شهید آوینی

 

شمارش نفسهای فرمانده
چشمان معصوم فرمانده در پس لایه ای از قطرات اشک نافذ تر می نماید ... نه ، او از درد نمی گرید؛ گازهای شیمیایی دیدگانش را برای همیشه بارانی کرده است. طنین صدای فرمانده ، در روزهایی که نیروهای تحت فرمانش را برای حمله به دشمن هدایت می کرد، از دشت های جنوب ایران تا جبهه های جنوب لبنان شنیدنی است.

گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر؛ جانبازان برای مردم  ایران نمادی از استواری ، صبر و معنویت اند، به ویژه آنانی که در اوج مظلومیت و سختی در حالیکه برای ادامه حیات، نفسهاشان به شماره افتاده همچنان بر آرمانهای خود پای می فشارند و از آن روی برنمی تابند.

***

« -... بابا جبهه نمی ری؟

 -برای چی برم؟

-برای اینکه بری بجنگی، مگه جنگ نیست؟

-چرا جنگ هست، اما کی خرج شما را بده؟ 

- من می رم کار می کنم خرج خودمون رو در میارم...»

بابا که الان پیرمردی 60ساله اما با چهره ای 80 ساله است، حرفهای آن روز پسر5 ساله اش را یکی از دلایل رفتن به جنگ می داند. ازتولید کنندگان صنعت فرش دستباف بوده و دررفوگری چیره دست. در حالی به جبهه می رود که همسر وفادار و صبورش به تنهایی در سالهای جنگ و پس از آن، سرپرستی نه فرزند را بر دوش می کشد. وقتی خانواده اش را به قصد حضور در جنگ ترک می کند که بزرگترین فرزندش دختری 14ساله و کوچکترین آن پسری یک سال و نیمه است. 

اولین بار بر روی تخت بیمارستان دیدمش، پیرمردی لاغر اندام که با مهربانی از ملاقات کنندگانش استقبال می کرد. فرمانده پیر برخلاف جثه ضعیفش روحی بلند دارد که تو می توانی برای لحظاتی همنشین این عبد الهی باشی و از پس خس خس نفسهایش به فضایی روحانی سفرکنی. همیشه فرماندهان آدمهایی قوی هیکل نیستند؛ دفاع مقدس نمونه های زیادی از جوانانی را به ما شناساند که تعریف اسطوره ای و ظاهری از فرمانده را در هم شکست؛ جوانانی که شاید دیگر مادر گیتی به خود نبیند. 

صدای لرزان و مهربانش تو را به گفتگو و آشنایی بیشتر فرامی خواند و چشمان معصومش در پس لایه ای از قطرات اشک نافذ تر می نماید ... نه ، او از درد نمی گرید؛ گازهای شیمیایی دیدگانش را برای همیشه بارانی کرده است. طنین صدای فرمانده - در روزهایی که نیروهای تحت فرمانش با هدایت او بردشمن حمله ور می شدند - را می توانی از جبهه های جنوب ایران تا دشت های جنوب لبنان بشنوی.

                                                                             ***

این جانباز 50 درصد شیمیایی در سال 61 به جبهه های جنوب اعزام می شود و اولین بار در عملیات خیبر -در جزیره مجنون -مزه گس بمب شیمیایی را می چشد." اولین بار عراق در عملیات خیبر بمب شیمیایی زد، بمب شیمیایی مثل یک تکه  ابر بزرگ بود که بوی سبزیجات می داد. کسی نمی دانست شیمیایی چیست. چند تا از بچه های ارتش که آموزش دیده بودند گفتند شیمیایی زدند؛ چفیه ام را داخل تانکر آب زدم و سر و صورتم را پوشاندم این بود که کمتر داخل بدنم آسیب دید. از حدود صد و سی نفر شاید ده نفرهم باقی نماندیم، بلافاصله بدنهای بچه ها تاول های بزرگی زد وهمه به شهادت رسیدند. دو روز بعد از آن تمام بدنمان شروع به زدن جوشهای ریز کرد که خارش زیاد داشت، اما پزشک بیمارستان شهید چمران اهواز هم متوجه نشد و گفت چیزی نیست. آنها هم تقصیری نداشتند چون نمی دانستند. حتی به من نگفتند لباست را در بیاور و آتش بزن؛ من با همان لباسی که آلوده به مواد شیمیایی بود در جبهه بودم و به مرور زمان شدت آن بیشتر شد.

وی که مدتی نیز در مناطق عملیاتی جنوب لبنان به مبارزه علیه رژیم اشغالگر صهیونیست پرداخته است در گفتگو با خبرنگار گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر، افزود: فکر کردم این تاولها با تغییر آب و هوا بهتر می شود؛ شش ماه در لبنان بودم اما هیچ فرقی نکرد. از شدت درد و خارش بدن نمی توانستم بخوابم و تا صبح به جای همرزمانم نگهبانی می دادم و صبحها در حالت چمباتمه در ماشین چرت می زدم و همیشه برای بچه ها، چرت زدن من سوال برانگیز بود اما نمی توانستم بگویم که تمام پایم پر از تاول است و این تاولها ترکیده و خون می آید. 

 

22ساله که جانبازم در این سالها چه کاری برای من کرده اند؟ تنها یک ماشین آن هم پولی به ما دادند. آن هم به خاطر اینکه سه -چهار هزار تا ماشین پیکان اضافه مانده بود گفتند به جانبازان بدهید. اول پولش را گرفتند، بعد تحویل دادند، تا ده سال باید قسطش را بپردازیم .

 

تا زمانی که به آلمان اعزام شدم چندین مرتبه در بیمارستانهای مختلف تهران بستری شدم اما پزشکان ایرانی متوجه بیماریم نشدند. متخصصین آلمانی گفتند این بمبی که در این منطقه استفاده شده ، ترکیبی از گاز خردل، سیانور و اعصاب بوده که هیچ درمانی هم ندارد. در این بیست سال هر دارویی که استفاده کردم بدتر شدم و الان حدود هفت سال است که هیچ دارویی استفاده نمی کنم. ترجیح می دهم درد را تحمل کنم تا اینکه دچار بیماری های دیگر شوم؛ چون مصرف دارو جزء دردسر چیزی ندارد. این زخمهای بدنم هیچ وقت خوب نمی شود و از شدت درد و خارش آسایش ندارم و تنها برای کنترل سرفه های شدید از اسپری استفاده می کنم.

وقتی از او در مورد چگونگی ارائه خدمات درمانی و رفاهی به جانبازان سوال می کنیم، طوری با تعجب نگاه مان می کند که گویی سوال بی ربطی پرسیدیم و می گوید: همانطور که بنیاد به شما رسیدگی می کند به ما هم رسیدگی می کند! بله شاید رسیدگی کنند اما هر جانبازی که مراجعه کند! کدام جانباز با وضع جسمانی بدی که دارد می تواند هر روز برود بنیاد و بگوید این دارو یا این وسیله کمک درمانی و... را می خواهم؟ من جانباز برای گرفتن مقداری دارو باید از این سر تهران چندین مرتبه بروم انتهای خیابان فاطمی (بنیاد استان) تا یک نسخه بدهم؛ کارمند بنیاد هم می گوید پس فردا بیا داروهایت را بگیر. من هم دو- سه روز بعد دوباره هشت هزار تومان کرایه رفت و برگشت باید بدهم که مجموعا شانزده هزار تومان باید برای کرایه بپردازم، خب این چه کاری است؟ خودم داروهایم را تهیه می کنم.

وی با رد این مطلب که برای جانبازان 70 درصد و شیمیایی تحویل دارو و نسخه از درب خانه های آنان انجام می شود، تأکید کرد: چنین مطلبی صحت ندارد. فرق حرف زدن تا عمل کردن از زمین تا آسمان است. فقط حرف می زنند، این حرف چه فایده ای دارد؟ صبح تا شب در رادیو و تلویزیون حرف های قشنگی می زنند اما در عمل چیزی نمی بینیم. الان من بیست و دو ساله جانباز هستم در این سالها چه کاری برای من کرده اند؟ تنها یک ماشین آن هم پولی به ما دادند. آن هم به خاطر اینکه سه -چهار هزار تا ماشین پیکان اضافه مانده بود گفتند به جانبازان بدهید. اول پولش را گرفتند و بعد تحویل دادند، تا ده سال باید قسطش را بپردازیم . تبلیغ می کنند به جانبازان زمین دادیم، به جانبازان خانه دادیم و ... به والله تا به امروز به جزء همین پیکان که پولش را گرفته اند دنبال چیزی نبوده ام و نیستم . یک آدمی هست که عرصه بر او تنگ شده می رود با داد و فریاد حقش را می گیرد اما آن کسی که روی این کار را ندارد، چه کار می تواند بکند؟ باید بسوزد و بسازد.

این جانباز دوران دفاع مقدس افزود : نه تنها من که اکثر جانبازان ، چنین روحیه ای ندارند که برای مشکلات  مالی به کسی رو بیاندازند و اصلا دنبال این مسائل نیستند. نباید خود بنیاد به جانبازان سرکشی کند؟ روز جانباز سالی یک روز است نمی توانند یک کارت تبریک کوچک بفرستند، مگرچقدر جانباز داریم؟ خدا انسان را خلق کرده و همه احتیاجاتش را می دهد اما این رفتارها هم درست نیست. من الان اگر نتوانم از پس مخارج زندگی ام بربیایم، خداوند به وسیله دو پسرم زندگی ام را تأمین می کند. اما مگر چقدر از جانبازان مثل من هستند که بچه هایشان بتوانند از آنها نگهداری کنند؟

این جانباز شیمیایی در ادامه خاطر نشان کرد: مگر آن روز که انقلاب یا جنگ شد بنیاد شهید و بنیاد جانبازانی بود که ما بدنبال این مسائل باشیم؟ ما فقط برای رضای خدا رفتیم و از خدا تنها یاری می خواهیم . اینها چه کسی هستند که دست گدایی پیش شان دراز کنیم، تنها از خدا گدایی می کنیم.

وی تأکید کرد : خدا را شاکرم که فرزندانی با ایمان و با تحصیلات عالیه به من عطا کرد.همین برای من کافی است. مگر ما جزء سعادت فرزندانمان چه می خواهیم. می توانم به جرأت قسم بخورم که فرزندانم نصف حقوقشان را برای فقرا و مستضعفان خرج می کنند و این برای من افتخار است.

این جانباز50% شیمیایی وضعیت معیشتی و اقتصادی جانبازان را تأسف بار خواند و گفت : چه کسی با حقوق از کار افتادگی یا بازنشستگی می تواند از پس مخارج دارو و بیمارستان بر بیاید؟ 

 

ما از بنیاد هیچ توقعی نداریم، همسرم برای چیزی به جبهه نرفت، وظیفه خودش دانسته که رفته و همانطور که برخی از مسئولین بنیاد می گویند «کسی هم اجبارش نکرده بود!» تا آنجا که می توانیم خودمان در خدمتش هستیم و تنها از خدا طلب یاری می کنیم.

 

وی با انتقاد از شیوه تعیین درصد جانبازی گفت: سال 66، پنجاه درصد برایم تعیین کردند. چند وقت پیش در بیمارستان بستری بودم که دو نفر از مسئولین تعیین درصد به ملاقات هم تختی ام که از بستگانشان بود آمدند و از من سوال کردند که چند درصد هستی؟ گفتم 50 درصد. آنها خیلی ناراحت شدند و گفتند شما باید الان بالای هشتاد درصد باشی و مدارکت را بیاور ما درصد جانبازی ات را بیشتر می کنیم. به آنها گفتم من در توانم نیست که بعد از بیست و دو سال از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این دکتر به آن دکتر بروم، اگر می خواهید کاری  انجام دهید پرونده پزشکی ام در این بیمارستان و چند بیمارستان دیگر است، ببرید بررسی کنید. حالا نمی دانم پیگیری کرده اند یا نه.

همسر مهربان این جانباز که در خلال صحبتهایمان با کلامش سعی دارد شوهرش را به آرامش بخواند در تأیید مطالب همسرش می گوید: ما اصلا به بنیاد مراجعه نمی کنیم حتی خود بچه هایم داروهایش را می گیرند. قبلا صاحب یک خانه سه طبقه بودیم و مجبور شدیم به خاطر همسرم به این منطقه خوش آب و هوا که قبلا یک منطقه وسیع بیابانی بود بیاییم؛ چون پول کافی نداشتیم خانه بدون سند گرفتیم و حدود پانزده سال است که برای گرفتن سند این خانه دوندگی می کنیم اما موفق نشدیم. مجبور شدیم از بنیاد کمک بگیریم که متأسفانه تنها پرونده روی پرونده درست کرده اند بدون هیچ نتیجه ای؛ فقط به خدا پناه می بریم.

وی در ادامه با تأکید بر اینکه باید به جانبازانی که جوانتر هستند بیشتر رسیدگی کنند، افزود: دیگر از ما این چیزها گذشته که حالا برویم دنبال این مسائل. به هر حال با هر مشکلی که بود بچه هایم الحمدلله سر و سامان گرفتند اما باید به این جانبازانی که جوانتر هستند و بدون مسکن با چند بچه محصل و کوچک در زیر فشار زندگی دارند از پا می افتند، رسیدگی کنند. ما از بنیاد هیچ توقعی نداریم، همسرم برای چیزی نرفته، وظیفه خودش دانسته که رفته و همانطور که برخی از مسئولین بنیاد می گویند «کسی هم اجبارش نکرده بود!» تا آنجا که می توانیم خودمان در خدمتش هستیم و تنها از خدا طلب یاری می کنیم.

درپایان گفتگوازپیرمرد می خواهیم که عکسهای دوران جبهه وجنگ را به ما نشان دهد تا چهره اش را که درپس سالها مجروحیت تغییر کرده، ببینیم؛ با حسرت و اشتیاق، همرزمان شهیدش را نشان می دهد و با گذاشتن انگشتان لرزانش بر چهره هر کدام از این قدسیان، آخرین خاطره اش را از آنان بازگو می کند و تنها اشکهای جاری بر گونه های زرد پیرمرد فریادگر فراق یاران است؛ جوانان برومند و دلیری که از نورانیت و زیبایی رخسارشان می توانی ساعتها آنها را بنگری و تمام حرفها را از نگاه و لبهای خندانشان بخوانی.... 

مهر : همانطور که پیش از این مکرراً گفته شد به دلیل برخی برخوردهایی که از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران با جانبازان به دلیل گفتگو با « مهر» و بیان مشکلاتشان صورت گرفت ، از ذکر نام و مشخصات جانبازان عزیز در اخبار و گزارشات اجتناب کرده و متذکر می‌شود مستندات مصاحبه فوق به همراه نام و مشخصات کامل مصاحبه شونده جهت ارائه به هر مرجع صلاحیت‌داری در خبرگزاری مهر نگهداری می‌شود.


 

منبع : خبرگزاری مهر

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo