ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خيلى
مهربانى مىكرد،شايد بيش از آن اندازه كه به پسران
خودش مهربانى مىكرد چون آنها يتيم بودند و پدر
نداشتند.اين پسر اسمش عبد الله و خيلى به آقا
علاقهمند است،و آقا به زينب سپرده است كه تو
مواظب بچهها باش،و زينب دائما مراقب
آنهاست.يك دفعه زينب متوجه شد كه عبد الله از خيمه
بيرون آمده است و مىخواهد برود پيش عمويش حسين بن
على عليه السلام.
آنقدر زينب دويد كه به ابا عبد الله نزديك
شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار اين بچه پيش خودم
باشد.خودش را نداختبه دامان حسين عليه
السلام(حسين است،او خودش عالمى دارد).در همين حال،
يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد
الله بزند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و
صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
كتاب: مجموعه آثار ج 17
از ص 297
نويسنده: شهيد مطهرى