صورت كافى بود خداوند، به آدم فرمان دهد تا اسماء را به آنان گزارش دهد، تا آنان به آگاهى وى پى بردند و ديگر لازم نبود كه خود نيز خطاب به آنها بفرمايد اسماء را به من گزراش دهيد: انبونى باسماء هولاء.

به بيان ديگر، غرض از اين گفتگو و سوال و جواب دو چيز است :

نخست عدم آگاهى فرشتگان از اسماء و در نتيجه عدم لياقت آنان براى منصب خلافت الهى، و ديگر آگاهى آدم به اسماء و لياقت و شايستگى او براى خلافت. از اين رو هم خطاب انبئونى وارد شده است و هم خطاب يا ادم انبئهم....

تذكر:

1- تعبير باسمائهم در جمله فلما انباهم باسمائهم به صورت اسم ظاهر با امكان اكتفا به ضمير ها، براى اهميت جريان علم اسماء است.

2- چنان كه در برخى مباحث گذشته اشاره شد، از تعبير به الم اقل لكم بر مى آيد كه آنچه در اين آيه به عنوان غيب المسوات والارض مطرح است همان است كه در ذيل آيه خلافت انى اعلم ما لا تعلمون به طور اجمال به آن اشاره شده است ؛ زيرا مطابق آنچه از قصه خلافت و تعليم اسما در ظاهر آيات آمده چيزى كه خداوند در اين جريان به فرشتگان گفته باشد و جمله الم اقل لكم بر آن صادق باشد جز انى اعلم... نيست.

حاصل اين كه، منطبق عليه سه عنوان غيب السموات والارض و ما لا تعلمون و الاسماء يكى است و آن، چنان كه گذشت، ممكن است همان مفاتح الغيب و خزاين اشيايى باشد كه در دو آيه وعنده مفاتح الغيب... (519) و و ان من شى ء الا عندنا خزائنه (520) وارد شده است.

علم الهى به ظاهر و باطن فرشتگان  

جمله و اعلم ما تبدون وما كنتم تكتمون تكرار مضمون... اعلم غيب السموات والارض نيست، بلكه هشدار به تساوى آشكار و نهان آنها براى خداوند است.

به تعبير استاد علامه طباطبايى قدس سره تقابل اين دو جمله با جمله قبل، اقتضا دارد كه محتواى اين دو جمله، مربوط به غيب نسبى (كه خود بشخى از باطن آسمان ها و زمين است ) باشد، تا مفاد مجموع آيه اين باشد كه من به هر دو قسم غيب واقهم ؛ هم غيب مطلق كه خارج از ظاهر و باطن عالم ارضى و سماء مادى و محيط و مشرف بر آنها به حساب مى آيد و هم بر غيب نسبى كه جزئى از باطن عالم ارضى و سماء مادى است (521)

مراد از ما تبدون همان است كه فرشتگان در ضمن اتجعل فيها من يفسد فيها... بيان كردند و مقصود از ما كنتم تكتمون اين است كه قلبا مايل بودند بگويند ما به خلافت سزاوارتريم، يا مى خواستند خلافت را از انسان سلب كنند، ولى آن را مكتوم داشتند و اظهار نكردند. مويد اين احتمال اسناد فعل به جمع آنهاست.

نيز احتمال دارد مراد از ما كنتم تكتمون همان استكبار ابليس در ظرف دستور سجده براى آدم باشد كه آن را پنهان كرده بود. البته در اين صورت اين سوال مطرح مى شود كه چرا فعل كتمان به همه فرشتگان اسناد داده شد و پاسخ اين است كه اسناد فعل فرد به گروهى كه آن فرد، به حسب ظاهر از آنان محسوب مى شود و تشخيص وى از آنان مشكل است، در ميان اهل ادب معمول است.

مويد اين احتمال اين است فرشتگان هر چه در درون داشتند با جمله اتجعل... و نحن نسبح... كه استعلام محض است بيان داشتند. فرشتگان در نهان خود خلافت حقى را پنهان نمى دارند؛ زيرلا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون . (522) پس امر مكتوم بايد همان استكبار ابليس باشد.

احتمال سوم آن است كه، اعلام جعل خلافت براى آدم با جمله انى جاعل فى الارض كه ظاهرش شمول خلافت آدم حتى بر فرشتگان است (چنان كه تعلم آنان از آدم و ماموريت آنها براى سجده براى وى نيز اين را تاييد مى كند) موجب شد كه در دل هاى فرشتگان خطورى راه پيدا كند؛ زيرا هيچ گاه گمان نمى كردند موجودى زمينى، بر همه چيز حتى بر آنان سيادت پيدا كند.

اين احتمال را علامه طباطبايى قدس سره در ذيل آيه بعدى، مطرح كرده، مى گويد: برخيى روايات نيز مويد آن است. (523) در بحث روايى نيز مى گويد: منافاتى بين اين وجه و وجه اول (اين كه امر مكتوم، اباى ابليس از سجده باشد) نيست ؛ زيرا جمع بين دو وجه و استفاده هر دو وجه از آيه نيز، ممكن است. (524) چنان كه دليلى بر حصر نيست. از اين رو مى توان با اراده جامع بين همه احتمال ها مطلبى را ارائه كرد كه همه آنها زير پوشش آن جامع مندرج شود.

بنابر اين كه امر مكتوم همان اباى ابليس از سجده باشد، تعبير به كنتم و اين كه به جاى ما تكتمون (نظير ما تبدون ) جمله ما كنتم تكتمون به شكل ماضى استمرارى به كار رفته، نشان آن است كه سجده فرشتگان و اباى ابليس از آن، پس از قصه اعلام جعل خلافت و قول خداوند: انى اعلم ما لا تعلمون و قبل ازالم اقل لكم انى اعلم غيب السموات و الارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون واقع شده است ؛ گرچه ظاهر فلما انباهم... قال اين است كه قول مزبور بلافاصله پس از انباى آدم واقع شده است، نه بعد از انباء و امر به سجده، ليكن مى توان چنين ظهورى را نفى كرد؛ زيرا كلمه قال بدون حرف ترتيب نظير فاء ذكر شده، از اين رو ممكن است با فاصله اتفاق افتاده باشد.

البته اين نكته تنها در صورتى به دست مى آيد كه جمله و اعلم ما تبدون... عطف بر اعلم غيب السموات و الارض باشد، نه عطف بر الم اقل...؛ زيرا در اين صورت است كه جمله الم اقل لكم بر سر اعلم دوم نيز در مى آيد و معناى جمله اين مى شود: آيا به شما نگفتم كه من به آشكار و نهانتان آگاهم (كه طبعا ناظربه انى اعلم ما لا تعلمون وارد در ذيل آيه قبل مى شود) و اين نتيجه به دست مى آيد كه اولا، خداوند پس از سوال استفهامى فرشتگان، به نحو اجمال و با جمله الم اقل لكم بر سر اعلم دوم نيز در مى آيد و معناى جمله اين مى شود: آيا به شما نگفتم كه من به آشكار و نهانتان آگاهم (كه طبعا ناظر به انى اعلم ما لا تعلمون وارد در ذيل آيه قبل مى شود) و اين نتيجه به دست مى آيد كه اولا، خداوند پس از سوال استفهامى فرشتگان، به نحو اجمال و با جمله انى اعلم ما لا تعلمون به آنها فهماند كه من از غيب آسمان ها و زمين و از آشكار و نهان شما با خبرم. سپس براى اثبات اين نكته، تعليم اسماء را پيش آورد و با آن پرده از روى اسماء و شايستگى آدم براى تعليم آنان برداشت و نيز جريان سجده براى آدم را پديد آورد و با آن، از استكبار ابليس پرده بردارى كرد و مكتوم او را فاش ساخت و پس از اين پرده بردارى ها فرمود: آيا به شما نگفته بودم كه من به غيب آسمان ها و زمين آگاهم ؟ (اشاره به جريان سجده و اباى ابليس ). اما در صورت دوم، يعنى بنابر عطف اعلم دوم بر الم اقل روشن است كه چنين نكته اى را نمى شود استفاده كرد.

بنابر وجه اول، پاسخ اين سوال كه چرا قصه سجده و اباى ابليس در اثناى همين آيه ذكر نشده، بلكه مستقلا در آيه بعد آمده، در ضمن تفسير آيه بعد خواهد آمد. (525)

تبصره : علم خدا به ظاهر و باطن اختصاصى به فرشتگان ندارد؛ چنان كه در آيات ديگر مانندو ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله (526)

آمده است. از اين رو چنين مضمونى هشدار به عنايت به معاد خواهد بود.

لطايف و اشارات 

1- مصونيت از خطا در تعليم اسماء  

اگر فرشتگان، علم به اسماء يا گزارش آن را بى واسطه از خداوند دريافت مى كردند جاى هيچ سوال و احتمال خلافى نبود، اما كنون كه با واسطه انسان كامل، گزارش آن را دريافت كردند اين سوال مطرح مى شود كه چگونه فهميدند آدم عليه السلام در مقام انباء دچار اشتباه نشده است ؟ اين پرسش را سيد مرتضى قدس سره طرح كرده و آن را بى سابقه دانسته و در حل آن به نبوت حضرت آدم اشاره كرده است. (527) امين الاسلام طبرسى رحمة الله عليه نيز در جواب از اصل پرسش، ضرورت علم به نبوت آدم عليه السلام را در اين مقطع خاص نپذيرفته (528) و صدر المتالهين جواب هاى امين الاسلام را بدون نام مجيب، ارائه كرده است. (529)

پاسخ نهايى اين است كه در محدوده علم اسماء و نشاه فرشتگان و برتبرر از آن جايى براى اشتباه نيست ؛ زيرا اشتباه در جايى راه دارد كه ابزار آن، يعنى شيطنت شيطان كه و هم و خيال و جاى گزينى باطل به جاى حق است راه داشته باشد. در محدوده اى كه حق و باطل، هر دو در آن رخنه مى كند زمينه شك در مطلبى فراهم مى شود كه آيا آن مطلب حق است يا باطل، ولى در محدوده اى كه جز حق وجود ندارد، هرگز جايى براى ترديد نيست. بر همين اساس، در بيان مبارك امير مومنان على عليه السلام آمده است : از لحظه اى كه حق به من ارائه شد در آن شك نكردم ؛ ما شككت فى الحق مذ اريته . (530)

بر همين مبنا، در محل بحث، پس از انباى حضرت آدم، خداوند، بر آن صحه گذاشت و فرمود: فلم انباهم باسمائهم...؛ يعنى گزارش آدم صحيح بود و او واقعا اسماى الهى را گزارش داد و فرشتگان نيز از گزارش ‍ اسماء آگاه شدند.

ممكن است و گفته شود كه فرشتگان راجع به مقام خود و منزلت آدم اشتباه كردند. پس آن مرحله مجال خطا هست، ليكن بايد عنايت كرد كه طبق تحقيق معقول و مقبول، آنچه از فرشتگان صادر شد از سنخ انشا بود، نه اخبار؛ زيرا آنان سوال استفهامى داشتند، نه اعتراضى. بنابر اين، هيچ گونه اخبارى از ناحيه آنها صورت نپذيرفت و چون عصاره گفتار آنها انشا بود نه اخبار و انشا مصون از صدق و كذب و مبراى از صواب و خطاى خبر است، از اين رو اشتباه مصطلح در آنجا ندارد. البته جهل به معناى قصور و عدم علم در هر مرحله نسبت به مرحله برتر متصور است و اين غير از كذب، خطا، اشتباه و مانند آن است.

2- هشدار مراقبت بر خواطر  

گرچه خداوند براى علم ارزش فراوانى قائل شده است، ليكن در همه موارد نسبت به غفلت از تهذيب نفس در كنار فراگيرى علم، هشدار مى دهد. از جمله در آيه محل بحث مى فرمايد: و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون كه مى توان از آن لزوم مراقبت بر خواطر و هواجس را استظهار كرد.

گاهى خداوند درس توحيد مى دهد و از احاطه عملى و علمى خويش ‍ سخن مى گويد؛ مانند: والله بكل شى ء عليم (531) و الا انه بكل شى ء محيط (532) و در خصوص محل بحث مى گويد:الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والارض ، و گاهى درس معاد مى دهد و مى فرمايد: من آشكار و نهان همه را مى دانم و سرانجام روزى از آنان بازخواست مى كنم و جمله و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون كنايه از همين نكته است.

اين نكته نه تنها هشدارى به فرشتگان، بلكه به همه عالمان است. به ويژه با توجه به اين كه چنين نيست كه خداى سبحان براى همه، فقط در قيامت حساب بگشايد، بلكه ممكن است در همين دنيا، درون عده اى را آشكار كند و افزون بر خزى و خوارى آخرت (533)، او را به خزى و خوارى دنيا نيز مبتلا سازد؛ چنان كه مى فرمايد:لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الاخره عذاب عظيم (534) خصوصا با توجه به اين كه گاهى انسان در درون خويش شركى را دفن مى كند و با مهارتى كه دارد به گونه اى آن را مى پوشاند كه رفته رفته امر به خود وى نيز مشتبه شده، نمى داند در نهان خانه خود چه شركى پنهان كرده است. اما روزى آن شرك پنهان، كه در بسيارى از افراد موجود است، شعله مى كشد و مايه رسوايى خواهد شد.

بر همين اساس، خداوند سبحان همواره هشدار مى دهد:او لا يعلمون ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون (535) يا دقيقتر از آن، مى فرمايد: والله مخرج ما كنتم تكتمون (536)؛ يعنى نه تنها آنچه را در نهان داريد مى دانم، بلكه آن را استخراج مى كنم و در جاى ديگر مى فرمايد: اگر خداوند از شما بخواهد مالى در راه خدا انفاق كنيد بخل مى روزيد و خداوند با همين آزمايش كينه و عداوتتان را استخراج مى كند:ان يسئلكموها فيحفكم تبخلوا و يخرج اضغانكم (537) در موردى ديگر نيز به عنوان كلى، بدون تعيين بيمارى معين يا بيماران مشخص مى فرمايد: آيا بيمار دلان مى پندارند كه خداوند كينه و بيمارى درونى آنان را استخراج نمى كند؟ام حسب الذين فى قلوبهم مرض ان لن يخرج الله اضغانهم. (538)

اين هشدارى است كه در روز امتحان، هر آنچه در درون انسان هاست استخراج مى شود و چنين روزى، زمان خزى و فضيحت است. اگر كسى در درون خود، علم خالص نيندوخت، بلكه در كنار علم، هواى خودبينى هم حضور داشت، سرانجام روزى گرفتار مى شود؛ زيرا خداوند مكتوم ها را بيرون مى آورد: والله مخرج ما كنتم تكتمون (539) اگر بخواهيم به كمال برسيم بايد بدانيم كه انسان كاملت هم عالم به اسماء است و هم درونش از هر كينه اى نهى است ؛ يعنى علم او منزه آلودگى و علمى است كه در آن، تنها معلم ديده مى شود، نه متعلم ديده مى شود، نه متعلم و نه هواهاى مشووم او.

نيز بدانيم چنين نيست كه خداى سبحان گاهى علم را افاضه كند و گاهى نكند، بلكه او همواره علم را نازل مى كند و اين انسان است كه براى گرفتن فيض گاهى در دل را مى گشايد و گاهى آن را مى بندد. خداوند نه تنها پيوسته فيض عطا مى كند، بلكه با هر دو دست و كريمانه مى بخشد؛ زيرا او باسط اليدين بالعطيه است و تنها حجابى كه انسان را از دريافت فيض او باز مى دارد همان شرك دقيق و رقيقى است كه ممكن است بر خود او مستور باشد و قرآن كريم درباره آن مى فرمايد: فانه يعلم السر واخفى (540) يعنى خداى سبحان سر و بلكه از سر را مى داند.

تبصره : برخى مفسران چهار وجه براى رجحان علم بر عمل ارائه كرده اند (541) كه هم اصل مطلب و هم ادله مزبور مورد نقد و تامل است و شايد در جاى مناسب مطرح شود.

3- توهم تقدم زمانى فرشتگان  

از تعبير كنتم تكتمون به صورت ماضى استمرارى، ممكن است تو هم شود كه فرشتگان بر انسان كامل تقدم زمانى داشتند و تاريخى گذشت كه فرشتگان در آن تاريخ جاهل بودند و چيزى را در درون كتمان مى كردند و سپس در تاريخ و زمانى بعد به آن به عالم شدند و راز درونشان آشكار شد.

حق اين است كه تعبير مزبور، لازمه بيان حقيقت ملكوتى به زبان طبيعى است وگرنه نشئه فرشتگان و ارواح اوليا و انسان هاى كامل نشئه اى فوق زمان است كه در آن، گذشته و حال معنا ندارد؛ در آن نشئه، فرشتگان مرتبه اى دارند كه در آن مرتبه بعضى از علوم را واجدنه و بالاتر از آن مرتبه، مرتبه انسان كامل است ؛ يعنى كسى كه از طريق او و به وساطت او فيض ‍ علمى به فرشتگان مى رسد. البته وجود ملائكه بر وجود عنصرى انسان كامل تقدم دارد، ليكن بايد توجه كرد كه گرچه متاخر موجودى زمانى است، ليكن متقدم، منزه از زمانمندى است. از اين رو تقدم او زمانى نيست.

4- برترى مطلق انسان كامل بر فرشتگان  

در تفسير برخى از بزرگان اهل معرفت آمده است :

با اين كه بالاتر از مرتبه انسان در مخلوق ها مرتبه اى جز مرتبه فرشته نيست فرشتگان در فراگيرى اسماء از آدم تتلمذ كردند، اما اين فراگيرى و فرادهى دلالت ندارد كه انسان از ملك برتر است، ليكن دليل است بر اين كه انسان از لحاظ نشاه از فرشته كاملتر است. (542)

ملاحظاتى كه درباره تفكيك بين خير و كمال مى توان ارائه كرد عبارت است از:

الف : علم، كمال وجودى است ؛ گرچه ممكن است در قلمرو طبيعت، عالم بر عمل از كمال آن، طرف وجودى نبندد، ليكن در منطقه فرا طبيعى كه هرگز علم از عمل جدا نخواهد شد هماره علم، عامل كمال وجودى است.

ب : مقصود از عنوان خير در اين گونه مباحث همان خير وجودى است، نه خير اخلاقى و ارزشى. از اين رو نمى توان چيزى را كمال وجودى دانست ولى فتوا به خير بودن آن نداد. بنابراين، چيزى كه اكمل از ديگرى است، نسبت به آن، خير هم خواهد بود.

ج : ممكن است علم، در برخى موارد، همراه با خير و كمال نسبى و حيثيتى باشد، نه نفسى و مطلق ؛ چنان كه جريان حضرت موسى و خضر عليه السلام از اين سنخ است. از اين رو نمى توان به افضل بودن خضر نسبت به موسى به نحو مطلق فتوا داد، ليكن در قصه حضرت آدم عليه السلام و فرشتگان كه سخن از تعليم يا انباى همه اسماى حسناى الهى است نه بعضى از آنها، چنين تعليم يا انبايى همراه با خير مطلق و كمال نفسى است و بر اين اساس، معلم اسماى حسنا، يعنى آدم عليه السلام به طور مطلق افضل از متعلم آنها، يعنى ملائكه است.

د: انسان داراى افراد متفاوتى است ؛ چنان كه فرشته نيز داراى افراد گونه گون است. براى ارزيابى در تفاضل و تكامل كه كدام فاضلتر و كاملتر از ديگرى است بايد همتا و كفو بودن را در نظر گرفت.

ه : اطلاق آيه هل يستوى الذين يعملون و الذين لا يعلمون...(543) شامل انسان ها و ملائكه مى شود؛ يعنى دو انسان، دو فرشته و يك انسان و يك فرشته، همگى مشمول اطلاق آيه مزبور هستند.

5- زبان گوياى سالك محبوب  

هر گونه كمال محورى كه در طرح خلافت، از لحاظ اوصاف مستخلف عنه و تعريف خليفه و شرح سيرت و سريرت و سنت او ارائه شود خليفه خدا و واجد آن كمال است ؛ مگر شاهدى اقامه شود كه باز گو كردن آن وصف وجودى، استطرادى بوده و جهت خارجى داشته، نه سمت داخلى. خداوند سبحان پس از دستور انباى اسماء به آدم و پس از تحقق گزارش ‍ صادقانه وى به فرشتگان فرمود: من غيب آسمان ها و زمين را مى دانم و از آشكار و پنهان شما آگاهم . طرح چنين علمى پس از نقل انباى آدم كه خليفه خداست زمينه استنباط مطلب ديگرى را فراهم مى كند و آن اين كه خليفه كامل خداى عالم غيب آسمان ها و زمين، براى فراگيرى چنان علمى توانمند است و جانشين عالم به سر و علن، از قدرت آگاهى بر چنين دانشى برخوردار است و نمونه آن، همان اسماى حسناى الهى است كه آدم نه تنها از آنها با خبر شد، بلكه فرشتگان را نيز به مقدار توانمندى آنان آگاه كرد و مقتضاى علم به آن اسماى حسنا اطلاع بر راز آسمان ها و زمين از يك سو و آگاهى از راز انسان ها مانند آشكار آنان از سوى ديگر است.

بنابر اين، شايد بتوان به استناد حديث صحيح قرب نوافل كه خداوند زبان گوياى سالك واصل و شاهد محبوب است (544) چنين گفت كه، خداى سبحان در اين گفتار زبان خليفه خود بود و نشان داد كه خليفه خدا به اذن و تعليم الهى از غيب آسمان ها و زمين از يك سو و از آشكار و نهان انسان ها از سوى ديگر، آگاه است. (545)

6- تبيين مقام خليفه خدا و معلم فرشتگان  

تفاوت مهم خطاب خداوند با آدم و خطاب خداوند با فرشتگان، صرف نظر از جهت صورى، كه جريان حوار با آدم با حرف ندا بود و قصه محاوره با ملائكه بدون حرف ندا، آن است كه خداوند در محاوره با فرشتگان به عنوان امتحان و تحدى فرمود: انبونى ، ولى در جريان آدم عليه السلام فرمود: انبئهم ؛ زيرا مقصود از اين خطاب تنها امتحان آدم نبود وگرنه مى فرمود: به من گزارش بده انبئنى . آنگاه با گزارش آدم، برترى وى بر ملائكه ملائكه روشن مى شد، بلكه مقصود، گذشته از بيان برترى آدم بر فرشتگان تبيين مقام تعليم و خلافت الهى آدم در معلم بودن است ؛ يعنى حضرت آدم نه تنها عالم به اسماى خداست، بلكه به اذن او، معلم اسماى حسناى هست و ملائكه، نه تنها عالم به اسماى الهى نيستند، بلكه مامورند كه متعلمانه در حد اعلام نباء و گزارش علمى، آنها را از محضر استاد خود، آدم عليه السلام، فرا گيرند.

7- ايجاز و اتقان انى اعلم... 

جمله : انى اعلم غيب... در نهايت اتقان و ايجاز غير مخل ارائه شده است ؛ زيرا از علم به شهادت آسمان ها و زمين، سخن به ميان نيامده است ؛ چون كسى كه از غيب آنها آگاه است از شهادت آنها قطعا با خبر است و نسبت به گذشته، از مكتوم ياد شده و نسبت به آينده، از چيز ابداء شده و آشكار سخن به ميان آمده و از مكتوم مطلبى گفته نشده است ؛ زيرا با علم به مكتوم قبلى مى توان به علم به آشكار گذشته، پى برد و مكتوم آينده جزو اسرار پنهان شده است كه آن هم مشهود خداست.

تذكر: جمله انى اعلم... در عين اتفاق و شمول، جامع هم اقسام و مراتب متن قبلى نيست ؛ زيرا آنچه قبلا گذشت اين بود: انى اعلم مالا تعلمون و برخى از مالا تعلمون به غيب هويت مطلق و اسماى مستاثره و مانند آن كه برتر از غيب آسمان ها و زمين است باز مى گردد و مشمول غيب السموات... نيست.

بحث روايى 

آشكار و پنهان فرشتگان  

... قال الله تعالى عند ذلك : الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون و ما كان يعتقده ابليس من الاباء على آدم، اذا امر بطاعته و اهلاكه ان سلط عليه و من اعتقادكم انه لا احد ياتى بعد كم الا و انتم افضل منه، بل محمد وآله افضل منكم الذين انباكم آدم با سمائهم. (546)

عن على بن الحسين عليه السلام :... فسجدوا وقالوا فى سجود هم فى انفسهم : ما كنا نظن ان يخلق الله خلقا اكرم عليه منا. نحن خزان الله وجيرانه واقرب الخلق . فلما رفعوا روسهم قال الله : يعلم ما تبدون من رد كم على و ما تكتمون ظنا ان لا يخلق الله خلقا اكرم عليه منا... . (547)

تكتمون فيما ابدوا امر بنى الجان و كتموا ما فى انفسهم... (548)

عن ابن عباس :... قال : انى اعلم ما لا تعلمون يقول : انى قد اطعلت من قلب ابليس على ما لم تطلعوا عليه من كبره واغتراره... (549) . قوله و ما كنتم تكتمون يعنى ما اسر ابليس فى نفسه من الكبر. (550)

فى قوله و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون قال : ما اسر ابليس من الكفر فى السجود. (551)

عن ابى عبدالله عليه السلام : لما ان خلق الله آدم امر الملائكه ان يسجدواله. فقالت الملائكه فى انفسها: ما كنا نظن ان الله خلق خلقا اكرم عليه منا. فنحن جبرانه و نحن اقرب خلقه اليه. فقال الله : الم اقل لكم انى اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون... (552).

عن ابن عباس... واعلم ما تبدون قال : ما تظهرون و ما كنتم تكتمون يقول : اعلم السر كما اعلم العلانيه. (553)

فى قوله ما تبدون يعنى قولهم اتجعل فيها من يفسد فيها و ما كنتم تكتمون يعنى قول بعضهم لبعض : نحن خير منه و اعلم.(554).

عن الحسن خطابا لحسن بن دينار. يا ابا سعيد! ارايت قول الله للملائكه : واعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون ما الذى كتمت الملائكه ؟ قال : ان الله لما خلق آدم، رات الملائكه خلقا عجبا فكانهم دخلهم من ذلك شى ء قال : ثم اقبل بعضهم على بعض فاسروا ذلك بينهم. فقال بعضهم لبعض : ما الذى يهمكم من هذا الخلق ؟ ان الله لا يخلق خلقا الا كنا اكرم عليه منه ؛ فذلك الذى كتمت. (555)

اشاره : كتمان فرشتگان با كتمان ابليس از چند جهت تفاوت داشت

الف : مكتوم ملائكه افضل بودن آنها از ساير مخلوق ها بود كه منشا چنين پندارى قصور علمى آنان بود و مكتم ابليس منش استكبارى و خوى حق ستيزى وى بود: ب : كتمان فرشتگان بر اثر قصور علمى آنان بود، چنان كه اشارت رفت و كتمان ابليس بر اثر تقصير عملى او بود كه چنين كتمانى نفاق است. ج : كتمان فرشتگان با تعليم الهى بر طرف شد، ولى كتمان ابليس با دستور خداوند به سجده شعله ورتر شد.

تذكر: قصور علمى ملائكه از چند لحاظ بود: يكى به لحاظ مقام انسان و ديگرى به لحاظ مقام خودشان و سومى به لحاظ مهبط ابليس و راز درونى وى و تفاوت سر و علن او.

آیه 34- و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر و كان من الكافرين

گزيده تفسير 

اين آيه نيز همانند سه آيه قبل، سخن از عظمت آدم و شايستگى آن حضرت براى منصب خلافت دارد؛ سه آيه قبل، بيانگر علم خليفه الله و اين آيه به مقام كرامت و حرمت او، كه مرتب بر مقام علم است، نظر دارد.

سجده فرشتگان، تحيت و تكريمى براى آدم و خضوع و عبادتى براى خداوند بود؛ نظير آنچه از پدر و مادر و برادران يوسف، در برابر يوسف عليه السلام سرزد؛ چنان كه اين سجده، توبيخ فرشتگان نبود؛ زيرا پرسش ‍ استفهامى سبب كيفر نمى شود.

گرچه برخى مفسران فرمان به سجده را پيش از تعليم اسماء، مى دانند و بعضى ديگر به وقوع بلافاصله آن پس از حيات و نفخ روح آدم، نظر داده اند، ليكن مقتضاى نسق و ترتيب آيات قصه آدم در سوره بقره كه سايه افكن بر آيات سوره هاى ديگر است اين است، كه سجده براى آدم پس از تخصيص خلافت براى آدم و پس از تعليم اسماء و معلم شدن آن حضرت، واقع شده باشد.

استثناى الا ابليس در آيه گرچه در ظاهر، متصل است، زيرا ابليس بر حسب ظاهر، جزو فرشتگان بود، ليكن در باطن، منقطع است ؛ زيرا در جاى ديگر به جن بودن وى تصريح شده است.

آمدن كلمه استكبر پس از ابى بر امتناع از روى استكبار ابليس ‍ دلالت دارد، نه همانند امتناع آسمان ها در مساله عرضه امانت كه از روى اشفاق و ترس از عدم قدرت بر تحمل، بود و آنچه باعث تنزل از مقامى رفيع مى شود اباى استكبارى است، نه اباى اشفاقى .

كان در جمله كان من الكافرين نشان آن است كه در درون شيطان، كفر مستترى بود، نه اين كه به معناى صار باشد.

تفسير 

واذ: چن دستور سجده براى آدم اهميت خاص دارد و نكات مهمى را افاده مى كند، از اين رو به عنوان عطف قصه بر قصه با تكرار كلمه اذ ياد شد و به صرف عطف با و او، اكتفا نشد؛ يعنى خود اين جريان در خور تذكره مستقل و معناى آيه مزبور چنين است : به ياد بياور دستور ما را به ملائكه...؛ چنان كه به ضمير بسنده نشد، بلكه تصريح به اسم ظاهر شد و فعل مفرد قال به جمع قلناتبديل شد، تا مناسب فرمان سجود باشد.

قلنا: فرمان سجده در اين آيه با وساطت فرشتگان صورت نگرفت ؛ زيرا ظاهرا همه اين وسايط، مامور به امتثال اين فرمان بودند (556) و ديگر واسطه و پيكى در اين امر وجود نداشت كه وسيط باشد نه مخاطب و مامور. بر اين اساس، آنچه باعث شد تا به جاى قلت تعبير به قلنا به صيغه جمع آورده شود تنها عظمت فرمان و عظمت شخصيت گوينده است و دخالت و وساطت مدبرات امر، نقشى ندارد؛ (چنان كه درباره آياتى نظير انا انزلناه فى ليله القدر و وارسلنا الرياح...(557) گفته مى شود)، مگر اين كه گفته شود تعبير به جمع ممكن است از اين جهت باشد كه برخى از فرشتگان ملا اعلى و مقرب واسطه ابلاغ پيامى باشند كه خود آنان همتاى ديگر ملائكه، مشمول خطابند؛ نظير وساطت انسان كامل در ايصال پيامى كه خود او نيز همتاى ساير انسان ها مخاطب و مشمول حكم است. بر اساس اين احتمال، مراد از قلنا... اين است كه من و فرشتگان مقرب كه مامور ابلاغ من هستند به همه فرشتگان، فرمان سجده داديم.

استكبر: ماده كبر به صورت استكبار و تكبر كه هر دو، افزون طلبى را مى فهماند استعمال مى شود. البته استكبار، همچون استقرار و استجابه ، مبالغه را در بر دارد؛ گرچه با طلب و فراخوانى به سمت كبر منافاتى ندارد.

تفاوت كبر و عجب در اين است كه كبر، متعلق مى طلبد، ولى عجب، چنين نيست ؛ زيرا عجب خود بينى است و كبر خود بزرگ بينى و بزرگ بينى، معناى مضاف است كه حتما متعلق مى خواهد؛ يعنى خود را از ديگرى بزرگتر ديدن، يا خود را بزرگ ديدن و ديگرى را كوچك پنداشتن.

تناسب آيات  

ظاهر ترتيب آيات اين است كه اين آيه نيز همانند سه آيه قبل در مقام نشان دادن عظمت آدم عليه السلام و شايستگى او براى منصب خلافت الهى است و به بيان ديگر، آن سه آيه مقام علم خليفه الله نظر داشت و اين آيه به مقام كرامت و حرمت او و مقام دوم مترتب بر مقام اول است ؛ زيرا وقتى روشن شد آدم، يعنى همان انسان كامل در همه مراحل هستى و عالم وجود خليفه الله است و به اذن خدا در همه جا حضور دارد و به همه چيز عالم است، به فرشتگان دستور داده شده كه با سجده، او را احترام و تكريم كنند.

ليكن با توجه به آيه 29 سوره حجر و 72 سوره ص كه جريان سجده، پس از نفخ روح واقع شده مساله به عكس مى شود؛ يعنى آدم عليه السلام ابتدا مسجود فرشتگان قرار گرفت، سپس اسماء به او تعليم شد. اما چرا در اين صورت، اين آيه در جايگاه خود قرار نگرفت و پس از آيه خلافت ذكر نشد؟ سوالى است كه تحقيق آينده عهده دار پاسخ به آن است. به هر تقدير، خداى سبحان در اين آيه، به رسول مكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: و به ياد آور هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد! پس همه سجده كردند، جز ابليس كه سرباز زد و تكبر ورزيد و او از قبل از كافران بود.

اين نكته نيز قابل توجه است كه خوى استكبار كه از امام المتعصبين (558) به رهروان كژ راهه شيطنت، رسيده و مى رسد، تناسب آيات محل بحث را با آيات آينده كه راجع به نكول اسرائيلى ها از قبول رسالت رسول اكرم است نيز روشن مى كند؛ زيرا آنان همانند ابليس كه پس از اتضاح مقام منيع انسان كامل، كه عالم به اسماى حسناى الهى و معلم فرشتگان است و توان گزارش ‍ اسماء را به آنان دارد از تطامت و خضوع در ساحت او، مستكبرانه ابا ورزيد، از خضوع در برابر وحى خاتم انبيا و ايمان به نبوت آن حضرت، مستكبرانه تحاشى كردند و تمرد آنان متنمرانه و مزورانه بوده است، نه از روى عذر، و چنين گروهى در حقيقت از شياطين الانس محسوب مى شوند.

سجده براى غير خدا  

سجده فرشتگان در برابر آدم، تحيت و احترام و تكريمى براى آدم بود و خضوع و عبادتى براى خداوند؛ زيرا به امتثال امر خداوند چنين تكريمى را براى انسان كامل روا داشتند؛ نظير آنچه از برادران و پدر و مادر يوسف در برابر يوسف سر زد:و رفع ابويه على العرش و خرواله سجدا . (559)

بسيارى از مفسران از جمله علامه طباطبايى رحمة الله عليه (560) در پاسخ اين پرسش كه اگر سجده، ذاتا عبادت است و عبادت هم، اختصاص به خداوند دارد پس چگونه براى غير خداوند رواست، گفته اند: سجده، ذاتا عبادت نيست، بلكه عبادت بودن آن در صورتى است كه به انگيزه عبادت و پرستش آورده شود. از اين رو در بعضى موارد، عنوان سخريه و استهزاء بر آن صادق است، نه عبادت. بر همين اساس، ممكن است گفته شود سجده براى غير خدا منع ذاتى ندارد، بلكه ممنوعيت آن بر اثر منع شرعى است كه با دليل نقلى يا عقلى ثابت مى شود و پس از بررسى معلوم است كه مانع عقلى يا نقلى در صورتى ثابت است كه سجده كننده بخواهد با سجده براى غير، ربوبيت و معبوديت را ارائه كند؛ اما اگر صرفا به نيت تحيت و تكريم او باشد دليلى بر ممنوعيت آن نيست. البته ذوق دينى و مذاق طايفه متشرعه كه بر اثر انس با ظواهر دينى به دست آمده، اقتضاى اختصاص سجده به خداى سبحان دارد؛ حتى اگر صرفا به قصد تحيت و تكريم باشد.

البته ممنوع بودن سجده براى غير خدا به نيت تعظيم و تكريم، در شريعت مقدس اسلام، بر اساس مذاق دينى مزبور، ملازمه اى با ممنوع بودن آن در شرايع سابق ندارد؛ (561) چنان كه از قتاده در ذيل آيه وخزواله سجدا (562) نقل شده كه تحيت و سلام مردم در زمان يوسف، سجده براى يكديگر بود و اختلاف رسوم و عادات به اختلاف ازمنه و اوقات نيز، امرى ممكن است.(563)

به هر تقدير، شكى نيست كه اولا، آدم عليه السلام در اين جريان، مسجودله بود، نه قبله و مسجود اليه ؛ چنان كه بعضى گفته اند و لادم را به معناى الى آدم گرفته اند؛ (564) زيرا مقصود از قصه سجده، تعظيم آدم و اظهار برترى او بر فرشتگان است و شكى نيست كه مجرد قبله قرار گرفتن چيزى يا كسى به برترى او از ساجدان دلالت ندارد (565) البته ممكن است گفته شود مقام آدميت، يعنى انسان كامل، مسجود له و صورت آدميت قبله و مسجود اليه قرار گرفت ؛ يعنى به دستور خداوند بدن خاكى آدم، قبله و مقام خليفه اللهى او مورد سجده واقع شد.

ثانيا، سجده براى آدم تحيت بود، نه عبادت و اطاعت ؛ چنان كه روايت تحف العقول از امام صادق ( عليه السلام ) و رواييت احتجاج از موسى بن جعفر عليه السلام به آن تصريح كرده است (566) به بيان ديگر، معبود حقيقى فرشتگان در اين سجده، فقط خداوند بود و آنها از باب اطاعت امر الهى براى آدم سجده كردند؛ يعنى چون آدم را مظهر خدا يافتند، نه معبود خود، براى او سجده كردند و به تعبير حافظ:

ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد

 كه در حسن تو چيزى يافت بيش از طور انسانى

اگر ابليس رجم شد و ملعون قرار گرفت جرمش اين بود كه در آيينه آدم، عكس خدا را نديد و به تعبير استاد الهى قمشه اى رحمة الله عليه :

جرمش اين بود كه در آينه عكس تو نديد

و رنه بر بوالبشرى ترك سجود اين همه نيست

ثالثا، با توجه به مذاق شرعى مزبور و با توجه به احتمال اختصاص جواز آن به شرايع پيشين نمى شود از مواردى چون سجده بر آدم و يوسف عليه السلام، جواز سجده براى غير خدا را به عنوان تكريم در شريعت اسلام استنتاج كرد، بلكه جواز آن مبتنى بر اذن شارع است.

رابعا، همه اين بحث ها در صورتى است كه سجده فرشتگان امرى تشريعى باشد وگرنه، در صورت تكوينى بودن آن، جايى براى بحث از حرمت يا جواز شرعى آن نيست و اين كه اين سجده تشريعى، بوده يا تكوينى، يا نه تكويين بوده و نه تشريعى، بلكه تمثيل اطاعت و خدمت، بود در مبحث لطايف و اشارات خواهد آمد. (567)

تذكر: ظاهر آيه مورد بحث، مسجود به شدن آدم است، نه مسجود اليه شدن او، ولى گروهى كه از قبول سجده براى آدم نكول دارند و او را مسجود اليه مى پندارند، آيه مزبور را همتاى آيه اقم الصلوه لدلوك الشمس الى غسق اليل (568) مى دانند؛ يعنى در نزد آدم و در ساحت او براى خدا سجده كنيد؛ چنان كه بايد نزد زوال آفتاب براى خدا نماز بخوانيد.

تكريم آدم يا توبيخ فرشتگان ؟  

سجده براى آدم، عبادت خدا و تكريم آدم بود، نه توبيخ فرشتگان ؛ زيرا سوال آنان بيش از استفهام نبود و چنين سوالى سبب كيفر نيست ؛ از اين جهت نه اصل سوال استعلامى، وهن است و نه سائل مستفهم موهون، ليكن برخى از بزرگان اهل معرفى فرموده اند:

دعوى اتجعل فيها من يفسد دامن طهارت فرشتگان را گرفت و چنين ادعايى به منزله سهو نماز گزار در نماز است كه با سجده سهو، نماز خود را جبران مى كند. ملائكه نيز براى ترميم دعوى خود مامور به سجده شده اند. پس اين سجده براى ترغيم و ترميم دعوى است، نه ترغيم آنان. (569)

چنان كه شايد استغفار ملائكه براى مومنان، ترميم گفتاراتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماءباشد.

تذكر 1 نعمت مسجود له شدن آدم پس از نعمت خلافت و خلعت تعليم اسماء و كسوت معلم ملائكه شدن، چهارمين نعمتى بود كه به آدم عطا شد.

2 كيفيت سجده فرشتگان براى آدم، بازگو نشد. برخى آن را به قياس ‍ سجده نماز پنداشته و آن را به نهادن پيشانى بر زمين تلقى كردند و عده اى آن را تذلل و تخضع كامل دانستند. به هر تقدير، مسلم است كه سجده براى آدم از سنخ عبادت و پرستش وى نبوده است ؛ زيرا خود آدم، عبد محض ‍ خداوند بود، بلكه مى توان گفت كه وى در عبادت ناب و خالصانه خداى سبحان امام فرشتگان بود.

3 سجده اقسامى دارد كه جامع آنها در آيه اولم يروا الى ما خلق الله من شى ء يتفيوا ظلاله عن اليمين والشمائل سجدا الله و هم داخرون # ولله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض من دابه و الملائكه و هم لا يستكبرون (570) آمده است ؛ زيرا سجود مجرد و مادى، مدرك و غير مدارك و بالاخره سجود جماد و نبات و حيوان و انسان و فرشته، در اين مضمون مطرح شده است.

ترتيب تعليم اسماء، خلافت و سجده  

مقتضاى نسق و ترتيب آيات اين است كه سجده براى آدم پس از تخصيص ‍ خلافت براى آن حضرت و پس از تعليم اسماء واقع شده باشد، ليكن مقتضاى آيه فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين (571) اين است كه فرمان سجده، پس از تسويه آدم و نفخ روح، صادر شده باشد. در نتيجه وقوع سجده از ناحيه فرشتگان، بلا فاصله پس از حيات و نفخ روح، تحقق يافته است ؛ (572) مگر اين كه گفته شود تعليم اسماء توام با نفخ روح بوده است.

در ضمن مباحث تفسيرى آيه قبل، ذيل جمله و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون نيز از استاد علامه طباطبايى رحمة الله عليه گذشت كه اگر مكتوم در اين جمله همان استكبار ابليس و تصميم او بر سجده نكردن براى آدم باشد و نيز جمله

و اعلم ما تبدون... عطف بر اعلم غيب... باشد، نه بر الم اقل... نتيجه اين مى شود كه فرمان به سجده پيش از تعليم اسماء، تحقق يافته باشد.

از اين رو استاد علامه رحمة الله عليه در مقام جواب از اين سوال بر مى آيد كه پس چگونه آيه محل بحث، بين دو آيه خلافت و تعليم اسماء قرار نگرفته و ترتيب واقعى قضايا رعايت نشده است ؟ (573)

محصل كلام استاد علامه اين است كه عدم رعايت ترتيب قضايا به اين جهت است كه غرض از اين آيات، بيان كرامت انسان و كيفيت نزول او به دنيا و سعادت و شقاوتى است كه به آن منتهى مى شود و تحقق چنين غرضى نه مبتنى بر رعايت ترتيب قضاياست و نه مبتنى بر بيان جزئياتى چون زمان وقوع سجده. بر همين اساس، قصه آدم در اين جا به صورت موجز بيان شده و از اطناب پرهيز شده است.

اين ميمون عده اى را كه در معارف دينى خوضى نكرده اند خارج از خانه معرفت الهى مى داند و گروهى را كه در آن خوض كرده اند ولى در همه مبادى تصديقى به برهان ناب بار نيافتند وارد در دهليز خانه معرفت دينى مى داند، نه آشناى كامل با صاحب خانه، وعده اى كه در اين معرفت، سر آمد شده اند و همه مطالب لازم برهاين را فراهم كرده اند آشناى كامل با سلطان خانه دانسته و قله چنين معرفت و صحابت و آشنايى را نصيب پيامبران، و درجات پايين آن را بهره پيروان راستين آنها و حكما مى داند؛ چنان كه پيامبران و درجات پايين آن را بهره پيروان راستين آنها و حكما مى داند؛ چنان كه پيامبران نيز داراى مراتب متفاوتند؛ برخى از آنان پروردگار خود را از دور مشاهده كرده اند، كما قال من بعيد ترائى لى الرب و بعضى از آنها پروردگار خويش را از نزديك شهود كرده اند. وى مى گويد: كسى كه تحقيقى در معرفت خدا ندارد، بلكه بر اساس تقليد يا ادراك خيالى نام خدا را بر لب جارى مى كند او نزد من بيرون از خانه معرفت و از آن دور است.

نيز، ممكن است براى تقدم سجده بر تعليم اسماء، اين گونه استدلال شود: اگر دستور سجده پس از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخارى براى ملائكه محسوب نمى شد؛ زيرا در آن هنگام مقام آدم بر همه آشكار شده بود، ليكن پاسخ اين است كه، تعظيم و سجده فرشتگان پس از روشن شدن عظمت آدم نيز، ممكن است افتخارى براى آنها به حساب آيد؛ زيرا در اين صورت معلوم مى شود كه آنان تابع اراده الهى بودند و هرگز حسادت نورزيدند و مانند ابليس در برابر فرمان الهى استكبار به خرج ندادند و روشن كه غريزه حسادت، پس از آشكار شدن برترى محسود، سر بر مى آورد.

در هر حال، براى رسيدن به جايگاه سجود ملائكه و نضد و نظم قرآنى آن كه آيا قبل از تعليم اسماء بود يا بعد از آن، رسيدگى و فحص بالغ آيات مرتبط به آن، لازم است. آيات وارد در اين موضوع گونه گون است ؛ برخى از آنها ناظر به اصل ماموريت فرشتگان براى سجود است و راجع به خلاف، خلقت، تعليم اسماء و معلم ملائكه بودن، مطلبى را ارائه نمى كند؛ مانندو اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس...(574) و بعضى از آنها ناظر به اصل خلقت آدم و ماموريت فرشتگان براى سجود و ترتب سجده بر خلقت است كه ظاهر آن تقدم سجود بر تعليم اسماء است ؛ مانندو اذ قال ربك للملائكه انى خالق بشرا من طين # فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين... (575) .

ظاهر اين گروه از آيات ترتب سجده بر تسويه و نفخ روح است و اين كه فاصله اى بين نفخ روح و ماموريت ملائكه براى سجده نبوده است، و برخى از آنها ناظر به بسيارى از مسائل مربوط به اصل خلافت و جعل خليفه در زمين و تعليم اسماء و عرضه آنها بر ملائكه و عجز فرشتگان از گزارش آنها و معلم شدن خليفه خدا براى فرشتگان در گزارش اسماء و امر ملائكه به سجده براى آدم و دستور سكونت در بهشت براى آدم و همسرش و ساير مطلب وابسته به آن است. اين بخش از آيات گرچه با حرف تفريع مانند كلمه فاءهمراه نيست تا ترتيب رخدادهاى ياد شده را بفهماند، ليكن تدبر در معالى قرآن و تامل در معارف ويژه آن، فن خاصى است كه ساختار تفسير قرآن به قرآن را معمارى مى كند. آنچه فخر رازى و آلوسى و... (576) در اين باره كرده اند تعيين سرنوشت همه آيات سجده، به كمك آيه 29 سوره حجر و آيه 72 سوره ص است كه ظاهر آن تفرع سجود و ترتب آن بر نفخ روح است، ولى تناسب حكم و موضوع و نظم سياقى آيات محل بحث، نصاب لازم ظهور را داراست كه مفسر آيات ديگر شود و چون آيات سوره حجر و ص در صدد تشريح همه رخدادهاى مربوط به آدم نيست، از اين رو اجمالى از جريان وقوع سجده بعد از نفخ روح را ارائه كرده است و هيچ منافاتى با تحقق بعضى از حوادث مهم كه زمينه تكريم آدم به عنوان سجده براى اوست، ندارد؛ مثلا ظاهر آيه ؛وذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات (577) اين است كه نداى يونس و استغاثه او، مترتب بر ذهاب غضبناكانه و مظنه عدم تضييق است، در حالى كه جريان مساهمه (578) و جريان التقام ماهى (579) در وسط، قرار داشت. بنابر اين، مقتضاى تفسير آيه به آيه اين است كه آيات سوره بقره ، سايه افكن آيات سوره هاى ديگر باشد. نتيجه آن كه، سجده فرشتگان پس از تعليم اسماء و معلم شدن آدم براى آنان بوده است.

استثناى متصل يا منقطع ؟  

استثنايى كه در اين آيه به وسيله الا صورت گرفته، گرچه در ظاهر، متصل است، زيرا ابليس به حسب ظاهر جزو فرشتگان بود و در بين آنان به سر مى برد (چنان كه در ذيل جمله ما كنتم تكتمون در ارتباط با علت انتساب كتمان شيطان به همه فرشتگان، گذشت و گفته شد كه ممكن است يكى از وجوهش اين باشد كه شيطان در آن زمان به حسب ظاهر از فرشتگان به حسب مى آمد (580) ليكن در باطن منقطع است ؛ زيرا در جاى ديگر به جن بودن وى تصريح شده است :فسجدوا الا ابليس كان من الجن.(581)

به بيان ديگر، استثناى ابليس ؛ همانند استثناى ظن از علم در آيه ما لهم به من علم الا اتباع الظن (582) از سنخ منقطع است، نه متصل. البته اگر جريان تغليب، اعمال شود، يعنى از باب غلبه، عنوان ملك بر ابليس اطلاق گردد استثنا متصل خواهد بود.

ممكن است سوال شود، اگر ابليس از جن است پس چگونه در ميان فرشتگان راه يافت، با آن كه فرشتگان، معصومند و جن غير معصوم و موجود غير معصوم را، به حريم معصومان راهى نيست ؟

پاسخ اين است كه، فرشتگان درجاتى دارند: عععو ما منا الا له مقام معلوم (583)، برخى از آنان در عالم تجرد تام و برخى در علم مثال و گروه سومى در عالم ماده و مسيطر بر زمين زمينيان هستند. فرشتگانى كه در عالم ماده و زمين هستند اگر چه چون فرشتگان دو عالم تجرد عقلى و مثالى، معصيت نمى كنند، زيرا داراى روح مجرد و معصومند، ليكن راه براى ورود شيطان و معصيت در ميان آنان باز است ؛ چنان كه معصومين (صلوات الله عليهم ) با آن كه اهل عصيان نيستند در دنياى زندگى مى كنند كه ظرف معصيت است و اختلاط غير معصوم با آنان ممكن است. بنابر اين، ممكن است ابليس در جمع گروه خاصى از ملائكه واقع شده باشد، نه در جنب مقربان و حاملان عرش الهى.

تذكر: آنچه در عالم طبيعت به سر مى برد و از طرفى به لحاظ مقام هاى وجودى برتر، از تجرد عقلى يا مثالى برخوردار است منحصر در انسان و جن نيست ؛ زيرا دليلى بر حصر مزبور اقامه نشده است.

امتناع استكبارى ابليس  

كلمه استكبر و آمدن آن پس از ابى دلالت دارد كه امتناع ابليس از روى استكبار بود، نه از روى اشفاق و ترسى كه در مساله امتناع آسمان ها، زمين و كوه ها از پذيرش بار امانت مطرح است :انا عرضنا الامانه على السموات والارض والجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها(584) البته اباى آسمان ها و زمين كه به حسب ظاهر مكلف نيستند با اباى ابليس كه مى تواند مكلف باشد فرق دارد. آنچه باعث تنزل از مقامى رفيعى مى شود اباى استكبارى يعنى ادعاى استقلال موجود ذليل در برابر خداى عزيز است، نه اباى استكبارى يعنى ادعاى استقلال موجود ذليل در برابر خداى عزيز است، نه اباى اشفاقى و از روى ترس از عدم قدرت بر تحمل. خلاصه آن كه، ابا گاهى از قبولو تلقى چيزى است و گاهى از انجام كار خاص و به هر تقدير، گاهى محمود است و زمانى مذموم.

كفر مستتر ابليس  

كان در جمله كان من الكافرين نشان آن است كه در درون شيطان، كفر مستترى بود كه بر اثر امتحان الهى آشكار گرديد و به فعليت رسيد. از اين رو در سوره اعراف مى فرمايد: لم يكن من الساجدين (585)؛ يعنى اساسا او اهل سجده نبود، نه اين كه كان به معناى صار است : نخست اين كه، پيش از اين جريان، فرزند نوح هنوز غرق نشده بود تا از غرق نشده بود تا از غرق شدنش در گذشته خبر داده شود و ديگر كلمه فاء در فكان است كه نشان ترتب غرق بر اباى استكبارى است و معنايش اين است كه قبلا اين صفت نبود و اكنون چنين شد.

اما چنين قرينه اى در محل بحث نيست، بلكه قرينه لفظيه منفصله اى بر خلاف آن موجود است و آن جمله و ما كنتم تكتمون در ذيل آيه قبل است كه عده اى بر آنند كه مراد از كتمان، تصميم مخالفت شيطان با فرمان سجده است. معلوم مى شود كه او از قبل، كفر و استكبارى را در درون خود داشت كه آن را مخفى مى كرد و نيز قرينه اى لبى بر خلاف آن در كار است ؛ زيرا اگر از قبل، كفر درونى براى شيطان نبوده و از لحظه ابا و استكبار، جزو كافران شده، اين سوال مطرح مى شود كه پس عامل اغواى شيطان چه بود؟ در حالى كه اگر اين موجود، از درون و از قبل، خبيث باشد ديگر جايى براى آن سوال وجود ندارد.

ممكن است درباره قرينه اول گفته شود صرف تصميم بر استكبار و مخالفت، سبب كفر فعلى نمى شود، در حالى كه اگر كان به معناى خودش باشد آيه ظهور در كفر فعلى شيطان از قبل دارد. نسبت به قرينه دوم (قرينه لبيه ) نيز مى توان گفت صرف اين كه اگر كان به معناى صار باشد اين سوال مطرح مى شود كه پس عامل كفر او چه بود؟ دليل نمى شود كه كان به معناى صار نباشد، مگر طرح اين سوال چه محذورى دارد؟ و اساسا با توجه به مختار بودن ابليس چه مانعى دارد كه از علت استكبار و كفر ابليس سوال شود و آيا معلل ساختن عدم سجده ابليس به خببث درونى و ذاتى او، لازمه اش جبر نيست ؟

به هر حال، با توجه به اين كه شيطان از مومنان بود، بلكه مطابق آنچه در خطبه قاصعه آمده، شش هزار سال خدا را عبادت كرد (586) اين خود، قرينه اى است كه از ظاهر آيه رفع يد شود و در اين صورت يكى از دو وجه اختيار گردد: يكى اين كه، كان به معناى صار باشد و ديگر اين كه چنان كه جمهور مفسران عامه قائل شده اند، كلمه فى علم الله در تقدير گرفته شود؛ يعنى فكان فى علم الله من الكافرين (587)، با توجه به حديث نبوى : وانما الاعمال بالخواتيم (588)؛ يعنى ابليس در علم الله از كافران بود؛ چون خداوند از عاقبت كار او باخبر بود.

پاسخ اين بيان اين است كه اولا، عزم فعلى بر مخالفت در ظرف دستور، كفر فعلى است به لحاظ اعتقاد و كفر شانى است به لحاظ عمل. آنچه در نهان ابليس نهادينه شده بود كفر فعلى به لحاظ اعتقاد بود، نه كفر شانى و همين مقدار مصحح اطلاق كان به معناى اصلى آن است. البته چنين كفرى، از اقسام كفر مستور است كه شرح آن خواهد آمد.

ثانيا، اصل طرح سوال مزبور آن است كه اگر عصيان انسان بر اثر وسوسه ابليس است، معصيت ابليس بر اثر وسوسه كدام عامل بيرونى است. پاسخ سوال ياد شده مى تواند اين باشد كه، قياس جن به انسان نارواست ؛ يعنى اگر عصيان انسان مسبوق به وسوسه بيرونى ابليس است، لازم نيست معصيت ابليس كه از جن است و بالاخره نوع ديگرى غير از انسان است، مسبوق به عامل بيرونى باشد. ثالثا، عامل درونى در حد اقتضاى غالب بودن، مستلزم جبر نيست ؛ يعنى ابليس مى تواند بدون تهييج خارجى، تن به تباهى دهد و خوى تنمر و تمرد درونى او براى عصيان كافى است، نه حتمى. بنابراين، نه نيازى به عامل بيرون است و نه مستلزم جبر.

اصل استثناى ابليس بيش از ترك سجود اورا نمى فهماند؛ يعنى سر آن را بيان نمى كند كه آيا ترك سجود، روى عذر بود يا نه و كلمه ابى نيز گرچه فقط امتناع ابليس را مى فهماند و معلوم مى شود كه ترك سجود او بر اثر سهو، نسيان و جهل به حكم يا به موضوع نبوده است، و نمى فهماند كه اباى مزبور، معذورانه بود، (مانند: فابين آن يحملنا و اشفقن منها (589)، زيرا اباى اشفاقى معذورانه است ) يا آن كه بر اساس عذر نبود، ليكن كلمه استكبرمى فهماند كه اباى ابليس به استناد استكبار او بود، نه بر محور عذر.

استكبار، رذيلت نفسى و نقص خلقى است و ابليس، گذشت از مشكل نفسى، داراى معضل قلبى و اعتقادى نيز بود و اين مطلب را جمله كان من الكافرين مى فهماند؛ يعنى ابليس قبلا كافر و منكر، و نفسا مستكبر بوده است ؛ نظير آنچه در آيه فالذين لايومنون بالاخره قلوبهم منكره و هم مستكبرون (590) استكبار با تسفيه حق و تحقير خلق همراه است. چننى رذيلتى كه دامنگير ابليس بود باعث شد كه سوال و رفتار و كردار او، هم با اباى آسمان ها و زمين فرق كند و هم با سوال فرشتگان تفاوت داشته باشد و هم با عصيان آدم (به معنايى كه خواهد آمد).

گرچه كفرابليس مستور بود و با آزمون سجده مشهور شد، ولى هرگز فطرى او نبود؛ يعنى او فطرتا بينش الحادى و گرايش كفر و زندقه نداشت ؛ زيرا هيچ موجود مكلفى كه در قيامت مسوول عقايد، اخلاق، فقه و حقوق است بدون بينش توحيدى آفريده نمى شود؛ چون آيه اخذ ميثاق بر ربوبيت خداوند و عبوديت شخص، در خصوص بنى آدم مطرح است، ولى تعليل آن عام است و شامل غير انسان، مانند جن و از جمله ابليس مى شود؛ زيرا اگر موجود مختار و مكلفى فطرتا از ربوبيت خدا غافل و از عبوديت خويش ‍ در ساحت الهى نا آگاه باشد، ممكن است در معاد، احتجاج كند و بگويد: ما از اين (توحيد) غافل بوديم يا بگويد: نياكان من شرك ورزيدند و من بر اثر تربيت خانواده و محيط، تابع آنها شدم. (591)

غرض آن كه، لازم است هر موجود مختار مكلفى بر فطرت توحيد و ايمان، آفريده شود، نه بر فطرت شرك و كفر و دست كم نسبت به هر دو خالى الذهن باشد و جريان علوم توحيدى، همسان علوم حصولى باشد كه ذهن انسان در آغاز آفرينش نسبت به همه آنها همانند لوح نانوشته است :والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا . (592) از اين رو نمى توان گفت فطرت ابليس بر كفر بود و جمله و كن من الكافرين دليل بر سبق فطرى كفر اوست، (593) بلكه مى توان گفت كه از تعبير ابى و استكبر چنين بر مى آيد كه كبر، فطرى و ذاتى او نبود و او خود را به سمت كبر فرا مى خواند؛ زيرا حرف سين و تاء، چنين پيامى را به همراه دارد و اين خوى تفرعن ابليس، سابقه ديرين دارد و كهنه شدن اين بيمارى مزمن را مى توان از فعل ماضى كان استظهار كرد.

نشانه رسوخ چنين بيمارى و نهادينه شدن آن در درون ابليس اين است كه به كان كافرا تعبير نشد، بلكه گفته شود: كان من الكافرين ، تا عضويت او در جمع همنوعان وى و كسب حمايت و حميت از اين هم گروهى، از تعبير مزبور استظهار گردد؛ مانند: اصدقت ام كنت من الكاذبين (594)، ام تكون من الذين لايهتدون (595) ضمنا رعايت فواصل آيات كه همگى با جمع سالم و به واو و نون يا ياء و نون ختم مى شود، از لطف ادبى بر خوردار است، ليكن نكته اساسى آن است كه ابليس هماره از عضويت در گروه كفر حمايت مى كرد، گرچه هنور غير از او كافرى پديد نيامده بود و از عضويت در گروه ايمان، اطاعت و امتثال امر الهى، فاصله مى گرفت و جمله : ابى ان يكون مع الساجدين (596) گواه آن است ؛ گواه آن است ؛ زيرا وى نه تنها از سجود ابا داشت، بلكه از عضويت در گروه ساجدان تحاشى مى ورزيد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved