| نگاهي به ارتباط فرهنگ و جهاني شدن |
![]() |
|
اشاره : نوشتار حاضر يکي از مقاله هاي ارائه شده به شانزدهمين کنگره بين
المللي تقريب مذاهب اسلامي است که به همت مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي و با
عنوان «جهانشمولي اسلام و جهاني سازي» در روزهاي 26تا 29ارديبهشت در تهران
برگزار شد. در اين مقاله تلاش مي شود با تعريف جداگانه فرهنگ و جهاني سازي ، به
بررسي رابطه و تعامل ميان اين دو پرداخته شود. دو واژه «جهاني شدن» و «فرهنگ»
در اين مقاله ، محور اساسي هستند ؛ بنابراين ضرورت دارد ابتدا تعاريف خود را از
آنها ارائه کنيم . ابتدا به واژه «جهاني شدن» مي پردازيم . در خصوص واژه جهاني
شدن ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد که هر يک بر وجهي متمرکز شده است . برخي ،
تغييرات اساسي در ساماندهي سرمايه داري جهاني در عرصه هاي توليد، توزيع ، تجارت
، ماليه و فناوري را که مي توان آنها را در قالب گذار از سرمايه داري سازمان
يافته به سرمايه داري بدون سازمان در مقياس جهاني خلاصه کرد، خصيصه اصلي جهاني
شدن مي دانند. بعضي ديگر، آن را فرآيندي که در حال ساختن فضاي جديد اجتماعي است
، تعريف مي کنند. تعريف هاي ديگري نيز درباره جهاني شدن وجود دارد که بعضا از
جامعيت بيشتري برخوردار است . اين تعاريف جهاني شدن را مفهومي مي شناسد که
دلالت بر به هم فشرده شدن جهان در بعد زمان و مکان و کوچکتر شدن آن دارد. مفهوم
«فرهنگ» همواره از رايج ترين و آشناترين و در عين حال پيچيده ترين و پرابهام
ترين مفاهيم مورد استفاده در علوم مختلف است . رجوع به تعريف هاي مختلفي که
درباره فرهنگ ارائه شده است ، نمايانگر تاکيد بر نقش هنجارها، نهادها، ارزشها،
ساختارها و بعضي موارد ديگر است . البته هر کدام از اينها جزيي از اجزاي عيني و
محسوس فرهنگ هر سرزميني هستند، اما همگي از سرچشمه اي ريشه گرفته اند که وجه
ممتاز انسان از ساير حيوانات است و آن ، قوه تفکر و تعقل بشري است . بنابراين
فرهنگ را مي توان اين گونه تعريف کرد: «فرهنگ ، مجموعه اي از باورها، انديشه ها
و تراوش هاي فکري بشر است که در طول تاريخ زمينه ساز و تداومبخش رشد و تعالي
انسان و شکل گيري هويت خاصي براي او بوده است». ويژگي فرهنگي بومي گرايي بي گمان بايد پذيرفت که انسان ، فرهنگ را مي آفريند و فرهنگ هم انسان را مي سازد، فرهنگ به انسان ياري مي دهد تا انديشه هاي پايدار و ثابتي را بياموزد ودرقالب گروههاي پيچيده اي که داراي وظيفه هاي جداگانه و ويژه هستند، سامان يابد.انديشه هاي ثابت و پايدار پس از آن که در ذهن جاي گرفتند، دگرگون کردن آنها دشوار است ؛ اما سرشت رفتار انسان واکنشي است که او مي تواند در برابر عنصرهاي فرهنگي اي که به او عرضه مي شوند، پاسخ گويد؛ يعني مي تواند از وي خواست آنها را بپذيرد يا دگرگون سازد. از ديرزمان که انسانها گاهي به علت کنجکاوي و يا براي به دست آوردن زندگي بهتر کوچ و به انسانهاي ديگر در ميان کوهها و دشتها، خواه با صلح و يا جنگ برخورد مي کرده اند، براي آنها اين انسانها متفاوت از خودشان قلمداد مي شده اند و آن به علت فرهنگ آنها بوده است . فرهنگ ها از راههاي مختلف با هم تبادل داشته اند و اين تبادل و يا تهاجم وسيله تغيير و تحول و انتقال فرهنگ در طول تاريخ بشر بوده است . بدين گونه تدريجا تفاوت ها و شباهت ها ميان فرهنگ ها شکل گرفته است . اين که فرهنگ در همه جوامع بشري مشترک است يا داراي ويژگي هاي خاص هر جامعه بشري است ، موضوعي است که بايد با توجه به اهداف اين مقاله ، به آن پرداخته شود. از نظر محققان ، تفسير يکساني از دو واژه فرهنگ و جامعه انجام نگرفته است . حتي از نظر تقسيم بندي موضوعي ،عموما واژه فرهنگ در ادبيات مردم شناسي و واژه جامعه در قلمرو کار جامعه شناسي قرار مي گيرد. جامعه يک مجموعه سامان يافته از افراد است که از شيوه زندگي مشترکي تبعيت مي کنند؛ حال آن که فرهنگ به نحوه بينش ، اعتقادات و بالطبع آداب و رسوم و رفتار جامعه اطلاق مي شود. با اين حال بايد پذيرفت که هر دو مفهوم (فرهنگ و جامعه) مانند تار و پودهاي به هم تنيده از يک پديده فراگير و پيچيده هستند که معمولا فقط در اجتماعات انساني ظهور مي کنند. در حقيقت فرهنگ در مفهوم گسترده آن ، به همبافت يا زمينه اجتماعي اي که در درون آن مردم زيست مي کنند، اشاره دارد. بر همين پايه ، براي هر فرهنگ ويژه و مشخصي ، يک جامعه ويژه و مشخص وجود دارد. در واقع نزديکي و پيوستگي فرهنگ و جامعه با يکديگر قابل توجه است . با وجود بعضي رشته هاي مشترک در فرهنگها، يکي از خصوصيات فرهنگ ، بومي گرايي آن است ؛ زيرا فرهنگ هر جامعه ، پاسخي شکل گرفته توسط انسانهايي است که در آن گروه با يکديگر زندگي مي کنند و آن را پذيرفته اند. سابقه تاريخي جهاني شدن يکي از نکات مهم در اين مقاله ، پردازش تاريخي اصطلاح جهاني شدن است . مفهوم جهاني شدن از اوايل دهه 1980 به بعد متداول شد و در دهه 1990 ظهور و بروز عيني تري يافت . پايان جنگ سرد و فروپاشي اتحاد شوروي سابق در تشديد روند جهاني شدن نقش اساسي داشت و زمينه هاي بسط و گسترش وجوه مختلف آن را بيش از پيش فراهم کرد. بايد گفت اين مفهوم به مقوله وابستگي متقابل که در دهه 1970 از سوي جوزف ناي و رابرت کيوهن مطرح شد، شباهت نسبي دارد. در خصوص نظريه وابستگي متقابل هم در ابتدا ديدگاه هاي نوگرايانه و سنت گرايانه نظرات موافق و مخالفي نسبت به آن داشتند. در مرور نظريه هاي قديمي اما معتبر با ديدگاه هاي رايزمن برخورد مي کنيم که مراحل تکامل بشر را در 3دوره جامعه سنتي (باستاني )، جامعه توليدي (جامعه اي که انسانها از درون هدايت مي شوند) و جامعه مصرفي (جامعه اي که انسانها از بيرون هدايت مي شوند) تقسيم بندي مي کند. رايزمن شکل گيري مرحله سوم را ناشي از انقلابي مي داند که در آن عصر توليد به پايان مي رسد و عصر مصرف آغاز مي شود. او مي گويد: «در اين جامعه مردم از فراواني و اوقات فراغت برخوردار مي شوند، ولي قيمت اين پيشرفت را با قبول زندگي در جامعه متمرکز و بوروکراتيزه مي پردازند، يعني جهاني بشدت کوچک شده - که صنعتي شدن هم روز به روز آن را کوچک تر مي کند - روابط ميان نژادها، ملتها و تمدن ها را در هم مي ريزد.» جهاني شدن و تهديد حاکميت هاي ملي بارزترين اثر جهاني شدن ، تشديد همگرايي در عرصه جهاني است . همان طور که مي دانيم ، يکي از موانع مهم همگرايي جهاني ، موضوع حاکميت ملي کشورهاست . از نظر طرفداران جهاني شدن ، از آنجا که نقش و دامنه اقتدار دولت در اثر جهاني شدن به طور جدي محدود مي شود ؛ بنابراين بستر و زمينه اصلي براي همگرايي فراهم مي گردد. بر اين اساس برخي از انديشمندان ايده کوچک شدن جهان را طرح و در قالب اصطلاحاتي چون دهکده جهاني به آن اشاره کرده اند. بديهي است که در جهان کوچک شده کنوني ، ديگر نمي توان از حاکميت ملي سنتي سراغ گرفت . اين امر ديدگاه هاي متنوعي را نسبت به چگونگي اعمال حاکميت در جهان آتي پديد آورده است که از اين ميان مي توان به 3رويکرد زير اشاره کرد: اول گروهي که به اعتبار حاکميت ملي قائلند و حتي جهاني شدن را در چارچوب حاکميت ملي تعريف و تفهيم مي کنند. از اين ديدگاه که بيشتر از سوي رئاليست ها مطرح مي شود، تحقق آرمان هاي عالي جهاني شدن بدون همراهي حاکميت هاي ملي ، امکانپذير نبوده و در هر حال نقش بازيگران ملي حايز اهميت است . دوم ، انديشمنداني که عمر حاکميت ملي را پايان يافته مي پندارند و معتقد به بازتعريف حاکميت در چارچوب اصول جهاني و خروج آن از گستره ملي هستند و از اين منظر مرزهاي ملي معني و مفهوم گذشته را از دست داده و حاکميت ملي نيز همچون گذشته نخواهد بود.از اين رو مي توان ادعا کرد که در عصر جهاني شدن در کنار تحول در ابعاد گوناگون زندگي انساني ، حاکميت نيز دچار تحول شده است . حاکميت براي اعمال خود نياز به دستيابي به روشها و ابزارهاي جديدي دارد که در شرايط جهاني پديد آمده و اهميت يافته اند. سوم ،گروه انديشمنداني را در بر مي گيرد که قائل به جمع ميان اين دو ديدگاه هستند. از اين منظر اگر چه مباني حاکميت ملي ديگر مانند گذشته چندان استوار نيست ، اما اين بدان معنا نيست که حاکميت ملي اهميت خود را از دست داده و الگوي جهاني غالب است ، بلکه امکان شکل گيري سيستم هاي مياني نظير منطقه گرايي بسيار زياد بوده و بعيد به نظر مي رسد که جهاني شدن بتواند بسادگي جايگزين الگوي ملي شود. جهاني شدن ، پذيرش يا عدم پذيرش فرهنگ هاي متعدد درخصوص بعد فرهنگي جهاني شدن نيز نکات اساسي مختلفي مي تواند مطرح شود، از جمله آن که آيا جهاني شدن موجب ادغام هويتهاي فردي ، مذهبي ، محلي و ملي در هويت جديد و جهاني مي شود؟ آيا اساسا هويت و فرهنگ جهاني وجود دارد؟ آيا نزديک شدن آحاد بشر به هم به دليل پيشرفت ارتباطات به يکي شدن ذهنيت هاي بشري يا يکسان سازي انسانها مي انجامد؟ فرهنگ يکي از ويژگي هاي واحدهاي اجتماعي مقيد به سرزمين شناخته مي شود. نمادهاي مختلف هويت ملي همچون لباس ، زبان ، پرچم و غيره به ابزار اصلي تعيين ما در مقابل آنها تبديل شده است . فرهنگ پويشي است که جوامع از طريق آن به لحاظ هنجاري يکپارچه مي شوند. فرهنگ کانون و ضامن هويت ملي دولت ملت است . حال در چنين شرايطي ، آيا اين فرهنگ ها در آستانه فروپاشي قرار گرفته اند؟ پاسخ به اين پرسش دقت و مطالعه بيشتري را اقتضائ مي کند. امروزه همه مردم جهان از يکديگر آگاهي دارند و روند جهاني شدن ما را بر آن وا مي دارد تا براي زندگي جهاني به يکديگر نزديک و نزديکتر شده و همه در يک تمدن واحد ساکن شويم . از اين رو، ما بيش از پيش از تفاوت هاي يکديگر آگاه مي شويم . اکنون ما مي توانيم به يک نوع حقيقت و به يک نوع انسانيت بنگريم . بشر از يک ريشه مشترک برآمده است ، گرچه به شاخه هاي فرهنگي گوناگون جدا شده است . در واقع ، تفاوت ميان فرهنگ ها در جهان مدرن ، بيش از هر زمان ديگر در دستيابي و برپايي يک زندگي انساني اصيل جهاني نقشي مهم ايفا مي کند و اگر بخشي از اين تجربه فرآيند تعالي باشد، يعني احترام انسان به چيزي که او را تعالي مي بخشد و بدون آن او هيچ نيست و با آن بخش پيوسته و جدايي ناپذيري از کل انسانيت است ، اين امر همانا انديشه انسانيت است . در اين صورت همه فرهنگ ها، صرفنظر از تفاوت هاي خود، اگر چنانچه بتوانند در انگيزه مشترک و بر زمينه اي مشترک استوار شوند، از روح آن احترام سرشار مي شوند. اين امر البته مستلزم آن است که نخست فرهنگ هاي گوناگون جايي براي آن انگيزه و نيز خلاقيت و گفتگو و نيز مسووليت و مسووليت پذيري باز کند. در اين ميان فرهنگ ها ديگر نمي توانند محمل مناقشه و تنفر، نارواداري و تعصب انديشي باشند. با وجود اين بعضي از دانشمندان و همچنين سياستمداران درخصوص فرهنگ جهاني و فرهنگ هاي بومي ، وجوه ديگري را مطرح مي کنند. در مقابل ديدگاه فوق ، نگرشهاي ديگري در باب فرهنگ جهاني ، فرهنگهاي ملي ، قومي و محلي و کارکردها و ارتباطات ميان آنها وجود دارد که ناقض ديدگاه هاي مربوط به گفتمان غالب فرهنگ جهاني است . براي مثال ، مي توان به ديدگاه فوکوياما اشاره کرد. فوکوياما اين انديشه را که جهاني شدن منتهي به همگوني مي شود و از فرهنگ ها سنت زدايي و فرهنگ هاي محلي و ملي را محو مي کند به نقد مي کشد. وي اعتقاد دارد که جوامع علي رغم همکاري هاي اقتصادي ، خصوصيات فردي خود را حفظ مي کنند. هرچند فرآيند جهاني شدن در بعضي زمينه ها همگرايي ايجاد کرده است ، اما عناصر عميق تري در فرهنگ کشورها وجود دارد که همگرايي در آنها به آساني بوجود نمي آيد. در تحليل اين بحث بايد گفت جهاني شدن با پيشرفت وسايل مدرن ارتباطي در جهت فشرده ساختن جهان ، فرصت مناسبي را براي مراکز و نهادهايي که داراي انديشه و نظريه هستند، فراهم کرده است تا نسبت به برقراري ارتباطات گسترده و متقابل با مردم و بسط و گسترش فرهنگ هاي جديد و ايجاد نوعي هژموني فرهنگي همت گمارند و يکپارچه سازي و يکسان سازي فرهنگ ها، غايت اصلي بعد فرهنگي جهاني شدن است . بررسي واقعيت هاي موجود، گوياي اين امر است که روند مزبور، فرآيندي انحصاري در جهان نيست و جهاني شدن در بعد فرهنگي فاقد يکپارچگي و انسجام است . به کلام ديگر، فرآيند و روندهاي فرهنگي ديگري در جهان وجود دارد که در تضاد با يکپارچه سازي است .
سيد علاءالدين شاهرخي
|