شهید آوینی

 

 

غوصی در  اقیانوس بیکران


«مباحثى از جلد دوم الغدير»

شعر و شاعر در مكتب قرآن و اهل بيت عليه السلام

آنچه مسلم است، اسلام عنايتى تام به شعر داشته است، و شعراء همواره از طرف پيامبر و اهل بيت مورد مدح واقع شده ‏اند، و فرموده ‏اند: «ان من الشعر لحكمة‏» (پارهاى از شعرها حكمت است).

اما مسئله‏اى كه قابل توجه است اين است كه ارزش شعر و شاعر نزد قرآن و اهل بيت مادامى است كه در طريق مستقيم حركت كنند و با اين هنر خدادادى، دين خدا را يارى كنند.
بخاطر همين است كه پيامبر به حسان ابن ثابت مى ‏فرمايد: تا هنگامى كه با سخنت ما را يارى كنى از تاييدات روح القدس بهره ‏مند مى‏ شودى(1)

شاعرى كه چنين باشد به فرمايش (2) پيامبر مشمول آيه. «الا الذين آمنوا و عملو الصالحات و اذكروالله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا» (3) خواهد بود.
اما اگر اين چنين نبودند، بلكه موجب تغيير دين خدا گشته و فاسده را ترويج نمودند، و به خاطر معاش دنيوى مدح هر كس را گفتند، و هر درى باز بود وارد شدند مشمول آيه: «الشعراء يتبعهم الغاون الم تر انهم فى كل واد يهيمون‏»(4)
(آيا نمى ‏نگرى كه اين شاعران بهردرى روى مى ‏آورند و بهرجانبى ميل مى ‏كند و به هر مذهبى و عقيده‏اى در مى ‏آيند) خواهند شد.

غديريه ‏هاى قرن اول و دوم

مراد از غديريه شعرى است كه در آن به واقعه غدير اشاره شده باشد.
در جلد دوم الغدير 10 غديريه ذكر شده كه عبارتند از: غديريه: اميرالمؤمنين، حسان ابن ثابت، قيس ابن سعد بن عباده، عمرو العاص، كميت، محمد بن عبدالله حميرى، سيد حميرى، عبدى كوفى، ابوتمام، دعبل خزائى.

غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام

ايشان همواره در مقابل مخالفين و معارضين خويش به واقعه غدير اشاره مى ‏فرمودند و از آنان مى ‏خواستند كه اين واقعه سترگ تاريخ اسلام را با تعهداتى كه در آن روز به پيامبر سپرده‏ اند بياد آورند.
غديريه حضرت نيز نمونه اى از آن احتجاجات مى‏ باشد كه اكنون ابياتى را به عنوان تبرك ذكر مى ‏كنيم:
و محمد النبى اخى و صنوى و حمزة سيد الشهداء عمى فاوجب لى ولايته عليكم رسول الله يوم غدير خم ...
محمد پيامبر، برادر مهربان و همتاى من است، و حمزه - سرور شهيدان - عموى من است ...
در روز غدير خم رسول خدا ولايت ‏خويش را - كه به من تفويض كرده بود - بر شما واجب كرد.

«حسان ابن ثابت‏»(5)
  
   شرح حال شاعر


هشت ‏سال قبل از ميلاد نبى اكرم متولد شد، و 120 سال عمر كرد.
خاندانش خاندان شعر است، و از افصح شعراء مى ‏باشد، و ايشان اولين كسى است كه قضيه غدير خم را به شعر كشيده است و براى پيامبر شعر مى ‏سرود.
رسول خدا براى او منبرى در مسجدش گذاشته بودند، و بر روى آن مى ‏رفت، و شعر و مدح حضرت را مى ‏خواند پيامبر در مورد ايشان فرمود: كه حسان مورد تائيد روح القدس مى ‏باشد مادامى كه در مسير ما حركت كند.

و از جمله اوصاف بارز اين شاعر اين بود كه خيلى ترسو بود. ابن اثير در اسد الغابة مى ‏نويسد: حسان ترسوترين مردمان بوده است، و در هيچ جنگى شركت نكرد.

حسان در همان روز غدير (پس از اينكه رسول خدا خطبه ايراد نمودند) از رسول خدا سئوال مى ‏كند آيا اجازه مى ‏دهيد در مورد على شعرى گويم و اين واقعه را به صوت شعر بيان كنم، حضرت جواب مثبت مى ‏دهند.
و حسان شعرى در فضائل حضرت مى‏ خواند:
يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و اسمع بالرسول مناديا

پيامبر در غدير خم مردم را (با صداى بلند) چنين ندا داد.
... فقال له: قم يا على فاننى رضيتك من بعدى اماما و هاديا
به على فرمود: اى على برخيز من از اينكه تو بعد از من امام و هادى امت ‏باشى خرسند هستم.

قيس ابن سعد عباده

او از بزرگان صحابه پيامبر، و از اشراف عرب بحساب مى ‏آمد، و جزء رؤسا و سياست مداران، جنگ آوران سخاوتمندان، سخنرانان، زهاد و دانشمندان شمرده مى‏ شد. او از پايه ‏هاى اصلى دين و استوانه‏ هاى مذهب است.(6)

قصيده ‏اى دارد، بنا به نقل علامه كراجكى اين قصيده را در جنگ صفين در حاليكه پرچم را در دست داشت، در حضور امير المؤمنين سروده است.(7)
قيس در اين قصيده به امامت ‏حضرت امير المؤمنين عليه السلام بعد از رسول خدا، و واقعه غدير خم تصريح مى‏ كند، و اشاره مى‏ كند به آيه‏ اى كه در روز غدير خم در شان حضرت امير نازل شده است.
و على امامنا و امام لسوانا اتى به التنزيل يوم قال النبى من كنت مولا ه فهدا مولاه

در اينجا نمونه و «شمه ‏اى‏» از خصوصيات نفسانى و مكارم اخلاقى شاعر را ذكر مى ‏نمائيم، تا بخوبى ثابت ‏شود كه افرادى چون قيس در خور آن مى ‏باشد كه در راه خدا به آنها تاسى شود سزاوار اين هستند كه در تهذيب نفس پيشرو و پيشواى بشر باشند و آداب اسلامى و اخلاق پسنديده را به مردم بياموزند، و عهده ‏دار اصلاحات اجتماعى باشند.

و با بررسى حالات مردانى چون قيس و مردانى چون عمر و عاص كه شرح حالش بعدا بيايد.
بعنوان دو نمونه از دو گروه اموى و علوى مى ‏توان ماهيت هر دو گروه را مشخص كرد شما خواهيد ديد كه قيس تمام مزياى اخلاقى را داراست، بطوريكه اگر هر يك از اين صفات مجسم شود قيس مثال و صورت آن خواهد بود.
و عمر و عاص هيچ يك از اين مزايا اخلاقى را دارا نمى ‏باشد و عكس اين اوصاف در او نمايان است‏ با پستى و رسوائى خاصى كه در ولادت واصل و نسبت و حسب ... او مى ‏باشد، مجسمه و مثال خارجى تمام رذائل اخلاقى و پستى ‏ها مى ‏باشد.

شرف و بزرگوارى قيس
ايشان رئيس قبيله خزرج، از اشراف و بزرگان آنان مى ‏باشد خاندان او چه در دوران جاهليت و چه در زمان اسلام داراى مجد و عظمت ويژه ‏اى بوده ‏اند.
كشى در رجال خود صفحه 73 مى ‏گويد:
قيس هميشه در دوران جاهليت و اسلام رياست و سرورى داشت، خاندان قيس به بزرگوراى و شرافت معروف بودند. پدر و جد و پدرانش همه رئيس قبيله بوده ‏اند ...» پدر قيس از آن افرادى است كه بعد از بعثت پيامبر، به پيامبر ايمان آورد و اسلام كل قبيله خود را ضمانت كرد.

ايشان در دوران زندگى رسول خدا بمنزله رئيس دستگاه فرماندهى بود، و ماموريتهاى شهرى را انجام مى ‏داد و مسئول اجراء دستورات امنيتى و انتظامى در شهر مدينه بود او بعد از خلافت‏ حضرت امير عليه السلام از طرف ايشان به عنوان فرماندار مصر معين مى شود و چهار ماه و پنج روز در آن ديار خدمت مى ‏كند و درپنجم ماه رجب آن ديار را ترك كرد و راهى كوفه شده و در جنگ جمل شركت مى ‏كند.

حضرت ايشان را اين دفعه به عنوان استاندار آذربايجان معين مى ‏كنند، و چنانچه در جلد دوم تاريخ يعقوبى ص 178 آمده است. امير المؤمنين در نامه‏اى به قبس چنين مى ‏نويسد:
 اما بعد خراج و ماليات را بحق و درستى از مردم بگير، با سربازان و سپاهيانت ‏با انصاف و عدالت رفتار كن، از آنچه خدا بتو آموخته است ‏به آنان كه در حضور تو هستند بياموز، ... پرده و حاجب از پيش خود بردار و در خانه را بروى همگان باز كن و تكيه گاهت ‏حق و حقيقت ‏باشد، و نزديكان و خواص خود را بر ديگران مقدم نمى ‏كند.
و پيروى از هواى نفس و خواهشهاى نفسانى نكن كه پيروى هواى نفس تو را گمراه و از خدا باز مى ‏دارد ...!»

قيس در آذربايجان بود، تا زمانى كه حضرت عزم جنگ معاويه مى ‏كند وقتى حضرت مهياى جنگ صفين مى‏ شود از قيس مى ‏خواهد كه پيش حضرت شتافته و در جنگ شركت كند به دستور على عليه السلام قيس آن ديار را ترك و راهى صفين مى ‏شود.

ذكاوت و كاردانى او
حضرت امير المؤمنين عليه السلام همواره كاردانى و لياقت او را مى ‏ستود كه اين خودش دليل بر شخصيت اجتماعى و سياسى قيس مى ‏باشد ايشان را در تاريخ جزء سياستمداران و بزرگان عرب شمرده ‏اند و مقدم بر ديگران داشته‏ اند.

حلبى در كتاب «سيرة‏» خود گويد:
هر كس بر آنچه كه بين او و معاويه رخ داد، آگاهى يابد از وفور عقل و زيركى او دوچار شگفتى خواهد شد!

ابن كثير در جلد هشتم البدايه صفحه 99 گويد: على عليه السلام او را به حكومت و استاندارى مصر برگمارد و او با زيركى و سياست ‏با معاويه و عمرو عاص برابرى و در برابر نيرنگ‏هاى آنها مقاومت كرد!

وجود قيس در طرف على و امام حسن مجتبى عليهما السلام بار سنگينى بر دوش معاويه و يارانش بود. و لذا آن وقت كه از مصر به مدينه برگشت، مروان و اسود ابن ابوالبخترى او را تهديد كرده تحت فشار قرار دادند، و قيس بخدمت اميرالمؤمنين پيوست.

معاويه نامه ‏اى خشم ‏آگين به اين دو نفر نوشته مى ‏نويسد: بخدا سوگند اگر شما صد هزار جنگجو بكمك على عليه السلام مى ‏فرستاديد نزد ما از اين بدتر نبود كه قيس را وادار كرديد نزد على رود و كمك كار او باشد.(8)

خود قيس مى ‏گفت: اگر نه اين بود كه از رسول خدا شنيده ‏ام م ى‏فرمود: مكر و فريب در آتش است، هر آينه من از مكارترين افراد اين امت‏ بودم و اگر اعتقاد به اسلام نداشتم حيله‏ اى مى ‏نمودم كه هيچ عربى تاب و مقاومت در مقابل آن را نداشته باشد.(9)

شجاعت او
چه مى‏توان گفت درباره كسى كه تاريخ نام او را به شجاعت و دلاورى ثبت نموده است ايشان شمشيردار پيامبر اكرم بود، و در دفاع از رسول خدا و حق سرسخت ‏ترين مردم بود.
در شجاعت او همين بس كه وجود او در سپاه على عليه السلام در ديد دشمنان از صفوف در هم فشرده يكصد هزارنفرى سخت‏تر و ناگوارتر بود.
قيس در تمام غزوه ‏ها در ركاب رسول خدا حاضر و پرچمدار آن حضرت بود و پرچم انصار را بدوش مى ‏كشيد.
و بعد از پيامبر خدمت‏ حضرت امير عليه السلام بود، و در خدمت ايشان شمشير زد. و در تمام صحنه‏ ها و عرصه‏ هاى نبرد قيس با عظمت و جلال هر چه تمامتر با قيافه و ژستى و بزرگ منشانه كه دلها را مى ‏لرزانيد و شجاعان را مى ‏ترسانيد و لرزه بر اندام دليران مى ‏انداخت ‏حركت مى ‏كرد.
و بعد از اميرالمؤمنين در ركاب امام حسن مجتبى عليه السلام بود، و مطيع امر ايشان بود و سردارى دلاور و فرمانده وفادار بود، و وقتى كه بيشتر مردم حضرت را تنها گذاشته ايشان همواره مدافع حضرت بود.

معاويه و او را به نزد خود خواند و وعده‏ هائى به او داد وى را تطميع كرد، (كه حسن بن على را رها كرده و به طمع مال دنيا و رياست ‏به معاويه ملحق شود) قيس در جواب نامه نوشت: نه بخدا قسم هيچگاه مرا نخواهى ديد مگر اينكه بين من و تو نيزه فاصله باشد. (10) كنايه از اينكه مرا ملاقات نخواهى كرد مگر در جنگ و مبارزه با تو)

سخاوت قيس
قيس در سخاوت هم به خاندان عترت تاسى كرده بود، وجود اين خصلت در خاندان قيس از قديم بوده، تا بحدى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى ‏فرمود: جود و سخاوت در سرشت و فطرت اين خاندان نهفته است‏» (11) و نمى ‏توان تمام مواردى كه نماينگر، سخاوت اوست ذكر كرد لكن نمونه ‏هائى را ذكر مى ‏كنيم.

قيس ملكى را به معاويه فروخت‏ به نود هزار درهم، سپس به يك منادى دستور داد كه در شهر مدينه اعلان كند، هر كس قرضى مى ‏خواهد به منزل قيس بيايد، پنجاه يا چهل هزار درهم آن را قرض داد. و بقيه ‏اش را به نيازمندان هديه كرد، و براى كسانى كه قرض داده بود سندى نوشت.
بعد از مدتى قيس مريض شد عيادت كنندگان كم بودند، قيس خطاب به خانم خودش «قريبه‏»، دختر ابى قحافه و خواهر ابوبكر گفت چرا عيادت كننده‏گان كم هستند؟ زنش جواب داد به خاطر اينكه همه آنها به شما مقروض هستند و خجالت مى ک‏شند به عيادت شما آيند، قيس گفت ‏خداوند مالى را كه باعث مى‏ شود برادران ايمانى كمتر به ديدار همديگر روند نيست و نابود كند، آنگاه دستور داد در شهر اعلان كند قيس تمام بدهكاران خود را بخشيد و از هيچكس طلب ندارد.

بلافاصله مردم به خانه او هجوم آوردند به اندازه ‏اى كه پلكان در ورودى منزل او خراب شد.(12)

زهد و عبادت قيس
اولياء ائمه افرادى بودند كامل كه تمام جهات نيكوى اخلاقى را دارا بودند، در عين شجاعت فصيح در عين سخاوت و شجاوت ... زاهد و عابد بودند، در ميان جنگ لرزه به دل شجاعان مى ‏انداختند.در محراب عبادت از خوف خدا مى ‏لرزيدند در برابر جباران چون كوهى استوار، و در برابر يتيمان و ضعيفان چون برگ مى لرزيدند.

رساترين سخن در مورد زهد قيس گفتار مسعودى است در مروج الذهب (جلد 2 ص 63) مى ‏گويد: قيس از حيث زهد و ديندارى و تمايل بطرفدارى از على عليه السلام داراى مقامى بزرگ است‏» در مرتبه بندگى و خوف از خدا كار را به جائى رسانيد، كه در نمازش هنگامى كه براى سجده خم شد، ناگاه مارى بزرگ در سجده گاهش نمايان شد. و او بدون اينكه به اين خطر توجهى كند به نمازش ادامه داد و در پهلوى مار به سجده رفت در اين موقع مار به دور گردنش پيچيد ولى او در نمازش كوتاهى نكرد و چيزى نكاست تا آنكه از نماز فارغ شد مار را با دست‏ خود از گردن جدا كرد و بطرفى انداخت.

اين وصيت پدرش بود كه به قيس وصيت می ‏كند: هنگامى كه وضو سازى آن را كامل انجام بده، سپس به نماز بپرداز مانند كسى كه با نماز وداع مى ‏كند، و گويا آخرين نمازش را مى ‏خواند و آخر عمرش است.
از مردم قطع اميد كن، اين خود يك بى ‏نيازى است، و پرهيز كن از اينكه حوائج ‏خود را نزد خلق بيان كنى و از آنها طلب كمك كنى چون خود اين يك فقر و پريشانى مسلمى است. و پرهيز كن از انجام كارى كه بعد از انجام بايد عذر خواهى كنى.(13)

معرفت قيس به مقام ولايت
رساترين گفتار در اين مورد گفتار خودش مى ‏باشد خطاب به اميرالمؤمنين عرض مى ‏كرد: (... اى اميرالمؤمنين: در روى زمين محبوبتر از تو كسى را نداريم كه زمام امور ما را بدست گيرد و براى اقامه عدل و داد و اجراء احكام اسلامى بپاخيزد زيرا تو ستاره فروزان و راهنماى شب تار ما هستى، تو پناهگاه مائى كه در سختي ها بتو پناه آورده و اگر تو را از دست دهيم زمين و آسمان ما تيره خواهد شد.(14)

وفات قيس
قيس به گفته الاستيعاب سال 60 تا 59 هجرى آخر خلافت معاويه از دنيا مى ‏رود. اين بود شرح حال يكى از شيعيان خالص حضرت امير المؤمنين عليه السلام

غديريه عمرو عاص

غديريه عمرو عاص به قصيده جلجليه معروف است، عمرو عاص از طرف معاويه به حكمرانى مصر منصوب شد. وى از ارسال خراج (ماليات) مصر به شام كه مركز حكومت معاويه بود خوددارى مى ‏نمود.

معاويه، نامه ‏اى به وى نوشته و ضمن سرزنش وى او را تهديد كرد، عمرو عاص در جواب معاويه نامه‏ اى به صورت شعر نوشت كه به قصيده جلجليه معروف شد، جلجل به معناى زنگوله است، مراد عمرو عاص اين بود كه اى معاويه فراموش نكن اين من بودم كه تو را به اين منسب رساندم، اگر چنانچه سر به سر من گذارى، زنگوله را بدين گونه به صداى در مى ‏آورم و آبرويت را مى ‏برم، و بلائى را كه بر سر مخالفين تو آوردم بر سر تو مى ‏آورم.

اين قصيده 66 بيت است، و در ضمن اين قصيده عمرو عاص به حقايقى اقرار مى ‏كند كه از آن جمله قضيه غدير خم مى ‏باشد، ايشان به حقايقى اشاره كرده كه هر مسلمان آزاده از خواندن آن متاثر خواهد شد. مضمون بعض ابيات قصيده از اين قرار است:

عمرو عاص گويد: اى معاويه، قضايا را فراموش نكن ... اين من بودم كه به مردم گفتم نمازشان بدون وجود تو قبول نمى ‏باشد، اين من بودم كه آنها را برانگيختم تا با سيد اوصيا على عليه‏السلام به بهانه خون خواهى آن مرد احمق (عثمان) جنگ كنند (جنگ صفين)... و اين من بودم كه به لشكريانت ‏ياد دادم كه هر گاه ديديد على عليه السلام همچون شيرى براى كشتن شما به سويتان مى ‏آيد شلوارتان را دربياوريد و پشت‏ به او كنيد، تا او به خاطر حيا از كشتن شما منصرف شود.(15)

اى معاويه گفتگوى مرا با ابوموسى فراموش كرده ‏اى، فراموش كرده ‏اى كه آن روز چگونه جامه خلافت را بر تو پوشاندم، ... اى معاويه اين من بودم كه بدون جنگ و دعوا تو را بر فراز منبر نشاندم، گرچه بخدا قسم لياقت آن را نداشتى و ندارى ... اى پسر هند ما از روى نادانى تو را عليه على عليه السلام يارى نموديم و على كسى بود كه خدا او را به عنوان «نبا عظيم‏» ياد نموده است ... وقتى تو را بر سر مسلمين بالا برديم به اسفل سافلين فرو افتاديم.

... اى معاويه يادت هست كه پيامبر مصطفى در مورد على چقدر سفارش مى ‏كرد، يادت هست كه در غدير خم به منبر رفت در حالى كه دست على در دست او بود به امر خداوند گفت «اى مردم آيا من بر شما ولايت ندارم، همه گفتند بلى، آنگاه حضرت فرمود «پس هر كس كه من مولا و ولى او هستم على نيز ولى اوست‏» يادت هست در آن روز پيامبر دعا كرد كه خدايا دوستان على را دوست دار و دشمنان او را دشمن بدار ... در آن روز استاد تو (ابوبكر) ديد ديگر گردنبند خلافت على پاره شدنى نيست، آمد و به على تبريك گفت ... اى معاويه ما جايمان در آتش در درك اسفل جهنم خواهد بود ... و در فرداى قيامت ‏خون عثمان ما را نجات نخواهد داد... فردا دشمن ما على مى ‏باشد كه نزد خدا و رسولش عزيز است ... پس واى بر تو و واى بر من ...

اى معاويه چه نسبتى مى ‏تواند ميان تو و على باشد؟! ... على كه چون ستاره آسمان است كجا تو كه چون ريگى هستى كجا؟! ... اى معاويه آگاه باش كه در گردن من زنگوله‏ اى است كه اگر گردنم را تكان بدهم، زنگوله به صدا خواهد آمد.»
«يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم و الله اعلم بما يكتمون‏»(16)

مرحوم علامه امينى اين قصيده را در جلد دوم الغدير از مصادر اهل سنة و شيعه نقل كرده است.

اينك ابياتى از قصيده عمرو عاص را نقل مى ‏كنيم.
معاوية الحال لا تجهل و عن سبيل الحق لا تعدل نسيت احتيالى فى جلق على اهلها يوم لبس الحلى؟ ... و قولى لهم: ان فرض الصلاة بغير وجودك لم تقبل ... فى حاربوا سيد الاوصياء بقولى: دم طل من نعثل ... نصرناك من جهلنا يا ابن هند على النبا الاعظم الافضل و حيث رفعناك فوق الروس نزلنا الى اسفل الاسفل و كم قد سمعنا من المصطفى وصايا مخصصة فى على؟ و فى يوم خم رقى منبرا يبلغ و الركب لم يرحل و فى كفه كفه معلنا ينادى بامر العزيز العلى ... فقال: و من كنت مولى له فهدا له اليوم نعم الولى ... فبخ بخ شيخك لما راى عرى عقد حيدر لم تحلل ... و انا و ماكان من فعلنا لفى النار فى الدرك الاسفل و مادم عثمان منج لنا من الله فى الموقف المخجل و ان عليا غدا خصمنا و يعتز بالله و المرسل ... فما عذرنا يوم كشف الغطاء لك الويل منه غدا ثم لى ... و اين الحصا من نجوم السما؟ و اين معاوية من على؟ فان كنت فيها بلغت المنى ففى عنقى علق «الجلجل‏»

كلماتى در پيرامون شاعر
اسمش عمرو پسر عاص، وى يكى از پنج نفرى است كه بر تيز هوشى حيله‏ گرى در عرب مشهور بودند(17) هر فتنه از او آغاز شد و به او خاتمه يافت، و خودش نيز به اين مطلب در اشعار خود اشاره مى ‏كند، در شر و فساد و دروغ و فتنه انگيزى در تاريخ مشهور مى ‏باشد.

نسب عمرو عاص
پدر او كسى است كه صريح قرآن او را مورد ذم و ابتر لقب داده است، «ان شانك هو الابتر» عقيده مفسرين مؤيد اين مطلب مى ‏باشد،هرچند كه بعض تفاسير اين لقب را بين عاص و ابوجهل و ابولهب،و عقبه بن ابى معط مردد دانسته ‏اند، ولى حق مطلب گفته فخر رازى مى ‏باشد:
كه هر كدام از اين افراد رسول خدا را نكوهش نموده ‏اند، منتهى عاص پدر عمرو عاص بيش از همه آنها در اهانت و سرزنش رسول خدا فعاليت نموده است، و آيه به او مؤكد و مخصوص مى ‏باشد لذا مشهور بين مفسرين اين است كه مراد آيه عاص مى ‏باشد.(18)

از آيه كريمه كه عاص پدر عمرو را ابتر خوانده است ، چنين استفاده مى ‏شود كه عمرو از نظر قرآن منسوب به عاص  نمى ‏باشد. و حق مطلب هم اين است كه هر فرزندى كه به عاص نسبت داده شود حلال زاده نمی ‏باشد، براى وضوح مطلب بايد مادر عمرو را معرفى كنيم.

مادر عمرو عاص
مادرش ليلى عنزيه است، كه در شهر مكه مشهورترين زناكار و ارزانترين فاحشه بود!
كلبى از قول ابن هيثم نقل مى ‏كند كه از جمله زنازادگان عمرو عاص است.
پس از آنكه عمرو متولد شد پنج نفر از كسانى كه با مادر او همبستر شده بودند، ادعاى فرزندى او را نمودند، ولى مادرش ليلى او را به عاص ملحق كرد، چون عمرو به او شباهت زيادى داشت، و عاص به ليلى بيش از بقيه پول مى ‏داد.
اروى دختر حارث بن عبدالمطلب، در مجلس معاويه به عمرو عاص مى ‏گويد:
اى پسر زناكار! تو سخن مى ‏گوئى؟ در حاليكه مادرت مشهورترين زناكار مكه بود، و حريص به زنا دادن و اجرت گرفتن بود، به جايت نشين و پستى و رسوائى خود را به ياد بياور! به پستى و بى پدرى خودت فكر كن، بخدا قسم تو در ميان قريش اصل و حسبى ندارى و بى آبرو هستى.! تو همان هستى كه شش نفر از مردان قريش ادعاى فرزندى تو را كردند.(19)

اين بود فضيلت عمرو از حيث نسب، و پيوسته عمرو به اين سبب مورد سرزنش واقع مى ‏شد. و خودش هم به اين مطلب اقرار مى ‏نمود، پس از اين مطالب واضح شد كه عمرو شرعا ملحق به عاص نمى ‏باشد و بى ‏پدر است.

اسلام آوردن عمرو عاص
اگر در زندگى او يك سير كوتاهى نموده باشيم، يقين خواهيم كرد كه اين عنصر پليد اصلا متدين به دين اسلام نبوده تنها امري كه سبب شد او به اسلام تظاهر كند، جريانى است كه در حبشه پيش آمد، عمرو عاص به همراهى عمارة بن وليد براى دستگيرى و برگرداندن جعفر ابن ابى طالب و ياران او كه فرستادگان پيامبر بودند به حبشه رفت،
نجاشى به او گفت : آيا مقصود تو اين است كه من فرستاده مردى را كه چون موسى ناموس اكبر (جبرئيل) بر او نازل مى ‏شود، بتو تسليم كنم تا او را بكشى، و به عمرو گفت از من قبول كن او پيامبر بر حق است،و از او پيروى نما، زيرا بخدا قسم او بر حق است و بطور حتم بر مخالفين خود غلبه مى ‏كند چنانچه موسى بر فرعونيان غلبه كرد!(20)

عمرو عاص كه يك مرد تيزهوش و مكارى بود، به خوبى دريافت كه با شمشير نمى ‏شود، با پيامبر مقابله كرد و مخالفين او سركوب خواهند شد، و به خوبى فهميد كه روزى اسلام سراسر جزيرة العرب .. . را خواهد گرفت، اين امر او را وادار نمود، به پيامبر نزديك شود و تسليم شود از حبشه به حجاز برنگشت مگر بطمع اينكه به مقامى برسد، و از منافع اسلام استفاده كند، و با سپر اسلام حفظ جان كند. و از غلبه مسلمين گزندى به او نرسد.

آرى عمرو عاص و اربابانش، به دقت دريافتند كه با شمشير نمى ‏شود در مقابل پيامبر ايستاد، و جلو نشر اسلام را گرفت، به اين انديشه افتادند كه به ظاهر اسلام بياورند، تا دوران پيامبر سپرى شود و بعد از او با وصى او به مبارزه پردازند، و با خانه نشين كردن او و جدا كردن اسلام از حق (على) اسلام را به انحراف كشانند ، و با اسلام مبارزه فرهنگى كنند و به اين نحو به اهداف شوم خود دست ‏يابند.

او و توابعش مصداق گفتارحضرت امير هستند كه فرمودند:
«و الذى فلق الحبة و برا النسمة، ما اسلموا ولكن استسلوا و اسروا الكفر ...»
قسم به خدائى كه دانه را مى ‏شكافد و مى ‏روياند و خلائق را خلق نموده: اينان اسلام نياوردند، بلكه تظاهر به اسلام نمودند و كفرشان را پنهان كردند تا آنگاه كه يارانى پيدا كردند به همان كفر و دشمنى با خاندان پيامبر برگشتند.(21)

ابن ابى الحديد در تفسير نهج البلاغه ‏اش مى ‏نويسد: عمرو عاص از ابتداء ملحد بود و هيچگاه از الحاد و كفرش دست نكشيد معاويه نيز مانند اوست.(22)

گفتار امام حسن مجتبى عليه السلام به عمرو عاص
ابن ابى الحديد در تفسير نهج البلاغه جلد 6 صفحه 304 در توضيح 83 از امام حسن عليه السلام نقل مى‏ كند كه حضرت در مجلس معاويه به عمرو عاص فرموده ‏اند: اى عمرو عاص، در تمام جنگها، با رسول خدا به جنگ برخاستى و حضرت را هنگامى كه در مكه بود هجو كردى، و آزارش نمودى، و هر كيد و حيله‏ا ى داشتى عليه او به كار گرفتى و در تكذيب و دشمنى با رسول خدا از همه سرسخت تر بودى.(23)
... تو خود بهتر مى ‏دانى و اين جمع آگاهند كه: هفتاد شعر در هجو و ذم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) سرودى و رسول خدا فرمود. خداوندا با هر حرفش هزار لعنت‏ بر او بفرست، پس تو ملعون خدا هستى، بيش از حد شمارش.

مرگ عمرو عاص
او در سال چهل و سه هجرى در شب عيد فطر نزديك نود سالگى، راهى درك اسفل شد.
يعقوبى مى ‏نويسد: همين كه مرگ عمرو عاص را فرا گرفت، به پسرش گفت: پدر تو دوست داشت كه در جنگ «ذات السلاسل‏» مرده بود، من در امورى دخالت نمودم نمى ‏دانم چه حجت و دليلى در محاكمه خدا دارم، سپس نظر به اموال و ثروت خود نموده، ديد چقدر فراوان است،
گفت: اى كاش ثروت من پشكل شتر بود و اى كاش سى سال قبل از اين مرده بودم.
من دنياى معاويه را آباد و مهيا كردم در حاليكه دين خود را باختم، دنيا را مقدم داشتم و آخرت را رها كردم، در طريق رشد و صلاح بودم نابينا شدم تا اجلم فرا رسيد، ...(24)
هنگام مرگ من كسى بر من گريه نكند، جنازه مرا مشايعت نكند بند كفنم را محكم ببنديد كه من مورد خصومت هستم، خاك را بر روى من بريزيد، هر طرف كه جنازه ‏ام قرار گيرد، همانا جانب راست من سزاوارتر از جانب چپ من نخواهد بود كه بر خاك قرار گيرد. (زيرا من در حال كفر از دنيا رفتم.)

درس دين و اخلاق
از مطالبى كه گفته شد، عدم ايمان عمرو عاص به وضوح روشن و آشكار است چه آنكه اسلام اگر در قلب نفوذ كرده باشد، آثارش در اعضاء و جوارح روشن خواهد شد، چه آنكه مملكت‏ بدن عين يك كشور مى‏ ماند همان گونه كه در كشور وقتى قانون در محل تدوين قانون آماده شد به تمام نقاط اين كشور اعلان مى ‏شود و ثمره ‏اش و آثارش در كل نقاط كشور معلوم و مشهود مى ‏شود كه اگر در كشور بدن اسلام به قلب كه مركز فرماندهى بدن است وارد شد، قلب وظيفه هر كدام از اعضاى بدن را طبق اسلام و ايمان مشخص مى ‏كند، و لذا مى ‏بينيم كه آثارش در اعضاء و جوارح مشاهده مى ‏شود.

حال افرادى چون عمرو عاص كه در طول عمر خود جز پليدى از آنها صادر نشد و منبع تمام پليديها بودند، كسى كه حيله‏ گرى، دروغ سازى، بى‏ حيائى، ترس، افتراء بستن و بى ‏غيرتى به ناموس خودش سيره او بود، بايد گفت كه اسلام از محدوده لسان بيشتر در وجود اين افراد تجاوز نكرده است، اينان در همان حال جاهلى خود هستند و دشمن دين و اسلام هستند لكن با لباس دوست وارد ميدان شده‏ اند براى فريب افكار مردم.

از طرف ديگر افرادى چون قيس كه اسلام در تمام اعضاء و جوارحش و در تمام اعمالش و افكارش، اثر خودش را ظاهر كرده است و آن هم در حد عالى، معلوم مى ‏شود اسلام با قلب چنين افرادى عجين شده است، و با گوشت و پوست آنها مخلوط شده است.

از اين دو عنصر كه از دو جبهه حق و باطل مطرح كرديم واقعيتى براى همه روشن خواهد شد. افرادى چون قيس تمام وجود خود را صرف پيروزى حق و اسلام نمودند، و افراد پليدى چون معاويه و عمرو عاص تمام وجود خود را صرف مبارزه با اسلام و وصى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) نمودند، و افراد ضعيف الايمان زيادى را از طريق مستقيم منحرف نمودند ....

غديريه سيد حميرى

سيد حميرى (متوفى 173) - 23 غديريه دارد كه همگى آنها در الغدير موجود است، در اينجا به چند نمونه اشاره        مى ‏شود:
يا بايع الدين بدنياه ليس بهذا امرالله من اين ابغضت على الوصى و احمد قد كان يرضاه من الذى احمد من بينهم يوم غدير الخم ناداه هذا على بن ابى طالب مولى لمن قد كنت مولاه.
مضمون اشعار: اى كسى كه دين خودت را به دنيا فروختى خدا اين گونه امر نكرده بود.

چگونه به بغض و عناد ورزى با على وصى پيامبر پرداختى و حال آنكه پيامبر او را دوست مى ‏داشت و او كسى بود كه پيامبر در روز غديرخم در ملاء اصحاب بلند كرد و ندا داد، كه اين على بن ابى طالب مولا و امام است‏ بعد از من براى هر كسى كه من مولاى او هستم ...»
فمن اولى بكم منكم؟ فقالوا مقالة واحد و هم الكثير جمعيا: انت مولانا و اولى بنا منا و انت لنا نذير فان وليكم بعدى على و مولاكم هو الهادى الوزير
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: «چه كسى بر شما سزاوارتر از خودتان است؟ در پاسخ تمامى آن جماعت ‏يكصدا گفتند: تو مولاى ما هستى و از ما برخودمان سزاوارتر مى ‏باشى، و تو هستى كه ما را انذار مى ‏دهى سپس پيامبر فرمود: «پس بدانيد بعد از من ولى شما على مى ‏باشد و او مولاى شما و هدايت كننده و وزير من است.

آيه انذار در اشعار حميرى
در سال سوم هجرى آيه انذار «و انذر عشيرتك الاقربين‏» (اى پيامبر! خاندان نزديك خود را انذار ده)(25)
به پيامبر نازل شد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) پس از نزول اين آيه، چهل تن از بنى عبدالمطلب را به منزل خويش دعوت نمود، و در آنجا آنها را به پرستش خداى تعالى فراخواند و فرمود «اولين كسى كه با من بيعت كند برادر و وصى و وزير من و خليفه بعد از من خواهد بود، به نقل تاريخ اولين فردى كه با پيامبر بيعت نمود حضرت على عليه السلام بود مصادر مربوط به اين واقعه مفصلا در الغدير آمده است، سيد حميرى اين واقعه را به صورت شعر بيان كرده است:
«بابى انت و امى يا امير المؤمنينا بابى انت و امى و بناتى و البنينا و فدتك النفس منى يا امام المتقينا و امين الله و ال وارث علم الاولينا كنت فى الدنيا اخاه يوم يدعو الاقربينا ليجيبو الى الله ه فكانوا اربعينا فورثت العلم منه و الكتاب المستبينا ...»
مضمون اشعار: اى اميرالمؤمنين! اى امام متقين و اى وارث علم اولين، جان من و مادرم و همه فرزندانم فداى تو باد تو در اين دنيا در آن روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) چهل تن از عموها و عموزادگان خويش را براى اجابت‏خدا فراخواند، برادر و جانشين پيامبر بودى.

ولادت و وفات سيد حميرى
در سال (105) هجرى متولد شد پدر و مادر سيد حميرى از فرقه اباضيه بودند، (اباضيه اصحاب عبدالله بن اباض هستند و اين فرقه مخالفين خود و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كافر مى ‏دانند و ايشان را سب مى ‏كنند.) و وقتى از سيد سؤال مى ‏كنند چگونه شيعه شدى؟ جواب مى‏ دهد، رحمتى بر من رسيد و مرا از كفر نجات داد.
سيد بعدا شيعه مى ‏شود، و از پيش پدر و مادرش هجرت مى ‏كند.

سيد در ايام زندگيش چراغى بود براى نشان دادن طريق حق براى طالبان حق و حقيقت، و همچنين مرگ او درسى و عبرتى است، كه در صفحات تاريخ ماندگار است.

حسين بن عون: مى ‏گويد در مرضى كه سيد بواسطه آن فوت كرد به عيادت سيد رفتم، در نزد ايشان عده زيادى از همسايه ‏هايش بودند كه از عثمانيه بودند، سيد خوش سيما و چهره نورانى داشت، يك وقت ديدم كه در پيشانى سيد يك نقطه سياهى پيدا شد و اين بزرگ شد تا تمام صورت سيد را فراگرفت، اين موجب غمگينى شيعيانى بود كه نزد سيد بودند، و ناصبى ‏ها از اين كار مسرور و خوشحال شدند، و شروع به شماتت ‏شيعيان نمودند، در بعض نقلها است كه سيد صورت خود را به نجف اشرف برگرداند و سه بار گفت ‏يا امير المؤمنين با دوستان خود اين گونه رفتار مى ‏كنيد؟؟؟
لحظاتى نگذشت كه يك نقطه سفيد و نورى در پيشانى سيد پيدا شد و كم ‏كم بزرگ شد تا صورت سيد را فرا  گرفت، سيد خوشحال شد و در حالى كه مى ‏خنديد اشعار زير را سرود:

كذب الزاعمون ان عليا لن ينجى محبه من هنات قد و ربى دخلت جنة عدن و عفالى الاله عن سيئاتى فابشرو اليوم اولياء على و تولوا على حتى الممات ثم من بعده تولوا بنيه واحدا بعد واحد بالصفات‏»
مضمون اشعار: (خطا كرده ‏اند آن كسانى كه گمان مى ‏كنند حضرت على عليه السلام دوستان خود را از سختى نجات نمى ‏دهد. به خدا قسم داخل بهشت‏ شدم و خدا مرا بخشيد.امروز به دوستان على بشارت دهيد - و بگوئيد على را دوست دارند و بعد از او اولادش را دوست ‏بدارند كه راه سعادت همين است).

سپس شهادت به وحدانيت ‏خدا و رسالت نبى اكرم داد و گفت: «واشهد ان عليا امير المؤمنين حقا حقا»
سپس چشمانش را بست و به ديار باقى شتافت.

مرحوم علامه اين واقعه را در الغدير از مصادر اهل سنت (الاغانى و بشارة المصطفى) نقل مى ‏كنند.

پی نوشت ها


(1)ج 2 ص 7
(2)الغدير
(3)شعراء 227
(4)شعراء 224 - 225
(5)الغدير ج 2 ص 34 - 65.
(6)ج 2 صفحه 69
(7)- همان مدرك ص 68
(8)تاريخ طبرى ج 6 ص 53
(9)الغدير ج 2 صفحه 73
(10)شرح نهج البلاغه، ج 4 صفحه 14
(11)الغدير ج 2 صفحه 85
(12)تاريخ ابن كثير ج 8/69 حوادث سال 59 ه ربيع الابرار زمخشرى ج 4/91
(13)تاريخ ابن عساكر ج 6/290.
(14)امالى شيخ طوسى ص 185
(15)حلبى در سيره خود گويد اين امر در جنگ صفين دو بار اتفاق افتاد، يكى موقع حمله حضرت به بسر بن ارطاة و ديگر موقع حمله به عمر و عاص، كه چون ديدند ناچار كشته شوند عورت خود را نمايان ساختند و حضرت از آنها روى گردان شد. سيره حلبى ج 2 ص 247
اين امر را عمرو عاص از پسر ابى طلحه ياد گرفته كه درجنگ احد وقتى مورد حمله حضرت واقع شد و دید كشته خواهد شد كشف عورت كرد و نجات پيدا كرد.
(16)آل عمران 167
(17)آن پنج نفر عبارت بودند از معاويه، عمرو عاص، قيس اسعد بن عبادة، مغيرة ابن شعبه، عبدالله بن بديل، از اين پنج نفر قيس و عبدالله اين تيزهوشى را در طريق حق به كار بردند، و اين سه نفر، اين نعمت را در طريق اضلال مردم به كار بردند.
(18)تفسير فخر 32/131-132
(19)بلاغات النساء صفحه 27 عقد الفريد 1/164 الغدير ج 2 ص 122
(20)سيره ابن هشام 3/319
(21)نهج البلاغه نامه 16
(22)شرح نهج البلاغه 2/65 خطبه 26»
(23)خود عمروعاص در اشعارى كه سروده مى ‏گويد:... و شانى احمد من بينهم و اقولهم فيه بالمنكر (يعنى: من نكوهش كننده احمدم و در گفتن ناروائى به او از همه اشخاص مقدم هستم).
(24)تاريخ يعقوبى ج 2 ص 222
(25)شعراء 214

علامه امينى جرعه نوش غدير صفحه 146

مهدى لطفى

 


Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo