بخش شهید آوینی حرف دل موبایل تالار گفتگو اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس صوتی تصویری لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین

نقی

 

پاوه‌ سرخ‌

اشاره:

با هر دوز و كلك‌ بود از خانه‌ بيرون‌ زدم‌ و خودم‌ را به‌ خانة‌ مخفي‌اي‌ كه‌ هرچند يك‌بار براي‌ به‌دست‌ آوردن‌ اطلاعات‌ در آن‌ دور آقاي‌ «حسيني‌» معلم‌ كلاس‌ پنجم‌ جمع‌ مي‌شديم‌، رساندم‌. نماي‌ خانه‌ به‌ جز يك‌ در چوبي‌ زهوار دررفته‌ و بي‌رنگ‌ و رو، چيز ديگري‌ نداشت‌.

رنگ‌ سفيد ديوارهاي‌ كاه‌گلي‌اش‌ همچنان‌ پريده‌ بود كه‌ دل‌ هر بيننده‌اي‌ را آشوب‌ مي‌كرد. به‌ پشت‌ در كه‌ رسيدم‌، با سرآستينم‌ پيشاني‌ بلند و پر از خطم‌ را كه‌ با عرقهاي‌ دانه‌درشتي‌ خيس‌ شده‌ بود، پاك‌ كردم‌ و نفس‌ عميقي‌ كشيدم‌ و طبق‌ قرار، دو مشت‌ كم‌جان‌ به‌ در كوبيدم‌. آقاي‌ حسيني‌ خودش‌ چفت‌ در را باز كرد و با لبخند هميشگي‌اش‌ تعارفم‌ كرد كه‌ داخل‌ شوم‌. همه‌ بچه‌ها آمده‌ بودند. اتاق‌ از بوي‌ عرق‌ تند پا و تن‌ آنها پر بود. آهسته‌ زير طاقچة‌ ترك‌برداشتة‌ بالاي‌ اتاق‌ نشستم‌ و با سر و چشم‌ جواب‌ سلام‌ بچه‌ها را دادم‌ و نيشخند كم‌رنگي‌ هم‌ حواله‌شان‌ كردم‌. به‌خاطر دوري‌ راه‌، هميشه‌ آخر از همه‌ مي‌رسيدم‌. آقاي‌ حسيني‌ استكان‌ چاي‌ داغ‌ را به‌ دستم‌ داد و سر جاي‌ هميشگي‌اش‌ كه‌ پايين‌ اتاق‌ درست‌ كنار در ورودي‌ بود، نشست‌.
با شيرمال‌ خوش‌مزه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از بچه‌ها به‌طرفم‌ دراز كرد، چاي‌ را يك‌نفس‌ بالا كشيدم‌ و با سر آستين‌ بلوزم‌ كه‌ از كهنگي‌ نخ‌نما شده‌ بود، لب‌ و لوچه‌ استخواني‌ام‌ را پاك‌ كردم‌ و چشم‌ دوختم‌ به‌ چشمان‌ سبز آقاي‌ حسيني‌ كه‌ داشت‌ با چند برگ‌ روزنامه‌ چروك‌ شده‌ و ورقهاي‌ دست‌نويس‌ ور مي‌رفت‌. از همان‌جا سعي‌ كردم‌ تيترهاي‌ درشت‌ يكي‌ از برگهاي‌ روزنامه‌ را بخوانم‌.
«درگيري‌ و آشوب‌ در كردستان‌»
با خواندن‌ اين‌ جمله‌ قلبم‌ فرو ريخت‌ و اضطرابي‌ وجودم‌ را در بر گرفت‌. چون‌ چند ماه‌ بيشتر نبود كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ پيروز شده‌ بود. با اين‌ پيروزي‌ مردم‌ فقير و دست‌تنگ‌ اميدوار شده‌ بودند. كه‌ هرچه‌ زودتر وضع‌ زندگي‌شان‌ بهتر شود و از فلاكتي‌ كه‌ در زمان‌ طاغوت‌ كشيده‌ بودند، راحت‌ شوند. ولي‌ اين‌ تيتر نشان‌ از وضع‌ بد و درگيريهاي‌ خونين‌ مي‌داد.
با آرنج‌، به‌ پهلوي‌ «كرم‌» زدم‌ و با ايما و اشاره‌ روزنامه‌ را كه‌ دست‌ آقاي‌ حسيني‌ بود، نشان‌ دادم‌، دهان‌ گشادش‌ را بيخ‌ گوشم‌ گذاشت‌ و آهسته‌ گفت‌: «جناب‌عالي‌ خواب‌ بوديد كه‌ خواندمشان‌. وضع‌ خيلي‌ خراب‌ است‌. اگر نيروي‌ دولتي‌ به‌ كمكمان‌ نيايد، واويلا است‌.»
با خيطي‌اي‌ كه‌ بالا آورده‌ بودم‌، آهسته‌ به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌ و زل‌ زدم‌ به‌ سقف‌ حصيري‌ اتاق‌ كه‌ از كهنگي‌، ميان‌ سياهي‌ و زردي‌ پادرهوا مانده‌ بود. فكر اينكه‌ اين‌ خانه‌ها با يك‌ گلوله‌ يكهو هوار شوند رو سر خانواده‌ها، تنم‌ را لرزاند. چهار تا تير چوبي‌ و سقف‌ حصيري‌ كه‌ زمستانها آب‌باران‌ و برف‌ ازش‌ چكه‌ مي‌كرد، تاب‌ و توان‌ انفجار را نداشت‌. دلم‌ به‌ حال‌ خودم‌ و هم‌شهريهايم‌ سوخت‌. هرچه‌ فحش‌ بلد بودم‌، نثار دمكراتها كه‌ ادعاي‌ انسان‌دوستي‌ و يك‌رنگي‌ مي‌كردند و دم‌ از حمايت‌ از مستضعفان‌ مي‌زدند، كردم‌. حزبي‌ كه‌ خودش‌ را همه‌كاره‌ ملت‌ كُرد مي‌دانست‌ و با اين‌ حيله‌ هرروز به‌ خاك‌ سياه‌ مي‌نشاندشان‌.

ـ خوب‌ بچه‌ها چيزي‌ كه‌ امروز بايد به‌ اطلاعتان‌ برسانم‌ اين‌ است‌ كه‌ آشوبگران‌ دمكرات‌ و حزب‌ چپ‌، بعد از حمله‌ به‌ پادگانهاي‌ مهاباد، سنندج‌، مريوان‌، بانه‌، سردشت‌ و نقده‌ كه‌ با قتل‌ و غارت‌ و تجاوز به‌ دختران‌ جوان‌ همراه‌ بود، به‌ خواست‌ خدا و حمايت‌ ارتش‌ اروميه‌، پس‌ از چهار روز خون‌ريزي‌ و جنايت‌ شكست‌خورده‌اند و حالا قصد گرفتن‌ پاوه‌ را دارند و هرلحظه‌ امكان‌ سقوط‌ پاوه‌ توسط‌ اين‌ خون‌آشامان‌ وجود دارد. تنها چيزي‌ كه‌ در اين‌ وضع‌ از شماها مي‌خواهم‌، اين‌ است‌ كه‌ هرچه‌ زودتر خانواده‌هايتان‌ را به‌ جاهاي‌ امن‌ ببريد تا به‌ دست‌ اين‌ جنايتكارها كشته‌ نشوند.
شب‌ كه‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌، تمام‌ حرفهاي‌ معلممان‌ را براي‌ مادر و پدرم‌ مو به‌ مو تعريف‌ كردم‌. رگهاي‌ گردن‌ پدرم‌ از زور عصبانيت‌ باد كرده‌ بود و نزديك‌ بود بتركند. مادرم‌ تند و تند اشكهايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و زيرلب‌ دعا مي‌خواند.
با اين‌ حال‌ پدرم‌ حاضر نشد شهر را ترك‌ كند. او حتي‌ به‌ التماسهاي‌ مادرم‌ و من‌ هم‌ توجه‌اي‌ نكرد. مي‌گفت‌ پاوه‌ وطن‌ من‌ است‌ و بايد از آن‌ حفاظت‌ كنم‌. عقب‌نشيني‌ و فرار كار بي‌دينان‌ و نامردان‌ است‌.
هوا از زور داغي‌ و خشكي‌، چشمها را تار مي‌كرد و گيجي‌ خفه‌اي‌ را تو مغز و روح‌ آدم‌ مي‌ريخت‌. من‌ و كرم‌ و چندتا از بچه‌هاي‌ ديگر، زير ساية‌ درختي‌ كه‌ از شدت‌ آفتاب‌ برگهايش‌ سياه‌ و خشك‌ شده‌ بودند نشسته‌ بوديم‌، كه‌ يك‌دفعه‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ محلة‌ پايين‌، نفس‌زنان‌ به‌ طرف‌ ما آمد و گفت‌: «عشاير باينگان‌» با يك‌عده‌ از مردم‌ شهر درگير شده‌ و زده‌اند همديگر را لت‌وپار كرده‌اند و اين‌طور كه‌ شنيدم‌، قصد حمله‌ به‌ شهر را دارند.»
با اين‌حرف‌ همه‌ ازجا كنده‌ شديم‌ و به‌ طرف‌ خانه‌هايمان‌ رفتيم‌ تا هرچه‌ زودتر براي‌ حفظ‌ جان‌ و ناموسمان‌ كاري‌ بكنيم‌. بيشتر مردم‌ تصميم‌ گرفتند كه‌ به‌ فرمانداري‌ شهر بروند. پدرم‌ هم‌ موافقت‌ كرد كه‌ خانوادة‌ ما نيز همراه‌ مردم‌ برود. جلوي‌ فرمانداري‌ مثل‌ مور و ملخ‌ آدم‌ ريخته‌ بود. به‌ ياد حرفهاي‌ آقاي‌ حسيني‌ در مورد روز قيامت‌ افتادم‌. مردم‌ از فرماندار مي‌خواستند كه‌ هرچه‌ زودتر ارتش‌ و سپاه‌ را براي‌ تأمين‌ امنيت‌ شهر به‌ خدمت‌ بگيرد و در همان‌جا دست‌ به‌ تحصن‌ زدند.
از طرفي‌ عده‌اي‌ از عشاير گول‌ خورده‌ و مسلح‌، به‌ تحريك‌ حزب‌ دموكرات‌ همة‌ راههاي‌ مشرف‌ به‌ شهر را بستند و در اختيار خود گرفتند. آنها حتي‌ چند كاميون‌ خواربار را كه‌ از كرمانشاه‌ به‌ پاوه‌ آمده‌ بود به‌ تصرف‌ خود درآوردند.
مردم‌ گرسنه‌ بودند و سرگردان‌، و ترس‌ از حمله‌ دموكراتها زن‌ و بچه‌ها را به‌ لرزه‌ انداخته‌ بود.
براي‌ جلوگيري‌ از آشوب‌ «سرهنگ‌ كريمي‌» فرمانده‌ هنگ‌ ژاندارمري‌ كرمانشاه‌ به‌ «قوري‌ قلعه‌» رفت‌ و خواستار حل‌ مشكل‌ از راه‌ مذاكره‌ شد. از طرف‌ ديگر «محمد سپهرپور» استاندار كرمانشاه‌ نيز كه‌ به‌ پاوه‌ آمده‌ بود، از مردم‌ خواست‌ كه‌ دست‌ از تحصن‌ بردارند.
ولي‌ هيچ‌كدام‌ از اين‌ فعاليتها و آمد و شدها، باعث‌ نشد حزب‌ دموكرات‌ و عواملش‌، دست‌ از محاصره‌ شهر بردارند.

از لاي‌ پنجرة‌ نيمه‌باز، سوز خشكي‌ از طرف‌ كوههاي‌ اطراف‌، تو اتاق‌ مي‌ريخت‌ و سر و صداي‌ زوزه‌ماندي‌ را در فضا پخش‌ مي‌كرد. من‌ لحاف‌ دست‌دوز مادرم‌ را تا زير گلويم‌ بالا كشيده‌ بودم‌ و به‌ آسمان‌ كه‌ از پشت‌ شيشه‌هاي‌ ترك‌ برداشته‌ و لك‌دار، سياه‌تر از هرشب‌ به‌نظر مي‌رسيد، خيره‌ شده‌ بودم‌. يكهو صداي‌ تير و گلوله‌ بود كه‌ زمين‌ و زمان‌ را به‌ لرزه‌ انداخت‌. پدرم‌ از جا كنده‌ شده‌ و همان‌طور كه‌ با زيرپوش‌ و زيرشلواري‌، به‌ طرف‌ كوچه‌ دويد و من‌ هم‌ به‌دنبالش‌. همه‌ مردم‌ به‌ كوچه‌ها و خيابانها ريخته‌ بودند و با وحشت‌، به‌ سر و صداهاي‌ اطراف‌ شهر گوش‌ مي‌دادند. وسط‌ كوچه‌ با كرم‌ روبه‌رو شدم‌ كه‌ صورتش‌ به‌ سفيدي‌ گچ‌ شده‌ بود و لبانش‌ بي‌اراده‌ مي‌لرزيد، عينهو خود من‌!
ـ خوب‌ اين‌ هم‌ نتيجة‌ دست‌ رو دست‌ گذاشتن‌! خدا كنه‌ از مركز يك‌نفر براي‌ نجات‌ مردم‌ بفرستند.
ـ اگه‌ قرار بود بفرستند، تا حالا فرستاده‌ بودند. بايد خودمان‌ دست‌ به‌ كار بشويم‌.
ـ با كدام‌ اسلحه‌ و كدام‌ فرمانده‌؟ انگار عقلت‌ پاره‌سنگ‌ برداشته‌. جلوي‌ اين‌ همه‌ تير و گلوله‌، فقط‌ كشته‌ مي‌شويم‌ و بس‌.
تا خود صبح‌ همان‌طور تو كوچه‌ مانديم‌ و نقشه‌ كشيديم‌. از اين‌ور و آن‌ور شنيديم‌ كه‌ پاسدارها به‌علت‌ حملات‌ شديد نيروهاي‌ دموكرات‌، به‌ وسط‌ شهر و خانه‌هاي‌ خودشان‌ عقب‌نشيني‌ كرده‌اند، ولي‌ همچنان‌ درحال‌ جنگيدن‌ هستند.
به‌ چشمان‌ مردم‌ كه‌ نگاه‌ مي‌انداختي‌، غمي‌ يأس‌آلود در نگاهشان‌ بود و ترس‌ از دموكرات‌ و جناياتش‌، فلجشان‌ كرده‌ بود.
من‌ و كرم‌ براي‌ پيدا كردن‌ آقامعلم‌، به‌ طرف‌ خانه‌اش‌ راه‌ افتاديم‌. آفتاب‌ تو كوچه‌هاي‌ خاكي‌ پهن‌ شده‌ بود و چشم‌ را مي‌زد. نرسيده‌ به‌ خانه‌ آقامعلم‌ او را قبراق‌ و سرحال‌، در حالي‌كه‌ تند و تند پايين‌ مي‌آمد، ديديم‌.
ـ خوب‌! اين‌طرفها؟!
قبل‌ از اينكه‌ كرم‌ دهان‌ گشادش‌ را باز كند و بوي‌ گند معده‌اش‌ را بيرون‌ بريزد، من‌ گفتم‌: «آمده‌ايم‌ شما را ببينيم‌ و راه‌حلي‌ براي‌ فرار از اين‌ وضع‌ پيدا كنيم‌.»
آقاي‌ حسيني‌ جلوتر آمد و با خنده‌ گفت‌: «خدا خودش‌ فرشته‌ نجاتمان‌ را فرستاده‌. چندساعت‌ پيش‌ از طريق‌ يكي‌ از دوستانم‌ شنيدم‌ به‌ آقاي‌ مصطفي‌ چمران‌ مأموريت‌ داده‌ شده‌ كه‌ هرچه‌ زودتر خود را به‌ پاوه‌ برساند. من‌ مي‌روم‌ به‌ پاسگاه‌ ژاندارمري‌ براي‌ پيشوازش‌. او مرد بسيار شجاع‌ و بزرگي‌ است‌.»
نگاهم‌ را به‌ صورت‌ كرم‌ كه‌ با دهان‌ باز به‌ حرفهاي‌ آقاي‌ حسيني‌ گوش‌ مي‌كرد انداختم‌ و بلند داد زدم‌:«تو چه‌كار مي‌كني‌؟تو هم‌ مي‌آيي‌ با آقا معلم‌ برويم‌؟»
پياده‌ به‌طرف‌ پاسگاه‌ راه‌ افتاديم‌. از اينكه‌ رفتنم‌ را به‌ خانواده‌ام‌ اطلاع‌ نداده‌ بودم‌، دلشوره‌ داشتم‌ و خودم‌ را سرزنش‌ مي‌كردم‌، ولي‌ از طرفي‌ ديدن‌ دكتر چمران‌ با آن‌ همه‌ تعريفي‌ كه‌ آقامعلم‌ از او كرده‌ بود، آرامش‌ خاصي‌ را تو وجودم‌ مي‌ريخت‌.
هلي‌كوپتر حامل‌ دكتر چمران‌ نزديكيهاي‌ ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر تو آسمان‌ پاوه‌ ظاهر شد. من‌ و كرم‌ از خوشحالي‌ هورا كشيديم‌ و براي‌ هلي‌كوپتر دست‌ تكان‌ داديم‌، ولي‌ در همين‌ لحظه‌، باران‌ گلوله‌ بود كه‌ به‌طرف‌ هلي‌كوپتر باريدن‌ گرفت‌.
با ترس‌ خودمان‌ را عقب‌ كشيديم‌ و همان‌طور به‌ هلي‌كوپتر كه‌ به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ حركت‌ مي‌كرد خيره‌ مانديم‌. بغضي‌ بيخ‌ گلويم‌ را گرفته‌ بود و داشت‌ خفه‌ام‌ مي‌كرد. براي‌ آنكه‌ جلوي‌ اشكم‌ را بگيرم‌، دندانهايم‌ را روي‌ لب‌ پاييني‌ام‌ فشار دادم‌. طوري‌ كه‌ خون‌ از تركهايش‌ سرازير شد.
هلي‌كوپتر با هر بدبختي‌اي‌ بود، در ميان‌ گرد و خاك‌، روي‌ باند فرودگاه‌ نزديك‌ پاسگاه‌ پايين‌ آمد، ولي‌ گلوله‌ها چند جايش‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ كردند و احتمال‌ انفجارش‌ وجود همة‌ ما را به‌ لرزه‌ انداخت‌.
پيشاني‌ پر چروك‌ آقاي‌ حسيني‌ خيس‌ عرق‌ بود و دندانهايش‌ به‌ هم‌ كوبيده‌ مي‌شد. او دكتر چمران‌ را از سالها قبل‌ مي‌شناخت‌ و دوست‌ نداشت‌ ايشان‌ را به‌ اين‌ راحتي‌ از دست‌ بدهد. وقتي‌ به‌ ياد جنگهاي‌ چريكي‌ دكتر چمران‌ كه‌ آقامعلم‌ برايمان‌ تعريفش‌ را كرده‌ بود افتادم‌، مطمئن‌ شدم‌ كه‌ ايشان‌ سالم‌ به‌ پاسگاه‌ خواهد رسيد. ولي‌ با اين‌حال‌، يك‌ لحظه‌ دست‌ از دعا كردن‌ برنمي‌داشتم‌. با بازشدن‌ در هلي‌كوپتر، دكتر چمران‌ كه‌ من‌ از نشانيهايي‌ كه‌ آقامعلم‌ داده‌ بود او را شناختم‌، به‌همراه‌ چند نفر ديگر سينه‌خيز خودشان‌ را به‌ پشت‌ ديوار شكسته‌اي‌ كه‌ در همان‌ نزديكيها بود رساندند. با ديدن‌ اين‌ صحنه‌، قلبم‌ از هيجان‌ مثل‌ بمب‌ به‌صدا درآمد. با كرم‌، پشت‌سرهم‌ كف‌ زديم‌ و هورا كشيديم‌.

ـ چتونه‌؟! مگر عقل‌ از سرتون‌ پريده‌؟
خجالت‌زده‌، دست‌ و پايمان‌ را جمع‌ كرديم‌ و خيره‌ شديم‌ به‌ ديوار شكسته‌. گلوله‌ها كه‌ به‌ ديوار مي‌خوردند، احساس‌ مي‌كردم‌ دارند تن‌ من‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كنند.
چند لحظه‌ بعد، دكتر چمران‌ و همراهانش‌ با حالت‌ زيگزاگ‌، خودشان‌ را به‌ پاسگاه‌ كه‌ دو برج‌ بلند و محكم‌ در دو گوشه‌ ساختمانش‌ بود و به‌ همة‌ منطقه‌ سيطره‌ داشت‌، رساندند.
حالا ما مانده‌ بوديم‌ كه‌ چگونه‌ خودمان‌ را به‌ آنجا برسانيم‌. از خوش‌شانسي‌ ما براي‌ چند دقيقه‌ تفنگها از صدا افتادند و سكوتي‌ ترسناك‌ فضا را در خود فشرد. ما از اين‌ وقت‌ استفاده‌ كرديم‌ و مثل‌ باد خودمان‌ را به‌ پاسگاه‌ كه‌ ديگر آن‌ نظم‌ سابق‌ را نداشت‌ رسانديم‌. جلوي‌ در ساختمان‌ نگهبان‌ جلومان‌ را گرفت‌، آقاي‌ حسيني‌ كارت‌ سپاهي‌اش‌ را از جيب‌ پيراهنش‌ بيرون‌ آورد و به‌ نگهبان‌ نشان‌ داد. نگهبان‌ نگاهي‌ به‌ سر و وضع‌ ما انداخت‌ و اجازه‌ ورود داد. از اينكه‌ نگهبان‌ را خيط‌ كرده‌ بوديم‌، مثل‌ بچه‌هاي‌ هفت‌ و هشت‌ ساله‌ به‌ خودمان‌ مي‌باليديم‌.
اتاق‌ ستوان‌ «يوسفي‌» فرماندة‌ پاسگاه‌، پر از نيروي‌ سپاهي‌ و ارتش‌ بود. من‌ و كرم‌ براي‌ اينكه‌ جلوي‌ دست‌ و پا را نگيريم‌ و بيرونمان‌ نكنند، گوشه‌اي‌ ايستاديم‌ و به‌ دكتر چمران‌ و بقيه‌ زل‌ زديم‌. چشمان‌ ستوان‌ يوسفي‌ از خوشحالي‌ پر از اشك‌ شوق‌ شده‌ بود و همه‌اش‌ دور و بر دكتر چمران‌ مي‌گشت‌. از اينكه‌ بقيه‌ اين‌قدر خودشان‌ را به‌ دكتر چمران‌ نزديك‌ مي‌ديدند، حسوديم‌ مي‌شد. چندبار به‌ سرم‌ زد بروم‌ جلو و سلامي‌ به‌ دكتر چمران‌ بكنم‌، ولي‌ ترس‌ از بيرون‌ انداختن‌، جلوام‌ را گرفت‌.
صداي‌ گلوله‌ و تير دوباره‌ فضا را پاره‌ پاره‌ كرد و در و پنجره‌ها را به‌صدا در آورد. چند دقيقه‌ بعد، به‌ درخواست‌ دكتر چمران‌، همه‌، به‌ جز چند نفر، عازم‌ خانة‌ پاسداران‌ پاوه‌، در وسط‌ شهر شديم‌. براي‌ رسيدن‌ به‌ آنجا بايد از ميان‌ دره‌اي‌ كه‌ يك‌طرفش‌ را درختان‌ سر به‌ آسمان‌ ساييده‌ پوشانده‌ بود مي‌گذشتيم‌. براي‌ اينكه‌ تو تيررس‌ دشمن‌ نباشيم‌، هم‌ به‌ تقليد از دكتر چمران‌، زيگزاگ‌ زير گلوله‌ باران‌ دشمن‌ مي‌دويديم‌. از اين‌ دويدنها وجود من‌ و كرم‌ پر از هيجان‌ و شادي‌ شده‌ بود. هرچند دقيقه‌ يك‌بار، در جاي‌ امني‌ مي‌ايستاديم‌ و از هواي‌ خنك‌ و سالم‌ دره‌ نفس‌ تازه‌ مي‌كرديم‌ و دوباره‌ به‌ راه‌ مي‌افتاديم‌. صورت‌ دكتر چمران‌ پر از خنده‌ و شادي‌ بود. حتي‌ يك‌ لحظه‌ اخم‌ را توي‌ چهره‌اش‌ نديدم‌. ولي‌ در اعماق‌ چشمانش‌، مي‌شد درد را ديد. بهش‌ خيره‌ شده‌ بودم‌ كه‌ نگاهش‌ يكهو تو صورتم‌ افتاد. لبخندي‌ زد و به‌ طرفم‌ آمد و دستي‌ به‌ سرم‌ كشيد. با اين‌ كار دكتر چمران‌، بدنم‌ داغ‌ شد و خون‌ يكهو تو صورتم‌ دويد. باورم‌ نمي‌شد مردي‌ با اين‌ همه‌ شجاعت‌ و بزرگي‌ و مقام‌، براي‌ پسر بچه‌اي‌ با سر و وضع‌ من‌ ارزش‌ قائل‌ شود.
در خانة‌ پاسداران‌ پاوه‌ محشري‌ به‌پا بود كه‌ حد نداشت‌. بيشتر زن‌ و مردهاي‌ كُرد، براي‌ فرار از دست‌ دموكراتها به‌ آنجا پناه‌ برده‌ بودند. هواي‌ داخل‌ خانه‌ بوي‌ مرگ‌ و ترس‌ و يأس‌ مي‌داد. غم‌ و درد تو تمام‌ چشمها ديده‌ مي‌شد و قلب‌ هر بيننده‌اي‌ را به‌ درد مي‌انداخت‌. گوشه‌اي‌ از اتاق‌، زنها دور زن‌ جواني‌ را گرفته‌ بودند و زار مي‌زدند. خم‌ شدم‌ و به‌ صورت‌ زن‌ نگاه‌ كردم‌، هيچ‌ خوني‌ را تو صورتش‌ نمي‌توانستي‌ ببيني‌. از پهلوي‌ راستش‌ خون‌ بيرون‌ مي‌زد و لباس‌ سفيدش‌ را كه‌ از پرستار بودنش‌ خبر مي‌داد، قرمز كرده‌ بود. برگشتم‌ و به‌ چشمان‌ دكتر چمران‌ نگاه‌ كردم‌ چشمانش‌ از زور اشك‌ به‌ كيسة‌ خوني‌ مي‌ماند كه‌ هرلحظه‌ احتمال‌ تركيدنش‌ بود.
وسط‌ حياط‌، پاسدار اصفهاني‌ كه‌ از سر و دماغش‌ خون‌ جاري‌ بود، با ديدن‌ دكتر چمران‌ كه‌ انگار مي‌شناختش‌، فرياد زد: «چرا كسي‌ به‌ فكر پاوه‌ نيست‌؟ اگر كمك‌ نرسد، هزار تكه‌اش‌ خواهند كرد؟ پس‌ اسلحه‌ و مهمات‌ كو؟»
دكتر چمران‌ او را بغل‌ كرد و بوسيد. چند لحظه‌ بعد مرد ساكت‌ به‌ بقيه‌ خيره‌ شد. از اطلاعاتي‌ كه‌ كرم‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، فهميدم‌ كه‌ از 60 پاسدار غيرمحلي‌، فقط‌ 16 نفر باقي‌ مانده‌اند كه‌ آنها هم‌ بيشترشان‌ مجروح‌ هستند.
يك‌ هفته‌ مقاومت‌، بي‌آبي‌ و بي‌برقي‌، هركسي‌ را از بين‌ مي‌برد. دموكراتها تمام‌ ارتفاعات‌ شهر را به‌ دست‌ گرفته‌ بودند. حتي‌ بيمارستان‌ شهر نيز در دست‌ آنها بود.
دكتر چمران‌ و چند نفر ديگر خود را به‌ طبقه‌ دوم‌ كه‌ پله‌هايش‌ در تيررس‌ مستقيم‌ دشمن‌ قرار داشت‌ رساندند تا با آقاي‌ «وصالي‌» فرماندة‌ پاسداران‌ پاوه‌، تشكيل‌ جلسه‌ بدهند.
من‌ و كرم‌ هم‌ گوشه‌اي‌ را پيدا كرديم‌ و منگ‌ و گيج‌، به‌ بقيه‌ زل‌ زديم‌. تا خود شب‌، خانة‌ پاسداران‌ با گلوله‌ كوبيده‌ شد. دشمن‌ هرلحظه‌ نزديك‌تر مي‌آمد از اينكه‌ خودم‌ را تو هچل‌ انداخته‌ بودم‌، ترس‌ برم‌ داشته‌ بود، ولي‌ چهرة‌ دكتر چمران‌ كه‌ داشت‌ با بيسيم‌ از كرمانشاه‌ كمك‌ مي‌خواست‌، دلم‌ را آرام‌ كرد.

صبح‌ با صداي‌ تير و گلوله‌ هلي‌كوپتر، كمك‌ هم‌ رسيد. براي‌ اينكه‌ هلي‌كوپتر بتواند در جاي‌ امني‌ بنشيند، همراه‌ دكتر چمران‌ با سنگهايي‌ كه‌ از اطراف‌ جمع‌ كرده‌ بوديم‌ حرف‌ H را نوشتيم‌ و با گچ‌ پررنگش‌ كرديم‌. بعد از چند ساعت‌، هلي‌كوپتر روي‌ پشت‌بام‌ نشست‌. زود مهمات‌ را خالي‌ و مجروحها را سوار كرديم‌. هلي‌كوپتر دوم‌ هم‌ ساعت‌ چهار بعدازظهر رسيد. آن‌ نيز فقط‌ مهمات‌ و آذوقه‌ آورده‌ بود، در حالي‌كه‌ ما به‌ نيروي‌ كمكي‌ احتياج‌ داشتيم‌. از اين‌همه‌ بي‌توجهي‌ مركز فرماندهي‌ دكتر چمران‌ عصباني‌ شده‌ بود و زير لب‌، تند و تند چيزهايي‌ مي‌گفت‌ كه‌ من‌ هيچ‌كدامشان‌ را نمي‌شنيديم‌. از بخت‌ بد و اضطراب‌ خلبان‌، موقع‌ اوج‌ گرفتن‌، پروانة‌ هلي‌كوپتر به‌ تپه‌ برخورد كرد و باعث‌ سقوطش‌ شد. از ترس‌ به‌ ديوار چسبيده‌ بودم‌ و هلي‌كوپتر را كه‌ مثل‌ فنر به‌ زمين‌ مي‌خورد و بلند مي‌شد، نگاه‌ مي‌كردم‌. دكتر چمران‌ به‌ اطراف‌ مي‌دويد و مردم‌ را كنار مي‌زد. در اين‌ بين‌، تكه‌ پروانة‌ خرد شده‌اي‌، كاسة‌ سر يكي‌ از پاسداران‌ را پراند. در عرض‌ چند ثانيه‌، خون‌ زمين‌ خاكي‌ را قرمز كرد. تمام‌ تنم‌ مي‌لرزيد. سرانجام‌ هلي‌كوپتر، درست‌ در كنار انبار مهمات‌، به‌ تپه‌اي‌ خورده‌ و درجا آرام‌ گرفت‌ و جسد نيمه‌جان‌ دو خلبان‌ از آن‌ به‌ بيرون‌ آويزان‌ شد. نفسها در سينه‌ حبس‌ شده‌ و چشمها از حدقه‌ بيرون‌ زده‌ بود. همه‌ ديوانه‌ شده‌ بودند و شيون‌ مي‌كردند. حتي‌ دكتر چمران‌ بغض‌آلود و لرزان‌، به‌ مردم‌ و هلي‌كوپتر نگاه‌ مي‌كرد، ولي‌ يك‌دفعه‌ بر سر كساني‌ كه‌ تسلطشان‌ را از دست‌ داده‌ بودند فرياد زد و گفت‌: «حالا موقع‌ اين‌ كارها نيست‌. همگي‌ به‌ خدا توكل‌ كنيد و آماده‌ شويد تا جلوي‌ دشمن‌ بايستيم‌.»
آقامعلم‌ زير بغل‌ من‌ و كرم‌ را گرفت‌ و گفت‌: «هرچي‌ دكتر چمران‌ دستور مي‌دهد گوش‌ كنيد!»
زود اشكهايم‌ را با سرآستين‌ پيراهنم‌ پاك‌ كردم‌ و سيخ‌ ايستادم‌.
با دستور دكتر چمران‌ به‌ طرف‌ مهمات‌ كه‌ هر لحظه‌ احتمال‌ انفجارش‌ مي‌رفت‌ دويديم‌ و با خود دكتر، صندوقها را از اطراف‌ هلي‌كوپتر كنار كشيديم‌. بعد اجساد را به‌ داخل‌ بهداري‌ برديم‌ و كنار هم‌ خوابانديم‌. باور كردني‌ نبود. همه‌ اين‌ آدمها تا چند ساعت‌ پيش‌ نفس‌ مي‌كشيدند. دكتر چمران‌ چنان‌ آهسته‌ شهدا را كنار هم‌ مي‌گذاشت‌ كه‌ انگار عزيزترين‌ كسانش‌ بودند. چهرة‌ شهدا و تن‌ بي‌جانشان‌، از هم‌ دريده‌ شده‌ بود و قلبم‌ را مي‌فشرد. چند ساعت‌ بعد، فشار و سختي‌ و گلوله‌ باران‌ دشمن‌ باعث‌ شد كه‌ عده‌اي‌ اعتراض‌ كنند و از دكتر بخواهند هرچه‌ زودتر آنها را از اين‌ معركه‌ نجات‌ دهد. دكتر براي‌ اينكه‌ جلوي‌ آشوب‌ را بگيرد، به‌ فرماندة‌ سپاهيان‌ يعني‌ اصغر وصالي‌ دستور داد كه‌ نيرويهاي‌ خودش‌ را به‌ خانة‌ پاسداران‌ برگرداند و تا دستور بعدي‌ منتظر بماند.
رگبار گلوله‌ مثل‌ حشرات‌ بالا و پايين‌ مي‌پريدند و در و ديوار و جانها را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كردند. روي‌ آسفالت‌ پاسگاه‌ ژاندارمري‌، خطهاي‌ ريز و درشت‌ خون‌ خشكيده‌، دلها را آشوب‌ مي‌كرد و قلبها را مي‌فشرد. به‌ دستور دكتر، ستوان‌ يوسفي‌ فرماندة‌ پاسگاه‌ در انبار اسلحه‌ و مهمات‌ را باز كرد و بين‌ جوانان‌ اسلحه‌ و مهمات‌ تقسيم‌ نمود. خود دكتر هم‌ 15 نارنجك‌ دستي‌ را دور كمربندش‌ بست‌. من‌ و كرم‌ هم‌ اسلحه‌ گرفته‌ بوديم‌ و مثل‌ نديده‌ها، زل‌زده‌ بوديم‌ به‌ سوراخ‌ لوله‌اش‌.
ـ فكر مي‌كني‌ اين‌ اسلحه‌ چند تا از دموكراتها را نفله‌ كند؟
كرم‌ گفت‌: «مانده‌ به‌ صاحبش‌ كه‌ چقدر جربزه‌ داشته‌ باشد!»
دكتر، جواني‌ كوتاه‌قد و نحيف‌ را به‌ عنوان‌ فرماندة‌ پاسگاه‌ گذاشت‌ و خودش‌ به‌ همراه‌ ديگران‌ از سنگرها بازديد كرد. ناگهان‌ صداي‌ فرياد سربازي‌ از برج‌ غربي‌ شنيده‌ شد كه‌ مي‌گفت‌: «چند نفر كرد در حال‌ پيشروي‌ به‌ طرف‌ پاسگاه‌ هستند.»

دكتر با شنيدن‌ اين‌ حرف‌، به‌طرف‌ برج‌ دويد، من‌ و كرم‌ هم‌ كه‌ انگار مي‌ترسيديم‌ از قافله‌ عقب‌ بمانيم‌، هول‌ و دستپاچه‌ به‌دنبالش‌.
چندنفر در حالي‌كه‌ پرچم‌ سفيدي‌ را بالاي‌ سرشان‌ گرفته‌ بودند، به‌طرف‌ پاسگاه‌ مي‌آمدند. با اشارة‌ دكتر شليك‌ گلوله‌ها خفه‌ شد.
من‌ با قنداق‌ تفنگم‌ به‌ پهلوي‌ كرم‌ زدم‌ و گفتم‌: «شايد آمده‌اند صلح‌ كنند. پرچمشان‌ را نگاه‌ كن‌، سفيد است‌.»
كرم‌ چشمانش‌ را تنگ‌ كرد و گفت‌: «باورم‌ نمي‌شود.»
دكتر، آقاي‌ حسيني‌ را براي‌ مذاكره‌، به‌ بيرون‌ از پاسگاه‌ فرستاد. با آنكه‌ پرچم‌ سفيد را مي‌ديدم‌، دلشوره‌ وجودم‌ را آزار مي‌داد. هرلحظه‌ منتظر حادثه‌اي‌ بودم‌. حرف‌ كرم‌ هم‌ اين‌ دلشوره‌ را صدچندان‌ كرده‌ بود. براي‌ اينكه‌ از اين‌ دلشوره‌ خلاص‌ شوم‌، به‌ كانالي‌ كه‌ نزديك‌ كارخانه‌ برق‌ قرار داشت‌ خيره‌ شدم‌. يكهو كردهاي‌ پرچم‌ به‌ دست‌ با يك‌ حركت‌ برق‌آسا، تو كانال‌ پريدند و گلوله‌هايشان‌ را مثل‌ تگرگ‌ به‌طرف‌ پاسگاه‌ و آقامعلم‌ باراندند و همان‌جا سنگر گرفتند.
مي‌خواستم‌ فرياد بكشم‌، ولي‌ نفس‌ تو سينه‌ام‌ نيمه‌كاره‌ حبس‌ شده‌ بود و بيرون‌ نمي‌آمد. برگشتم‌ به‌ دكتر نگاه‌ كردم‌. پردة‌ اشك‌ نمي‌گذاشت‌ درست‌ نگاهش‌ كنم‌. چهرة‌ دكتر خيلي‌ تغيير نكرده‌ بود. انگار انتظار چنين‌ چيزي‌ را داشت‌.
از همه‌طرف‌ در محاصره‌ بوديم‌. آسمان‌ هم‌ كم‌كم‌ لك‌ برداشته‌ بود و رو به‌ سياهي‌ مي‌رفت‌. پاسدارها در خانة‌ پاسداران‌ منتظر بودند و ما هنوز درگير بوديم‌. دكتر چمران‌ آخرين‌ نصيحتها را به‌ فرماندة‌ جديد كرد و زير باران‌ گلوله‌ كه‌ صداي‌ پوتينها و كفشها را خفه‌ مي‌كرد، به‌طرف‌ خانة‌ پاسداران‌ راه‌ افتاد و من‌ و كرم‌ هم‌ سايه‌ به‌ سايه‌اش‌. يكي‌ از افراد با تير سرگرداني‌ كه‌ دنبال‌ كسي‌ مي‌گشت‌، به‌ زمين‌ غلتيد. هيچ‌كاري‌ از دستمان‌ ساخته‌ نبود. بايد به‌ راهمان‌ ادامه‌ مي‌داديم‌. شب‌ پر بود از آواز تيرهاي‌ مرگ‌.

زير سايه‌ ديوار خانه‌ پاسداران‌ روي‌ زمين‌ پهن‌ شده‌ بودم‌ و در ذهن‌ درب‌ و داغانم‌، چهرة‌ آقامعلم‌ و لحظه‌ شهادتش‌ را به‌ تصوير مي‌كشيدم‌ كه‌ كرم‌ هول‌ و دستپاچه‌ پيدايش‌ شد. با اولين‌ نگاه‌ به‌ چهره‌ درهم‌ رفته‌اش‌، فهميدم‌ كه‌ حامل‌ خبر بدي‌ است‌.
ـ شنيدي‌؟
ـ چي‌رو شنيدم‌؟ مگر خبري‌ شده‌؟
كرم‌ آب‌دهان‌ خشك‌شده‌اش‌ را به‌ زور قورت‌ داد و اسلحه‌اش‌ را لاي‌ پاهايش‌ گذاشت‌ و آهسته‌ طوري‌ كه‌ كم‌مانده‌ بود از اين‌همه‌ حوصله‌اش‌ فرياد بكشم‌، گفت‌: «مي‌گن‌ ريختن‌ تو بيمارستان‌ پاوه‌ و هرچي‌ زخمي‌ پاسدار و غيرپاسدار بوده‌ به‌ تير بسته‌اند. حتي‌ بعضيها را سر بريده‌اند؛ درست‌ مثل‌ گوسفند.»
چشمانم‌ از وحشت‌ نزديك‌ بود بيرون‌ بزنند. سرم‌ به‌ دوران‌ افتاده‌ بود و قلبم‌ مثل‌ طبل‌ پاره‌اي‌ كوبيده‌ مي‌شد. نگاهم‌ را به‌ آسمان‌ دوختم‌. دايرة‌ بزرگي‌ از كبوترها، كه‌ انگار به‌ سر و صداي‌ گلوله‌ توپ‌ و رگبار مسلسل‌ عادت‌ كرده‌ بودند، بالاي‌ سر خانة‌ پاسداران‌ مي‌چرخيدند. براي‌ لحظه‌اي‌ از خدا خواستم‌ كاش‌ من‌ هم‌ يكي‌ از آنها بودم‌.
دور تا دور ديوار خانة‌ پاسداران‌ را كيسه‌هاي‌ شني‌ چيده‌ بودند. گلوله‌ها تو جان‌ كيسه‌هاي‌ شني‌ فرو مي‌رفتند و خفه‌ مي‌شدند. من‌ و كرم‌ اسلحه‌ به‌ دست‌ روي‌ پشت‌بام‌ پشت‌ كيسه‌ها، درازكش‌، جواب‌ بعضي‌ از گلوله‌ها را مي‌داديم‌. در خيابان‌ و كوچه‌هاي‌ شهر، مردم‌ وحشت‌زده‌ به‌ هر طرف‌ مي‌دويدند. با صداي‌ دو بمب‌ پي‌درپي‌ خانه‌اي‌ كه‌ تا چند لحظه‌ پيش‌ جلو روي‌ ما بود، به‌ تلي‌ از خاك‌ تبديل‌ شد و شعله‌هاي‌ سرخ‌ و آبي‌ به‌ آسمان‌ رفت‌. صداي‌ شيون‌ و زاري‌ زنها و بچه‌ها، از ميان‌ گلوله‌ تير و خمپاره‌، دل‌ آدم‌ را ريش‌ريش‌ مي‌كرد. به‌ ياد داستاني‌ كه‌ معلممان‌ در مورد حملة‌ مغول‌ تعريف‌ كرده‌ بود افتادم‌.
دموكراتها و چپيها با سلاحهاي‌ پيشرفته‌ و مدرن‌، همان‌ بلا و شايد بدترش‌ را بر سر مردم‌ بي‌دفاع‌ مي‌آوردند. صداي‌ دكتر چمران‌ كه‌ داشت‌ با يكي‌ از پاسدارها صحبت‌ مي‌كرد، توجه‌ام‌ را جلب‌ كرد. سر و صورتش‌ خاك‌آلود بود و رگهاي‌ گردنش‌ به‌ بزرگي‌ انگشت‌ دست‌ بالا آمده‌ بودند. مي‌شد فهميد در وجودش‌ چه‌ مي‌گذرد. كاغذي‌ را روي‌ زمين‌ پهن‌ كرده‌ بود و داشت‌ نقاطي‌ را به‌ پاسدار نشان‌ مي‌داد. صدايش‌ خفه‌ بود. شايد از صداي‌ شيون‌ زنها و بچه‌ها بغضش‌ گرفته‌ بود. آخر دكتر خيلي‌ دل‌رحم‌ و مهربان‌ بود. براي‌ لحظه‌اي‌ صداي‌ تير و گلوله‌ خفه‌ شد و سكوت‌ ترسناكي‌ تمام‌ شهر و آسمانش‌ را در خود فشرد. ناگهان‌ خرخر بلندگويي‌، آن‌ سكوت‌ وهم‌آور را شكست‌: «هركس‌ وفاداري‌ خود را به‌ حزب‌ دموكرات‌ اعلام‌ كند، در امن‌ و امان‌ است‌، ما فقط‌ آمده‌ايم‌ كه‌ پاسداران‌ و دكتر چمران‌ را سرببريم‌!»
دكتر براي‌ اينكه‌ روحيه‌ بچه‌ها را بالا ببرد. خنديد و گفت‌: «زياد به‌ حرفهايشان‌ اهميت‌ ندهيد. اگر خدا بخواهد و تا صبح‌ دوام‌ بياوريم‌، كارشان‌ را يكسره‌ مي‌كنيم‌.»

اين‌ كلمات‌ با قدرت‌ از گلوي‌ خشك‌ شده‌ دكتر بيرون‌ مي‌ريخت‌ و وجود ما را گرم‌ مي‌كرد، نگاهي‌ به‌ آسمان‌ انداختم‌. پر از ستاره‌ بود. از ته‌ دل‌ از خدا خواستم‌ اين‌ يك‌ شب‌ را به‌ اندازة‌ يك‌ پلك‌زدن‌ كوتاه‌ كند و خورشيد را جاي‌ ماه‌ و ستاره‌ها بنشاند. يك‌ چشمم‌ به‌ آسمان‌ بود و يك‌ چشمم‌ به‌ ياغيهايي‌ كه‌ هرلحظه‌ به‌ خانة‌پاسداران‌ نزديك‌ مي‌شدند. دكتر هر لحظه‌ كنار يك‌ عده‌ مي‌رفت‌ و دستوراتي‌ را صادر مي‌كرد. خيلي‌وقتها هم‌ پشت‌ كيسه‌ها سنگر مي‌گرفت‌ و مهاجمين‌ را به‌ رگبار مي‌بست‌. صداي‌ غرش‌ دور ولي‌ نافذ موتور هواپيمايي‌ شنيده‌ شد. دكتر سر به‌ آسمان‌ بلند كرد و در حالي‌كه‌ لبخند مي‌زد، خدا را شكر كرد. دو هواپيماي‌ فانتوم‌ خودي‌ بودند كه‌ براي‌ كمك‌ آمده‌ بودند. هنوز نگاهم‌ تو آسمان‌ به‌ همراه‌ نور تند فانتومها مي‌چرخيد كه‌ دو بمب‌ پي‌ در پي‌ با صداي‌ مهيبي‌ منفجر شدند. همراه‌ دكتر كه‌ پر از هيجان‌ شده‌ بود، فرياد الله‌اكبر سرداديم‌.
شب‌ هولناكي‌ بود. تير و گلوله‌ چادر ضخيم‌ شب‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كرد و به‌ جان‌ و دل‌ مردم‌ و پاسداران‌ مي‌نشست‌. بوي‌ خون‌ مثل‌ بوي‌ دود غليظي‌ هوا را كه‌ با نسيم‌ خنكي‌ جابه‌جا مي‌شد، پر كرده‌ بود. كرم‌ در حالي‌كه‌ تفنگش‌ را لاي‌ دست‌ و پاهايش‌ گذاشته‌ بود، به‌ خواب‌ رفته‌ بود. دكتر در خانه‌ پاسداران‌ مي‌چرخيد و هركسي‌ را كه‌ از زور خستگي‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بود با پتو و يا ملحفه‌ و حتي‌ اوركتش‌ مي‌پوشاند و به‌ جايش‌، به‌ سمت‌ دشمن‌ كه‌ صدايشان‌ را به‌ راحتي‌ مي‌شد شنيد، شليك‌ مي‌كرد. چشمان‌ من‌ هم‌ از زور خواب‌ و خستگي‌ كج‌ و معوج‌ شده‌ بودند، ولي‌ جلو خواب‌ را گرفته‌ بودم‌. مي‌خواستم‌ تمام‌ حالات‌ مردانه‌ و روحاني‌ دكتر را در ذهنم‌ ضبط‌ كنم‌.
در ميان‌ هياهوي‌ ياغياني‌ كه‌ فضا را پر كرده‌ بودند، صداي‌ اللّه‌اكبر توجه‌ام‌ را جلب‌ كرد و دكتر كه‌ پشت‌ تيرباري‌ نشسته‌ بود و از پس‌ سپيدي‌ صبح‌، غارتگران‌ را به‌ عقب‌ مي‌راند، فرياد كشيد: «اين‌ صداي‌ اللّه‌اكبر براي‌ چيست‌؟»
گوش‌ تيز كردم‌. يكي‌ از پاسداران‌ فرياد زد: «امام‌ خميني‌ فرماندهي‌ كل‌ قوا را به‌ دست‌ گرفته‌ و به‌ ارتش‌ دستور داده‌ در عرض‌ 24 ساعت‌ ضدانقلابيون‌ را قلع‌ و قمع‌ كنند و پاوه‌ را آزاد سازند.»
با شنيدن‌ اين‌ حرف‌، دكتر نفس‌ عميقي‌ كشيد و در همان‌ حال‌ به‌ سجده‌ رفت‌. اشك‌ در چشمانم‌ حلقه‌ بسته‌ بود و بغضي‌ بيخ‌ گلويم‌ را گرفته‌ بود. لحظه‌اي‌ به‌ شهر كه‌ در سپيدي‌ صبح‌ در ميان‌ دود و آتش‌ محاصره‌ شده‌ بود، خيره‌ شدم‌ و بعد از زور هيجان‌، بالاي‌ سر كرم‌ كه‌ هنوز در خواب‌ بود رفتم‌ و فرياد كشيدم‌: «پاشو كه‌ كمك‌ و نيروي‌ تازه‌نفس‌ در راه‌ است‌.»
هنوز چند ساعتي‌ از فرمان‌ امام‌ خميني‌ نگذشته‌ بود كه‌ ضدانقلابيون‌ آهسته‌ آهسته‌ و تك‌تك‌، پا به‌ فرار گذاشتند. نيروهاي‌ تازه‌نفس‌ هم‌ كاميون‌ و هواپيما از كرمانشاه‌ به‌ طرف‌ پاوه‌ در حركت‌ بودند. بعضيها حتي‌ با پاي‌ پياده‌ و بدون‌ اسلحه‌ براي‌ كمك‌ آمده‌ بودند. پيرمردي‌ دست‌ در گردن‌ دكتر چمران‌ انداخته‌ بود و التماس‌ مي‌كرد كه‌ او را به‌ خط‌ مقدم‌ بفرستند. او مي‌گفت‌ من‌ براي‌ شهادت‌ در ركاب‌ شما آماده‌ام‌.
باوركردني‌ نبود. با يك‌ فرمان‌، اين‌ همه‌ نيروي‌ تازه‌نفس‌ كه‌ پر از موج‌ احساسات‌ و هيجان‌ بودند، به‌ شهر ما كه‌ شايد تا چند روز پيش‌ حتي‌ اسمش‌ را هم‌ كسي‌ نمي‌دانست‌ آمده‌ بودند و پشت‌ سر دكتر، با ضدانقلابيون‌ و دموكراتها جنگ‌ مي‌كردند. جنگي‌ كه‌ نظيرش‌ را نديده‌ بودم‌. من‌ و كرم‌ هم‌، سايه‌ به‌ سايه‌ دكتر مي‌جنگيديم‌ و جلو مي‌رفتيم‌. در عرض‌ چند ساعت‌ گروه‌ پنج‌ نفري‌ پاسداران‌ به‌ فرماندهي‌ اصغر وصالي‌، با چند نفر از كردها، بزرگ‌ترين‌ پايگاه‌ دشمن‌ را كه‌ همان‌ بلندترين‌ كوه‌ شهر به‌ حساب‌ مي‌آمد، به‌ تصرف‌ خود درآوردند و شهر از هجوم‌ توپ‌ و گلوله‌ و آر.پي‌.جي‌ خلاص‌ شد و نفس‌ راحتي‌ كشيد.
حواسم‌ به‌ مردم‌ و فرار ضدانقلابيون‌ بود كه‌ فشار دستي‌ را روي‌ شانه‌ام‌ احساس‌ كردم‌. برگشتم‌ و چهرة‌ خندان‌ دكتر را كه‌ از عرق‌ برق‌ مي‌زد، جلو رويم‌ ديدم‌. از خجالت‌ نفس‌ تو سينه‌ام‌ بند آمده‌ بود و مانده‌ بودم‌ چه‌ بگويم‌ كه‌ دكتر گفت‌: «من‌ و مردم‌ ايران‌ به‌ شما نوجوانها افتخار مي‌كنيم‌.»
با سرآستين‌ بلوزم‌ اشكهايم‌ را پاك‌ كردم‌ و به‌ پوتينهاي‌ خوني‌ و گرد و خاكي‌ دكتر خيره‌ ماندم‌، لكه‌هاي‌ خون‌، خون‌ شهدايي‌ بود كه‌ دكتر به‌ آغوششان‌ كشيده‌ بود و كنار ديوار خانه‌ پاسداران‌ گذاشته‌ بودشان‌.
 

 

 


Copyright � 2003-2012 - AVINY.COM - All Rights Reserved