بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

(آيـه) ((هـمـان دوزخـى كـه هـفـت در دارد، و براى هر درى گروهى از پيروان شيطان تقسيم شده اند)) (لها سبعة ابواب لكل باب منهم جز مقسوم).

ايـن دره، در حـقـيـقـت درهـاى گناهانى است كه به وسيله آن ، افراد وارد دوزخ ‌مى شوند، هر گروهى به وسيله ارتكاب گناهى و از درى ، همان گونه كه درهاى بهشت ، طاعات و اعمال صالح و مجاهدتهايى است كه به وسيله آن بهشتيان واردبهشت مى شوند.

(آيه).

نعمتهاى هشتگانه بهشت :.

در آيـات گـذشـته ديديم كه چه سان خداوند نتيجه كار شيطان و ياران وهمگامان و پيروان او را شرح داد، درهاى هفتگانه جهنم را به روى آنها گشود.

طـبـق روش قـرآن كـه از مساله مقابله و تقارن ، براى تعليم و تربيت ، بهره گيرى مى كند،در اين آيات هشت نعمت بزرگ مادى و معنوى به تعداد درهاى بهشت بيان شده است :.

1ـ در آغـاز بـه يـك نـعمت مهم جسمانى اشاره كرده ، مى گويد: ((پرهيزكاران درباغهاى سرسبز بهشت ، و در كنار چشمه هاى زلال آن خواهند بود)) (ان المتقين فى جنات وعيون).

ذكـر ((جـنـات)) و ((عـيـون)) بـه صـيـغـه جمع ، اشاره به باغهاى متنوع و چشمه هاى فراوان و گوناگون بهشت است كه هركدام لذت تازه اى مى آفريند.

(آيه) دوم و سوم : سپس به دو نعمت مهم معنوى كه ((سلامت)) و((امنيت)) است اشاره مى كند، سـلامـت از هـرگونه رنج و ناراحتى ، و امنيت از هرگونه خطر، مى گويد: فرشتگان الهى به آنها خـوش آمـد گفته ، مى گويند: ((داخل اين باغهاشويد با سلامت و امنيت كامل)) (ادخلوها بسلا م آمنين).

(آيـه) چـهـارم : ((مـا هـرگونه حسد و كينه و عداوت و خيانت را از سينه هاى آنها مى شوييم و بر مى كنيم)) (ونزعنا ما فى صدورهم من غل).

چرا كه تا قلب انسان از اين ((غل)) شستشو نشود نه سلامت و امنيت فراهم مى شود و نه برادرى و اخوت.

5ـ ((در حالى كه همه برادرند)) (اخوانا).

و نزديكترين پيوندهاى محبت در ميان آنها حكمفرماست.

6ـ ((در حالى كه بر سريرها روبروى يكديگر قرار گرفته اند)) (على سررمتقابلين).

آنها در جلسات اجتماعيشان گرفتار تشريفات آزاردهنده اين دنيا نيستند ومجلسشان بالا و پايين نـدارد; هـمـه بـرادرنـد، هـمـه روبـروى يكديگر و در يك صف ، نه يكى بالاى مجلس و ديگرى در كفش كن.

(آيـه) سپس به هفتمين نعمت مادى و معنوى اشاره كرده ، مى گويد:((هرگز خستگى و تعب به آنها نمى رسد)) (لا يمسهم فيها نصب).

و همانند زندگى اين دنيا كه رسيدن به يك روز آسايش ، خستگيهاى فراوانى قبل و بعد از آن دارد كه فكر آن ، آرامش انسان را بر هم مى زند، نيست.

8ـ هـمچنين فكر فنا و نابودى و پايان گرفتن نعمت ، آنان را آزار نمى دهد، چراكه ((آنها هرگز از اين باغهاى پرنعمت و سرور اخراج نمى شوند)) (وما هم منهابمخرجين).

(آيـه) اكنون ممكن است افراد گنهكار و آلوده در هاله اى از غم و اندوه فرور روند كه اى كاش ما هـم مى توانستيم به گوشه اى از اين موهبت دست يابيم ، دراينجا خداوند رحمان و رحيم درهاى بهشت را به روى آنها نيز مى گشايد، اما به صورت مشروط.

بـا لـحنى مملو از محبت و عاليترين نوازش ، روى سخن را به پيامبرش كرده ،مى گويد: پيامبرم ! ((بندگانم را آگاه كن كه من غفور و رحيمم ، گناه بخش و پرمحبتم))(نبئ عبادى انى انا الغفور الرحيم).

(آيـه) امـا از آنـجـا كـه قـرآن ، هـمـيـشـه جلو سؤ استفاده از مظاهر رحمت الهى را با جمله هاى تكان دهنده اى كه حاكى از خشم و غضب اوست مى گيرد، تاتعادل ميان خوف و رجا كه رمز تكامل و تـربـيت است برقرار گردد، بلافاصله اضافه مى كند: كه به بندگانم نيز بگو: كه ((عذاب و كيفر من همان عذاب دردناك است))(وان عذابى هو العذاب الا ليم).

(آيه).

ميهمانان ناشناس ؟.

از ايـن آيـه بـه بـعـد، قـسـمـتهاى آموزنده اى را از تاريخ پيامبران بزرگ و اقوام سركش به عنوان نمونه هاى روشنى از بندگان مخلص ، و پيروان شيطان ، بيان مى كند.

نخست از داستان ميهمانهاى ابراهيم شروع كرده ، مى گويد: ((و به آنها(بندگانم) از ميهمانهاى ابراهيم خبر ده)) (ونبئهم عن ضيف ابرهيم).

(آيـه) ايـن مـيـهمانهاى ناخوانده همان فرشتگانى بودند كه : ((به هنگام واردشدن بر ابراهيم (به صورت ناشناس ، نخست) بر او سلام گفتند)) (اذ دخلوا عليه فقالوا سلا ما).

ابراهيم آن گونه كه وظيفه يك ميزبان بزرگوار و مهربان است براى پذيرايى آنها آماده شد و غذاى مـنـاسبى فورا فراهم ساخت ، اما هنگامى كه سفره غذا گسترده شدميهمانهاى ناشناس دست به غـذا دراز نـكـردنـد، او از ايـن امـر وحشت كرد و وحشت خود را كتمان ننمود، با صراحت به آنان ((گفت : ما از شما بيمناكيم)) (قال انا منكم وجلون).

ايـن تـرس بـه خاطر سنتى بود كه در آن زمان و زمانهاى بعد و حتى در عصر مادر ميان بعضى از اقوام معمول است كه هرگاه كسى نان و نمك كسى را بخورد به اوگزندى نخواهد رساند و خود را مـديون او مى داند و به همين دليل ، دست نبردن به سوى غذا دليل بر قصد سؤ و كينه و عداوت است.

(آيه) ولى چيزى نگذشت كه فرشتگان ابراهيم را از نگرانى بيرون آوردند، و ((به او گفتند: ترسان مباش ، ما تو را به فرزند دانايى بشارت مى دهيم))(قالوا لا توجل انا نبشرك بغلا م عليم).

(آيـه) ولـى ابراهيم به خوبى مى دانست كه از نظر موازين طبيعى تولدچنين فرزندى از او بسيار بـعـيـد اسـت ، هر چند در برابر قدرت خدا هيچ چيزى محال نيست ، ولى توجه به موازين عادى و طـبـيعى تعجب او را برانگيخت ، لذا ((گفت : آياچنين بشارتى به من مى دهيد در حالى كه من به سن پيرى رسيده ام)) ؟! (قال ابشرتمونى على ان مسنى الكبر).

((راستى به چه چيز مرا بشارت مى دهيد)) ؟ (فبم تبشرون).

آيـا بـه امر و فرمان خداست اين بشارت شما يا از ناحيه خودتان ؟ صريحابگوييد تا اطمينان بيشتر پيدا كنم !.

(آيـه) به هر حال فرشتگان مجال ترديد يا تعجب بيشترى به ابراهيم ندادند، با صراحت و قاطعيت به او ((گفتند: كه ما تو را به حق بشارت داديم)) (قالوابشرناك بالحق).

بشارتى كه از ناحيه خدا و به فرمان او بود و به همين دليل ، حق است و مسلم.

و بـه دنـبـال آن بـراى تـاكيد ـبه گمان اين كه مبادا ياس و نااميدى بر ابراهيم غلبه كرده باشدـ گفتند: ((اكنون كه چنين است از مايوسان مباش)) (فلا تكن من القانطين).

(آيـه) ولـى ابـراهيم به زودى اين فكر را از آنها دور ساخت كه ياس ونوميدى از رحمت خدا بر او چيره شده باشد، بلكه تنها تعجبش روى حساب موازين طبيعى است ، لذا با صراحت ((گفت : و چه كسى از رحمت پروردگارش مايوس مى شود جز گمراهان)) ؟! (قال ومن يقنط من رحمة ربه الا الضالون).

هـمـان گمراهانى كه خدا را به درستى نشناخته و پى به قدرت بى پايانش نبرده اند، خدايى كه از ذره اى خاك ، انسانى چنين شگرف مى آفريند، و از نطفه ناچيزى فرزندى برومند به وجود مى آورد، و آتش سوزانى را به گلستانى تبديل مى كند، چه كسى مى تواند در قدرت چنين پروردگارى شك كند يا از رحمت اومايوس گردد ؟!.

(آيـه) ولـى بـه هـر حـال ابـراهيم (ع) پس از شنيدن اين بشارت ، در اين انديشه فرو رفت كه اين فـرشـتـگـان با آن شرايط خاص ، تنها براى بشارت فرزند نزد اونيامده اند، حتما ماموريت مهمترى دارنـد و ايـن بـشـارت تـنـهـا گوشه اى از آن را تشكيل مى دهد، لذا در مقام سؤال برآمد و به آنها ((گفت : ماموريت شما چيست اى فرستادگان خدا)) ؟ (قال فما خطبكم ايها المرسلون).

(آيه) ((گفتند: ما به سوى يك قوم گنهكار فرستاده شده ايم)) (قالوا اناارسلنا الى قوم مجرمين).

(آيه) و از آنجا كه مى دانستند ابراهيم با آن حس كنجكاويش مخصوصادر زمينه اين گونه مسائل بـه ايـن مـقدار پاسخ ، قناعت نخواهد كرد، فورا اضافه كردندكه : اين قوم مجرم كسى جز قوم لوط نيست ما ماموريم اين آلودگان بى آزرم را درهم بكوبيم و نابود كنيم ; ((مگر خانواده لوط كه ما همه آنها را از آن مهلكه نجات خواهيم داد)) (الا آل لوط انا لمنجوهم اجمعين).

(آيه) ولى از آنجا كه تعبير به ((آل لوط)) آن هم با تاكيد به ((اجمعين)) شامل همه خانواده او حتى هـمـسـر گمراهش كه با مشركان هماهنگ بود مى شد، و شايد ابراهيم نيز از اين ماجرا آگاه بود، بـلافـاصـله او را استثنا كردند و گفتند: ((بجز همسرش كه مامقدر ساخته ايم از بازماندگان در شهر محكوم به فنا باشد)) و نجات نيابد (الا امراته قدرنا انها لمن الغابرين).

(آيـه) از ايـن آيـه بـه بـعـد داستان خارج شدن فرشتگان از نزد ابراهيم وآمدن به ملاقات لوط را مى خوانيم ، نخست مى گويد: ((هنگامى كه فرستادگان خداوند نزد خاندان لوط آمدند)) (فلما جا آل لوط المرسلون).

(آيه) لوط ((به آنها گفت : شما افرادى ناشناخته ايد)) (قال انكم قوم منكرون).

مـفـسـران مـى گـويـنـد: ايـن سـخـن را بـه اين جهت به آنها گفت كه آنان به صورت جوانانى خـوش صـورت و زيـبـا نـزد او آمدند، از يك سو ميهمانند و محترم ، و از سوى ديگر محيطى است ننگين و آلوده و پر از مشكلات.

(آيـه) ولـى فـرشـتـگـان ، زياد او را در انتظار نگذاردند، با صراحت ((گفتند: ماچيزى را براى تو آورده ايم كه آنها در آن ترديد داشتند)) (قالوا بل جئناك بما كانوا فيه يمترون) يعنى ; مامور مجازات دردناكى هستيم كه تو كرارا به آنها گوشزد كرده اى ولى هرگز آن را جدى تلقى نكردند؟.

(آيـه) سـپـس بـراى تـاكيد گفتند: ((ما واقعيت مسلم و غيرقابل ترديدى رابراى تو آورده ايم)) (واتيناك بالحق).

يعنى ، عذاب حتمى و مجازات قطعى اين گروه بى ايمان منحرف.

باز براى تاكيد بيشتر اضافه كردند: ((ما مسلما راست مى گوييم)) (وانالصادقون).

يـعنى اين گروه تمام پلها را پشت سر خود خراب كرده اند و جايى براى شفاعت و گفتگو در مورد آنها باقى نمانده است ، تا لوط حتى به فكر شفاعت نيفتدو بداند اينها ابدا شايستگى اين امر را ندارند.

(آيـه) و از آنـجـا كـه بايد گروه اندك مؤمنان (خانواده لوط بجز همسرش) ازاين مهلكه جان به سـلامت ببرند دستور لازم را به لوط چنين دادند: ((تو شبانه (واواخر شب هنگامى كه چشم مردم گنهكار در خواب است و يا مست شراب وشهوت) خانواده ات را بردار و از شهر بيرون شو)) (فاسر باهلك بقطع من الليل).

ولى ((تو پشت سر آنها باش)) تا مراقب آنان باشى و كسى عقب نماند (واتبع ادبارهم).

ضمنا ((هيچ يك از شما نبايد به پشت سرش نگاه كند)) (ولا يلتفت منكم احد).

((و بـه هـمـان نقطه اى كه دستور به شما داده شده است (يعنى سرزمين شام يا نقطه ديگرى كه مردمش از اين آلودگيها پاك بوده اند) برويد)) (وامضوا حيث تؤمرون).

(آيـه) سـپـس لحن كلام تغيير مى يابد و خداوند مى فرمايد: ((ما به لوطچگونگى اين امر را وحى فـرسـتاديم كه به هنگام طلوع صبح همگى ريشه كن خواهند شد، به گونه اى كه حتى يك نفر از آنها باقى نماند)) (وقضينا اليه ذلك الا مران دابر هؤلا مقطوع مصبحين).

(آيـه) سـپـس قـرآن داسـتان را در اينجا رها كرده و به آغاز باز مى گردد، وبخشى را كه در آنجا نـاگـفته مانده بود به مناسبتى كه بعدا اشاره خواهيم كرد بيان مى كند و مى گويد: ((مردم شهر (از ورود ميهمانان تازه وارد لوط آگاه شدند) و به سوى خانه او حركت كردند، و در راه به يكديگر بشارت مى دادند)) (وجا اهل المدينة يستبشرون).

آنـهـا در آن وادى گمراهى و ننگين خود فكر مى كردند طعمه لذيذى به چنگ آورده اند، جوانانى زيبا و خوشرو، آن هم در خانه لوط!.

(آيه) ((لوط)) كه سر و صداى آنها را شنيد در وحشت عجيبى فرو رفت ونسبت به ميهمانان خود بـيـمناك شد لذا در مقابل آنها ايستاد و ((گفت : اينهاميهمانان منند، آبروى مرا نريزيد)) (قال ان هؤلا ضيفى فلا تفضحون).

(آيه) سپس اضافه كرد: بياييد ((و از خدا بترسيد و مرا در برابر ميهمانانم شرمنده نسازيد)) (واتقوا اللّه ولا تخزون).

(آيه) ولى آنها چنان جسور و پررو بودند كه نه تنها احساس شرمندگى درخويش نمى كردند بلكه از لوط پيامبر، چيزى هم طلبكار شده بودند، گويى جنايتى انجام داده ، زبان به اعتراض گشودند و ((گـفتند: مگر ما به تو نگفتيم احدى را از مردم جهان به ميهمانى نپذيرى)) و به خانه خود راه ندهى (قالوا اولم ننهك عن العالمين).

(آيه) به هر حال لوط كه اين جسارت و وقاحت را ديد از طريق ديگرى وارد شد، شايد بتواند آنها را از خـواب غـفلت و مستى انحراف و ننگ ، بيدار سازد،رو به آنها كرده گفت : چرا شما راه انحرافى مـى پـويـيـد، اگـر منظورتان اشباع غريزه جنسى است چرا از طريق مشروع و ازدواج صحيح وارد نـمـى شـويـد ((ايـنـهـادختران منند (آماده ام آنها را به ازدواجتان درآورم) اگر شما مى خواهيد كارصحيحى انجام دهيد)) راه اين است (قال هؤلا بناتى ان كنتم فاعلين).

هـدف لـوط ايـن بود كه باآنها اتمام حجت كند و بگويد: من تا اين حد نيز آماده فداكارى براى حفظ حيثيت ميهمانان خويش ، و نجات شما از منجلاب فسادهستم.

(آيـه) امـا واى از مـسـتـى شهوت ، مستى انحراف ، و مستى غرور ولجاجت ، اگر ذره اى از اخلاق انـسـانى و عواطف بشرى در آنها وجود داشت ، كافى بود كه آنها را در برابر چنين منطقى شرمنده كـنـد، لااقـل از خـانه لوط باز گردند و حياكنند، اما نه تنها منفعل نشدند، بلكه بر جسارت خود افزودند و خواستند دست به سوى ميهمانان لوط دراز كنند!.

اينجاست كه خدا روى سخن را به پيامبر اسلام (ص) كرده ، مى گويد: ((قسم به جان و حيات تو كه اينها در مستى خود سخت سرگردانند)) ! (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون).

(آيه).

سرنوشت گنهكاران قوم لوط:.

ظدر اينجا سخن الهى در باره اين قوم اوج مى گيرد و در دو آيه فشرده و كوتاه سرنوشت شوم آنها را بـه صـورتـى قـاطـع و كـوبنده و بسيار عبرت انگيز بيان مى كند، ومى گويد: ((سرانجام فرياد تـكـان دهنده و صيحه وحشتناكى به هنگام طلوع آفتاب ،همه را فرا گرفت)) (فاخذتهم الصيحة مشرقين).

اين صيحه ممكن است صداى يك صاعقه عظيم و يا صداى يك زلزله وحشتناك بوده باشد.

(آيه) ولى به اين اكتفا ننموديم بلكه شهر آنها را بكلى زير و رو كرديم ((بالاى آن را پايين (و پايين را بالا) قرار داديم)) ! (فجعلنا عاليها سافلها).

ايـن مجازات نيز براى آنها كافى نبود ((به دنبال آن بارانى از سجيل (گلهاى متحجر شده) بر سر آنان فرو ريختيم)) ! (وامطرنا عليهم حجارة من سجيل).

نـازل شـدن اين عذابهاى سه گانه (صيحه وحشتناك ـزير و رو شدن ـ بارانى ازسنگ) هركدام به تنهايى كافى بودكه قومى را به هلاكت برساند، اما براى شدت گناه و جسور بودن آنها در تن دادن به آلودگى و ننگ ، و همچنين براى عبرت ديگران ،خداوند مجازات آنها را مضاعف كرد.

(آيـه) ايـنـجـاسـت كـه قـرآن بـه نـتيجه گيرى تربيتى و اخلاقى پرداخته ،مى گويد: ((در اين (سرگذشت عبرت انگيز) نشانه هايى است براى هوشياران)) (ان فى ذلك لا يات للمتوسمين).

آنـهـا كه با فراست و هوشيارى و بينش مخصوص خود از هر علامتى جريانى را كشف مى كنند و از هر اشاره اى حقيقتى و از هر نكته اى ، مطلب مهم و آموزنده اى را.

(آيـه) امـا تـصـور نـكـنـيـد كـه آثـار آنـها بكلى از ميان رفته ، نه ((آثار آنها بر سر راه كاروانيان و گذركنندگان همواره ثابت و برقرار است)) (وانها لبسبيل مقيم).

(آيـه) بـاز هـم بـه عـنـوان تـاكـيد بيشتر و دعوت افراد با ايمان به تفكر وانديشه در اين داستان عبرت انگيز اضافه مى كند كه : ((در اين (داستان) نشانه اى است براى افراد با ايمان)) (ان فى ذلك لا ية للمؤمنين) چرا كه مؤمنان راستين بافراست و كاملا هوشيارند.

چگونه ممكن است انسان ايمان داشته باشد و اين سرگذشت تكان دهنده را بخواندو عبرتها نگيرد ؟!.

(آيه).

پايان زندگى دو قوم ستمگر!.

در ايـنـجـا قـرآن بـه دو بـخش ديگر از سرگذشت اقوام پيشين تحت عنوان ((اصحاب الايكه)) و ((اصحاب الحجر)) اشاره مى كند، و بحثهاى عبرت انگيزى را كه در آيات پيشين پيرامون قوم لوط بود تكميل مى نمايد.

نخست مى گويد: ((و اصحاب الايكه مسلما مردمى ظالم و ستمگر بودند،(وان كان اصحاب الا يكة لظالمين).

(آيـه) ((مـا از آنـهـا انتقام گرفتيم)) (فانتقمنا منهم) و در برابر ظلمها وستمگريها و سركشيه، مجازاتشان نموديم.

((و (شـهـرهـاى ويران شده) اين دو (قوم لوط و اصحاب الايكه) بر سر راه (شمادر سفرهاى شام) آشكار است)) ! (وانهما لبامام مبين).

((اصـحـاب الايـكـه)) هـمـان قـوم شعيبند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند.

آنها زندگى مرفه و ثروت فراوانى داشتند و به همين جهت ، غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصا دست به ((كم فروشى)) و ((فساد در زمين)) زده بودند.

((شـعيب)) آن پيامبر بزرگ ، آنها را از اين كارشان برحذر داشت و دعوت به توحيد و راه حق نمود، امـا هـمـان گـونـه كه در آيات سوره هود ديديم ، آنها تسليم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناكى نابود گشتند.

شرح بيشتر حالات آنها در سوره ((شعرا)) از آيه 176 تا 190 آمده است.

(آيـه) و امـا در مـورد ((اصـحـاب الـحجر))، همان قوم سركشى كه درسرزمينى به نام ((حجر)) زنـدگـى مـرفـهـى داشـتـنـد و پيامبر بزرگشان ((صالح)) براى هدايت آنها مبعوث شد، چنين مـى گـويـد: ((و اصـحاب حجر، فرستادگان خدا راتكذيب كردند)) (ولقد كذب اصحاب الحجر المرسلين).

ايـن نـكـتـه قابل توجه است كه قرآن در مورد اصحاب الحجر ـو همچنين درمورد قوم نوح و قوم شعيب و قوم لوط در آيات سوره شعرا به ترتيب آيه 105 و123 و 160 و بعضى ديگر از اقوام پيشين ـ مـى گـويـد: آنـهـا ((پـيامبران)) را تكذيب كردند، در حالى كه ظاهر امر چنين نشان مى دهد كه هركدام يك پيامبر بيشترنداشتند و تنها او را تكذيب نمودند.

ايـن تـعـبير شايد به خاطر آن است كه برنامه و هدف پيامبران ، آنچنان بايكديگر پيوستگى دارد كه تكذيب يكى از آنها تكذيب همه آنها خواهد بود.

(آيـه) به هر حال قرآن در باره ((اصحاب الحجر)) چنين ادامه مى دهد: ((وما آيات خود را به آنان داديم ولى آنها از آن روى گرداندند)) ! (وآتيناهم آياتنافكانوا عنها معرضين).

تعبير به ((اعراض)) (روى گرداندن) نشان مى دهد كه آنها حتى حاضر نبودنداين آيات را بشنوند و يا به آن نظر بيفكنند.

(آيـه) امـا به عكس در كار زندگى دنيايشان آن قدر سخت كوش بودند كه :((براى خود خانه هاى امن و امانى در دل كوهها مى تراشيدند)) (وكانوا ينحتون من الجبال بيوتا آمنين).

عـجـيـب اسـت كـه انـسـان براى چند روز زندگى دنيا اين همه محكم كارى مى كند، ولى براى زنـدگـى جاويدان و ابديش آنچنان سهل انگار است كه حتى گاهى حاضر به شنيدن سخن خدا و نظر افكندن در آيات او نيست !.

(آيـه) خـوب ، چـه انتظارى در باره چنين قومى مى توان داشت ، جز اين كه طبق قانون ((انتخاب اصـلـح الـهـى)) و نـدادن حـق ادامـه حـيـات بـه اقوامى كه بكلى فاسدو مفسد مى شوند، بلاى نـابـودكـنـنـده اى بـر سـر آنـها فرود آيد و نابودشان سازد، لذاقرآن مى گويد: ((سرانجام صيحه (آسمانى) صبحگاهان دامانشان را گرفت))(فاخذتهم الصيحة مصبحين).

اين صيحه صداى صاعقه مرگبارى بوده كه بر خانه هاى آنها فرود آمد.

(آيـه) نه آن كوههاى سر به آسمان كشيده و نه آن خانه هاى امن و امان و نه اندام نيرومند اين قوم سـركـش و نه آن ثروث سرشار، هيچ كدام نتوانستنددر برابر اين عذاب الهى مقاومت كنند، لذا در پـايان داستان آنها مى فرمايد: ((و آنچه را به دست آورده بودند، آنان را از عذاب الهى نجات نداد)) (فما اغنى عنهم ما كانوايكسبون).

(آيـه) از آنـجـا كـه گرفتارى هميشگى انسان به خاطر نداشتن يك ايدئولوژى و عقيده صحيح و خـلاصـه پـاى بـند نبودن به مبدا و معاد است ، پس ازشرح حالات اقوامى همچون قوم لوط و قوم شـعـيب و صالح كه گرفتار آن همه بلاشدند، به مساله ((توحيد)) و ((معاد)) باز مى گردد و در يـك آيـه به هر دو اشاره كرده ،مى فرمايد: ((ما آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است جز به حق نيافريديم)) (وماخلقنا السموات والا رض وما بينهما الا بالحق).

ايـن در مـورد توحيد، سپس در رابطه با معاد مى گويد: ((ساعت موعود[قيامت ] قطعا فرا خواهد رسيد)) و جزاى هركس به او مى رسد! (وان الساعة لا تية).

و بـه دنـبـال آن بـه پـيامبرش دستور مى دهد كه در برابر لجاجت ، نادانيه،تعصبه، كارشكنيها و مـخالفتهاى سرسختانه آنان ، ملايمت و محبت نشان ده ، و ((ازگناهان آنها صرفنظر كن ، و آنها را ببخش ، بخششى زيبا)) كه حتى توام با ملامت نباشد (فاصفح الصفح الجميل).

زيرا تو با داشتن دليل روشن در راه دعوت و رسالتى كه به آن مامورى ، نيازى به خشونت ندارى به علاوه خشونت در برابر جاهلان ، غالبا موجب افزايش خشونت و تعصب آنهاست.

(آيـه) اين آيه ـبطورى كه جمعى از مفسران گفته اندـ در واقع به منزله دليلى بر لزوم گذشت و عـفو و صفح جميل است ، مى گويد: ((پروردگار تو، آفريننده و آگاه است)) (ان ربك هو الخلا ق العليم).

او مى داند كه همه مردم يكسان نيستند، او از اسرار درون و طبايع و ميزان رشد فكرى و احساسات مـخـتلف آنها باخبر است ، نبايد از همه آنها انتظار داشته باشى كه يكسان باشند بلكه بايد با روحيه عفو و گذشت با آنها برخورد كنى تاتدريجا تربيت شوند و به راه حق آيند.

(آيـه) سپس به پيامبر خود دلدارى مى دهد كه از خشونت دشمنان و انبوه جمعيت آنها و امكانات فراوان مادى كه در اختيار دارند، هرگز نگران نشود، چرا كه خداوند مواهبى در اختيار او گذارده كه هيچ چيز با آن برابرى نمى كند مى گويد: ((وما به تو سوره حمد و قرآن عظيم داديم)) ! (ولقد آتيناك سبعا من المثانى والقرآن العظيم).

خـداونـد بـه پـيـامبرش اين واقعيت را بازگو مى كند كه تو داراى چنين سرمايه عظيمى هستى ، سـرمـايـه اى همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستى ، مخصوصاسوره حمد كه چنان محتوايش عـالـى است كه در يك لحظه كوتاه انسان را به خداپيوند داده و روح او را در آستانش به تعظيم و تسليم و راز و نياز وا مى دارد.

(آيـه) و بـه دنـبـال بـيـان ايـن مـوهبت بزرگ چهار دستور مهم به پيامبر(ص)مى دهد، نخست مـى گـويـد: ((هـرگـز چـشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههايى ازآنها [كفار] داده ايم ميفكن)) (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم).

ايـن نـعمتهاى مادى نه پايدارند، نه خالى از دردسر، حتى در بهترين حالاتش نگاهدارى آن سخت مشكل است.

سپس اضافه مى كند: ((و هرگز (به خاطر اين مال و ثروت و نعمتهاى مادى كه در دست آنهاست) غمگين مباش)) (ولا تحزن عليهم).

در حـديـثـى از پـيـامبر(ص) مى خوانيم : ((كسى كه چشم خود را به آنچه دردست ديگران است بدوزد، هميشه اندوهگين و غمناك خواهد بود و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمى نشيند)).

دسـتـور سـومـى كـه بـه پيامبر مى دهد در زمينه تواضع و فروتنى و نرمش در برابرمؤمنان است مى فرمايد: ((و بال (عطوفت) خود را براى مؤمنين فرود آر)) ! (واخفض جناحك للمؤمنين).

ايـن تـعبير كنايه زيبايى از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه كه پرندگان به هنگامى كه مـى خـواهـنـد نسبت به جوجه هاى خود اظهار محبت كنند آنها را زير بال وپر خود مى گيرند، و هـيـجـان انـگيزترين صحنه عاطفى را مجسم مى سازند، آنها را درمقابل حوادث و دشمنان حفظ مى كنند.

(آيـه) سـرانـجام دستور چهارم را به پيامبر(ص) مى دهد و مى گويد: دربرابر اين افراد بى ايمان و ثروتمند محكم بايست ((و صريحا بگو: من انذاركننده آشكارم)) (وقل انى انا النذير المبين).

(آيه) بگو: من به شما اعلام خطر مى كنم كه خدا فرموده عذابى بر شمافرو مى فرستم ((آن گونه كه بر تقسيم كنندگان فرستادم)) (كما انزلنا على المقتسمين).

(آيـه) ((هـمـان تقسيم كنندگانى كه قرآن (و آيات الهى) را تجزيه كردند))(الذين جعلوا القرآن عضين).

آنـچـه بـه سـودشـان بـود گـرفتند و آنچه به زيانشان بود كنار گذاشتند، ولى مؤمنان راستين هيچ گونه تجزيه و تقسيم و تبعيض در ميان احكام الهى قائل نيستند.

(آيـه) در ايـن آيـه بـه سـرنوشت ((مقتسمين)) (تجزيه گران) پرداخته ،مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤال خواهيم كرد))(فوربك لنسئلنهم اجمعين).

(آيه) ((از تمام كارهايى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون).

روشـن اسـت كـه سـؤال خـداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ،چرا كه او از اسرار درون و بـرون آگـاه اسـت بـنـابـراين سؤال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد و در حقيقت اين پرسشها بخشى ازمجازات آنهاست.

(آيه).

مكتبت را آشكارا بگو!.

در ايـن آيـه فـرمـان قاطعى به پيامبر اسلام (ص) مى دهد، مى گويد: در برابرهياهوى مشركان و مـجـرمـان نـه تـنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ، ((آشكارا آنچه را ماموريت دارى بيان كن)) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤمر).

((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنايى كن)) (واعرض عن المشركين).

و اين آغاز ((دعوت علنى)) اسلام بود بعد از آن كه پيامبر(ص) سه سال مخفيانه دعوت كرد، و عده قليلى از نزديكان پيامبر به او ايمان آوردند.

(آيـه) سـپـس خـداونـد بـراى تـقـويـت قـلـب پـيـامبر(ص) به او اطمينان مى دهدكه در برابر استهزاكنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد: ((ما شراستهزاكنندگان را از تو دفع كرديم)) (انا كفيناك المستهزئين).

(آيـه) سـپـس ((مـسـتـهزئين)) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى (از نتيجه شوم كار خود) آگاه خواهند شد (الذين يجعلون مع اللّه الها آخر فسوف يعلمون).

مـمكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار واعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تورا استهزا كنند!.

(آيـه) بـار ديـگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر(ص) اضافه مى كند: ((و ما مـى دانـيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (ولقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون).

روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اين همه بدگويى و سخنان كفر وشرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى.

(آيه) ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ،((پروردگارت را تسبيح و حمدگو ! و از سجده كنندگان باش)) ! (فسبح بحمد ربك وكن من الساجدين).

چـرا كـه ايـن تـسـبيح خداوند اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان ((اللّه))مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان ، نور و صفا بخشد.

لـذا در روايـات مـى خوانيم : ((هنگامى كه پيامبر(ص) غمگين مى شد به نمازبرمى خاست آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست)).

(آيـه) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت خدا در تمام عمر بـرمـدار ((و هـمـواره پروردگارت را بندگى كن تا يقين (مرگ) تو فرارسد)) (واعبد ربك حتى ياتيك اليقين).

عبادت مكتب عالى تربيت است ، انديشه انسان را بيدار و فكر او را متوجه بى نهايت مى سازد، گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان او مى شويد، صفات عالى انسانى را در وجود او پرورش مى دهد، روح ايمان را تقويت و آگاهى ومسؤوليت به انسان مى بخشد.

و بـه هـمـيـن دلـيل ممكن نيست انسان لحظه اى در زندگى از اين مكتب بزرگ تربيتى بى نياز گـردد، و آنها كه فكر مى كنند، انسان ممكن است به جايى برسد كه نيازى به عبادت نداشته باشد يا تكامل انسان را محدود پنداشته اند و يا مفهوم عبادت را درك نكرده اند.

((پايان سوره حجر)).

سوره نحل [16].

اين سوره 128 آيه دارد; قسمتى از آن در ((مكه)).

و قسمتى در ((مدينه)) نازل گرديده است.

محتواى سوره :.

در آيات اين سوره هم بحثهاى خاص سوره هاى ((مكى)) ديده مى شود ـمانندبحث قاطع از توحيد و مـعـاد و مـبارزه شديد با شرك و بت پرستى ـ و هم بحثهاى مخصوص سوره هاى ((مدنى)) مانند بحث از احكام اجتماعى و مسائل مربوط به جهاد و هجرت.

و بطوركلى محتواى اين سوره را امور زير تشكيل مى دهد.

1ـ بـيـش از هـمه بحث از نعمتهاى خداوند در اين سوره به ميان آمده وآن چنان ريزه كاريهاى آن تشريح گرديده كه حس شكرگزارى هر انسان آزاده اى رابيدار مى كند.

اين نعمتها شامل نعمتهاى مربوط به باران ، نور آفتاب ، انواع گياهان و ميوه هاو مواد غذايى ديگر، و حـيـوانـاتـى كـه خدمتگزار انسانها هستند و انواع وسائل زندگى و حتى نعمت فرزند و همسر، و خلاصه شامل ((انواع طيبات)) مى گردد.

2ـ بخش ديگرى از آن ، از دلائل توحيد و عظمت خلقت خد، و معاد بحث مى كند.

3ـ قسمت ديگرى از آن از احكام مختلف اسلامى سخن مى گويد.

4ـ بخش ديگرى از بدعتهاى مشركان سخن به ميان آورده.

5ـ و بالاخره در قسمت ديگرى انسانها را از وسوسه هاى شيطان برحذرمى دارد.

فضيلت تلاوت سوره :.

در بعضى از روايات از پيامبر(ص) نقل شده كه فرمود: ((كسى كه اين سوره راتلاوت كند خداوند او را در برابر نعمتهايى كه در اين جهان به او بخشيده محاسبه نخواهد كرد)).

البته تلاوتى توام با تفكر و سپس تصميم گيرى و عمل ، و گام نهادن در طريق شكرگزارى.

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.

(آيه).

فرمان عذاب نزديك است :.

قـسـمـت مـهمى از آيات آغاز اين سوره در ((مكه)) نازل شده است ، در همان ايام كه پيامبر(ص) درگـيـرى شـديـدى بـا مـشـركـان و بت پرستان داشت ، و هر روز در برابردعوت حيات آفرين و آزاديـبـخش او به بهانه هايى متوسل مى شدند، از جمله اين كه هرگاه پيامبر(ص) آنها را تهديد به عذاب الهى مى كرد بعضى از لجوجان مى گفتند:اگر اين عذاب و كيفر كه مى گويى راست است پس چرا به سراغ ما نمى آيد ؟!.

و شايد گاهى اضافه مى كردند كه اگر فرضا عذابى در كار باشد ما دست به دامن بتها مى شويم تا در پيشگاه خدا شفاعت كنند تا اين عذاب را از ما بر دارد.

نخستين آيه اين سوره ، خط بطلان بر اين اوهام كشيده ، مى گويد: ((عجله نكنيد فرمان خدا (براى مجازات مشركان و مجرمان) قطعا فرا رسيده است)) (اتى امراللّه فلا تستعجلوه).

و اگر فكر مى كنيد بتان شفيعان درگاه اويند سخت در اشتباهيد ((خداوند منزه و برتر از آن است كه آنها براى او شريك مى سازند)) (سبحانه وتعالى عما يشركون).

(آيـه) و از آنـجـا كـه هيچ مجازات و كيفرى بدون بيان كافى و اتمام حجت عالادنه نيست ، اضافه مـى كـنـد: ((خداوند فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هركس از بندگانش كه بخواهد نازل مى كند)) (ينزل الملا ئكة بالروح من امره على من يشا من عباده).

و به آنها دستور مى دهد كه : مردم را انذار كنيد (و بگوييد:) معبودى جز من نيست)) (ان انذروا انه لا اله الا انـا).

بـنـابـرايـن ، تـنـهـا ((از (مخالفت دستور) من بپرهيزيد)) و در برابر من احساس مسؤوليت كنيد (فاتقون).

منظور از ((روح)) در اين آيه وحى و قرآن و نبوت است كه مايه حيات و زندگى انسانهاست.

(آيـه) در ايـنـجا قرآن براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتااز دو راه وارد مى شود: نـخـسـت از طـريق دلائل عقلى به وسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان و تحريك حس شكرگزارى او.

در آغاز مى گويد: ((خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريد)) (خلق السموات والا رض بالحق).

حقانيت آسمانها و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد.

و بـه دنـبـال آن اضـافـه مى كند: ((خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند)) (تعالى عما يشركون).

آيا بتهايى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند ؟و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!.

(آيـه) بـعـد از اشـاره بـه مـساله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنه، سخن از خود انسان مـى گـويـد، انـسـانى كه به خودش از هركس ديگر نزديكتر است ،مى فرمايد: ((انسان را از نطفه بـى ارزشـى آفـريـد، امـا سـرانجام به جايى رسيد كه موجودى (متفكر و فصيح و بليغ و) مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد))(خلق الا نسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين).

(آيـه) پـس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهارپايان ، و فوائد مختلفى كه از آنـهـا عايد مى شود اشاره كرده ، مى گويد: ((خداوندچهارپايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پـوشـش بـراى شماست و منافع ديگر واز گوشت آنها مى خوريد)) (والا نعام خلقها لكم فيها دف ومنافع ومنها تاكلون).

جـالـب ايـن كـه در مـيان اين همه فوائد، قبل از هر چيز مساله ((پوشش)) و((مسكن)) را مطرح مـى كـنـد، زيـرا بسيارى از مردم (بخصوص باديه نشينان) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مـى شـود، و هـم خـيمه هايشان كه آنها را از سرما وگرما حفظ مى كند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است.

(آيه) جالب اين كه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهارپايان سودمنداكتفا نمى كند بلكه روى جـنـبـه اسـتـفـاده روانـى از آنها نيز تكيه كرده ، مى گويد: ((و در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز مى گردانيد، و هنگامى كه (صبحگاهان) به صحرا مى فرستيد)) (ولكم فيها جمال حين تريحون وحين تسرحون).

ايـن در واقـع جـمال استغنا و خودكفايى جامعه است ، جمال توليد و تامين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى وترك هرگونه وابستگى است !.

(آيـه) در ايـن آيـه به يكى ديگر از منافع مهم بعضى از اين حيوانات اشاره كرده ، مى گويد: ((آنها بارهاى سنگين شما را (بر دوش خود) حمل مى كنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند)) (وتحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الا نفس).

اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهارپايان را با اين قدرت ونيرو آفريده است ، و آنها را رام و تـسـلـيـم شما نيز گردانيده ((چرا كه پروردگار شما رؤف و رحيم است)) (ان ربكم لرؤف رحيم).

به اين ترتيب اين چهارپايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما تـولـيـد مـى كـنـنـد، و در درجـه بـعـد از فـرآورده هاى لبنياتى آنهااستفاده مى شود، و سپس از گـوشتشان ، و بعد از آثار روانى كه در دلها مى گذارند،مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها.

(آيـه) آنـگـاه بـه سـراغ گـروه ديـگرى از حيوانات مى رود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مـى شـود، مى فرمايد: ((خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريدتا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد)) (والخيل والبغال والحميرلتركبوها وزينة).

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved