شهید آوینی
عدم انظلام - ستم نا پذيرى
«انه لا تظلمون ولا تظلمون» (بقره /279).

نه ستم مى‏كنيد و نه ستم مى‏پذيريد .

«انظلام» يعنى تن به ظلم دادن، زير بار ستم رفتن، كه هرگز رسول خدا (ص) و اوصياى او و پيروان حقيقيشان تن به ظلم نداده‏اند. اين امر را به روشنى در سراسر حيات نورانى رسول اكرم (ص) و اوصياى گراميش مشاهد مى‏كنيم. نه تنها پس از بعثت، بلكه پيش از بعثت نيز؛ آن حضرت هرگز زير بار ستمى نرفت و تلاش كرد با روحيه «انظلام» در جامعه برخورد كند و از مظلوم دفاع نمايد و حق مظلوم را بستاند تا زمينه ظلم پذيرى رفع شود. نمونه برجسته اين دوران واقعه مشهور «حلف الفضول» است.

مورخان ذكر كرده‏اند كه حضرت بيست سال بيشتر از عمرش نمى‏گذشت. 1، يعنى بيست سال پيش از بعثت، در يك حركت ضد ظلم، حركتى كه منجر مى‏شد به شكستن جو انظلام، شركت كرد، گرفته‏اند مردى از «بنى زبيد» در ماه ذى القعده وارد مكه شد و كالايى داشت، «عاص بن وائل سهمى» آن كالا را خريد ولى از پرداخت بهاى آن خوددارى كرد؛ كار به مشاجره كشيد و مرد زبيدى توان آنكه حق خود را بگيرد نداشت، ناچار بالاى كوه «ابوقيس» رفت و تظلم نمود و آزادگان قريش را به دفاع از مظلوم و جلوگيرى از انظلام فراخوان و چنين گفت:

يا للرجال لمظلوم بضاعته‏

ببطن مكة نائى الحىٌ و النّفر

ان الحرام لمن تمت حرامته

ولا حرام لثوبى لابس الغدر2

اى مردان (قريش) به دادستمديده‏اى كه كالايش را در مكه به ستم گرفته‏اند و دور از طايفه و كسان خويش است برسيد.

حرمت، خاص كسى است كه حرمت نگه دارد و كسى كه جامه خيانت پوشيده حرمت ندارد. پس «بنى هاشم» و «بنى مطلب بن عبد مناف» و «بنى زهرة بن كلاب» و «بنى تيم بن مرة» و «بنى حارث بن فهر» در خانه «عبدالله بن جدعان تيمى» جمع شدند و پيمان بستند كه هر ستمديده‏اى را يارى كنند و در گرفتن حق مظلوم همداستان باشند و اجازه ندهند كه در مكه بر احدى ستم رود. 3 گفته‏اند نخستين كسى كه در اين كار پيشقدم شد «زبير بن عبدالمطلب» بود 4 و خود وى در اين باره گفته است:

حلفت لنقعدن حلفا علينا

و ان كنّا جميعاً اهل دار

نسميه الفضول اذا عقدنا

بعزبه الغريب لدى الجوار

و يعلم من حوالى البيت انا

اباة الضيم نهجر كل عار5

سوگند ياد كردم كه پيمانى درباره خودمان ببنديم، هر چند كه ما جملگى اهل خانه هستيم.

و چون پيمان بستيم، آن را «فضول» نام نهاديم، تا بيگانه هنگام پناه جستن (در سايه آن عزت يابد و آنان در اطراف خانه هستند بدانند كه ما تن به ستم نمى‏دهيم و از هرگونه ننگى دورى مى‏كنيم .

از رسول خدا (ص) روايت شده است كه پس از مهاجرت به مدينه فرمود:

«لقد شهدت حلفاً فى دار عبدالله بن جدعان لو دعيت الى مثله لا جبت و ما زاده الاسلام الا تشديداً.» 6

در خانه عبدالله بن جدعان در پيمانى حضور يافتم كه اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت كنند اجابت مى‏كنم و اسلام جز استحكام چيزى به آن نيفزوده است .

به تعبير پيامبر، اسلام تنها اين پيمان ضد ستم و محكمتر كرده است. اين جهتگيرى اسلام و سيره نبوى است. «حلف الفضول» حركتى بود در جهت شكستن «انظلام»، و به قدرى محكم و پا بر جا بود كه نسلهاى آينده نيز خود را موظف مى‏ديدند به آن وفادار باشند و محترمش شمارند؛ چنانكه در دوران فرماندارى وليدبن عتبة بن أبى سفيان، برادر زاده معاويه كه از طرف او والى مدينه بود، حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) بر سر مالى با وى اختلاف پيدا كرد و او راه زورگويى را در پيش گرفت؛ البته اوضاع مناسب يك قيام همگانى نبود، لذا حضرت به همين «حلف الفضول» كه هنوز در خاطره‏ها بود متوسل شد تا جو «انظلام» را بشكند، و مردم را به حقوق خودشان آشنا كند و به آنان بياموزد كه در هيچ اوضاعى نبايد تن به ستم دهند. از همين رو حسين بن على، خطاب به وليدبن عتبه چنين گفت:

«احلف بالله لتنصفننّى من حقى او لآ خذن سيفى ثم لاقومنّ فى مسجد رسول الله - صلى الله عليه و آله - ثم لادعون بحلف الفضول.»

به خدا سوگند كه بايد از در انصاف در آيى وگرنه شمشير خود را بر گرفته و در مسجد رسول خدا ايستاده و (قريش را) به حلف الفضول دعوت كنم.

عبدالله بن زبير كه در آن صحنه حاضر بود گفت: به خدا سوگند كه (حسين بن على) به حلف الفضول بخواند، شمشير خود برگيرم و همراه او برخيزم تا حق خويش پستاند يا همگى جان بر سر اين كار نهيم. چون ماجرا به گوش مسور بن خزمة بن نوفل زهرى رسيد، او نيز همين سخن را گفت. عبدالرحمان بن عثمان بن عبيدالله تيمى نيز چون خبر يافت همان گفت. اين سخنان به وليد رسيد و از سر ناچارى از زور گويى خويش دست كشيد و از در انصاف درآمد و حق حسين را پرداخت.7

مشاهده مى‏كنيم كه حسين (ع) با اين سخن كه اگر بر من اجحاف كنى دست به قبضه شمشير مى‏برم و در مسجد رسول خدا مى‏ايستم و مردم را به آن پيمانى دعوت مى‏كنم كه پدرانشان و نياكانشان بنيانگذاران آن بوده‏اند، فضاى انظلام را مى‏شكند، وحشت فرماندار مدينه را مى‏گيرد و به ناچار دست از اجحاف مى‏كشد. روشن است كه حركت ضد ظلم و ضد انظلامى كه رسول خدا (ص) به شركت در آن افتخار مى‏كرد، ساليان دراز پس از عقد پيمان چگونه نقش اجتماعى - سياسى خود را نشان مى‏دهد و روح آزادگى و ستم ناپذيرى را جان مى‏بخشد.

عدم انظلام، اصلى بود كه اسلام و سيره نبوى محكمترش ساخت و اسوه نيكوى اسلام، در دوران بعثت و قيام خويش هرگز تن به ظلم نداد، نه ستم كرد و نه ستم پذيرفت كه اين تربيت الهى و قرآنى است: «لا تَظْلِمُون ولا تُظْلَموُن.»

«جلمه،، لا تَظْلِموُنَ و لا تُظْلَموُن،، گرچه در مورد ربا خواران آمده ولى در حقيقت يك شعار وسيع و پرمايه اسلامى است كه مى‏گويد به همان نسبت كه مسلمانان بايد از ستمگرى بپرهيزند، از تن دادن به ظلم و ستم نيز اجتناب ورزند. اصولاً اگر ستمكش نباشد ستمگر كمتر پيدا مى‏شود و اگر مسلمانان آمادگى كافى براى دفاع از حقوق خود داشته باشند، كسى نمى‏تواند به آنها ستم كند. بايد پس از آنكه به ظالم بگوييم ستم مكن، به مظلوم بگوييم تن به ستم مده!»8 ستم‏پذير است كه ستمگر پرور است و انسانهايى كه پذيراى ولايت جور مى‏شوند، به جائر ميدان رشد و سلطه مى‏دهند، چنانكه از نبى اكرم (ص) نقل شده است:

«كما تكونون يولى (اويومر) عليكم» 9

هرگونه كه باشيد بر شماحكومت و سرپرستى مى‏شود.

و اين قرآن كريم است كه به منظور شكستن فضاى ستم پذيرى، توصيه به «هجرت» و نماندن در جامعه‏اى مى‏كند كه توان اصلاحش نيست. تأكيد تربيت قرآنى بر آن است كه اگر قادر به اصلاح بوديد، فضاى عفن ظلم را دگرگون سازيد و اگر جاى دگرگونى نبود، تعفن ستم را به جان نخريد و بندهاى تعلق را بگسليد و خود را از مناسبات ظالمانه وارهيد. يك از موارد «هجرت» همين است: براى پرهيز از انظلام، نه اينكه زير بار ستم ماند و توحيه‏گر مناسبات ظالمانه بود كه كارى نمى‏شود كرد، مى‏گويد: نايست، نمان، بكن و برو!

«و الذين هاجروا فى الله من بعد ماظلموا لنبوئنهم فى الدنيا حسنة ولاجر الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون.» 10

و آنها كه مورد ستم واقع شدند، سپس براى خدا هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه(و مقام) خوبى به آنها مى‏دهيم و پاداش آخرت اگر بدانند از آنهم بزرگتر است.

خداوند تشويق و ترغيب به بريدن از انظلام مى‏كند. آنان را كه مى‏بينند اگر بمانند بايد تن به ستم دهند، توصيه به رفتن مى‏كند و عاقبت نيكويى بر ايشان تصوير مى‏نمايد. و در مقابل، آنان كه مى‏مانند و پذيراى ستم مى‏شوند را مورد مؤاخذه قرار مى‏دهد؛ از آنها با بيانى تند و سراسر شماتت سخن مى‏گويد:

«ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم ؟قالوا: كنا مستضعفين فى الارض. قالوا: الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم وساءت مصيراً. الاّ المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة ولا يهتدون سبيلاً. فاولئك عسى الله ان يعفوعنهم و كان الله عفواً، غفوراً. و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغماً كثيراً وسعة و من يخرج من بيته مهاجراً الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله و كان الله غفورا رحيما.»11

كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح) روح آنها را گرفتند در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند و به آنها گفتند: شما در چه حالى بوديد؟ گفتند: ما در سرزمين خود تحت فشار و استضعاف بوديم؛ آنها (فرشتگان) گفتند: مگر سرزمين خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟ پس آنها (عذرى نداشتند و)جايگاه‏هشان دوزخ است و بد بازشتنگاهى است مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى (كه به راستى تحت فشار قرار گرفته‏اند) كه نه چاره‏اى دارند و نه راهى (براى نجات از آن محيط آلوده) مى‏يابند. آنها را ممكن است خدا مورد عفو قرار دهد و خداوند عفو كننده و آمرزنده است و كسى كه در راه خدا هجرت كند، نقاط امن فراوان و گسترده‏اى در زمين مى‏يابند، و كسى كه از خانه‏اش به عنوان مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او بيرون رود سپس مرگش فرا رسد، پاداش او برخداست و خداوند آمرزنده و مهربان است .

خداوند براى آنكه انسانيت انسان، شرافت و كرامت بنى آدم و ايمان مؤمن زير چكمه‏هاى انظلام لگدمان نگردد، امر به «هجرت» مى‏كند: «حق و آزادى هميشه در زير سقفهاى كوتاه و در پس درهاى بسته و حصارهاى تسخيرناپذير، خفقان گرفته‏اند و مرده‏اند! هميشه!

در اينجا گويى خداوند به انسانى كه در دلش آتش ايمانى و بر شانه‏هايش سنگينى رسالتى را احساس مى‏كند فرمان مى‏دهد كه: عزم خدا كرده‏اى، خانه‏ات را رها كن! بگريز! «نتوان مرد به سختى كه من اينجا زادم» خانه‏ات، خانواده‏ات، شهرت و قومت آنجاست كه آزاديت آنجاست، ايمانت آنجاست؛ در آنجا كه ستم مى‏شود و حقيقت به اسارت مى‏افتد ممان كه «برو بحر فراخ است و آدمى بسيار.» آنان كه به خاطر حفظ سروسامان و جان و مال خويش تسليم مى‏شوند و مى‏مانند، به خود ستم كرده‏اند و از آنچه براى حفظ و كسب آن، آزادى و ايمان خويش را فروخته‏اند محروم خواهند گشت و بر عكس آنان كه در راه خدا از هر چه دارند مى‏گذرند و هجرت مى‏كنند بيش از آنچه با هجرت از دست داده‏اند، در هجرت به دست خواهند آورد.»

پيامبر، چنين كرد؛ همه علاقه‏ها را بريد تا به انظلام تن ندهد، نه آنكه از اعدا گريخت. پس از 13 سال تلاش بى وقفه و مبارزه بى امان در جهت گسترش انديشه توحيد و تحول انسان از ظلمات به سوى نور، ديگر مكه را ياراى تحمل آنان نبود و جاى رشد اسلام در آن به مرز خود رسيده بود؛ 12 پيامبر براى به دست آوردن اوضاع مساعد و امكانات تازه در مبارزه عليه محيط سياسى و اجتماعى ظالمانه شهر خويش ، و به عبارت ديگر، ترك جامعه خود براى بازگشت پيروزمندانه به آن، هجرت كرد. 13

عقده قوميت مسلم گشود

از وطن آقاى ما هجرت نمود

پس چرا از مسكن آبا گريخت‏

تو گمان دارى كه از اعدا گريخت‏

قصه گويان حق زما پوشيده‏اند

معنى هجرت غلط فهميده‏اند

هجرت آيين حيات مسلم است

اين ز اسباب ثبات مسلم است‏

معنى او از تنك آبى رم است

ترك شبنم بهر تسخير يم است

بگذر از گل گلستان مقصود تست‏

اين زيان پيرايه بند سود تست‏

مهر را آزاده رفتن آبروست

عرصه آفاق زير پاى اوست

همچون جو سرمايه از باران مخواه

بيكران شو در جهان پايان مخواه‏

بود بحر تلخ رو يك ساده دشت

ساحلى ورزيد و از شرم آب گشت

بايدت آهنگ تسخير همه

تا تو مى‏باشى فراگير همه 14

در اين راستاست كه قرآن كريم «هجرت» را وسيله نيك زيستن اين جهانى و اجر بزرگ آن جهانى معرفى مى‏كند و عامل آزادى و آسايشش مى‏داند، و پيامبر براى حاكميت بخشيدن اسلام و خارج ساختن سرنوشت مظلومان تاريخ و شكسن حصارهاى انظلام بايد مكه را ترك مى‏كرد: «اكنون مكه سرزمين اجداد و اقوام و خاطرات پيغمبر، در چنگ قريش است و سيزده سال مبارزه مداوم در حصارهاى استوار و سقف كوتاه و سنگين شهر روزنه‏اى به بيرون نگشاده است. يا بايد ماند و مرد و يا بايد براى نجات ايمان و آزادى و انجام رسالت بزرگ خدايى و جهانى به هجرت پرداخت. به گفته ژرژگئورگيو:«قبيله و خانواده تنها درختى است كه در صحرا مى‏رويد (شجره) و هيچ فردى جز در پناه آن نمى‏تواند زندگى كند و محمد يا هجرت خويش شجره‏اى را كه از خون و گوشت خانواده‏اش پرورده شده بود براى پروردگارش قطع كرد.» محمد بايد مكه را ترك گويد، به كجا؟ «هر جا كه اينجا نيست» هر جا كه جايگاهى براى آزاد زيستن و پايگاهى براى جهاد هست و پيغمبر از پيش، يثرب را براى چنين كارى آماده كرده بود.» 15

بنابراين آنجا كه قدرت مقابله نيست، توان مبارزه روياروى وجود ندارد، مرداب انظلام در انتظار فرو بردن شرافت، آزادى و ايمان است، تن به ظلم نبايد سپرد، بايد رفت :

ساحل افتاده گفت گرچه بسى زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من چيستم‏

موج ز خود رفته‏اى تيز خراميد و گفت

هستم اگر مى‏روم گر نروم نيستم 16

و آن گاه كه حصارهاى انظلام را شكستيد و توان مبارزه با ظلم را يافتيد، مبارزه كنيد، ستم و ستم‏پذيرى را دفن كنيد. خداوند اذن مبارزه مى‏دهد:

«اذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير، الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوى عزيز.» 17

به آنها كه جنگ بر آنان تحميل شده اجازه جهاد داده شده است، زيرا مورد ستم قرار گرفته‏اند و خدا قادر بر نصرت آنهاست. همانها كه به ناحق از خانه و كاشانه خود (بدون هيچ دليلى) اخراج شدند، جز اينكه مى‏گفتند پروردگار ما «الله» است ؛ و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعه‏ها و معابد يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى‏شود ويران مى‏گردد و خداوند كسانى را كه او را يارى كنند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مى‏كند، خداوند قوى و شكست‏ناپذير است .

خداوند به آنان كه مورد ظلم واقع شده‏اند، اجازه مبارزه داده و اين اجازه را با وعده نصرت خويش تحكيم نموده است، و اين واقعيت را گوشزد كرده است كه اگر اهل توحيد تن به ستم بسپارند و نظاره گر ظلم و ظالم باشند، همه پايگاههايى كه نام خدا در آن برده مى‏شود نابود مى‏گردد. بدين ترتيب براى اينكه انسان در گنداب انظلام نپوسد و براى آنكه بياموزد تن به ظلم ندهد، مى‏فرمايد: يا بايد هجرت كند تا شرافت و ايمان و آزادى و عزت خويش را حفظ كند و با دست يابى به پايگاهى جديد، مبارزه را تداوم بخشد، و يا بماند و استقامت ورزد و مبارزه كند؛ جز آنان كه هيچ راهى برايشان نيست.

خداوند قوى و عزيز است و اهل ايمان به اتكاى او با قوت و عزت. اسلام دين قوت است، نه انظلام.

مقابله ستم و سمتگران

در اينجا پرسشى مطرح است و آن اينكه موضع انسان مقابل ظلم و قدرت طغيانگر و ستم پيشه چه بايد باشد؟ آيا تسليم شود، تمكين كند و ستم را بپذيرد؟ يا نه، مقاومت نمايد، قيام كند و ستم را نپذيرد؟ آيا چنانكه برخى گمان كرده‏اند حاكميت ستم و ستمگران از باب قضا و قدر الهى است و خواست اوست و لازمه رضا به تقدير الهى رضايت به ظلم و تمكين به ظالم است، يا خير؟ پاسخ عقل و شرع در اين باره روشن است. نه عقل اجازه ستم پذيرى مى‏دهد و نه شرع. 18 خداوند هرگز به ظلم راضى و خواهان ستمى نيست:

«و ما الله يريد ظلماً للعباد.» 19

و خداوند ظلم و ستمى بر بندگان نمى‏خواهد.

و هرگز امر به سوء و فحشاء نمى‏كند:

«قل ان الله لايأمر بالفحشاء أتقولون على الله ما لا تعلمون.» 20

بگو: مسلماً خدا به كار زشت فرمان نمى‏دهد. آيا آنچه را نمى‏دانيد به خدا مى‏بنديد؟

بلكه به عدالت مى‏خواند و دستور مى‏دهد:

«ان الله يامر بالعدل.» 21

بيقين خدا به عدل فرمان مى‏دهد.

به قيام به عدالت و قسط امر مى‏كند:

«كونوا قوامين بالقسط.»22

برپا دارندگان پيوسته عدالت باشيد.

خداوند جز داد نمى‏كند و اگر ستمى هست از او نيست، از انسان است و بايد آن را برهم زد:

«ان الله لا يظلم الناس شيئاً ولكن الناس انفسهم يظلمون.» 23

بى گمان خداوند هيچ ستمى به آدميان نمى‏كند ولكن آدميان خودشان ستم مى‏كنند.

بنابراين، «دين» - و نه آنچه نامى از دين دارد و در حقيقت افيون توده‏هاست - به عصيان عليه ستم و همه ستمگران و آنان كه اسارت توده‏ها را مى‏طلبند، مى‏خواند:

- اشراف زالو صفتى كه جز با مكيدن شيره جان محرومان پروار نمى‏شوند و برقرار نمى‏مانند.

- زورمندانى كه قدرت خويش از ناتوانى مردمان مى‏گيرند و نان خود در انظلام آنان مى‏جويند.

- مزورانى كه با ادعاى ديندارى و با تحريف قضا و رضاى الهى بندهاى بردگى زر و زور را استوار مى‏كنند.

خداوند به وسيله حجت باطنى و حجت ظاهرى، 24 راه را روشن كرده است و جاى توجيه براى تن دادن به ستم نگذاشته است. البته ستمگران، در لواى تعظيم شعائر دينى و انجام مراسم مذهبى به قلب حقايق و محو عدالت كمر مى‏بندند و در پوشش مذهب، هويت مذهبى انسانهاى تحت ستم را مسخ مى‏كنند و با به استضعاف كشيدن آنها زمينه انظلام را آماده مى‏سازند، تا هرگونه كه خواستند در همه چيز آنان تصرف كنند. اما به همه اينهإ؛77ّّ چه عذرى براى پذيرفتن ستم و فرمانبرى ستمگران و پيروى فاسقان هست، كه خداوند به حكم الهامات فطرى و با وجود نمونه‏هاى عينى راه توجيه و گريز را بسته است و در منطق دين، تمكين به جهل و جور مردود است. قرآن كريم در مقام مذمت و طرد آنان كه تن به ستم مى‏دهند و پيرو ستمگران و بدكاران مى‏شوند در مواضع گوناگون روشنگرى كرده است. در سوره سبأ صحنه‏اى از قيامت را چنين تصوير مى‏كند:

اگر ببينى هنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان (براى حساب و جزا) بازداشت شده‏اند (از وضع آنها تعجب مى‏كنى) در حالى كه هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مى‏اندازد. مستضعفان به مستكبران مى‏گويند: اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم! (اما) مستكبران به مستضعفان پاسخ مى‏دهند: آيا ما شما را از هدايت بازداشتيم بعد از آن كه به سراغ شما آمد (و آن را به خوبى دريافتيد) بلكه شما خود مجرم بوديد! مستضعفان به مستكبران مى‏گويند وسوسه‏هاى فريبكارانه شما در شب و روز (مايه گمراهى ما شد) هنگامى كه به ما دستور مى‏داديد كه به خداوند كافر شويم و شريكهايى براى او قرار دهيم. آنها هنگامى كه عذاب (الهى) را مى‏بينند ندامت خود را كتمان مى‏كنند (مبادا بيشتر رسوا شوند) و ما غل و زنجير در گردن كافران مى‏نهيم. آيا جز آنچه عمل مى‏كردند به آنها جزا داده مى‏شود؟25

در اين آيات موضعگيرى دو گروه ستمگر (مستضعفان و مستكبران) در رويارويى با هم مشخص شده است. ستم پيشه و ستم‏پذير هر دو مجرمند و هر دو با عنوان ظالم در عذاب. و آن گاه كه مستضعفان جرم ستم پيشگى خود را به گردن مستكبران مى‏اندازند، آنها پاسخ مى‏دهند كه با وجود حجتهاى روشن و پس از آمدن هدايت چه جاى گريز از مسؤوليت كه شما خود مجرم بوديد. و حقيقت همين است آن كه ستم مى‏كند مجرم است و آن ستم مى‏پذيرد نيز. مستعضفان چشم و گوش بسته دنباله رو آنهايى بوده‏اند كه راه كبر و غرور طى كرده و به سلطه جويى پرداخته بودند. آنها به سبب زبونى خويش، تن به ستم داده و در آن موقعيت در صدد تبرئه خويش بر مى‏آيند و به ستمگران و پيشوايان گمراهى مى‏گويند اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم و منظورشان اين است كه شما ما را مجبور و وادار به كفر كرديد و بين ما و ايمان حائل شديد، اما هيچ توجيهى از آنان پذيرفته نيست. آنها از حجت درونى و بيرونى برخوردار بودند و با وجود عقل و اراده به كفر و الحاد روى آوردند و تن به جرم سپردند. هر دو گروه مجرمند و گرفتار عملكرد خويش كه از پيش فراهم ساخته‏اند. اين اعمال و كردار آنهاست كه به صورت زنجيرهاى

اسارت بر گردن و دست و پايشان گذارده شده است. هر دو گروه در اين جهان در اسارت بوده‏اند و در آن جهان نيز در اسارت خواهند بود. مستكبران در اسارت زر و زور و تزوير و مستضعفان در اسارت نفع و ترس و جهل. اسارت آن جهانى تجسم اسارتهاى اين جهانى است .

در صحنه ديگرى عاقبت كفر پيشگان پيرو پيشوايان تبهكار را به تصوير كشيده و مى‏فرمايد:

«ان الله لعن الكافرين و اعدلهم سعيراً. خالدين فيها ابداً لا يجدون ولياً ولا نصيراً. يوم تقلّب وجوههم فى النار يقولون ياليتنا اطعنا اللّه و اطعنا الرسولا.»26

خداوند كافران را لعن كرده (و از رحمت خود دور داشته) و براى آنها آتش سوزاننده‏اى آماده نموده است. همواره در آن تا ابد خواهند ماند و ولى و ياورى نخواهند يافت. در آن روز كه صورتهاى آنها در آتش (دوزخ) دگرگون خواهد شد (از كار خود پشيمان مى‏شوند و) مى‏گويند اى كاش خدا و پيامبر را اطاعت كرده بوديم .

آن گاه اين پيروان نگون بخت مى‏گويند كه ما فقط پيرو بزرگان و رؤساى خود بوده‏ايم، پس آنان را دو برابر عذاب كن:

«و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراء نا فاضلونا السبيلا. ربنا آتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعناً كبيراً.» 27

مى‏گويند پروردگارا ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه كردند پروردگارا آنها را از عذاب، دو چندان ده، و آنها را لعن بزرگى فرما.

آنها كه خود گمراه بوده‏اند و ازگمراهان پيروى كرده‏اند از خدا مى‏خواهند كه گمراه‏كنندگان آنها را به عذاب مضاعف مجازات كند، چرا كه پيشوايان و سردمداران آنها گمراه بودند و گمراه كردند، فاسد، بودند و فاسد كردند، و جالب توجه است پاسخ خداوند هب پيروان گمراهى و تن سپردگان به ستم كه خواهان عذاب دو چندان براى پيشوايان گمراهى و ستمگران هستند. مى‏فرمايد: هم عذاب آنها مضاعف است و هم شما!

«قالت اُخرئهم لاُ ولئهم ربنا هؤلاء أضلونا فاتهم عذاباً ضعفاً من النار قال لكل ضعف ولكن لا تعلمون.» 28

گروه پيروان درباره پيشوايان خود مى‏گويند: پروردگارا اينها بودند كه ما را گمراه كردند، پس كيفر آنها را از آتش دو برابر كن. مى‏فرمايد: براى هر كدام (از شما) عذاب مضاعف است ولى نمى‏دانيد.

آنها هر دو مانند همند. اگر پيشوايان گمراه بودند و به گمراهى كشيدند، پيروان نيز گمراه بودند و تن به گمراهى سپردند؛ اگر آنها ستم پيشه بودند، اينها هم ستم‏پذير بودند؛ و اگر پيروان، پيشوايان را در گمراهى و ستمشان تأييد نمى‏كردند و نسبت به انحرافات و تباهيهاى آنها سكوت نمى‏كردند و گرد آنها را نمى‏گرفتند، آنها قدرتى بر گمراهى و ستمگرى نداشتند. پى از اين نظر هيچ يك بر ديگرى امتيازى ندارند:

«و قالت اولئهم لا خراهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون.» 39

و پيشوايان آنها به پيروان خود مى‏گويند شما امتيازى بر ما نداريد، پس بچشيد عذاب (الهى) را در برابر آنچه انجام مى‏داديد.

آنان كه رهبران و پيشوايان خود را چشم و گوش بسته دنبال مى‏كنند و نسبت به عملكردهاى باطل آنها بى‏تفاوت مى‏مانند و ستمگرى آنها را مى‏پذيرند، زندگى اين جهانى و آن جهانى خود را تباه مى‏كنند. شناختهاى قلبى و ملاكهاى عقلى و عمل نمونه‏هاى عينى به گونه‏اى است كه همه انسانها مى‏توانند به اين تشخيص برسند كه نبايد تن به ستم دهند، هر چند كه ستمگر چهره‏اى وجيه داشته باشد و ستم خود را در پوشش دين به اجرا در آورد هر چند كه عنوان خليفه پيامبر و علم و فقيه و شيخ و زاهد بر خود حمل كند. عوام مردم - و نه تنها خواص - قادر به چنين تشخيصى هستند و جاى هيچ عذر و بهانه‏اى نيست. اگر عوام مسلمانان سخنان عالمان و پيشوايان خود را در حالى كه آلوده به دروغگويى و حرام خوارى و تعصب خشك و دلبستگى به دنيا هستند، بپذيرند و به دنبال آنها روند، همچون عوام يهودند كه خداوند در مقام نكوهش آنان به سبب همين ويژگى فرموده است:

«و منهم امّيون لا يعلمون الكتاب الا امانىّ و ان هم الا يظنون.»30

و پاره‏اى از آنهاافراد عوامى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوها نمى‏دانند و تنها به پندارهايشان دل بسته‏اند.

آنها دنبال و هم و گمان خود مى‏رفتند و عالمان و پيشوايان خود را با آنكه حال و وضع تباهشان را مى‏ديدند، باز هم پيروى مى‏كردند. در تفسير اين آيه شريفه حديثى نقل شده است كه نظر آيه را درباره تقليد بجا و نابجا و سكوت نسبت به ستم علما و پيشوايان مشخص كرده، نظر امام معصوم را در انطباق آيه با عوام مسلمانان و ميزان شناسايى علماى حق و ناحق روشن مى‏سازد: 31

«مردى به حضرت صادق (ع) عرض كرد كه عوام يهود از كتاب همان را مى‏دانستند كه از علماى خود شنيده بودند و راهى نداشتند جز اينكه از علماى خود هر چه مى‏شنوند قبول كنند و پيروى نمايند پس چرا قرآن آنها را از اين پيروى و تقليد سرزنش كرده است؟ چه فرقى بين عوام يهود و بين عوام ما هست؟ آيا عوام يهود مانند عوام ما نيستند كه از علماى خود پيروى مى‏كنند؟ (اگر تقليد و پيروى عوام از علما مذموم است پس عوام ما نيز كه از علما پيروى مى‏كنند بايد مورد مذمت قرار گيرند. اگر آنها نمى‏بايست قول علماى خود را بپذيرند اينها نيز نبايد بپذيرند.) حضرت فرمود: عوام و علماى ما و عوام و علماى يهود از يك نظر فرق دارند و از اين نظر مثل همند؛ از آن نظر كه مثل هم مى‏باشند خداوند عوام

ما را نيز به آن نوع تقليد از علما مذمت كرده است، اما از آن نظر كه فرق دراند، نه. آن شخص گفت: اى فرزند رسول خدا اين موضوع را برايم روشن كن. امام فرمود: عوام يهود علماى خود را در عمل ديده بودند كه صريحاً دروغ مى‏گويند، حرام مى‏خورند، از رشوه پرهيز ندارند، احكام را به خاطر شفاعتها، رودربايستيها و سازشكاريها تغيير مى‏دهند؛ مى‏دانستند علمايشان چنان متعصبند كه در اثر آن يكسره از آيين خود دست مى‏كشند (و درباره افراد و اشخاص عصبيت به خرج مى‏دهند و حب و بغض شخصى را دخالت مى‏دهند). اگر مخالف كسى باشند حق وى را به ديگرى مى‏دهند كه مستحق نيست و براى خاطر دوستان و طرفداران خود به ديگران ستم مى‏كنند و مرتكب محرمات الهى مى‏شوند. عوام يهود به حكم شناختهاى فطرى خود (كه خداوند در سرشت هر كس قرار داده است) مى‏دانستند كه هر كس چنين اعمالى داشته باشد فاسق است و نبايد قول او را پيروى كرد و نبايد قول خدا و پيامبران خود را از زبان او پذيرفت چون عوام يهود از اين افراد پيروى كردند خداوند مذمتشان كرده كه نبايستى گفته آنها را بپذيرند و عمل كنند بر اين مردم واجب بود كه خود در كار رسول خدا نظر مى‏كردند زيرا دليلها

ى راستى او واضحتر از آنها بود كه پوشيده ماند و مشهورتر از آن بود كه براى آنان واضح نشود عوام ما نيز اگر از فقهاى خود فسق آشكار و تعصب نابجا و توجه به دنيا و امور حرام مشاهده كنند، و ببينند آنها چون به زيان كسى تعصب ورزند از ميانش مى‏برند و از هستيش مى‏اندازند، گرچه سزاوار آن باشد كه كارش اصلاح شود و چون به سود كسى سر تعصب آيند به وى نيكى و دستگيرى مى‏كنند گرچه سزاوار خوارى و اهانت باشد، و باز هم به تقليد از ايشان ادامه دهند آنان نيز همچون قوم يهودند كه خدا ايشان را به سبب تقليد كردن از فقهاى فاسق مذمت كرده است اما آن كسى از فقها كه پاسدار نفس و نگهبان دين و مخالف با هواى خود و فرمانبردار امر خدا باشد بر عوام واجب است كه از او تقليد كنند و اين اوصاف جز در بعضى از فقيهان شيعه نيست، نه در همه آنان. پس هر كس از فقها مرتكب كارهاى زشت و قبيح شود، به راهى برود كه ديگر فقيهان فاسق رفتند، از زبان او سخنى از طرف ما نپذيريد. و هيچ ارزش و احترام و حركتى برايش قائل نباشيد.» 32

مردمى كه پس از پيامبر (ص) با تبعيت كور خود از سران و بزرگان موجبات تباهى خويش و تثبيت و تحكيم «انقلاب على الاعقاب» 33 را فراهم كردن، از مصاديق روشن تطبيق آيه مورد بحث با مسلمانان است .آنان كه على رغم آن همه تأكيدهاى قرآن كريم و بر پرهيز از پيروى كوركورانه از آباء و اجداد، محيط، بزرگان و پيشوايان و اكثريت ؛ 34 به راه جاهليت رفتند و تن به ستم دادند. سخنان ابىّ بن كعب انصارى (از بزرگان انصار 35 - مؤيّد اين امر است. ابى بن كعب روزى در زمان خليفه دوم در منزلش در حالى كه عده‏اى جمع بودند سخنانى عليه حكومت و مردمى كه با پيروى باطل خويش آسياى ستم را به گردش در آوردند گفت و چنين اظهار كرد: «به خدا سوگند آن روز كه رسول خدا رحلت كرد اين امت با سروصورت به خاك درغلتيد و هنوز از جاى خود برنخاسته است به خدا سوگند اگر تا روز جمعه زنده بمانم، خطابه‏اى بخوانم كه جانم را بر سر آن بگذارم. آگاه باشيد كه صاحبان بيعت و پيمان تباه شندد. خداوند از رحمت خود دورشان سازد به خدا كه من بر تباهى آنان افسوس ندارم من بر امت محمد (ص) افسوس مى‏خورم كه با پيروى آنان تباه شدند.» ابى بن كعب اين سخنان را اوايل هفته با دوست

انش گفت ولى تا روز جمعه زنده نماند تا دست به افشاگرى زده، تباهى رهبران و پيروان را فرياد كند. چهارشنبه يا پنجشنبه همان هفته فرياد جارچى بلند شد كه ابى بن كعب دار فانى را وداع كرده است. 36 او هر كه بود و هر گرايش كه داشت، حقيقت تلخى را بر زبان آورده بود كه نمى‏بايست به زبان مى‏آورد. اين حقيقت كه امت پيامبر با پيروى كور از سران و بزرگان تباه شدند آنها با پذيرش ستم و سپس با توجيه ستم پذيرى خود بنيان كجى را گذاردند كه پيوسته ادامه يافت و كجيها و تباهيهاى فراوان را به دنبال خود آورد.

توجيه انظلام

دستهايى براى تحكيم اين بيعت كور و پذيرش امرا و حكام - هر كه باشند و هر چه بكنند - به جعل احاديث پرداختند 37و كار بدانجا رسيد كه مجموعه‏اى از احاديث توجيه كننده ستم پذيرى پيدا شد و اين حركت تا آنجإ؛»»ّّ پيش رفت كه در كتب حديث بابهايى براى انظلام باز شد. چنانكه در صحيح مسلم در كتاب الامارة به بابهايى با عناوين زير بر مى‏خوريم: 38

«باب الامر بالصبر عند ظلم الولاة و استئثارهم» (باب دستور به تحمل ستم پيشوايان و استبداد آنها)، «باب فى طاعة الامراء و ان منعوا الحقوق» (باب اطاعت حكام هر چند كه حقوق مردم را نپردازند). «باب وجوب ملازمة جماعة المسلمين عند ظهور الفتن و فى كل حال و تحريم على الطاعة و مفارقة الجماعة» (باب واجب بودن همراهى با توده مسلمانان در حال پيدايش فتنه‏ها و در همه حال و حرام بودن خروج بر حكومت و جدايى از جماعت). در اين راستا ابو هريره از پيامبر (ص) نقل كرده است: «من يطع الامير فقد أطاعنى و من يعص الامير فقد عصانى.» 39

(هر كس زمامدار را فرمان برد، مرا فرمان برده، و هر كس زمامدار را سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است). و نيز از آن حضرت نقل كرده است: «عليك السمع و الطاعة فى عسرك و يسرك و منشطك و مكرهك و اثرة عليك.» 40 (بر تو باد اطاعت كامل - شنيدن و فرمان بردن - در سختى و گشايش، در شادى و اندوه و در حالى كه (حاكم) خودپسندى وا استبداد كند). از اسيدبن حضير نقل شده است كه پيامبر به مردى از انصار فرمود: «انكم ستلقون بعدى اثرة، فاصبروا حتى تلقونى على الحوض.» 41 (شما پس از من با استبداد و خودپسندى روبرو مى‏شويد، پس تحمل كنيد تا در حوض (كوثر) مرا ملاقات كنيد). و نقل كرده‏اند كه پيامبر در پاسخ به اين پرسش كه در آن هنگام كه فرمانروايانى بر ما حاكم شدند كه از ما حق خود را مى‏خواستند ولى حق ما را نمى‏دادند چه بايد كرد فرمود: «اسمعوا و اطيعوا فانما عليهم ما حملوا و عليكم ما حملتم.» 42(بشنويد و اطاعت كنيد كه آنان مسؤول وظائف خويش و شما مسؤول وظايف خويشيد). يعنى وزر و وبال كارشان گردن خودشان است و شما هم به تكليف خود كه اطاعت است عمل كرده‏ايد و جز اين تكليفى نداريد. و نيز ابوهريره از رسول خدا نقل كرده است: «من خرج من

الطاعة و فارق الجماعة فمات مات ميتة جاهلية.» 43( كسى كه از اطاعت (حاكم) خارج شود و از جماعت (مسلمانان) جدايى جويد و بميرد، به مرگ جاهليت (شرك و كفر) مرده است). و بر همين اساس از آن حضرت نقل كرده‏اند: «اطع كل أمير و صل خلف كل امام.» 44 (هر فرمانروايى را اطاعت كن و پشت هر پيشنمازى اداى نماز كن).

با همين جهتگيرى است كه آورده‏اند: «السلطان ظل الله فى الارض فمن اكرمه اكرمه الله و من اهانه اهانه الله.» 45 (پادشاه سايه خدا در زمين است، پس هر كس او را گرامى دارد خدا را گرامى داشته و هر كس او را خوار كند خدارا خور كرده است). بنابراين بايد ستم حاكمان را به جان خريد و لطف يزدان ديد؛ و از اين رو درباره سلطان ستمگر آمده است:«... و ان جار اوخان اوظلم كان عليه الوزر و على الرعية الصبر.» 46 (و هر چند كه (فرمانروا) ستم پيش گيرد و خيانت ورزد و ظلم كند و بال كارش برخود اوست و مردم بايد صبر پيشه كنند). و اساساً در منطق اين كذابان و تباه كنندگان دين و بر باد دهندگان شريعت، در مقابل ظلم و ستم هيچگونه واكنشى نبايد نشان داد؛ زيرا خوشايند سلطان نيست، و تا كاخ ستم بر پاست دوره رونق خيانتكاران است. حتى مظلومان

را آن گونه بايد تخدير مذهبى كرد كه زير شلاق ستم ناله نيز سرندهند و غارت حيثيت و مالشان را با سكوت تحمل كنند: «تسمع و تطيع للامير و ان ضرب ظهرك و اخذ مالك فاسمع و اطع.» 47 (همواره بايد گوش به فرمان فرمانروا باشى، هر چند كه پشتت (با تازيانه) زده شود و مالت (به يغما) گرفته شود، گوش دار و اطاعت كن!) خيانتكاران به خدا، دين و خلق خدا، در اين راستا، تا توانسته‏اند حديث ساخته‏اند كه راه هرگونه حركت، مخالفت، مبازره و قيام را ببندند. مسلم بن ابى بكره از پدرش از پيامبر نقل كرده است: «فتنه‏هايى پيدا خواهد شد كه در آن شخص خوابيده بهتر ا ز نشسته و نشسته بهتر از ايستاده و ايستاده بهتر از رونده و رونده بهتر از كوشش كننده است.» كسى گفت چه دستور مى‏فرماييد. فرمود: «(هر گاه چنين فتنه‏هايى پيش آمد) كسى كه شتر يا گوسفند دارد سراغ شتر و گوسفند چرانى و آن كس كه زمين كشاورزى دارد سراغ كشاورزى خود برود.» كسى گفت: آنكه شتر و گوسفند و زمينى ندارد چه كند؟ فرمود: «شمشيرش را به سنگى بكوبد و بشكند (كه با زمامداران جور مبارزه نكند).» 48

و اين چنين ستم پذيرى و سكوت مقابل ستمگر توجيه شده است، تا خواب راحت ستمگران توسط ستمديدگان آشفته نشده، هر حركت و مبارزه و قيامى عليه ستم ذبح شرعى گردد. به بيان استاد محمد جواد مغنيه: «بى گمان اين گونه احاديث و اين گونه سخنان از جانب عالم نمايان قديم و جديدى است كه آلت دست حاكمان بوده، بنابر اراده و خواست آنها جعل گرديده است، چنانكه قرآن را نيز براى حفظ مصالح زمامداران خودسر ستم پيشه تفسير مى‏كنند.» 49

برخى مبتنى بر اينكه خروج بر حاكمان ستمگر و مبارزه با پيشوايان تباه كننده دين خدا، سبب اختلاف مسلمانان مى‏شود و جماعت را به تفرقه مى‏كشاند، از اساس، مبارزه و قيام را نفى كرده‏اند و به توجيه ستم پذيرى پرداخته‏اند. برخى نيز با اين باور كه در صورت نپذيرفتن ستم و با قيام عليه ستمگر، امنيت به ناامنى و آرامش به وحشت و سكون زندگى به تزلزل تبديل مى‏شود، مبارزه و قيام را مردود دانسته‏اند. شيخ محمد ابوزهره مى‏نويسد: سه امام اهل سنت: «مالك» و «شافعى»و«احمد» مى‏گويند در برابر بيدادگرى زمامداران بايد صبر پيشه كرد. و همچنين آورده است كه امام احمد حنبل به صراحت قائل است به اينكه بايد در برابر ستم، صبر پيشه كرد و سكوت در برابر جور را واجب مى‏داند و از خروج بر ستمگران و كمك به كسانى كه عليه ستمگران خروج كرده‏اند نهى كرده و گفته است خروج بر امرا با شمشير جايز نيست، هر چند كه ستمگرى كنند. 50 و نيز مى‏نويسد كه در شرح موطأ آمده است ك رأى امام مالك و جمهور اهل سنت بر آن است كه اگر حاكم، ستمگرى پيشه كند، اطاعت او بر خروج و قيام بر او سزاوارتر است. 51 نسفى نيز در «شرح العقائد» همين اعتقاد درباره صبر بر اعمال

ستمگران و عدم خروج بر آنان را به ابوحنيفه نسبت داده است. با جورى در حاشيه خودش بر «شرح الغزى» و احمد دهلوى در كتاب خود «حجة الله البالغة» و ابن نجيم در «الاشباه و النظائر» و تفتازانى در «شرح جامع المقاصد» و بسيارى ديگر در آثار خود بر عدم خروج بر ستمگر و وجوب صبر برابر ستم و بيداد آنها تصريح كرده‏اند. حتى دهلوى اظهار مى‏كند كه خليفه جز با كفر و انكار ضرورى دين عزل نمى‏شود و به هيچ وجه فسق و ستم و تعددى به حدود شريعت و دريدن حرمتهاى دين آسيبى به خلافت او نمى‏زند. 52 اين انديشه تا بدانجا امتداد يافت كه جماعتى از علماى اهل سنت قائل به تصويب «امارة الغلبة» يا «امارة الاستيلاء» شدند. فاجعه‏اى تباه كننده در جهت نابودى دين و هويت انسانى انسان. شيوه‏اى عالمانه براى ستم پذيرى و توجيه استبداد حاكمان بيدادگر. قاضى عبدالجبار معتزلى، متكلم بزرگ اهل سنت مى‏نويسد: «و ربما قالوا بامامة الفاسق المفضول اذا غلب و يجعلونه اماماً للغلبة لا للرضى.» 53 (اهل سنت قائلند به اينكه فاسق مفضول نيز اگر بر مردم مسلط شود و غلبه كند، به دليل همان تسلط و غلبه‏اش پيشوا محسوب مى‏شود). و برخى براى توجيه «امارةالغلبة» و «ان

ظلام» استدلال كرده‏اند كه عبدالله بن عمر پس از واقعه حره و آن همه جنايت در مدينه گفت: «نحن مع من غَلَب» 54 (ما با كسانى هستيم كه غلبه كرده‏اند). اين سخن، در واقع همان سخن جاهلى بود كه: «الحق لمن غلب» 55 (حق با آن است كه غلبه كرده است). ميزان و معيار در حق، غلبه، قدرت و زور است! زور است كه تعيين مى‏كند چه چيز حق است و چه چيز باطل! و اين همه، خلاف صريح منطق قرآن و سنت و سيره است .

چرا مروجان اين گونه احاديث و افكار، آن همه آيات و روايات صريح در نپذيرفتن ستم و عدم تبعيت و اطاعت در معصيت را ناديده گرفته‏اند و چنين حكم داده‏اند؟ چرا عمل پيامبر براى آنان حجت نبوده است؟ چرا با وجود دلايل روشن عقلى و شناختهاى محكم قلبى دست به چنين توجيه‏هايى زده‏اند؟ آيا جز اين است كه چرخ آسياى ستم اين گونه مى‏چرخد و تا مردم زير ستم، استحمار نشوند، آسايش لازم براى مستبدان فراهم نمى‏شود؟ آيا جز اين است كه به اسم مصلحت جماعت، راه خيانت به امت باز شده است و ديانت محكوم مصلحت انديشى شده است؟ آنها به خوبى مى‏دانستند كه:

«لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق» 56

اطاعت مخلوق در معصيت خالق روا نيست.

و خوب دريافته بودند كه:

«انما الطاعة فى المعروف» 57

اطاعت منحصراً در نيكى است .

اما با اين همه دست به توجيه استبداد و دريده شدن حرمتها و لگدمال شدن انسانها زدند.

آنها از كدام آيه قرآن دريافته‏اند كه بايد ستمگران را تبعيت كرد و مخالفت با زمامداران مخالفت با خدا و رسول اوست؟ برخى به آيه زير تمسك كرده‏اند:

«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم.» 58

فرمان ببريد خدا را و فرمان ببريد فرستاده‏اش را و صاحبان امر از خودتان را .

و از آن چنين برداشت كرده‏اند كه بايد به طور مطلق امرا و حكام را اطاعت كرد. 59

شك نيست كه چنين تفسيرى از آيه نه با خود اين آيه سازگارى دارد و نه با ساير آيات و روح تعليمات اسلام. علامه طباطبايى در اين باره مى‏نويسد:

«جاى ترديد نيست كه اين اطاعت كه در آيه: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول، به آن امر شده، اطاعتى مطلق، و بدون قيد و شرط است و همين خود دليل آن است كه رسول، امر به چيزى و نهى از چيزى كه مخالف حكم خدا باشد نمى‏كند، وگرنه اطاعت وى ناقض اطاعت خدا مى‏شد. و اين امر تمام نمى‏شود مگر آن كه رسول معصوم باشد اين سخن بعينه درباره اولواالامر نيز جريان دارد... با توجه به آنكه در آيه، بين رسول و اولى الامر جمع كرده، و براى هر دو با هم يك اطاعت ذكر كرده است و فرمود: و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم، و اينكه براى رسول امر به معصيت خدا يا اشتباه در حكم محال است، اگر در اولوالامر محال نبود، چاره‏اى نبود جز آنكه قيد آن را ذكر نمايد و چون قيد ذكر نشده است، پس آيه مطلق است و لازمه‏اش آن است كه در اولواالامر هم قائل به عصمت شويم، همان طور كه درباره رسول خدا (ص) قائليم: بدون هيچ تفاوتى.» 60

امام فخر رازى نيز در ذيل اين آيه شريفه مى‏نويسد:

«كسى كه خداوند به طور قطع و جزم امر به اطاعتش كرده است حتماً بايد معصوم از خطا باشد، زيرا اگر معصوم از خطا نباشد، آن گاه كه مرتك اشتباهى مى‏شود، چون خداوند اطاعت او را واجب شمرده، و پيروى از او را در آن اشتباه لازم دانسته است، اين به معناى اجتماع امر و نهى در يك فعل با يك اعتبار محسوب مى‏شود كه امرى محال است. بنابراين از يك طرف مسلم است كه خداوند اطاعت اولواالامر را بدون قيد و شرط لازم دانسته. و از طرف ديگر مى‏دانيم هر كسى را كه خداوند اطاعتش را به طور قطع لازم دانسته است بايد معصوم باشد. پس از اين مقدمه نتيجه مى‏گيريم كه اولواالامر در اين آيه حتماً بايد معصوم باشد.» 61

خروج بر زمامداران خودسر و قيام عليه ستم

بنابراين در منطق قرآن كريم اطاعت مطلق و بدون قيد و شرط از غير معصوم معنا ندارد، بلكه بر خلاف آنان كه تلاش كرده‏اند راهى براى توجيه استبداد و ستم پذيرى دست و پا كنند، منطق دين، عدم انظلام و خروج بر زمامداران خودسر و قيام عليه ستم است. 62 علامه طباطبايى مى‏نويسد: «در الدرالمنثور در ذيل آيه: (فان تولوا فانما عليه ما حمّل و عليكم ما حمّلتم) 63 مى‏گويد: ابن جرير، و ابن قانع، و طبرانى، از علقمة بن وائل حضرمى، از سلمة بن يزيد جهنى، روايت كرده كه گفت: (يا رسول الله أرأيت ان كان علينا امراء من بعدك ياخذونا بالحق الذى علينا و يمنعونا الحق الذى جعله الله لنا نقاتلهم و نبغضهم؟ فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: عليهم ما حملوا و عليكم ما حملتم.)

اى رسول خدا بعد از تو تكليف ما با زمامدارانى كه بر ما حكومت مى‏كنند چيست، اگر حقى را كه بر گردن ما دارند بگيرند و حقى را كه خداوند براى ما بر گردن آنها قرار داده، ندهند؟ آيا مى‏توانيم با آنان پيكار كرده، دشمنشان بداريم؟ رسول خدا (ص) فرمود: آنان مسؤول وظايف خويش و شما مسؤول وظايف خويشيد.»، علامه طباطبايى پس از ذكر اين حديث مى‏نويسد: «در همين معنا روايات ديگرى نقل شده است، لكن، هيچ شكى نبايد كرد كه اسلام با روح احياى حق و اماته باطلى كه در آن هست، هرگز اجازه نمى‏دهد كه ستمكاران متجاهر به ستم بر مردم مسلط شوند، و هرگز سكوت و تحمل ظلم و تعدى ستمگران و فاجران را جايز نمى‏داند،و به مردمى كه قدرت بر رفع ستم و اصلاح امور را دارند چنين اجازه‏اى نمى‏دهد امروزه در مباحث اجتماعى روشن شده است كه استبداد رأى زمامداران و خودسرى آنان در تحكم و زورگويى، بزرگترين خطر و پليدترين آثار را در اجتماع دارد كه يكى از آنها پديد آمدن فتنه‏ها و آشوبها و جنگهاست، زيرا سرانجام مردم در اين مقام بر مى‏آيند كه ستمگران را به حق و عدل وادارند و همين خود مايه پديد آمدن فتنه‏ها و جنگهاست.» 64 خودسرى زمامداران، اساس بدبخت

ى ملتهاست و پيشوايان حق و عدل نسبت به پيروى از آنان سخت هشدار داده‏اند:

«الا فالحذر من طاعة ساداتكم و كبرائكم! الذين تكبروا عن حسبهم، و ترفّعوا فوق نسبهم، و القوا الهجينة على ربهم، و جاحدوا الله على ما صنع بهم، مكابرة لقضائه، و مغالبة لآلائه، فانهم قواعد أساس العسبية و دعائم اركان الفتنة، و سيوف عتزاء الجاهلية.» 65

زنهار! زنهار! از پيروى و اطاعت بزرگان و رؤسايتان بر حذر باشيد. همانها كه به واسطه موقعيت خود تكبّر مى‏فروشند، همانها كه خويشتن را بالاتر از نسب خود مى‏شمارند و كارهاى نادرست را به خدا نسبت مى‏دهند؛ و به انكار نعمتهاى خدا برخاستند تا به قضايش ستيز كنند و نعمتهايش راناديده گيرند: آنها پى و بنيان تعصب و ستون و اركان فتنه و فساد و شمشيرهاى تفاخر جاهليتند!

سليم بن قيس هلالى گويد: شنيدم امير مؤمنان على (ع) مى‏فرمود:

«احذروا على دينكم ثلاثة:... و رجلا آتاه الله عز و جل سلطانا قزعم ان طاعته طاعة الله و معصيته معصية الله و كذب لانه لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق، لا ينبغى للمخلوق ان يكون حبه لمعصية الله فلا طاعة فى معصيته ولا طاعة لمن عصى الله، انما الطاعة لله و لرسوله و لولاة الامر، و انما امر الله عزو - جل بطاعة الرسول لانه معصوم مطهّر، لا يأمر بمعصيته و انما امر بطاعة اولى الامر لانهم معصومون مطهرون لا يامرون بمعصيته.» 66

از سه كس بر دين خودتان بترسيد!... كسى كه خداى عزوجل قدرتى به دست او داده اباشد و او گمان كند كه اطاعت او، اطاعت خداست و سرپيچى از فرمان او، سرپيچى از فرمان خداست. در حالى كه چنين نيست، زيرإ؛ااّّ فرمانبرى مخلوق در معصيت خالق جايز نيست و نبايد چنين كرد، و مخلوق را نزيبد كه دلبند گناه شود؛ پس نه در راه معصيت الهى بايد از كسى فرمان برد و نه به فرمان شخص گنهكار بايستى درآمد. فقط مى‏بايست از خداوند و فرستاده‏اش و جانشينان او فرمان برد، و اينكه خداوند دستور داده است كه فقط از دستورات پيامبر اطاعت شود، براى اين است كه او معصوم است و پاك، و به نافرمانى خدا دستور نمى‏دهد؛ و اينكه فقط به اطاعت جانشينان او امر كرده است، براى اين است كه آنان نيز معصومند و پاك و به نافرمانى خدا دستور نمى‏دهند.

امير مؤمنان (ع) در ويژگيهاى زمامدار اسلامى و نقش مردم و در نحوه برخورد با آن كه به ناحق ادعا كند و آن كه حق را ادا نكند فرموده است:

«ايها الناس، ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه، و اعلمهم بامرالله فيه. فان شغب شاغب استعتب، فان ابى قوتل و لعمرى، لئن كانت الامامة لا تنعقد حتى يحضرها عامة الناس، فما الى ذلك سبيل، ولكن اهلها يحكمون على من غاب عنها،

ثم ليس للشاهد ان يرجع، ولا للغائب ان يختار. الا و انى اقاتل رجلين: رجلا ادعى ما ليس له، و آخر منع الذى عليه.» 67

اى مردم سزاوارترين كس به حكومت قويترين مردم نسبت به آن و داناترين آنها به فرمانهاى خداست، پس اگر آشوبگرى به فتنه‏انگيزى برخيزد، از او خواسته مى‏شود كه به حق باز گردد، و اگر امتناع ورزد با او به نبرد بايد پرداخت. به جان خودم سوگند اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم انعقاد نپذيرد، هرگز راهى به سوى آن نتوان يافت (يعنى هيچگاه منعقد نخواهد شد)، بلكه آنها كه صلاحيت رأى و نظر دارند حاكم و خليفه را بر مى‏گزينند و عمل آنها نسبت به ساير مردم نافذ است و بعد از آن نه حاضران حق بازگشت ونه غايبان حق انتخاب ديگرى را دارند. آگاه باشيد من با دو كس مى‏جنگم: نخست آن كس كه به ناحق ادعا كند و چيزى كه حق او نيست بخواهد و ديگر آن كس كه از دادن حقى كه بر گردن اوست امتناع ورزد.

بدين ترتيب ملاحظه مى‏شود كه در سيره نبوى جايى براى انظلام نيست و در برخورد با زمامداران خود سر و پيشوايان ستمگر، آنجا كه جاى قيام است، توصيه به قيام شده و آنجا كه اوضاع مساعد نيست، بايد تلاش كرد تا اوضاع را دگرگون كرد؛ و به طور كلى هيچگاه تكليف مبارزه، هجرت و جهاد ساقط نمى‏شود، ابن مسعود از رسول اكرم (ص) نقل كرده است كه فرمود:

«... ستكون عليكم ائمة ان اطعتموهم اضلوكم و ان عصيتموهم قتلوكم. قالوا: فكيف نصنع يا رسول الله؟ قال: كونوإ؛آآّّ كاصحاب عيسى نصبوا على الخشب و نشروا بالمناشير؛ موت فى طاعة خير من حياة فى معصية.»68

در آينده پيشوايانى بر شما حاكم خواهند شد كه اگر اطاعتشان كنيد، گمراهتان كنند، و اگر سرپيچيشان كنيد، كشتارتان كنند. گفتند: اى رسول خدا در چنين اوضاعى چه كنيم؟ فرمود: چون اصحاب عيسى باشيد كه بردار شدند و به صليب كشيده شدند و با ارّه تكه تكه شدند(واز عقايد و باورهاى خود دست بر نداشتند). مرگ در اطاعت (خدا) بهتر از زندگى در نافرمانى اوست .

و همين معنا در كلام اميرمؤمنان (ع) آمده است. ابو عطاء از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود:

«كيف انتم و زمان قدا ظلكم، تعطّل فيه الحدود و يتّخذ المال فيه دولا، و يعادى اولياء الله و يوالى فيه اعداء الله. قلنا: فان ادركنا ذلك الزمان فكيف نصنع، قال: كونوا كاصحاب عيسى عليه السلام نشروا بالمناشير و صلبوا على الخشب. موت فى طاعة الله عز و جل خير من حياة فى معصية الله.»69

چگونه‏ايد با زمانه تاركى كه در آن حدود (خدا) تعطيل شود و مال (مردم) به يغما رود. دوستان خدا، دشمن و دشمنانخدا دوست شمرده شوند. گفتيم: اگر با چنين اوضاع و زمانه‏اى روبرو شويم چه بايد بكنيم؟ فرمود: چون اصحاب عيسى (ع) باشيد كه با اره تكه تكه شدند و بردار كشيده شدند(و دست از اعتقادات خود بر نداشتند) كه مرگ در اطاعت خدا، از زندگى در نافرمانى او بهتر است .

و براساس همين جهتگيرى ضد ستم است كه برترين جهاد در راه خدا مبارزه با پيشوايان ستمگر عنوان شده است:

«افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر.»70

برترين جهاد سخنى است كه براى دفاع از عدالت در برابر پيشواى ستمگرى گفته مى‏شود.

و آن كه در اين راه كشته شود شهيد است؛ چنانكه از رسول خدا (ص) نقل شده است:

«سيكون عليكم ائمة يملكون ارزاقكم يحدثونكم فيكذبونكم، و يعملون فيسيئون العمل لايرضون منكم حتى تحسنوا قبيحهم و تصدقوا كذبهم فاعطوهم الحق ما رضوابه، فاذا تجاوزوا فمن قتل على ذلك فهو شهيد.» 71

بر شما پيشوايانى حكومت خواهند كرد كه روزيهاى شما را تصاحب كند و سخنانى به دروغ گويند و كردارى ناشايست كنند. از شما خشنود نشوند مگر آنكه زشتيهايشان را نيك شماريد و دروغهايشان را تصديق كنيد. پس حق را واگذاريد تا بدان راضى شوند و چون (از حق) تجاوز كردند (مقابلشان بايستيد كه) هر كس در اين راه كشته شود، شهيد است .

بنابراين اگر با زمامداران ستمگر مقابله نشود، آنها همه حيثيت انسانى و ايمانى مردمان را لگدمال مى‏كنند. آنان جز به اين راضى نخواهند شد كه زشتيهايشان تحسين و دروغهايشان تصديق گردد و افسادشان، اصلاح قلمداد شود. آنان كه خواهان حفظ هويتهاى انسانى و ايمانى خود هستند نبايد تن به ستم دهند و پرچم مبارزه عليه ستم را بر زمين گذارند؛ هرگونه كه بتوانند بايد مقابله كنند. امير مؤمنان (ع) فرمود:

«ايها المؤمنون، انه من رأى عدوانا يعمل به، و منكراً يدعى اليه، فانكره بقلبه فقد سلم و برى‏ء، و من انكربلسانه فقد اجر، و هو افضل من صاحبه، و من انكره بالسيف لتكون كلمة الله العليا و كلمة الظالمين السفلى، فذلك الذى اصاب سبيل الهدى، و نور فى قلبه اليقين.» 72

اى مؤمنان! هر كس ظلم و ستمى را مشاهد كند و يا كار زشتى كه مردم را به سوى آن مى‏خوانند؛ اگر تنها به قلبش آن را انكار كند سلامت را اختيار كرده است و گناهى بر او نيست (به شرط اينكه بيشتر از آن نتواند) و آن كس كه با زبان و بيان به مبارزه بر خيزد پاداش الهى خواهد داشت و مقامش برتر از گروه نخست است و آن كس كه با شمشير براى بزرگداشت نام خدا و سرنگونى ظالمان به مبارزه برخيزد، او به راه هدايت راه يافته و بر جاده حقيقى گام گذارده و نور يقين در قلبش تابيده است .

و حسين بن على (ع) كه تاريخ از خون او رنگ حماسه گرفته است، فرمود:

«ايها الناس، ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال: من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله، ناكثا لعهدالله، مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عبادالله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل ولا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله.» 73

مردم، رسول خدا(ص) فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را مشاهده كند كه حرامهاى خداوند را حلال ساخته، عهد و پيمان الهى را شكسته، با سنت پيامبر مخالفت ورزد، با بندگان خدا با دشمنى و از سر گناه رفتار نمايد و بر او با زبان و عمل نشورد و قيام نكند، بر خداوند است كه او را با همان ستمگران در يك جايگاه عذاب كند.

اساساً خداوند كسانى را كه در راه او و در راه نجات ستمديدگان، پيكار نمى‏كنند مورد مؤاخذه قرار مى‏دهد. چگونه مى‏توان از عواطف انسانى بهره‏مند بود و نسبت به آنان كه در زير تازيانه ستم خرد مى‏شوند بى اهميت بود؟ خداوند براساس تحريك عواطف انسانى مسلمانان را به جهاد و پيكار با ستمگران دعوت مى‏كند و به صراحت مى‏فرمايد چرا در راه خدا و مظلومان بى دفاعى كه در چنگال ستمگران گرفتار شده‏اند مبارزه نمى‏كنيد؟ آيا عواطف انسانى شما اجازه مى‏دهد كه خاموش باشيد و اين صحنه‏هاى رقت بار را تماشا كنيد؟ 74

«و ما لكم لا تقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيراً»75

چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شده‏اند پيكار نمى‏كنيد؟ همان افراد (ستمديده‏اى) كه مى‏گويند خدايا ما را از اين جامعه‏اى كه اهلش ستمگرند بيرون ببر و براى ما از طرف خود سرپرست قرار بده. و از براى ما از طرف خود يار و ياورى تعيين فرما.

در منطق دين، دستور داده شده است كه با اهل بغى و ستم كه حاضر به اصلاح كار خود از راههاى مسالمت‏آميز

نيستند، مبارزه كنيد با ستمگران مقابله كنيد تا به حق تن دهند. 76 در خبر محمد بن عمر بن على (ع) از پدرش از جدش از رسول خدا (ص) آمده است كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:

«يا على ان الله تعالى قد كتب على المؤمنين الجهاد فى الفتنة من بعدى كما كتب عليهم الجهاد مع المشركين معى، فقلت: يا رسول الله و ما الفتنة التى كتب علينا فيها الجهاد؟ قال: فتنة قوم يشهدون أن لااله الا الله، و انى رسول الله و هم مخالفون لسنتى و طاعنون فى دينى، فقلت: فعلام نقاتلهم يا رسول الله و هم يشهدون أن لا اله الا الله و انك رسول الله؟ فقال: على احداثهم فى دينهم، و فراقهم لامرى، و استحلالهم دماء عترتى.» 77

اى على، خداى تعالى جهاد در فتنه را بر مؤمنان مقرر داشته است (واجب كرده) همان طور كه جهاد با مشركين را همراه من بر ايشان مقرر داشت. پس گفتم: اى رسول خدا آن فتنه‏اى كه بر ما مقرر شده كه در آن پيكار كنيم كدام است؟ فرمود: فتنه گروهى كه بر يگانگى خدا و پيامبرى من گواهى مى‏دهند در حالى كه با سنت من مخالفت مى‏كنند و از دين من منحرف مى‏شوند. پس گفتم: بر چه (مبنايى و به چه دليلى) با آنان پيكار كنيم با وجود آنكه بر يگانگى خدا و پيامبرى شما گواهى مى‏دهند. فرمود: بر بدعت آوردنشان در دين و به دليل جدا شدنشان از دستور من و جايز شمردنشان ريختن خون عترت مرا.

با همين جهتگيريها بوده است كه پيشوايان حق، هرگز پرچم مبارزه با ستمگران را در قالب و شكل مناسب هر دوره، زمين نگذاشتند. شيعه و اكثر معتزله قائلند به اينكه اگر راههاى اصلاح بسته شده باشد و با روشهاى مسالمت‏آميز نشود امور را درست كرد، بايد با حكام ستمگر و زمامداران خود سر به مقابله پرداخت. سكوت بر ستم و بيداد جايز نيست و مقابله با آن از اشكال مهم جهاد در راه خداست. 78

استاد هاشم معروف الحسنى در كتاب «الانتفاضات الشيعية عبر التاريخ» پس از ذكر نمونه‏هايى از روايات فراوانى كه در حمايت از خروج بر ستمگران و قيام براى اقامه حق و دفع باطل از جانب ائمه (ع) رسيده است، ياد آورى مى‏كند كه: «ائمه (ع) اين قيام كنندگان را پشتيبانى مى‏كردند و مردم را به يارى ايشان در مقابله با ستم و بيداد و طغيان فرا مى‏خواندند، و در همين حال براى آنان آرزو مى‏كردند كه با دقت و تامل عمل كنند و كار خود را بى سر و صدا (و در نهايت مخفى كارى) انجام دهند تا (زمينه انتشار و رشد آن فراهم و) مبارزات آنان پر بارتر و گسترده‏تر شود، چنانكه هر كس موضعگيريهاى ائمه (ع) را در قبال اين قيامها و مبارزات كه در طول اعصار (موجب آشفتگى زمامداران خودسر و پريشانى حال آنان مى‏شد) و تخت حاكمان را به لرزه آشكار در مى‏آورد(و سبب تحكيم حق مى‏شد) بررسى و پيگيرى كند اين حقيقت بر او مى‏شود.» 79 محمد بن ادريس حلى آورده است كه در محضر امام صادق (ع) سخن از خروج علويان عليه حاكمان جور و قيام فرزندان راستين آل محمد به ميان آمد و آن حضرت فرمود:

«لوددت ان الخارجى من آل محمد خرج و عَلىّ نفقة عياله.»80

هر آينه دوست دارم كه خروج كننده‏اى از آل محمد قيام كند و مخارج خانواده‏اش را بر عهده گيرم.

البته در مواردى، پيشوايان حق، درباره قيامهاى حق طلبانه شيعه سخنانى را از باب تقيه، يا جلوگيرى از افشاى اسرار، يا دور كردن ذهن ستمگران از مبارزان، يا مخفى كردن ارتباطها و حمايتها و امثال اينها گفته‏اند كه به معناى نفى اصل مبارزه با ستم و مخالفت با قيامهاى حق طلبانه نيست. 81 اين قيامها از موضع نهى از بزرگترين منكر يعنى حكومت جور بوده است، نه از سر خودسرى و دنياطلبى.

اعتقاد به خروج بر پيشوايان ستمگر و مبارزه با بيدادگرى آنها، اختصاص به شيعه نداشته و چنانكه اشاره شد اكثر معتزله نيز بر اين باور بوده‏اند. در اين رابطه ابن ابى الحديد معتزلى شارح بزرگ نهج البلاغه آنجا كه امير مؤمنان (ع) عمق تباهى قاسطين را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «پس از من خوارج را نكشيد (و با آنان جنگ نكنيد) زيرا آن كس كه در جستجوى حق بوده ولى خطا كرده (و به آن نرسيده است) همچون كسى نيست كه در جستجوى باطل بوده و به آن رسيده است» 82 نظر معتزله را در برخورد با پيشوايان ستمگر چنين مى‏آورد: «در نظر اصحاب ما بى گمان خروج بر پيشوايان ستمگر واجب است ؛ و همچنين در نزد اصحاب ما هرگاه شخصى فاسق و متغلب بدون آنكه در شبهه افتاده باشد، (آگاهانه) بر حكومت چنگ زند و بر مصدر قدرت نشيند، جايز نيست كه او را براى جنگ با آنان كه منسوب به دين هستند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند يارى داد، بلكه واجب است آنان را كه بر او خروج كرده‏اند يارى داد، هر چند كه در عقيده خود دچار شبهه دينى شده، گمراه شده باشند. زيرا آنان از آن پيشوا عادلتر و به حق نزديكترند» 83 رشيد رضا نيز از قول شيخ محمد عبده آورده است كه

ابو حنيفه در خفا فتواى خروج بر منصور عباسى را داده بود و معتقد بود كه خلافت مربوط به علويان است و شوريدن بر حكومت جور را بلامانع مى‏دانست. وى حكومت منصور را غاصبانه مى‏خواند و حاضر نشد منصب قضاوت در حكومت خلفاى عباسى را بپذيرد رشيد رضا سپس اضافه مى‏كند كه ائمه اربعه اهل سنت همه با حكومتهاى زمان خود مخالف بودند و آنان را شايسته زمامدارى مسلمانان نمى‏دانستند زيرا افراد ظالم و ستمگرى بودند. 84

اين سخن كه نبايد پذيراى ستم شد و در صورت بسته شدن راههاى مسالمت‏آميز براى اصلاح امور بايد بر پيشوايان ستمگر قيام كرد و شكل درست و مناسب مبارزه با آنان را يافت، سخنى است آشنا با وجود انسانها. انسانها به فطرت اولى خود كه عشق به كمال مطلق است و به ثبع آن، از هر نقص و ستمى بيزارند و هر كس با رجوع به فطرت خويش در مى‏يابد كه نبايد تن به ستم دهد مردم بايد بدانند كه ستمگرى ستمگران حد و مرزى ندارد و اگر به اميد گشايشى تن به ستم دهند، تنها بندهاى اسارت را محكمتر كرده‏اند.

ريشه ستم پذيرى

پرسش مهمى كه در بحث انظلام مطرح است، اين است كه چرا انسانها اين همه تن به ستم مى‏دهند؟ مگر ستم پذيرى مطرود و مبغوض فطرت و عقل و شرع نيست؟ پس چرا مردمان پذيراى آن مى‏شوند؟ با نگاهى به گذشته تاريخ به روشنى مى‏بينيم كه افراد بسيارى ظلم را پذيرفته، راه ستم را همواره كرده، آسياى بيداد را گردانداند، ريشه اين همه ستم پذيرى در چيست ؟

با دقت در تاريخ انظلام بشر، در مى‏يابيم كه تعلقات انسان او را وادار مى‏كند تا پذيراى ستم شود. ريشه همه ستمها و ستم پذيريها در دنيا خواهى انسان است. انسانى كه چشمش به دنياست، دلبسته دنياست، دنيا را مى‏خواهد و آن را «اُمّ» خويش گرفته است. اگر انظلام با دنياى او تزاحم يابد، براى آنكه دنيايش آسيب نبيند، انظلام را نوش مى‏كند تا نيشى به مقصد او - دنيا - وارد نيايد. انسانى كه مى‏خواهد بماند و «ماندن» براى او اصل است، آن هنگام كه يا بايد بنماند و پذيراى ستم شود و يا دل كَنَد و برود، روشن است كه كدام را انتخاب مى‏كند ترس از رفتن و ميل به ماندن به اسارتش مى‏كشد. آن كه به جان خويش تعلق دارد، بقاى اين كالبد مادى را بر همه چيز مقدم مى‏دارد، فقط نگهبان او خواهد بود، به هر قيمتى. آن كه دلبسته مال و اولاد است، حافظ آنهاست، به هر ذلتى. آن كه دل به جاه و مقام دارد، آن كه عشق قدرت و مكنت وجودش را پر ساخته، براى رسيدن به اين آمال خويش چرا ستم نپذيرد؟ كه ريشه همه ستم پذيريها در پذيرش دنياست، در تكيه و ركون به دنياست، چنانكه در احاديث پيشوايان معصوم، اين معنا مورد عنايت قرار گرفته است. امام سجاد (ع) فرمود:

«ولا تركنوا الى الدنيا فان الله عزوجل قال لمحمد صلى الله عليه و آله: ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار.» 85

به دنيا تكيه نكنيد كه خداى عزوجل به محمد (ص) فرمود: تكيه به ستمكاران نكنيد كه اهل آتش مى‏شويد.

تكيه و اعتماد به دنيا، ركون به ظالم است و ريشه همه ستمها و ستم‏پذيريها دنياست به خاطر آن است كه انسان به همه خواريها تن مى‏دهد و براى جيفه دنياست كه مردم خواهان بقاى ستم و ستمگر مى‏شوند امام صادق (ع) درباره آيه شريفه «ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار» فرمود: «هو الرجل يأتى السلطان فيحب بقاءه الى ان يدخل يده كيسه فيعطيه.» 86(اين است كه انسان نزد سلطان مى‏آيد و به خاطر مالى كه به او مى‏دهد دوست دارد باقى بماند). يعنى انسان به خاطر دريافت متاع بى ارزش دنيا خواهان بقاى ستمگران مى‏شود و تن به هر چيزى مى‏دهد اما آن كه از تعلقاتش گذشت و از دنيا عبور كرد، تن به ستم نمى‏دهد و مى‏تواند برابر آن بايستد. مادامى كه انسان متعلق به غير خداست، به نوعى انظلام تن مى‏دهد، كم يا زياد. اگر انبياى عظام و اولياى خدا ستم نپذيرفتند، براى آن بود كه چشمشان به غير خدا نبود، از غير خدا نمى‏ترسيدند، دل به دنيا نداشتند نه ترس از رفتن داشتند و نه دل به ماندن. نه داشتنى وسوسه‏شان مى‏كرد و نه خواستنى اسيرشان مى‏ساخت. آنها تعلقى به دنيا نداشتند، لذا آنجا كه جاى «هجرت» بود، دل كندند و رفتند و آنجا كه جاى «جهاد»»

بود، ايستادند و مبارزه كردند. اگر لوط (ع) دل به كسى داشت، نمى‏توانست برود؛ اما او رفت و آنها ماندند اگر نوح (ع) دل به فرزند سپرده بود، آن هنگام كه پسرش ايستاد، مى‏ايستاد، پايش مى‏لرزيد، اما او رفت و تن به گناه و ستم نداد. اگر موسى (ع) چشمش به آسودگى بودُ، خود را در معركه حوادث نمى‏افكند و قيام نمى‏كرد. آنها همه اين گونه بودند. آزاد از دنيا و در نتيجه آزاد از ستم‏پذيرى.

با دقت در علل ستم پذيرى، نشانه‏هاى دنياخواهى و ردپاى تعلقات را به وضوح مى‏توان ديد. دنيا حجاب مى‏شود و «جهل» زمينه ساز پذيرش ستم. دنيا جلوه مى‏كند و «نفع» وادار مى‏كند كه تن به ستم دهند. به دنيا دل مى‏بندند و از«ترس» از دست دادنش، پذيراى همه چيز مى‏شوند، حسين بن على (ع) در اين باره مردم و علما را هشدار مى‏دهد. آنان كه فساد و ظلم را مشاهده مى‏كنند اما براى رسيدن به دنيا سكوت مى‏كنند و به سبب ترس همراهى مى‏نمايند و پذيراى بيداد مى‏شوند: 87

«اعتبروا ايها الناس بما وعظ الله به اولياءه من سوء ثنائه على الاحبار اذ يقول:،، لو لاينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم،، و قال:،، لعن الذين كفروا من بين اسرائيل،، الى قوله:،، لبئس ما كانوا يفعلون،، و انما عاب الله ذلك عليهم لانهم كانوا برون من الظلمة الذين بين اظهرهم المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبة فيما كانوا ينالون منهم و رهبة مما يحذرون و الله يقول:،، فلا تخشوا الناس و اخشون،،...».

اى مردم! از آنچه خداوند اولياى خود را با نكوهش از علماى يهود پند داده است، عبرت گيريد؛ آنجا كه مى‏فرمايد:،، چرا عالمان دينى و احبار مردمان را از گفتار گناه آميز باز نداشتند،، و آنجا كه فرموده است:،، آن كسانى از بنى اسرائيل كه كفر ورزيدند، گرفتار لعنت شدند،، تا آنجا كه فرمود:،، چه بد است آنچه مى‏كنند،، و خداوند آنها را بدين سبب نكوهش كرد كه كارهاى زشت و تباهى ستمكارانى را كه در ميان ايشان بودند، مى‏ديدند ولى آنان را از آن امور باز نمى‏داشتند، به طمع رسيدن به چيزى از جانب آنان و ترس از اينكه در محذور واقع شوند، با اينكه خداوند مى‏فرمايد:،، از مردمان نترسيد و از من بترسيد،،...

«ولو صبرتم على الاذى و تحملتم الموونة فى ذات الله كانت امور الله عليكم ترد و عنكم تصدر و اليكم ترجع، ولكنكم مكنتم الظلمة من منزلتكم و استسلمتم امور الله فى ايديهم، يعملون بالشبهات و يسيرون فى الشهوات، سلطهم على ذلك فرار كم من الموت و اعجابكم بالحياة التى هى مفارقتكم...».

و اگر شما بر رنج و آزار شكيبا مى‏بوديد و در راه خدا تحمل به خرج مى‏داديد، زمام امور خدا به شما بر مى‏گشت و از طرف شما اجرا مى‏شد و شما مرجع كار مردم بوديد. ولى شما خودتان ستمگران را در مقام خود جاى داديد و امور حكومت خدا را به آنها واگذاشتيد تا به شبهه عمل كنند و در شهوت و به دلخواه خود پيش روند. سبب تسلط يافتن ستمگران، فرار شما از مرگ و شيفتگى شما به زند است كه از شما جدا خواهد شد.

تا «ترس» هست، «ستم پذيرى» هست. اگر «جبن» در دلها كاشته شود، «انظلام» درو مى‏گردد. بالاترين ترس، ترس از مرگ است، ترسى فراگير و همه شمول كه با وجود عموميتش نافذترين انواع ترس است. اين ترس به سبب آن است كه انسان نمى‏داند مرگ حقيقتاً چيست، يا نمى‏داند با مرگ به كجا مى‏رود و يا گمان مى‏كند ه با نابودى جسمش ذات و حقيقتش نابود مى‏شود. 88 انسان از نابودى گريزان است، مطلق خواه است، عاشق كمال مطلق است و چون عشق به كمال مطلق دارد، مى‏خواهد فنا نپذيرد. از هر نقص و فنايى منزجر است، نابودى را نمى‏خواهد. فطرتاً از فنا گريزان است و از مرگ هم به همين خاطر مى‏ترسد، چون مرگ را فنا مى‏داند و اشتباه بزرگش در همين است. اگر انسان از اين اشتباه بيرون آيد، ديگر ستمى نخواهد پذيرفت، همه ترسها كه ريشه در ترس از مرگ دارد، رنگ مى‏بازد. سيد جمال الدين اسد آبادى، در مقاله‏اى با عنوان «الجبن» به اين مسأله پرداخته است و با زيبايى و دقت نظرى تام اين حقيقت را آشكار كرده كه ريشه همه ستم پذيريها در ترس است و آن هم در ترس از مرگ. وى مقاله خود را با اين آيات شريفه آغاز مى‏كند كه خداوند فرمود:

«أينما تكونوا يدرككم الموت ولو كنتم فى بروج مشيدة.» 89 «قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم.» 90

هر كجا باشيد مرگ شما را دريابد گرچه در دژهاى مستحكم باشيد. بگو: مرگى كه از آن مى‏گريزيد بيقين او دريابنده شماست .

سپس به دنبال مقدماتى مى‏نويسد: «علت چيست كه انسانها به پستيها تن در مى‏دهند و از رسيدن به عظمتها و آزادگيها دست مى‏كشند؟ همان عظمتها و آزاديها كه عنايت خداوند، راه رسيدن به آنها را گشوده و هيچكس را براى سير به سوى آن محروم نساخته است؟ چه چيزى است كه آدميان را از تلاش و حركت به سوى كمال باز مى‏دارد، حال آنكه كشش فطرى انسان به سوى آن است، بويژه اگر اين مجاهدان و تلاش كنندگان، به عدالت خدا و وعده و وعيد الهى مؤمن باشند و معتقد به ثواب جاودانه در ازاى اعمال نيك و عذاب به خاطر ارتكاب اعمال بد؛ و به روز رستاخيز معترف باشند. روزى كه هر كس به اندازه ذره‏اى كار نيك كرده باشد پاداش آن را مى‏بيند و يا ذره‏اى كار بد كرده باشد جزاى آن را خواهد ديد. اين گونه مردمان چگونه تن به يأس و ستم پذيرى مى‏سپارند و از مبارزه و تلاش دست مى‏كشند و در لغزشگاهها فرو مى‏غلتند؟

هنگامى كه در جستجوى عوامل و اسباب اين امور بر مى‏آييم و ارتباط همه علتها را با معلولها بررسى مى‏كنيم، مى‏بينيم كه همه آنها به يك يا چند عامل بر مى‏گردند كه منشأ همه ترس است، ترس.

آرى ترس است كه پايه‏هاى بناى مملكتها را سست مى‏كند و عاقبت آنها را ويران مى‏سازد. ترس است كه روابط ملتها را مختل مى‏كند و نظام ارتباطى آنها را بر هم مى‏زند. ترس است كه اراده حاكمان را ضعيف مى‏كند و آنها را از تخت حكومت به پايين مى‏كشد. ترس است كه دلهاى مردم جهان را ضعيف ساخته، باعث دورى آنها از حقيت جويى و راستگويى مى‏شود. ترس است كه درهاى خير و بركت را به روى جويندگان مى‏بندد و نشانه‏هاى هدايت و راه راست را از نظر سالكان پنهان مى‏دارد. ترس است كه تحمل خوارى و پذيرش ذلت را بر آدميان هموار مى‏كند و رنج فقر و مسكنت را در نظر آنان بى مقدار جلوه مى‏دهد. ترس است كه تحمل يوغ بردگى را بر گردن مردم آسان مى‏نمايد. ترس است كه نفس انسانى را براى پذيرش اهانت، به نام صبر و شكيبايى آماده مى‏سازد و قبول خوارى را به اسم زيركى و عاقل بودن تدارك مى‏كند.ترس است پشت انسانها را براى حمل بارهايى به مراتب بسيار سنگين‏تر از آنچه مى‏پندارند ممكن است در اثر شجاعت و اقدام براى مبارزه برايشان پيش آيد، خم مى‏كند ترس است كه جامه ننگ و رسوايى را بر تن آدمى مى‏پوشاند كه روحهاى پاك و همتهاى بلند، مرگ و شهادت را به نز

ديك شدن به يكى از آن خواريها ترجيح مى‏دهند. آرى انسان جبان و ترسو، سنگينى و سختى ذلتها را سبك و آسان مى‏پندارد و زندگى در مسكنت و بدبختى را رفاه و امنيت مى‏شمارد. كسى كه خود را خوار و سبك مى‏سازد، پذيرش حقارتها و ذلتها برايش آسان است، همانند مرده‏اى كه از وارد شدن جراحتها هيچ رنج و آزارى احساس نمى‏كند. بدتر از همه آنكه انسان جبان در هر لحظه از زندگى خويش شرنگ مرگ را جرعه جرعه مى‏نوشد، اما با اين همه به آن وضع راضى و خشنود است...

ترس چيست؟ حالت و اماندگى در نفس انسان كه او را از مقاومت در برابر هر امرى كه بر خلاف ميل آدمى باشد باز مى‏دارد. ترس يك بيمارى روحى است كه تنها به سبب نيروى حفظ وجود كه خداوند آن را يكى از اركان مهم حيات طبيعى آدمى قرار داده است از بين مى‏رود( يعنى انسان جبان چون خود را در معرض خطر حتمى ديد بر ترس خود غلبه مى‏كند) براى اين بيمارى روحى عوامل چندى وجود دارد كه اگر در ماهيت و ريشه همه آنها دقت كنيم، مى‏بينيم كه مرجع و منشأ همه آنها ترس از مرگ است. در صورتى كه مرگ سرنوشت هر زنده و سرانجام هر ذيروحى است. مرگ وقتى معين و ساعتى معلوم ندارد. از لحظه تولد تا مرحله پيرى، هر لحظه ممكن است مرگ فرا رسد، و جز خدايى كه اجلها را مقرر كرده است هيچكس از زمان و مكان مرگ خويش آگاه نيست .

«و ما تدرى نفس ماذا تكسب غداً و ما تدرى نفس بأى أرض تموت.» 91

و حال آنكه هيچكس نمى‏داند فردا چه خواهد كرد (و او را چه پيش خواهد آمد)، و هيچكس نمى‏داند كه در كدام سرزمين خواهد مرد.

با اين همه، ترس از مرگ شدت يافته، به جايى مى‏رسد كه به صورت بيماريى كشنده در مى‏آيد و اين بدان سبب است كه انسان سرنوشت حتمى خويش را فراموش مى‏كند و از آن وسايلى كه خداوند براى به دست آوردن خير دنيا وآخرت به آدمى داده است غفلت مى‏ورزد و از آن نيروها و قواى خداداد در راه خودش استفاده نمى‏كند.

آرى، انسان آن چنان از خود غافل مى‏شود كه آنچه را كه خداوند سبب بقاى زندگى (و حيات و عزت) قرار داده است يعنى شجاعت و اقدام (براى مبارزه)، سبب نيستى و هلاكت مى‏پندارد انسان جاهل خيال مى‏كند هر قدمى كه بردارد مرگ در كمينش و خطرى در انتظارش است. با آنكه شخص جبان اگر نگاهى به آثار انسانى و آرمانهاى دست يافته توسط عالى همتان كند و اينكه آنها به وسيله مقابله با خطرها به هدفهاى خود رسيده‏اند، برايش روشن مى‏گردد كه اين ترسها جز اوهام و صداهاى فريبنده چيزى ديگرى نيست. آنها وسوسه‏هاى شيطان است كه روحش را فرا گرفته و به وحشتش انداخته و از راه خدا باز داشته و از رسيدن به هر امر خيرى محرومش كرده است. ترس دامى است كه گذشت زمان و پيشامدهاى بد روزگار آن را مى‏گستراند تا آدميان را شكار كند و به وسيله آن دام امتها و اقوام را گرفتار سازد. ترس دام شيطان است كه به وسيله آن بندگان خدا را شكار مى‏كند و از راه خدا باز مى‏دارد. ترس علت هر پستى است و منشأ تمام صفات زشت به شمار مى‏آيد. همه شقاوتها از ترس ناشى مى‏شود و هيچ فسادى نيست كه عامل به وجود آورنده آن ترس نباشد. هيچ كفرى نيست كه باعث و ايجاد كننده آن ترس

نباشد. ترس پراكنده كننده اجتماعات است و پاره كننده روابط و دوستيهاى ميان مردم هزيمت دهنده لشكرها و سرنگون سازنده پرچمها. ترس است كه پادشاهان را از آسمان عظمت به حضيض ذلت و خوارى مى‏كشاند. چه عاملى در جنگهاى ميهنى خيانتكاران را وا مى‏دارد تا عليه كشور و جامعه خود خيانت كنند؟ آيا ترس نيست؟ چه چيزى دست ناكسان را باز مى‏كند تا رشوه گيرند؟ آيا ترس نيست؟ شايد برخى تصور كنند كه رشوه گرفتن با ترس چه رابطه‏اى دارد. چنانكه دقت شود، ملاحظه مى‏كنيم كه ترس از فقر است كه باعث اين كار مى‏شود و اين ترس در حقيقت، از ترس از مرگ سرچشمه مى‏گيرد. به راحتى مى‏توان در مورد ساير صفات نيز به حقيقت پى برد، زيرا ترس از مرگ است كه آدمى را وادار به دروغگويى و نفاق مى‏كند و به ساير صفات زشت و انواع فسادها مى‏كشاند. انسان به سبب ترس براى گذران معاش خويش به هر فساد و پستى تن در مى‏دهد. آرى، ترس براى هر انسان داراى فطرت سالم ننگ و زشت است، بويژه براى مردمى كه به خدا و پيامبر او و روز بازپسين ايمان دارند و اميدوارند كه به پاداش اعمال نيك خويش و مقام والاى جاودانى خود برسند.

بنابراين شايسته است كه فرزندان امت اسلام بنابر مقتضاى اصول دين خود، دورترين مردم از اين صفت (ترس) باشند. زيرا كه ترس بزرگترين مانع در برابر انجام كارهايى است كه خدا را خشنود مى‏كند و مسلمان چيزى جز خشنودى خدا نمى‏خواهد كسانى كه قرآن مى‏خوانند مى‏دانند كه خداوند در قرآن دوست داشتن مرگ را نشانه ايمان معرفى كرده است و با آن مخالفان و معاندان را آزموده و در نكوهش كسانى كه مؤمن نيستند چنين فرموده:

«الم‏تر الى الذين قيل لهم كفوا ايديكم و اقيموا الصلاة و اتوا الزكاة فلما كتب عليهم القتال اذا فريق منهم يخشون الناس كخشية الله او اشد خشية و قالوا ربنا لم كتبت علينا القتال لولا اخرتنا الى اجل قريب...»92

آيا ننگريستى به كسانى كه به آنان گفته شده دست نگاه داريد (از جهاد) و نماز بر پا داريد و زكات بدهيد؟ پس چون جنگيدن بر عهده شان مقرر گشت به ناگاه دسته‏اى از آنان چنان از آدميان مى‏ترسند كه ترس از خدا يا ترسى شديدتر، و گويند: پروردگار ما، چرا جنگيدن را بر عهده ما مقرر كردى؟ چرا تا زمانى نزديك به ما مهلت ندادى؟...

آرى اقدام كردن در راه حق و دادن مال و جان در راه اعتلاى دين خدا، نشان افتخار مردم مؤمن است. كتاب الهى به آن بسنده نكرده است كه مردم نماز را بر پا دارند و زكات دهند و دست از بعضى امور باز دارند، بلكه اينها را كارهايى دانسته است كه مؤمن و منافق در آن شريكند، بلكه يگانه دليل ايمان داشتن را دادن جان براى اعلاى كلمه حق و در راه استقرار عدالت دانسته و حتى آن را يگانه ركنى دانسته است كه اگر آن نباشد ساير ركنها قابل اعتنا و اعتبار نيست. مبادا كسى گمان كند كه ممكن است دين اسلام و ترس در يك دل جمع شود. چگونه چنين چيزى امكان دارد با اينكه هر جزئى از اين دين نمايشگر شجاعت و اقدام در راه خدا و مبارزه است. ستون و تكيه گاه دين اسلام خالص بودن براى خداست و تهى شدن از هر چيزى جز خدا براى دست يافتن به رضاى او مؤمن كسى است كه يقين داشته باشد كه اجلها به دست خداست و خداوند هرگونه كه بخواهد اجل آدمى را مى‏رساند. بنابراين كندى در اداى وظايف، عمر كسى را افزايش نمى‏دهد و اقدام براى حق و مبارزه در راه آن دقيقه‏اى از عمر انسان نمى‏كاهد. مؤمن كسى است كه جز در انتظار «يكى از دو نيكوترين» 93 به سر نمى‏برد. يا اين

كه با سيادت و عزت زندگى مى‏كند و يا اينكه مقرب به خدا و خوشبخت مى‏ميرد و روحش به اعلى عليين بالا مى‏رود و به كروبيان و فرشتگان مقرب ملحق مى‏شود.

كسى كه گمان مى‏كند كه مى‏توان ترس و ايمان داشتن به آنچه محمد (ص) آورده است را جمع كرد، خود را فريب داده و عقلش را تباه كرده و بازيچه هوا و هوس خويش شده است و هيچ بهره‏اى از ايمان ندارد. هر آيه‏اى از آيات قرآن گواهى مى‏دهد كه انسان ترسوىِ مدعىِ ايمان دروغ مى‏گويد...» 94

ديندارى با ترس و انظلام قابل جمع نيست و بى‏گمان انسان حقير و ذليل و در اسارت ترس نمى‏تواند از ستم و بيدادگرى جلوگيرى كند:

«لا يمنع الضيم الذليل» 95

افراد ضعيف و ناتوان هرگز نمى‏توانند ظلم را از خود دور كنند.

برترين اين حماسه‏ها، حماسه حسين بن على (ع) است كه به تعبير ابوالعلا معرى افق از خون او و پدرش سرخ فام است:

و على الدهر من دماء الشهيد

ين على و نجله شاهدان‏

فهما فى اواخر اليل فجرا

ن و فى اولياته شفقان .96

و بر روزگار خون دو شهيد - على و فرزند برومندش (حسين) - گواه است كه اواخر شب به شكل فجر در مى‏آيد و در اوايل غروب به شكل شفق سرخ فام جلوه مى‏كند.

حماسه حسن (ع) شاهدى گويا بر اين حقيقت است كه ايمان و تسليم ستم شدن باهم سازگار نيست و اينكه مسلمان، غير خدا را بنده نيست و در برابر هيچ فرعون سرخم نمى‏كند و انظلام نمى‏پذيرد. رمز قرآن اين است و حسين (ع) آموزگار اين رمز است .

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت‏

حريت راز هر اندر كام ريخت

خاست آن سر جلوه خير الامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمين كربلا باريد و رفت

لاله در ويرآنهاكاريد و رفت

تا قيامت قطع استبداد كرد

موج خون او چمن ايجاد كرد

بهر حق در خاك و خون گرديده است

پس بناى لا اله گرديده است

ما سوى الله را مسلمان بنده نيست‏

پيش فرعونى سرش افكنده نيست‏

خون او تفسير اين اسرار كرد

ملت خوابيده را بيدار كرد

تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد

از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسين آموختيم

ز آتش او شعله‏ها اندوختيم 97

آن اسوه نيكوى ستم ناپذيرى كه جلوه حق و تجلى قرآن بود، مرگ را چون گردنبندى در گردن دختران جوان توصيف كرد و خود را مشتاق ديدار از گذشتگان و لقاء الله معرفى كرد:

«خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف و خيرلى مصرع انا لاقيه.» 98

مرگ بر فرزند آدم مسلم است و چون گردن بند در گردن دختران جوان مى‏ماند چقدر مشتاق ديار گذشتگانم هستم، آن چنان كه يعقوب را به ديدار يوسف اشتياق بود. و براى من قتلگاهى معين گرديده است كه در آنجا فرود خواهم آمد.

حسين (ع) نمونه برجسته انسانِ مكتبى است؛ مكتبى كه در آن انس به مرگ نشانه ايمان است و اسوه‏هاى آن به مرگ و شهادت عشق مى‏ورزيدند و در نظر آنان مرگ گواراتر از نوشيدن آب بر تشنه بود. ابوالائمه، على (ع)، تربيت شده پيامبر (ص) مى‏فرمود:

«والله لا بن أبى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه.» 99

به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ، از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است .

آن قهرمان همه عرصه‏هاى انسانى، سخت مشتاق و دوستدار مرگ و شهادت بود:

«ان احب ما انا لاق الى الموت.» 100

محبوبترين چيزى كه دوست دارم ملاقاتش كنم، مرگ است .

«فو الله انى لعلى الحق و انى للشهادة لمحب.» 101

به خدا سوگند كه من برحقم و بى گمان عاشق و دوستدار شهادتم.

نصربن مزاحم منقرى نقل كرده است: هنگامى كه امام براى نبرد با قاسطين به سوى شام در حركت بود، بين راه در مكانى به نام بليخ كه در ساحل فرات بود فرود آمد راهبى از صومعه خود نزد على (ع) آمد و گفت: پيش ما نوشته‏اى است كه از پدران خود به ارث برده‏ايم و آنرا اصحاب عيسى بن مريم (ع) نوشته‏اند. آيا آن را بر شما عرضه بدارم؟ على (ع) گفت: آرى، آن چيست؟ راهب شروع به خواند آن نوشته كرد كه در آن سخن از ظهور پيامبر امى و سيره و روش او به ميان آمده بود. همچنين مسائل پس از رحلت پيامبر و برخى از ويژگيهاى امام على (ع) در آن ياد شده بود، از جمله اين حقيقت:

«الدنيا أهون عليه من الرماد فى يوم عصفت (به) الريح، و الموت أهون عليه من شرب الماء على الظماء (الظمآن). يخاف الله فى السر و ينصح له فى العلانية، ولا يخاف فى الله لومة لائم.»102

دنيا در نظر او بى ارزشتر از خاكسترى است كه روزى طوفانى، طوفان بر آن بتازد و مرگ در نظرش گواراتر از آبى است كه تشنه كامان نوشند. در نهان از خدا مى‏ترسد و در عيان براى خدا نصيحت مى‏كند. او در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده‏اى بيم ندارد.

منطق قرآن كريم و سيره نبوى به چنين تلقى؟ نگرشى به دنيا، زيستن، مبارزه كردن و رفتن مى‏خواند آن كه به چنين مرتبه‏اى نايل مى‏شود نه ستم مى‏كند و نه ستم مى‏پذيرد؛ از همه عوامل تباه كننده انسان و انسانيت آزاد مى‏شود، چنانكه رسول اكرم (ص) در دعاى خويش از كليه اسباب تباهى و ستمگرى و ستم پذيرى به خدا پناه برده است :«اللهم انى اعوذ بك من الفقر و القلة و الذلة و أعوذبك ان اَظْلِم او أُظْلَم.» 103

خدايا از نادارى، كمبود و خوارى به تو پناه مى‏برم و به تو پناه مى‏برم از اينكه ستم كنم يا ستم پذيرم .


پى نوشتها:
1- الطبقات الكبرى، ج 1، ص 128؛ البته يعقوبى در تاريخش (ج 2، ص 17 مى‏نويسد كه سن رسول خدا از بيت سال گذشته بود كه در حلف الفضول شركت كرد.
2- محمد بن حبيب البغدادى، المنمق فى أخبار قريش، صححه و علق عليه خورشيد احمد فارق، الطبعة الاولى، عالم الكتب، 1405 ق. ص 187؛ التنبيه و الاشراف، ص 179؛ و نيز ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 17؛ الوالحسن المسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، دارالاندلس، بيروت، ج 2، ص 270؛ برهان الدين حلبى شافعى، انسان العيون فى سيرة الامين المأمون (السيرة الحلبية)، دار احياء التراث العربى، بيروت، ج 1، ص 132؛ شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج 2، صص 158 - 163.
3- ر.ك: مروج الذهب، ج 2، صص 270 - 271؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 18؛ سيرة ابن هشام، ج 1، ص 145؛ التنبيه و الاشراف، ص 179؛ المنمق، صص 186 - 189؛ البداية و النهاية، ج 2، صص 355 - 356؛ الكامل فى التاريخ، ج‏2،ص 41؛ السيرة الحلبية، ج 1، ص 132؛ سيرة ابن كثير، ج 1، ص 130؛ عيون الاثر، ج 1، ص 68؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 14، ص 129؛ اعيان الشيعة، ج 1، ص 220؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 1، ص 136؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 12؛ شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج 2، صص 158 - 159.
4- مروج الذهب، ج 2، ص 270؛ عيون الاثر، ج 1، ص 67؛ اعيان الشيعة، ج 1، ص 220؛ انساب الاشراف، ج 2، حققه و علق عليه محمد باقر المحمودى، الطبعة الاولى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1394 ق. ص 11.
5- التنبيه الاشراف، ص 179؛ مروج الذهب، ج 2، ص 271؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 356؛ و نيز ر.ك: انساب الاشراف، ج 2، ص 13؛ شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج 2، صص 161 و 164.
6- التنبيه و الاشراف، ص 180؛ ابن اسحاق نقل كرده است: «لقد شهدت فى‏دار عبدالله بن جدعان حلفاً ما احب ان لى به حمر النعم و لوادعى به فى الاسلام لا جبت.» (در خانه عبدالله بن جدعان در پيمانى شركت كردم كه دوست ندارم به جاى آن شتران سرخ موى داشته باشم و اگر در اسلام هم به چنان پيمانى دعوت شوم مى‏پذيرم.) سيرة ابن هشام، ج 1، ص 145؛ و نيز: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 17؛ الطبقات الكبرى، ج 1، ص 129؛ السيرة الحلبية، ج 1، ص 131؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 41؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 357؛ سيرة ابن كثير، ج 1، ص 130؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 1، ص 136؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 12 و 15؛ شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج 2، صص 159 و 161.
7- سيرة ابن هشام، ج 1، صص 145 - 146؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، صص 41 - 42؛ سيرة ابن كثير، ج 1، ص 130؛ البداية و النهاية، ج 2، صص 357 - 358؛ السيرة الحلبية، ج 1، ص 132؛ و نيز ر.ك: انساب الاشراف، ج 2، ص 14.
8- تفسير نمونه، ج 2، ص 279.
9- مسند الشهاب، ج 1، صص 336 - 337؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج 3، ص 305؛ كنزالعمال، ج 6، ص 89؛ عبدالقادر الجيلانى، الفتح الربانى و الفيض الرحمانى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1400 ق، صص 46 و 81؛ كنزالعمال، ج 6، ص 89.
10- قرآن، حجر /41.
11- قرآن، نساء /97 - 100.
13- ر.ك: جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، قم، 1400 ق. ج 2، صص 221 - 224.
14- محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 246.
15- كليات اقبال لاهورى، ص 77.
16- محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 251.
17- كليات اقبال لاهورى، صص 235 - 236.
18- قرآن، حج /39-40.
19- ر.ك: محمد حسين فضل الله، الاسلام و منطق القوة، الطبعة الثانية، الدار الاسلامية، بيروت، 1401 ق. صص 49 - 56.
20- قرآن، غافر /31.
21- قرآن، اعراف /28.
22- قرآن، نحل /90.
23- قرآن، نساء /135.
24- قرآن، يونس /44.
25- امام كاظم (ع) به هشام بن حكم فرمود: «ان لله على الناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة ؛ فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و الائمة - عليهم السلام - و اما الباطنة فالعقول.» (خداوند به مردم دو حجت دارد: حجت آشكار و حجت پيمان ؛ حجت آشكار رسول و پيامبران و امامان (ع) هستند و حجت پنهان مردم است). الكافى، ج 1، ص 16.
26- آيات 31 تا 33.
27- قرآن، احزاب /64-66.
28- قرآن، احزاب /67-68.
29- قرآن، اعراف /38.
30- قرآن، اعراف /39.
31- قرآن، بقره /78.
32- ر.ك: سيد محمود طالقانى، پرتوى از قرآن، چاپ سوم، شركت سهامى انتشار، ج 1، صص 207 - 208؛ ده گفتار، صص 91 - 93.
33- «قال رجل للصادق (ع): فاذا كان هؤلاء القوم من اليهود لايعرفون الكتاب الا بما يسمعون من علمائهم لا سبيل لهم الى غيره، فكيف ذمهم بتقليدهم و القبول من علمائهم، و هل عوام اليهود الا كِعوامنا يقلدون علماءهم؟ فقال (ع): بين عوامنا و علمائنا و عوام اليهود و علمائهم، فرق من جهة و تسوية من جهة. اما من حيث استووا: فان الله قد ذم عوامنا بتقليدهم علمائهم كما ذم عوامهم، و اما من حيث افترقوا فلا. قال: بِيّنْ لى يا بن رسول الله! قال (ع): ان عوام اليهود كانوا قد عرفوا علماءهم بالكذب الصراح، و باكل الحرام و الرشاء و بتغيير الاحكام عن واجبها بالشفاعات و العنايات و المصانعات، و عرفوهم بالتعصب الشديد الذى يفارقون به أديانهم، و انهم اذا تعصبوا ازالوا حقوق من تعصبوا عليه، و اعطوا مالا يستحقه من تعصبوا له من اموال غيرهم، و ظلموهم من اجلهم، و عرفوهم يفارقون المحرمات، و اضطروا بمعارف قلوبهم الى ان من فعل ما يفعلونه فهم فاسق لا يجوز ان يصدق على الله ولا على الوسائط بين الخلق و بين الله، فلذلك ذمهم لما قلدوا من قد عرفوه و من قد علموا انه لا يجوز قبول خبره ولا تصديقه فى حكايته، ولا العمل بما يوديه اليهم عمن لم
يشاهدون و وجب عليهم النظر بأنفسهم فى امر رسول الله (ص)، اذ كانت دلائله اوضح من ان تخفى، و أشهر من ان لا تظهر لهم. و كذلك عوام امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق الظاهر، و العصبية الشديدة و التكالب على حطام الدنيا و حرامها، و اهلاك من يتعصبون عليه و ان كان لاصلاح امره مستحقاً، و بالترفرف بالبر و الاحسان على من تعصبوا له و ان كان للاذلال و الاهانة مستحقاً، فمن قلد من عوامنا مثل هؤلاء الفقهاء فهم مثل اليهود الذين ذمهم الله بالتقليد لفسقة فقهائهم. فَامّا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدينه، مخالفاً على هواه، مطيعاً لامر مولاه، فللعوام ان يقلدوه، و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لاجميعهم؛ فانه من ركب من القبايح و الفواحش مراكب فسقة العامة فلا تقبلوا مناعنه شيئاً، ولا كرامة.» الاحتجاج، ج 2، صص 457 - 458؛ وسائل الشيعة، ج 18، صص 94 - 95؛ بحارالانوار، ج 2، صص 87 - 88؛ الفيض الكاشانى، كتاب الصافى فى تفسير القرآن، المكتبة الاسلامية، طهران، 1356 ش. ج 1، صص 105 - 106.
34- ماهيت آنچه پس از پيامبر (ص) روى داد بازگشتى به گذشته و رويكردى به جاهليت بود، چنانكه امير مؤمنان (ع) درباره آن فرمود:«حتى اذا قبض الله رسوله صلى الله عليه و آله، رجع قوم على الاعقاب...» (تا آنكه خداوند پيامبرش را به سوى خويش فرا خواند، گروهى به قهقرا برگشتند...) نهج‏البلاغه، خطبه 150.
35- ر.ك: قرآن، بقره /170؛ لقمان /21؛ احزاب /67؛ انعام /116.
36- او از شركت كنندگان در بيعت عقبه ثانى و از جمله بدريون بود و در همه معركه‏ها همراه پيامبر (ص) حضور داشت. وى كاتب، حافظ و استاد قرائت قرآن بود. در سال وفات او اختلاف زيادى است، اما در مجموع به نظر مى‏آيد در دوران خلافت عمر در گذشته يا به قتل رسيده باشد،ر.ك: الطبقا الكبرى، ج 3، صص 498 - 502؛ صفة الصفوة، ج 1، صص 474 - 477؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 4، صص 197 ؛ 204؛ اسدالغابة، ج 1، صص 49 - 50؛ تذكرة الحفاظ، ج 1، صص 16 - 17؛ الوافى بالوفيات، ج 6، صص 190 - 191؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 164؛ قرطبى مالك، الاستيعاب فى اسماء الاصحاب، دارالكتاب العربى، بهامش الاصابة، بيروت، ج 1، صص 30 - 31؛ ابن حجر العسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، دارالكتاب العربى، بيروت، ج 1، صص 31 - 32؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 304 - 305؛ حلية الاولياء، ج 1، صص 250 - 256؛ شمس الدين الذهبى، العبر فى خبر من غبر، دارالكتب العلمية، بيروت، ج 1، ص 17؛ تهذيب الكمال، ج 2، صص 262 - 272.
37- ر.ك: محمدباقر بهبودى، سيره علوى، 1368 ش. صص 33 - 34؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 20، ص 24؛ مسند احمد حنبل، ج 5، ص 140؛ مستدرك حاكم، ج 2، صص 226 - 227؛ ج 3، صص 304 - 305؛ تهذيب الكمال، ج 2، ص 270؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 4، صص 202 - 203.
38- ر.ك: محمد محمدى الرى شهرى ميزان الحكمة، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1362 ش. ج 1، صص 181 - 183، ج 4، صص 512 - 513؛ بابهاى: «احاديث مجعولة فى وجوب طاعة السلطان» و «احاديث مجعولة لتثبيت امامة ائمة الجور».
39- ر.ك: صحيح مسلم، تحقيق و تعليق الدكتور موسى شاهين لايش، الدكتور احمد عمر هاشم، الطبعة الاولى، مؤسسة عزالدين، بيروت، 1407 ق. ج 4، صص 122 - 123.
40- صحيح مسلم بشرح النووى، ج 12، ص 233 ؛ كنزالعمال، ج 6، صص 52 و 64.
41- صحيح مسلم ، ج 12، ص 224 ؛ كنزالعمال، ج 6، صص 50، 62 و 63.
42- صحيح مسلم ، ج 12، ص 235 ؛
43- صحيح مسلم ، ج 12، ص 226 ؛ كنزالعمال، ج 6، ص 49.
44- صحيح مسلم ، ج 12، ص 238 ؛ كنزالعمال، ج 6، ص 52.
45- كنزل العمال، ج 6، ص 54.
46- همان، ص 4.
47- همان.
48- صحيح مسلم، ج 12، ص 238.
49- «مسلم بن ابى بكرة عن ابيه ابو داود سليمان بن الاشعث السجستانى، سسن ابى داود، الطبعة الاولى، مطبعة الحلبى، مصر، 1371 ق. ج 2، ص 415؛ امثال اين حديث فراوان است حتى توصيه شده است كه اگر كسى داخل خانه شما شد و دست دراز كرد كه شما را بكشد، اجازه دهيد اين كار را بكند و واكنشى نشان ندهيد و چون فرزند آدم (هابيل) برخورد كنيد! ر.ك: همان، و نيز: كنزالعمال، ج 11، صص 108 - 113؛ صحيح البخارى، ج 9، ص 681.
50- الشيعة و الحاكمون، الطبعة الخامسة، دارو مكتبة الهلال، دارالجواد، بيروت. 1981 م. ص 25.
51- تاريخ المذاهب الاسلامية، دارالفكر العربى، قاهره ج 1، صص 110 - 111؛ و نيز ر.ك: مسائل الامام احمد بن حنبل رواية ابنه عبدالله بن احمد، تحقيق زهير الشاويش، الطبعة الثالثة، المكتب الاسلامى، 1408 ق. ص 257.
52- همان، ص 111.
53- ر.ك: هاشم معروف الحسنى، الانتفاضات الشيعية عبر التاريخ، دارالكتب الشعبيّة، بيروت، ص 98.
54- المغنى فى ابواب التوحيد و العدل، تحقيق الدكتور عبدالحليم محمود، الدكتور سليمان دنيا، مراجعة الدكتور ابراهيم مدكور، باشراف الدكتور طه حسين، الدار المصرية للتأليف و الترجمة، الجزء المتمم العشرين، القسم الاول، ص 259.
55- القاضى أبى يعلى محمد بن الحسين الفراء، الاحكام السلطانية، ص 23.
56- به بيان كتاب الهى از زبان فرعونيان: «و قد افلح اليوم من استعلى.» (امروز آن كس كه غلبه و برترى يابد او فيروزى يافته است). قرآن، طه /64.
57- تنبيه الخواطر، ج 1، ص 51؛ نهج‏البلاغه، حكمت 165؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ج 3، ص 142؛ كنز العمال، ج 6، ص 67؛ محمد رشيد رضا، تفسير المنار، الطبعة الثانية، دارالمعرفة، بيروت، ج 5، ص 181؛ الخصال، ج 1، ص 139؛ بحارالانوار، ج 75، ص 337؛ مسند احمد حنبل، ج 1، ص 31 (لاطاعة لمخلوق فى معصية الله) ؛ تاريخ المذاهب الاسلامية، ج 1، ص 112.
58- صحيح مسلم، ج 12، ص 227؛ كنزالعمال، ج 6، ص 50؛ تفسير المنار، ج 5، ص 181؛ مسند احمد حنبل، ج 1، ص 94.
59- قرآن، نساء /59.
60- ر.ك: تفسير المنار، ج 5، ص 181.
61- الميزان فى تفسير القرآن، ج 45، صص 389 و 391.
62- التفسير الكبير، ج 10، ص 144.
63- ر.ك:ميزان الحكمة، ج 1، صص 185 - 186: «وجوب الخروج على ائمة الجور».
64- «قل اطيعوا الله و اطيعو الرسول فان تولوا فانما عليه ما حمل و عليكم ما حملتم و ان تطيعوه تهتدوا و ما على الرسول الا البلاغ المبين» (بگو خدا را اطاعت كنيد و رسولش را اطاعت كنيد، چه اگر از اطاعت آندو سر بتابيد فقط تكليف خود را انجام نداده‏ايد، و به او ضررى نرسانده‏ايد، چه او مكلف به تكليف خويش است و شما مكلف به تكليف خويش، اگر اطاعت او كنيد هدايت يابيد و بر عهده پيامبر وظيفه‏اى جز ابلاغ آشكار نيست) قرآن، نور /54.
65- الميزان فى تفسير القرآن، ج 15، ص 158.
66- نهج البلاغه، خطبه 192.
67- الخصال، ج 1، ص 139؛ بحارالانوار، ج 75، صص 337 - 338.
68- نهج البلاغه، خطبه 173.
69- كنزالعمال، ج 1، ص 216.
70- القاضى أبى عبدالله محمد بن سلامة القطاعى، دستور معالم الحكم و مأثور مكارم الشيم من كلام اميرالمؤمنين على بن أبى طالب كرم الله وجهه، مطبعة السعادة، مصر، 1332 ق. (افست) صص 113 - 114؛ نهج‏السعادة، ج 2، ص 639.
71- كنزالعمال، ج 3، ص 78؛ نهج البلاغه، حكمت 374؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 188؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 12؛ مسند الشهاب، ج 2، ص 247؛ كنزالعمال، ج 3، ص 64؛ الفردوس بماثور الخطاب، ج 1، ص 358؛ دليل الفالحين، ج 2، صص 288 - 289؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 187؛ فيض القدير، ج 2، ص 30؛ تاريخ المذاهب الاسلامية، ج 1، ص 72 .113- كنزالعمال، ج 6، ص 67.
73- تاريخ الطبرى، ج 6، ص 357؛ نهج‏البلاغه، حكمت 373؛ و نيز ر.ك: البيان و التعريف، ج 2، ص 215.
74- تاريخ الطبرى، ج 5، ص 403؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 171؛ الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 48؛ فتوح ابن اعثم، ج 5، ص 144؛ مقتل خوارزمى، ج 1، صص 234 - 235.
75- ر.ك: تفسير نمونه، ج 4، صص 9 - 10.
76- قرآن، نساء /75.
77- ر.ك: جواهر الكلام، ج 21، صص 322 - 324؛ الانتفاضات الشيعية عبر التاريخ، ص 101.
78- مجالس ابن الشيخ، ص 40؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 61؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 326.
79- ر.ك: الانتفاضات الشيعية عبر التاريخ، ص 100.
80- همان، ص 34.
81- وسائل الشيعة، ج 11، ص 39؛ الانتفاضات الشيعية عبر التاريخ، ص 34.
82- ر.ك: الكافى، ج 2، صص 217 - 226؛ وسائل الشيعة، ج 11، صص 459 - 498؛ التبيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 435؛ مجمع البيان، ج 1، ص .430
83- نهج البلاغه، كلام 61.
84- شرح ابن ابى الحديد، ج 5، صص 78 - 79.
85- تفسيرالمنار، ج 1، صص 457 - 458.
86- الكافى، ج 5، صص 108-109؛ تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 400.
87- تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 400.
88- تحف العقول، صص 168 - 169.
89- ابوعلى الحسين بن عبدالله بن سينا، رسائل، انتشارات بيدار، قم، صص 339-340.
90- قرآن، نساء /78.
91- قرآن، جمعه /8.
92- قرآن، لقمان /34.
93- قرآن، نساء /77.
94- «احدى الحسنيين»: «قل يتربصون بنا الا احدى الحسنيين...» (بگو آيا جز يكى از دو نيكوترين را براى ما انتظار مى‏بريد؟) قرآن، توبه /52.
95- سيد جمال الدين الافغانى، الشيخ محمد عبده، العروة الوثقى، الطبعة الاولى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1389 ق. صص 182 - 186.
96- نهج البلاغه، خطبه 29.
97- مثنوى معنوى ،دفتر سوم، ج 2، صص 223 - 250.
98- شروح سقط الزند لابى زكريا يحيى بن على التبريزى و ابى محمد عبدالله بن محمد البطلميوسى و ابى الفضل قاسم بن حسين الخوارزمى، ج 1، ص 441.
99- كليات اشعار اقبال لاهورى، ص 75.
100- اللهوف، صص 60 - 61.
101- نهج البلاغه، خطبه 5.
102- همان، خطبه 180.
103- شرح ابن ابى الحديد، ج 6، ص 100.
104- وقعة صفين، صص 147 - 148؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 3، صص 205 - 206؛ قريب به همين: فتوح ابن أعثم، ج 2، صص 471 - 472.
105- الادب المفرد، ص 236؛ سنن ابى داود، ج 1، ص 354.

سيره نبوى، مصطفى دلشاد تهرانى، ج 1، ص 141 - 185

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo