زبير تحت تاثير سخنان امام ـ عليه السلام ـ قرار گرفت وبه سوى عايشه بازگشت وجريان را به او گفت .
وقـتـى عـبـد اللّه از تـصميم پدر آگاه شد، براى بازگردانيدن او از تصميم خويش ، به شماتت او
بـرخـاست وگفت : اين دو گروه را در اينجا گرد آورده اى و اكنون كه يك طرف نيرومند شده
است طرف ديگر را رها كرده ومى روى ؟
به خدا سوگند، تو از شمشيرهايى كه على برافراشته است
مى ترسى ، زيرا مى دانى كه آنها را جوانمردانى به دوش مى كشند.
زبير گفت :من قسم خورده ام كه با على نبرد نكنم .
اكنون چه كنم ؟
عبد اللّه گفت :علاج آن كفاره است .
چه بهتر كه غلامى را آزاد كنى .
از اين رو، زبير غلام خود مكحول را آزادكرد.
اين جريان حاكى از نگرش سطحى زبير به حوادث است .
او بـا يـاد آورى حـديـثـى از پيامبر (ص ) سوگند مى خورد كه با على ـ عليه السلام ـ نبرد نكند،
سـپـس با تحريك فرزند خود سخن پيامبر را ناديده مى گيرد وسوگند خود را با پرداخت كفاره
زير پا مى گذارد.
اوضاع گواهى مى دهد كه برخورد نظامى قطعى است .
لذا ناكثان بر آن شدند كه به تقويت نيروهاى خود بپردازند.
در مناطقى كه مردم به صورت قبيله اى زندگى مى كنند زمام امور در دست رئيس قبيله است
و او به صورت مطلق مورد پذيرش است .
در مـيـان قـبـايل اطراف بصره شخصيتى به نام احنف بود كه پيوستن او به گروه ناكثان قدرت
عظيمى به آنان مى بخشيد ومتجاوز از شش هزار نفر به زير پرچم ناكثان در مى آمد وشمار آنان را
افزون مى كرد.
ولى احنف با هوشيارى دريافت كه همكارى با آنان جز هوا وهوس نيست .
او به روشنى درك كرد كه خون عثمان بهانه اى بيش نيست وحقيقت امر جز قدرت طلبى وكنار
زدن على ـ عليه السلام ـ وقبضه كردن خلافت چيز ديگر نيست .
از ايـن رو، بـه تـصويب امام ـ عليه السلام ، عزلت گزيد واز پيوستن شش هزار نفر از افراد قبيله
خود وقبايل اطراف به صفوف ناكثان جلوگيرى كرد.
كناره گيرى احنف براى ناكثان بسيار گران تمام شد.
از او گـذشـتـه ، چـشـم امـيد به قاضى بصره ، كعب بن سور، دوخته بودند ولى چون براى او پيام
فرستادند، او نيز از پيوستن به صفوف ناكثان خوددارى كرد.
وقـتـى امتناع او را مشاهده كردند تصميم گرفتند كه به ملاقات او بروند واز نزديك با او مذاكره
كنند، ولى او اجازه ملاقات نداد.
پس چاره اى جز اين نيافتند كه به عايشه متوسل شوند تا او به ملاقات وى برود.
عايشه بر استرى سوار شد وگروهى از مردم بصره اطراف مركب او را گرفتند.
او بـه اقـامـتـگاه قاضى ، كه بزرگ قبيله ازد بود ومقامى نزد مردم يمن داشت ، رفت واجازه ورود
خواست .
به او اجازه ورود داده شد.
عايشه از علت عزلت او پرسيد.
وى گفت : نيازى نيست كه من در اين فتنه وارد شوم .
عايشه گفت : فرزندم ! برخيز كه من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد.
(مـقصود او فرشتگان بود كه به حمايت مؤمنان ، يعنى ناكثان ، آمده بودند!) وافزود: من از خدا مى
ترسم ، كه او سخت كيفر است .
وبدين ترتيب موافقت قاضى بصره را براى همراهى با ناكثان جلب كرد.
سـخـنـرانـى فـرزنـد زبـير وپاسخ امام مجتبى فرزند زبير پس از آرايش سپاه ناكثان به سخنرانى
پرداخت وسخنان او در ميان ياران امام پخش شد.
در ايـن هـنـگـام امام حسن مجتبى ـ عليه السلام ـ با ايراد خطبه اى به سخنان فرزند زبير پاسخ
گفت .
سپس شاعر توانايى در مدح فرزند امام ـ عليه السلام ـ شعرى سرود كه عواطف حاضران را تحريك
كرد.
سـخنان امام مجتبى ـ عليه السلام ـ وشعر شاعر در ميان سپاه ناكثان مؤثر افتاد، زيرا فرزند دختر
پيامبر (ص ) موضع طلحه را نسبت به عثمان آشكار ساخت .
از اين رو، طلحه به سخنرانى پرداخت وقبايلى را كه پيرو على ـ عليه السلام ـ بودند منافق خواند.
نـاگـهان مردى برخاست وگفت : اى طلحه ! تو به قبايل مضر وربيعه ويمن فحش مى دهى ؟
به
خدا سوگند، ما از آنان وآنان از ما هستند.
اطرافيان زبير مى خواستند او را دستگير كنند ولى قبيله بنى اسد ممانعت كردند.
امـا جـريـان به همين جا خاتمه نيافت وشخص ديگرى به نام اسود بن عوف برخاست وسخن او را
تكرار كرد.
اين وقايع همگى حاكى از آن بود كه طلحه مرد جنگ بود ولى از اصول سياست ، آن هم در شرايط
حساس ، آگاهى نجنگ بود ولى از اصول سياست ، آن هم در شرايط حساس ، آگاهى نداشت .
سخنرانى حضرت على اما م ـ عليه السلام ـ در چنان شرايط سرنوشت سازى برخاست وخطبه اى
ايـراد كـرد ودر آن چـنـين ياد آور شد:طلحه وزبير وارد بصره شدند، در حالى كه مردم بصره در
اطاعت وبيعت من بودند.
آنان را به تمرد ومخالفت با من دعوت كردند وهر كس با آنان مخالفت كرد او را كشتند.
هـمـگى مى دانيد كه آنان حكيم بن جبله ونگهبانان بيت المال را كشتند وعثمان بن حنيف را به
صورت بسى شنيع از بصره بيرون راندند.
اكنون كه نقاب از چهره آنان كنار رفته است اعلان جنگ داده اند.
وقـتـى سـخـنان امام ـ عليه السلام ـ به آخر رسيد، حكيم بن مناف با خواندن شعرى در مدح آن
حضرت در سپاه امام روح تازه اى دميد.
دو بـيـت آن شـعـر چـنـيـن است :ا ب ا حسن ا يقظت من كان ن ائما وم ا كل من يدعى ا لى الحق
يـسـمـعاى ابو الحسن !خفتگان را بيدار كردى ، ونه هر كس كه به حق دعوت مى شود گوش مى
كند.
وا نـت امـرء ا عـطـيت من كل وجهة مح اسنه ا و اللّه يعطي و يمنعتو مردى هستى كه از هر كمالى
بهترين آن به تو داده شده است ، وخدا به هركس بخواهد مى بخشد ويا منع مى كند.
امـام ـ عـلـيـه الـسلام ـ به ناكثان سه روز مهلت داد، شايد كه از مخالفت خود دست بردارند وبه
اطاعت او گردن نهند.
امـا وقـتـى از بـازگـشت آنان مايوس شد، در ميان ياران خود به ايراد خطابه اى پرداخت ودر آن
فجايع ناكثان را شرح داد.
وقتى سخنان امام ـ عليه السلام ـ به پايان رسيد، شداد عبدى برخاست ودر ضمن جملاتى كوتاه ،
شـناخت صحيح خود را از اهل بيت پيامبر (ص ) چنين بازگو كرد:وقتى خطا كاران فزون شدند
ومعاندان به مخالفت برخاستند ما به اهل بيت پيامبرمان پناه برديم ؛كسانى كه خدا به وسيله آنان
ما را عزيز گردانيد واز گمراهى به هدايت رهنمون شد.
بر شما مردم است كه دست به دامن آنان بزنيد وكسانى را كه به راست وچپ چرخيده اند رها كنيد
وبگذاريد تا در گرداب ضلالت فرو روند.
(1)آخـريـن اتـمام حجت امام در روز پنجشنبه دهم جمادى الا ولاى سال 36 هجرى امام ـ عليه
السلام ـ در برابر صفوف سپاهيان خود قرار گرفت وگفت : شتاب مكنيد تا حجت را براى آخرين
بار بر اين گروه تمام كنيم .
آن گاه قرآنى را به دست ابن عباس داد وگفت : با اين قرآن به سوى سران ناكثين برو وآنان را به
اين قرآن دعوت كن وبه طلحه وزبير بگو كه مگر با من بيعت نكردند؟
چرا آن را شكستند؟
وبگو كه
اين كتاب خدا ميان ما وشما داور باشد.
ابن عباس نخست به سراغ زبير رفت وسخن امام ـ عليه السلام ـ را به او رساند.
وى در پاسخ پيام امام گفت :بيعت من اختيارى نبود ونيازى به محاكمه قرآن نيز ندارم .
سـپس ابن عباس به سوى طلحه رفت وگفت : اميرمؤمنان مى گويد كه چرا بيعت را شكستى ؟
گفت :من خواهان انتقام خون عثمان هستم .
ابن عباس گفت :براى گرفتن انتقام خون او فرزندش ابان از همه شايسته تر است .
طلحه گفت : او فردى ناتوان است وما از او تواناتر هستيم .
نهايتا ابن عباس به سوى عايشه رفت واو را در ميان كجاوه اى ديد كه بر پشت شترى قرار گرفته
بود وزمام شتر را قاضى بصره ، كعب بن سور، در دست داشت وافرادى از قبيله ازد وضبه اطراف او
را احاطه كرده بودند.
وقتى چشم عايشه به ابن عباس افتاد گفت : براى چه آمده اى ؟
برو به على بگو كه ميان ما واو جز
شمشير چيز ديگرى نيست .
ابن عباس به سوى امام ـ عليه السلام ـ آمد وجريان را بازگو كرد.
امام بار ديگر خواست كه اتمام حجت كند تا با عذر روشن دست به قبضه شمشير ببرد.
ايـن بار فرمود: آيا كيست از شما كه اين قرآن را به سوى اين گروه ببرد وآنان را به آن دعوت كند
واگـر دسـت او را قـطـع كـردند آن را به دست ديگر بگيرد واگر هر دو را بريدند آن را به دندان
بگيرد؟
جوانى برخاست وگفت : من ، اى امير مؤمنان ، امام ـ عليه السلام ـ بار ديگر در ميان ياران
خود ندا كرد وجز همان جوان كسى به امام پاسخ نگفت .
پـس ، امام ـ عليه السلام ـ مصحف را به همان جوان داد وگفت :قرآن را بر اين گروه عرضه بدار
وبگو كه اين كتاب ، از آغاز تا به پايان ،ميان ما وشما حاكم وداور باد.
جوان به فرمان امام ـ عليه السلام ـ وهمراه با قرآن به سوى دشمن رفت .
آنان هر دو دست او را قطع كردند واو كتاب خدا را به دندان گرفت تا لحظه اى كه جان سپرد.
(1)وقوع اين جريان نبرد را قطعى ساخت وعناد ناكثان را آشكار نمود.
مع الوصف ، باز هم امام ـ عليه السلام ـ سماحت وبزرگوارى نشان داد وپيش از حمله فرمود:من
مى دانم كه طلحه وزبير تا خون نريزند دست از كار خود بر نمى دارند، ولى شما آغاز به نبرد نكنيد
تا آنان آغاز كنند.
اگر كسى از آنان فرار كرد او راتعقيب نكنيد.
زخمى را نكشيد ولباس دشمن را از تن در نياوريد.
(2).
فصل دهم .
دلاوريهاى سپاه حضرت على وسقوط جمل