بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 

 

 

 

آيات 111 تا 123 سوره توبه

 ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و امولهم بان لهم الجنة يقتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التورئة و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده  من الله فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم (111)

 التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنين (112)

 ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى من بعد ما تبين لهم انهم اصحب الجحيم (113)

 و ما كان استغفار ابرهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرا منه ان ابرهيم لاوه حليم (114)

 و ما كان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتى يبين لهم ما يتقون ان الله بكل شى ء عليم (115)

 ان الله له ملك السموت و الارض يحى و يميت و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير( 116)

 لقد تاب الله على النبى و المهجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ثم تاب عليهم انه بهم رؤ ف رحيم (117)

 و على الثلثة الذين خلفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنوا ان لا ملجا من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم (118)

 يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و كونوا مع الصدقين (119)

 ما كان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه ذلك بانهم لا يصيبهم ظما و لا نصب و لا مخمصة فى سبيل الله و لا يطؤ ن موطا يغيظ الكفار و لا ينالون من عدو نيلا الا كتب لهم به عمل صلح ان الله لا يضيع اجر المحسنين (120)

 و لا ينفقون نفقة صغيرة و لا كبيرة و لا يقطعون واديا الا كتب لهم ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون (121)

 و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (122)

 يا ايها الذين آمنوا قتلوا الذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظة و اعلموا ان الله مع المتقين (123)

ترجمه آيات

خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريده به اين (بهاء) كه بهشت از آن آنها باشد (در عوض ) در راه خدا كارزار كنند، بكشند و كشته شوند، اين وعده حقى است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و كيست كه به پيمان خويش از خدا وفادارتر باشد؟ به معامله پر سود خويش كه انجام داده ايد شادمان باشيد، كه اين كاميابى بزرگ است (111)

(مؤمنان كسانى هستند كه ) توبه كنندگان و عبادتكاران و سپاسگويان و سياحت كنندگان و ركوع كنندگان و سجده آوران و آمران به معروف و نهى كنندگان از منكر و حافظان حدود الهى و بشارت ده (به اين چنين ) مؤمنان (112)

پيغمبر و كسانى كه ايمان آورده اند نبايد براى مشركين پس از آنكه معلومشان شد كه اهل جهنمند آمرزش بخواهند، اگر چه خويشاوند باشند (113)

و آمرزش خواستن ابراهيم براى پدرش نبود مگر به اقتضاى وعده اى كه به وى داده بود، و چون برايش آشكار شد كه پدرش دشمن خداست از او بيزارى جست، آرى، ابراهيم خدا ترس و بردبار بود (114)

چنين نبوده كه خداوند، گروهى را پس از هدايتشان گمراه كند، مگر آنكه چيزهائى را كه بايد از آن بترسند براى ايشان بيان كنند، كه خدا به همه چيز داناست (115)

خدا، ملك آسمانها و زمين خاص اوست، زنده مى كند و مى ميراند، و شما را جز خدا سرپرست و ياورى نيست (116)

خدا پيغمبر و مهاجران و انصار را بخشيد، همان كسانى كه در موقع سختى از او پيروى كردند، پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان از حق منحرف گردد سپس آنها را ببخشيد كه خدا با آنان مهربان و رحيم است (117)

و نيز آن سه تن را كه بازماندند، تا وقتى كه زمين با همه فراخى بر آنان تنگ شد، و از خويش به تنگ آمدند و بدانستند كه از خدا جز به سوى او پناهى نيست ببخشيد و به آنها توفيق توبه بداد تا توبه كنند كه خدا توبه پذير و رحيم است (118)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد و قرين راستگويان باشيد (119)

مردم مدينه و باديه نشينان اطرافشان نمى بايست از پيغمبر خدا تخلف كنند، و نه جان خويش از جان وى عزيزتر دارند، اين بخاطر آن است كه در راه خدا تشنگى و رنج و گرسنگى به آنان نميرسد، و در جائى كه كافران را به خشم آورد قدم نمى گذارند، و ضربه اى از دشمن نمى خورند، مگر آنكه به عوض آن براى ايشان عمل صالحى نويسند، كه خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند (120)

هيچ خرجى كم و زياد نكنند، و هيچ دره اى نپيمايند، مگر براى آنان نوشته شود، تا خدا بهتر از آنچه عمل مى كردند به آنان پاداش ‍ دهد (121)

مؤمنان همگى نتوانند سفر كنند، چرا از هر گروه از ايشان دسته اى سفر نكنند تا در كار دين، دانش اندوزند، و چون بازگشتند قوم خويش را بيم دهند، شايد آنان بترسند (122)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد با آن كسانى كه از كفار مجاور شمايند كارزار كنيد، و بايد در شما خشونتى ببينند، و بدانيد كه خدا يار پرهيزكاران است (123).

بيان آيات

اين آيات در باره مطالب گوناگونى است كه يك غرض واحدى، همه را به هم مرتبط و به آن غرضى كه آيات قبلى در مقام بيان آن بود مربوط مى سازد، زيرا اين آيات در پيرامون جنگ و جهاد است. بعضى از آنها مؤمنين مجاهد را مدح نموده و وعده جميل داده است. و بعضى از آنها از محبت و دوستى با مشركين و طلب مغفرت جهت ايشان نهى مى كند. بعضى ديگر از آنها دلالت بر گذشت خداى تعالى از آن سه نفرى دارد كه در جنگ تبوك تخلف ورزيدند، بعضى ديگر اهل مدينه و اطراف آن را ماءمور مى كند به اينكه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هر جا كه خواست براى قتال بيرون رود بيرون روند، و از آنجناب تخلف نكنند. بعضى ديگر مردم را دستور مى دهد كه از هر طائفه عده اى بكار تفقه در دين و آموختن معارف آن پرداخته، پس از مراجعت به سوى قوم خود در ميان آنان به تبليغ دين بپردازند. و بعضى از آنها حكم ميكند به اينكه بايد با كفار همجوار كارزار كنند.

وعده قطعى بهشت به كسانى كه در راه خدا با جان و مال خود جهاد مى كنند (ان الله اشترى)

ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة...

كلمه (اشتراء) به معناى قبول آن جنسى است كه در خريد و فروش در برابر پرداخت قيمت به انسان منتقل مى شود.

خداى سبحان در اين آيه به كسانى كه در راه خدا با جان و مال خود جهاد مى كنند وعده قطعى بهشت مى دهد و مى فرمايد كه اين وعده را در تورات و انجيل هم داده، همانطور كه در قرآن مى دهد.

خداوند اين وعده را در قالب تمثيل بيان نموده و آن را به خريد و فروش تشبيه كرده است، يعنى خود را خريدار و مؤمنين را فروشنده و جان و مال ايشان را كالاى مورد معامله و بهشت را قيمت و بهاء و تورات و انجيل و قرآن را سند آن خوانده است، و چه تمثيل لطيفى بكار برده است ؛ و در آخر مؤمنين را به اين معامله بشارت داده و به رستگارى عظيمى تهنيت گفته است.

 

التائبون العابدون الحامدون السائحون...

وضع و وصف فردى و اجتماعى مؤمنين

اين جمله مؤمنين را به نيكوترين صفاتشان توصيف مى كند. و اينكه همه اوصاف ايشان را با صداى پيش آورده، براى اين است كه خبر آنها مبتدائى محذوف و تقدير آن : (المؤمنون هم التائبون العابدون...) است، يعنى مؤمنين بخاطر اينكه از غير خدا به سوى خدا بازگشت كردند تائبان، و چون او را ميپرستند عابدان، و چون با زبان، حمد و سپاس او گويند حامدان، و چون با قدمهاى خود از اين معبد به آن معبد مى روند سائحان، و بخاطر ركوع و سجودشان راكعان و ساجدانند.

اين وضع ايشان در حال انفراد است، اما وضعشان نسبت به حال اجتماع، آنها مانند ديدبانانى هستند كه اجتماع خود را به سوى خير سوق مى دهند، يعنى امر به معروف و نهى از منكر نموده، حدود خدائى را حفظ مى نمايند، نه در حال انفراد، نه در حال اجتماع، نه در خلوت و نه در ظاهر از آن حدود تجاوز نمى كنند. آنگاه با اينكه خداوند در آيه قبل، خودش بشارتشان داده بود اينك به رسولش ‍ دستور مى دهد به اينكه ايشان را بشارت دهد، و اين خود تاكيد را مى رساند، آنهم تاكيد بليغى كه نمى توان حد و مرزى برايش قايل شد.

از آنچه گذشت معلوم شد كه اولا چه نكتهاى در ترتيب اوصاف مذكور از مؤمنين بوده، و اگر اول توبه و عبادت و گردش و ركوع و سجود ايشان را آورده، براى اين است كه اين اوصاف، اوصاف فردى آنان است، لذا اول آنها را ذكر كرده، بعدا اوصاف اجتماع ايشان را كه ناشى از ايمان آنان است ذكر نموده، و آن اين است كه مؤمنين با امر به معروف و نهى از منكر اجتماع صالحى بوجود مى آورند، آنگاه در خاتمه وصف پسنديده و جميلى را كه ايشان در هر دو حال يعنى هم در حال انفراد و هم در حال اجتماع دارند ذكر كرده، و آن اين است كه ايشان حافظ حدود خدايند، و اگر تعبير به (حافظ) كرد براى اين است كه بفهماند مؤمنين، هم خودشان از حدود خدا تجاوز نمى كنند، و هم نسبت به آن اهتمام و مراقبت دارند.

و ثانيا معلوم شد كه مقصود از (سياحت ) - كه در لغت به معناى سير و گردش در زمين است - در اينجا آن معنائى كه با سياق ترتيب مناسب تر است سير و رفت و آمد در جايگاههاى عبادت و مساجد است، نه آن معنائى كه بعضى گفته اند كه منظور از آن روزه گرفتن و يا سياحت در زمين به منظور تفكر در عجائب قدرت خدا و ديدن آثار و ديار امتهاى گذشته و عبرت گرفتن از سرنوشت آنان، و يا منظور از آن، مسافرت جهت طلب علم و يا طلب خصوص احاديث باشد، زيرا اين احتمالات و وجوه با سياق آيه تناسب ندارد.

اما در مورد وجه اول بايد گفت كه از جهت الفاظ آيه، هيچ دليلى بر آن نيست، بقيه وجوه هم گو اينكه در آيات ديگر سفارش به آن شده، مثلا درباره سير و تفكر در سرنوشت امم گذشته فرموده : (افلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) و درباره سير و سفر براى آموختن علم دين فرموده : (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين )؛ الا اينكه اگر منظور از (سائحون ) يكى از دو وجه فوق باشد آن لطفى را كه در ترتيب صفات رديف شده هست از بين مى برد.

و ثالثا بدست آمد كه اين صفات شريفه، صفاتى است كه ايمان مؤمن با آنها تمام و كامل مى شود و مؤمن با داشتن آنها مستوجب وعده قطعى خدا به بهشت و آن بشارت كه خدا و رسول (صلى الله عليه و آله ) دادند مى گردد، و بدين جهت مستوجب ميشود كه داشتن اين صفات، ملازم با قيام به حق خدا باشد، و قيام به حق خدا هم باعث مى شود كه خداى تعالى درباره چنين مؤمنى، حقى را كه بر خود واجب كرده و به وعده هائى كه به او داده وفا كند.

 

ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى... لاواه حليم

سبب عدم جواز استغفار براى مشركين لغو بودن استغفار براى آنان است

معناى آيه روشن است، ليكن اين نكته را بايد در نظر داشت كه چون در آيه دومى بعد از بيان سبب استغفار ابراهيم براى پدرش ‍ مى فرمايد (وقتى كه فهميد او دشمن خدا است، از او بيزارى جست ) و با اين بيان معلوم كرد كه مشركين دشمنان خدا و جهنمى هستند، و در نتيجه نبايد براى آنان استغفار كرد، اينكه در اين آيه مى فرمايد حال كه اين معنا براى پيغمبر و پيروانش معلوم شد بايد از اين مطلب ضرورى و روشن غفلت نورزند، كه استغفار براى مشركين از اين جهت جائز نيست كه لغو است، و خضوع ايمان مانع است از اينكه بنده خدا با ساحت كبرياى او بازى نموده، كارى لغو بكند.

چون از يكى از دو صورت بيرون نيست، يا خداوند بخاطر تقصيرى كه از بنده اش سرزده با او دشمن و از او خشمگين است، و يا بنده با خداى تعالى دشمن است ؛ اگر فرضا خدا با بندهاش دشمن باشد ولى بنده اش با او دشمن نباشد و بلكه اظهار تذلل و خوارى كند، در اينصورت جاى اين هست كه بخاطر سعه رحمت او آدمى براى آن بنده طلب مغفرت كند، و از خداوند بخواهد كه به حال آن بنده اش ترحم كند. اما اگر بنده با خدا سر دشمنى داشته باشد مانند مشركين معاند - و خود را بالاتر از آن بداند كه به درگاه خدا سر فرود بياورد، در چنين صورتى عقل صريح حكم مى كند به اينكه شفاعت و يا استغفار معنا ندارد، مگر بعد از آن كه آن بنده عناد را كنار گذاشته، به سوى خدا توبه و بازگشت كند و به لباس تذلل و مسكنت درآيد.

و گر نه چه معنا دارد كه انسان براى كسى كه اصلا رحمت و مغفرت را قبول ندارد و زير بار عبوديت او نمى رود، استغفار نموده، از خدا بخواهد كه از او درگذرد. آرى، اين درخواست و شفاعت استهزاء به مقام ربوبيت و بازى كردن با مقام عبوديت است، كه به حكم فطرت عملى است ناپسند و غير جائز.

و خداوند اين جائز نبودن را به حق نداشتن تعبير كرده و فرموده : (ما كان للنبى و الذين آمنوا) يعنى پيغمبر و آنان كه ايمان آورده اند حق ندارند استغفار كنند بعد از آنكه براى آنها معلوم شد كه...، و ما در تفسير آيه (ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله ) گفتيم كه حكم جواز در شرع بعد از جعل حق است.

پس، معناى آيه چنين مى شود: رسول الله و كسانى كه ايمان آورده اند بعد از آنكه با بيان خداوندى براى آنها ظاهر شد كه مشركين دشمنان خدايند و مخلد در آتشند، ديگر حق ندارند براى آنان استغفار كنند هر چند از نزديكانشان باشند، و اگر ابراهيم براى پدر مشركش استغفار كرد براى اين بود كه در آغاز خيال ميكرد پدرش هر چند مشرك است ولى با خدا دشمنى و عناد ندارد، و چون قبلا به او وعده استغفار داده بود لا جرم براى او طلب مغفرت كرد، ولى وقتى فهميد كه او دشمن خداست و بر شرك و ضلالت خود اصرار مى ورزد، از او بيزارى جست.

(ان ابراهيم لاواه حليم ) اين جمله وعده ابراهيم و استغفار او را براى پدرش تعليل مى كند، به اينكه او جفاى پدرش را تحمل نمود، و او را وعده نيكى داد، چون او مردى بردبار بود، و برايش طلب مغفرت كرد، چون مردى (اواه ) بود، و اواه كسى را گويند كه از ترس خدا و به طمع و اميد به خيرات او خيلى آه بكشد.

 

و ما كان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتى يبين لهم ما يتقون... من ولى و لا نصير

اين دو آيه، متصل به دو آيه قبلى است، كه از استغفار براى مشركين نهى مى كرد. و اين دو آيه يكى مؤمنين را تهديد مى كند به اينكه اگر از آن كارهائى كه خداوند بيان كرده پرهيز نكنند، بعد از هدايت گمراهشان خواهد كرد، و در ميان همه كارهائى كه خداوند از آنها نهى نموده، آن كارى كه با مورد آيه تطبيق دارد همان استغفار كردن براى مشركين و محبت به ايشان است، كه مؤمنين بايد از آن بپرهيزند، و الا بعد از هدايت دچار ضلالت مى شوند.

و خواننده محترم براى روشن شدن بيشتر آيه مورد بحث بايد به مطالبى كه ما در تفسير آيه (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون ) در جلد پنجم اين كتاب و همچنين در تفسير آيات راجع به ولايت مشركين و اهل كتاب در سوره هاى گذشته گذرانديم مراجعه نمايد.

و اين آيه به يك اعتبار در معناى آيه (ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) و آيات ديگرى در اين معنا است كه همه بر اين معنا گويا هستند كه يكى از سنتهاى الهى اين است كه نعمت و هدايت خود را بر بنده اش مستمر بگرداند و از او سلب نكند، تا خود بنده بخاطر كفران و تعديش موجبات تغيير آن را فراهم آورد، آنوقت است كه خداى تعالى نعمت و هدايت خود را از او مى گيرد.

علت وجوب تبرى از دشمنان خدا، و اشاره به عموميت اين حكم

آيه دومى يعنى آيه (ان الله له ملك السموات و الارض يحيى و يميت و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير) در ذيلش حكمى را كه آيه قبلى بر آن دلالت مى كرد چنين تعليل مى كند كه اگر از دوستى با دشمنان خدا نهى نموده و گفتيم كه بايد از آنان بيزارى بجوئيد، براى اين است كه جز خداى سبحان كسى ولى و ياور حقيقى نيست، و اين معنا براى مؤمنين وجدانى شده، پس وجدان و ايمان خود آنان بايد ايشان را بر آن بدارد كه تنها نسبت به او و يا وليى از اولياى او كه خود او اجازه داده باشد تولى داشته باشند، و بغير ايشان به هيچ يك از دشمنان او هر كه خواهد باشد دوستى و تولى نورزند.

اين مفاد ذيل آيه دومى بود، و اما مفاد صدر آن بيان سبب اين سبب و علت اين علت است، يعنى بيان مى كند كه چرا ولى و ناصرى جز خدا نيست، و مى فرمايد: جهتش اين است كه تنها كسى كه مالك همه چيز است و مرگ و حيات بدست اوست، خداست و معلوم است كه غير از چنين خدائى كه يگانه مالك و مدبر عالم است ولى و ناصرى نيست.

از همين بيان عمومى و علت عمومى كه در چهار آيه مورد بحث آمده بخوبى روشن گرديد كه حكم مورد بحث اين آيات نيز عمومى است، يعنى اگر در اين آيات حكم به وجوب تبرى از دشمنان خدا و حرمت دوستى با آنان نموده، اين حكم اختصاص به يك نحو دوستى و يا دوستى با يك عده معينى ندارد، بلكه همه انحاء دوستى را شامل مى شود، خواه تولى به سبب استغفار باشد يا به غير آن و خواه دشمن، مشرك يا كافر و يا منافق و يا غير آنها از قبيل اهل بدعتى كه منكر آيات خدا هستند باشد و يا نسبت به پاره اى از گناهان كبيره از قبيل محاربه با خدا و رسول اصرار داشته باشد.

 

لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين... هو التواب الرحيم

كلمه (الساعة ) به معناى مقدارى از زمان است، و (ساعت عسرت ) آن مقدار زمانى است كه زندگى بخاطر ابتلاء به گرفتاريها از قبيل گرسنگى و تشنگى و يا حرارت شديد، و امثال آن دشوار شود، و كلمه (زيغ ) به معناى بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است، و اضافه (زيغ ) به (قلوب )، و ذكر ساعت عسرة و ساير قرينه هائى كه از سياق كلام استفاده مى شود، همه شاهد بر آنند كه منظور از (زيغ ) استنكاف و شانه خالى كردن از امتثال امر پيغمبر، و بيرون شدن از اطاعت او، به سبب سرپيچى از رفتن به جهاد، و يا برگشتن به وطن است بخاطر عسرت و مشقتى كه در راه با آن مواجهند.

و كلمه (تخليف ) - بطورى كه در مجمع البيان گفته - به معناى تاخير و جاى ماندن از كسى است كه رفته، و اما بجاى ماندن كسى در مكان، بعد از رفتن تو تخليف نيست، و اشتقاق آن از (خلف ) است كه به معناى پشت سر و مقابل جهت روبرو است ؛ وقتى مى گويند (فلان خلف فلانا) معنايش اين است كه فلانى فلان كس را جانشين و خليفه خود كرد، و خود او را (مخلف ) مى گويند و كلمه (رحب ) به معناى وسعت و مقابل ضيق است، و حرف (ما) در جمله (بما رحبت ) مصدريه است كه جمله را به تاويل مصدر مى برد و معنايش (برحبها) مى شود.

وجه اينكه توبه (بازگشت) خدا به پيامبر (ص) و مهاجرين انصار،قبل از ذكر توبه خدا به سه نفرى كه از جنگ تبوك تخلف كردند در آيه وارد شده و بيان مراد از توبه خدا در اين موارد

و اين دو آيه، هر يك از آنها ناظر است به جهتى، غير آن جهتى كه ديگرى ناظر بدان است - آيه اولى گذشت خدا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار را بيان نموده و آيه دومى، گذشت از سه تن متخلف از جنگ را بيان داشته است، با اين تفاوت كه در آيه اول، گذشت از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و بعضى ديگر، گذشت از معصيت نبوده، چون اهل معصيت نبودند، و در آيه دوم، گذشت، گذشت از معصيت بوده است.

و كوتاه سخن، هر چند اين دو آيه از نظر غرض و مدلول مختلف هستند، الا اينكه از سياق آنها برمى آيد كه مى خواهند يك غرض را رسانيده، و هر دو بهم متصلند، و كلام واحدى است كه گذشت خدا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار و سه تن متخلف را بيان مى كند، به دليل اينكه در صدر آيه دومى كلمه (على ) عطف شده بر (على ) كه در آيه اولى بود، و در نتيجه جمله (و على الثلاثة ) را بر (لقد تاب الله على النبى ) عطف ميكند، هر چند در معنا از آن مستقل است، و همين عطف، ما را وادار مى كند كه بگوئيم هر دو با هم و به منظور غرض خاصى نازل شده اند.

و شايد غرض اصلى بيان گذشت خدا از آن سه تن متخلف بوده، و گذشت از مهاجر و انصار و حتى گذشت از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) صرفا به منظور از دلخوشى همان سه نفر ذكر شده، تا از آميزش و خلط با مردم خجالت نكشند و احساس نكنند كه فرقى ميان آنان و ساير مردم نيست، و ايشان و همه مردم در يك جهت شركت دارند، و آن جهت اين است كه خدا به رحمت خود از همه آنان در گذشته و در اين معنا ايشان كمتر از سايرين و سايرين، بالاتر از ايشان نيستند.

از همين جا معلوم مى شود كه نكته تكرار كلمه توبه، در دو آيه چيست ؛ چرا كه خداى تعالى نخست توبه و گذشت از پيغمبر و مهاجرين و انصار را يادآور شده، آنگاه مى فرمايد (پس، از ايشان درگذشت ) و از آن سه نفرى كه تخلف كرده بودند درگذشت، آنگاه بار ديگر مى فرمايد: (پس، از ايشان درگذشت تا ديگر اينكار را نكنند) و اين تكرار جهتى ندارد مگر همينكه گفتار در آيه بر سبيل اجمال و تفصيل بوده، اول گذشت از همه را بطور اجمال ذكر كرده، بعدا بطور تفصيل به حال هر كدام از دو فريق جداگانه اشاره فرموده، و در اين اشاره، گذشت خود را از خصوص آن سه نفر بيان داشته است.

و اگر هر يك از اين دو آيه غرض جداگانه و مستقلى مى داشتند و يك غرض جامعى در مجموع آن دو وجود نداشت، در اين تكرار هيچ نكته و فائده اى تصور نمى شد.

علاوه بر اينكه در آيه اولى بطور وضوح دلالت مى كند بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در اين داستان گناه و انحرافى نداشته، و حتى نيت انحراف هم نكرده، چون آيه شريفه مهاجرين و انصار را مدح مى كند به اينكه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيروى و به وى اقتداء كردند، و اگر خود آنحضرت منحرف مى شد و يا خيال انحراف را مى كرد كه ديگر معنى نداشت مقتدى و امام ايشان قرار گيرد، و پيروانش مدح و ستايش شوند، و اگر نكته اى كه ما گفتيم در كار نبود، هيچ جهت نداشت كه آن جناب را با مهاجرين و انصار ذكر كند.

پس، برگشت معناى آيه به اين است كه : خداوند قسم خورده به اينكه به رحمت خود به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار و آن سه كس كه تخلف كرده بودند بازگشت كند، اما بازگشتنش بر مهاجرين و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برنداشتند، و مقصود از ساعت عسرت همان ايامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به سوى تبوك حركت مى كرد. در ابتدا دل بعضى از مهاجرين و انصار دچار كمى لغزش گرديد، و از حق گريزان شد، و چون دنباله آن لغزش را نگرفته و به هواى نفس گوش نداده، حركت كردند، خداوند از ايشان گذشت، كه او به ايشان رؤ وف و مهربان است.

و اما بازگشت خدا به آن سه نفر، از اين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد و زمين با همه وسعتش برايشان تنگ شد، و ديدند كه احدى از مردم با ايشان حرف نمى زنند و سلام و عليك نمى كنند، و حتى زن و فرزندشان هم با ايشان حرف نمى زنند، و خلاصه يك نفر انسان كه با آنها انس بگيرد وجود ندارد، و هر كه هست ماءمور به خوددارى از سلام و كلام است، آن وقت تعيين كردند كه جز خدا و توبه به درگاه او ديگر پناهگاهى نيست، و چون چنين شد، خداوند نيز با رحمت خود به ايشان بازگشت فرمود، تا ايشان توبه كنند و او قبول فرمايد كه او كه همانا او تواب - بسيار به بندگانش بازگشت مى كند تا به ايشان ترحم نموده، براى توبه كردن هدايت نموده و براى توبه توفيقشان مى دهد، و آنگاه توبه شان را مى پذيرد - و نسبت به مؤمنين رحيم و مهربان است.

بيان مقصود از توبه در هر يك از مواردى كه در آيات مورد بحث تكرار شده

از اين معنائى كه ما كرديم روشن شد كه اولا مقصود از توبه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) صرف بازگشت خدا به سوى اوست برحمت خودش، و مقصود از بازگشت نمودن به رحمت، بازگشت به امت اوست به رحمت، پس در حقيقت توبه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) توبه بر امت او است، و او واسطه در نازل شدن رحمت خدا و خيرات و بركات به سوى امتش است.

و نيز از فضل و كرمى كه نسبت به رسول گراميش دارد اين است كه هر وقت اسم امت و يا صحابه اش به خير برده شود، اول اسم شريف او را در صدر كلام قرار مى دهد هر چند مطلب راجع به امت باشد، مانند آيه (آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون...) و آيه (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و آيه لكن الرسول و الذين آمنوا معه جاهدوا...) و همچنين آيات و موارد ديگر.

و ثانيا منظور از توبه اى كه بار دوم و سوم ذكر كرد، و در هر دو مورد فرمود: (ثم تاب عليهم )، تفصيل همان اجمالى است كه قبلا در جمله (لقد تاب الله ) خاطرنشان ساخته بود.

و ثالثا منظور از توبه در جمله (ثم تاب عليهم ) در هر دو مورد بازگشت خدا به سوى اوست، به هدايت به سوى خير و توفيق انجام آن، كه ما مكرر اين معنا را در مباحث قبلى خود در اين كتاب خاطرنشان ساخته ايم، كه توبه عبد هميشه در ميان دو توبه از خداى تعالى قرار دارد، يكى رجوع پروردگار به او، به اينكه به او توفيق و هدايت ارزانى دهد، و بدين وسيله بنده موفق به استغفار كه توبه اوست بگردد، و دوم رجوع ديگر خدا به او، به اينكه گناهان او را بيامرزد، و اين توبه دوم خداى تعالى است.

و دليل بر اينكه مقصود از توبه در دو آيه، توبه اولى خداست، اين است كه در مورد اول گناهى از مهاجرين و انصار ذكر نكرده و همچنين استغفارى از ايشان نقل ننموده، پس منظور از آن، توبه بنده نيست، و توبه دوم خدا هم نيست، چون گفتيم توبه دوم عبارت است از قبول توبه عبد، و در آيه ذكرى از توبه مهاجر و انصار به ميان نياورده، بلكه تنها فرموده : نزديك بود دل بعضى از ايشان از حق منحرف شود. پس توبه در مورد اول با توبه اول خدا تناسب دارد، و همچنين در مورد دوم. زيرا از اينكه در جمله (ليتوبوا) كه بعد از آن قرار دارد استغفار ايشان را نتيجه آن توبه دانسته مى فهميم كه توبه مزبور قبل از توبه ايشان بوده، و اين جز با توبه اولى خدا تطبيق نمى كند.

و اى بسا جمله (انه بهم رؤ ف رحيم ) كه در مقام بيان علت است گفته ما را تاييد كند، زيرا در اين جمله نيز هيچ يك از اسماء خدا كه دلالت كند بر قبول توبه ذكر نشده، همچنانكه قبلا هم استغفارى از ايشان نقل نكرده بود.

و رابعا منظور از جمله (ليتوبوا) در آيه دوم، توبه آن سه نفرى است كه تخلف كردند، كه بعنوان نتيجه براى توبه اولى خداى تعالى ذكر شده، و معنايش اين است كه : خداوند بر آن سه نفر توبه ترحم كرد، و توفيقشان داد براى اينكه توبه كنند و خدا برايشان توبه ترحم كند، و ايشان را بيامرزد كه او توبه كننده رحيم است.

خواهى گفت اينطور كه شما مى گوئيد آيه شريفه دلالت نمى كند بر اينكه خدا توبه ايشان را پذيرفته است، و حال آنكه بطور مسلم توبه ايشان را پذيرفته است، و اين گفتار با رواياتى كه مى گويند اين آيه به منظور بشارت بر قبول توبه آنان نازل شده مخالفت دارد.

در جواب مى گوئيم درست است كه از نظر دليل نقلى يعنى روايات، خداوند توبه آن سه نفر را پذيرفته و ليكن در خود الفاظ آيه چنين دلالتى نيست ؛ بله، از سياق آن اين معنا استفاده مى شود، چون همانطور كه گفتيم خداى تعالى اول بطور اجمال فرموده : (لقد تاب الله )، و اين بيان به اطلاقش، هم توبه به معناى توفيق را شامل مى شود و هم توبه به معناى قبول را كه هر دو، توبه خداست و همچنين جمله بعدى كه مى فرمايد: (ان الله هو التواب الرحيم ).

و مخصوصا با در نظر داشتن حصرى كه در آن است و ناظر به جمله قبلى است كه فرموده بود: (و ظنوا ان لا ملجا من الله الا اليه ) دلالت بر قبول توبه آنان دارد، زيرا از آن بر مى آيد كه به اين منظور توبه كردند كه ملجاى در نزد خدا بدست بياورند، و در آن ملجا و پناهگاه از عذاب خدا ايمن شوند، و خداوند هم به سوى توبه هدايتشان كرد؛ از اين بطور قطع مى فهميم كه با اين حال ديگر محال است كه خدا توبه شان را قبول نكرده باشد، زيرا او تواب و رحيم است، و خودش فرموده : (انما التوبة على الله للذين يعملون السوء بجهالة ثم يتوبون من قريب فاولئك يتوب الله عليهم ).

بعضى گفته اند، معناى (ثم تاب عليهم ليتوبوا) اين است كه (پس آنگاه خداوند توبه را براى آنان آسان كرد، تا بتوانند توبه كنند) و اين حرف بسيار سخيف و غلط است، از آن سخيفتر تفسير آن ديگرى است كه گفته (منظور از توبه در جمله (ليتوبوا) برگشت به حالت قبل از معصيت است ). از اين هم سخيفتر گفتار عده اى ديگر است كه گفته اند (ضمير در (ليتوبوا) به مؤمنين برمى گردد، و معناى آيه اين است كه خدا بر آن سه كس توبه كرد، و مژده توبه بر آنان را بر پيغمبرش نازل نمود تا مؤمنين از گناهان خود توبه كنند، و بدانند كه خدا توبه ايشان را مانند توبه آن سه نفر مى پذيرد).

و خامسا معلوم شد كه هر چند كلمه (ظن ) در لغت به معناى پندار است نه به معناى علم، و ليكن در خصوص مورد اين آيه به معناى علم آمده است.

 

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين

معناى اينكه فرمود: با صادقين باشيد (...و كونوا مع الصادقين )

كلمه (صدق ) در اصل به معناى اين است كه گفتار و يا خبرى كه داده مى شود با خارج مطابق باشد، و آدمى را كه خبرش مطابق با واقع و خارج باشد (صادق ) مى گويند. و ليكن از آنجائى كه بطور استعاره و مجاز اعتقاد و عزم و اراده را هم قول ناميده اند در نتيجه صدق را در آنها نيز استعمال كرده، انسانى را هم كه عملش مطابق با اعتقادش باشد و يا كارى كه مى كند با اراده و تصميمش مطابق باشد، و شوخى نباشد، صادق ناميده اند.

و اطلاق امر به تقوى و اطلاق كلمه (صادقين ) و همچنين اينكه بطور مطلق فرموده : با صادقين باشيد - با اينكه معيت و با كسى بودن به معناى همكارى كردن و پيروى نمودن است - همه قرينه هائى هستند كه دلالت مى كنند بر اينكه مقصود از صدق، معناى مجازى و وسيع آن است، نه معناى لغوى و خاص آن.

بنابراين، آيه شريفه مؤمنين را دستور مى دهد به اينكه تقوا پيشه نموده، صادقين را در گفتار و كردارشان پيروى كنند، و اين غير از آن است كه بفرمايد (شما نيز مانند صادقين متصف به وصف صدق باشيد) زيرا اگر آن بود، مى بايستى بفرمايد (و از صادقين باشيد) نه اينكه بفرمايد (و با صادقين باشيد)، و اين پر واضح است و احتياج به توضيح ندارد.

 

ما كان لاهل المدينة و من حولهم من الاعراب... ما كانوا يعملون

كلمه (رغبت ) ميل خاصى است از تمايلات نفسانى، و رغبت در هر چيز ميل كردن به طرف آن به منظور طلب نفع است، و رغبت از هر چيز به معناى دورى و بى ميلى از آن و ترك آن است، و حرف (باء) در (بانفسهم عن نفسه ) براى سببيت است، و معناى جمله را چنين مى كند (و ايشان را حقى نيست كه بخاطر اشتغال به خود از آن جناب صرفنظر نموده، در مواقع خطر در جنگها و در سختيهاى سفر تركش گويند، و خود سرگرم لذائذ زندگى گردند).

كلمه (ظما) به معناى عطش، و كلمه (نصب ) به معناى تعب، و كلمه (مخمصة ) به معناى گرسنگى، و (غيظ) به معناى شدت غضب، و (مؤ طاء) به معناى زمينى است كه مسير راه باشد و بر آن بگذرند.

اين آيه حق تخلف از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را از اهل مدينه و اعرابى كه در اطراف آن هستند سلب نموده، سپس ‍ خاطرنشان مى سازد كه خداوند در مقابل اين سلب حق، براى ايشان در برابر مصيبتى كه در جهاد ببينند از قبيل گرسنگى و عطش و تعب و در برابر هر سرزمينى كه بپيمايند و بدان وسيله كفار را به شدت خشم دچار سازند، و يا هر بلائى كه بسر آنان بياورند، يك عمل صالح در نامه عملشان مى نويسد، چون در اين صورت نيكوكارند و خدا اجر محسنين را ضايع نمى سازد، اين معناى (ذلك بانهم لا يصيبهم ظما) است.

آنگاه مى فرمايد: هزينه اى كه در اين راه خرج مى كنند، چه كم و چه زياد، و همچنين هر وادى كه طى مى نمايند، براى آنان نوشته مى شود و نزد خدا محفوظ مى ماند، تا به بهترين پاداش جزا داده شوند.

پاداش مجاهدان، و مراد از جمله : (ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون)

و جمله (ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون ) غايت و نتيجه اى است كه بر جمله (كتب لهم ) مترتب شده، و معنايش اين است كه (نتيجه اين نوشتن اين است كه خداوند جزاى بهترين اعمالشان را بدهد) و اگر تنها جزاى نيكوترين اعمالشان را ذكر كرد، براى اين است كه بيشتر رغبت صاحب عمل متوجه آنگونه اعمال است. ممكن هم هست از اين جهت باشد كه پاداش بهترين اعمال مستلزم پاداش ساير اعمال نيز هست. و نيز ممكن است منظور از (احسن اعمال ) جهاد در راه خدا باشد؛ براى اينكه جهاد از همه اعمال نيك ديگر سخت تر و نيز مهم تر است، زيرا قيام امر دين بدان بستگى دارد.

البته در اين ميان معناى ديگرى نيز هست، و آن اين است كه جزاى عمل در حقيقت همان خود عمل است كه به سوى پروردگار رفته است، و بهترين جزا همان بهترين اعمال است، پس، در نتيجه جزا دادن به احسن اعمال معنايش جزا دادن به احسن جزاء است. معناى ديگرى نيز هست، و آن اين است كه خداى سبحان گناهان ايشان را كه مختلط به اعمال نيك ايشان شده مى آمرزد و جهات نقص اعمال آنان را مى زدايد، و مى پوشاند، و بدين وسيله عمل ايشان را بعد از آنكه عمل نيك بود به صورت عمل نيكوتر درمى آورد و آنگاه به آن عمل نيكوتر پاداش مى دهد، و ممكن هم هست اين وجه با وجه قبلى به يك معنا برگردد - دقت بفرمائيد -.

 

و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين

سياق آيه دلالت مى كند بر اينكه منظور از جمله (لينفروا كافة ) بيرون شدن همگى براى جهاد است، و ضمير در (فرقة منهم ) به مؤمنين برمى گردد، كه نبايد همگيشان بيرون روند، و لازمه آن اين است كه مقصود از (نفر) كوچ كردن به سوى رسول خدا باشد.

بنابراين، آيه شريفه در اين مقام است كه مؤمنين ساير شهرها را نهى كند از اينكه تماميشان به جهاد بروند، بلكه بايد يك عده از ايشان به مدينة الرسول آمده، احكام را از آن جناب بياموزند، و عده ديگرى به جهاد بروند.

و بنابراين معنا، مناسبتر آنست كه ضمير مستتر در (رجعوا) به آن طائفه اى برگردد كه براى آموختن احكام دين بيرون مى شوند، و ضمير در (اليهم ) به قوم و اهل شهر ايشان راجع باشد، و منظور از آيه اين باشد كه وقتى اين عده احكام دين را ياد گرفتند به شهر خود و به ميان اهل ولايت خود برگشته، ايشان را انذار كنند. ولى ممكن هم هست عكس اين ترتيب باشد، يعنى ضمير در (رجعوا) به اهل شهر برگردد كه به جهاد رفته اند، و ضمير در (اليهم ) به آموزندگان دين برگشت كند، و معنا چنين باشد: (و قوم خود را كه به جهاد رفته اند وقتى كه از جهاد به سوى ايشان برگشتند انذار كنند).

توضيح آيه نفر (فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة...) و بيان آنچه كه از آن استنباط مى شود

و معناى آيه اين است كه : براى مؤمنين ساير شهرستانهاى غير مدينه جايز نيست كه همگى به جهاد بروند، چرا از هر شهرى يك عده به سوى مدينة الرسول كوچ نمى كنند تا در آنجا احكام دين را ياد گرفته و عمل كنند، و در مراجعت هموطنان خود را با نشر معارف دين انذار نموده، آثار مخالفت با اصول و فروع دين را گوشزد ايشان بكنند، تا شايد بترسند، و به تقوا بگرايند.

از اينجا معلوم مى شود كه :

اولا مقصود از تفقه در دين فهميدن همه معارف دينى از اصول و فروع آن است، نه خصوص احكام عملى، كه فعلا در لسان علماى دين كلمه فقه اصطلاح در آن شده، بدليل اينكه مى فرمايد: (و لينذروا قومهم و قوم خود را انذار كنند)، و معلوم است كه انذار با بيان فقه اصطلاحى، يعنى با گفتن مسائل عملى صورت نمى گيرد، بلكه احتياج به بيان اصول عقايد دارد.

و ثانيا معلوم مى شود كه وظيفه كوچ كردن براى جهاد، از طلبه علوم دينى برداشته شده، و آيه شريفه به خوبى بر اين معنا دلالت دارد.

و ثالثا معانى ديگرى كه مفسرين احتمال داده اند - و ذيلا پاره اى از آنها نقل مى شود - از سياق آيه دور است ؛ مثلا بعضى گفته اند: مقصود از اينكه فرمود: نبايد همه كوچ كنند اين است كه نبايد همه براى آموختن احكام دين به مدينه بيايند. بعضى ديگر گفته اند مقصود از كوچ كردن در جمله (فلو لا نفر) كوچ كردن براى جهاد، و مقصود از (ليتفقهوا) در شهر ماندن عده اى ديگر است، تا وقتى آن مجاهدين به شهر برگشتند اين عده آنان را انذار كنند. اينها و همچنين معانى ديگرى كه احتمال داده اند از سياق دور است، و ما متعرض نقل و بحث در آنها نمى شويم.

 

يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظة و اعلموا ان الله مع المتقين

در اين آيه شريفه دستور جهاد عمومى داده شده تا از هر طرف در دنيا، اسلام گسترش يابد، چون وقتى مى فرمايد: هر طائفه از مؤمنين بايد با كفار هم جوار خود كارزار كنند معنايش همان گسترش دادن اسلام و برقرار كردن سلطنت اسلام است بر دنيا، و بر تمامى ساكنين ربع مسكون.

معناى (غلظة ) در جمله (و ليجدوا فيكم غلظة ) شدت و سرسختى نشان دادن بخاطر خداست، و معنايش اين نيست كه با كفار خشونت و سنگدلى و بد اخلاقى و قساوت قلب و جفا و بى مهرى نشان دهيد، زيرا اين معنا با هيچ يك از اصول دين اسلام سازگار نيست، و معارف اسلامى همه آن را مذمت و تقبيح كرده اند، و آيات مربوط به جهاد هم از هر تعدى و ظلم و جفائى نهى كرده، كه شرحش در سوره بقره گذشت.

و جمله (و اعلموا ان الله مع المتقين ) وعده اى است الهى به اينكه اگر تقوا پيشه كنيد خداوند ياريتان ميكند، و برگشت معناى آن به ارشاد مسلمين است، به اينكه همواره مراقب خود باشند، و مقام پروردگار خود را نسبت به خود از ياد نبرند، و متوجه باشند كه خدا با ايشان و مولاى ايشان است، كه اگر چنين كنند و تقوا بخرج دهند خدا وعده داده كه دست بالا و ما فوق همه عالميان قرار خواهند گرفت.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته)

در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه از جابر بن عبد الله روايت كرده اند كه گفت : آيه (ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم ) وقتى نازل شد كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) در مسجد بود، و مردم در مسجد همه تكبير گفتند، آنگاه مردى از انصار كه دو طرف رداى خود را به شانه هاى خود انداخته بود نزديك آمد و پرسيد: يا رسول الله ! اين آيه نازل شده ؟ فرمود: آرى.

انصارى گفت : معامله پر سودى است، و ما هرگز اين معامله را پس نمى دهيم و از خدا خواهش نمى كنيم كه خريدارى خود را پس ‍ دهد.

و در كافى به سند خود از سماعه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: عباد بصرى، على بن الحسين (عليهم السلام ) را در راه مكه ديد و عرض كرد: اى على بن الحسين ! چرا جهاد را كه سخت است رها كردى و زيارت حج را كه آسان است اختيار نمودى ؟ حضرت فرمود: اگر برخورد كنيم به كسانى كه اين صفات را داشته باشند البته جهاد كردن در معيت آنان از حج بهتر است.

مؤلف: مقصود آن جناب (صلوات الله عليه ) صفاتى است كه در آيه (التائبون العابدون ) براى مؤمنين شمرده.

و از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) نقل شده كه فرمود: سياحت امت من در مساجد است.

مؤلف: و از ابو هريره از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) روايت شده كه فرمود: مقصود از (سائحون ) روزه داران است، و از ابى امامه از آن جناب روايت شده كه فرمود: سياحت امت من جهاد در راه خداست، كه قبلا درباره آن بحث شد.

و در مجمع البيان گفته : همه صفاتى كه در آيه مذكور آمده با (ياء) يعنى (تائبين و عابدين و...) خوانده ميشود، و اين قرائت را از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده.

و در الدر المنثور در تفسير آيه (ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين ) مى گويد: ابن ابى شيبه، احمد، بخارى، مسلم، نسائى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب دلائل - از سعيد بن مسيب از پدرش روايت كرده اند كه گفت : وقتى ابو طالب مى خواست از دنيا برود رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) به بالينش آمد در حالى كه ابو جهل و عبد الله بن ابى اميه نيز آنجا بودند، حضرت فرمود: عموجان بگو (لا اله الا الله ) تا با آن نزد خداى تعالى برايت احتجاج كنم، ابو جهل و عبد الله بن ابى اميه گفتند: اى ابو طالب آيا مى خواهى دست از دين عبد المطلب بردارى ؟ و همچنين رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) كلمه توحيد را به او عرضه مى كرد، و آن دو وى را با اين حرف مورد سرزنش قرار مى دادند، و سرانجام آخرين حرفى كه ابو طالب زد اين بود كه به ايشان گفت : بر دين عبد المطلب، و حاضر نشد بگويد: لا اله الا الله.

رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) در جوابش فرمود: اگر خدا مرا نهى نكند برايت استغفار مى كنم، ولى چيزى نگذشت كه اين آيه نازل شد: (ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين...) و نيز درباره ابو طالب خطاب به رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) نازل شد: (انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء).

مؤلف: و در اين معنا روايات ديگرى از طرق اهل سنت رسيده كه در بعضى از آنها دارد: مسلمين وقتى ديدند رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) براى عمويش با اينكه مشرك بود استغفار مى كند، ايشان نيز براى پدران مشرك خود استغفار كردند، و بدين جهت آيه مورد بحث نازل گرديد.

و ليكن روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) همه متفقند بر اينكه ابو طالب اسلام آورد، ولى براى اينكه بتواند از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) حمايت كند اسلام خود را اظهار نمى كرد، و در اشعارى هم كه به نقل صحيح از آن جناب روايت شده شواهد و ادله بسيارى هست، كه وى به دين توحيد و با تصديق نبوت خاتم انبياء از دنيا رفته است، و ما پاره اى از اشعار او را قبلا نقل كرديم.

و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: كلمه (اواه ) به معناى كسى است كه زياد دعا مى كند.

و در مجمع البيان در تفسير آيه (و ما كان الله ليضل قوما...) گفته است : بعضى گفته اند كه شان نزول اين آيه چنين بوده كه عده اى از مسلمانان قبل از آنكه واجبات دين نازل شده باشد از دنيا رفتند، و مسلمانان به رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) عرض كردند: يا رسول الله ! اين عده از برادران ما، قبل از اينكه اين فرائض را انجام داده باشند از دنيا رفتند، وضع ايشان نزد پروردگار چگونه است ؟ در جواب ايشان اين آيه نازل شد: (و ما كان الله ليضل قوما...) - نقل از حسن.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در شان نزول آيه مذكور گفته است : اين آيه وقتى نازل شد كه مسلمانان از اسراى بدر فديه و خون بها گرفتند و آيه نازل شد كه حق شما نبود چنين كارى كنيد، تا خدايتان اذن مى داد و ليكن حال كه گرفتيد خداوند شما و هيچ قومى را بخاطر گناهى كه كرده اند عذاب نمى كند مگر بعد از آنكه گناهان را براى آنان بيان كند، يعنى قبلا ايشان را نهى بكند.

مؤلف: ظاهر اين دو روايت اين است كه راويان خواسته اند مصاديقى را براى آيه ذكر كنند، و آيه را با داستان مورد نظر خود تطبيق دهند نه اينكه بگويند آيه درباره خصوص اين داستان نازل شده، و اتصال آيه بدو آيه قبل خود، و اينكه در سياق همان دو آيه قرار دارد، خيلى روشن است، و توضيحش گذشت.

و در كافى به سند خود از حمزة بن محمد طيار، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است كه در معناى آيه (و ما كان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتى يبين لهم ما يتقون ) فرموده : يعنى به ايشان برساند و بفهماند كه چه كارهائى مورد رضاى او و چه كارهائى مورد سخط اوست....

مؤلف: اين روايت را كافى از عبد الاعلى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل كرده، برقى هم آن را در محاسن خود آورده.

و در تفسير قمى دارد كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: آيه (لقد تاب الله...) اينطور نازل شد: (لقد تاب الله بالنبى على المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعة العسرة )، و مقصود آن ابو ذر و ابو خيثمه و عمير بن وهب است، كه نخست تخلف كردند و بعد خود را به رسول خدا رساندند.

مؤلف: اين روايت را در تفسير آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ) همين سوره از حديث مفصلى كه قمى آن را در تفسير خود نقل كرده استخراج نموديم. و در مجمع البيان قرائت (لقد تاب الله بالنبى ) را از امام صادق و از حضرت رضا (عليه السلام ) نقل كرده است.

و در تفسير مجمع البيان در ذيل - آيه (و على الثلاثة الذين خلفوا) گفته است كه على بن الحسين زين العابدين و محمد بن على و جعفر بن محمد (عليهم السلام ) و همچنين ابو عبد الرحمن سلمى كلمه (خلفوا) را (خالفوا) قرائت كرده اند.

روايتى درباره مشقات و سختى هايى كه مسلمانان در راه تبوك تحمل نمودند

و نيز در مجمع البيان در تفسير آيه (لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار...) گفته است كه اين آيه در واقعه جنگ تبوك و آن شدائدى كه مسلمانان در آن جنگ ديدند نازل شده كه حتى بعضى از ايشان تصميم گرفتند برگردند، ولى لطف خدا شامل حال آنها شد. حسن گفته است : در آن جنگ ده نفر از مسلمانان يك شتر داشتند و به نوبت يكى پس از ديگرى بر آن سوار مى شدند و آذوقه شان هم آرد جو با سبوس و مقدارى خرماى كرم خورده و روغن گنديده بود و چند نفرى از ايشان مختصر خرمائى كه داشتند در ميان خود بدين طريق مورد استفاده قرار مى دادند كه وقتى گرسنگى به ايشان فشار مى آورد يك دانه خرما را هر يك در دهان گذاشته مى مكيد تا مزه آن را احساس كند، آنگاه درمى آورد به ديگرى مى داد و همچنين تا به آخر آن را در دهان گذاشته، يك جرعه آب روى آن مى خوردند؛ و همچنين اين كار را مى كردند تا چيزى از آن خرما باقى نمى ماند مگر هسته اش.

و نيز در مجمع البيان در تفسير آيه (و على الثلاثة الذين خلفوا) گفته : اين آيه در شاءن كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه نازل شد، كه از رسول خدا تخلف كرده با آنجناب بيرون نشدند، البته اين تخلفشان از در نفاق نبود بلكه از اين جهت بود كه مسامحه كردند و بعدا پشيمان شده وقتى رسول خدا (صلى الله و عليه و آله ) برگشت خدمتش رسيدند و عذر خواستند، حضرت با آنان حرف نزد، نزد مسلمانان رفتند ايشان هم با آنان حرف نزدند، و خلاصه يك نفر از مسلمانان با آنان همكلام نشد، حتى بچه ها هم از ايشان قهر كرده و اعراض نمودند. زنان اين سه نفر نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمدند و عرض كردند آيا ما هم بايد از شوهرانمان كنارهگيرى كنيم ؟ حضرت فرمود: نه، و ليكن نبايد نزديك شما بيايند.

در نتيجه زندگى در مدينه بر آنان تنگ شد بناچار سر به كوه نهاده در قله كوهى جاى گرفتند، و همه روزه خانوادههايشان برايشان غذا مى آوردند، تا آنكه به يكديگر گفتند: حال كه همه مردم با ما قهر كرده و حرف نميزنند، ما چرا با خود حرف بزنيم و چرا از مسلمانان تبعيت نكنيم لا جرم هر كدام به قله كوهى رفته ديگر يكديگر را نديدند و بهمين حال پنجاه روز در كوه مانده، به درگاه خدا تضرع و زارى مى كردند و اظهار توبه و ندامت مى نمودند، خداوند توبهشان را قبول نموده اين آيه را در حقشان نازل كرد.

مؤلف: قبلا اين داستان را در ضمن حديثى طولانى از تفسير قمى در تفسير آيه (46) اين سوره نقل كرديم و اين داستان به طرق بسيارى نقل شده.

و در تفسير برهان از ابن شهراشوب از تفسير ابى يوسف بن يعقوب بن سفيان روايت كرده كه گفت : مالك بن انس از نافع از ابن عمر براى ما حديث كرد كه گفت : خداوند در آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ) صحابه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را دستور داده كه از خدا بترسند، آنگاه گفته است كه مقصود از صادقين در جمله (كونوا مع الصادقين ) رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و اهل بيت آن جناب است.

مؤلف: و در اين معنا روايات بسيارى از امامان اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده، و در الدر المنثور از ابن عباس و نيز از ابن عساكر از ابى جعفر آورده كه در تفسير آيه (و كونوا مع الصادقين ) گفته اند: مقصود از صادقين على بن ابيطالب (عليه السلام ) است.

و در كافى به سند خود از يعقوب بن شعيب روايت كرده كه گفت : نزد امام صادق (عليه السلام ) بودم، و به ايشان عرض كردم اگر امام و پيشواى مسلمين بميرد مردم چه تكليفى دارند فرمود: پس، فرمايش خدا چه شد كه مى فرمايد: (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون ). آنگاه فرمود ايشان مادام كه در طلب معرفت امام هستند از جهاد معذورند، و آن دسته هم كه در شهر در انتظار برگشتن دسته اولند نيز معذورند تا اصحاب ايشان (دسته اول ) برگردند.

مؤلف: و در اين معنا روايات بسيارى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده كه خود از جمله ادله ايست كه دلالت مى كند بر اينكه منظور از تفقه در آيه، اعم است از آموختن علم فقه اصطلاحى و ساير معارف دينى.

البته، خواننده محترم بايد بداند كه درباره سبب نزول اين آيات اقوال ديگرى نيز هست كه بخاطر ضعف و سستى آنها متعرض ‍ نمى شويم.

آيات 124 تا 129 سوره توبه

 و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمنا فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمنا و هم يستبشرون (124)

 و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كفرون (125)

 اولا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون (126)

 و اذا ما انزلت سورة نظر بعضهم الى بعض هل يرئكم من احد ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا يفقهون (127)

 لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم (128)

 فان تولوا فقل حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم (129)

ترجمه آيات

و چون سوره اى نازل شود پاره اى از ايشان كسى است كه مى گويد اين سوره، ايمان كداميك از شما را زياد كرد؟ اما آن كسانى كه ايمان آوردند ايمانشان زياد شد و خوشوقت شدند (124)

و اما كسانى كه در دلهايشان مرض بود پليدى بر پليديشان افزود، و بمردند در حالى كه كافر بودند (125)

آيا نمى بينند كه در هر سال يك بار و يا دو بار آزمايش مى شوند (و از عهده برنيامده گناه مى كنند) آنگاه توبه نمى كنند و ايشان متذكر نمى شوند (126)

و چون سوره اى نازل شود بعضى به بعضى ديگر نگريسته (مى گويند) آيا كسى متوجه شما هست ؟ آنگاه برمى گردند، خدا دلهايشان را برگردانيد به جرم اينكه مردمى هستند كه (نمى خواهند) با اينكه هر آينه شما را رسولى از خود شما آمد كه ضرر و هلاك شما بر او گران است و او حريص است بر هدايت شما و به مؤمنين رؤ وف و رحيم است (128)

پس اگر اعراض كردند بگو خدا مرا بس است، معبودى نيست جز او من بر او توكل مى كنم و او پروردگار عرش بزرگ است (129).

بيان آيات

حال مؤمنين و منافقين در موقع نزول سوره قرآنى

آيات سوره برائت با اين چند آيه ختم ميشود، و اين آيات حال مؤمنين و منافقين در موقع نزول سوره قرآنى را بيان مى كند، و بدين وسيله نشانه ديگرى از نشانه هاى نفاق را شرح مى دهد كه با آن مؤمن از منافق تشخيص داده ميشود، و آن اين است كه در موقع نزول قرآن به يكديگر مى گويند: اين آيه ايمان كدامتان را زياد كرد؟ و يا به يكديگر نگاه مى كنند و مى گويند مبادا كسى شما را ببيند.

و در آخر رسول گرامى خود را به وصفى توصيف ميكند كه دلهاى مؤمنين به وى متمايل شود، و او را دستور مى دهد، به اينكه اگر مردم از او روى گردانيدند بر خدا توكل جويد.

 

و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا... و هم كافرون

از طرز سؤ ال (هل يراكم من احد) برمى آيد كه گوينده و پرسش كننده آن دلش خالى از شك و ترديد نبوده ؛ زيرا طبع چنين سؤ الى خود گواه است بر اينكه صاحب آن در دل خود اثرى از نزول قرآن احساس نكرده، و چون مى پندارد كه دل سايرين مانند دل او است، لذا جستجو مى كند كسى را كه دلش از نزول قرآن متاثر شده پيدا كند؛ به عبارت ديگر، او خيال مى كند كه پيغمبر اكرم دعويدار اين است كه قرآن در تمامى دلها اثر مى گذارد و همه را اصلاح مى كند، چه اينكه مستعد و آماده اصلاح باشد يا نباشد، و چون خود را مى بيند كه هر چه سوره جديد نازل مى شود در دلش اثرى از خشوع در برابر خدا و ميل به حق نمى گذارد، ترديدش ‍ زيادتر مى شود، تا آنجا كه ناگزير مى شود از سايرين كه در موقع نزول حاضر بوده اند بپرسد، نكند ايشان نيز مثل خودش باشند، كه اگر مثل اويند در نفاقش استوارتر باشد.

و كوتاه سخن، نحوه سؤ ال گواه است بر اينكه سائل دلش خالى از نفاق نيست ؛ زيرا خود خداى تعالى در دو آيه مورد بحث وضع دلها را روشن نموده ؛ ميان دل مؤمنين و دل بيماردلان فرق گذاشته و فرموده : (فاما الذين آمنوا) آنهائى كه ايمان آوردند، و دلهايشان خالى از نفاق و برى از مرض است و نسبت به دين خود يقين دارند - البته اين وصف آخرى از قرينه مقابله استفاده مى شود - در نتيجه از شنيدن سوره اى كه نازل مى شود ايمانشان زياد مى شود؛ هم از جهت كيفيت و هم از حيث كميت.

چون وقتى زمينه دل با نور هدايت آيات قرآنى روشن گرديد، قهرا نور ايمان زياد ميشود و اين زيادى، زيادى در كيفيت است. و نيز از آنجائى كه قرآن كريم مشتمل است بر معارف و حقايقى تازه و قهرا نور بيشترى از ايمان در دل پيدا مى شود و ايمان تازه ترى بر ايمان قبل علاوه مى گردد، و اين زيادى در كميت است، و نسبت زيادى ايمان به سوره هاى قرآنى، از قبيل نسبت دادن به اسباب ظاهرى است، (يعنى همانطور كه مى گوئيم فلان غذا در مزاج، فلان اثر را مى گذارد، عينا بهمين معنا مى گوئيم آيات قرآنى در جان آدمى نور مى بخشد) و بهر تقدير، پس سوره هاى قرآنى در دل مؤمنين اثر مى كند، و ايمان آنان را زيادتر مى سازد، و بدين جهت شرح صدر يافته، رخساره هايشان از بهجت و سرور افروخته مى گردد، (و هم يستبشرون ).

(اما الذين فى قلوبهم مرض ) كه همان اهل شك و نفاقند، (فزادتهم رجسا الى رجسهم )، يعنى ضلالتى جديد بر ضلالت قديمشان افزوده مى شود، در اصطلاح قرآن رجس به معناى ضلالت است، بدليل اينكه مى فرمايد: (و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤ منون.

و مقابله اى كه در ميان جمله (الذين آمنوا) و جمله (الذين فى قلوبهم مرض ) برقرار است، اين معنا را افاده مى كند، كه آيه درباره كسانى است كه در دلشان ايمان صحيحى وجود ندارد، و دلهايشان گرفتار شك و انكار است، كه خود منجر به كفر مى شود، و لذا در آخر مى فرمايد (و ماتوا و هم كافرون ).

هيچ سوره قرآنى بى اثر در دلها نيست، قلب سليم را ايمان و سرور مى افزايد و قلب مريض را رجس و ضلالت

اين آيه دلالت مى كند بر اينكه هيچ سوره اى از قرآن بى اثر در دلهاى شنوندگان نيست، و اگر قلب شنونده سليم باشد، ايمان و مسرتش زياده مى گردد، و اگر قلب، قلب مريضى باشد، همين سوره هاى قرآن باعث مى شود كه رجس و ضلالت آنان بيشتر شود، همچنانكه نظير اين معنا را در آيه (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا) تصريح نموده.

 

او لا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين...

استفهام در اين آيه استفهام تقرير است، و آيه چنين معنا مى دهد: چرا ايشان تفكر نمى كنند و عبرت نمى گيرند، با اينكه مى بينند در هر سالى يك يا دو بار مورد امتحان قرار مى گيرند و در همه نوبتها از امتحان مردود گشته و نمى توانند از امتحان خدائى بيرون آيند، و توبه نمى كنند و متذكر نمى شوند، و اگر در اين باره فكر مى كردند قطعا بيدار مى شدند و وظيفه واجب و حياتى خود را تشخيص مى دادند، و يقينشان مى شد كه ادامه اين كفر و نفاق باعث مى شود هر سالى كه بگذرد پليدى تازه اى بر پليديهايشان افزوده گشته، سرانجام هلاكت دائمى و خسران ابديشان حتمى شود.

 

و اذا ما انزلت سورة نظر بعضهم الى بعض هل يريكم من احد...

اين خصيصه ديگرى از خصايص منافقين است كه وقتى سوره اى از سوره هاى قرآن نازل مى شود - و قهرا ايشان هم حاضرند و مى شنوند - بيكديگر نگاهى مى كنند كه معناى نگاه كردنشان اين است كه آيا كسى شما را مى بيند؟ و اين حرف حرف كسى است كه مطلبى را بشنود كه طاقت شنيدنش را نداشته، و نتواند قيافه خود را از ناراحتى حفظ كند، و از قلق و اضطراب درونى رنگش هم عوض شود و بترسد كه ديگران از برگشتن رنگ رويش آنچه را كه در دل او است بخوانند و از سر درونش آگاه شوند، لاجرم به كسى كه از حال وى و باطنش خبر دارد رو كرده و از او بپرسند آيا كسى از اطرافيان از وضع وى خبردار شده يا نه.

پس، اينكه فرمود: (نظر بعضهم الى بعض ) مقصود از بعض منافقين هستند، و اين خود از ادله اى است كه دلالت مى كند بر اينكه ضمير (فمنهم من يقول ) كه در آيه قبلى بود نيز به منافقين برمى گردد، و معناى (نظر بعضهم )، (نظر بعضهم نظر قلق مضطرب ) است، يعنى بعضى به بعضى نگاه مى كند، نگاه كردن كسى كه مضطرب باشد و بترسد از اينكه اسرارش فاش شده باشد.

و جمله (هل يريكم من احد) جمله (نظر بعضهم الى بعض ) را تفسير مى كند و آن را چنين معنا مى دهد: (بعضى به بعض نگاه كردند، نگاه كسى كه مى گويد: آيا كسى شما را ديد) و كلمه (من ) در جمله (من احد) براى تاءكيد، و كلمه (احد) فاعل (يراكم ) است.

و از ظاهر سياق برمى آيد كه معناى (ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا يفقهون ) اين است كه از حضور پيغمبر برمى گردند در حالى كه خدا دلهايشان را از فرا گرفتن و دريافتن آيات الهى و ايمان به آن برگردانيده است، به جهت آنكه مردمى هستند كه حرف حق به گوششان نمى رود. پس مى توان گفت جمله (صرف الله قلوبهم) - البته بنا به گفته علماى كوفى كه جايز دانسته اند جمله حاليه اى كه اولش فعل ماضى است خالى باشد از حرف (قد) - جمله ايست حاليه.

و چه بسا احتمال رود كه منظور از جمله مذكور نفرينى باشد از خداى تعالى بر منافقين، و نظائر آن در قرآن زياد است، و نفرين خدا در همه جا به معناى تهديد بشر است.

توصيف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به اينكه نسبت به هدايت مردم حرص و اهتمام شديد دارد

لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريض عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم

كلمه (عنت ) به معناى ضرر و هم به معناى هلاكت است، و كلمه (ما) در جمله (ما عنتم ) مصدريه است، كه آن را به معناى مصدر تاويل مى نمايد، و منظور از رسول، بطورى كه سياق دو آيه گواهى مى دهد خاتم انبياء محمد (صلى الله و عليه و آله ) است، چون مى بينيم كه او را وصف مى كند به اينكه از خود ايشان است، و ظاهر اين است كه مقصود اين باشد كه او مثل شما بشر است، و همنوع خود شما است، چون در كلام چيزى كه دليل باشد بر اينكه خطاب بخصوص عرب و يا قريش باشد نيست، مخصوصا نظر به اينكه در ميان آنان در حال خطاب، مسلمانانى از روم و فارس و حبشه نيز بوده اند.

و معناى آيه اين است : هان اى مردم ! پيغمبرى از جنس خود شما مردم بيامده كه از اوصافش يكى اين است كه از خسارت ديدن شما و از نابود شدنتان ناراحت ميشود، و ديگر اينكه او در خيرخواهى و نجات شما چه مؤمن و چه غير مؤمن حريص است، و اينكه او نسبت به خصوص مؤمنين رؤ ف و رحيم است، و با اينكه اوصافش چنين است آيا باز هم جا دارد كه از او سرپيچى كنيد؟ نه، بلكه سزاوار است كه از او اطاعت كنيد، چون او رسولى است كه قيام نكرده مگر با امر خدا، اطاعت كردن از او اطاعت خدا است، آرى، جا دارد به او نزديك شويد و با او انس بگيريد، چون او هم مثل خود شما بشر است، پس بهر چه دعوت كرد بپذيريد، و هر خيرخواهى كه نمود بكار ببنديد.

از اين بيان معلوم شد كه قيدهائى كه در كلام اخذ شده و اوصافى كه آورده شده يعنى وصف (رسول ) و (من انفسكم ) و (عزيز عليه ما عنتم...) همه براى تاكيد آن سفارش آورده شده، دليلش اين است كه در آيه ذيلش مى فرمايد:(فان تولوا فقل حسبى الله ).

 

فان تولوا فقل حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم

يعنى : بگو او مرا كافى است، و هيچ معبودى نيست جز او.

پس، جمله (لا اله الا هو) در مقام تعليل حكم به وجوب متابعت از آن جناب است. و مى رساند كه چون او از همه اسباب ظاهرى قطع نظر كرده، و تنها به خدايش اعتماد نموده او وى را كفايت مى كند. آرى، جز خداى تعالى كفايت كننده اى نيست، چون تنها اوست معبود، و جز او معبودى نيست. احتمال هم دارد كه جمله (لا اله الا هو) فقط بمنظور تعليم، ذكر شده باشد، نظير كلمه (سبحانه ) در آيه (و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه ).

جمله (عليه توكلت ) كه حصر را مى رساند تفسيرى است كه جمله (حسبى الله ) را كه به التزام، دلالت بر معناى توكل دارد تفسير مى كند. در پاره اى از بحثهاى گذشته، بيان شد كه معناى توكل اين است كه بنده پروردگار خود را وكيل خود بداند و او را همه كاره و مدبر امور خود بداند، به اين معنا از تمسك به اسبابى كه از سببيت آنها آگهى دارد - و يكى از آنها خود اوست - كه علتى است ناقص، دست برداشته و به سبب حقيقى كه تمامى اسباب به او منتهى مى گردد تمسك بجويد.

از همينجا معلوم ميشود كه چرا در آخر فرمود: (و هو رب العرش العظيم ) و منظور اين بود كه بفهماند خداى تعالى آن پادشهى است كه سلطنتش بر تمامى موجودات حاكم، و نسبت به همه مدبر است.

و اگر فرمود: (فقل حسبى الله...) و نفرمود: (فتوكل على الله ) براى اين است كه رسول گراميش را ارشاد كند به اينكه بايد توكلش بر خدا، تواءم باشد با ياد اين حقايق كه معناى حقيقت توكل را روشن مى سازد، و نظر صائب آنست كه انسان به آنچه كه از اسباب ظاهرى برمى خورد و پى مى برد (و قهرا بعضى از اسباب است نه همه آن ) وثوق و اتكاء نكند، بلكه معتقد باشد كه هر سببى هر اثر و خاصيتى دارد كه خداوند به آن افاضه كرده، و در رسيدن به غرض و هدف خود به پروردگار خود اتكاء كند.

اين آيه شريفه دلالت مى كند بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اهتمام عجيبى نسبت به هدايت يافتن مردم داشته، و اين دلالت بر كسى پوشيده نيست، پس خداوند تعالى آن حضرت را امر مى كند كه در آنچه كه همت گمارده بر خدا توكل كند، و در آيه قبلى بيان كرده بود كه همه همت او و حرص و ولعش هدايت يافتن مردم و رسيدنشان به سعادت است - دقت بفرمائيد.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته)

روايتى درباره نقض و تماميت ايمان و شدت و ضعف آن

در كافى به سند خود از ابى عمرو زبيرى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى كه درباره نقص ايمان و تماميت آن بيان داشته در جواب عمرو كه پرسيده است : من نقصان ايمان و تماميت آن را فهميدم، اينك بفرمائيد اين زيادت ايمان از كجا است ؟ فرموده است : از آيه شريفه (و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ) و نيز آيه شريفه (نحن نقص عليك نباهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى ).

چون اگر ايمان، كم و زياد و تماميت و نقصان نمى داشت، ديگر ايمان هيچ كس از كسى زيادتر نمى شد، و مردم همه از برخوردارى از اين نعمت يكسان مى شدند، و اصولا مردم همه يكسان مى شدند و برتريها همه از ميان مى رفت. آرى، بخاطر همين تماميت ايمان است كه مؤمنين داخل بهشت مى شوند و بخاطر زيادى آن است كه درجات مؤمنين در نزد خدا مختلف مى گردد و بخاطر نداشتن آن، كسانى كه در تحصيلش كوتاهى كرده اند به جهنم مى روند.

و در تفسير عياشى از زرارة بن اعين از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه (و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ) فرمود: يعنى شكى بر شكشان مى افزايد.

روايتى در مورد پاك بودن پدران (ص) از زنا

و در الدر المنثور در ذيل آيه (لقد جاءكم رسول من انفسكم ) گفته است كه ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده : هيچ يك از پدران و مادران من، با زنا همديگر را ملاقات نكردند، و خداوند لا يزال مرا از پشت پدرانى پاك به رحم مادرانى پاك و رحمهائى مصفا و مهذب منتقل مى كرد، و هر كجا كه از يك پدر فرزندانى بوجود مى آمد من به پشت آن فرزند منتقل مى شدم كه از همه پاكتر و بهتر بود.

مؤلف: در اين معنا روايات بسيارى از رجال حديث - چه از اصحاب و چه از غير ايشان - از قبيل عباس، انس، ابى هريره، ربيعة بن حارث بن عبد المطلب، پسر عمر، ابن عباس، على (عليه السلام )، محمد بن على، امام باقر، و جعفر بن محمد، امام صادق (عليه السلام ) و غير ايشان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت شده.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ضريس - در كتاب فضائل قرآن - و ابن انبارى - در كتاب المصاحف - و ابن مردويه از حسن روايت كرده اند كه گفت : ابى بن كعب بارها مى گفت : آخرين آيه اى كه از قرآن از ناحيه خدا (و به نقلى ديگر از آسمان ) نازل شد آيه (لقد جاءكم رسول من انفسكم...) بود.

مؤلف: اين روايت از طريق ديگرى از ابى بن كعب روايت شده، و ليكن با روايات ديگرى كه بزودى خواهيد ديد و همچنين با رواياتى كه در تفسير آيه (و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ) گذشت، و دلالت مى كرد بر اينكه اين آيه آخرين آيه قرآنى است، معارضه دارد، علاوه بر اينكه، نه الفاظ آيه مورد بحث سازگارى دارد به اينكه آخرين باشد و نه آيه سوره بقره، مگر اينكه مقصود آيه اشاره به پاره اى از وقايع بيمارى و وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) باشد، از قبيل داستان قلم و دوات.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و احمد بن حنبل و ابن ابى داود از عباد بن عبد الله بن زبير روايت كرده اند كه گفت : حارث بن خزيمه اين دو آيه آخر سوره برائت را نزد عمر آورد، عمر پرسيد كيست با تو كه شهادت دهد اين دو آيه از قرآن است ؟ حارث جواب داد به خدا قسم به ياد ندارم چه كسى با من بود كه اين آيه را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيده باشد، و ليكن من خود شهادت مى دهم كه آن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيده ام، و تكرار كردم تا خوب ياد گرفتم و حفظ شدم. عمر گفت : من نيز شهادت مى دهم بر اينكه اين دو آيه از قرآن است و من خودم آن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيدم، اگر سه تا آيه بود يك سوره مستقلى قرارش مى دادم، و ليكن حال كه دو تا است نگاه كنيد ببينيد به كدام سوره مى خورد به آن ملحق كنيد، ايشان هم آن را ملحق به سوره برائت كردند.

مؤلف: و در روايت ديگرى آمده كه عمر به حارث گفت : من هرگز از تو در اين ادعا شاهدى نمى خواهم، زيرا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اينطور بود. و در اين معنا احاديث ديگرى وارد شده كه - ان شاء الله - در آينده نزديكى در بحث پيرامون تركيب بندى و تاليف قرآن و همچنين در بحثهاى ديگرى كه مربوط به آن است در سوره حجر ايراد خواهد گرديد.

قبلا بنا داشتيم وقتى به آخر سوره برائت مى رسيم يك فصل جداگانه اى را براى بحث و گفتگو از وضع منافقين در اسلام اختصاص ‍ داده، آياتى را كه درباره آنان نازل شده از قرآن كريم استخراج نموده، آنگاه به تجزيه و تحليل تاريخ پرداخته، فسادى را كه اين طائفه به راه انداختند و ضرباتى را كه بر پيكر اسلام وارد آوردند از نظر خواننده گرامى بگذرانيم، و ليكن از آنجائى كه مطالب تفسيرى طولانى شد، از ايراد اين بحث صرفنظر كرديم، و آن را به انتظار رسيدن مورد مناسبى تاخير انداختيم، و از خدا توفيق مسالت داريم، كه او، ولى توفيق است.

پایان جلد نهم

 

 

 
 Copyright © 2003-2014 - AVINY.COM - All Rights Reserved