حالات جانسوز حضرت زهرا(س) به روايت فضه خادمه

شهید آوینی

حالات جانسوز حضرت زهرا(س) به روايت فضه خادمه

روى ورقة بن عبداللَّه الأزدى، قال: خرجت حاجا الى بيت‏اللَّه الحرام، راجيا لثواب اللَّه رب العالمين، فبينما انا اطوف و اذا انا بجارية سمرا، و مليحه الوجه، عذبه الكلام، و هى تنادى بفصاحه منطقها، و هى تقول:
ورقة بن عبداللَّه ازدى روايت نموده است: به اميد ثواب خداوند و پروردگار عالميان به حج بيت‏اللَّه الحرام مشرف شدم. ناگهان هنگام طواف ديدم كه دوشيزه‏ى گندم‏گون، نمكين و شيرن‏سخنى با كلام فصيح دعا مى‏نمود و مى‏گفت:
اللهم، رب الكعبه الحرام، والحفظه الكرام، و زمزم والمقام، والشماعر العظام،و رب محمد خير الانام، صلى اللَّه عليه و آله البرره الكرام، (اسالك) ان تحشرنى مع ساداتى الطاهرين، و ابنائهم الغر المحجلين الميامين.
اى خدا، و اى پروردگار خانه‏ى محترم كعبه، و پروردگار فرشتگان بزرگوار نگاهبان اعمال، و پروردگار زمزم و مقام ابراهيم عليه‏السلام، و جايگاه‏هاى بزرگ و ارجمند مناسك حج، و پروردگار برترين مخلوقات، حضرت محمد- كه درود خداوند بر او و خاندان نيكوكار و گرامى او باد!- (از تو درخواست مى‏نمايم) كه مرا با سروران پاكيزه‏ام و پسران برجسته و درخشان و خجسته‏ى آنان محشور گردانى.
ألا، فاشهدوا يا جماعه الحجاج والمعتمرين، ان موالى خيره الاخيار، و صفوه الابرار، والذين علا قدرهم على الاقدار، و ارتفع ذكرهم فى سائر الامصار، المرتدين بالفخار.
هان! اى گروه حاجيان و عمره بجا آورندگان، شاهد باشيد كه سروران من، برگزيده‏ى برگزيدگان، و منتخب نيكان، و از همگان ارجمند مى‏باشند، و يادشان در تمام بلاد بلند و به نيكى ياد مى‏شوند و به لباس فخر آراسته‏اند.
قال ورقة بن عبداللَّه: فقلت: يا جاريه، انى لاظنك من موالى اهل البيت عليهم‏السلام. فقالت: اجل، قلت لها: و من انت من مواليهم؟ قالت: انا فضه امه فاطمه الزهراء، ابنه محمد المصطفى، صلى اللَّه عليها و على ابيها و بعلها و بنيها.
ورقة بن عبداللَّه مى‏گويد: به او گفتم: اى دختر، من يقين دارم كه تو از دوستداران اهل‏بيت عليهم‏السلام هستى، وى گفت: بله، گفتم: نامت چيست؟ گفت: من فصه، كنيز فاطمه‏ى زهرا، دختر حضرت محمد مصطفى مى‏باشم، كه درود خداوند بر او و پدر و شوهر و فرزندانش باد!
فقلت لها: مرحبا بك و اهلا و سهلا، فلقد كنت مشتاقا الى كلامك و منطقك، فاريد منك الساعه ان تجيبنى من مساله اسالك، فاذا انت فرغت من الطواف، قفى لى عند سوق الطعام حتى آتيك و انت مثابه ماجوره. فافترقنا.
گفتم: خيلى خوش آمدى و خيلى خوشوقتم، من بسيار مشتاق كلام و سخن تو بودم، مى‏خواهم يك سؤالى از تو بكنم و تو به من پاسخ دهى. وقتى طواف را به پايان بردى، كنار بازار غله بايست تا من بيايم، خداوند به تو اجر و پاداش دهد. و به اين ترتيب از هم جدا شديم.
فلما فرغت من الطواف و اردت الرجوع الى منزلى، جعلت طريقى عل سوق الطعام، و اذا انا بها جالسه فى معزل من الناس، فاقبلت عليها، و اعتزلت بها، و اهديت اليها هديه و لم اعتقد انها صدقه، ثم قلت لها: يا فضه، اخبرينى عن مولاتك فاطمه الزهراء عليهماالسلام، و ما الذى رايت منها عند و فاتها بعد موت ابيها محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم.
وقتى طواف را به پايان بردم، هنگام بازگشت به منزل، راهى را كه از بازار غله مى‏گذشت انتخاب نمودم، ناگهان ديدم كه وى در گوشه‏اى به دور از مردم نشسته است. نزد او رفتم و او را كنار كشيدم و بدون اينكه قصد صدقه بكنم هديه‏اى به او دادم، سپس به او گفتم، اى فضه، از سرورت فاطمه‏ى زهرا عليهم‏السلام و وقايعى كه بعد از مرگ پدرش حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلم و هنگام وفات وى، از او ديدى به من خبر ده.
قال ورقة: فلما سمعت كلامى، تغر غرت عيناها بالدموع ثم انتحبت نادبه، و قالت: يا ورقة بن عبداللَّه، هيجت على حزنا ساكنا، و اشجانا فى فوادى كانت كامنه، فاسمع الان ما شاهدت منها عليهاالسلام:
ورقة (راوى حديث) مى‏گويد: به محض اينكه سخن من تمام شد، چشمان فضه پر از اشك گرديد و بلند بلند گريست و گفت: اى ورقة بن عبداللَّه، اندوه فرو نشسته و غمهاى نهفته‏ى دلم را بر انگيختى، اينك وقايعى را كه من از آن حضرت عليهاالسلام ديده‏ام بشنو.
اعلم انه لما قبض رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم، افتجع له الصغير والكبير، و كثر عليه البكاء، و قل العزاء، و عظم رزوه على الاقرباء والاصحاب والاولياء والاحباب، والغرباء والانساب، ولم تلق الا كل باك و باكيه، و نادب و نادبه، و لم يكن فى اهل الارض والاصحاب والاقرباء والاحباب اشد حزنا و اعظم بكاء و انتحابا من مولاتى فاطمه الزهراء عليهاالسلام، و كان حزنها يتجدد و يزيد، و بكاوها يشتد.
بدان، رحلت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم دل كوچك و بزرگ را به درد آورد، و بسيار بر او گريستند و صبر همه را به سر آورد، و مصيبت فقدان او بر نزديكان و ياران و دوستان و احباب و بيگانگان و خويشان سخت بود، و همه‏ى مردان و زنان براى او گريه و ندبه نمودند، ولى در روى زمين و در ميان ياران و نزديكان و دوستان كسى غمگين‏تر از سرورم فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام نبود و وى بيشتر و شديدتر از همه گريه مى‏كرد. و اندوه او پيوسته تازه و افزون، و گريه‏اش شديدتر مى‏شد.
فجلست سبعه ايام لا يهدا لها انين، و لا يسكن منها الحنين، كل يوم جاء كان بكاوها اكثر من اليوم الاول. فلما كان فى اليوم الثامن ابدت ما كتمت من الحزن فلم تطق صبرا اذ خرجت و صرخت، فكانها من فم رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم تنطق.
پس هفت روز ناله‏ى او آرام، و صداى او خاموش نمى‏شد، و هر روز بيش از روز گذشته گريه مى‏نمود، تا اينكه روز هشتم اندوه نهفته‏ى خود را آشكار نمود و نتوانست شكيبايى كند، لذا از خانه بيرون آمد و ناله سر داد، به گونه‏اى كه گويى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم سخن مى‏گويد.
فتبادرت النسوان، و خرجت الولائد والولدان، و ضج الناس بالبكاء والنحيب، و جاء الناس من كل مكان، و اطفئت المصابيح لكيلا تتبين صفحات النساء، و خيل الى النسوان ان رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم قد قام من قبره، و صارت الناس من دهشه و حيره لما قدرهقهم.
پس زنان شتافتند، و دختران و پسران از خانه بيرون آمدند، و مردم همراه با اشك ريختن و گريه‏ى بلند، ناله سر دادند و از همه سو گرد آمدند، و براى اينكه صورت زنان نمايان نشود چراغها را خاموش كردند، و زنان تصور كردند كه گويى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم از قبر بيرون آمده است، و مردم به خاطر مصيبت آن حضرت مدهوش و متحير گرديدند.
و هى عليهاالسلام تنادى و تندب اباه: وا أبتاه، واصفياه، وامحمدا، وا ابا القاسماه، و اربيع الارامل واليتامى، من للقبله والمصلى؟ و من لابنتك الوالهه الثكلى؟
و فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام ندا برمى‏آورد و بر پدر بزرگوارش اينگونه نوحه‏سرايى مى‏كرد:
واى پدرم، واى بر برگزيده‏ى خدا، وا محمداه، وا اباالقاسم، واى بر كسى كه بهار و مايه‏ى شادمانى نيازمندان (يا: بيوگان) و يتيمان بود، ديگر چه كسى (مدافع اهل) قبله و جايگاه نمازگزاردن نمازگزاران خواهد بود؟ و ديگر دختر سرگشته‏ى مصيبت‏زده‏ات چه كسى را دارد؟ ثم اقبلت تعثر فى اذيالها و هى لا تبصر شيئا من عبرتها، و من تواتر دمعتها، حتى دنت من قبر أبيها محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم، فلما نظرت الى الحجرة وقع طرفها على الماذنه، فقصرت خطاها، و دام نحيبها و بكاها، الى ان اغمى عليها، فتبادرت النسوان اليها، فنضحن الماء عليها و على صدرها و جبينها حتى افاقت.
سپس در حالى كه لباسش بر زمين كشيده مى‏شد و از بسيارى گريه و جارى شدن اشك چيزى را نمى‏ديد، آمد و نزديك قبر پدر بزرگوارش حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم ايستاد. به محض اينكه به حجره نگاه كرد و چشمش بر ماذنه افتاد، آهسته گام برداشت و پيوسته ناله و گريه نمود تا اينكه بيهوش گرديد. زنان به سوى او شتافتند و آب بر صورت و سينه و پيشانى‏اش پاشيدند تا اينكه به هوش آمد.
فلما افاقت من غشيتها، قامت و هى تقول: رفعت قوتى، و خاننى جلدى، و شمت بى عدوى، والكمد قاتلى. يا أبتاه بقيت والهه وحيده، و حيرانه فريده، فقد انخمد صوتى، و انقطع ظهرى، و تنغض عيشى، و تكدر دهرى، فما اجد يا ابتاه بعدك انيسا لوحشتى، و لا رادا لدمعتى، و لا معينا لضعفى، فقد فنى بعدك محكم التنزيل، و مهبط جبرئيل، و محل ميكائيل. انقلبت بعدك يا ابتاه الاسباب، و تغلقت دونى الابواب، فانا للدنيا بعدك قاليه، و عليك ما ترددت انفاسى باكيه،لا ينفد شوقى اليك، و لا حزنى عليك.
وقتى به هوش آمد برخاست و فرمود: توانم از بين رفته، و شكيبايى و استقامتم با من يارى نمى‏كند، و دشمنم به من شماتت مى‏كند، و اندوه شديد و درد دلم از افسردگى مرا خواهد كشت. پدر جانم، سرگشته و بى كس و متحير و تنها شده‏ام، و صدايم خاموش گرديده و نيروى پشتم از بين رفته، و زندگى برايم تلخ، و روزگارم تيره و تار شده است. پدر جانم، بعد از تو كسى را نمى‏يابم كه مونس احساس تنهايى من گردد، و اشك چشمم را فرونشاند، و در ضعف و ناتوانى ياورم باشد. بعد از تو آيات محكم قرآن و نزول جبرئيل و آمدن ميكائيل همگى برچيده شد.
پدر جانم، بعد از تو اسباب (نيل به مقامات معنوى و اخروى) واژگون، و درها به روى من بسته شد، لذا بعد از تو ديگر، از دنيا خوشم نمى‏آيد، و تا زمانى كه نفسهايم مى‏رود و مى‏آيد خواهم گريست، و شوق من به تو و اندوهم بر تو پايان نمى‏پذيرد.
ثم نادت: يا ابتاه، والباه، ثم قالت:

شعران حزنى عليك جديد -و فوادى واللَّه صب عنيد
كل يوم يزيد فيه شجونى-و اكتيابى عليك ليس يبيد
جل خطبى، فبان عنى عزائى -فبكائى كل وقت جديد
ان قلبا عليك يالف صبرا -او عزاء، فانه لجليد

سپس ندا برآورد: اى پدر جانم، واى بر عقل من، پس فرمود:
به راستى كه اندوه من بر تو تازه، و به خدا سوگند دلم عاشق و مشتاق توست و به هيچ وجه از تو روى برنمى‏گرداند.
هر روز اندوه‏هايم افزون مى‏گردد، و افسردگى و شكستگى من از غم تو هرگز از من جدا نمى‏شود.
گرفتارى و مصيبت من بزرگ و سخت است، لذا شكيبايى از من كناره گرفته، و هر زمان گريه‏ام تازه مى‏گردد.
به راستى هركس كه با وجود انس به تو، صبر و شكيبايى كند و يا تسلى بيابد، واقعاً سخت‏دل و قسى‏القلب است.
ثم نادت: يا ابتاه، انقطعت بك الدنيا بانوارها، و زوت زهرتها و كانت ببهجتك زاهره، فقدا سود نهارها، فصار يحكى حنادسها رطبها و يابسها. يا ابتاه، لا زلت آسفه عليك الى التلاق. يا ابتاه، زال غمضى منذ حق الفراق. يا ابتاه، من للارامل والمساكين؟ و من للامه الى يوم الدين؟ يا ابتاه، امسينا بعدك من المستضعفين. يا ابتاه، اصبحت الناس عنا معرضين، و لقد كنا بك معظمين فى الناس غير مستضعفين. فاى دمعه لفراقك لا تنهمل؟ و اى حزن بعدك عليك لا يتصل؟و اى جفن بعدك بالنوم يكتحل؟ و انت ربيع الدين، و نور النبيين، فكيف للجبال لا تمور، و للبحار بعدك لا تغور؟ والارض كيف لم تتزلزل؟
سپس ندا برآورد: پدر جانم، به واسطه‏ى (رحلت) تو انوار دنيا از بين رفت، و شكوفايى و زيبايى آن كه به افروختگى و حسن تو شكوفا و زيبا بود، افسرده شد، و روزهاى دنيا تيره گرديدند.
پدر جانم، تا ملاقات تو پيوسته بر تو تأسف خورده و ناراحت خواهم بود پدر جانم، از زمان جدايى و فراق تو بينايى‏ام از بين رفته است. پدر چانم، چه كسى بعد از تو از بيوگان و بيچارگان دلجويى خواهد كرد؟ و چه كسى تا روز پاداش و قيامت (دادرس) امت تو خواهد بود؟ اى پدر جان، بعد از تو مردم ما را خوار و كوچك شمردند، پدر جانم، بعد از تو مردم از ما رويگردان شدند، در حالى كه به واسطه‏ى وجود تو در ميان مردم ارجمند و عزيز بوديم و كسى ما را خوار و كوچك نمى‏شمرد. پس چرا در فراق تو اشك نريزم، و اندوهم پيوسته نگردد، و پلكهايم بر روى هم بسته شده و به خواب روم، در حالى كه تو بهار و احيا گر دين و نور پيامبران هستى؟ و چگونه بعداز تو كوهها از هم نپاشند و به هم نخورند، و آب درياها خشك نشود؟ و چگونه زمين نلرزد؟
رميت يا ابتاه بالخطب الجليل، و لم تكن الرزيه بالقليل، و طرقت يا ابتاه بالمصاب العظيم، و بالفادح المهول. بكتك يا ابتاه الاملاك، و وقفت الافلاك، فمنبرك بعدك مستوحش، و محرابك خال من مناجاتك، و قبرك فرح بمواراتك، والجنه مشتاقه اليك و الى دعائك و صلاتك. يا ابتاه، ما اعظم ظلمة مجالسك!، فوا اسفاه عليك الى ان اقدم عاجلا عليك.
پدر جانم، به مشكل بزرگى گرفتار آمده‏ام، و مصيبتم اندك و كوچك نيست. اى پدر جان، مصيبت بزرگ و پيشامد هراسناكى به من روى آورده. باباى من، ملائكه بر تو گريستند و فلكها بازايستادند، لذا منبرت بعد از تو احساس تنهايى مى‏كند، و محرابت از مناجات تو خالى مانده است، و قبرت به واسطه‏ى خاك شدن تو در آن شادمان، و بهشت به تو و دعا و نمازت مشتاق است.
پدر جانم، چقدر تاريكى مجالس تو سخت است. پس همواره بر تو تأسف خواهم خورد تا اينكه به زودى بر تو وارد شوم.
و اثكل ابوالحسن الموتمن ابو ولديك، الحسن والحسين، و اخوك و وليك و حبيبك و من ربيته صغيرا، و واخيته كبيرا، و اخلى احبابك و اصحابك اليك، من كان منهم سابقا و مهاجرا و ناصرا، والثكل شاملنا، والبكاء قاتلنا، والاسى لازمنا.
و ابوالحسن امين، پدر دو فرزندت حسن و حسين، و برادر و دوست، و محبوبت به مصيبت گرفتار آمده، هم او كه در كوچكى‏اش پرورش دادى، و در بزرگى با او عقد اخوت بستى، و شيرين‏ترين دوستان و يارانت در نزد تو بود، و از همه‏ى آنان (به ايمان) سبقت جست و هجرت نمود و يارى‏ات كرد. مصيبت همه ما را فراگرفته، و گريه ما را مى‏كشد، و پيوسته ناراحت و افسرده‏ايم.
ثم زفزت زفزه و انت انه كادت روحها ان تخرج، ثم قالت:

شعر
قل صبرى و بان عنى عزائى -بعد فقدى لخاتم الانبياء
عين، يا عين، اشكبى الدمع سحاً -ويك (1) لا تبخلى بفيض الدماء
يا رسول الاله، يا خيره اللَّه -و كهف الايتام والضعفاء
قد بكتك الجبال والوحوش جمعا -والطير والارض بعد بكى السماء
و بكاك الحجون والركن و المش -عر يا سيدى مع البطحاء
و بكاك المحراب والدرس -للقرآن فى الصبح معلنا والسماء
و بكاك الاسلام اذ صار فى النا -س غريبا من سائر الغرباء
لو ترى المنبر الذى كنت تعلو -ه علاه الضلام بعد الضياء
يا الهى، عجل وفاتى سريعا -فلقد تنعصت الحياه يا مولائى

سپس آهى از دل برآورد و بلند بلند ناله سر داد به گونه‏اى كه نزديك بود روح از بدنش خارج شود، سپس فرمود: بعد از فقدان خاتم انبياء صلى اللَّه عليه و آله و سلم، شكيبايى‏ام اندك شده و تسلى پيدا كردن از من كناره گرفته است.
اى چشم من، اى چشم من، به شدت اشك بريز، و اشك بريز و در ريختن اشكهايت بخل مورز. اى رسول خدا، اى برگزيده‏ى خدا، و اى پناهگاه ايتام و ضعيفان.
كوهها، و حوش، پرندگان، زمين و آسمان، همگى براى تو گريستند.
اى آقاى من، گياهان مخصوص، ركن و مشعر نيز همراه با شنزارها (اى مكه) بر تو اشك ريختند.
محراب و درس علنى قرآن تو در صبح و شام نيز براى تو گريه كردند.
اسلام نيز گريست، زيرا بعد از تو در ميان مردم از همه‏ى غريبها، غريب‏تر گرديد.
اى كاش منبرى را كه بر آن بالا مى‏رفتى، مشاهده مى‏كردى كه بعد از آن روشنايى،تاريكى آن را فراگرفته است.
اى معبود من، هرچه سريعتر مرگ مرا را برسان، زيرا اى آقاى من، زندگانى براى من تاريك و سخت شده است.
قالت: ثم رجعت الى منزلها و اخذت بالبكاء والعويل ليلها و نهارها، و هى لا ترقا دمعتها، و لا تهدا زفرتها. و اجتمع شيوخ اهل المدينه و اقبلوا الى اميرالمومنين على عليه‏السلام فقالوا له: يا اباالحسن، اى فاطمه عليهاالسلام تبكى الليل والنهار، فلا احد منا يتهنا بالنوم فى الليل على فرشنا، و لا بالنهار لنا قرار على اشغالنا و طلب معايشنا، و انا نخبرك ان تسالها اما ان تبكى ليلا او نهاراً، فقال عليه‏السلام: حبا و كرامه.
فضه مى‏گويد: سپس فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام به منزلش برگشت و شب وروز به گريه و ناله‏ى بلند پرداخت به گونه‏اى كه اشك چشمش قطع، و آهش آرام نمى‏گرفت (لذا) پيرمردان مدينه گرد آمدند و به خدمت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام رسيدند و عرض كردند: اى اباالحسن، فاطمه عليهاالسلام شب و روز گريه مى‏كند، و هيچ‏يك از ما نمى‏توانيم شب در رختخواب راحت بخوابيم، و روز نيز آرامشى در كارها و جستجوى روزى نداريم، ما به تو عرض مى‏كنيم كه از فاطمه عليهاالسلام بخواهى كه يا شب گريه كند و يا روز. آن حضرت عليهاالسلام نيز با تكريم آنان، سخنشان را پذيرفت.
فاقبل اميرالمؤمنين عليه‏السلام حتى دخل على فاطمه عليهاالسلام و هى لا تفيق من البكاء، و لا ينفع فيها العزاء. فلما راته سكنت هنيئة له. فقال لها: يا بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم، ان شيوخ المدينه يسالونى ان اسالك اما ان تبكين اباك ليلا و اما نهاراً.
لذا اميرالمؤمنين عليه‏السلام به خدمت فاطمه عليهاالسلام رسيد، در حالى كه هنوز از گريه آسوده و تسلى پيدا نكرده بود، ولى به محض اينكه على عليه‏السلام را ديد، لحظه‏اى آرام گرفت.
حضرت على عليه‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم، پيرمردان مدينه از من درخواست نمودند كه از شما بخواهم كه يا شب بر پدر بزرگوارت گريه كنى و يا روز. فقالت: يا اباالحسن، ما اقل مكثى بينهم، و ما اقرب مغيبى من بين اظهرهم! فواللَّه، لا اسكت ليلا و لا نهارا او الحق بابى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم. فقال لها على عليه‏السلام: افعلى، يا بنت رسول‏اللَّه ما بدا لك.
فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام فرمود: اى اباالحسن، چقدر كم بين آنها درنگ خواهم نمود، و چه زود از ميان آنان خواهم رفت. به خدا سوگند، شب و روز ساكت نخواهم ماند تا اينكه به پدرم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم بپويندم. على عليه‏السلام نيز به او فرمود: اى دختر رسول خدا، هرچه مى‏خواهى بكن.
ثم انه بنى لها بيتا فى البقيع نازحا عن المدينه، يسمى بيت‏الاحزان. و كانت اذا اصبحت قدمت الحسن والحسين عليهماالسلام امامها، و خرجت الى البقيع باكيه، فلا تزال بين القبور باكيه، فاذا جاء الليل اقبل اميرالمؤمنين عليه‏السلام اليها، و ساقها بين يديه الى منزلها.
سپس حضرت خانه‏اى در بقيع به دور از مدينه براى او ساخت كه «بيت‏الاحزان» ناميده مى‏شود، و فاطمه زهرا عليهاالسلام وقتى صبح مى‏كرد حسن و حسين عليهماالسلام را پيشاپيش خود مى‏انداخت و گريان روانه‏ى بقيع مى‏شد، و پيوسته ميان قبرها مى‏گريست. و وقتى شب فرامى‏رسيد اميرالمؤمنين عليه‏السلام به سوى او مى‏آمد و او را جلو مى‏انداخت و به منزل مى‏برد.
و لم تزل على ذلك الى ان مضى لها بعد موت ابيها سبعه و عشرون يوما، و اعتلت العله التى توفيت فيها، فبقيت الى يوم الاربعين، و قد صلى اميرالمؤمنين عليه‏السلام صلاه لاظهر و اقبل يريد المنزل اذا استقبلته الجوارى باكيات حزينات. فقال لهن: ما الخبر؟ و مالى اراكن متغيرات الوجوه والصور؟ فقلن: يا اميرالمؤمنين، ادرك ابنه عمك الزهراء عليهاالسلام و ما نظنك تدركها.
و پيوسته بر اين حال بود، تا اينكه بيست و هفت و روز از رحلت پدر بزرگوارش گذشت، و به بيماريى كه سرانجام در اثر آن وفات نمود، گرفتار شد. و تا چهل روز پس از آن در دنيا بود. تا اينكه روزى اميرالمؤمنين عليه‏السلام نماز ظهر را خوانده بود و مى‏خواست به منزل بيايد، ناگهان دختران گريان و اندوهناك به پيشواز او آمدند. حضرت به آنان فرمود: چه خبر است؟ و جرا صورتها و چهره‏هايتان را پريشان مى‏بينم عرض كردند: اى اميرالمؤمنين، دختر عمويت زهرا عليهاالسلام را درياب، و گمان نمى‏كنيم كه بتوانى او را (زنده) دريابى.
فاقبل اميرالمؤمنين عليه‏السلام مسرعا حتى دخل عليها، و اذا بها ملقاه على فراشها، و هو من قباطى مصر، و هى تقبض يمينا و تمد شمالا، فالقى الرداء عن عاتقه، والعمامه عن راسه، و حل ازراره، و اقبل حتى اخذ رأسها و تركه فى حجره.
پس اميرالمؤمنين عليه‏السلام شتابان آمد و به خدمت ايشان رسيد، ولى ناگهان ديد كه حضرتش بر رختخوابى كه از پارچه‏ى قباطى (2) مصر بود دراز كشيده، به طرف راست و چپ پيچ مى‏خورد. حضرت على عليه‏السلام عباى خود را از دوش و عمامه‏اش را از سر برداشت و دگمه‏هاى (پيراهن) را گشود، و جلو آمد و سر آن حضرت را گرفت و در دامن خود گذاشت.
و ناداها: يا زهراء، فلم تكلمه، فناداها: يا بنت محمد المصطفى، فلم تكلمه، فناداها: يا بنت من حمل الزكاة فى طرف ردائه و بذلها على الفقراء، فلم تكلمه، فناداها: يا ابنة من صلى بالملائكه فى السماء مثنى مثنى، فلم تكلمه: فناداها: يا فاطمه، كلمينى، فانا ابن عمك على بن ابى‏طالب.
على عليه‏السلام صدا كرد: اى زهرا، ولى حضرت پاسخ نداد، صدا كرد: اى دختر محمد مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، ولى باز حضرت پاسخ نداد، صدا كرد: اى دخترت كسى كه زكات را در گوشه‏ى عباى خود حمل كرد و به نيازمندان بذل نمود ، ولى باز حضرت پاسخ نداد. صدا كرد: اى دختر كسى كه در آسمان دو ركعت دو ركعت امام جماعت ملائكه شد و نماز گزارد، ولى باز پاسخ نداد. صدا كرد: اى فاطمه، با من سخن بگو، من پسر عمويت على بن ابى‏طالب هستم.
قال :(3) ففتحت عينيها فى وجهه و نظرت اليه و بكت و بكى، و قال: ما الذى تجدينه، فانا ابن عمك على بن ابى‏طالب.
فضه مى‏گويد: حضرت زهرا عليهاالسلام چشم باز كرد و به اميرالمؤمنين عليه‏السلام نگاه كرد، حضرت على عليه‏السلام فرمود: حالت چطور است؟ من پسر عمويت على بن ابى‏طالب هستم. فقالت: يا ابن العم، انى اجد الموت الذى لابد منه و لا محيص عنه، و انا اعلم انك بعدى لا تصبر لعى قله التزويج، فان انت تزوجت امراه، اجعل لها يوما و ليله، و اجعل لاولادى يوما و ليله. يا اباالحسن، و لا تصح فى وجوههما، فيصبحان يتمين غريبين منكسرين، فانهما بالامس فقدا جدهما، واليوم يفقدان امهما، فالويل لامه تقتلهما و تبغضهما!
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اى پسر عمو، من در حال مرگ هستم، مرگى كه گريز و چاره و پناهگاهى از آن نيست، و من مى‏دانم كه تو (مانند هر مرد ديگر) بعد از من نمى‏توانى بر ازدواج نكردن صبر كنى، پس اگر ازدواج نمودى، يك شبانه‏روز را براى همسرت، و يك شبانه‏روز را براى فرزندان من قرار ده. اى ابالحسن در روى آنان فرياد مزن، تا مبادا، غريب و دل‏شكسته شوند، زيرا آن دو فرزند يتيم من (امام حسن و حسين عليهماالسلام) ديروز جدشان را از دست دادند، و امروز نيز مادرشان را از دست مى‏دهند، پس واى بر امتى كه آن دو را مى‏كشند و بغض آنها را در دل مى‏گيرند!
ثم انشات تقول:

ابكنى ان بكيت يا خير هادى، - و اسبل الدمع، فهو يوم الفراق
يا قرين البتول، اوصيك بالنسل - فقد اصبحا حليف اشتياق
ابكنى و ابك لليتامى و لا تنس - قتيل العدى بطف العراق
فارقوا فاصبحوا يتامى حيارى - يحلف اللَّه فهو يوم الفراق

سپس اين اشعار را سرود و فرمود:
اگر خواستى گريه كنى بر من گريه كن اى بهترين هدايتگر، و اشك بريز، كه اين روز، روز جدايى است.
اى همدم بتول (و شوهر فاطمه عليهاالسلام)، تو را سفارش مى‏كنم كه با فرزندانم (خوب رفتار كنى)، زيرا آن دو (امام حسن و حسين عليهماالسلام) در اشتياق به من هم سوگند هستند. بر من و نيز بر يتيمانم گريه كن، و هرگز كسى را كه به دست دشمنان در صحراى سوزان عراق كشته مى‏شود، (امام حسين عليه‏السلام)، فراموش مكن.
اينان از من جدا شدند و يتيم و سرگشته گرديدند، به خدا سوگند كه اين روز، روز فراق و جدايى است.

قالت: فقال لها على عليه‏السلام: من اين لك يا بنت رسول‏اللَّه هذا الخبر، والوحى قد انقطع عنا؟ فقالت: يا اباالحسن، رقدت الساعه، فرايت حبيبى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم فى قصر من الدر الابيض، فلما رانى قال: هلمى الى، يا بنيه، فانى اليك مشتاق. فقلت: واللَّه، انى لاشد شوقا منك الى لقائك. فقال: انت الليله عندى. و هو الصادق لما وعد، والموفى لما عاهد.
فضه مى‏گويد: حضرت على عليه‏السلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اى دختر رسول خدا، از كجا خبر دارى كه از دنيا مى‏روى، در حالى كه وحى از ما رخت بربسته است؟ عرض كرد: اى اباالحسن، همين حالا دراز كشيدم و به خواب رفتم، و محبوبم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم را در كاخى از مرواريد سفيد ديدم. به محض اينكه مرا ديد فرمود: اى دختر عزيزم، نزد من بيا، كه خيلى مشتاق تو هستم. من نيز به ايشان عرض كردم: به خدا سوگند، اشتياق من به ملاقات شما بيشتر است. فرمود: همين امشب نزد من خواهى بود، و آن بزرگوار در وعده‏ى خود راستگو، و به پيمان خود وفا مى‏كند.
فاذا انت قرات يس، فاعلم انى قد قضيت نحبى، فغسلنى، و لا تكشف عنى، فانى طاهره مطهره، و ليصل على معك من اهلى الادنى فالادنى، و من رزق اجرى، و ادفنى ليلا فى قبرى. بهذا اخبرنى حبيبى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم.
پس وقتى سوره‏ى يس را قرائت نمودى، بدان كه من به پيمان خود وفا نموده‏ام (و از دنيا رفته‏ام)، پس (از زير لباس) مرا غسل بده، و لباسم را كنار نزن، زيرا من پاك و پاكيزه هستم، و تنها نزديك‏ترين بستگانم و كسانى كه خداوند پاداش (مودت) مرا به آنان روزى كرده است بر من نماز بگزارند، و مرا شبانه در قبرم به خاك بسپار، كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم چنين به من خبر داد.
فقال على: واللَّه، لقد اخذت فى امرها، و غسلتها فى قميصها، و لم اكشف عنها. فواللَّه، لقد كانت ميمونه طاهره مطهره، ثم حنطتها من فضله حنوط رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم، و كفنتها، و ادرجتها فى اكفانها. فلما هممت ان أعقد الرداء، ناديت: يا ام‏كلثوم، يا زينب، يا سكينه، يا فضه، يا حسن، يا حسين، هلموا تزودوا من امكم، فهذا الفراق، واللقاء فى الجنه.
على عليه‏السلام فرمود: به خدا سوگند شروع كردم به تجهيز او، و او را در پيراهنش غسل دادم و آن را كنار نزدم. به خدا سوگند، خجسته و پاك و پاكيزه بود، سپس از باقيمانده‏ى حنوط رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم او را تحنيط نمودم، و كفن او را آماده كردم و او را در ميان قطعه‏هاى كفن گذاشتم. وقتى خواستم عبا (و سرتاسرى) را ببندم، صدا كردم: اى ام‏كلثوم، اى زينب، اى سكينه، اى فضه، اى حسن، اى حسين، بيايد و از مادرتان توشه برداريد، كه اين زمان، زمان جدايى است و ديگر در بهشت با او ملاقات خواهيد نمود.
فاقبل الحسن والحسين عليهماالسلام و هما يناديان: و احسرتا لا تنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى، و امنا فاطمه الزهراء، يا ام‏الحسن، يا ام‏الحسين، اذا لقيت جدنا محمد (ا) المصطفى، فاقرئيه منا السلام، و قولى له: انا قد بقينا بعدك يتيمين فى دار الدنيا.
پس حسن و حسين عليهماالسلام آمدند، در حالى كه صدا مى‏كردند: واى بر حسرت و ناراحتى ما به خاطر فقدان جدمان حضرت محمد مصطفى و مادرمان فاطمه‏ى زهرا كه هيچگاه خاموش و برطرف نخواهد شد. اى مادر حسن، اى مادر حسين، هنگامى كه با جدمان حضرت محمد مصطفى ملاقات نمودى، سلام ما را به او برسان و بگو كه ما بعد از تو در دار دنيا يتيم شديم. فقال اميرالمؤمنين على عليه‏السلام: انى اشهد اللَّه انها قد حنت و انت و مدت يديها و ضمتها الى صدرها مليا، و اذ بهاتف من السماء ينادى: يا اباالحسن، ارفعهما عنها، فلقد ابكيا واللَّه ملائكة السماوات، فقد اشتاق الحبيب الى المحبوب.
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمود: خدا را گواه مى‏گيرم كه فاطمه زهرا عليهاالسلام به شدت گريست و ناله سر داد و دستهايش را دراز كرد و آن دو (حسن و حسين عليهماالسلام) را به آرامى در سينه گرفت، ولى ناگهان هاتفى از آسمان ندا كرد: اى اباالحسن، اين دو را از روى فاطمه عليهاالسلام بردار، به خدا سوگند كه ملائكه‏ى آسمانها را به گريه درآوردند، زيرا محبوب (حضرت حق) به ديدار محبوب خود (حضرت زهرا عليهاالسلام) مشتاق است.
قال: فرفعتهما عن صدره و جعلت اعقد الرداء، و انا انشد بهذه الابيات:

فراقك اعظم الاشياء عندى - فقدك فاطم ادهى الثكول
سابكى حسره، و انوح شجوا -على خل مضى اسنى سبيل
الا يا عين، جودى و اسعدينى -فحزنى دائم ابكى خليلى

حضرت على عليه‏السلام فرمود: آن دو را از روى سينه‏ى فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام برداشتم و شروع كردم به بستن عبا (و سر تا سرى) و در آن حال اين ابيات را سرودم:
(اى فاطمه)، جدايى تو نزد من بزرگترين و سخت‏ترين چيز، و فقدان تو دردآورترين مصيبت است.
بر دوست عزيزم كه والاترين راه را پيمود با ناراحتى و تأسف خواهم گريست و با اندوه، نوحه‏ سرايى خواهم نمود.
هان اى چشم، اشك بريز و يارى‏ام كن، كه اندوه من پيوسته است و بر فقدان دوست عزيزم مى‏گريم.
ثم حملها على يده، و اقبل بها الى قبر ابيها و نادى:
السلام عليك يا رسول‏اللَّه، السلام عليك يا حبيب اللَّه، السلام عليك يا نور اللَّه، السلام عليك يا صفوه اللَّه منى، السلام عليك، والتحيه واصله منى اليك ولديك، و من ابنتك النازله عليك بفنائك، و ان الوديعه قد استردت، والرهينه قد اخذت، فواحزناه على الرسول ثم من بعده على البتول، و لقد اسودت على الغبراء، و بعدت عنى الخضراء، فواحزناه، ثم واأسفاه.
سپس اميرالمؤمنين عليه‏السلام فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام را برداشت و نزد قبر پدر بزرگوارش گذاشت و صدا كرد:
سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى حبيب خدا، سلام بر تو اى نور خدا، سلام من بر تو اى برگزيده‏ى خدا، سلام بر تو، و درود از من و از جانب دخترت كه به ساحت تو وارد شد، براستى كه امانت (شما) برگردانده، و گرو (شما) گرفته شد، پس واى بر اندوه من بر رسول (خدا)، و بعد از او بر بتول (حضرت زهرا عليهاالسلام)، براستى كه زمين براى من سياه، و آسمان از من دور گرديده است، پس واى بر اندوه و ناراحتى و تأسف من.
ثم عدل بها على الروضه، فصلى على فى اهله و اصحابه و مواليه و احبائه و طائفه من
المهاجرين والانصار. فلما واراها والحدها فى لحدها، انشا بهذه الابيات يقول:

ارى علل الدنيا على كثيره -و صاحبها حتى الممات عليل
لكل اجتماع من خليلين فرقه -و ان بقائى عندكم لقليل
و ان افتقادى فاطما بعد احمد -دليل على ان لا يدوم خليل (4)

آنگاه فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام را به روضه (و مزار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم) برگرداند و همراه با بستگان و ياران و موالى و دوستداران و گروهى از مهاجرين و انصار بر او نماز گزارد، وقتى حضرتش را دفن نمود و در لحد گذاشت، اين ابيات را سرود و خواند: مى‏بينم كه مصائب دنيا بر من بسيار است، و هركس با دنيا مصاحبت كند تا هنگام مرگ مصيبت مى‏بيند.
اجتماع هر دو دوست عزيزى كه با هم پيوند دارند به جدايى مبدل مى‏شود، و به راستى كه من نزد شما بسيار كم خواهم بود.
اينكه فاطمه عليهاالسلام را بعد از احمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم از دست دادم، دليل بر اين است كه هيچ دوستى، جاودانى نخواهد بود.

پی نوشت ها

1ـ به نظر مى‏رسد كه اين كلمه در اصل چنين بوده است: «وابك» و ترجمه نيز بر اين اساس صورت گرفته است.
2ـ نوعى پارچه‏ى نازك و سفيد كه در مصر بافته مى‏شود.
3ـ اين كلمه شايد در اصل «قالت» بوده، زيرا راوى حديث فضه و خانم است، و احتمال دارد كه مقصود راوى با واسطه و «ورقة بن عبداللَّه» منظور،و درست باشد.
4ـ بحارالانوار، ج 43، ص 174- 180.

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo