شهید آوینی

 

 مشروح جریان مباهله

ديدار در مدينه

هيئت نصاراى نجران متشكل از چهل يا شصت يا هفتاد نفر به مدينه رسيدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فريفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدين وسيله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسيحيت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان اين هيئت را چنين نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسيح بود و سيد كه اسم او ايهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود يهوديان مدينه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه ديگرى را نفى مى‏كرد و آيه شريفه

«و قالت اليهود ليست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پيامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدايايى نيز آورده بودند كه برخى را پذيرفت و برخى را رد كرد. (48) همين زمان وقت نماز آنان فرا رسيده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پيامبر عبادت خويش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پيغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببينند و با نشانه‏هايى كه در كتب مقدس به آنان رسيده بود تطبيق دهند. (51) و به نقلى ديگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانيد و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جويى كردند و آن دو مسيحيان را به خدمت على‏عليه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پيامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على ‏عليه السلام به آنها گفت اين انگشترهاى طلا و اين جامه‏هاى حرير را از تن بدر آوريد تا رسول‏خدا شما را بپذيرد. چون توصيه على‏عليه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدايى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمديد شيطان با شما همراه بود و من بدين خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در اين مرتبه مسيحيان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسيدند و ظاهر اين است كه تنها ابوحارثه و سيد و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسيدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسيح چيست. پيغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزيد و به‏خود مخصوص گردانيد. پرسيدند آيا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشويى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسيدند پس چگونه مى‏گويى كه او بنده آفريده شده خدا بود با اين كه تو تاكنون بنده آفريده شده‏اى نديده‏اى جز اين كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اينجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آياتى از سوره آل‏عمران بر پيغمبر نازل شد كه «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترين * فمن حاجك... على الكاذبين» پس پيغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدين وسيله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چيز رسول‏خدا آنها را به پذيرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پيش از تو مسلمان بوديم. آن حضرت فرمود دروغ گفتيد بلكه سه چيز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صليب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به اين كه براى خدا فرزندى است. (56) يكى از آنان گفت مسيح فرزند خداست چون پدرى ندارد ديگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غيب خبر مى‏داد و مريض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفريد. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنيد و معتقديد كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مريم فرو فرستاد. آنان خشمگين شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شويم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گويى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بينا مى‏كند و انسان پيس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفريده و در او بدمد كه به پرواز آيد. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذين قالوا ان‏الله هو المسيح ابن مريم»

و نيز آيه

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گويد كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حديث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عيسى با پيغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آيه اول تا آيه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آيه مباهله نشان مى‏دهد و بيشتر منابع نيز تصريح دارند دعوت به مباهله از سوى پيامبر بود نه از سوى مسيحيان (59) و در برابر اين پيشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز ديگر از آن حضرت مهلت بگيرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله عليه وآله وسلم بنگريد اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهيزيد ولى اگر با اصحاب و ياران خود آمد با او به مباهله برخيزيد كه او بر چيزى نيست. (60)

و به نقل سيدبن طاووس گفتند ملاحظه كنيد كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آيا همه اصحاب خود را خواهد آورد يا اصحاب تجمل از ياران خود را خواهد آورد و يا درويشان با خشوع را كه برگزيدگان دين و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعيت بسيار يا با اهل دنيا يا با صاحبان تجمل آمد بدانيد كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پيروز خواهيد بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانيد كه اين طريقه پيامبران و خواص آنان است پس در اين صورت از اقدام بر مباهله بترسيد. (61)

برخى مورخين آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند يكى از آنها به ديگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانيد او پيامبرى مرسل است و هيچ قومى با پيامبر خويش ملاعنه نكردند مگر آن كه ريشه‏كن شدند. حال اگر از پذيرش دين او ابا داريد پس با او صلح كنيد و او را به خدا بسپاريد و به بلاد خود بازگرديد و به نقلى نزد جماعتى از يهوديان بنى‏قريظه و بنى ‏نظير و بنى‏قينقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدين نتيجه رسيدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراين نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بيست و چهارم اتفاق بيافتد و نحوه خروج پيغمبر را ببينند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بيست و چهارم متواتر است و اين نشان مى‏دهد كه آنان پيشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پيغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله يا عدم اقدام بدين كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آيد.

در تفسير قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پيشنهاد پيغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سيد و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بياورد با او مباهله مى‏كنيم زيرا او پيغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بيت خويش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهيم كرد زيرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بيت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدينه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار اين روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسيحيان نجران چشم دوخته بودند كه پيامبر كى و چگونه خواهد آمد به يك باره ديدند كه پيامبر از خانه بيرون شد مانند هميشه ساده و با صفا و معنويت و در پيرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هايشان جذاب و گيرا، قدمهايشان استوار و دلهايشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنيا و اهل دنيا به ميقات خويش مى‏روند.

هيئت خروج پيغمبر با وصى‏اش على‏عليه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام چند گونه نقل شده است.

دست على در دست پيامبر بود. حسن و حسين پيش روى آن حضرت مى ‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى ‏كرد. (64) على سمت راست پيامبر و حسن و حسين سمت چپ و فاطمه پشت سر پيامبر بود. (65) حسن طرف راست پيامبر و حسين در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پيامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پيامبر و حسين در آغوش او و على‏عليه السلام پيش روى او و فاطمه پشت سر پيامبر حركت مى ‏كرد. (67) دست حسن در دست پيامبر و حسين در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمين بگوييد. (69) و در بسيارى منابع ديگر كيفيت خروج اين پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاريخ اسلام دارد اين نكته عيان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنين مورد اتفاق فريقين است. بارى پيامبر خدا از مدينه بيرون شد (71) در حالى كه عباى موئين سياه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزديكى دو درخت رسيد. او فرمود كه ميان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زير آن جاى داد و خود در پيش ايستاد و دوش چپ خود را در زير عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكيه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سيد و عاقب كه اين حال را ديدند رنگ رخسارهايشان زرد شد و پاهايشان لرزيد و نزديك بود كه مدهوش شوند. يكى از آنها به ديگرى گفت آيا با او مباهله مى‏كنيم؟ آن ديگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پيغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ايشان هلاك شدند ديگرى گفت رهبانيت برطرف شد. زود درياب اين مرد را كه اگر لب او به يك كلمه نفرين بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهيم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با اين جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اينها مقرب‏ترين خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزيه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند ياد مى‏كنم كه اگر با من و اينهايى كه زير عبايند مباهله مى‏كرديد تمام اين وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر يك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسيد و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئيل نازل شد و گفت يا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرمايد به عزت و جلال خود سوگند ياد مى‏كنم كه اگر به همراه اينها كه در زير عبا ايستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمين مباهله كنى هر آينه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ريزند و زمينها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و ديگر قرار نگيرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلهاى او پيدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگيرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پياپى تا روز قيامت نازل شود. (72)

و به نقلى سيد و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ايمان به تو آورده‏اند بيرون نيامده‏اى و تنها با تو همين جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اينها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پيشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه اين گروه شده بود بقيه را نصيحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پيامبرى است كه همه پيامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همين گزارش حاكى است كه در اين وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغير شد و كوه‏ها لرزيد و با آن كه فصل تابستان بود ابر سياهى پيدا شد درختان سر به زير آورده بودند و مرغان بر زمين بال گسترده بودند. پس سيد و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمويش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بيرون نمى‏رود و پيمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسيد و مسلمان شد و پيام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏عليه السلام پرسيد كه با ايشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏عليه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفيس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف ديگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بيت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائيل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گويد كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و ياورانش به زمين فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمين و همه مردمان مباهله مى‏نموديد هر آينه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ريز ريز مى‏شدند و زمين فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه اين كار پرسيدند فرمود خداوند جهانيان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بيت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئيل آورده بود به ايشان خبر داد. (74) و به نقل شيخ مفيد و شيخ طبرسى چون پيامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسيد اينان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آيند بدو گفتند اين پسرعمويش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترين مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و اين دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزيزترين مردم نزد اوست و علاقه قلبى پيغمبر بدو از همه بيش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببينيد كه با خواص خود يعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسيله آنان مباهله كند چون به حقيقت كار خويش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسيد كه چيزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهيزيد به خدا قسم كه اگر موقعيت قيصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اينجا سخنان قابل توجه ديگرى به طور جسته و گريخته در كتب تفسير و تاريخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پيغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پيدا نكرد . سيد به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنين جرأت بر مباهله پيدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند يك سال نخواهد گذشت كه هيچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهايى را مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آينه خواهد كند پس مباهله نكنيد كه هلاك مى‏شويد (79) و از سوى ديگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آينه همه به صورت ميمون‏ها و خوك‏هايى مسخ مى‏شدند و تمام اين وادى برايشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جميع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقيقت ظاهر شد و هيچكس از عام و خاص، مسلمان و غيرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه ديد رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسين‏عليهم السلام را در زير عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آيه تطهير را قرائت فرمود

«انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهرهم تطهيرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همينجا براى برخى اين باور پيدا شده است كه آيه تطهير بار ديگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پيش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوييم پيامبر خدا آيه تطهير را پس از نزول در مرتبه اول در موقعيت‏هاى مختلف تكرار و بر مصاديق واقعى آن تطبيق مى‏داد تا براى ديگران در شناخت اهل بيت پيغمبر جاى هيچگونه ترديدى باقى نماند. و شاهد اين نظر آن است اهل تاريخ و سيره آورده‏اند كه بعد از نزول آيه تطهير تا مدت شش و يا هفت و يا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏عليه السلام و فاطمه س مى‏ايستاد و ندا مى‏داد كه «يا اهل البيت انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» تا ديگران بعدها جرأت پيدا نكنند كه زنان پيغمبر را در معناى كلمه «اهل البيت» داخل كنند و اينجا نيز از جمله آن موارد بود كه پيامبر اهل بيت خود را در زير عبا جمع كرده بود و با قرائت آيه تطهير مصاديق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككين لقب گرفته است گويد اين روايت كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم حسنين و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آيه تطهير را خواند، روايتى است كه صحت آن در ميان اهل تفسير و حديث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گويد در اين آيه [يعنى آيه مباهله ]دليلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هيچ دليلى قوى‏تر از آن يافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند يا ابعادى از آن را بى‏اهميت جلوه دهند و برخى با نقل رواياتى بى‏اساس و غريب خواسته‏اند كه ديگران را نيز به همراهى رسول‏خدا در اين واقعه مفتخر سازند و بدين سان اگر دليلى بر فضيلت اهل بيت يافت شده ديگران نيز شريك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آيه مباهله نازل شد، پيامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى ديگر تصريح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آيه مباهله كسى جز حسنين و فاطمه و على (عليهم السلام) نبود .

در اينجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفين آنها، اعم از كتب تفسير و تاريخ و سيره و حديث خالى از فائده نيست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسير طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نيشابورى

5ـ معرفة علوم الحديث از حاكم نيشابورى

6ـ تفسير ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعيم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نيشابورى

9ـ معالم التنزيل از بغوى

10ـ مصابيح السنة از بغوى

11ـ تفسير كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسير كبير از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثير

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسير بيضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدين طبرى

20ـ الرياض النضره از محب‏الدين طبرى

21ـ تفسير القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصيرالرحمن و تيسير المنان از مهايمى

23ـ مشكاة المصابيح از خطيب تبريزى

24ـ تفسير سراج المنير از شيربينى

25ـ البحر المحيط از ابوحيان اندلسى

26ـ البداية والنهاية از ابن‏كثير

27ـ تفسير ابن‏كثير

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخريج احاديث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسير المواهب از حسين كاشفى

32ـ معارج النبوة از معين‏الدين كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدين سيوطى

34ـ تاريخ الخلفا از جلال‏الدين سيوطى

35ـ الاكليل از جلال‏الدين سيوطى

36ـ تفسير الجلالين از جلال‏الدين سيوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هيتمى

38ـ سيره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از ميرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدير از شوكانى

43ـ تفسير روح البيان از آلوسى

44ـ تفسير الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شيخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سيد صديق حسن خان

49ـ السيرة النبوية از سيد احمد زينى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسين بيهقى

51ـ الشفاء بتعريف حقوق‏المصطفى از قاضى عياض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحليم‏بن تيميه

53ـ مقاصد الطالب از سيد احمدبن اسماعيل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعيم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سيرة المصطفى از سعيدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمية والمشبهة از ابن‏قتيبه كاتب دينورى

57ـ الصحيح المسند فى تفسير النبوى القرآن الكريم از ابومحمد سيدبن ابراهيم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسير الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسية از شيخ ياسين‏بن ابراهيم سنهوتى شافعى

61ـ غاية المرام فى رجال‏البخارى الى سيد الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عيون المسائل از سيد عبدالقادربن محمد حسينى

63ـ زهر الحديقة فى رجال الطريقة از عبدالغنى‏بن اسماعيل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزيزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدين ابوالحجاج يوسف‏بن زكى

66ـ توضيح الدلائل از شهاب‏الدين احمد شيرازى شافعى

67ـ تاريخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بين الصحيحين از ابونعيم عبيدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سير اعلام النبلاء از شمس‏الدين محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبيد از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البريقة المحمودية از شيخ ابوسعيد خادمى

72ـ تثبيت دلائل نبوة سيدنا محمد از شيخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاريخ الاحمدى از احمدحسين بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شيخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عيون التواريخ از صلاح‏الدين محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شيخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشريفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحيح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثير

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثير

84ـ انوار التنزيل از بيضاوى

85ـ كفاية الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسير قرطبى

87ـ تفسير الخازن از علاءالدين على‏بن محمد

88ـ تفسير غريب القرآن از نيشابورى

89ـ ينابيع المودة از شيخ سليمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسير الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خديجة ام‏المؤمنين، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحرير المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحليم ابوشقه (معاصر)

96ـ رياض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله عليه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سليمان فرج (معاصر)

97ـ عقيلة الطهر و الكرم زينب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج از سيد عبدالله‏بن محمد صديق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسير از محمد على صابونى مكى. (87)

با اين حال معلوم نيست چگونه صاحب تفسير «المنار» مى‏خواهد در آيه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بيت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گويد حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجيه نيست و تنها اين كار ناشى از روايات بسيارى است كه از منابع شيعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شيعه از نقل اين روايات چيست. آنها در ترويج اين روايات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسيارى از اهل سنت را نيز تحت تأثير قرار دادند وگرنه ما هيچ شخص عرب زبان را نمى‏بينيم كه «نساءنا» بگويد و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از اين دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوييم عجيب است كه شيعه آن قدر توفيق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثين و مفسرين و مورخين نقل مى‏شد و موازين جرح و تعديل در آن اعمال مى‏شده ولى با اين حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از اين رواياتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شيعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا اين چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعيت باز مى‏دارد. اگر اين رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس اين تفسير منسوب به عمل رسول‏خدا است و شيعه در اين جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روايت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر اين كه اين مفسر ناآشنايى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نيز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آيه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثيين) و نيز آيه 10 همين سوره (يوصيكم‏الله في اولاد كم للذكر مثل حظ الانثيين فان كن نساء...) مراجعه كند و ببيند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبينانه بنگريم بايد گفت منشأ خطاى اين مفسر آن بوده كه برخى روايات مانند روايت جابر را كه گويد «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنين تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوييم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنين عليهم السلام نياورد و اين يعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نبايد مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بيتى» آن بود كه خدايا من از اهل بيت و خواص خودم جز اينها كسى را نيافتم كه براى اين كار دعوت كنم.

بدين ترتيب صاحب المنار خواسته است تفسير مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه اين زمخشرى صاحب كشاف پيشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسير خود گويد: «فيه دليل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعليهم السلام.»

گذشته از اين همه بايد ديد مراد اين مفسر از اين كه گويد مصادر اين روايات شيعه است، چه مى‏باشد؟ آيا كسانى را كه سلسله اسناد روايات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى ديگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى ديگر از تابعين را شيعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روايتى كه مورد پسند او نيست شيعه و متهم به جعل و تزوير دانسته است و يا مقصودش آن است كه شيعه اين روايات را در جوامع اوليه حديث و كتب معتبر تاريخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شيعه را غيرقابل قبول دانسته است ولى به قيمت آن كه اساس سنت و شريعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چيزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نيز كسانى بوده‏اند كه در مقابل اين همه نصوص غيرقابل انكار و توجيه، روايتى شاذ يا سخنى غريب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه ديگران به جاى متهم ساختن شيعه به جعل و تزوير يا با حذف نام على از ميان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثير در البداية و النهاية (93) و يا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام برخى همسران رسول‏خدا يعنى عائشه و حفصه را نيز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سيره‏اش (94) و يا در جهت تثبيت موقعيت خلفاى ثلاثه و فضيلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آيه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاريخ دمشق و جلال الدين سيوطى در تفسير آيه مباهله به نقل از او. (95)

در اين مورد معلوم است كه راوى حديث مى‏خواسته ترتيب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گويا ترتيبى را كه حوادث بعدى شكل بخشيد در زمان رسول‏خدا نيز معهود بود چراكه دست سياست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بيافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ايجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضيلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسيدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خويشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در ميان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمويش عباس شيخ هاشميون و عمه‏اش صفيه دختر عبدالمطلب و دختر عمويش ام‏هانى كه از زنان برگزيده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه اين گونه روايات غريب چرا و چگونه پديد آمده است.

در پايان اين بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد ديگر شيخ محمد عبده يعنى ابن عاشور مغربى نيز اشاره كنيم. او مى‏گويد هرگاه لفظ «نساء» به واحد يا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنين، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غيرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آيه شريفه انفس متكلمين و مخاطبين است يعنى ايانا و اياكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است يا جوانان مراد هستند و يا اطفال. آنگاه خود اين مفسر از بيهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسين را آورد و زنان و ديگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس بايد از او پرسيد آيا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود يا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه بايد همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهايت اين مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روايات منقول در كيفيت خروج پيامبر را كه مشهورترين آنها روايت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo