شهید آوینی

 

 

غوصی در اقیانوس بیکران

 

«مباحثى از جلد ششم‏»

غديريه ‏هاى قرن هشتم

در اين جلد غديريه‏ هاى قرن هشتم هجرى نقل شده و غديريه هفت نفر از شعراء بررسى شده است.

شمس الدين مالكى

شمس الدين مالكى  يكى از  غديريه  سرايان  قرن  هشتم  مى‏باشد. او قصيده ‏اى دارد  49 بيت و در آن تمامى سوره ‏هاى قرآن را تضمين كرده است، بيت اولش چنين است:

فى كل فاتحة للقول معتبرة حق الثناء على المبعوث بالبقرة

بررسى مناقب جعلى براى خلفاى راشدين

در اين جلد بعضى از مناقب على عليه السلام مورد بررسى قرار گرفته است. و در ضمن آن به بررسى روايات جعلى كه اصحاب عامه در مقابل فضائل على عليه السلام براى خلفاى خود جعل نموده ‏اند پرداخته شده است.

علم على عليه السلام

يكى از فضائل مسلم حضرت امير عليه السلام علم حضرت است، به اتفاق تمام صحابه اعلم اصحاب پيامبر بود. و روايات بسيارى از پيامبر در مورد علم حضرت در كتب عامه نقل شده است كه ما به عنوان نمونه چند مورد را ذكر مى‏كنيم:

1 - پيامبر اكرم فرمود: من شهر علم هستم و على درب آن شهر است، و بر شهر نمى‏توان وارد شد مگر از درش.

2 - ابن عباس از پيامبر نقل مى‏كند كه فرمود: من شهر علم هستم و على درب آن شهر است، هر كس طالب علم است ‏به درب علم روى آورد.

3 - على برادر من است، و من از على هستم او در علم من، وصى و جانشين من است.

4 - على پس از من اعلم اصحاب من است.

5 - على مخزن علم من است.

6 - على خازن علم من است.

مرحوم علامه براى اين احاديث ‏حدود 150 مصدر از كتب اهل سنت ذكر مى‏كند.

همچنين تمامى صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يقين داشتند كه على عليه السلام در ميان آنها اعلم است، و حتى كسانى كه عليه امير المؤمنين عليه السلام وارد جنگ شدند به اين موضوع اقرار نمودند.

عايشه مى‏گويد: على عليه السلام اعلم مردم به سنت پيامبر است.

معاويه گويد: وقتى عمر با مسئله مشكلى برخورد مى‏كرد از على سؤال مى‏كرد.

خود عمر به اين مسئله در موارد متعددى اقرار نموده است و مكرر مى‏گفت: لو لا على عليه السلام لهلك عمر، «اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد.»;«خدايا مرا در هيچ مشكله‏اى قرار نده كه على بن ابى‏طالب نباشد»;«پناه مى‏برم به خدا از مشكله‏اى كه على آنجا نباشد»;«زنان عاجز هستند فرزندى مثل على بياورند» يا «به تحقيق اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد» يا «اى على اگر تو نبودى ما بى‏آبرو مى‏شديم.»

جعل حديث در علم عمر ...

در مقابل اين منقبت ‏حضرت امير، روات كذاب احاديثى در منقبت اربابان خود جعل كرده و تابعين آنها در كتب خود ذكر نموده ‏اند كه چند نمونه از آنها را ذكر مى‏كنيم:
ابن حجر هيتمى در كتاب «الصواعق المحرقه‏» صفحه 20 مى‏گويد: پيامبر فرمود: «انا مدينة العلم و ابوبكر اساسها و عمر حيطانها و عثمان سقفها و على بابها» يعنى: من شهر علم هستم ابوبكر اساس آن، و عمر ديوار آن، و عثمان سقف آن، و على در آن است!
ابن حجر اين روايت را از «فردوس الاخبار ديلمى‏» نقل مى‏كند، اين حديث در «فردوس الاخبار» و «صواعق‏» بدون سند ذكر شده است، و بعضى ‏ها به آخر حديث اضافه مى‏كنند «و معاوية حلقتها» (و معاويه حلقه در آن است).

حديث ديگرى جعل مى‏كنند كه «اگر علم عمر در يك كفه ترازو قرار گيرد و علم تمام مردم روى زمين در كفه ديگر، علم عمر سنگين‏تر خواهد بود.»

انگيزه جعل اين احاديث

بطور كلى جعل اعلميت عمر يا ابابكر جهت توجيه غصب خلافت مى‏باشد، چرا كه تقديم مفضول بر فاضل عقلا قبيح است، و معقول نمى‏باشد كه خليفه رسول اعلم نباشد، چه آنكه خودشان هم مى‏دانند كه خفاش نمى‏تواند براى آفتاب، جهل مطلق براى علم محض، غوطه ‏ور در شهوات براى منزه ‏ترين شخص از شهوات، ظلمت مطلق براى نور محض، عاشق مقام و رياست‏براى متنفر از رياست و مقام (مگر براى احقاق حق) بيگانه از خدا براى عاشق شيفته و بى‏قرار خدا، بى ‏اعتناء به همه اصول عالى انسانى براى خاضع ترين شخص در مقابل اصول عالى انسانى، راهنما و خليفه باشد.
اما اين حادثه وقيح و كشنده در تاريخ اسلام رخ داد، وعده ‏اى از همين مردم هم آن را تائيد كردند و آتشش را  برافروخته‏ تر كردند و عده ‏اى هم به تماشاى آن پرداختند!!!

اى بشر تو، خيلى جانور پست و محقرى، به پستى و حقارت تائيد كنند‏گان چنان حادثه عقل كش و وجدان سوز. اى بشر تو خيلى بزرگ و با عظمتى، به بزرگى و عظمت آن كمال يافتگان كه در برابر آن حادثه ‏هاى وقيح جان خود را باختند و يا سوختند و تحمل كردند و نتوانستند از حق مطلق دفاع كنند.

چقدر پست و خائن هستند قلم بدستانى مثل ابن حزم و ابن تيميه كه براى توجيه بناى خراب و كثيف خود، براى استوار ساختن بنائى كه روى آب استوار است، دست‏به تحريف تاريخ، و دروغ پردازى زده و مى‏نويسند «علمى كه عمر بن خطاب داشت جندين برابر علم على بود ...
و لذا قول اين جاهلان (كه قائل به اعلميت على مى‏باشند) باطل است و كسى كه در مسئله با ما مخالفت كند يا جاهل است ‏يا بى ‏حيا كه دورغگوئى و جهلش آشكار مى‏باشد»(1)

موسى جارالله هم از اين شخص رذل و پليد تبعيت كرده و ادعا مى‏كند كه عمر افقه صحابه به قرآن و سنت نبوى بوده است‏»
گويا اين افرا خبر از كتبى كه علماء خودشان نوشته‏ اند ندارند، بطلان حرف اين گونه افراد واضح و آشكار مى‏باشد. اما براى اينكه نهايت دروغگوئى، و خبث‏ باطن اين افراد معلوم شود، سيرى در كتب خودشان مى‏كنيم.

مرحوم علامه در الغدير صد مورد از شاهكارهاى علمى عمر را از كتب اهل سنت ذكر مى‏كند.
كه ما در اينجا به چند مورد اشاره مى‏كنيم: تا معلوم شود گفته ‏هاى فوق چقدر بى‏اساس مى‏باشد و معلوم شود كه نه تنها عمر افقه صحابه نبوده بلكه جاهلترين صحابه بوده، و باب جهل بوده است، و صحابه پيامبر حتى زنان پرده نشين حق استادى بر عمر دارند.

«شاهكارهاى علمى عمر»

خليفه مسلمين تيمم را بلد نيست

مسلم در صحيح خود در باب تيمم از چهار طريق از عبدالرحمن نقل مى‏كند كه:
مردى نزد عمر آمد و سؤال نمود كه: من گاهى جنب مى‏شوم، آب براى غسل پيدا نمى‏كنم تكليف من چه مى‏باشد چگونه نماز بخوانم؟
خليفه گفت: نماز نخوان. در بعضى روايات است كه اگر من جاى تو بودم نماز نمى‏خواندم تا آب پيدا كنم.
عمار گفت: اى خليفه يادت هست كه من و تو در يك جنگى بوديم جنب شديم آب براى غسل پيدا نكرديم تو نماز نخواندى!!! اما من در خاك غلطيدم و نماز خواندم، بعد وقتى خدمت پيامبر آمديم پيامبر نحوه تيمم را ياد داد كه دستان خود را به خاك زده سپس صورت و دستهايتان را با آن مسح كنيد؟
عمر خطاب به عمار: از خدا بترس. عمار در جواب گفت: اى خليفه اگر تو بخواهى حرف نمى‏زنم!!!(2)

سؤال: آيا خليفه دو آيه تيمم را در قرآن نخوانده بود؟!
آنجا كه مى‏فرمايد:
... او لا مستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ...»(3)
(اگر جماع كرديد و آب را براى غسل پيدا نكرديد، تيمم نمايند ...)

... او لا مستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ...»(4)

يا آيا خليفه خبر از احاديث مختلفى كه از پيامبر در مورد تيمم است ‏خبر نداشت، و چگونه حكم مى‏كند بر ترك بهترين فريضه براى شخص جنب و لو اينكه يك ماه آب پيدا نكند!!! اين است‏ خليفه رسول الله كه حكم يك مسئله جزئى را هم نمى‏داند؟؟

علماء اهل سنت‏ براى حفظ آبروى ارباب خود هر كدام ترفندى پيش گرفته‏ اند، بخارى در صحيح خود ج 1 صفحه 45 اين حديث را نقل مى‏كند اما براى حفظ مقام خليفه جواب عمر را از آخر حديث كه مى‏گويد نماز نخوان حذف مى‏كند، غافل از اينكه سخن عمار در اين صورت مربوط به چيزى نخواهد بود.

بعضى ديگر به جاى حكم عمر كه نماز نخوان، نوشته ‏اند خليفه ندانست در جواب مسئله چه گويد ... بعضى پا را از اين فراتر نهاده و پناه به باب اجتهاد آورده و مى‏گويند كه خليفه اجتهاد كرد و آيه تيمم را مخصوص حدث اصغر دانست، و اجتهادش او را واداشت كه جنب تيمم نكند، و اين را از فتاواى معروف عمر حساب مى‏كنند.»(5)

آرى اجتهاد در مقابل نص قرآن و حديث پيامبر از خصوصيات خلفاء اهل سنت است و ملجاء و ماواى غاصبان خلافت است.

خليفه جاهل به كتاب الله است

زنى را آوردند پيش عمر كه شش ماه (بعد از تزويج) زائيده بود، عمر مصمم شد كه او را سنگسار كند. اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد: فرمود: بر اين زن حدى نيست. عمر كسى را فرستاد پيش حضرت و سئوال كرد چرا رجم و سنگسار نشود حضرت در جواب فرمود: خدا در قرآن مى‏فرمايد: «مادران بايد فرزندان خود را دو سال كامل شير دهند»(6)
و در آيه ديگر مى‏فرمايد «حمل (آبستنى) و شيرخوارى او سى ماه است‏»(7)
پس شش ماه دوره آبستنى و دو سال هم دوران شيرخوارگى سى ماه مى‏شود عمر آن زن را رها كرد، و حضرت را تصديق كرد و گفت «لو لا على لهلك عمر»(8)

شبيه اين قضيه را در مورد عثمان نقل مى‏كنند، اما مى‏نويسند وقتى عثمان از فرمايش على عليه السلام با خبر شد، كه آن زن را رجم كرده بودند، و زن حين سنگسار به خواهر خود گفته بود كه اى خواهر غمگين مباش كه عورت مرا جز شوهرم كسى نديده است و دست‏ بمن نزده است، وقتى آن طفل بزرگ شد شباهت زيادى به پدرش داشت و آن مرد اقرار نمود كه اين فرزند من است، و زنش بى‏گناه بوده است. و آن مرد به خاطر نسبت ناروائى كه به زنش داده بود به بلائى دچار شد و بدنش پاره پاره شد و به رخت خوابش ريخت.(9)

خواننده عزيز: آيا ننگ نمى‏باشد مردى جاى خالى پيامبر را اشغال كند و كسى مسلط بر جان و ناموس مردم باشد كسى كه از قرآن اطلاعى ندارد. آيا از انصاف است كه واگذارند نواميس اسلاميه و روش آئين و اختيار مسلمين را بدست ‏خليفه‏ هائى كه رفتارشان اين است، آن وقت در خانه علم را بسته، و جان رسول الله در خانه محبوس شود؟؟؟ آيا اين ظلم به بشريت نمى‏باشد؟

عمر و يادگيرى سوره بقره

علماى اهل سنت در كتب تاريخى و حديثى خود، مطلبى آورده ‏اند، كه از آن بخوبى ميزان علم عمر را به قرآن مى‏توان معين نمود.

بيهقى در «شعب الايمان‏»، و قرطبى در تفسير خود به سند صحيح از عبدالله ابن عمر (فرزند خليفه) آورده ‏اند، كه عمر سوره بقره را در 12 سال ياد گرفت، و وقتى از فراگيرى اين سوره فارغ شد به شكرانه اين نعمت، شترى قربانى كرد، (10) و اين بعد از وفات پيامبر بوده است، چون اين سوره در آخرين سالهاى وفات پيامبر نازل شده است پس بايد خليفه اين سوره را نزد يكى از صحابى پيامبر ياد گرفته باشد، پس بنابراين ميزان گفتار كسانى كه خلیفه را اعلم اصحاب مى‏دانند معلوم مى‏شود.

نكته ديگر اين كه بنابراين، حساب خليفه اگر مى‏خواست كل قرآن را ياد گيرد حدود صد و پنجاه سال وقت لازم داشت و معلوم است كه عمر خليفه كفاف نمى‏كند كل قرآن را ياد بگيرد و بخاطر همين امر بود، كه خليفه احكام موجوده در قرآن را نمى‏دانست و حتى كيفيت تيمم را هم بلند نبود.

چه قدر جاى تعجب است كه خليفه به جاى اينكه در قرآن و سنت نبوى ... معلم مردم باشد از همه مردم به قرآن جاهلتر است و شاگرد صحابه است ...

نقطه قابل توجه اينكه اين حال خليفه بود قبل از اينكه فراموشى و نسيان بر خليفه عارض شود اما بعد از عارض شدن فراموشى از محمد بن سيرين روايت ‏شده كه عمر در آخر عمرش نسيان بر او عارض شد، و حتى تعداد ركعات نماز را هم فراموش مى‏كرد، و لذا حين امامت مردى جلو او مى‏ايستاد و كيفيت نماز را بر او تلقين مى‏كرد، هر وقت آن شخص اشاره مى‏كرد كه ركوع كند يا بلند شود جناب خليفه طبق دستور او عمل مى‏كرد. (11)
بسى جاى تعجب است، كه جناب خليفه با اين حال چگونه خود را لايق شان امامت و خلافت مى‏دانست، و با اين حالى كه داشت چگونه فتوى مى‏داد، و بين مردم قضاوت مى‏كرد.

خليفه حد زناى مغيره را تعطيل مى‏كند

اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة ابن شعبه با ام جميل دختر عمرو مى‏باشد كه از مشهورترين قضاياى تاريخى است، و در كتب تاريخى در قضاياى سال هفدهم هجرى مطرح شده است.

حاصل قضيه اين است كه مغيرة در زمانى كه از طرف عمر حكمران بصره بوده، نزديك ظهر از دارالامارة خارج مى‏شده، و به سراغ زنى به نام «ام جميل‏» مى‏رفت، روزى ابوبكره و نافع و زياد و شبل فرزندان سميه در غرفه نشسته بودند، غرفه ام جميل در همسايگى و مقابل آنها بود. در آن وقت ‏باد در غرفه ام جميل را باز نمود هر چهار نفر نظرشان به مغيره افتاد كه به هيئت جماع با ام جميل در آويخته بعد مغيره خارج شده تا با مردم نماز بگذارد (در حال جنابت).

قضيه را طى نامه ‏اى به عمر اطلاع دادند، عمر چهار نفر شهود و مغيره را به مدينه احضار نمود، مغيره و شهود نزد عمر رفتند، ابتداء سه نفر از شهود آنچه ديده بودند به تفضيل شهادت دادند، كه مغيره را در حال جماع با ام جميل ديده ‏اند، وقتى نوبت ‏به زياد مى‏رسد عمر به او مى‏فهماند كه ما راضى نمى‏باشيم با شهادت خود جان مغيره را به خطراندازى و خطاب به زياد گفت:
من مردى را مى‏بينم كه خداوند با زبان او مردى از مهاجرين را رسوا نمى‏كند ....»

رواى مى‏گويد: اشك چشم زياد جارى شد و رنگش سرخ شد.
سپس گفت‏ يا اميرالمؤمنين (عمر) آنچه را به تفصيل سه شاهد قبلى ديده و گفتند در نزد من نيست! من منظره ‏اى ديدم و صداى نفسى بلند شنيدم و ديدم كه مغيره روى شكم ام جميل قرار گرفته است.
عمر گفت: ديدى كه مى‏آورد و مى‏برد، مانند ميل در سرمه دان؟
گفت نه! ديدم پاهاى ام جميل بالاست و تخمهاى مغيره ميان رانهاى او در حركت است ...»
عمر گفت الله اكبر! اى مغيره برخيز و شهود را حد بزن! مغيره برخاست و شهود را هشتاد تازيانه زد ... »(12)

اين خدمت عمر به مغيره و تعطيل حد زناى محصنه مغيره به خاطر خدماتى بود كه مغيرة به عمر كرده بود مغيرة همان كسى است كه به دستور عمر بازوان حضرت زهرا سلام الله عليها را تازيانه زد. و او اولين كسى است كه عمر را «اميرالمؤمنين‏» خطاب كرد. عمر اين مجلس را به طرز ماهرانه‏ اى به نفع مغيره عوض كرد، و او را دوباره به حكومت كوفه برگزيد،
عمر در حالى حد زناى مغيره را تعطيل مى‏كند كه خودش يقين به اين كار مغيره داشت در موسم حج ‏خطاب به مغيره مى‏گويد: بخدا! ما شك كه نداشتيم كه ابوبكره راست مى‏گفت ...»

اين است ‏خليفه پيامبر، كه در محكمه خلافت او بايد سه نفر بيگناه به جرم شهادت تازيانه بخورند، ولى يك شخص زناكار (مغيره) در امان باشد، و مسلط بر جان و ناموس مردم باشد، كه در تاريخ زناكارى معروف است‏ حلبى در سيره خود مى‏نويسد كه او با سيصد تا هزار نفر زنا كرد كه هشتاد نفر آنها شوهر دار بودند، با اين وصف عمر چنان مراعات حال او مى‏كند كه گويا مى‏خواهد فرشته ‏اى را محاكمه كند چرا كه مغيره اولين كسى است كه به عمر اميرالمؤمنين گفت‏»

خليفه معنى قرآن را نمى‏داند

انس ابن مالك گويد: كه عمر بالاى منبر اين آيه را قرائت كرد «فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا و زيتونا و نخلا و حدائق غلبا و فاكهة و ابا»(13)
(پس رويانديم در زمين دانه و انگور و نوعى خرما و زيتون و درخت ‏خرما و باغهاى پردرخت و ميوه و چراگاه را.)

و گفت: همه اينها را شناختيم ولى معنى «اب‏» را ندانستيم! سپس عصائى كه در دستش بود انداخت و گفت: بخدا قسم اين كار دشوارى است، پس چه عيبى دارد براى تو اگر ندانستى‏» «اب‏» چيست، پيروى كنيد آنچه بيان شده، براى شما و هدايت و رهنموئى آن از قرآن است پس عمل كنيد و آنچه نشناختيد، پس آن را واگذار به پروردگارش كنيد.»(14)

خليفه مسلمين حتى معنى ظاهر قرآن را نمى‏فهمد، با اينكه اگر كسى عرب هم نباشد و مختصر آشنائى با قرآن داشته معنى اين لفظ را خواهد فهميد، چون معنى و تفسير لفظ «اب‏» را خداى متعال در آيه قبل بيان مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد «متاعا لكم و لانعامكم‏» خوراك براى شما و چهار پايان شما هر شخص به خوبى مى‏داند كه خوراك چهار پا علف و چراگاه است!!!

تجسس خليفه

عمر ابن خطاب شبى شبگردى مى‏كرد پس بخانه ‏اى گذشت صدائى شنيد و مشكوك شد از ديوار بالا رفت، مردى را ديد در كنار زنى با ظرف مشروبى، گفت: اى دشمن خدا آيا خيال كردى كه خدا تو را مى‏پوشاند و تو بر معصيت او هستى.
مرد گفت: اى پيشواى مسلمين اگر من يك گناه كرده ‏ام تو مسلما سه گناه كرده ‏اى:
1: خداوند مى‏فرمايد «لا تجسسو» (تجسس نكنيد) و تو تجسس كردى(15)
2: خدا مى‏فرمايد: «خانه ‏ها را از درهايش وارد شويد» (16) تو از ديوار بالا آمدى.
3: خدا فرموده: «هرگاه وارد خانه ‏اى شديد سلام كنيد» (17) تو سلام نكردى، و داد زدى.

عمر با شرمندگى گفت: آيا پيش تو خيرى هست اگر من از تو صرف نظر كنم؟ گفت: آرى بخدا قسم ديگر بر نمى‏گردم.
عمر گفت: برو كه من از تو گذشتم‏»(18)

زنان پشت پرده از عمر عالمتر هستند

عمر روزى به منبر پيامبر رفت و مردم را از اين كه مهريه زنانشان را بيش از چهار صد درهم قرار دهند منع كرد. پس از آن كه از منبر پائين آمد، زنى (از او سئوال كرد: ما از كتاب خدا تبعيت كنيم يا از حرفهاى تو؟) عمر گفت: كتاب خدا را، زن به او گفت مگر تو در قرآن نخوانده ‏اى، كه خدا مى‏فرمايد: «اتيتهم احديهن قنطارا» (19) اگر مال بسيار مهريه زنان خود قرار داديد چيزى از آن باز نگيريد»(20)
عمر وقتى اين را شنيد گفت: كل الناس افقه من عمر (تمامى مردم از عمر عالم تر هستند).(21)

جهل عمر به حكم مسئله

عمر ابن خطاب هنگام نماز مغرب، در ركعت اول، حمد و سوره نخواند و در ركعت دوم دو بار حمد و سوره خواند و پس از نماز دو سجده سهو بجا آورد به او گفتند: چرا در ركعت اول، حمد و سوره نخواندى؟ عمر گفت: ركوع و سجود نماز من چطور بود؟ گفتند: ركوع و سجودت خوب بود. عمر گفت پس اشكالى ندارد»(22)

خليفه مسلمين شراب مى‏خورد

يكى از خصائص عمر در جاهليت‏ شرابخورى و ميگسارى بود و به اقرار خودش شرابخوارترين مردم بود، و بعد از اسلامش هم اين عمل را انجام مى‏داد، حتى بعد از اينكه دو آيه در تحريم شراب نازل شده بود شراب بسيار تندى مى‏خورد، و اين عمل را ترك نمى‏كرد.

روزى شراب بسيار تندى خورد و مست‏ شد، و استخوان فك شترى را گرفت و بر سر عبدالرحمن بن عوف زد و سر او را شكست‏ سپس نشست، براى كشته شده ‏هاى روز بدر (از كفار) نوحه خوانى كرد ...»(23)

او مكرر اين عمل را انجام مى‏داد و هيچگاه ترك نكرد، و گاهى به همراهانش هم تعارف مى‏كرد و اگر غليظ بود - به خاطر اينكه مست نشود - مقدارى آب مخلوط مى‏نمود، به عنوان:
در راه مدينه، يك اعرابى به خيال اينكه در كوزه عمر آب هست، كوزه وى را برداشت و از آن نوشيد غافل از اينكه در كوزه جناب خليفه، شراب است نه آب، اعرابى پس از خوردن شراب مست‏ شد، عمر دستور داد وى را 80 تازيانه بزنند، اعرابى پس از آنكه حد برايش جارى شد به عمر گفت اى اميرالمومنين! من از شرابى خوردم كه تو مى‏خورى!، عمر مقدارى آب در شراب ريخت و خورد، و گفت: (من تو را به دليل شراب خوردن نزدم بلكه به دليل مست كردن زدم)، اگر مى‏ترسيد شراب شما را مست كند، تندى آن را با آب بشكنيد»(24)

مواردى كه ذكر شد مقدار كمى بود از شاهكارهاى علمى عمر كه حد علم عمر را به سنت نبوى و قرآن معين مى‏كند، خود عمر به جهل خودش در موارد متعددى اقرار نموده است از جمله:

كل احد افقه من عمر (سنن بهقى ج 7/232) كنز العمال ج 8/98
كل احد اعلم من عمر تفسير كشاف ج 7/357 تفسير كشاف ج 1/161
كل الناس افقه من عمر تفسير ابن كثير ج 1/467
كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال(شرح نهج البلاغه اين ابى الحديد ج 1/182 الامام على ج 1/225)
كل الناس افقه منك يا عمر حتى النساء الفتوحات الاسلامية ج 2/312
كل احد افقه منك حتى العجائز يا عمر اعلام الناس صفحه 3

كه در موارد فوق عمر اقرار به جهل خود مى‏كند كه تمامى مردم حتى زنان پشت پرده از ايشان اعلم و افقه هستند با توجه به مطالب ذكر شده بطلان گفته ‏هاى ابن حزم ... معلوم مى‏شود، و همچنين با مطالبى كه گفته شد معلوم مى‏شود حال احاديثى كه در فضل ايشان جعل نموده ‏اند.
كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمى‏شدم هر آئينه عمر مبعوث مى‏شد.»
يا اينكه پيامبر فرمود:«اگر قرار بود بعد از من پيامبرى مبعوث شود هر آئينه عمر مبعوث مى‏شد»
يا احاديث ديگرى كه جعل نموده ‏اند

چطور ممكن است كسى كه در مسائل واضح اسلامى در قرآن به قدر يك زن پرده نشين علم ندارد. پيامبر شود؟ كسى را مى‏خواهند پيامبر كنند كه سوره بقره را در 12 سال ياد گرفته است.
اين احاديث نمى‏باشد مگر بخورات كله تابعين عمر كه مى‏خواهند، با اين احاديث مطالب بى‏اساس و مذهب باطل خود را به كرسى نشانند، مثل اينان مثل آن غريقى است كه به هر خس و خاشاكي دست مى‏زند تا خود را از غرق نجات دهد آنها مى‏خواهند با اين پرده ‏هاى ظلمت جلو آفتاب ولايت را گرفته تا در تاريكى و ظلمت اين مطالب مردم را از حق منحرف كنند، و ديو را حور نشان دهند.

جمال الدين خلعى متوفى (750) هجرى
سرگذشت ‏شاعر

او يكى از غديريه سرايان قران هشتم هجرى مى‏باشد.
اين شاعر سرگذشتى زيبا و خواندنى دارد: و درسهائى در اين نهفته است. پدر مادر شاعر ناصبى بودند (از كسانى كه اهل بيت را دشمن و به اهل بيت ناسزا مى‏گويند) پدر و مادر شاعر بچه دار نمى‏شدند، مادر او نذر مى‏كند، كه اگر صاحب پسرى شود، به شكرانه اين نعمت وقتى كه پسر بزرگ شد، او را به قتل و غارت زوار سيدالشهداء عليه السلام بفرستد، اتفاقا خدا براى او فرزندى داد.

اسمش را جمال ‏الدين گذاشت، پسر بزرگ شد به سن جوانى رسيد مادر به خاطر وفاى به نذر خود پسر را به قتل و غارت زوار سيدالشهداء فرستاد، پسر رفت در نزديكى كربلا سر راه زوار كمين گرفت، منتظر بود، كه قافله ‏اى برسد، در همين مكان خوابش مى‏برد و زوار آمده و رد مى‏شوند.
در عالم خواب مى‏بيند، كه قيامت ‏شده او را به طرف جهنم مى‏كشانند، ولى مى‏بيند كه كه آتش جهنم بدنش را نمى‏سوزاند، سئوال مى‏كند كه چرا آتش بدنش را نمى‏سوزاند؟ معلوم مى‏شود به خاطر غبارى است كه از زير پاى زوار حسين بر بدن او نشسته است از خواب بيدار مى‏شود، نگاهى به اطراف مى‏كند مى‏بيند قافله ‏اى آمده و رد شده است و گرد وخاكى بر بدنش نشسته است، از خواب غفلت ‏بيدار مى‏شود، و به حقيقت راه پيدا مى‏كند به طرف حرم امام حسين عليه السلام راه مى‏افتد، و درحالى كه محبت اهل بيت را به دل گرفته است، وارد حرم مطهر امام حسين عليه السلام مى‏شود و شعر زير را مى‏سرايد:

اذا شئت فزر حسينا لكى تلقى الاله قرير عين فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين
(هر وقت‏خواستى كه امام حسين را زيارت كنى، تا با سفيد روئى خدا را ملاقات كنى همانا آتش بر بدنى كه غبار پاى زوار حسين بر آن است‏ حرام است پس بر كسى كه داخل حرم او شد آتش جهنم حرام خواهد بود)

در محبت‏ خود اخلاص مى‏ورزد و مورد توجه و عنايت اهل بيت مى‏شود، و تخلص خلعى از طرف امام حسين به او داده مى‏شود.

پى نوشت‏ ها:


(1)الفصل ج 4/138
(2)صحيح مسلم ج 1/355 ح 112، كتاب الحيض مسند احمد، ج 4/265
(3)نساء 43
(4)مائده 6
(5)فتح البارى 1/433
(6)احقاف آيه 14
(7)بقره آيه 233
(8)مسند احمد ج 1/190، 195 تفسير نيشابورى ج 3 سوره احقاف.
(9)سنن كبرى بيهقى ج 7 ص 442
(10)شعب الايمان 2/331 ح 1957 تفسير قرطبى ج 1/34 سيره عمر (ابن جوزى) ص 165 الغدير ج 6/197.
(11)سيره عمر بن خطاب (ابن جوزى) ص 135 شرح ابى الحديد ج 12/65 خطبه 233.
(12)تاريخ طبرى - ج 4/207 حوادث سال 17 هجرى - تاريخ ابن خلكلان ج 2/455 تاريخ كامل ابن اثير ج 2/228 - 10000
(13)سوره عبس 28 - 32
(14)مستدرك حاكم ج 2/
(115)-2-3) حجرات 49 بقره 189 نور 61
(16)حجرا 49 بقره 189 نور 61
(17)حجرا 49 بقره 189 نور61
(18)الدر المنثور ج 6 ص 93 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد - ج 1 - ص 61
(19)حاشيه سنن ابن ماجه تاليف سندى ج 1 538 - 6 نساء 20
(20)نساء 20
(21)سنن بيهقى ج 7/233
(22)كنز العمال ج 4/213
(23)ربيع الابرار زمخشر /ج 4/51 المستطرف - 2/260 جامع البيان طبرى 2/203
(24)احكام القران - ج 2/565 جامع مسانيد ابى حنيفه 2/192 كنزالعمال ج 3/110

علامه امينى جرعه نوش غدير صفحه 193

مهدى لطفى

 


Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo