بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 

 
 

 

سوره قصص، آيات 85 تا 88

 ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين (85)

 و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمه من ربك فلا تكونن ظهيرا للكفرين (86)

 و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك و ادع الى ربك و لا تكونن من المشركين (87)

 و لا تدع مع الله الها آخر لا اله الا هو كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون (88)

ترجمه آيات

آن كس كه قرآن را بر تو واجب كرد تو را به مكه برمى گرداند بگو پروردگار من بهتر مى داند كه چه كسى هدايت آورده و چه كسى در گمراهى آشكار است (85).

تو هيچ اميد نداشتى كه اين كتاب به سويت نازل شود مگر مرحمتى از پروردگارت حال كه مشمول اين رحمت شدى هرگز پشتيبان كافران مباش (86).

و كفار تو را از آيات خدا باز ندارند بعداز آنكه به سوى تو نازل شد و به سوى پروردگارت دعوت كن و از مشركين مباش (87).

و با خدا معبود ديگرى مخوان كه جز او معبودى نيست همه چيز هلاك پذير است مگر ذات پاك او، حكم خاص اوست و به سوى او برمى گرديد (88).

بيان آيات

اين چند آيه، آيات آخر اين سوره است، و در آن به رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) وعده جميل مى دهد كه به زودى بر او منت نهاده و قدر و منزلتش را بلند مى كند، و نفوذ كلمه اش مى دهد، و دينش را بر ساير اديان برترى مى بخشد، و امنيت و سلامتى را بر او و مؤمنين به او گسترش مى دهد، همان طور كه اين كار را درباره موسى و بنى اسرائيل كرد، و در حقيقت آيات قبل هم كه داستان موسى (عليه السلام) را بيان مى كرد براى بيان همين نكته بود.

ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد...

معناى آيه و وجوه مختلفى كه درباره مراد از (معاد) در آن گفته شده است

كلمه (فرض ) - بطورى كه گفته اند - به معناى واجب كردن است، و بنابراين معناى جمله (فرض عليك القرآن ) اين است كه : واجب كرده بر تو عمل به قرآن را، يعنى عمل به آن احكامى كه در آن است، پس در حقيقت در اين كه ايجاب را به خود قرآن نسبت داده مجاز در نسبت به كار برده.

از اين معنا بهتر، تفسيرى است كه بعضى كرده اند و گفته اند: (معناى آن اين است كه : واجب كرده بر تو تلاوت و خواندن آن را به مردم، و اينكه آن را به مردم برسانى، و به احكامش عمل كنى ) چون اين معنا با جمله (لرادك الى معاد)، به بيانى كه در معناى آن خواهد آمد بهتر مى سازد.

(لرادك الى معاد) - كلمه (معاد) اسم محل عود، يا اسم زمان عود است، و مفسرين در معناى اين محل، و يا زمان اختلاف كرده اند.

بعضى گفته اند: مراد مكه است، و بنابراين آيه شريفه وعده اى است كه خداى تعالى به پيامبر گرامى اش مى دهد كه به زودى او را بعد از آنكه از مكه هجرت كرد دوباره به مكه برمى گرداند.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن مرگ است. و بعضى گفته اند: قيامت است.

بعضى ديگر گفته اند: محشر است. بعضى ديگر آن را مقام محمود دانسته اند، كه همان موقف شفاعت كبرى است. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن بهشت است. و بعضى ديگر گفته اند: بيت المقدس است، كه بنابراين قول آيه شريفه وعده اى است در خصوص ‍ معراج، البته معراج دوم، كه مى فرمايد: بعد از آنكه ما تو را در معراج اول به بيت المقدس برديم، بزودى تو را بدانجا برمى گردانيم.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن هر امر محبوبى است كه دلخواه آن جناب باشد. كه اين معناى آخرى با همه اقوال قبلى و يا بيشتر آنها منطبق مى شود.

اما آنچه كه دقت در سياق آيات سوره به دست مى دهد، اين است كه : آيه شريفه تصريحى باشد به آنچه كه داستان مزبور در اول سوره به آن اشاره مى كرد، و آيات بعد از آن هم مويد آن است.

چون خداى تعالى در اول سوره، داستان بنى اسرائيل و موسى (عليهمالسلام) را نقل كرد، و مفصل بيان داشت كه چه منت ها بر آنان نهاد، امنيت، سلامتى، عزت، و تمكن به آنان داد، بعد از آن كه ذليل و زبون دست آل فرعون بودند، و فرعونيان پسرانشان را مى كشتند، و زنانشان را زنده مى گذاشتند.

و اين داستان به دلالت التزامى دلالت مى كند بر اينكه مى خواهد به همه مؤمنين وعده اى جميل دهد، كه به زودى از فتنه ها و شدائد و عسرتى كه گرفتارش هستند نجاتشان مى دهد، و دينشان را بر همه اديان تقديم و برترى مى بخشد، و آنان را بعد از آنكه در زمين جايى نداشتند، در زمين مكنت مى دهد، و اين دلالت التزامى را مطلع سوره نيز تاييد مى كند.

آنگاه بعد از آنكه از نقل داستان مذكور فارغ شد، فرمود: حكمت واجب مى كند كتابى نازل شود، تا هم مردم را به سوى حق راهنما و تذكر باشد و هم اتمام حجت باشد، تا به وسيله آن كتاب، خود را از عذاب خدا حفظ كنند، همچنان كه چنين كتابى بر موسى نازل كرد، البته بعد از آنكه قرون اولى و نسل هاى گذشته را هلاك ساخته بود، و همچنان كه كتابى بر پيامبر نازل كرد، هر چند كه مردم او را از باب عنادى كه با حق داشتند تكذيب كردند، و دنيا را بر آخرت ترجيح دادند.

و اين سياق هر شنونده اى را اميدوار مى سازد، كه خداى تعالى به زودى آنچه را كه به اشاره و به دلالت التزامى فهماند صريحا بيان مى كند، در چنين زمينه اى اگر بشنود كه خداى تعالى مى فرمايد: (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد)، بدون درنگ مى فهمد، كه منظور همان وعده جميلى است كه منتظرش بود، مخصوصا كه در اولش فرمود: آن كسى كه قرآن را بر تو واجب كرده، قبلا هم كه تورات را به قرآن تشبيه كرده بود، و نجات دادن بنى اسرائيل را هم قبل از فرستادن تورات آورده بود، تا مقدمه براى نزول تورات باشد، و بنى اسرائيل با اخذ به آن و عمل به آن امامان و وارثان باشند.

پس در نتيجه معناى آيه اين مى شود: آن كسى كه قرآن را بر تو واجب كرد تا بر مردم بخوانى و ابلاغ كنى و دستوراتش را به كار بندى به زودى تو را به آن محلى برمى گرداند كه اين برگشتنت عود باشد و آنجا معادت شود همچنان كه تورات را بر موسى نازل كرد و با نزول آن قدر و منزلت خودش و قومش را بالا برد.

و معلوم است كه رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) قبلا در مكه بود، مكه اى كه در آن همه گونه شدائد و فتنه ها را ديد، آنگاه مهاجرت كرد و سپ س بدانجا برگشت، در حالى كه فتح و فيروزى داشت و در حالى كه پايه هاى دينش محكم، و اركان ملتش ‍ مستحكم شده بود، بت هاى مكه را بشكست، و بنيان شرك را ويران ساخت، و مؤمنين وارث آن سرزمين شدند، در حالى كه از آنجا با ذلت و خوارى بيرون گشته بودند.

و اگر كلمه (معاد) را نكره آورد، براى اين است كه به عظمت اين عود اشاره كند، و بفهماند كه اين برگشتن قابل قياس به بودن قبلى اش در مكه نيست و تاريخ هم اين معنا را تصديق مى كند.

معناى جلمه (قل ربى احملم من جاء بالهدى...) و سخن بعضى مفسران درباره آن

(قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين ) - اين جمله مويد معنايى است كه ما براى معاد كرديم، چون نظير جمله اى است كه موسى (عليه السلام) وقتى كه مردم تكذيبش كرده، و آيات بيناتش را به سحر نسبت دادند - گفت : (ربى اعلم من جاء بالهدى و من تكون له عاقبه الدار).

در اين آيه رسول گرامى خود را دستور مى دهد به فرعونهاى زمان خود، يعنى بزرگان مشركين، كه تكذيبش كردند، و به سحر نسبتش ‍ دادند، همان را بگويد، كه موسى (عليه السلام) به آل فرعون گفت، چون كه تكذيبش كردند، و به سحر نسبتش دادند.

زيرا مشابهت تامى هست ميان بعثت آن جناب و موسى (عليه السلام)، و همچنين سير دعوتشان، همچنان كه از داستان وارده در اين سوره ظاهر مى شود، و همچنان كه با تامل در آيه (انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا كاملا ظاهر مى شود.

و اگر در آيه مورد بحث اكتفاء كرد به اينكه رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) قسمت اول كلام موسى را به مردم بگويد، و قسمت دوم آن را يعنى جمله (و من تكون له عاقبه الدار) را، در آيه مورد بحث نياورد، شايد از اين جهت بوده كه سياق كلام، سياق اشاره است، و مثل اينكه قرار بوده از حد اشاره تجاوز نشود، همچنان كه اين معنا از جمله (لرادك الى معاد)، كه خطاب را در آن متوجه رسول خود كرده، و كلمه معاد را نكره آورده، نيز استشمام مى شود.

و به هر حال مراد از جمله (من جاء بالهدى ) شخص رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم)، و مراد از جمله (و من هو فى ضلال مبين )، مشركين از قوم اوست و اختلاف سياق دو جمله - كه در اولى فرمود: (كسى كه هدايت آورده )، و در دومى فرمود: (و آن كسى كه در ضلالتى آشكار است )، با اينكه جا داشت، در جمله اول هم بفرمايد: آن كس كه در هدايت است، و خلاصه مقابله را بين هدايت آن جناب و ضلالت مشركين نينداخت، بلكه بين هدايت آوردن آن حضرت، و ضلالت مشركين انداخت - براى اين است كه تكذيب مشركين متوجه خود آن جناب نبود، بلكه طبعا تكذيبشان متوجه دين آن حضرت بود.

مفسرين در جمله (اعلم من جاء بالهدى ) گفته اند: (كلمه (من ) در باطن منصوب است به فعل مقدر، كه كلمه (اعلم ) بر آن دلالت دارد، و تقدير كلام (يعلم من جاء بالهدى ) است يعنى او مى داند چه كسى هدايت آورده ). و اين را بر اساس آنچه مشهور است گفته اند كه فعل افعل التفضيل (كه در فارسى در آخر آن كلمه تر مى آيد مى گويند بالاتر، پايين تر و...) مفعول به را نصب نمى دهد، ناگزير آن را به فعل (يعلم ) تبديل كرده اند.

و بعضى از مفسرين گفته اند: (كلمه (من ) منصوب است به همان (اعلم )، چيزى كه هست كلمه (اعلم ) در اينجا به معناى (عالم ) است. ولى هيچ دليلى بر گفته خود ندارند. من هيچ ياد ندارم كه كسى گفته باشد كلمه (من ) منصوب است به حذف حرف جر، با اينكه حرف بدى نيست، و دليلى بر منع آن نداريم، و خلاصه مى توان گفت كه كلمه (من ) هر چند ظاهرش به خاطر اينكه اصلا حركت برنمى دارد منصوب نيست، ولى در باطن منصوب است، چون حرف جرى بر سر داشته و افتاده، زيرا اصلش ‍ (اعلم بمن جاء) بوده، و در ادب عرب هر جا كه حرف جرى از روى كلمه اى بيفتد آن كلمه، منصوب (با صداى بالا) خوانده مى شود.

و ما كنت ترجو ان يلقى اليك الكتاب الا رحمه من ربك فلا تكونن ظهيرا للكافرين

صدر اين آيه همان وعده اى را كه در آيه (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد) بود، تقدير مى كند، و معنايش اين است كه : خدا تو را به سوى معاد، و آنچه كه آرزويش را داشتى برمى گرداند، همانطور كه قرآن را بر تو نازل كرد، با اينكه اصلا هيچ انتظارش ‍ را نداشتى.

بعضى از مفسرين گفته اند: (آيه مورد بحث ربطى به وعده قبلى ندارد و جمله اى است ابتداى كه نعمت خدا را به ياد رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) مى اندازد). اين وجه هم وجه خوبى است، به اين بيان كه بگوييم : بعد از آنكه خداى تعالى آن جناب را وعده داد كه به معاد برگرداند، و در آن معاد يادش بلند شود، و دعوتش از همه اديان بيشتر پيشرفت كند، و دينش عالم گير شود، اينك در اين آيه آن روشى را كه بر وى لازم است پيش بگيرد، و در آن جد و جهد و مراقبت كند، برايش ترسيم مى كند و مى فهماند كه كتاب نازل كردن بر تو يك امر عادى مانند ساير حوادث عادى نيست، كه كسى قبلا اميدوار آن و در انتظارش بوده باشد، بلكه رحمتى است خاصه از ناحيه خداى تعالى، و همان وعده اى است كه در آيه (ان الذى فرض عليك القرآن ) داده بود، پس بر آن جناب واجب است كه در قبال اين نعمت، و نعمت پيشرفت دينش، و رسيدن آن به نهايتى كه لازم بود برسد، كفار را يارى و اطاعت نكند، و همواره به سوى پروردگار خويش بخواند، و خود از مشركين نباشد، يعنى با خدا هيچ خداى ديگر را نخواند.

جمله (الا رحمه من ربك ) استثنايى است منقطع، و معنايش اين است كه : ليكن رحمتى از پروردگارت به تو القاء شده، نه يك امر عادى كه نظيرش توقع برود.

و جمله (فلا تكونن ظهيرا للكافرين )، تفريعى است بر جمله (الا رحمه من ربك )، و معنايش اين است كه : وقتى القاء قرآن به تو رحمتى بود از پروردگارت كه مافوق انتظارت بود كه به شخص تو اختصاص داده، پس از كفار بيزارى جوى، و معين و ياور آنان مباش.

احتمال قريب به ذهن هست كه در اين جمله نوعى محاذات با كلام موسى (عليه السلام) - آنجا كه قبطى را كشت - به كار رفته باشد، چون او هم گفت : (رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين - پروردگارا به خاطر اين نعمت ها كه به من ارزانى داشتى هرگز تا زنده ام كمك كار مجرمان نمى شوم )، و بنابراين در جمله مورد بحث نهى از يارى كردن كفار اشاره است به اينكه القاء كتاب به سوى خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) نعمتى است كه خدا به وى ارزانى داشته، تا بوسيله آن به سوى حق هدايت كند، و به توحيد دعوت نمايد، پس بر او لازم است كه هيچ كافرى را بر كفرش اعانت نكند، و در برابر جلوگيريهاى آنان از آيات خدا بعد از آنكه به وى نازل شده تسليم نگردد، همچنان كه موسى (عليه السلام) با پروردگارش عهد بست كه در برابر نعمتهايى كه بر او انعام كرد، يعنى نعمت حكمت و علم، هيچ وقت پشتيبان مجرمين نشود. و به زودى خواهد آمد كه به رسول اكرم اسلام مى فرمايد: (و لا يصدنك...)، كه آن اجمال (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ) را شرح مى دهد.

و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك...

اين آيه رسول گرامى (صلى الله اليه و آله و سلم) را نهى مى كند از اينكه از آيات خدا روى بگرداند، چيزى كه هست اين معنا را در لسان نهى كفار از جلوگيرى از آيات، و از منصرف كردن آن جناب بيان كرده، و خلاصه به كفار مى فرمايد كه : نبايد رسول ما را از تبليغ آيات جلوگيرى كنند، و او را از مأموريت خود منصرف نماييد.

و وجه اين تعبير اين است كه : انصراف آن جناب مسبب از سد و جلوگيرى آنان است، و اين تعبير نظير نهيى است كه به آدم و همسرش كرده، مى فرمايد: (فلا يخرجنكما من الجنه - بايد كه شيطان شما را با وسوسه خود از بهشت بيرون نكند) يعنى شما با وسوسه شيطان از بهشت بيرون نشويد.

و ظاهرا اين آيه شريفه و آيه بعدش در مقام شرح است براى جمله (فلا تكونن ظهيرا للكافرين )، و فايده اين شرح تاكيد نهى است از طريق شمردن موارد آن يكى پس از ديگرى، لذا اول او را نهى كرد از انصراف و روگردانى از قرآنى كه بر او نازل شده، به خاطر اينكه مشركين مى گويند اين قرآن شعر است يا كهانت است، يا اساطير و خرافات قديمى است كه برايش نوشته اند، بار دوم او را امر مى كند به اينكه مردم را به سوى پروردگار خود بخواند، بار سوم نهى مى كند از اينكه از مشركين شود، و آنگاه اين نهى را تفسير مى كند به اينكه با خدا، خدايى ديگر بخواند.

و اگر صفت ربوبيت را تكرار كرد، و نيز آن را به خود آن جناب نسبت داد، و مكرر فرمود: (ربك )، همه براى اين است كه بفهماند آنجناب را به رحمت و نعمت خود اختصاص داده، و تنها اوست كه خدا را بندگى مى كند و مشركين با او خدا را عبادت نمى كنند.

و لا تدع مع الله الها آخر

در سابق گفتيم كه اين جمله به منزله تفسيرى است براى آيه (و لا تكونن من المشركين.

لا اله الا هو كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون

كلمه اخلاص (لا اله الا الله ) در مقام تعليل جمله (و لا تدع مع الله الها آخر) است، يعنى براى اين گفتيم كه با خدا خدايى ديگر مخوان كه غير از او هيچ معبودى نيست. جمله بعد از كلمه اخلاص، كلمه اخلاص را تعليل مى كند، كه بيانش خواهد آمد.

شرح و توضيح اينكه توحيد خداوند را به (كل شى ء هالك الا وجهه) تعليل فرمود

(كل شى ء هالك الا وجهه ) - كلمه (شى ء) از نظر مصداق با كلمه (موجود) مساوى است، (هر چيزى كه موجود باشد چيز هم هست، و هر چه كه چيز باشد موجود نيز هست )، در نتيجه بر تمامى موجودات اطلاق مى شود حتى بر خداى تعالى، همچنان كه در آيه (قل اى شى ء اكبر شهاده قل الله ) مى بينيم كلمه (شى ء) بر خدا اطلاق شده، و كلمه (هلاك ) به معناى بطلان و معدوم شدن است.

دو كلمه (وجه ) و (جهت ) به يك معنا است، مانند كلمه (وعد) و (عده )، و وجه هر چيزى در عرف عام به معناى آن ناحيه اى از آن است كه با آن با غير روبرو مى شود و ارتباطى با آن دارد، همچنان كه وجه هر جسمى سطح بيرون آن است، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مى باشد، يعنى آن طرفى كه با آن با مردم روبرو مى شود، و وجه خدا چيزى است كه با آن براى خلقش نمودار است، كه خلقش هم با آن متوجه درگاه او مى شوند، و اين همان صفات كريمه او از حيات و علم و قدرت و سمع و بصر است و نيز هر صفتى از صفات فعل مانند صفت خلقت و رزق و احياء و اماته و مغفرت و رحمت و همچنين آيات داله بر خدا بدان جهت كه آيتند، وجه خدا مى باشند.

بنابراين هر موجودى كه تصور شود فى نفسه هالك و باطل است، و حقيقتى جز آنچه كه از ناحيه خداى تعالى به آن افاضه شود ندارد، و آنچه كه منسوب به خداى تعالى نباشد از حقيقت به طور كلى خالى است، و جز موهومى كه وهم متوهم آن را تراشيده نيست، و يا سرابى است كه خيال آن را به صورت حقيقت جلوه داده، مانند اصنام و بتها كه از حقيقت جز اين مقدار كه سنگ و يا چوب و يا فلز است ندارند، و اما اينكه رب و يا معبود باشند و نفع و ضرر يا اثر ديگرى داشته باشند حقيقت ندارد، و بيش از نامهايى كه از ناحيه پرستندگان آنها صورت گرفته چيز ديگرى نيستند.

و نيز مانند انسان كه از حقيقت جز اين مقدار بهره ندارد، كه موجودى است كه آفرينش خدا روحى و جسمى در او به كار برده، و او خودش صفات كمالى براى خود كسب كرده، اينها كه حقيقت انسان را تشكيل مى دهند همه صنع خدا و منسوب به اويند، و اما زايد بر اينها آنچه را كه عقل اجتماعى بر آن اضافه مى كند، همه موهوماتند كه ناچارى و اضطرار باعث شده آنها را معتبر بشمارد، مانند اينكه فلان انسان نيرومند، و آن يكى سلطان، و آن ديگرى رئيس، و آن چهارمى محترم، و آن پنجمى ثروتمند، و آن ششمى عزيز، و آن يكى صاحب اولاد، و ديگرى بازو و حمايت كننده دارد، همه اينها جز سرابى هالك و آرمانى كاذب، چيز ديگرى نيستند، و بر همين منوال هر موجود ديگرى را كه تحت تجزيه عقل بياوريم عبارت است از يك يا چند حقيقت و چند خرافه و موهوم.

پس، از حقيقت آن مقدارى در دست ما و نزد ما است كه خدا به فضل خود افاضه اش كرده باشد، و آن افاضه آيات اوست، كه بر صفات كريمه او از رحمت و رزق و فضل و احسان و صفات ديگرش دلالت مى كند.

پس حقيقتى كه در واقع ثابت است، و هرگز هلاكت و بطلان ندارد، عبارت است از صفات كريمه خدا، و آيات داله بر صفاتش، كه همه آنها با ثبوت ذات مقدسش ثابتند.

اين در صورتى است كه مراد از كلمه (هالك ) در آيه شريفه هالك فعلى باشد كه در اين صورت حاصل تعليل كلمه اخلاص به عبارت (كل شى ء هالك الا وجهه ) اين مى شود كه : هيچ اله - معبود به حق - جز خدا نيست، براى اينكه معبود وقتى معبود به حق است، كه خودش حقيقتى داشته باشد، و مشتمل بر واقعيتى غير هالك باشد، حقيقت و واقعيتى كه بطلان در او راه نيابد، و نيز تدبيرى در عالم داشته باشد، آنهم تدبيرى حقيقى و واقعى نه موهوم و خيالى، و وقتى معبود عبارت از چنين موجودى باشد، غير از خداى تعالى هيچ معبودى نخواهد بود، چون غير از او هر چه باشد، فى نفسه هالك و باطل است، مگر آن چيز كه وجه خدا و منسوب به اوست، پس در عالم هستى غير از خداى سبحان هيچ معبودى نيست.

بت پرستان هر چند كه وجود بت را هم منسوب به خداى تعالى مى دانند، و معترفند كه وجود آن از ناحيه خدا و وجه اوست، الا اينكه آنها را مستقل در تدبير دانسته و تدبير آنها را منسوب به خدا و احكام آنها را احكام خدا نمى دانستند، و به همين جهت آنها را مى پرستيدند، و خدا را نمى پرستيدند، و حال آن كه هيچ موجودى در هيچ اثرى مستقل نيست، پس در عالم هستى هيچ موجودى به غير از خداى سبحان مستحق پرستش نيست.

بيان وجه ديگرى در تغيير (كل شىء هالك الا وجهه)

در اينجا (وجه ) ديگرى در تفسير آيه هست كه دقيق تراز وجه سابق است، بنابراين كه مراد از وجه ذات هر چيزى باشد، همچنان كه بعضى آن را هم از معانى وجه، شمرده اند، و مثال زده اند به وجه النهار، و وجه الطريق، يعنى خود روز، و خود راه، و ما فعلا كار به صحت و سقم اين معنا نداريم. و بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ذات شريف است، و مثال زده اند به وجوه مردم، يعنى افراد برجسته و شريف، كه البته اين معنا براى كلمه (وجه ) از باب مجاز مرسل و يا استعاره است.

به هر حال، بنا بر هر دو فرض، مراد از آيه شريفه اين است كه : غير از خداى تعالى هر موجودى كه تصور شود ممكن است، و ممكن هر چند كه به ايجاد خداى تعالى وجود يافته باشد، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است، تنها موجودى كه فى حد نفسه راهى براى بطلان و هلاكت در او نيست ذات خداوند است كه واجب بالذات است.

آن وقت حاصل تعليل كلمه اخلاص به جمله (كل شى ء هالك الا وجهه ) اين مى شود كه : اگر گفتيم هيچ معبودى جز خدا نيست، بدين علت است كه اله و معبود به حق بايد كسى باشد كه چيزى از تدبير عالم در دست داشته باشد، و تدبير هيچ وقت از خلقت و ايجاد جدايى پذير نيست، چون معنا ندارد كه حوادث عالم را كسى به وجود آورد، و تدبير آن حوادث به دست كس ديگرى باشد. و ما مكرر در اين كتاب اين معنا را روشن ساختيم، و چون خود مشركين هم اعتراف دارند كه خالق و ايجاد كننده عالم بايد واجب الوجود باشد، و نيز واجب الوجودى به غير از خدا نيست، پس معبودى هم به جز او نخواهد بود.

و اينكه مشركين مى گويند: خدا اجل از آن است كه عقل يا وهم آدمى بدو احاطه يابد، پس ممكن نيست توجه عبادتى به او داشت، و ناگزير بايد در عبادت متوجه بعضى از مقربين درگاه او نظير ملائكه كرام، و امثال ايشان شد، تا شفيع ما در درگاه او باشند سخن باطلى است، چون توجه عبادى احتياج به احاطه علمى ندارد، بلكه همين مقدار كافى است كه او را به وجهى بشناسيم، كه آن هم در هر كس ‍ به قدر معرفتش حاصل است.

و اما بنابراين كه مقصود از هالك چيزى باشد كه هلاك و فنا در پى دارد، و بنا بر قول بعضى كه مى گويند: اسم فاعل ظاهر در آينده است، پس ظاهر آيه اين است كه : هر موجودى كه تصور شود بعد از وجودش هلاكت و بطلان در پى دارد مگر وجه خدا.

اين نيز وجه صحيحى است، براى اينكه در پى داشتن هلاكت به اختلاف موجودات مختلف مى شود، آن موجودات كه زمانى هستند، بعداز سرآمد زمان وجودشان هالك و باطل مى شوند، و آنهايى كه زمانى نيستند، وجودشان در احاطه فنا قرار دارد، و فنا از هر طرف احاطه شان كرده است.

و هلاكت اشياء بنابراين عبارت است از بطلان وجود ابتدايى آنها، به طورى كه دنيا و نشاءه اول از وجود آنها خالى شود، و همه به نشاه آخرت منتقل گشته و به سوى خدا بازگشت كنند، و نزد او قرار گيرند، و اما بطلان مطلق، بعد از آنكه هست شدند، صحيح نيست، براى اينكه صريح قرآن آن را نفى كرده، و آيات آن پيوسته مى فرمايد: بازگشت همه موجودات به سوى خداست، و خدا منتهى، و رجعت به سوى اوست (و هو الذى يبدء الخلق ثم يعيده - اوست كه خلق را آغاز كرد، و دوباره آن را برمى گرداند).

پس حاصل معناى آيه بر اساس چند معنايى كه گذشت بدين قرار است، - اگر مراد از (وجه ) صفات كريمه خدا باشد -، كه : هر چيزى به زودى جا خالى كرده و به درگاه خدا مى رود، مگر صفات كريمه خدا كه منشاء فيض او هستند، و بدون وقفه و تا بى نهايت مشغول افاضه فيضند، و معبود هم بايد اين چنين باشد، و بطلان در ذات او، و انقطاع در صفات فياضه او راه نداشته باشد، و غير از خدا هيچ موجودى اين طور نيست، پس هيچ معبودى جز او نيست.

و اگر مراد از (وجه ) ذات مقدس باشد، حاصل معنا اين مى شود كه : هر موجودى فنا در پى دارد، و با رجوع به سوى خدا هلاك مى شود، مگر ذات حق و ثابت او كه بطلان و هلاكت در او راه ندارد، بنابراين وجه، صفات، صقع ذات ملاحظه مى شود، - و معبود هم بايد كسى باشد كه فنا در او راه نداشته باشد، و غير از خدا كسى به اين صفت نيست پس جز او هم معبودى نيست.

جواب به يك شبه و اشاره به اينكه مقصود از هلاكت نابودى نيست

و با آنچه در معناى آيه گفته شد جواب اعتراضى كه به عموميت آيه شده روشن مى شود، چون اعتراض كرده اند كه اگر آيه به عموميتش مراد باشد، بايد بهشت و دوزخ و عرش هم فناپذير باشند، با اينكه مى دانيم بهشت و دوزخ بعد از موجود شدن ديگر معدوم نمى شوند، و تا بى نهايت موجود هستند، و همچنين عرش نيز همينطور است چون در بعضى روايات آمده كه عرش سقف بهشت است.

حاصل جواب اين است كه گفتيم منظور از هلاكت، نابودى نيست، بلكه نابود شدن در دنيا، و انتقال به نشاه ديگر، و رجوع به خداست، و اين انتقال از دنيا به آخرت، و عود بعد از وجود اول، در موجوداتى تصور دارد كه دنيايى باشند، و اما موجودات آخرتى چون بهشت و دوزخ و عرش هلاكت به اين معنا را ندارند، چون از جايى به جايى منتقل نمى شوند.

همچنان كه خداى تعالى درباره آنها فرموده : (ما عندكم ينفد و ما عند الله باق ) و نيز فرموده : (و ما عند الله خير للابرار) و نيز فرموده : (سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله ) و نظير اين آيه درباره خزائن رحمت خدا آمده كه فرموده : (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه )، و همچنين درباره لوح محفوظ فرموده : (و عندنا كتاب حفيظ).

و اما عرش كه به عنوان مثال ذكر كرده اند ما درباره آن در تفسير آيه (ان ربكم الله ) شرحى گذرانديم، كه بايد بدانجا مراجعه شود.

ممكن هم هست بگوييم مراد از كلمه (وجه ) جهتى باشد كه منسوب به خدا است، و آن ناحيه اى است كه خدا از آن ناحيه منظور مى شود، و با آن به سويش توجه مى كنند، مويد اين احتمال اين است كه استعمالش در كلام خداى تعالى بسيار است، مثل جمله (يريدون وجهه ) و جمله (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ) و نظائر آن در آيات قرآنى بسيار است.

و بنابراين معنا، منظور از (وجه ) هر چيزى خواهد بود كه تنها منسوب به خداست، آنگاه اگر كلام را به همان ظاهر عمومى اش باقى بگذاريم اين معنا با معناى اول منطبق مى شود، و از مصاديق آن، اسماء و صفات و انبياء و خلفاء و دين خدا خواهد بود.

و اگر از اطلاق آن چشم پوشيده، تنها مراد از (وجه ) را دين بگيريم - همچنان كه در بعضى روايات نيز وجه به آن تفسير شده و بگوييم كه منظور روايات تطبيق نبوده - در اين صورت مراد از هلاك فساد، و بدون اثر شدن است، آن وقت جمله مورد بحث تعليل مى شود براى جمله (و لا تدع مع الله الها آخر)، و جمله ما قبلش قرينه مى شود براى اينكه مراد از كلمه (شى ء) دين و اعمال دينى است، كه آن وقت معناى جمله مورد بحث چنين مى شود: به غير دين توحيد به هيچ دين ديگرى متدين مشو، براى اينكه تمامى دين ها باطل و بى اثر است مگر دين خدا.

و بنابراين مناسب تر آن است كه بگوييم حكم در ذيل آيه كه مى فرمايد (له الحكم )، به معناى حكم تشريعى، و يااعم از آن و از احكام تكوينى است، و آن وقت معنا چنين مى شود: هر دينى هالك است، مگر دين او، براى اينكه تشريع دين كار او است، نه غير او، و همه شما به سوى او بازگشت مى كنيد، نه به سوى دين تراشان اديان ديگر.

وجوه مختلف و متعددى كه درباره مراد از هلاكت كل شىء و استثناى وجه خدا گفته شده است

اين آن معانى بود كه دقت و تدبر در آيه شريفه آن را دست مى دهد، البته مفسرين درباره معناى آن اقوال مختلف ديگرى دارند.

مثلا بعضى گفته اند: (مراد از (وجه ) ذات مقدس خدا، و مراد از هلاكت انعدام است، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى فى نفسه در معرض انعدام است، چون وجودش از خودش نيست، مگر ذات خدا كه واجب الوجود است، و بنابراين، اساس كلام بر تشبيه است، و مى خواهد بفرمايد: هر موجودى غير خدا مانند هالك است، چون وجودش مستند به غير است ).

بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) ذات هر چيزى است، و ضمير در (وجهه ) به خدا برمى گردد، به اعتبار اينكه وجه هر چيزى مملوك اوست، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى هالك است، مگر وجه خدا، كه ذات هر چيز و وجود اوست ).

بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) جهت مقصوده از هر چيز است، و ضمير در (وجهه ) به خدا برمى گردد، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى با همه متعلقاتش هالك است، مگر تنها آن جهت از هر چيز كه منسوب به خداى تعالى است، و آن وجودى است كه خدا به وى افاضه فرموده است.

بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) آن جهت مقصوده است و آن خداى سبحان است كه هر چيزى متوجه به او است، و ضمير در (وجهه ) به كلمه (شى ء) برمى گردد، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى هالك است، مگر خدايى كه جهت مطلوب هر چيز است ).

و در معناى (هلاك ) بعضى گفته اند: (به معناى مرگ است، و ظاهر عموم آيه مراد نيست، بلكه مراد تنها جانداران است، و معنايش ‍ اين است كه : هر موجود جاندارى به زودى مى ميرد، مگر وجه خدا).

باز در معناى (وجه ) بعضى گفته اند: (مراد از آن عمل صالح است، و معناى آيه اين است كه : هر عملى در معرض عدم است به جز آن عملى كه بنده خدا آن را به عنوان امتثال امر خدا به جا آورد، كه خدا آن را باقى مى دارد و باطل نمى كند تا اينكه ثواب او را بدهد و يا به خاطر اينكه مقبول درگاه خدا واقع شد، با قبول او ديگر قابل هلاك نيست، چون عمل با جزاء معاوضه شده، و جزاء قائم مقام عمل شده، و جزاء هم هلاك پذير نيست ).

بعضى ديگر گفته اند: (معناى (وجه ) جاه خداى تعالى است، كه آن را در بين مردم اثبات كرده ).

و درباره هلاك بعضى گفته اند: (همه ما سوى الله را به طور دايم شامل مى شود، چون وجود در هر آن بر او افاضه مى شود، پس او - يعنى، ما سوى الله - دائما در تغيير و هلاكت است، هم در دنيا و هم در آخرت، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى دائما در ذاتش متغير است، مگر وجه خدا).

ليكن هيچ يك از اين وجوه درست به نظر نمى رسد، چون يا با سياق آيه شريفه منطبق نيست، و يا دليلى كه آورده اند مدعايشان را اثبات نمى كند و يا معنائى است كه از فهم دور است، و اگر در آن وجهى كه ما ذكر كرديم دقت شود، اشكالهايى كه بر هر يك از اين وجوه وارد است روشن مى شود و ديگر ما طول نمى دهيم و مى گذريم.

(له الحكم و اليه ترجعون ) - كلمه (حكم ) به معناى قضاى نافذ خدا در موجودات است، كه تدبير در نظام كون داير مدار همين قضاء است، و اما اينكه بگوييم حكم در اين جمله به معناى رسيدگى به حساب اشخاص در روز قيامت است، احتمالى است كه اگر درست بود جا داشت اول بفرمايد: (اليه ترجعون و له الحكم )، چون اول بايد مردم به سوى خدا برگردند، بعد به حسابشان رسيدگى شود، پس همين كه اول حكم را آورده، اين احتمال را بعيد مى سازد.

و هر دو جمله در مقام تعليل هستند، و هر يك به تنهايى حجتى تمامند كه وحدانيت خدا را در الوهيت اثبات مى كنند، و در عين حال مى توانند تعليل براى كلمه اخلاص مزبور نيز باشند، در سابق هم گذشت كه گفتيم ممكن است حكم را بنابر بعضى وجوه به معناى حكم تشريعى و احكام دينى بگيريم.

بحث روايتى

در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، عبد بن حميد، بخارى، نسائى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و بيهقى - در كتاب دلائل - از چند طريق از ابن عباس روايت كرده اند كه در ذيل جمله (لرادك الى معاد) گفته است : يعنى به مكه، چيزى كه هست در روايت ابن مردويه اين زيادى هم آمده : همان طور كه تو را از مكه بيرون كرد.

مؤلف: باز از ابن عباس از ابو سعيد خدرى روايت شده كه گفتند: مراد از معاد مرگ است، و نيز از على از رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) حديث كرده كه فرمود: مراد از معاد جنت است، و انطباق اين حديث بر آيه خالى از خفاء نيست، و قمى در تفسير خود از جرير از ابى جعفر (عليه السلام) و از ابى خالد كابلى از على بن الحسين (عليهمالسلام) روايت كرده كه فرمود: مراد از معاد رجعت است، و شايد مساله رجعت جزء باطن باشد، نه تفسير ظاهر.

رواياتى درباره معنى و مفاد جمله : (كل شىء هالك الا وجهه)

و در احتجاج از اميرالمومنين (عليه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى فرمود: و اما اينكه فرمود (كل شى ء هالك الا وجهه )، مراد اين است كه : هر چيزى هالك است مگر دين او، چون محال است كه از او همه چيزش هلاك شود، تنها وجهش باقى بماند، و خداى تعالى اجل و اعظم از اين است. كسى هلاك مى شود كه از خدا نباشد، مگر نمى بينى خودش فرمود: (كل من عليها فان و يبقى وجه ربك - هر چيزى فانى است تنها وجه پروردگار تو مى ماند) كه در آن بين خلقش و وجهش جدايى انداخت ؟.

و در كافى به سند خود از سيف از كسى كه نامش را برده، از حارث بن مغيره نصرى روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) معناى كلام خداى تعالى را پرسيدند كه مى فرمايد: (كل شى ء هالك الا وجهه ). فرمود: مردم درباره آن چه مى گويند؟ من عرضه داشتم : مى گويند يعنى هر چيزى هلاك مى شود مگر وجه خدا، فرمود سبحان الله، حرف بزرگى مى زنند، منظور از اين وجه، آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مى يابند (منظور ائمه هدى هستند).

مؤلف: و نظير اين روايت را در كتاب توحيد به سند خود از حارث بن مغيره نصرى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده، كه عبارتش چنين است : حارث گفت من از امام صادق (عليه السلام) از معناى آيه (كل شى ء هالك الا وجهه ) پرسيدم فرمود: يعنى هر چيزى هالك است مگر كسى كه راه حق را طى كند.

و در كتاب محاسن برقى نيز نظير آن آمده، جز اينكه در آخرش دارد: مگر كسى كه راهى را بگيرد كه شما در آنيد.

و اين تشويش و اختلافى كه در روايات ديده مى شود از راه نقل به معنا در آنها راه يافته، راويان فرمايش امام را با عبارت خودشان نقل كرده اند، در نتيجه اين طور شده.

حال اگر مراد از اينكه امام صادق (عليه السلام) فرمود: منظور از اين وجه آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مى يابند، مطلق هر چيزى باشد كه منسوب به خداست، و از ناحيه خود خدا مى باشد، در اين صورت روايت با همان معنايى كه ما براى آيه كرديم منطبق مى شود.

و اگر مراد از وجه، آن دينى باشد كه خلق از آن مسير متوجه خدا مى شوند، در اين صورت مراد از هلاكت، بطلان و بى تاثيرى خواهد بود، و معناى روايت اين مى شود كه (لا اله الا الله ) هر دينى باطل است مگر دين حق او، كه از آن مسير پرستيده مى شود، كه آن دين حق است براى اينكه به زودى به دارنده اش سود مى رساند، و دارنده اش پاداش داده مى شود، و ما در تفسير آيه به اين دو معنا اشاره كرديم.

و در تفسير قمى در ذيل جمله (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ) فرموده : خطاب به رسول خدا است، ولى مردم منظورند، و نيز در جمله (و لا تدع مع الله الها آخر) باز خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، ولى مردم منظورند، بعد مى گويد: اين قول امام صادق (عليه السلام) است كه فرموده خداى تعالى پيامبر خود را به طريقه (اياك اعنى و اسمعى يا جاره - به تو مى گويم ولى اى (جاره ) تو بشنو) مبعوث فرموده.

سوره عنكبوت مكى است و شصت و شش آيه دارد

سوره عنكبوت آيات 1 تا 13

 بسم الله الرحمن الرحيم

 الم (1)

 احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون (2)

 و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين (3)

 ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون (4)

 من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات و هو السميع العليم (5)

 و من جهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين (6)

 و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون (7)

 و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون (8)

 و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين (9)

 و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنه الناس كعذاب الله و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم او ليس الله باعلم بما فى صدور العالمين (10)

 و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين (11)

 و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون (12)

 و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم و ليسلن يوم القيمه عما كانوا يفترون (13)

ترجمه آيات

به نام خداوند بخشنده مهربان الم (1).

آيا مردم گمان كرده اند به صرف اينكه بگويند ايمان آورده ايم رها مى شوند و آزمايش نمى شوند؟! (2).

با اينكه ما كسانى را كه قبل از ايشان بودند بيازموديم، بايد خداوند راستگويان را معلوم كند و بايد حتما دروغگويان را مشخص سازد (3).

و يا آنها كه عمل زشت مى كنند پنداشته اند كه از ما پيشى مى گيرند چه بد حكمى است كه ايشان مى كنند (4).

كسى كه اميد ديدار خدا دارد بداند كه اجل خدا رسيدنى است و او شنوا و داناست (5).

و كسى كه جهاد كند به نفع خود جهاد كرده است كه خدا بى نياز از همه عالميان است (6).

و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند ما گناهان ايشان را از ايشان محو مى كنيم و به طور مسلم پاداش بهتر از آنچه مى كردند مى دهيم (7).

و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش به احسان كرده ايم (و در عين حال گفته ايم ) اگر به تو اصرار ورزيدند كه چيزى را كه بدان علم ندارى شريك من سازى اطاعتشان مكن، برگشت شما فرزندان و پدر و مادرتان به سوى من است آن وقت به آنچه مى كرديد آگاهتان مى كنم (8).

و كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح مى كنند ما به طور قطع آنها را در زمره صالحان در مى آوريم (9).

و بعضى از مردمند كه مى گويند به خدا ايمان آورديم ولى همين كه به خاطر خدا اذيت مى شوند شكنجه مردم را همسنگ عذاب خدا مى كنند و چون از طرف پروردگارت نصرتى برسد حتما مى گويند ما هم با شما بوديم آيا خدا داناتر نيست به آنچه در سينه عالميان پنهان است (10).

بايد خدا كسانى را كه ايمان آورده اند معين كند و كسانى را كه نفاق ورزيدند مشخص سازد (11).

و آنان كه كفر ورزيدند به كسانى كه ايمان آوردند گفتند بياييد راه ما را پيروى كنيد و اگر راه ما خطا بود خطاى شما به گردن ما، با اين كه هيچ يك از خطاهاى خود را نمى توانند حمل كنند و به يقين دروغ مى گويند (12).

و بايد كه بارهاى خود را با وزر بارهاى ديگران حمل كنند و روز قيامت به يقين از افتراهايى كه بسته اند بازخواست خواهند شد (13).

بيان آيات

حاصل و خلاصه اى از غرض و مفاد سوره عنكبوت و اشاره به مكى بودن آن

از سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيات اول سوره برمى آيد كه بعضى از كسانى كه در مكه و قبل از هجرت، به رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) ايمان آورده بودند، از ترس فتنه اى كه از ناحيه مشركين تهديدشان مى كرد، از ايمان خود برگشته بودند، چون مشركين دست از سر مسلمانان برنمى داشتند، و مرتب آنان را دعوت مى كردند به اينكه از ايمان به آنجناب برگردند، و ضمانت مى دادند كه اگر برگرديد هر ضررى از اين بابت ديديد ما جبران مى كنيم، همچنان كه اگر برنگرديد بلا به سرتان مى آوريم، و آن قدر شكنجه تان مى كنيم تا به كيش ما برگرديد.

كه آيه (و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم...) و آيه شريفه (و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنه الناس كعذاب الله...) متضمن اين معانى است.

و گويا از اين عده كه از ايمان خود رجوع كرده اند كسانى بوده اند كه رجوعشان به خاطر مجاهدت و تهديد و تشويق پدر و مادرشان بوده، مانند بعضى از فرزندان مشركين كه از آيه شريفه (و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما...) اين معنا استشمام مى شود، و اين سوره درباره اين عده نازل شده است.

پس غرض سوره به طورى كه از اول و آخرش و سياق جارى در سراسرش استفاده مى شود، اين است كه : غرض خداى تعالى از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم، بلكه غرض، حقيقت ايمان است، كه تندباد فتنه ها آن را تكان نمى دهد، و دگرگونى حوادث، دگرگونش نمى سازد، بلكه هر چه فتنه ها بيشتر فشار بياورد، پا بر جا و ريشه دارتر مى گردد.

پس غرض سوره اعلام اين معنا است كه مردم خيال نكنند به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم دست از سرشان برمى دارند، و در بوته آزمايش قرار نمى گيرند، نه، بلكه حتما امتحان مى شوند، تا آنچه در دل نهان دارند ظاهر شود و معلوم شود ايمان است يا كفر، (فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين - پس خدا حتما بايد معلوم كند آن كسانى راكه در دعوى ايمان راست مى گويند، و آنهايى كه در اين دعوى دروغگويند).

پس فتنه و محنت يكى از سنت هاى الهى است كه به هيچ وجه و درباره هيچ كس از آن گذشت نمى شود، همان طور كه در امت هاى گذشته از قبيل قوم نوح، عاد، ثمود، قوم ابراهيم، لوط، شعيب و موسى جريان يافت، و جمعى استقامت ورزيده و جمعى ديگر هلاك شدند و در امت هاى حاضر و آينده نيز جريان خواهد داشت، و خدا به كسى ظلم نكرده، و نمى كند، اين خود امت ها و اشخاصند كه به خود ظلم مى كنند.

پس كسى كه مى گويد من به خدا ايمان آوردم بايد در برابر ايمانش صبر كند، و خداى يگانه را بپرستد و چون قيام به وظايف دينى برايش دشوار و يا غير ممكن شد بايد به ديارى ديگر مهاجرت كند، ديارى و سرزمينى كه در آنجا بتواند به وظيفه هاى خود عمل كند، چون، زمين خدا وسيع است.

و هرگز نبايد به خاطر ترس از گرسنگى و ساير امور زندگى از مهاجرت چشم بپوشد، براى اينكه رزق بندگان به عهده خدا است، (و كاين من دابه لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم - و چه بسيار جنبده كه خودش متحمل رزقش نيست بلكه خدا است كه رزق آنها و رزق شما را مى دهد).

و اما مشركين كه مؤمنين را آزار مى كردند با اينكه مؤمنين بغير از اينكه مى گفتند: پروردگار ما الله است، هيچ جرمى مرتكب نشده بودند، آنها هم بايد بدانند كه با اين رفتار خود خدا را عاجز نمى كنند، و به ستوه نمى آورند، و نمى توانند خواست خود را عليه خواست خدا به كرسى بنشانند، بلكه خود اين آزارشان هم كه گفتيم فتنه و آزمايش مؤمنين است، فتنه و آزمايش خودشان نيز هست، و چنان نيست كه از علم و تقدير الهى خارج باشد، بلكه اين خدا است كه آنان را در چنين بوته اى از آزمايش قرار داده، و دارد عليه آنان ضبط مى كند، تا اگر خواست در همين دنيا به وبال آن گرفتارشان كند، و اگر خواست اين عذاب را تاخير انداخته در روزى كه به سوى او برمى گردند، و ديگر راه گريزى ندارند، عذاب كند.

و اما آن چه به عنوان حجت و دليل براى خود درست كرده و دل بدان خوش كرده اند، سخن باطل و دليل مردودى است كه هيچ جا به دردشان نمى خورد، و حجت عليه آنان تمام است.

اين حاصل و خلاصه اى از غرض سوره مورد بحث است، و مقتضاى اين زمينه اين است كه سوره در مكه نازل شده باشد، و اينكه بعضى گفته اند: مدنى است كه يا همه اش و يا بيشترش و يا قسمتى از آن در مدينه نازل شده - اقوالشان در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت - صحيح نيست، چون مضامين آيات آن جز با روزگار عسرت و شدت قبل از هجرت وفق نمى دهد.

الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون

كلمه (حسب ) از ماده حسبان است كه معناى پندار را مى دهد و جمله (ان يتركوا) قائم مقام دو مفعول آن است، (چون اين ماده هميشه دو مفعول مى گيرد، همچنان كه در فارسى هم مى گوييم : من فلانى را پسر فلانى پنداشتم )، و جمله (ان يقولوا) با تقدير باء سببيت (بان يقولوا) مى باشد و كلمه (فتنه ) به معناى آزمايش است، و چه بسا بر معناى مصيبت و عذاب اطلاق شود، كه معناى اول با سياق سازگارتر است، و استفهام در آيه استفهام انكارى است.

و معناى آن اين است كه : آيا مردم گمان كرده اند كه به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم متعرضشان نمى شوند، و با بلاها و مصيبت ها آزمايش نمى گردند، آزمايشى كه با آن آنچه در نهان دارند از صدق و كذب آشكار شود؟ بعضى از مفسرين در معناى آن گفته اند: (و آيا مردم گمان كرده اند كه به هيچ بليه اى مبتلا نمى شوند چون كه گفته اند ايمان آورديم و خلاصه بلا و مصيبت مخصوص كفار است اما مؤمنين به خاطر آن كرامت و احترامى كه نزد خدا دارند دچار هيچ مصيبتى نمى شوند؟).

و ليكن اين معنا از نظر سياق آيات معناى بعيدى است.

بيان سنت الهى مبنى بر امتحان و آزمايش امت ها

و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين

لام در دو كلمه (فليعلمن ) و و (ليعلمن ) لام سوگند است، و جمله (و لقد فتنا الذين من قبلهم ) حال از كلمه (ناس ) در آيه قبلى است، و يا حال از ضمير جمعى است كه در كلمه (يفتنون ) است.

بنابر احتمال اول، انكار و توبيخ متوجه به ظن و پندار ايشان است، كه گمان كرده بودند آزمايش نمى شوند، با اينكه سنت الهى بر آزمايش و امتحان خلق جريان دارد، و بنابر احتمال دوم اين سرزنش و توبيخ متوجه به اين پندارشان است كه سنت الهى درباره اقوام مختلف است، چون كه قومى را آزمايش مى كند، و قومى ديگر را آزمايش نمى كند، و بعيد نيست احتمال اول با سياق موافق تر باشد.

پس ظاهر اين است كه : مراد از جمله (و لقد فتنا الذين من قبلهم )، اين است كه فتنه و امتحان سنت جارى ما است كه در امت هاى قبل از ايشان نيز جارى كرديم، و تو هرگز تبديل و دگرگونگى در سنت ما نخواهى يافت.

علت فتنه و امتحان الهى: تمايز راستگويان از دروغ گويان در ادعاى ايمان

جمله (فليعلمن الله الذين صدقوا...)، تعليل مطلب قبل است، و مراد از اينكه مى فرمايد: تا خداوند بداند كه چه كسانى راست مى گويند و چه كسانى دروغ گويند، اين است كه : آثار صدق و كذب آنان به وسيله امتحان در مقام عمل ظاهر شود، چون امتحان است كه باطن انسانها را ظاهر مى كند، و لازمه اين ظهور اين است كه : آنهايى كه ايمان واقعى دارند، ايمانشان پاى برجاتر شود، و آنها كه ايمانشان صرف ادعا است همان صرف ادعا هم باطل گردد.

چون آن ثواب و سعادتى كه وعده داده اند بر ايمان ايشان مترتب شود، بر ايمان واقعى و حقيقت ايمان مترتب مى شود، ايمانى كه آثارش در هنگام شدايد و نيز آنجا كه پاى اطاعت خدا به ميان مى آيد ظاهر مى شود، يعنى صاحب چنين ايمانى در شدايد صبر مى كند، و نيز در برابر دستورات الهى صبر نموده آنها را انجام مى دهد، و در برابر معصيت ها صبر نموده و از آنها چشم مى پوشد، چنين ايمانى آن سعادت و آن ثوابها را در پى دارد، نه ايمان ادعايى.

پس معلوم شد كه مراد از دانستن خدا، ظاهر شدن نشانيهاى ايمان واقعى و ادعايى است، ممكن هم هست مراد از دانستن خدا، علم فعلى خدا باشد، كه همان نفس امر خارجى است، چون كه اعمال و امورى كه از ما سر مى زند عينا يكى از مراتب علم خدا هستند، و گرنه علم ذاتى او احتياجى به امتحان ندارد. (پس معناى آيه اين مى شود كه خدا سنت امتحان را در همه اقوام و هميشه جارى مى كند، تا علم فعلى او يعنى راست ها و دروغها ظهور پيدا كند).

و بنابراين معناى آيه مورد بحث اين مى شود كه : آيا مردم پنداشته اند كه رها مى شوند، و در بوته آزمايش قرار نمى گيرند، و هر ادعايى بكنند از ايشان پذيرفته مى شود؟ در حالى كه چنين نيست، يكى از سنت هاى ما امتحان است كه در امم قبل از ايشان نيز جريان داشت، در اين امت نيز بايد جريان يابد، تا راستگويان از دروغگويان متمايز و جدا شوند، يعنى آثار راستگويى آنان و دروغگويى اينان ظاهر شود، و در نتيجه ايمان راستگويان پا برجاتر شده، و ادعاى صورى و دروغى اينان نيز از دلهايشان بيرون شود.

حال ببينيم چرا تا كلمه (فليعلمن الله ) همه جا مى فرمود: ما چنين و چنان كرده و مى كنيم، و چون به اين كلمه رسيد فرمود: تا خدا بداند، با اينكه جا داشت بفرمايد: تا ما بدانيم، نكته اين التفات چيست ؟

بعضى از مفسرين گفته اند: (براى اين است كه آيه شريفه در مقام تهديد دروغگويان است، و آوردن اسم جلاله (الله ) در مهابت و هول انگيزى موثرتر است ). ولى ظاهرا اين التفات در امثال اين مقام براى افاده تعليل است، و مى خواهد علت حكم را برساند، و بفرمايد دعوت به ايمان و هدايت به سوى آن و ثواب يافتن از آن از آنجايى كه مربوط به كسى است كه نامش (الله ) است يعنى همه عالم ابتداى خلقتش از اوست، و قوام ذاتش به اوست، و به سوى او هم بازگشت مى كند، پس لازم و واجب است كه حقيقت ايمان از ايمان ادعايى متمايز شود و مساله از حال ابهام درآمده و صريح بيان شود، و به همين جهت از تعبير مثل (فلنعلمن ) به تعبير (فليعلمن الله ) عدول كرد.

معناى آيه : (ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا...)

ام حسب الذين يعلمون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون

كلمه (ام ) منقطعه است (كه در اصطلاح نحو به معناى بلكه است ).

و مراد از جمله (الذين يعملون السيئات - كسانى كه گناه مى كنند) مشركين است، كه مؤمنين را مى آزردند، و آنان را از راه خدا جلوگيرى مى كردند، همچنان كه مراد از كلمه (ناس ) در جمله (احسب الناس ) كسانى هستند كه گفته بودند: (آمنا) ولى در معرض برگشتن از ايمان بودند، چون از فتنه و شكنجه مشركين مى ترسيدند.

و مراد از جمله (ان يسبقونا) - به طورى كه از سياق برمى آيد - غلبه و به ستوه آوردن خدا با فتنه مؤمنين، و بازدارى ايشان از راه خدا است.

و جمله (ساء ما يحكمون ) تخطئه ايشان است، كه گمان كرده بودند مى توانند بر خدا غلبه كنند، و با فكر و خدعه خود و بازدارى مؤمنين از راه خدا، و شكنجه دادن ايشان، از او سبقت بگيرند، و حال آنكه همين پندار غلط مكرى است كه خدا به ايشان كرده، و ايشان را از اينكه به راه او كه راه راست است درآيند جلوگيرى نموده و نمى گذارد به سعادت خود برسند و (لا يحيق المكر السيى ء الا باهله ).

بعضى از مفسرين گفته اند: (مفاد آيه توبيخ عاصيان از مؤمنين است، همچنان كه مراد از جمله قبلى هم كه مى فرمود: (الذين يعملون السيئات ) همين مؤمنين است، و مراد از (سيئات ) گناهانى است كه مرتكب مى شوند، نه شرك ) ولى خواننده خوب مى داند كه سياق با اين احتمال مساعدت ندارد.

بعضى ديگر گفته اند: (مراد از عمل به سيئات اعم از شرك و ارتكاب ساير گناهان است، و آيه شريفه عام است و جهت ندارد ما آن را مخصوص شرك و يا ساير گناهان بگيريم ).

ولى اين درست نيست، چون اعتبار آيه از حيث اينكه در سياق خاصى قرار گرفته يك مطلب است، و اعتبار آن از نظر خود الفاظش ‍ مطلبى ديگر است، و آنچه كه اعتبار اولى اقتضاء مى كند و از نظر غرض سوره هم اهميت دارد همان است كه ما گفتيم، و اما به اعتبار دوم اقتضايش عموميت است، و هيچ حرفى در آن نيست.

من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات و هو السميع العليم... كانوا يعملون

مفاد آيه : (من كان يرجو القاء الله...) و مراد از (لقاء الله)

بعد از آنكه خداى سبحان مردم را سرزنش كرد بر اينكه در امر ايمان به خدا سهل انگارند، و به خاطر بلا و اذيت مشركين از ايمان برمى گردند و مشركين را سرزنش كرد به اينكه همچنان مؤمنين را آزار مى دهند، و از راه خدا باز مى دارند، تا به اين وسيله به خيال خود نور خدا را خاموش كنند، و خدا را بستوه آورند، و جلو خواست او را بگيرند، و نيز بعد از آنكه هر دو طايفه را در پندارشان تخطئه فرمود، اينك در اين آيات لحن كلام را برگردانيده، حق مطلب را بيان مى كند، آن حقى كه به هيچ وجه نمى شود از آن به سوى چيز ديگرى عدول نمود، و آن واجبى كه به هيچ وجه نمى شود از آن شانه خالى كرد.

در اين آيات سه گانه بيان مى كند كه هر كس به خدا ايمان آورد به اين اميد كه به سوى او بازگردد، و به ديدار او نائل شود، بايد بداند كه روز ديدار او خواهد رسيد و نيز بايد بداند كه خدا گفته هايش را مى شنود، و به احوال و اعمالش دانا است، پس بايد حواس خود را جمع كند، و احتياط را از دست ندهد، و حقيقتا ايمان آورد، ايمانى كه هيچ فتنه و بلايى او را از آن برنگرداند، و هيچ آزارى از ناحيه دشمنان خدا آن را سست نكند، و بايد كه در راه خدا حقيقتا جهاد كند، و باز بايد بداند كه آن كسى كه از جهاد وى بهره مند مى شود خود اوست، و خدا هيچ احتياجى به او ندارد، نه به ايمانش، و نه به جهادش، نه به خود او، و نه به احدى از عالميان.

و باز بايد بداند كه اگر ايمان بياورد و عمل صالح كند به زودى خدا گناهانش را مى آمرزد و به اعمال خويش پاداش مى دهد، و اين دو علم اخير علم اول را تاكيد نموده، و مستوجب ملازمه او با وجوب ايمان و صبر در برابر فتنه ها در راه خدا مى شوند.

پس جمله (من كان يرجوا لقاء الله ) ابتداى برگشتن از لحن كلام سابق به بيان حال كسى است كه مى گويد: ايمان آوردم، و مى فهماند چنين كسى حتى اگر مختصرى هم راست بگويد ايمان مى آورد چون كه اميد دارد روزى به سوى خدا بازگردد، و آن روز قيامت است، زيرا اگر قيامتى در كار نبود دين و ايمان به كلى لغو و بيهوده مى شد.

پس مراد از جمله مورد بحث اين است كه : هر كس به خدا ايمان بياورد، و يا هر كس كه به زبان بگويد: من ايمان آوردم، اميد لقاى خدا را دارد، و اگر به جاى اين فرموده : (هر كس اميد لقاى خدا را دارد) از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است.

و مراد از (لقاء الله ) قرار گرفتن بنده است در موقعى كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابى نباشد، همچنان كه روز قيامت نيز اين چنين است، چون روز قيامت روز ظهور حقايق است، كه قرآن كريم درباره اش فرمود: (و يعلمون ان الله هو الحق المبين - آن روز يقين مى كنند كه خدا حق آشكار است ).

بعضى از مفسرين در معناى (لقاى خدا) گفته اند: (مراد از آن، بعث است ) بعضى ديگر گفته اند: (مراد از آن رسيدن به عاقبت زندگى، و ديدار ملك الموت، و حساب و جزاء است ) بعضى ديگر گفتند: (مراد، ملاقات جزاى خدا، يعنى ثواب و يا عقاب اوست ) بعضى ديگر گفته اند: (مراد ملاقات حكم او در روز قيامت است ). بنابر بعضى از اين وجوه كلمه (رجاء) به معناى ترس است.

و اين وجوه خرافه گويى و دور از ظاهر كلام است، كه هيچ احتياجى به ارتكاب آنها نيست، مگر آنكه بگوييم خواسته اند (لقاء الله ) را به لازمه معنايش تفسير كنند. (پس معناى صحيح همان است كه گفتيم لقاى هر چيز علم يافتن به وجود او است، و روز قيامت مردم به حقانيت خدا علم پيدا مى كنند، و لقاى علمى برايشان حاصل مى شود).

(فان اجل الله لات ) - كلمه (اجل ) به معناى غايت و نهايتى است كه زمان دين و يا هر چيز ديگرى بدان منتهى مى گردد، گاهى هم اطلاق مى شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولى استعمالش غالبا در همان معناى اول است.

و (اجل الله ) عبارت است از آن غايتى كه خدا براى لقاى خود معين كرده. و آن آمدنى است، و هيچ شكى در آن نيست، و در اين جمله خداى تعالى مطلب را در نهايت درجه تاكيد فرموده، و لازمه حتمى بودن اين اجل يعنى روز قيامت اين است كه بنده خدا درباره آن مسامحه روا ندارد، و آن را سبك نشمارد، و در ايمان حقيقى به خدا و صبر در برابر آن، و تحمل فتنه هايى كه به خاطر آن رو مى آورد كوتاهى ننموده و از دين خدا و ايمان به او برنگردد.

خداى تعالى با جمله (و هو السميع العليم ) بر اين تاكيد افزوده، چون وقتى خداى سبحان سميع و شنواى گفتارها و داناى به احوال باشد، ديگر به هيچ وجه صحيح نيست كسى بگويد: ايمان آوردم، آن وقت در برابر فتنه ها از ايمان خود برگردد، بلكه جا دارد كه ايمانش از باطن دلش به زبان جارى شود، و در نتيجه در مقابل فتنه ها هر قدر هم كه سنگين باشد صبر كند.

از اين جا اين مطلب روشن مى شود كه جمله (فان اجل الله لات ) از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، همچنان كه اين كار را در صدر آيه كرد، و اصل اين است كه بفرمايد: هر كس گفت ايمان آوردم، بايد آن را به طور مستقيم و از صميم قلب بگويد، در حالى كه بر ايمانش صابر باشد و در راه پروردگارش مجاهدت نمايد.

(و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ) - مجاهده و جهاد مبالغه در جهدند، و جهد به معناى به كار بستن طاقت و قدرت است، پس مجاهده و جهاد، يعنى به كار بستن نهايت درجه قدرت و طاقت، جمله مورد بحث مردم را به اين نكته متنبه مى كند، كه مجاهده آنان در راه خدا، يعنى دست برنداشتن از ايمان، و صبر در برابر شدايد، و ناملايمات، چيزى نيست كه نفع آن عايد خداى سبحان شود، تا آنكه مردم درباره آن سهل انگارى نموده بگويند شد، شد. نشد، نشد. بلكه نفعش عايد خودشان مى شود، چون خداى تعالى از همه عالميان بى نياز است، پس مردم بايد به خاطر سعادت خودشان ايمان خود را محكم نگاه دارند، و به خاطر ناملايمات از آن صرفنظر نكنند.

پس جمله مورد بحث حجتى را كه در آيه قبلى بود تاكيد مى كند. و جمله (ان الله غنى عن العالمين ) تعليل براى ما قبلش مى باشد.

در اين آيه التفاتى به كار رفته، چون سياق قبلى سياق تكلم با غير (ما) بود، و سياق در اين آيه سياق غيبت است كه مى گويد: خدا چنين و چنان است، و نفرموده : ما چنين و چنانيم، و اين تغيير سياق همان نكته را مى رساند كه در آيه (فليعلمن الله الذين صدقوا) مى رساند، و توضيحش گذشت.

(و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) - اين آيه عاقبت ايمان واقعى آنان را كه توام با جهاد است شرح داده و آن نكته را روشن مى سازد كه فرموده بود نفع ايمان عايد صاحبش مى شود، نه عايد خدا، و بيان مى كند كه ايمان واقعى و لوازم آن خود عطيه اى است از خدا، و فضلى است از او.

و بنابراين آيه شريفه خالى از اين دلالت نيست كه جهاد در راه خدا همان ايمان و عمل صالح است، چون در حقيقت همان آيه را به اين لحن آورده، آنجا مى فرمود: هر كس جهاد كند براى خود كرده، اينجا مى فرمايد: هر كس ايمان آورد و عمل صالح كند چنين و چنان مى شود، پس معلوم شد ايمان و عمل صالح همان جهاد است.

و اما (تكفير السيئات ) معنايش عفو از گناهان است، و اصل در معناى تكفير، پوشاندن است. بعضى گفته اند: (تكفير السيئات )، تبديل كفر سابق است به ايمان، و تبديل معصيت هاى قبلى است به اطاعت. و ليكن اين معنا صحيح نيست.

و اما اينكه فرمود: (ايشان را به بهترين آنچه عمل كرده اند جزاء مى دهد) معنايش اين است كه : آن قدر درجه ايشان را بالا مى برد كه مناسب بهترين اعمال ايشان باشد و يا اين است كه : در هنگام حساب در اعمالى كه كرده اند خرده گيرى ننموده، جهات نقص و عيبى كه در آنها است به حساب نياورند، در نتيجه با همه آنها معامله بهترين عمل از نوع خودش را بكنند، مثلا نمازشان را به جاى بهترين نماز بپذيرند، هر چند كه مشتمل بر جهات نقص و بديهايى باشد، و همچنين هر عمل ديگر.

امر به نيكى به والدين و نهى از پيروى ايشان در شرك ورزيدن به خدا

 

و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهم

كلمه (وصينا) از مصدر توصيه است كه به معناى عهد سپردن است، ولى در اينجا منظور از آن امر است. و كلمه (حسنا) مصدر است، كه در اينجا معناى وصفى را مى دهد، و خود به جاى مفعول مطلقى نشسته، كه در تقدير است، و تقدير كلام : (و وصينا الانسان بوالديه توصيه حسنه )، و يا (توصيه ذات حسن ) مى باشد، يعنى ما دستور داديم به اينكه به پدر و مادر احسان شود.

نظير اين تعبير در آيه (و قولوا للناس حسنا) آمده كه تقدير آن (قولوا للناس قولا حسنا) و يا (قولا ذات حسن ) است، يعنى به مردم گفتارى نيك بگوييد و يا گفتارى داراى صفت نيكى بگوييد.

بعيد هم نيست كه اگر به جاى صفت مصدر را آورده، براى اين بوده باشد، كه مبالغه را برساند، همچنانكه به مردى كه بى نهايت عادل است مى گوييم : فلانى عدل است، البته تعبير مورد بحث به توجيهاتى ديگر توجيه شده است.

(و ان جاهداك لتشرك بى...) - اين جمله تتمه همان توصيه است، كه آن را به انسان خطاب كرده، و انسان را نهى كرده از اينكه پدر و مادر را در شرك اطاعت كند، چون توصيه قبلى در معناى امر است و ممكن است كسى خيال كند اينكه دستور داده اند پدر و مادر را اطاعت كنند، اين اطاعت در صورتى هم كه پدر و مادر فرزند را دعوت به شرك كردند واجب است، لذا دنبالش از اين گونه اطاعت نهى كرده، و فرموده اگر اصرار كردند كه شرك بورزى اطاعتشان مكن.

با اينكه در سابق انسان غايب فرض شده بود، و مى فرمود: ما به انسان چنين و چنان توصيه كرديم، در جمله مورد بحث ناگهان انسان مورد خطاب قرار گرفته، مى فرمايد: و اگر پدر و مادر تو اصرار كردند، كه چه و چه اطاعتشان مكن و اين التفات بدين منظور به كار رفته كه با انسان صريح تر سخن را گفته باشد، و ديگر نقطه ابهامى باقى نماند، و باز به همين جهت فرمود: (لتشرك بى - كه به من شرك بورزيد) و نفرمود: (لتشرك بالله ) - دقت بفرماييد -.

و برگشت معناى جمله به اين است كه : ما انسان را نهى كرديم از شرك هر چند كه شرك ورزيدنش اطاعت پدر و مادرش باشد، و در اين دستور خود هيچ نقطه ابهامى باقى نگذاشتيم.

و در اينكه فرمود: (ما ليس لك به علم ) اشاره است به علت نهى از اطاعت، و حاصل آن اين است كه : اگر گفتيم پدر و مادر را در شرك به خدا اطاعت مكن، براى اين است كه اگر پدر و مادرى فرزند خود را دعوت كنند به اينكه نسبت به خدا شرك بورزد، در حقيقت دعوت كرده اند به جهل و نادانى و افتراء به خدا، و خدا همواره از پيروى غير علم نهى كرده، از آن جمله فرموده : (و لا تقف ما ليس لك به علم - چيزى را كه بدان علم ندارى پيروى مكن ).

و به همين مناسبت در ذيل جمله مورد بحث فرموده : (الى مرجعكم، فانبئكم بما كنتم تعملون ) يعنى به زودى به شما مى فهمانم كه اعمالتان كه يكى از آنها بت پرستى و شرك به خداى سبحان بود چه معنا داشت.

و معناى آيه اين است كه : ما به انسان ها در خصوص پدر و مادرشان عهد خوبى كرديم، و دستورشان داديم كه به پدر و مادر احسان كنند، و اگر كوشش كردند كه به من شرك بورزيد، اطاعتشان مكنيد، براى اينكه اين اطاعت پيروى چيزى است كه علمى بدان نداريد.

در اين آيه شريفه - همان طورى كه قبلا اشاره كرديم - توبيخ كنايه اى است به بعضى از كسانى كه ايمان به خدا آورده و سپس به اصرار پدر و مادر از ايمان خود برگشته اند.

و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين

معناى آيه روشن است، چيزى كه هست چون دنبال آيه قبلى، و در سياق آن قرار گرفته، بر اين معنا دلالت دارد كه مى خواهد به كسانى كه گرفتار پدر و مادر مشركند و آن پدر و مادر اصرار مى ورزند كه ايشان را به سوى شرك بكشانند، و ايشان زير بار نرفته، به حكم اجبار ترك پدر و مادر را گفته اند، تسليت گفته، با وعده اى جميل دلخوش سازد.

مى فرمايد: اگر پدر و مادر او را به سوى شرك خواندند، و او به حكم خدا نافرمانيشان كرده، و ناچار از ايشان كناره گيرى كرد، و پدر و مادر را به خاطر خدا از دست داد، مسؤ وليتى از اين بابت ندارد، و ما در برابر پدر و مادرى كه از دست داده بهتر از آن دو به او مى دهيم، و به پاداش ايمان و عمل صالحش او را در زمره صالحان در مى آوريم، به همان صالحان كه نزد ما در بهشت متنعم هستند، و اين معنا را آيه شريفه (يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى ) نيز افاده مى كند.

ممكن است بعضى احتمال دهند كه منظور از جمله (ندخلنهم فى الصالحين ) اين باشد كه در دنيا در جامعه صالح درآورد، ولى اين احتمال از سياق آيات مورد بحث بعيد است.

وصف مؤمنين زبانى كه ايمان عاريتى دارند

و من الناس من يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنه الناس كعذاب الله...

افرادى كه ايمان عاريتى دارند، از آنجايى كه ايمانشان مقيد به عافيت و سلامتى، و تا حد ضرر و اذيت نديدن از آن است، لذا قرآن كريم ايمانشان را به طور مطلق ايمان نخواند، و نفرمود: (و من الناس من يومن بالله - بعضى از مردمند كه به خدا ايمان مى آورند) بلكه فرمود: بعضى از مردمند كه مى گويند ايمان آورديم.

پس آيه مورد بحث به وجهى شبيه به آيه شريفه (و من الناس من يعبد الله على حرف، فان اصابه خير اطمان به، و ان اصابته فتنه انقلب على وجهه ) است.

(فاذا اوذى فى الله ) - يعنى و چون به جرم اينكه به خدا ايمان آورده اذيت ببيند، چون - به طورى كه گفته اند - كلمه (فى ) براى سببيت است، و در همين كلمه عنايت لطيفى از نظر لفظ هست، كه خداى تعالى را - يعنى ايمان به خدا را - ظرف براى اذيت دادن كفار و اذيت ديدن مؤمنين قرار داده، تا بفهماند كه اين اذيت منتسب و مستند به خداى تعالى است، آن طور كه مظروف منسوب به ظرف است، و اين لطيفه هم با سببيت مى سازد، و هم با غرضيت، نظير اين تعبير در آيه (يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله ) و نيز در آيه (و الذين جاهدوا فينا) آمده است.

بعضى از مفسرين گفته اند: معناى (ايذاء) در خدا اين است كه : ايذاء در راه خدا باشد گويا خواسته اند بگويند مضافى در كلام بوده و حذف شده، و آن كلمه (سبيل ) است.

ليكن بايد دانست كه عنايت كلامى مختلف است، ايذاء در خدا جايى گفته مى شود كه علت آن ايذاء تنها و تنها ايمان به خدا باشد، تا ديگر نگويند (ربنا الله )، و ايذاء در راه خدا در جايى گفته مى شود كه علت اذيت طى كردن راه دين باشد، همچنان كه همين عنايت در آيه (فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى ) به كار رفته است .

شاهد بر اختلاف اين دو عنايت و اين دو اعتبار، آيه آخر همين سوره است كه مى فرمايد: (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا)، كه جهاد در راه خدا را، طريقه پيدا كردن سبل خود خوانده، و اگر هر دو به يك معنا بود، ديگر اين آيه معناى صحيحى نداشت.

(جعل فتنه الناس كعذاب الله ) - يعنى ايمان آن قدر در نظرش خوار شده كه حكم عقل را بر اينكه از آزار و اذيت بايد دورى جست، درباره اذيت مردم و عذاب خدا به يك اندازه مى پندارد، و به همين جهت وقتى ايمانش باعث آزار ديدنش شد، با خود مى گويد: هيچ عقلى به من نگفته كه تو خودت را به خاطر ايمان به خدا به زحمت و عذاب بيفكنى، آنگاه از ايمان چشم مى پوشد، و به شرك مى گرايد، تا مبادا مردم اذيتش كنند.

و حال آنكه اين پندار بسيار غلط است، براى اينكه عذاب و شكنجه اى كه كفار به او بدهند اندك و تمام شدنى است، بالاخره روزى از شر آنان خلاص مى شود، و لو اينكه زير شكنجه شان بميرد، چون همينكه مرد ديگر شكنجه اى نمى بيند، به خلاف عذاب خدا كه هم عظيم است، و هم ابدى است، و هلاكت دائمى در پى دارد.

(و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم ) - يعنى اگر از ناحيه خدا راه نجاتى براى شما مؤمنين واقعى رسيد، بعد از آن شدت و تنگى كه از كفار مى ديدند، مؤمنين قلابى به شما مى گويند: ما هم با شماييم، يعنى ما هم از اين گشايش سهم مى بريم.

كلمه (ليقولن ) - با ضمه لام - صيغه جمع است، و ضميرش به مؤمنين قلابى بر مى گردد، كه در آيه به لفظ (من ) از آنان تعبير شده، خواهى گفت : در آيه ضمائرى ديگر به اين كلمه بر مى گردد، كه همه مفرد است، در جواب مى گوييم اين ضمير جمع به اعتبار معناى (من )، و ساير ضمائر كه مفردند به اعتبار لفظ آن به آن بر مى گردد.

(اوليس الله باعلم بما فى صدور العالمين ) - استفهام در اين جمله انكارى است، كه دعوى آنان را رد مى كند، به اينكه شما گمان كرده ايد به صرف ادعاى ايمان، خدا را فريب مى دهيد؟ نه، خدا به آنچه كه در دلهاى مردم است آگاه است، و مى داند كه دلهاى شما ايمان ندارد.

مراد از (عالمين ) جماعتهايى از انسان، و يا جماعتهايى از صاحبان عقل است، چه انسان و چه جن، و چه ملك. و اگر مراد از آن تمامى مخلوقات باشد چه ذوى العقول و چه آنان كه عقل ندارند، آن وقت مراد از سينه ها باطنها خواهد بود، ولى اين احتمال بعيد است.

و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين

طائفه مورد بحث در آيات سابق همان منافقين اند

اين جمله تتمه كلامى است كه در آيه قبلى بود، و حاصل معناى آن اين است كه : خدا با همه اين احوال به وسيله امتحان بين مؤمنين واقعى و منافقين جدايى خواهد انداخت، و از يكديگر متمايزشان خواهد كرد.

و در آيه شريفه اشاره است به اينكه طائفه اى كه مورد بحث در آيات سابق بودند همان منافقينند، كه ايمان آوردنشان در واقع مقيد بود به اينكه دردسرى برايشان ايجاد نكند، ولى در ظاهر وانمود مى كرد كه ما در هر حال ايمان داريم، ولى سنت الهى بر امتحان اشخاص ‍ كار خود را كرده، رسواشان ساخت، چون هيچ چيز جلو اين سنت را نمى گيرد.

بعضى از مفسرين به اين دو آيه كه گفتيم درباره منافقين است استدلال كرده اند به اينكه سوره مورد بحث يا خصوص اين چند آيه در مدينه نازل شده است، چون آيات پيرامون نفاق و منافقين بحث مى كند، كه ظهور و پيدايش منافقين آغازش در مدينه و بعد از هجرت بود، كه اسلام، شوكت و نيرويى به خود گرفت، و اما در مكه كه اسلام در شدت ضعف و ذلت بود، و همواره به مؤمنين اهانت مى شد، و در تنور فتنه ها و گرفتاريها مى سوختند، در آن روز رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) و جامعه اسلامى نيرويى نداشت، مخصوصا در مقابل قريش عزتى و شوكتى نداشت، تا كسى از ترس شوكتش تظاهر به اسلام كند، و كفر باطنى خود را پنهان بدارد.

علاوه بر اين آيه شريفه (و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم )، از نصرت و فتح و غنيمت خبر مى دهد، و معلوم است كه همه اينها در مدينه اتفاق افتاده، نه در مكه.

و نظير دو آيه مورد بحث آيه (و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ) است كه گفتگو از جهاد مى كند، و معلوم است كه جهاد و جنگ همه در مدينه، و بعد از هجرت اتفاق افتاده است. و ليكن اين نظريه سخيف و باطل است، و ادله اى كه آورده هيچ دلالت بر مدعايش ‍ ندارد، اما داستان منافقين، اتفاقا دليل بر اين است كه آيه شريفه در مكه نازل شده، براى اين كه در آيه گفتگو از آزار و اذيت شده، و در مدينه مسلمانان از كسى آزار و اذيت نديدند، هر چه اذيت و شكنجه ديدند، در مكه ديدند، و اما آن ملاكى كه در آيه براى نفاق ذكر كرد، كه منافقين مى گويند (آمنا بالله فاذا اوذى فى الله...)، يعنى مى گويند ايمان آورديم و بر اين دعوى ادامه مى دهند، تا آنجا كه به خاطر ايمان به خدا اذيت شوند، آن وقت از حرف خود بر مى گردند، اين ملاك، ملاكى است كه هم ممكن است در مكه تحقق پيدا كند و هم در مدينه.

و اما داستان نصرت آنان نيز مستلزم فتح و غنيمت نيست، بلكه مصاديق ديگرى نيز دارد، كه خداوند با آن گشايشى به كار بندگانش ‍ بدهد، علاوه بر اين آيه شريفه نمى خواهد بفرمايد كه نصرت خدا به ايشان رسيد، بلكه مى فرمايد: اهل نفاق مادام كه اذيتى نديده اند دم از اسلام مى زنند، همين كه آزار ديدند به عقب برمى گردند، و اگر نصرتى از خدا به مؤمنين برسد، آنها نيز خود را جزو مسلمانان قلمداد كرده و براى اينكه از آن پيروزى سهمى ببرند مى گويند: ما هم مسلمانيم، و با شماييم، و اين عبارت درباره آزار ديدن دلالت بروقوع آن دارد، چون مى فرمايد: و همين كه اذيت ديدند، ولى درباره نصرت اين دلالت را ندارد، چون فرموده : و اگر نصرتى از خدا به مؤمنين برسد، و معلوم است كه كلمه (اگر) تنها امكان تحقق را مى رساند، نه وقوع آن را، ساده تر بگوييم كلمه (اگر) تنها دلالت دارد كه چنين چيزى ممكن است واقع شود، و اما اينكه واقع هم شده، دلالت ندارد.

و اما اينكه استدلال كرده به جمله (و من جاهد...)، اين نيز دلالت ندارد، براى اينكه در سابق توضيح داديم كه مراد از اين جهاد، جهاد با نفس است، نه قتال با كفار، پس حق مطلب اين است كه : آيات شريفه هيچ دلالتى ندارد بر اينكه سوره و يا بعضى از آن در مدينه نازل شده است.

و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا، و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون

مشركين نه تنها عذاب ديگران را بدوش نمى كشند بلكه عذابشان مضاعف خواهد بود

مراد از جمله آنان كه كافر شدند، مشركين مكه است، كه براى اولين بار نسبت به دعوت حقه اسلام اظهار كفر كردند، و مراد از جمله (كسانى كه ايمان آوردند، مؤمنين به آن دعوت است، كه براى اولين بار به آن دعوت ايمان آوردند، و اينكه آن كفار به اين مؤمنين گفتند: اگر راه ما را پيروى كنيد خطاهايتان را گردن مى گيريم )، در حقيقت نوعى دلجويى از مؤمنين است، خواسته اند بگويند اگر به شرك قبلى برگرديد، و راه ما را كه همان شرك است پيروى كنيد، بهر حال ضرر نمى بينيد، براى اينكه اگر اين برگشتن خطا نباشد، كه هيچ، و اگر هم خطا و گناه باشد، ما گناهتان را گردن مى گيريم، و به همين جهت نگفتند: اگر خطا باشد گردن مى گيريم، بلكه به طور مطلق گفتند ما خطاهاى شما را گردن مى گيريم.

پس گويا گفته اند: به فرض كه پيرويتان از طريقه ما خطا باشد، ما آن را از شما گردن مى گيريم، و تمامى لوازمى هم كه بر آن خطا مترتب شود گردن مى گيريم، و يا گفته اند ما از شما تمامى خطاها را كه از جمله آنها يكى همين خطاى برگشتن به شرك است گردن مى گيريم.

(و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء) - اين جمله رد كلام مشركين است، كه گفتند ما حتما خطاهاى شما را گردن مى گيريم، البته ردى است كه محفوف به حجت است، چون اگر پيروى طريقه مشركين و برگشتن از ايمان به خدا به راستى خطا باشد اين خطا نزد خدا محفوظ خواهد بود، و روزى به صاحبش برگشت خواهد كرد، و انتقال اين خطا از عهده مرتكب آن به عهده ديگرى محتاج به اذن خدا است، چون اوست كه در برابر خطا مواخذه و كيفر مى كند، و خدا هم نه تنها چنين اجازه اى نداده، بلكه صريحا فرموده : آنان نمى توانند خطاهاى ايشان را گردن بگيرند، و به طور عموم گردن گرفتن تمامى خطاهاى ايشان را از آنان نفى كرده، نه يك خطاى معين.

جمله (انهم لكاذبون ) مشركين نامبرده را تكذيب مى كند، چون سخن مشركين به طور ضمنى دلالت داشت بر اينكه اگر حاضر شوند و خطاهاى مؤمنين را گردن بگيرند، آن خطا، به عهده آنان منتقل مى شود، و خدا هم چنين اجازه اى به ايشان مى دهد، جمله مورد بحث مى فرمايد كه در اين دعوايشان دروغ مى گويند، پس تكذيب جمله مورد بحث مربوط به دعوايى است كه از فحواى كلام آنان استفاده مى شد، نه از خود كلامشان، چون در كلامشان دروغى نمى گفتند.

و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم، و ليسئلن يوم القيمه عما كانوا يفترون

اين آيه تتمه كلام سابق است، كه مشركين را رد مى كرد، و جنبه استدراك دارد، و معنايش اين است كه : كفار نمى توانند عين خطاهاى مؤمنين را حمل كنند، براى اينكه خطاى هر كسى به گردن خود اوست، و ليكن خطاهاى خود را با مثل وزر و وبال مومنينى كه به دست آنان كافر شده اند، حمل مى كنند بدون اينكه چيزى از وبال خود آن شخص از ايمان برگشته، كم شود، اما از وبال آنان كم نمى شود؟ براى اينكه به اختيار خود دست از اسلام برداشتند، و اما مشركين كه مثل خطاهاى آنان را با خطاهاى خود حمل مى كنند، براى اينكه باعث گمراهى آنان شدند، پس دو عذاب خواهند ديد يكى براى ضلالتشان و يك عذاب ديگر براى اضلالشان.

پس مى توان گفت آيه مورد بحث در معناى آيه (ليحملوا اوزارهم كامله يوم القيمه و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم )، مى باشد.

(و ليسئلن يوم القيمه عما كانوا يفترون ) - اين جمله مى فهماند كه شرك مشركين افتراء بر خداى سبحان است، و همچنين اين ادعايشان كه ما مى توانيم به آنچه وعده داديم كه خطاياى شما را حمل كنيم وفا كنيم، و خدا چنين اجازه اى به ما داده.

رواياتى در معنى و شأن نزول آيه : (احسب الناس ان يتركوا...) و آيه : (و من الناس من يقول آمنا...)

در الدر المنثور است كه ابن ضريس، و نحاس، و ابن مردويه، و بيهقى در دلائل، از ابن عباس، و نيز ابن مردويه، از عبدالله بن زبير، روايت كرده كه گفت : سوره عنكبوت در مكه نازل شد.

مؤلف: در روح المعانى از بحر از ابن عباس روايت آورده كه گفت اين سوره مدنى است.

و در مجمع البيان است كه بعضى گفته اند: آيه (احسب الناس ان يتركوا) درباره عمار بن ياسر نازل شده، كه در راه خدا شكنجه مى ديد، - نقل از ابن جريح -

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، و ابن ابى حاتم، از شعبى روايت كرده كه در ذيل آيه (الم احسب الناس ان يتركوا) گفته : اين سوره درباره مردمى از مكه نازل شد كه اقرار به اسلام آورده بودند، و اصحاب رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) از مدينه به ايشان نامه نوشتند كه آيه اى در باب هجرت نازل شده كه به حكم آن هيچ اقرار و اسلامى از شما پذيرفته نمى شود مگر وقتى كه هجرت هم بكنيد، - بعد مى گويد - پ س آن عده با عمد و اختيار خود به مدينه آمدند، ولى مشركين از دنبال تعقيبشان كرده به مكه برگرداندند. پس اين آيه درباره ايشان نازل شد، و اصحاب نامه اى به ايشان نوشتند كه چنين آيه اى نازل شده، مسلمانان مكه خود گفتند: يك بار ديگر از مكه بيرون مى شويم، اگر كسانى ما را دنبال كردند با ايشان مى جنگيم.

اين بار چون بيرون شدند مشركين به تعقيبشان برخاستند، در راه با آنان كارزار كردند، بعضى كشته شدند، و بعضى ديگر نجات يافتند، و آيه (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم ) درباره آنان نازل شد.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت : از آيه (و من الناس من يقول آمنا بالله ) - تا جمله (و ليعلمن المنافقين ) درباره آن عده نازل شد كه مشركين آنها را به زور به مكه برگرداندند، و اين ده آيه در مدينه نازل شده.

باز در همان كتاب است كه ابن جرير از ضحاك روايت كرده كه گفت : آيه (و من الناس من يقول آمنا بالله )، درباره جمعى از منافقين مكه نازل شده، كه ايمان مى آوردند، ولى همين كه خود را در معرض خطر مى ديدند، و يا شكنجه مى شدند، به كفر سابق خود بر مى گشتند، و اذيت مردم را در دنيا با عذاب آخرت خدا يكسان مى شمردند.

و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از سعد بن ابى وقاص، روايت كرده اند كه گفت : مادرم به من مى گفت : من لب به هيچ طعام و آبى نمى زنم تا آنكه به محمد كفر بورزى، و همين كار را هم كرد، و اين اعتصاب غذا را آن قدر ادامه داد كه دهانش را با عصا باز مى كردند، پس اين آيه نازل شد: (و وصينا الانسان بوالديه حسنا...).

داستان عياش بن ابى ربيعه و نزول آيه (و ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا الا خطاء) درباره او

و در مجمع البيان از كلبى نقل كرده كه گفت آيه (و من الناس من يقول...)، درباره عياش بن ابى ربيعه مخزومى نازل شد، و جريان چنين بود كه وى مسلمان شد و از ترس خاندانش قبل از آنكه رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) مهاجرت كند به مدينه هجرت نمود، مادرش اسماء دختر مخرمه بن ابى جندل تميمى سوگند خورد كه هرگز غذا و آبى نخورد، و سر خود را نشويد، و هرگز در زير سقف قرار نگيرد تا وى به نزدش برگردد، وقتى دو پسر ديگرش كه از شوهر ديگر داشت، يعنى ابوجهل و حارث، پسران هشام از جريان خبردار شدند، و جزع و بى تابى مادر را ديدند سوار شدند، و به تعقيب او رفتند، تا به مدينه رسيدند، و در مدينه برادر را ديده، داستان مادر را بدو گفتند، عياش زير بار نمى رفت، تا در آخر از برادران پيمان محكم گرفت كه به دين او كارى نداشته باشند، آنگاه با برادران روانه مكه شد، از سوى ديگر مادرش اعتصاب غذا را تا سه روز بيشتر ادامه نداد، و بعد از سه روز غذا خورد، و آب نوشيد.

و اما عياش همين كه از مدينه بيرون آمد برادران او را گرفته و دستها و پاهايش رامحكم بستند، و سپس هر يك صد تازيانه به او زدند، كه بايد از دين محمد بيزارى جويى، عياش از شدت ناراحتى بيزارى جست، و آنچه كه نبايد بگويد گفت : پس آيه شريفه نازل شد، از آن دو برادر حارث بيشتر از ابوجهل به عياش بدرفتارى كرد، و عياش سوگند خورد كه هرگاه او را در جايى خارج از حرم مكه گير بياورد گردنش را بزند.

و چون وارد مكه شدند، چند روزى بيشتر نگذشت، كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و مؤمنين به مدينه مهاجرت كردند، عياش نيز مهاجرت نموده اسلامش نيكو گشت، بعد از او حارث بن هشام برادر مادرى او نيز مسلمان شد، و به مدينه هجرت كرد، و با رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) بيعت بر اسلام نمود، در آن هنگام عياش در مدينه نبود و از مسلمان شدن برادرش آگهى نداشت، تصادفا روزى او را در بيرون آبادى قبا، بديد، پس بى درنگ گردنش را زد، مردم گفتند چرا يك مسلمان را كشتى ؟ او مسلمان شده بود، عياش گفت : (انا لله و انا اليه راجعون )، و گريه كنان نزد رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) رفت، و جريان را باز گفت، درباره كار او اين آيه نازل شد: (و ما كان لمومن ان يقتل مومنا الا خطا...).

مؤلف: خواننده عزيز توجه دارد كه چگونه روايت در شأن نزول آيات مورد بحث اختلاف دارد، و ما قبلا گفتيم كه آنچه از سياق آيات بر مى آيد اين است كه : اين سوره تمامش در مكه نازل شده است.

رواياتى كه مى گويد امت اسلام پس از پيامبر (ص) در بوته فتنه و آزمايش قرار مىگيرند

و در كافى آمده كه عده اى از اصحاب ما از احمد بن محمد، از معمر بن خلاد، روايت كرده اند كه گفت : من از ابا الحسن (عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: (احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا بالله و هم لا يفتنون )، و كلمه بالله را اضافه مى كرد، بعدا به من فرمود: هيچ مى دانى فتنه چيست ؟ عرضه داشتم : فدايت شوم منظور فتنه در دين است، فرمود: آن چنان آزمايش مى شوند، كه طلا مى شود، و آنچنان خالص مى گردند كه طلا مى گردد.

و در مجمع البيان آمده كه بعضى گفته اند: معناى كلمه (يفتنون ) اين است كه در جان و مالشان دچار بلا و امتحان مى گردند، و اين معنا از امام صادق (عليه السلام) نيز روايت شده .

و در همان كتاب در ذيل جمله (او يلبسكم شيعا)، و نيز در تفسير كلبى آمده كه وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) برخاست و وضوى شادابى گرفت، و به نماز ايستاد و نمازى نيكو به جاى آورد، آنگاه از خداى تعالى درخواست كرد كه عذابى از بالاى سر، و يا از زير پا نفرستد، و مسلمانان را فرقه فرقه نكند، و آنان را به جان هم نيندازد.

در اين هنگام جبرئيل نازل شد، خبر استجابت دعاى آن حضرت را نسبت به دو درخواست اولش آورد، و گفت اما دو درخواست اخيرت مستجاب نيست، پس رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) گفت : اى جبرئيل اگر بنا شود خداوند امت مرا به جان يكديگر بيندازد، ديگر از من امتى باقى نمى ماند پس برخاست و دوباره دعا را از سرگرفت، در استجابتش آيه (الم. احسب الناس ان يتركوا) و آيه بعدى اش نازل شد، و گفت : هيچ چاره اى از فتنه نيست، چون امت بعد از پيغمبرش بايد آزمايش شود، تا راستگو از دروغگو جدا گردد، براى اينكه ديگر وحيى نيست، تا با آن مشخص شوند، ناگزير شمشير مى ماند، و اختلاف كلمه تا روز قيامت.

و در نهج البلاغه آمده كه مردى در محضر على بن ابى طالب (عليه السلام) برخاست و گفت، ما را از معناى فتنه خبر بده، و بفرما آيا خودت معناى آن را از رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) پرسيده اى ؟ على (عليه السلام) فرمود: وقتى آيه (الم. احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ) نازل شد، من فهميدم كه مادام كه رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) در بين ما است، فتنه اى به ما نازل نمى شود، از رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) پرسيدم، اين فتنه چيست، كه خدا از آن به تو خبر داده ؟ فرمود: يا على امت من به زودى بعد از من در بوته فتنه و آزمايش قرار مى گيرند.

و در كتاب توحيد از على (عليه السلام) روايت آمده كه در ضمن حديثى طولانى كه در پاسخ سوالات مردى از آن جناب از آيات قرآنى است، فرموده : در آيه (من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات )، مقصود از (من كان يومن ) كسى است كه ايمان داشته باشد، به اينكه روزى مبعوث مى شود، و وعده خدا از ثواب و عقاب خواهد آمد، پس لقاء در اين آيه به معناى ديدن با چشم نيست، بلكه مراد از آن بعث است، پس هر جا كه در كتاب خدا به كلمه (لقاء - ديدار) برخوردى معنايش را بفهم، و بدان كه منظور آن بعث و قيامت است.

مؤلف: مراد امام (عليه السلام) اين است كه ديدن به چشم را نفى كند، و آيه را با لازمه معنا، معنا كرده است، نه اينكه معناى لقاء بعث باشد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (من كان يرجوا لقاء الله ) آمده كه هر كس لقاى خدا را دوست بدارد.

و در معناى جمله (و من جاهد) آمده كه يعنى بر سر لذات و شهوات و گناهان با نفس خود مبارزه كند: (فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ) به نفع خود مبارزه كرده، چون خدا بى نياز از عالميان است، و در معناى جمله (و وصينا الانسان بوالديه حسنا) آمده كه مراد از والدين، پدر و مادر تنى است.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم ) فرمود: كفار به مؤمنين مى گفتند بياييد با ما باشيد، و دست از دين خود برداريد، براى اينكه آن قيامتى كه از آن مى ترسيد چيزى نيست، و بفرضى هم كه حق باشد، ما گناهان شما را بدوش خود مى كشيم، و گردن مى گيريم، خداوند هم دو بار ايشان را عذاب مى كند، يكى به خاطر گناهان خودشان، و بارى ديگر به گناهان ديگران.

دو روايت در ذيل : (ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم )

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه در كتاب المصنف، و ابن منذر، از ابى حنيفه، روايت آورده اند كه گفت ابوجهل و بزرگان قريش افرادى را كه نزد رسول خدا (صلى الله اليه و آله و سلم) رفته، و مسلمان مى شدند، مى ديدند، و مى گفتند: محمد (صلى الله اليه و آله و سلم) شراب را حرام كرده، و زنا و هر عملى كه عرب انجام مى داد تحريم نموده، از دين او برگرديد، و ما گناه شما را به گردن مى گيريم، پس اين آيه نازل شد: (ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ).

و نيز در همان كتاب آمده كه احمد از حذيفه روايت كرده كه گفت : مردى در عهد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از مردم گدايى كرد، مردم چيزى به او ندادند، تا آنكه يك نفر چيزى به او داد، مردم هم دادند، حضرت فرمود: كسى كه كار خيرى را فتح باب كند، و مردم هم آن را انجام دهند، هم اجر خودش را به او مى دهند، و هم اجر كسانى كه از او پيروى كردند، بدون اينكه از اجر آنان چيزى كاسته شود. و همچنين كسى كه عمل شرى را فتح باب كند، و ديگران هم به پيروى او آن كار را مرتكب شوند، هم وزر گناه خود او را به او مى دهند، و هم وزر كسانى را كه پيروى اش كردند، بدون اينكه از وزر آنان بكاهند.

مؤلف: اين مضمون در رواياتى ديگر نيز آمده، و در بعضى از آنها جمله (و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ) به آن تفسير شده است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2014 - AVINY.COM - All Rights Reserved