شهید آوینی

 

 

1.شأن نزول عشق


- «امّ ملدم! اُخرجى عن رسول الله(ص)».
اين صداى تو بود. ديگر باورم مى‏شود كه تو بر بالينم نشسته‏اى و اين دستان توست كه روى سينه‏ام آيينه شفا مى‏كارد. پلك نمى‏زدم، تا تجسّم روشنت، زير چشمانم باقى بماند. گرمم بود و پيشانى‏ام غرق عرق. شميم صحابه در اتاق پيچيده بود و عطر زلال تو. همين كه لبهاى مليحت گشوده شد كه: «اى تب! بيرون شو از پيامبر خدا...» اصحاب به شهود شفاى من از دستان تو رسيدند و تب من به فنا پيوست.(1)
طبيب دردهاى پيغمبر(ص)!

نه. نه. تو خودت مرهم بودى. قربان دستانت! تو را دوست نمى‏دارد مگر مؤمن و دشمنى‏ات نمى‏كند الّا منافق.(2) تو را پروردگار عالميان، به بهانه رفع بلا از زمين آفريد؛ كه آسمان‏ها را از تصدّق سر تو بنا نهاد. آسمان نگهبان وسعت تو بود. روزى كه زير آبى بلندش خم شدى. كفش‏هايت را بيرون آوردى و به نماز وسيع خود اقتدا كردى. تو غرق در خدا شدى و ملائك مست حضورت شدند. آسمان زير چشمى به كفش‏هايت مى‏نگريست كه مدّت‏ها بود، به آن غبطه مى‏خورد.
ناگاه مارى رسيد و ميان كفشت خزيد. آسمان مى‏دانست اين مار هم به بوى تو آمده است. نمازت به پايان رسيد. خواستى كفشت را بردارى. آسمان ترسيد. پيش از تو، با شتاب، كلاغى به سوى كفشت فرستاد. كلاغ، با منقار خود، كفش تو را به بالا برد، و از فراز آن به نشيب زمين رهايش كرد. مار از كفش تو بيرون جست. آسمان نفس راحتى كشيد. كفشت را پوشيدى و آرام به روى خدا، لبخند زدى.(3)

امّا، آه! اى آسمان! خواب بودى يا نتوانستى از سقف مسجد گذر كنى؟ آسمان! جواب مرا بده!
سرت را بالا بياور! از وسعت تو، انتظار نداشتم پشت سقفى بماند. باآنكه تمام شب، على تو را مى‏نگريست و از شوق مى‏گريست، كه: «انا للّه و انّا اليه راجعون».
تو ديشب مردان نقاب پوش را ديدى و غربت آشكار على را. چگونه دلت آمد، على را در مسجد تنها بگذارى؟ مى‏دانم. حق دارى. مسجد حريم الهى است. با خود گفتى ملائك حفاظتش مى‏كنند. امّا فرشتگان در نماز على غرق بودند و از خود بى‏خبر. تا آنجا كه «فزتُ و ربّ الكعبه»اش، آنان را به خود آورد. امّا واى بر زمين، كه دير شده بود. نمى‏پرسى در مسجد چه‏گذشت؟ نمى‏خواهى بدانى با فرزند كعبه در آغوش محراب چه كردند؟ چه‏سكوتى است اين نيمه شب در تو! آسمان! كىْ بغض تو مى‏تركد تا سينه ملائك خالى‏شود؟

على جان! از مصدر عشق، حديث دو فرشته تو را ندا داده بودم كه: «دوفرشته برادرم على(ع) بر بقيه ملائك افتخار مى‏كنند، به سبب همراه‏بودن باعلى. زيرا هرگز از او به سوى خداوند، چيزى نبرده‏اند كه پروردگار را خشمناك يا غمگين كند.»(4)
على جان! چگونه اين لحظات پايانت را به تماشا بنشينم و ابتداى تو را مرور نكنم، اى ازلى‏ترين ابدى! انگار همين ديروز بود. اولين روز مكّه. روزميلاد كعبه. مردم دسته دسته، دور هم جمع شده بودند. همه‏جا صحبت فاطمه بود. يكى پرسيد: «چه شده؟»
گفتند: «مگر نمى‏دانى؟ همين الآن ديوار كعبه شكافته شد و فاطمه بنت‏اسد را در بر گرفت. درحالى‏كه به بچّه‏اى نه ماهه حامله بود...»
گفتند: «معطّل چه هستيد، مردم!؟ كليد كعبه كجاست؟...»

كليد آوردند. در كعبه باز نشد. كلنگ آوردند، به ديوار اثر نكرد. تاسه‏روز، نُقل مجلس مردم، ماجراى كعبه و مادرت بود. كسى نمى‏دانست در حريم خدا، بر آن زن باردار چه مى‏گذشت. تااينكه روز چهارم ناگاه، كعبه دوباره خود را مقابل بانويى گشود. مادرى كه در آغوشش حقيقت تمام عالم خفته بود، يعنى تو. و ملائك چه‏قدر مضطربانه بدرقه‏ات مى‏كردند! انگار مى‏دانستند، بيرون از كعبه، كسى با تو آنچنان كه شايسته مقام توست، رفتار نخواهد كرد.
اضطراب آسمان! و اشتياق زمين! خواستند قنداقه‏ات را -چنان‏كه رسم‏عرب بود- به دست مرد شجاعى دهند كه چشم به روى او بگشايى، تامانند وى قهرمان شوى. قنداقه‏ات از دست پدر و عموهايت گذشت. پلك‏هم نزدى. تا اينكه در آغوش من، چشم‏هاى آسمانى‏ات را گشودى. لبهايت لهجه ملكوت گرفت كه: «قَدْ افلح المُؤمِنُون...»
سوره احساس من! برادرم! تو در ميان امّت من شبيه «قل هو اللّه احد» هستى در قرآن. كه اگر كسى يك بار بخواند، مثل اين است كه يك سوّم قرآن را تلاوت كرده است. مؤمنى كه دو مرتبه بخواند انگار دو سوّم قرآن را خوانده و آن‏كه سه دفعه تلاوت كند، اجر قرائت تمام قرآن با اوست.
و امّا تو، هر كه با قلب دوستت بدارد، يك سوم ايمان را دارد. آنكه باقلب و زبان، ياريت كند، دو سوّم ايمان با اوست و مؤمنى كه با قلب و زبان و دست، در دوستى با تو باشد، تمام ايمان از آن اوست. على جان! به خدا قسم اگر همه مردم دنيا، دست به دست هم مى‏دادند تا تو را دوست بدارند، خدا جهنّم را خلق نمى‏كرد.(5) سيزده رجب بود. تو آمدى. كه اگر نمى‏آمدى، مؤمنان بعد از مرگ شناخته نمى‏شدند.(6)

آشتى با تو، دوستى با من است و جنگ با تو، محاربه با من. تو بعد از من در ميان امّت من علامت و نشانه حق‏خواهى بود.(7) خداوند هم در قيامت به جبرئيل امر مى‏كند، بر در بهشت بنشيند و كسى را اذن دخول ندهد، مگر آن‏كه برات آزادى را از تو بگيرد.(8)
ولى مردم چه مى‏دانند كه من و تو در قسمت راست عرش، نور بوديم؟ نورى كه چهار هزار سال پيش از خلقت پدرمان آدم، خدا را تسبيح مى‏گفت و من و تو همواره يكى تا آنكه در صلب عبدالمطّلب از هم جداشديم.(9)

چه مى‏دانند، خدا توبه آدم را به خاطر سوگند بر ما پنج تن، قبول كرد.(10) كه: «عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ...»؟ چه مى‏دانند كه دو هزار سال پيش از آنكه خداوند آسمان و زمين را خلق كند، بر سر در بهشت، نوشت: «محمّد پيامبر خدا و على برادر اوست.»؟(11)
و غدير بلندترين پرده اين اجرا در زمين بود. همين كه با شامّه ولايت، گل نبوّت را بوييدى، چشمانت را گشودى. من از حلاوت لبهايت، وقتى بوسيدم، شور عشق نوشيدم. پيشانى‏ات مهر ولايت خورده بود. دستان يدالّلهى‏ات، هفت آسمان حقيقت نهان را در خود جا داده بود. تو را نيز مثل دخترم فاطمه لباس بهشتى پوشانده بودند. من ظهور خورشيد ولايت را كه امتداد خودم بود، در قنداقه آسمانى‏ات ديدم.
قربان خدا شوم؛ با آن قدرت لايزالش. نسل هر پيامبر را در پشت خودش قرار داده و نسل مرا در پشت تو.(12) حال آنكه هر سبب و نسبى در قيامت بريده مى‏شود، مگر نسب من.(13)

ولى با تمرّد خلق چه مى‏شود كرد؟ با آنكه تولّد تو، ميلاد آسمان بود در زمين. تو ظهور دوباره اسلام بودى. گاهى با خود فكر مى‏كردم، مگر ظرفيت مردم دنيا چه‏قدر است كه خدا على را اميرشان قرار داده است؟ على‏يى كه شب معراج، ملائك را مست تولّايش ديدم. على‏يى كه خورشيد هم مطيع اوست. يادت مى‏آيد، آن روز عصر؟ روى زانوهايت خوابم برده بود. وقت فضيلت نماز عصر گذشت و تو نماز نخوانده بودى. نپسنديدى مرا بيدار كنى. تا آنكه آفتاب غروب كرد. بيدار شدم. فهميدم نماز عصر را از دست داده‏اى. رو به آسمان كردم، كه خوب مى‏دانست بدترين مصيبت براى على، ازدست‏دادن نماز است.
لحظه‏اى نگذشت. آفتاب همان‏طور كه بر تو غالب شده بود، برگشت. برخاستى و نماز خواندى. همين‏كه نمازت تمام شد؛ آفتاب پنهان گرديد و ستاره‏ها درخشيدند.(14)
خورشيد برگشت تا نمازت تجديد شود. امّا امان از اين آدميزاد، كه نگذاشت نمازت را به پايان برسانى. آن روز كه در آغوشت گرفتم و ناخودآگاه، رازهاى دلم را گريستم، پرسيدى: «اى پيغمبر صبر! چرا گريه مى‏كنى؟» آن روز جوابت داده بودم كه: «از كينه‏هايى كه در دل اقوامى از همين مسلمانان است و آن را برايت ظاهر نمى‏كنند مگر بعد از من، مى‏گريم. و آن كينه‏هاى بدر و خون‏هاى اُحد است.»
يادم نمى‏رود. اشكهايم را پاك كردى و مضطربانه پرسيدى: «آيا آن هنگام، دينم سالم خواهد ماند؟»(15) قربان وجودت على جان! كه چيزى جز دين خدا، برايت مهم نبود و نيست.
به خدا اگر آسمان و زمين، در يك كفّه ترازو گذاشته شود و ايمان تو در كفّه ديگر، ايمان تو سنگين‏تر است.(16) مى‏دانى؟ هيچ امّتى پس از پيامبرشان، اختلاف نمى‏كنند، مگر آنكه اهل باطل آن، بر اهل حق غالب شوند.(17) بگذار همان‏ها كه امينم خطاب كردند، امانتم را ناديده بگيرند. بگذار ثقلين مرا فراموش كنند. فردا دور نيست. تو را به جرم على‏بودن در بستر شهادت انداختند، شير خدا!...
آه! اى خدا! بعد از آن همه رنج در امانتدارى تو، كه بر اين مردم متحمّل شدم، شاهد باش كه چگونه با امانت من رفتار كردند! اين مزد رسالت من نبود كه به من دادند...
امّا برادر! مى‏دانم خسته‏اى. حق دارى. من از اين بالا، از تماشاى آنچه بر تو مى‏گذشت، به خود مى‏پيچيدم. اگر دخترم پيشم نبود كه آرامم كند، رنج تو را تاب نمى‏آوردم.
خسته نباشى! سراپايت را شوق كوچيدن پر كرده است. امّا آرام‏تر باش تا زينب، خود را براى سوّمين مصيبت آماده كند. حسنين، دو جوان اهل‏بهشت، را تسلّى ده.
اشتياق آمدنت مرا از جا بلند كرده، مى‏روم با فاطمه‏ام بهشت را براى آمدنت مهيّا كنم، كه هرگز زمين جاى تو نبوده و نيست.

حق با شماست. دلتنگم و خسته؛ از اين دنياى سنگ كه شيشه وجودم را بارها شكسته. دلم تنگ شده است؛ براى آن روزها كه مرا در آغوش مى‏گرفتيد و به سينه خود مى‏فشرديد، غذا مى‏جويديد و در دهانم مى‏گذاشتيد، در بستر خود مرا مى‏خوابانديد؛ طورى كه ملاحت بدنتان را حس كنم و بوى جبرئيل را از نفس‏هاى قدسى‏تان بشنوم.(18) خوب يادم است، مكّه را قحطى گرفت و شما به هستى‏ام بركت داديد. مرا از خانه پدرم به كاشانه عظيم خديجه آورديد. وقتى دستانم حرارت محبّت شما را بر خود حس كرد، لبهايتان دريچه وحيى بلند را گشود، كه: «همان را برگزيدم كه خدايم برايم انتخاب‏كرد.»
من مانند بچّه‏اى كه به دنبال شميم مادر روان است، همه‏جا همراهتان مى‏رفتم. هر روز آيينه‏اى از فضايل را بر روح روشن كودكانه‏ام نازل مى‏كرديد. ديگر حوصله‏اى برايم نمانده تا بر فراز منبر كوفه از حقّ پايمال شده‏ام بگويم. يادش به خير! هر سال در كوه حرا آن معدن وحى، من و شما تنها مكاشفه مى‏كرديم.
يادتان هست آن روز كه جبرئيل -مقامش افزون- شما را وحى نبوّت آورد، صداى ناله‏اى شنيدم. پرسيدم: «اين شيون كيست؟»
و شما فرموديد: «اين ناله شيطان است، از اين‏كه ديگر، از داشتن مطيع در زمين، نااميد شد.(19)
يا رسول‏اللّه! ولى بعد از شما من شاهد بودم و خدا -و چه شاهدى صدّيق‏تر از ما؟!- آنچه بيشتر اطلاعات شد شيطان بود. نمى‏دانيد چه بر سرم آوردند كه تاب از كف طاقتم بردند! حال آنكه ما اهل بيت شما بوديم. زنده كننده علم و دانايى و از بين برنده جهل و نادانى. به وسيله ما، حق به اصل و موضع خود باز مى‏گشت و باطل از جاى‏خود دور مى‏شد. زبان باطل آنجاكه حق آشكار مى‏شد، بريده مى‏گشت، من دين شما را شناختم. شناختنى كه از روى علم و عمل بود، نه از روى ديدن و شنيدن، كه راويان علم بسيارند و عاملان به آن اندك.(20)
چنان كه خودتان شاهدشان بوديد. امشب كه به خوابم آمديد، آن‏قدر از دست ايشان دلم گرفته بود كه غريبانه گفتم: «اى رسول خدا! آه! كه چه‏قدر از امّت شما كينه و نافرمانى ديدم!»
و شما آرام فرموديد: «على جان! نفرينشان كن!»
حال آنكه هر دو مولاى دعاييم. امّا خواب بود و رحم در دست پروردگار. انگار خدا هم اندوه مرا تاب نداشت كه خواست در خواب بگويم: «خدا به جاى ايشان بهترين ياران به من هديه كند و در عوض من، بدترينِ خلق را بر آنان بگمارد!»(21)
مى‏دانم كه ياران من امروز در پس اصلاب پدران و ارحام مادرانشانند. زود باشد كه روزگار، آنان را ظاهر گرداند و به واسطه اينان، ايمان قوّت بگيرد.
شما از سرزمينى طلوع كرديد كه دهان داناى آن بسته بود و نادانش افسار گريخته. مردم پيرو شيطان بودند. در جاى پاى او قدم مى‏گذاشتند. كمكش كردند تا آنكه حيله‏هايش به كار افتاد و بيرق كفر و ضلالتش برافراشته شد. در فتنه‏هايى كه مردم را پايمال و لگدكوب كرد و همگى در آن سرگردان و حيران و گرفتار ماندند. شما در مكّه -بهترين محل دنيا- امّا ميان بدترين همسايه‏ها بوديد.(22)
تا آنكه به اذن خداى لايزال، از مشرق نجات سرزديد. شما كه درختى از شجره پيغمبران، از چراغداران روشنايى، مردى بلند پيشانى از دل بطحا، و از سرچشمه‏هاى حكمت بوديد(23) و سند حقّانيت شما، كتاب خدا، گوياترين زبانى كه هيچ‏گاه خسته نمى‏شود. خانه‏اى كه اركانش خراب نمى‏گردد و يارانش همواره پيروزند.(24)
يارانش! آه! ... حتّى اگر خانه نشين شوند، قرآن را بنويسند و از آنان نپذيرند و...
بگذريم يا رسول‏اللّه! كه كار على گذشتن است. چه‏قدر از تولّدم شيرين‏سخن گفتيد، درحالى‏كه آغاز رسالتم بود و اسارتم. اين را الآن كه در بستر افتاده‏ام و براى من طبيب آورده‏اند، نمى‏گويم. كه از لحظه هبوطم، از خدا به كعبه، اين اسارت را سه روز گريستم. شما كه مى‏دانيد آن سه روز در كعبه بر من چه گذشت و از من چه ماند. آن سه روز در مصيبت زمينى شدن، مرا تسلّى مى‏دادند و اگر شما بيرون از كعبه منتظرم نبوديد، به پروردگارم سوگند، آن چنان از فراق فرياد مى‏كردم كه همان لحظه مرا به نيستان اصلم برگردانند.
از دنيا چه بگويم؟ حال آن‏كه لياقت ندارد يك حق را در خود نگه دارد. دنيايى كه سراى فنا و نيستى است. تقدير آن و اهل آن، رخت بربستن و كوچ است. روزگارش بدن‏ها را كهنه مى‏كند و آرزوها را تازه و نو. مرگ را نزديك مى‏سازد و آرزوها را دور. هر كه بر آن پيروز شود به رنج مى‏افتد و هر كس هم آن را نيابد، دچار سختى مى‏گردد.(25)
با آن‏كه ما اهل بيتى بوديم كه خداوند همه هستى را به خاطر ما خلق‏كرد؛ يادم نمى‏رود آن دو را نزد من فرستاديد، تا واقعه شب قبلش را برايشان تعريف‏كنم. سكوت كردم تا آن‏كه خودتان آمديد و خواستيد بگويم. وقتى گفتم: «اى رسول خدا! شرم دارم.»، فرموديد: «خداوند، از حق شرم نمى‏كند.»
فهميدم بهتر از خودم ماجرا را مى‏دانيد. ولى مقابل آن دو تعريف‏كردم. نزديك صبح بود و هنوز براى غسل در جستجوى آب بودم. نااميد شدم و غمگين، از اينكه نمازم از دست مى‏رود. ناگاه سقف اتاق شكافته شد. سطلى پر از آب، كه روى آن دستمالى حرير بود به زمين نشست. غسل كردم و نماز خواندم. سطل از همان شكاف بالا رفت و شكاف به هم آمد.
شما فرموديد: «سطل از بهشت و آب از كوثر و دستمال از ديباى بهشت بود. على جانم! چه كسى به پاى تو مى‏رسد، در آن شب كه جبرئيل خادمت باشد؟...»(26)
امّا در زمين، ميان انسان‏ها، بعد از شما من بودم و دنياطلبى گروهى كه فدك را با سيلى از دخترتان يعنى عترت شما، يعنى يكى از ثقلين، گرفتند. ماكه مخدوم ملائك بوديم، مظلوم ستم بنى‏آدم شديم. مرگ بر زندگى، اگر در مَأْوايى باشد كه نمى‏خواهى.اى پيغمبر حقيقت! امّا اينكه فرموديد: «زمين جاى على نيست...» به صداقت خودتان، راست گفتيد. روزى بر منبر كوفه -اگر چه تنها مستمع شنوايم ستون‏هاى مسجد بود- گفتم: شايسته‏ترين مَأْوا، جايى است كه اهل آن، تو را بر دوش خود جاى دهد(27). تو را بخواهند و بخوانند. نه اينكه سربار خود بدانند. حتّى خدا هم جايى كه خوانده نشود، اشتياقى براى نظر انداختن ندارد، و شما بهتر مى‏دانيد، هرگز اهل زمين خواستار من نبودند.
به بهانه شما از كعبه بيرون آمدم و حال كه شما مرا خوانديد، مثل هميشه براى آمدن حاضرم.
امّا بهشت را هم نمى‏خواهم. پيش از اين، آسيه از خدا نزديك‏ترين خانه به او را خواست. ولى من به آن هم آرام نمى‏شوم. من از اين خاك مى‏آيم تا به متن افلاك، به مضمون خدايم بپيوندم. دلم نمى‏آيد جايى كه مهريه دخترتان، شفاعت گنهكاران است، امّت شما را نفرين كنم. آخر، سخن در قيد و بند آدمى است، تا آن را نگفته است. همين كه بر زبان آورد، انسان در بند آن مى‏شود.»(28)
بيست و پنج سال سكوت كردم. تا سپيده سرخ شهادت هم ساكت مى‏مانم. سكوت تا موسيقى بلند كوثر. هر چند بسيار آزارم دادند و پشتم را خالى كردند. من باز هم دعايشان مى‏كنم كه برگردند. درحالى‏كه شما مى‏دانيد سزاوارترين مردم به عفو و بخشش، تواناترين آنها به انتقام گرفتن است.(29)

 

پی نوشت ها

1. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ص 188.
2. مرعشى، مناقب الامام على(ع)، ص 176.
3. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ص 188.
4. مرعشى، مناقب الامام على(ع)، ص 134.
5. همان، ص 97.
6. همان، ص 98.
7. همان، ص 83.
8. همان، ص 136.
9. همان، ص 109.
10. همان، ص 92.
11. همان، ص 111.
12. همان، ص 111.
13. همان، ص 82.
14. همان، ص 115.
15. سليم بن قيس، اسرار آل محمّد(ص)، ص 207.
16. مرعشى، مناقب الامام على(ع)، ص 231.
17. سليم بن قيس، اسرار آل محمّد(ص)، ص 208.
18. فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، خطبه 234.
19. فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، خطبه 234.
20. همان، خطبه 239.
21. همان، خطبه 69.
22. همان، خطبه 2.
23. همان، خطبه 107.
24. همان، خطبه 133.
25. همان، حكمت 69.
26. مرعشى، مناقب الامام على(ع)، ص 113 - 114.
27. فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، حكمت 434.
28. همان، حكمت 373.
29. همان، حكمت 49.

 



Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo