next page

fehrest page

بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 
مساوات
خاستگاه مساوات

مساواتى كه اسلام مقرر داشته و پيامبر اكرم (ص) آن را متحقق ساخته و به لباس عمل درآورده است، در تاريخ بشر بى‏نظير است. در منطق قرآن كريم، انسانها همه از يك سرچشمه و فرزندان يك پدر و مادرند و فرقى ميانشان نيست .

پيش قرآن بنده و مولا يكى است

بوريا و مسند ديبا يكى است 1

اين مساوات برخاسته از منطق قرآن را به تمام معنى در زندگى پيامبر (ص)، در برخوردها و در حكومت مدينه مى‏بينيم، و در امتداد حركت آن حضرت، در زندى پيشوايان معصوم (ع) قابل مشاهده است. در منطق قرآن كريم، نه سفيد را بر سياه مزيتى است و نه عرب را بر عجم، نه والى بر رعيت برترى دارد و نه حاكم بر مردم. همه افراد به تعبير پيامبر مساوات مانند داندانه‏هاى يك شانه مساويند و هيچ مزيتى بر يكديگر - جز به تقوا - ندارند:

«الناس سواء كأسنان المشط.» 2

مردم چون دندانه‏هاى شانه مساويند.

اين نگرش اسلام به انسانها و رفتار پيامبر و مؤمنان به او بر آن اساس، از عمده عوامل جذب دلها به اسلام بود. حتى به گفته جواهرلعل نهرو: «مسأله برادرى و مساواتى كه مسلمانان بدان ايمان دارند و بر آن اساس زندگى مى‏كنند، روى افكار هندوها تأثير عميقى گذاشته است، بويژه طبقات محرومى كه مناسبات اجتماعى هند، آنان را از مساوات و برخوردارى از حقوق انسانى محروم ساخته است.» 3

البته مراد از مساوات مورد بحث، مساوات طبيعى از قبيل رنگ و شكل و اخلاق و اميال و استعدادها نيست، زيرا اين اختلافها، اختلافهاى طبيعى است و تساوى در آنها ممكن نيست، چنانكه در حديث علوى آمده است كه:

«لا يزال الناس بخير ما تفاوتوا فاذا استووا هلكوا.» 4

خير مردم در تفاوت آنهاست و اگر همه مساوى باشند هلاك شوند.

نگاهى گذرا به جوامعى كه اين امر را لحاظ نكردند و دچار برداشت اشتباه در امر مساوات شدند، اين مسأله رإ؛گ‏گّ‏ّ ثابت مى‏كند. در دوران استالين تصميم گرفته شد كه به عنوان يك حركت سوسياليستى دستمزدها به تساوى پرداخت شود، اما به زودى اين حركت با شكست روبرو شد و استالين ناچار شد در تصميم خود تجديد نظر كرده، آن را الغا كند. وى در اين باره ضمن نطقى كه ايراد كرد چنين گفت: «بسيارى تصور مى‏كنند كه لازمه سوسياليسم آن است كه دستمزد كارگران به تساوى پرداخت شود، حال آنكه اين مساواتى كه بدان دعوت مى‏كنند بى‏نهايت واهى و بى اساس بوده، موجب زيانهاى جبران ناپذيرى به ما شده است.» 5

انسانها از نظر طبيعى به هيچ روى يكسان نمى‏باشند، بلكه اختلاف وجودى ميان همه موجودات و در مراتب وجود از لوازم عالم وجود است و در خلقت الهى تكرارى نيست: «لا تكرار فى التجلى» 6 انسانها نيز گونه‏گونه و طور به طور آفريده شده‏اند و از استعدادهاى متفاوتى برخوردارند كه همين تفاوت و گونه‏گونى مايه بقا و دوام جامعه انسانى است و اين امر از نشانه‏هاى قدرت و كمال الهى است:

«ما لكم لا ترجون لله و قاراً و قد خلقكم اطواراً.»7

شما را چه مى‏شود كه براى خدا احترامى قائل نمى‏شويد، حال آنكه او شما را گونه‏گون (در چند مرحله و در مراتب مختلف) آفريده است .

«اين قسم اختلاف، اختلافى است كه در عالم انسانى چاره‏اى از آن نيست. اين اختلاف طبايع است كه منشاء اختلاف بنيه‏ها مى‏شود و بى گمان تركيبات بدنى باعث اختلاف در افراد و در نتيجه اختلاف در استعدادهاى جسمى و روحى مى‏شود و با ضميمه شدن اختلاف محيطها و آب و هواها اختلاف سليقه‏ها و سننن وآداب و مقاصد و اعمال نوعى و شخصى در جوامع انسانى پديد مى‏آيد و در علم الاجتماع و مباحثش ثابت شده كه اگر اين اختلافها نمى‏بود بشر حتى يك چشم برهم زدن قادر به زندگى نبود و خداى تعالى هم در قرآن كريم اين اختلاف را به خود نسبت داده و فرموده است: «نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخرياً» 8(ما وسايل معيشت آنان در زندگى دنيا را ميانشان تقسيم كرديم و برخى از آنان را چند مرتبه بر بعضى ديگر بالا برديم تا برخى از آنان بعضى ديگر را استخدام كنند). و در هيچ جا از كلام خود آن را نكوهش نكرده است، مگر در آن مواردى كه اين اختلاف آميخته با هواى نفس و بر خلاف هدايت عقل باشد.» 9

اسلام كليه تفاخرها و امتيازات نژادى و اختلافهاى طبقاتى و برترى جوييهاى اجتماعى را نفى كرده و به صراحت اعلام كرده است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم.»10

«برخى مفسران گفته‏اند آيه شريفه در مقام بيان اين است كه تفاخر به انساب را نفى كند، بنابراين مراد از جمله «من ذكر و انثى» آدم و حوا خواهد بود و معناى آيه اين ميشود كه انسانها همه از يك پدر و مادرند (ازآدم و حوا) و همه از آن دو تن منتشر شده‏اند و هيچ فرقى ميان سفيد و سياه، عرب و عجم نيست. خداوند اعلام مى‏كند كه ما شما را شعبه‏ها و قبيله‏هاى مختلف كرديم نه براى اينكه طايفه‏اى از شما بر سايرين برترى و كرامت داشت، بلكه صرفاً براى اينكه يكديگر را بشناسيد و امر اجتماعتان و مواصلات و معاملاتتان بهتر انجام شود. زيرا اگر فرض شود كه مردم همگى يكجور و يك شكل باشند و تفاوتى ميان آنها مشاهد نشود و در نتيجه يكديگر را نشناسند، رشته اجتماع از هم مى‏گسلد و انسانيت فانى مى‏شود. پس غرض از اينكه خداوند مردم را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده، اين بوده است كه يكديگر را بشناسند(لتعارفوا) نه اينكه بر يكديگر تفاخر كنند و اختلافهاى طبقاتى فراهم سازند. اما برخى ديگر از مفسران گفته‏اند مراد از اينكه فرمود:«من ذكر و انثى» مطلق زن و مرد است و آيه شريفه در مقان بيان اين است كه مطلق تفاضل و برترى به طبقات مانند سفيد و

سياه و عرب و عجم و غنى و فقير و برده و مولا و مرد و زن را از بين ببرد و معناى آيه اين است كه: هان اى آدميان، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، پس هر يك از شما انسانى هستيد متولد از دو انسان و از اين رو هيچ فرقى با يكديگر نداريد و اختلافى هم كه در شما هست و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده، اختلافى است مربوط به جعل الهى، نه به كرامت و فضيلتى كه در بين شماست، بلكه اين امر براى آن است كه يكديگر را بشناسيد ونظام اجتماعتان كامل شود. برخى ديگر از مفسران يعنى صاحبان راى اول به اين تفسير اعتراض كرده‏اند و گفته‏اند آيه شريفه در اين سياق است كه تفاخر به انساب را نفى كند و در مقام نكوهش آن است، به شهادت اينكه مى‏فرمايد: «وجعلناكم شعبوبًا و قبائل لتعارفوا» و ترتب اين فرض بنابر وجهى كه شما ذكر كرديد روشن نيست، چون بنابر وجه شما سخن از نكوهش تفاخر به حسب و نسب در بين نمى‏آيد زيرا شما مى‏گوييد آيه در مقام الغاى مطلق تفاضل است. ولى ممكن است به اين معترض پاسخ داده شود كه آيه در صدد است كه اختلاف در انساب را هم كه يكى از مصاديق اختلاف طبقاتى است نفى كند. و بناى وجه ذكر شده بر اين است كه مى‏گويد آيه د

ر صدد نفى اختلاف طبقاتى به تمام مصاديق آن است و همچنان كه ممكن است تفاخر به انساب را نفى و نكوهش كنيم به اين دليل كه همه انساب و دودمانها به يك زن و مرد (آدم و حوا) منتهى مى‏شوند و تمامى مردمان در اين پدر و مادر شريكند، همچنين ممكن است همين مطلب يعنى تفاخر به انساب را نفى و نكوهش كنيم به اين دليل كه هر انسانى متولد از دو انسان است و همه مردم در اين جهت شريكند. و حق مطلب آن است كه جمله «وجعلناكم شعوباً و قبائل» اگر بگوييم ظهور در نكوهش تفاخر به انساب دارد، وجه اول قويتر است و گرنه وجه دوم بهتر است زيرا كه عموميت و شمول دارد.» 11

بنابراين اگر شمول آيه را بپذيريم، قرآن كريم همه اختلافهاى طبقاتى را نفى كرده است و هيچ انسانى بر انسان ديگر، هيچ برترى و تفاخرى ندارد مگر به «تقوا» در شأن نزول آيه نيز مطالبى آمده است كه بيانگر همين امر است نقل شده است كه يكى از موالى قبيله بنى بياضه دخترى از آنها را خواستار شده بود. پيامبر به بستگان دختر فرمود كه با ازدواج ايشان موافقت كنند. آنها در پاسخ حضرت گفتند: اى رسول خدا آيا دختران خود را به موالى (بردگان) خود دهيم؟ و اين آيه شريفه نازل شد و اين گونه تفاخرهاى طبقاتى را نفى كرد. 12 و نيز گفته‏اند كه ثابت بن قيس بن شمّاس به كسى كه در مجلس برايش جا نگشوده بود، دشنام داد و او را «ابن فلانة» خطاب كرد (از جهت مادرش او را تحقير كرد) پيامبر فرمود: چه كسى اين سخن را گفت. ثابت عرض كرد: من اى رسول خدا. حضرت فرمود: به شخصيتها و بزرگان قوم بنگر! پس نگريست فرمود: چه ديدى؟ گفت: سفيد و سياه و سرخ (در كنار هم) فرمود: «فانك لا تفضلهم الا بالتقوى» پس (بدان كه) تو هيچ برترى بر ايشان جز به تقوا ندارى. و آن گاه اين آيه شريفه نازل شده. 13

همچنين از قول ابن عباس نقل كرده‏اند كه پس از فتح مكه پيامبر به بلال دستور داد كه بر بالاى كعبه اذان بگويد و او اذان گفت. عتاب بن اسيد بن ابى عيص گفت: خدا را سپاس كه پدر من فوت كرده و نيست تا اين روز را ببيند. و حارث بن هشام گفت: محمد جز اين كلاغ سياه موذن ديگرى نيافت؟ و سهيل بن عمرو گفت: چون خدا چيزى را اراده كند تغييرش دهد. ابوسفيان گفت: من چيزى نمى‏گويم، چون مى‏ترسم كه پروردگار آسمان او را با خبر سازد. پس جبرئيل بر پيامبر نازل شد و آن حضرت را از آنچه گذشته بود آگاه ساخت، پيامبر آنها را احضار كرد و از آنچه بر زبان رانده بودند پرسش كرد و آنها نيز بدان اعتراف كردند. آن گاه اين آيه نازل شد و از تفاخر به نسب و تكاثر اموال و كوچك شمردن فقرا منع كرد و اساس و ملاك برترى را تقوا اعلام كرد. 14

بنابراين همه انسانها از يك ريشه و اصلند و همين وحدت و يگانگى ريشه و اصل، مبدأ مساوات اسلامى و خاستگاه آن است. 15

«يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً كثيراً و نساء و اتقوا الله الذى تساءلون به والا رحام ان الله كان عليكم رقيباً.» 16

هان اى آدميان، از پروردگارتان پروا گيريد كه شما را از نفس واحد آفريد و جفتش را از او بيافريد و از آن دو مردان و زنان بسيار پراكند، و پروا گيريد از خدايى كه به نام او از يكديگر خواهشها مى‏كنيد و بترسيد از قطع رحم كه خدا بر شمامراقب است .

ظاهر آيه شريفه گواه آن است كه همه انسانها از يك پدر و مادر يعنى حضرت آدم (ع) و زوجه او مى‏باشند. آيه شريفه در مقام آن است كه بگويد حقيقت افراد انسان يكى است و تمام آنها با همه كثرتى كه در بينشان مشاهد مى‏شود، از يك اصل هستند و از ريشه واحدى منشعب شده و رو به ازدياد گذارده‏اند. دراين آيه عزيز، براى معرفى خدايى كه بر تمام اعمال انسانها نظارت دارد، به يكى از صفات او اشاره مى‏كند كه ريشه وحدت اجتماعى بشر و مساوات انسانهاست: «الذى خلقكم من نفس واحدة» بنابراين امتيازات و افتخارات موهومى كه هر دسته‏اى براى خود درست كرده‏اند از قبيل امتيازات نژادى، زبانى، منطقه‏اى، قبيله‏اى و مانند آن ملغى و باطل است زيرا همه انسانها از يك اصل سرچشمه يافته و فرزندان يك پدر و مادرند و اين خاستگان مساوات بنى آدم است. 17

اعلام مساوات همگانى و نفى اختلافهاى طبقاتى‏

آن گاه كه مكه فتح شد و اسلام در حاكميت كامل قرار گرفت ، رسول مساوات (ص) خطبه‏اى خواند ومساوات اسلامى را به همگان اعلام كرد.

«يا ايها الناس الا ان ربكم واحد و ان اباكم واحد الا لافضل لعربى على عجمى ولا عجمى على عربى و لاأسود على احمر ولا لاحمر على أسود الا بالتقوى. الاهل بَلّغت؟ - قالوا: نعم، قال - ليبلّغ الشاهد الغائب.» 18

مردم! آگاه باشيد كه پروردگارتان يكى است و پدرتان (نيز) يكى است. بنابراين بدانيد كه نه عربى را بر عجم و نه عجمى را بر عرب و نه سياهى را بر سفيد و نه سفيدى را بر سياه برترى است مگر به تقوا. آيا (اين حقيقت را) ابلاغ كردم؟ گفتند: آرى. فرمود: حاضران به غايبان ابلاغ كنند.

حقيقت موجودات از اويى و به سوى اويى است: «انا لله و انا اليه راجعون»19 و پروردگار همه يكى است: «ان ربكم واحد.» حقيقت هستى ذات مقدس الهى است. جلوه اول الهى، حقيقت هستى، وجود است؛ يكى هم بيشتر نيست. 20 همه از او هستند و به سوى او. پدر همگان نيز يكى است: «ان اباكم واحد.»

حقيقت انسانها يكى است، ريشه آنها نيز يكى است و اين به معناى اعلام مساواتى حقيقى است و اينكه همه برتريها به سبب دريافت مراتب كمالى است واز تقواست. مالك اشعرى گويد، رسول خدا (ص) فرمود:

«ان الله لا ينظر الى احسابكم ولا الى انسابكم ولا الى اجسامكم ولا الى اموالكم ولكن ينظر الى قلوبكم فمن كان له قلب صالح تحنن الله عليه و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم.»21

بى گمان خداوند به نژادها، خانواده‏ها، بدنها و دارييهاى شما نظر ندارد، بلكه به قلبهاى شما مى‏نگرد و آن كسى را كه قلبى صالح دارد مورد مهر و رحمت خود قرار مى‏دهد و شما همگى فرزندان آدميد و محبوبترينتان نزد خدا با تقواترينتان هستيد.

قرطبى مى‏نويسد سروده على بن ابى طالب (ع) در اين باره مشهور است كه گفت:

الناس من جهة التمثيل اكفاء

ابوهم آدم والام حواء

نفس كنفس و ارواح مشاكلة

و اعظم خلقت فيهم و اعضاء

فانلم يكن لهم من اصلهم حسب

يفاخرون به فالطين والماء

ما الفضل الا لاهل العلم انهم‏

على الهدى لمن استهتدى ادلاّء

و قدر كل امرى، ما كان يحسنه

و للرجال على الافعال سيماء

و ضد كل امرى‏ء ما كان يجهله‏

والجاهلون لاهل العلم اعداء22

اعلام اين حقيقت كه بازگشت همه ارزشها به تقواست و محبوبترين انسانها پروا پيشه‏ترين آنها مى‏باشند. اعلام نظام ارزشى حقيقى بود كه با حقيقت انسانها يكى است. نطامى ارزشى براى همه نسلها، در همه عصرها و تمام مصرها. بازگشت ساير ارزشهاى انسانى نيز بدان است. بر اين مبناست كه تمام اختلافهاى واهى رنگ مى‏بازد و ارزشهاى واقعى رخ مى‏نمايد.

پيامبر خاتم (ص) اعلام كرد كه ميزان ارزش، قوم و قبيله و رنگ و نژاد و دارايى نيست. آن حضرت، همه آنچه به عنوان ارزش شناخته مى‏شد زير پا نهاد و مساوات حقيقى انسانها را ندا داد. امام باقر (ع) گويد كه در روز فتح مكه رسول خدا (ص) به منبر رفت و چنين فرمود:

«ايها الناس ان الله قدأ ذهب عنكم نحوة الجاهلية و تفاخرها بآبائها، الا انكم من آدم عليه السلام و آدم من طين اِلا اِنّ خير عبادالله عبد اتقاه؛ ان العربية ليست باب والد ولكنّها لسان ناطق فمن قصر به عمله لم يبلغه حسبه، الا ان كل دم كان فى الجاهلية او احنة - و الا حنة الشحناء - فهى تحت قدمى هذه الى يوم القيامة.» 23

اى مردم، خداوند تكبر و فخر فروشى جاهليت و افتخار كردن به پدران را از بين برد، آگاه باشيد شما از آدم هستيد و آدم از گل. آگاه باشيد برترين بندگان خدا، بنده‏اى است كه تقواى او را داشته باشد. (زبان) عربى براى (افتخار به) پدران نيست، بلكه آن زبانى است گويا. پس هر كس را كه عملش پايين آورد، حسبش بالا نمى‏برد. آگاه باشيد تمام خونهايى كه در جاهليت ريخته مى‏شد و كينه و كينه دشمنى زير اين پاى من است تا روز قيامت.

اسلام، به همه تفاخرهاى جاهلى پايان بخشيد چنانكه رسول خدا (ص) فرمود:

«يا على ان الله تبارك و تعالى قد اذهب بالاسلام نخوة الجاهلية و تفاخرها بآبائها، الا ان الناس من آدم و آدم من تراب و اكرمهم عندالله اتقاهم.» 24

اى على، خداوند به وسيله اسلام تكبر و فخر فروشى جاهليت و افتخار كردن به پدران را از بين برد. آگاه باشيد كه تمام مردم از آدم هستند و آدم از خاك است و برترين مردمان نزد خدا، با تقواترين آنهاست.

پيامبر خاتم (ص) با اعلام اصل مساوات - ديدگاه طبقاتى و مناسبات ستمگرانه بر خاسته از آن را باطل اعلام كرد. انسانها را كنار هم و در يك صف متحد قرار داد و دستور داد:

«استووا ولا تختلفوا فتختلف قلوبكم.» 25

با هم در يك صف و به مساوات باشيد و با هم مختلف نباشيد تا قلبهايتان مختلف نشود.

اگر اين يكتايى و يكرنگى را رعايت نكنيد، دلها پراكنده مى‏شود و دستها از يارى يكديگر باز مى‏ماند. شما مسلمانان يك وجوديد، يك دست هستيد و همه يك رنگيد و آن بهترين رنگ يعنى رنگ الهى است: «صبغة الله و من احسن من الله صبغة؟»26

تلاش پيامبر بر اين بود كه مردم را با اين حقيقت آشنا سازد و آن ديدگاه طبقاتى را كه با سابقه طولانى‏اش در جان مردم رسوخ كرده بود و خلق ثانوى آنان شده بود، زايل كند. اين رنگ حقيقى‏نبود و مى‏بايست زدوده شود. آن ديدگاهى كه انسانها را از ابتدا در قالبهاى خاص طبقاتى قرار مى‏دهد، بايد طرد شود. اينكه بعضى انسانها ذاتاً «سر» به دنيا مى‏آيند و بعضى «پا» ؛ اينكه سفيد قريشى بر سياه حبشى برترى ذاتى دارد، در منطق پيامبر مردود اعلام شد كه ديدگاههاى طبقاتى در منطق اسلام جايى ندارد. ارسطو مى‏گفت: «نظر به اينكه مردم در استعداد و فهم و هوش يكسان نيستند و يونانيان از اقوام ديگر اشرفند، اگر آنها را به بندگى بگيرند رواست كه: آزادگان بايد به فراغت به وظايف انسانيت و كسب معرفت و تفكر بپردازند و كارهاى بدنى را به بندگان واگذارند، كه در حكم بهايم و به منزله آلات و ادواتند، و اگر ادوات به خودى خود كار مى‏كردند، البته حاجت به وجود بندگان نبود، خلاصه: بندگان اموال خداوندان مى‏باشند و حقوقى بر آنها ندارند جز اينكه البته آنها را آزار نبايد كرد كه آن هم خلاف مصلحت است.» 27

بر مبناى اين ديدگاه انسانها از بدو تولد در قالبهاى معين ستمگرانه طبقاتى قرار مى‏گرفتند. مشاغل، تحصيلات، مراتب حكومتى و همه چيز بر همين اساس تقسيم‏بندى مى‏شد. كسى حق نداشت از طبقه‏اى كه در آن چشم به جهان گشوده بود فراتر رود، هر چند كه بالاترين استعدادها را داشته باشد. در دوره‏هاى بعد نيز همين نگرش طبقاتى و ستم به انسان به صورتهاى ديگر ادامه يافت. اينكه براى حفظ تعادل اقتصادى در جامعه بايد گروهى از مردم مستمند و نيازمند باشند تا جامعه قوام يابد. كشيش و نيزى، گريماريا اورتس (Grimaria Ortes) كه يكى از مهمترين اقتصاددانان ايتاليايى قرن هجدهم به شمار مى‏رود و يكى از پيشگامان اقتصاد كلاسيك محسوب مى‏شود مى‏نويسد: «نيك و بد اقتصادى در يك جامعه همواره در حال تعادلند. فراوانى نعمت و انبوه ثروت براى عده‏اى همواره برابر كمبود همين نعم و فقدان ثروت براى ديگران است. ثروت فراوان برخى، هميشه با محروم ساختن عده كثيرى از ساير مردم، از امور ضرورى و اجتناب‏ناپذير است. ثروت يك جامعه، متناسب با جمعيت آن است و فقر آن متناسب با غناى آن. فعاليت برخى ،بيكارگى و بطالت را براى ديگران پيش مى‏آورد. بينوايان و بيكار

گان ثمره و نتيجه ضرورى توانگران و زحمتكشانند.» 28

با اين نگرش، اعلام مساوات ذاتى انسانها و اينكه همه آنها از يك اصل و ريشه‏اند و اختلافى ميانشان نيست، موجب بر هم خوردن تعادل اجتماعى است. با اين نگرش وجود فقير امرى ضرورى است تا غنى در رفاه به سر برد. وجود انسانهايى كه پست به دنيا مى‏آيند ،لازمه تعادل جامعه است زيرا اگر آنها نباشند، چه كسى مشاغل پست را تصدى كند؟ اگر عده‏اى فقير نباشند، جاى خيرات و مبرات نيكوكاران كجا خواهد بود؟ نبايد با فقر مبارزه كرد و نبايد سخن از فقر ستيزى و فقر زدايى به ميان آورد، زيرا اين گونه سخنان و طرفدارى از بينوايان، هماهنگى نظام آفرينش و اعتدال طبيعى را بر هم مى‏زند. بنابراين، حفظ تبعيضهاى اجتماعى، نه تنها منفور نيست، كه مطلوب و مورد ستايش است. يك كشيش پروتستان انگليسى به نام ژوزف تاون سند (Townsend joseph) فقر را به عنوان شرط ضرورى ثروت مورد ستايش قرار داده است و معتقد است فقر چيز بسيار خوبى است براى اينكه عده‏اى به ثروت برسند. وى اظهار مى‏دارد كه اجبار قانونى كار كردن با زحمات بسيار و فشار و سر و صد توأم است، در حالى كه گرسنه نگه داشتن انسانها به صورت يك فشار مسالمت‏آميز، آرام و مستمر انسانها را به كار وا

مى‏دارد و اين امر به شكل طبيعى‏ترين انگيزه، قويترين زمينه كار و كوشش مى‏شود. يعنى بايد گرسنگى را در ميان طبقه محروم جامعه حفظ كرد تا آنها تن به خواسته‏هاى توانگران دهند. و بدين ترتيب همواره كسانى پيدا مى‏شوند تا بنده وارترين، كثيف‏ترين و پست‏ترين مشاغل جامعه را به عهده گيرند و از اين راه آنان كه به طور طبيعى سر به دنيا آمده‏اند به مشاغل عاليتر و امور والاتر بپردازند. خداوند آنها را چنين آفريده تا اعتدال و انتظام طبيعت و جامعه بدرستى برقرار بماند. 29

درست برخلاف اين نگرش ستمگرانه، پيام آور عدالت و مساوات اعلام كرد:

«ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل أسنان المشط، لافضل للعربى على العجمى ولا للاحمر على الاسود الا بالتقوى.» 30

بى گمان مردم از زمان آدم تا زمان ما چون دندانه‏هاى شانه (مساوى)اند، عربى را بر عجم و سفيدى را بر سياه برترى نيست مگر به تقوا.

آن حضرت كسانى را كه خود را از طبقه برتر مى‏دانستند وبه نژاد و قوم و قبيله و پدران خود تفاخر مى‏كردند، با تندترين كلمات نكوهش كرده است:

«كلكم بنو آدم و آدم خلق من تراب لينتهين قوم يفتخرون بآبائهم او ليكونن اهون من الجعلان.» 31

همه‏تان فرزندان آدميد و آدم از خاك آفريده شده است گروهى كه به پدران خويش مباهات مى‏كنند بايد بدان پايان بخشند كه در غير اين صورت نزد خدا از سوسك سرگين غلتان نيز خوارتر و بى‏ارزشتر به شمار آيند.

آن حضرت همه برتريها جز برترى به تقواى الهى را مردود اعلام كرد و به خويشاوندان خود فرمود به سبب خويشاوندى با من هيچ فضيلتى بر ديگران نداريد و اين پيوند بدون آنكه تقوا پيشه و عمل كنيد سودى به حالتان ندارد.

لا يفخرن الهاشمى

على امرى‏ء من آل بربر32

هاشمى هرگز نبايد بر كسى كه بربر است فخر بفروشد.

امام باقر (ع) فرمايد: رسول خدا (ص) بر كوه صفا ايستاد و فرمود:

«يا بنى هاشم، يا بنى عبدالمطلب انى رسول الله اليكم و انى شفيق عليكم و ان لى عملى ولكلِ رجل منكم عملخ، لا تقولوا ان محمدا منا و سند خل مدخله، فلاوالله ما اوليائى منكم ولا من غير كم يا بنى عبدالمطلب الا المتقون، الا فلا اعرفكم يوم القيامة تاتون تحملون الدنيا على ظهوركم و يأتون الناس يحملون الاخرة، الا انى قد اعذرت اليكم فيما بنى و بينكم و فيما بينى و بين الله عز و جل فيكم.» 33

اى فرزندان هاشم، اى فرزندان عبدالمطلب! همانا من فرستاده خدا بر شما هستم و خيرخواه شما مى‏باشم. من در گروه عمل خود هستم و هر يك از شما هم در گروه عمل خود است، نگوييد كه محمد ازماست و هرجايى او داخل شد، داخل مى‏شويم (و چون او به بهشت رود ما هم كه خويشاوندان او هستيم به بهشت خواهيم رفت). نه به خدا سوگند، دوستان و پيروان من از شما و غير شما جز تقوا پيشگان نيستند. آگاه باشيد كه من در روز قيامت شما را نشناسم و چنان نباشد كه به قيامت درآييد در حالى كه دنيا را بر پشت خود بار كرده باشيد و مردم بيايند در حاليكه آخرت را با خود آورده باشند. آگاه باشيد كه براستى رفع عذر خويش را ميان خود و شما و ميان خود و خداى عزوجل درباره شما انجام دادم.

ورام بن ابى فراس آورده است:

«و لما نزل قوله تعالى: «و انذر عشيرتك الاقربين» 34فناداهم بطناً بطناً حتى قال: يا فاطمة بنت محمد يا صفية بنت عبدالمطلب عمة رسول الله اعملا لا نفسكما فانى لا اغنى عنكما من الله شيئاً، فمن عرف هذه الامور علم انه لاينفع الا التقوى.» 35

وقتى آيه شريفه: «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن» نازل شد، پيامبر يك يك ايشان را صد زد تا آنجا كه فرمود: اى فاطمه دختر محمد، اى صفيه دختر عبدالمطلب - عمه رسول خدا - شما دو تن نيز براى خود عمل كنيد، زيرا من شما را از هيچ وظيفه‏اى كه در قبال خدا داريد، نمى‏توانم بى‏نياز كنم. پس هر كس با اين امور آشنا باشد مى‏فهمد كه چيزى جز تقوا سودى به حالش ندارد.

آن حضرت خطاب به قريش كه خود را از همه برتر مى‏دانستند و منزلتهاى بى‏اساس مغرورشان ساخته بود فرمود:

«يا معشر قريش يأتى الناس بالاعمال يوم القيامة و تأتون بالدنيا تحملونها على رقابكم: يا محمد يا محمد، فاقول: هكذا اعرض عنكم فبين انهم ان مالوا الى الدنيا لم ينفعهم نسب قريش.» 36

اى گروه قريش! روز قيامت مردم را با كردارشان بياورند و شما دنيا را در حالى كه بر گردنهايتان بار كرده‏ايد، به همراه خود مى‏آوريد و يا محمد يا محمد مى‏گوييد (و استغاثه مى‏كنيد) و من مى‏گويم: اين چنين از شما روى گردانم؛ و بيان فرمود كه اگر آنها به دنيا دل ببندند، نسب قريش سودى به حالشان ندارد.

آن حضرت بر همه منزلتها، جز منزلت ناشى از تقوا خط بطلان كشيد. اما آنان كه دلبسته دنيا هستند، چشم به منزلتهاى واهى آن دارند؛ آنان كه حقيقت انسان را نمى‏شناسند، دل به اشرافيتهاى پوچ مى‏بندند؛ آنان كه با اصل انسان بيگانه‏اند، در پى مباهاتهاى نژادى‏اند. اسلام بر همه اين منزلتها، اشرافيتها و مباهاتها خط بطلان كشيد پيام آور حق، همه آنها را باطل اعلام كرد، اما پس از رحلت او، مارهاى خفته جاهلى دوباره سر برداشتند و اشرافيت زنده شده، مساوات نبوى را در بند ستم كشيد. چون على بن ابى طالب (ع) زمام امور مسلمانان را به دست گرفت دوباره سيره مساوات را زنده ساخت و در جمع مهاجران و انصار و همه مسلمانان در خطبه‏اى فرمود: 37

«فافضل الناس - ايها الناس - عندالله منزلة و اعظمهم عندالله خطراً اطوعهم لامر الله و اعملهم بطاعة الله و اتبعهم لسنة رسول الله (ص) واحيا هم للكتاب الله فليس لا حد من خلق الله عندنا فضل الا بطاعة الله و طاعة رسول و اتباع كتابه و سنة نبيه ( ص) هذا كتاب الله بين اظهرنا و عهد نبى الله و سيرته فينا، لا يجهلها الا جاهل مخالف معاند عن الله عزوجل ، يقول الله : «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم.» 38 ، فمن اتقى الله فهو الشريف المكرم المحب . و كذلك اهل طاعته و طاعة رسول الله يقول الله فى كتابه : «ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفرلكم ذنوبكم و الله غفور رحيم.» 39 و قال : «و اطيعو الله و اطيعو الرسول فان توليتم فان الله لا يحب الكافرين » .. 40.»

اى مردم، بهترين مردم از نظر مقام پيش خدا و با ارزشترين آنهانزد خدا، فرمانبرترين آنهاست براى فرمان خدا و كاركن ترينشان به طاعت خدا و پيروترينشان بر سنت رسول خدا (ص) و آنان كه كتاب خدا را زنده‏تر دارند . براى هيچيك از خلق خدا نزد ما فضلى نيست مگر به طاعت خدا و طاعت رسولش و پيروى از كتاب او و سنت فرستاده‏اش اين كتاب خدا و فرمان پيامبر خدا و سيره اوست در ميان ما و جز جاهل و مخالف و معاند آن را نديده نگيرد كه از خداى عزوجل است و مى فرمايد: »اى مردم، ما شما را از نر و ماده آفريديم و شما را تيره تيره و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، بى شك گرامى‏ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست.» هر كه تقوا دارد شريف با كرامت است و دوست داشتنى و نيز آن كس كه اهل طاعت خدا و طاعت رسول خداست. خداوند در كتاب خويش مى فرمايد: «بگو اگر خدا را دوست مى داريد از من پيروى كنيد تا او نيز شما را دوست بدارد وگناهانتان را بيامرزد كه خداوند آمرزنده ومهربان است .» و فرمود: « واز خدا و رسول فرمان بريد . پس اگر رويگردان شدند بدانند كه خداوند كافران را دوست ندارد.»

«ثم صاح باعلى صوته يا معشر المهاجرين و الانصار و يامعاشر المسلمين اتمنون على الله و على رسوله باسلامكم و لله ولرسوله المن عليكم ان كنتم صادقين . ثم قال: الا انه من استقبل قبلتنا و اكل ذبيحتنا و شهد أن لااله‏الاالله و ان محمدا عبده و رسوله اجرينا عليه احكام القرآن واقسام الاسلام . ليس لاحد على احد فضل الا بتقوى الله وطاعته جعلنا الله و اياكم من المتقين و اوليائه و احبائه الذين لاخوف عليهم ولا هم يحزنون...»

سپس به آواز بلند فرياد زد: اى گروه مهاجران و انصار، اى گروه مسلمانان، آيا بر خدا و رسولش منت داريد كه مسلمانيد؟ خدا و رسولش بر شما منت دارند اگر راست بگوييد سپس فرمود: آگاه باشيد ، بدرستى هر كه رو به قبله ما دارد و ذبيحه ما را مى خورد و شهادت بر يگانگى خدا و بندگى و رسالت محمد (ص) مى دهد، احكام قرآن و بهره‏هاى اسلام را در حق او اجرا مى كنيم . كسى را بر ديگرى برترى نيست جز به تقواى الهى و اطاعت او . خداوند ما را و شما را از جمله متقيان و دوستان و اولياى خودش كه ترسى بر آنها نيست و اندوهى ندارند، قرار دهد.

«ثم قال: الا ان هذه الدنيا التى اصبحتم تتمنونها وترغبون فيها، و اصبحت تعظكم و ترميكم ليست بداركم ولا منزلكم الذى خلقتم له ولا الذى دعيتم اليه . الا و انها ليست بباقية لكم ولا تبقون عليها، فلا يغرنكم عاجلها فقد حذرتموها، و وصفت لكم وجربتموها فاصبحتم لا تحمدون عاقبتها . فسابقوا رحمكم الله الى منازلكم التى امرتم ان تعمروها فهى العامرة التى لا تخرب ابداً و الباقية التى لاتنفد . رغبكم الله فيها، و دعاكم اليه ، و جعل لكم الثواب فيها...»

سپس فرمود: آگاه باشيد ، بدرستى اين دنيا كه شما آرزوى آن را داريد و بدان شيفته‏ايد و آن هم شما را مى‏خواند و پيش مى راند ، خانه و كاشانه شما كه براى آن آفريده و بدان دعوت شديد، نيست . آگاه باشيد كه نه اين دنيا براى شما بماند و نه شما براى آن . مبادا نقد بودن آن شمارا بفريبد ، پس بيقين از آن برحذر داشته شده‏ايد و آن را به شما معرفى كرده‏اند و خود آنرا آزموده‏ايد و سرانجام نيز آن را نمى پسنديد. پس خدايتان رحمت كند ، بدان خانه‏هايى كه فرمان داريد آبادشان كنيد، پيشى گيريد كه آنها آبادانى هستند كه هرگز ويراننشوند وبمانند ونابود نگردند . خداوند شما را بدانها تشويق كرده ، دعوت كرده و ثواب شما را در آنها قرار داده است .

«فانظروا يا معاشروا المهاجرين و الانصار و اهل دين الله ما وصفتم به فى كتاب الله و نزلتم به عند رسول الله (ص) و جاهدتم عليه فيما فضلتم به بالحسب و النسب؟ ام بعمل و طاعة؟ فاستتموا نعمه عليكم - رحمكم الله - بالصبر لانفسكم و المحافظة على من استحفظكم الله من كتابه. الا و انه لا يضركم تواضع شى‏ء من دنياكم بعد حفظكم وصية الله و التقوى . ولا ينفعكم شى‏ء حافظتم عليه من امر دنياكم بعد تضييع ما امرتم به من التقوى . فعليكم عبادالله بالتسليم لا مره و الرضا بقضائه ، و الصبر على بلائه...»

اى گروههاى مهاجر و انصار و اهل دين خدا! در آنچه قرآن براى شما شرح داده و مقامى كه نزد رسول خدا (ص) داشتيد و بر سر آن مبارزه وجهاد كرديد تأمل كنيد كه در چه چيزى برترى يافتيد، آيا به خاندان و نژاد؟ يا به عمل و طاعت؟ خدايتان رحمت كند نعمت خدا را به وسيله صبر و محافظت بر كسانى كه خدا براى حفظ قرآن خود براى شما گماشته است ، بر خود به كمال رسانيد . آگاه باشيد، پايين آمدن ميزان دنيايتان ، پس از آنكه سفارش خدا و تقوا را نگه داريد، بر شما زيانى ندارد وهر آنچه از دنياى خود حفظ كنيد، پس ازآنكه آنچه از تقوا را كه دستور داريد تباه كرديد، به شما سودى ندهد. اى بندگان خدا، بر شما باد كه تسليم فرمان خدا، راضى به قضاى الهى و قرين صبر بر بلاى او باشيد.

«فاما هذا الفى‏ء فليس لا حد فيه على احد اثرة قد فرغ الله عزوجل من قسمه فهو مال الله و انتم عبادالله المسلمون ، وهذا كتاب الله به اقررنا و عليه شهدنا و له اسلمنا ، و عهد نبينا بين اظهرنا فسلموا - رحمكم الله - فمن لم يرض بهذا فليتول كيف شاء فان العامل بطاعة الله و الحاكم بحكم الله لا وحشة عليه، اولئك الذين «لا خوف عليهم ولا هم يحزنون » 41 ، «اولئك هم المفلحون» 42 و نسال الله ربنا و الهنا ان يجعلنا و اياكم من اهل طاعته و ان يجعل رغبتنا و رغبتكم فيما عنده اقول ما سمعتم و استغفر الله لى ولكم .»

اما اين دارايى بيت المال براى همه است و كسى را بر كسى در آن برترى نيست . خداى عزوجل قسمت آن را مقرر داشته است آن مال خداست و شما همگى بنده‏هاى مسلمان خداييد . اين هم قرآن خدا كه بدان اعتراف داريم و بر آن گواهيم وبدان تسليم شده‏ايم و اين سنت پيامبر ماست كه در برابر ماست . خدايتان رحمت كند، همگى آن را بپذيريد و هر كه آن را نپسندد هر طور خواهد روى بگرداند، زيرا آن كه به طاعت خدا عمل كند و به حكم خدا حكومت كند هراسى ندارد، «آنها هستند كه نه ترسى برايشان وجود دارد ونه اندوهى».«آنها همان رستگارانند.» و از خدا پروردگارمان و معبودمان خواستاريم كه ما را و شما را از اهل طاعت خود قرار دهد و رغبت ما و شما را بدانچه نزد اوست متوجه كند. مى گويم آنچه را شنيديد و براى خود و شما آمرزش مى خواهم.

اين همه تأكيد امام (ع) بر فرمانبردارى ازخدا و رسول او و وفادارى به سيره و سنت آن حضرت و پرهيز از دنيا خواهى در بحث از مساوات ،نشانه آن است كه مخالفان مساوات دل به خدا و دين نسپرده و دلبسته دنياى خويش بودند. آنان كه در بيست و پنج سال كنار بودن امام (ع) از زمامدارى براساس به هم خوردن اصل مساوات از ثروتهاى انباشته شده برخوردار گشته بودند، حتى تحمل اعلام مجدد مساوات را نيز نداشتند و على (ع) اين را خوب مى دانست و آنها را نيك مى شناخت . از اين رو در خطبه‏اى كه پس از بيعت همگانى در روز دوم از حكومت خويش ايراد كرد، وقايعى را كه پس از پيامبر روى داده بود و سياست خود را يادآور شد، آن گاه پس از لحظه‏اى سكوت، رو به طرف راست وچپ گرداند و فرمود:

«الا لا يقولن رجال منكم غذًا قد عمرتهم الدنيا فاتخذوا العقار، و فجروا الانهار ، و ركبوا الخيول الفارهة ، و اتخذوإ؛ى‏ىّ‏ّ الوصائف الروقة ، فصار ذلك عليهم عارا و شناراً؛ اذا ما منعتهم ما كانوا يخوضون فيه، و اصرتهم الى حقوقهم التى يعلمون ، فينقمون ذلك ، و يستنكرون و يقولون : حرمنا ابن ابى طالب حقوقنا! الا و ايما رجل من المهاجرين و الانصار من اصحاب رسول الله صلى الله عليه يرى ان الفضل له على من سواه لصحبته ، فان الفضل النير غدا عندالله ، و ثوابه و اجره على الله ، و ايما رجل استجاب لله و للرسول ، فصدق ملتنا، و دخل فى ديننا، استقبل قبلتنا فقد استوجب حقوق الاسلام و حدوده؛ فانتم عبادالله ، و المال مال الله، يقسم بينكم بالسوية ، لا فضل فيه لا حد على احد؛ و للمتقين عندالله غدا احسن الجزاء ، و افضل الثواب ؛ لم يجعل الله الدنيا للمتقين اجراً و لا ثواباً ، و ما عندالله خير للابرار. و اذا كان غدا ان شاء الله فاغدوا علينا؛ فان عندنا مالا نقسمه فيكم، ولا يتخلفن احد منكم؛ عربى ولا عجمى ، كان من اهل العطاء اولم يكن؛ اِلا حضر؛ اذا كان مسلماً حرا، اقول قولى هذا و استغفر الله لى ولكم ، ثم نزل.» 43.

مبادا فردا زورمندان و ثروتمندان كه در نعمت و عافيت دنيا غرق شده‏اند، فرياد كنند. مبادا آنان كه بوستانها آراسته‏اند ونهرها را به سوى بوستانها چرخانده‏اند و بر اسبان راهوار سوار شده‏اند و كنيزكان زيبا در خانه‏ها دارند، چون آنان را از كارهايى كه مى كردند باز دارم و تنها حقوق مشروعشان را بديشان بپردازم ، اين كار را بر خود ننگ و عار بدانند و خشمگين شوند و اعتراض كنند و فرياد برآرند كه پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم ساخت.

آگاه باشيد هر كس از مهاجران و انصار، ازاصحاب رسول خدا (ص) كه خود را به سبب مصاحبت با پيامبر برتر از ديگران مى بيند، بايد بداند كه برترى آشكار براى روز جز است و نزد خدا، و پاداش و اجر آن را خدا خواهد داد. (اما امروز) هر كس دعوت خدا و رسول را اجابت كرده باشد و ملت ما را تأييد كند و دين ما را بپذيرد و قبله ما را قبله خود بشناسد، از حقوق اسلامى برابر برخوردار مى شود و حد و حدود اسلامى يكسان بر او جارى خواهد گشت . شما همگى بندگان خداييد و اين اموال از آن خداست كه بايد با سهم برابر ميان شما تقسيم شود هيچكس را در آن بر ديگرى برترى نيست و به تقواپيشگان فردا در نزد خدا نيكوترين جزا و برترين پاداش داده خواهد شد. خداوند دنيا را پاداش و ثواب پرهيزگاران قرار نداده ، بلكه آنچه در نزد خداست براى نيكوكاران بهتر است . چون فردا شود، ان شاء الله ، صبحگاهان حاضر شويد كه مالى هست و آن را ميان شما تقسيم خواهيم كرد؛ هيچكس امتناع نكند، نه عرب و نه عجم . خواه نام او در دفتر ارزاق باشد و يا نباشد، حتماً حاضر شود. همان قدر كه مسلمان و آزاده باشد كافى است . من سخن خود را به پايان مى برم و از خداوند براى خودم و ش

ما آمرزش مى‏خواهم .

سپس از منبر فرود آمد.

نگرش امير مؤمنان (ع) در مساوات ، نگرشى حقيقى است و آنان را كه با حقيقت نسبتى نيست ، با مساوات جز بيگانگى نيست . اعتقاد آن حضرت چنين بود كه :

«الرزق مقسوم و الايام دول و الناس الى آدم شرع سواء.» 44

روزى تقسيم شده است و روزگار مى چرخد ومردم تا به آدم همه مساويند.

تربيت شدگان مكتب پيامبر (ص) و على (ع) بخوبى دريافته بودند كه حسب و نسب انسان، دين اوست و همگان مساويند وكسى را بر كسى جز به تقوا فضيلتى نيست . از امام باقر (ع) روايت شده است كه سلمان با چند تن از قريش در مسجد نشسته بودند، آنها شروع كردند به نقل نسب و نژاد خود و هر يك نسب خويش را بالا مى‏برد تا رسيدند به سلمان، عمر بن خطاب به وى گفت : «تو بگو كيستى و پدرت كيست و اصل و نسبت چيست ؟» سلمان گفت : «انا سلمان بن عبدالله ، كنت ضالا فهدانى الله عزوجل بمحمد - ص - و كنت عائلاً فاغنانى الله بمحمد - ص - و كنت مملو كا فاعتقنى الله بمحمد - ص - هذا نسبى و هذا حسبى.» (من ، سلمان فرزند بنده خدا هستم كه گمراه بودم و خداى عزوجل به وسيله محمد (ص) هدايتم كرد، و بينوا بودم و خداوند به وسيله محمد (ص) توانگرم ساخت، و برده بودم و خداوند به وسيله محمد (ص) آزادم كرد. اين نسب من و اين حسب من است .) در همين حال كه سلمان با آنان مشغول گفتگو بود، پيامبر وارد شد و به آنها پيوست سلمان گفت : «اى رسول خدا من از دست اينها چه كشيدم ! » و آنچه را گذشته بود و آن تفاخرها و برترى جوييها را بازگو كرد . پس پيامبر پرسيد : «تو در

پاسخ آنها چه گفتى؟» سلمان پاسخ خردمندانه و مكتبى خود را باز گفت . رسول خدا (ص) فرمود: «يا معشر قريش، ان حسب الرجل دينه و مروءته خلقه و اصله عقله و قال الله عزوجل : «انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم.» ثم قال النبى (ص) لسلمان: ليس لا حد من هولاء عليك فضل الا بتقوى الله عزوجل و ان كان التقوى لك عليهم فانت افضل.» 45 (اى گروه قريش، همانا حسب مرد، دين اوست و مردانگى اش اخلاق اوست و اصل و نسب او عقل و خردش است . خداى عزوجل فرموده است : «بى گمان ما شما را از نرى وماده‏اى آفريده‏ايم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها كرديم تا يكديگر را بشناسيد، بى شك گرامى‏ترين شما نزد خدا بإ؛ى‏ىّ‏ّ تقواترين شماست .» سپس رسول خدا (ص) به سلمان فرمود: هيچيك از اينها برتو برترى و فضيلتى ندارند مگر به تقواى الهى و اگر تقواى تو بر آنها افزون باشد، تو برتر از آنهايى.)

فارغ از باب و ام و اعمام باش‏

همچو سلمان زاده اسلام باش 46

براى بسيارى درك اين حقيقت دشوار بوده است و نمى‏توانسته‏اند به سادگى بپذيرند كه ويژگيهاى نژادى و قومى موجب هيچ فضيلتى نيست و انسانها به سبب ريشه واحد، اختلافى ندارند مگر به كمالات حقيقى . بسيارى چون بيگانگان با اسلام ، با اصل مساوات از سرشگفتى و ناباورى برخورد كرده‏اند. ابومنصور طبرسى در بخش احتجاجات امام صادق (ع) آورده است كه فرد زنديقى از آن حضرت پرسشهايى كرد، از جمله گفت : «فتقول ان ولد آدم كلهم سواء فى الاصل لايتفاضلون الا بالتقوى؟» (آيا شمااظهار مى كنيد كه همه فرزندان آدم مساويند و هيچ برترى بر هم ندارند جز به تقوا؟) امام فرمود: «نعم، انى وجدت اصل الخلق التراب والاب آدم و الام حواء ، خلقهم اله واحد و هم عبيده...»47 (آرى، همانا اصل آفرينش آدميان را از خاك يافتم و اينكه پدر همه آدم و مادر شان حواست كه خداى واحدى آنان را آفريده است و همگى بندگان اويند.)

آرى، حقيقت اين است كه پروردگار جهانيان يكى است و پدر آدميان نيز يكى است ، پس اختلاف و برترى جويى در چيست؟

محمد بن يعقوب كلينى (ره) با اسناد خود از قول مردى از اهل بلخ نقل كرده كه گفته است : «من در آن سفرى كه حضرت رضا (ع) به خراسان كرد همراه آن حضرت بودم . روزى سفره غذا خواست و همه‏غلامان سياهپوست و غير آنها را بر سر سفره گردآورد (تا با او غذا بخورند) من گفتم : فدايت شوم آيا بهتر نيست براى آنها سفره جداگانه‏اى بيندازيد؟ فرمود: «مه ان الرب تبارك و تعالى واحد والام واحدة والاب واحد و الجزاء بالاعمال.» دم مزن كه پروردگار تبارك و تعالى يكى است (و همه بنده يك خداييم) و مادر (همه ما) يكى است و پدرمان (هم) يكى است و جزا و پاداش نيز به اعمال است .» 48

ميزان ارزش انسانها به رنگ و حسب و نسبشان نيست . رسول خدا (ص) با شدت اين گونه ارزش گذاريها را رد كرد . حتى دانش نسب شناسى را، اگر بنابراين باشد كه وسيله تفاخر و برترى جوييهاى دروغين گردد، بى فايده اعلام كرد. زمانى آن حضرت متوجه شد كه مردم گرد فردى تجمع كرده‏اند و او را بسيار تكريم مى كنند . حضرت پرسيد: اين مرد كيست و چه كاره است ؟ گفتند: «علامه» يعنى اين فرد علامه و بسيار دانشمند است . پيامبر فرمود: دانش بسيار او در چيست ؟ پاسخ دادند كه او آگاه‏ترين مردم به انساب عرب است . او بهترين نسب‏شناس است . در اين زمان ، پيامبر دانش نسب شناسى را از اين جهت كه مردمان را به برتريهاى قومى و قبيلگى و نژادى مى كشاند و نه از جهت شناختى كه براى دانشهاى ديگر ايجاد مى‏كند، دانشى بى‏سود و نتيجه حقيقى اعلام داشت و فرمود: «ذاك علم لا يضر من جهله و لا ينفع من علمه.» 49 (اين دانشى است كه چون كسى نداند زيانى نبرد و چون بداند سودى نبرد.)

ارزش انسانها به اين نيست كه چه رنگى دارند و از كدام قوم و خانواده‏اند . ارزش انسانها به شرافتهاى حقيقى است كه فرمود:

«اشراف امتى من حملة القرآن و اصحاب الليل.» 50

بزرگان امت من حاملان قرآن و ياران شبند.

برجستگان و بزرگان در نظر پيامبر، حاملان قرآنند، آنان كه اخلاقشان قرآن است و كتاب الهى در آن جلوه دارد . آنان كه همدم شبند و اهل خلوت و انس با حق. ميزان ارزش و برترى چنين امورى است . ميزان ارزش ، دانشهاى حقيقى وكردار صالح و تقواى الهى است . ملاك بزرگ شمردن و كرامت كردن اينهاست . امير مؤمنان (ع) در برخورد با افراد، ملاك بزرگ شمردن آنان را معرفت و حقيقتشان معرفى فرموده است :

«لا تستعظمن احداً حتى تستكشف معرفته.» 51

هيچكس را بزرگ مشمار تا ميزان معرفت او بر تو آشكار شود.

در منطق نبوى، ميزان ارزش ، علم حقيقى است چنانكه حضرت صادق (ع) از جد گراميشان رسول خدا (ص) نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمود:

«أكثر الناس قيمة اكثرهم علما و اقل الناس قيمة اقلهم علماً.» 52

با ارزشترين مردم دانشمندترين آنها و بى ارزشترين مردم كم دانش‏ترين آنها هستند.

بنابراين، قدر و قيمت و ارزش انسانها، به ملاكهاى ظاهرى نيست ، بلكه به ملاكهاى حقيقى و باطنى است كه ظهور و جلوه نيز دارد . ميزان : علم و تقواست و به بيان امام امت (ره):

«ارزش در لسان انبيا و در لسان اولياى خدا و در رأس آنها قرآن كريم و رسول اكرم (ص) ارزش به علم و تقواست . ميزان ارزش ، اين دو خاصه است ؛ علم و تقوا توأماً . علم تنها ارزش ندارد، يا ضعيف است ارزشش . تقواى تنها ارزش ندارد يا ضعيف است ارزشش .» 53

آنان كه اهل تقواى دليل، بصيرت ، مصونيت و ستيز هستند و نه تقواى فريب ، جهالت ، محدوديت و گريز ، برترين انسانها و والاترين مردمانند . همان طور كه رسول خدا (ص) فرمود: «المتقون سادة» 54 (پرهيزگاران سرورانند) و آن گاه كه زيدبن صوحان عبدى از امير مؤمنان (ع) پرسيد: «فاى الناس خير عندالله ؟» (كدام يك از مردمان نزد خداوند بهتر و ارجمندترند؟) فرمود: «اخوفهم له و اعملهم بالتقوى و ازهدهم فى الدنيا.» 55 (خدا ترس‏ترين و با تقواترين و زاهدترينشان در دنيا.)

براساس همين نظام ارزش گذارى بود كه حقيقت انسانها ارزش يافت و آنان كه واجد اين ارزشها بودند، به عنوان والاترين انسانها معرفى شدند پيامبر اكرم (ص) سلمان را به سبب ارزشهاى او ، از خود و از خاندان خود خواند . در جنگ خندق هنگام تقسيم نفرات ، مهاجر و انصار درباره سلمان به مشاجره پرداختند و هر كدام مى‏گفتند سلمان از ماست و بايد همكار ما باشد. پيامبر اعلام كرد كه سلمان از ما اهل بيت است :

«سلمان منا اهل البيت.» 56

با درك اين حقيقت است كه انسانها رو به سوى ملكوت مى كنند و شأن بهشتى مى‏يابند، چنانكه مفضل از امام صادق (ع) نقل كرده است :

«قال الله عزوجل : افترضت على عبادى عشرة فرائض اذا عوفوها امكنتهم ملكوتى و ابحتهم جنانى . اولها معرفتى ... و العاشرة ان يكون هوو اخوه فى الدين والدنيا شرعاً سواء.» 57.

خداى عزوجل فرموده است : بر بندگانم ده فريضه را واجب كرده‏ام كه چون بدانها معرفت يابند ملكوتم برايشان فراهم و بهشتم خالص شود. نخستين آنها معرفت من است ... و دهم اينكه در دين و دنيا با برادر خود يكسان و مساوى باشند.

سيره مساوات‏

رفتار پيام آور هدايت و عدالت و منطق عملى آن حضرت ، سراسر نشان از رعايت مساوات داشت، حتى در نگاه كردن به اصحاب ، آن را پاس مى‏داشت . از امام صادق (ع) نقل شده است كه :

«كان رسول الله صلى الله عليه و آله يقسم لحظاته بين اصحابه فينظر الى ذا و ينظر الى ذا بالسوية.» 58

مجلس وى آن چنان بود كه هيچ تفاوتى ميان او واصحابش ديده نمى شد ؛ در حلقه‏اى ميان اصحاب مى‏نشست 59 تا هيچ برترى وجود نداشته باشد. از ابوذر (رد) نقل شده:

«كان رسول الله يجلس بين ظهرانى اصحابه يجيى‏ء الغريب فلايدرى ايهم هو حتى يسأل .» 60

رسول خدا (ص) در حلقه‏اى ميان اصحابش مى نسشت (به گونه‏اى كه ) فرد بيگانه وارد مجلس مى‏شد و نمى‏دانست پيامبر كدام يك است تا مى‏پرسيد.

آن حضرت در مقام برترين پيام آور، محبوبترين پيشوا و والاترين زمامدار بود، اما مانند همگان مى‏زيست ، بر زمين مى نشست و بر زمين غذا مى‏خورد، با بردگان هم غذا مى شد، مايحتاج خانه‏اش را از بازار تهيه مى كرد و به سوى اهل خانه حمل مى كرد و با توانگر ونادر يكسان مصافحه مى كرد و به هر كس مى رسيد سلام مى كرد ، چه توانگر ، چه نادر ، چه كوچك و چه بزرگ . 61

از جلوه‏هاى زيبا و برجسته رسالت آن حضرت تحقق مساوات بود كه خود سخت آن را پاس مى داشت . ابن شهر آشوب مى نويسد:

«لا يرتفع على عبيده و امائه فى ماكل ولاملبس.» 62

در خوراك و پاشاك بر خدمتكاران و بندگانش برترى نمى‏جست.

تلاش پيامبر خدا (ص) در دوران بيست و سه ساله رسالت بر آن بود كه مردمان را با سيره مساوات آشنا كند و كليه فضيلتهاى بى اساس را كه با فطرت انسانى بيگانه است، بسوزاند و محو كند؛ و چنين كرد.

امتيازات نسب را پاك سوخت‏

آتش او اين خس و خاشاك سوخت 63

از همين رو در حجة الوداع در ضمن خطبه مشهور خويش، سيره مساوات را نيز آموخت:

«الناس فى الاسلام سواء ، الناس طف الصاع لادم و حواء ، لافضل عربى على عجمى و لاعجمى على عربى الا بتقوى الله، الا هل بلغت؟ قالوا: نعم. قال : اللهم اشهد.»64

مردم در اسلام برابرند . مردم به يك اندازه فرزند آدم و حوايند. عربى را بر عجمى و عجمى را بر عربى جز به تقواى الهى برترى نيست، آيا (اين حقيقت را ) رساندم؟ گفتند: آرى . گفت : خدايا گواه باش.

سپس فرمود:

«لا تأتونى بانسابكم و اتونى باعمالكم ، فاقول للناس هكذا و لكم هكذا ؛ الاهل بلغت؟ قالوا: نعم. قال : اللهم اشهد.» 65

نسبهاى خود را نزد من نياوريد بلكه عملهاى خود را آوريد . به مردم همان را مى‏گويم كه به شما مى‏گويم. آيا رسانيدم؟ گفتند: آرى. گفت : خدايا گواه باش.

بر همين سيره بود كه تربيت شده پيامبر اكرم (ص) ، پيشواى عدالتخواهان و مساوات پيشگان على (ع) هنگامى كه محمد بن ابى بكر را والى مصر قرار داد، درباره سيره مساوات سفارشهاى مؤكدى به او كرد. ابن شعبه حرانى آورده است كه به او فرمود تا با آنان به نرمى و ملايمت رفتار كند و سيره مساوات پيش گيرد و همه را به يك چشم نگاه كند وخويش و بيگانه را در حق برابر شمارد و او را فرمان داد كه ميان مردم به عدالت رفتار كند و داد را ميان آنها بر پا دارد و پيروى هواى نفس نكند و درباره (برپا داشتن امر) خدا از سرزنش سرزنش كننده‏ها نترسد زيرا خدا با كسى است كه تقواى الهى پيشه كند و پيروى و فرمانبرى او را بر ديگران مقدم دارد. 66 و نيز بدو نوشت :

«و آس بينهم فى اللحظ و النظر حتى لا يطمع العظماء فى حيفك لهم ولا ييأس الضعفاء من عدلك عليهم .» 67

و همه را به يك چشم نگاه كن (در نگاه ميان آنها مساوات را رعايت كن) تا زورمندان در تبعيض طمع نورزند و ناتوانان از عدالت تو نوميد نشوند.

همچنين بدو يادآورى كرد :

«واحبب لعامة رعيتك ما تحب لنفسك و اهل بيتك و اكره لهم ما تكره لنفسك و اهل بيتك.» 68

و براى همه رعيت خود آنچه براى خود و خاندانت مى خواهى ، بخواه و براى آنها آنچه براى خود و خاندانت نمى‏خواهى ، مخواه.

آن حضرت آن قدر رعايت مساوات را ضرورى مى دانست كه كارگزارانش را اين گونه به پاسدارى مساوات فرمان مى داد و آنان و خاندانشان را به رفتارى همانند همه مردم دستور مى داد امير مؤمنان (ع) آن قدر سيره مساوات را پاس مى داشت كه مى فرمود از خداوند شرم دارم كه خود را از برده‏اى يا آزاد شده‏اى برتر گيرم. زمانى براى خريد پيراهن در حالى كه قنبر همراه آن حضرت بود روانه بازار كرباس فروشها شد. در برابر دكان مردى متشخص ايستاد و گفت : «آيا دو پيراهن كه قيمت آن پنج درهم شود داريد؟» آن مرد از جا پريد و عرض كرد : «البته اى امير مؤمنان» و چون آن مرد حضرت را شناخته بود، امام از نزد وى گذشت و او را وا نهاد و نزد جوانك دستفروشى ايستاد و فرمود: «اى جوان ! آيا دو پيراهن به قيمت پنج درهم دارى؟» گفت : «آرى ، دو پيراهن دارم كه يكى از ديگرى بهتر است، يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم.» امام فرمود: «هر دو را بياور» آن گاه رو به قنبر كرد و فرمود: «اى قنبر آنكه سه درهم است ، از آن تو.» قنبر عرض كرد: «اى امير مؤمنان ، شما بدان سزاوارتر هستيد زيرا منبر مى رويد و براى مردم سخنرانى مى كنيد.» فرمود:«اى قنبر تو جوانى و شور و ن

شاط جوانى در تو زنده است و انا استحيى من ربى ان اتفضل عليك (و من از پروردگارم شرم دارم كه بر تو برترى جويم) زيرا از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود: به زيردستان خود از آنچه خود مى‏پوشيد، بپوشانيد و از آنچه مى خوريد، بخورانيد.» 69

سيره پيشوايان حق و پيروان حقيقيشان ، نه مدعيان و متظاهران ، چنان بوده است كه در تمام آنچه مساوات ممكن و جايز بوده است ، آن را رعايت مى كرده‏اند 70 و به نغمه‏هاى مخالفان توجه نمى‏كرده‏اند و از سيره مساوات دست بر نمى داشته‏اند.

از امام صادق (ع) نقل شده است كه وقتى على (ع) زمام امور را به دست گرفت، به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا فرمود:

«انى والله لا ارزؤكم من فيئكم درهماً ما قام لى عذق بيثرب فليصدقكم انفسكم ، افترونى مانعا نفسى و معطيكم؟.»

به خدا سوگند كه از اموال شما درهمى جابجا نكردم. آنچه خرماى مدينه است، بين (فقراى ) خودتان تقسيم كنيد . آيا مشاهده مى كنيد كه از خود دريغ مى دارم و به خويش نمى‏پردازم و به شما بخشش مى كنم؟

حضرت صادق (ع) ادامه داد كه در اين هنگام عقيل برخاست و گفت : «والله لتجعلنى و اسود بالمدينة سواء.» (به خدا سوگند تو مرا با يك سياهپوست در مدينه برابر مى‏دانى !) پس امام رو به عقيل كرد و فرمود:

«اجلس اما كان هيهنا احد يتكلم غيرك و مافضلك عليه الا بسابقة او بتقوى.» 71

بنشين ! آيا كسى جز تو اينجا نبود حرف بزند؟ برترى تو بر آن سياهپوست چيست؟ مگر با سبقت در اسلام يإ؛ ّّ به تقوا.

امير مؤمنان (ع)، بيشتر از هر كس پاسدار سيره نبوى بود چنانكه خوارزمى از جابر روايت مى كند كه وى گويد در حضور پيامبر (ص) بوديم ، على بن ابى طالب (ع) وارد شد رسول خدا (ص) فرمود: «... انه ... اعدلكم فى الرعية و اقسمكم بالسوية.» 72

(بى گمان او عادلترين شما در بين مردم و رعايت كننده‏ترين شما در اجراى مساوات است .)

بر همين اساس بود كه وقتى آن حضرت زمام امور را به دست گرفت ، به مردم قول داد كه كارهايى را در جهت اصلاح اوضاع و بازگشت به سيره پيامبر (ص) انجام دهد، از جمله فرمود: «وردت ما قسم من ارض خيبر ، و محوت دواوين العطايا و اعطيت كما كان رسول الله (ص) يعطى بالسوية و لم اجعلها دولة بين الاغنياء و القيت المساحة و سويت بين المناكح...» 73(آنچه از زمين خيبر تقسيم شده است (به مالكيت عمومى ) باز مى گردانم و تقسيم بيت‏المال براساس (امتيازات واهى ثبت شده در)ديوانها را محو خواهم كرد و همان طور كه رسول خدا (ص) مى داد، خواهم داد كه (آن حضرت ) به طور مساوى مى داد، و آن را ثروتى در گردش بين توانگران قرار نخواهم داد و مساحت را الغا خواهم كرد و بين كسانى كه ازدواج مى كنند تساوى برقرار خواهم ساخت...)

آن حضرت همه تلاش خويش را به كار بست تا تمام آنچه را كه از سيره مساوات نبوى به هم خورده بود، بازگرداند. در خطبه‏اى فرمود: «ايها الناس ان آدم لم يلد عبداً ولا امة و ان الناس كلهم احرار... الا و قد حضر شى‏ء و نحن مسوّون فيه بين الاسود و الاحمر.» (مردم ! بى گمان آدم هيچ يك از فرزندان خود، نه مرد و نه زن را برده متولد نكرد (يعنى هيچيك از فرزندان آدم برده نبودند) و همه مردم آزادند... آگاه باشيد كه امورى (بر خلاف مساوات) اتفاق افتاده است و ما ميان سياه و سفيد (يا سرخ ) به مساوات عمل خواهيم كرد). در اين هنگام مروان به طلحه و زبير گفت : در اين سخن منظورى جز شما ندارد. راوى گويد: آن حضرت (پس از اين سخنان ، بيت المال را تقسيم كرد و ) به هر يك از آن سه نفر سه دينار داد و به يكى از انصار نيز سه دينار داد. پس از او برده سياهى آمد كه به او نيز سه دينار داد. مرد انصارى گفت : اى امير مؤمنان اين برده را تو ديروز آزاد كرده‏اى و اكنون مرا با او مساوى مى دانى؟ حضرت فرمود:

«انى نظرت فى كتاب الله فلم اجدلولد اسماعيل على ولد اسحاق فضلاً .»74

من در كتاب خدا نظر كردم و در آن هيچ برترى براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نيافتم.

تربيت شدگان سيره نبوى همه مسلمانان را فرزند اسلام مى‏دانستند و ميان آنان فرق نمى گذاشتند و تبعيض روا نمى داشتند آنان را چون پسران يك مرد مى دانستند كه در ميراث ميان پسرانش فرق نمى‏گذارد و آنها را از حقى مساوى برخوردار مى كند . اين چيزى بود كه در رفتار و كردار پيامبر اكرم (ص) كاملاً آشكار بود؛ عمل رسول خدا(ص) چنين بود: «و هذا هو فعل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم.» 75.

سيره آن پيشوايان حق بر عدالت و مساوات استوار بود و همگان در پيشگاهشان مساوى بودند چنانكه امير مؤمنان (ع) در نامه‏اى به سران سپاهش اين حقيقت را يادآورى كرد:

«و ان تكونوا عندى فى الحق سواء.» 76

(و نيز حق شما بر من اين است كه ) همه شما در پيشگاه من مساوى باشيد.

و به كارگزاران خود فرمان مى داد كه چنين باشند و كار مردم اعم از خويش و بيگانه ، توانگر و نادار ، توانا و ناتوان نزدشان يكسان باشد. در نامه‏اى به اسود بن قطبه سردار سپاه «حُلوان» 77 چنين نوشت :

«فليكن امر الناس عندك فى الحق سواء .» 78

امور مردم از نظر حقوق بايد نزد تو مساوى باشد.

و به مالك اشتريادآورى فرمود:

«و اياك والاستئثار بما الناس فيه اسوة.» 79

از امتياز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى هستند بپرهيز.

آن حضرت ، كارگزاران خود را به سيره مساوات مى خواند و از به خود اختصاص دادن آنچه مردم در آن مساويند بر حذر مى‏داشت . همين سيره بود كه مخالفتها برانگيخت و سبب آن همه مقابله با حكومت وى شد . به بيان شيخ على بحرانى بزرگترين سبب پراكنده شدن مردم از گرد آن حضرت و خوددارى از يارى وى ، بلكه شمشير كشيدن بر آن حضرت و جنگيدن با او، مساوات امام بود و نه چيز ديگر . اما امام (ع) به اين مخالفتها اعتنايى نكرد و هرگز مصالح دنياى خود و حكومتش را در مخالفت با سنت نبوى در ترك مساوات ميان مردم نيافت.80 آن حضرت در نامه خويش به سهل بن حنيف انصارى فرماندار خود در مدينه درباره گروهى كه به معاويه پيوسته بودند، نوشت :

«اما بعد، فقد بلغنى ان رجالا ممن قبلك يتسللون الى معاوية ، فلا تأسف على ما يفوتك من عددهم ، و يذهب عنك من مددهم، فكفى لهم غيا و لك منهم شافياً فرارهم من الهدى والحق، و ايضاعهم الى العمى و الجعل ؛ و انما هم اهل دنيا مقبلون عليها، و مهطعون اليها ، و قد عرفوا العدل و راوه ، و سمعوه و وعوه ، و علموا ان الناس عندنا فى الحق اسوة فهربوا الى الاثرة، فبعداً لهم و سحقا!»81

اما بعد ، به من خبر رسيده كه افرادى از قلمرو تو مخفيانه به معاويه پيوسته‏اند. بر اين تعداد كه از دست داده‏اى و از كمك آنان بى بهره مانده‏اى افسوس مخور. براى آنها همين گمراهى بس كه از هدايت حق به سوى كوردلى و جهل شتافته‏اند و اين براى تو مايه آرامش خاطر است آنها دنياپرستانى هستند كه با سرعت به آن روى آورده‏اند در حالى كه عدالت را به خوبى شناخته و ديده و گزارش آن را شنيده‏اند و به خاطر سپرده‏اند كه همه مردم در نزد ما و در آيين حكومت ما حقوق برابر دارند، آنها از اين برابرى به سوى خودخواهى و تبعيض و منفعت طلبى گريخته‏اند. دور باشند از رحمت خدا !

امير مؤمنان (ع) در عمل به مساوات هيچ ملاحظه‏اى جز ملاحظه حق نمى كرد؛ حتى نسبت به دختر خويش على بن ابى رافع گويد: «من خزانه‏دار بيت المال و كاتب على بن ابى طالب بودم، و در بيت المال آنحضرت، گردنبندى از غنائم جنگ بصره وجود داشت . پس دختر على بن ابى طالب (ع) كسى را فرستاد و گفت : شنيده‏ام كه در بيت المال امير مؤمنان (ع) گردنبندى وجود دارد كه در اختيار توست و من مايلم آن را به من عاريه دهى تا در روزهاى عيد قربان از آن استفاده كنم. من گردنبند را فرستادم و يادآورى كردم: دختر امير مؤمنان ، عاريه‏اى است كه شما ضامن آنيد. گفت : بسيار خوب، به عنوان امانت نزد من باشد كه خود ضامن آنم و پس از سه روز آن را باز مى‏گردانم. چون امير مؤمنان (ع) آن را در دست دخترش ديده بود. شناخته و پرسيده بود: اين گردنبند از كجا به دست تو رسيده است؟ پاسخ داده بود: از على بن ابى رافع خزانه‏دار بيت‏المال اميرمؤمنان به امانت گرفته‏ام تا در عيد به عنوان زينت استفاده كنيم و سپس بازگردانم آن گاه امير مؤمنان (ع) دنبال من فرستاد و من نزد آن حضرت رفتم. فرمود: آيا به مسلمانان خيانت مى‏كنى؟ عرض كردم: پناه بر خدا كه من به مسلمانان

خيانت كنم! فرمود: پس چگونه گردنبندى را كه در بيت المال مسلمانان بوده است بدون اجازه من و بى رضايت مردم به دختر اميرمؤمنان به امانت داده‏اى؟ عرض كردم: اى اميرمؤمنان! او دختر شماست و از من خواست تا آن را به وى عاريه دهم و من نيز آن را به صورت امانت به او دادم و شرط كردم كه اگر آسيب بيند ضامن باشد و به موقع باز گرداند و او نيز شرط ضمانت را پذيرفت و بر عهده من است كه آن را سالم به جاى خود برگردانم. حضرت فرمود: همين امروز آن را برگردان و مبادا كه دوباره چنين كارى بكنى كه دچار مجازات من خواهى شد. وانگهى سوگند مى‏خورم كه اگر دخترم گردنبند را بدون شرط امانت و ضمانت كه به موقع بازگرداند گرفته بود، بيقين او نخستين زن هاشمى بود كه دستش را به جرم دزدى قطع مى‏كردم. على بن ابى رافع گويد: سخن امام به گوش دخترش رسيد و به آن حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان، من دختر شما و پاره‏تنتان هستم، چه كسى سزاوارتر از من به استفاده از آن گردنبند است؟ اميرمؤمنان (ع) بدو فرمود: دختر على بن ابى طالب، هواى نفس تو را از راه حق خارج نسازد! آيا همه زنان مهاجر دراين عيد چنين زينتى دارند؟ بدين ترتيب گردنبند را از او باز پس گر

فتم و به جاى خود برگرداندم.» 82

پيشواى حق خواهان، اين چنين استوار بر اجراى حق و دفاع از مساوات پا مى‏فشرد و آنان كه در مدرسه او تربيت يافته بودند نيز چنين بودند: پاسدار مساوات. ابن فتّال نيشابورى كه از امام نقل كرده است كه: «عثمان دو غلام خود را با دويست دينار نزد ابوذر فرستاد و به آنها گفت به نزد ابوذر رويد و بگوييدعثمان سلام مى‏رساند، اين دويست دينار را بگير و براى رفع نياز خود از آن كمك بگير.(وقتى كه غلامان رفتند و پيام عثمان را رساندند) ابوذر گفت: آيا به همه مسلمانان همين مقدار پول را مى‏دهد؟ گفتند: نه، ابوذر گفت: من يكى از مسلمانان هستم و همان اندازه نياز دارم كه هر مسلمان ديگر نياز دارد. گفتند: عثمان گفت اين مال تمامش مال خود من است و به خدايى كه جزا او خدايى نيست مال حرامى مخلوط اينها نشده است و من جز از مال حلال براى تو نفرستاده‏ام. ابوذر گفت: من نيازى به مال او ندارم و امروز من از بى‏نيازترين مردمانم. گفتند: خداوند تو را سلامت دارد و اصلاح نمايد، ما كه در خانه تو چيزى كم يا زياد كه با آن امرار معاش كنى، نمى‏بينيم. گفت: آرى، زير اين سفره كه مى‏بينيد قرصى نان جو وجود دارد كه چند روزى است مانده است. پس اين پول

ها را مى‏خواهم چه كنم؟ نه، به خدا سوگند كه نمى‏خواهم! تا خدا بداند كه من توان كم و زياد را ندارم. و من با ولايت على بن ابى طالب وخاندان هدايتگر و هدايت يافته او بى‏نيازم كه راضى به رضاى خدايند و به حق رهنمونند و به سمت او حركت مى‏كنند و من اين چنين از رسول خدا (ص) شنيده‏ام كه مى‏فرمود: براى پيرمرد بسيار زشت است كه دروغگو باشد. پولها را به عثمان برگردانيد و بگوييد كه من نيازى به اينها و به آنچه نزد اوست ندارم تا وقتى كه خداوند را ملاقات كنم و او ميان من و عثمان حكم كند.» 83

پرورش يافتگان سيره رسول خدا (ص) سخت پايبند مساوات در همه ابعاد و عرصه‏هاى آن بودند و مى‏دانستند كه تا مساوات در جلوه‏هاى گوناگونش تحقق نيابد، عدالت به تمامى جلوه نمى‏كند.

اقسام مساوات

با مرورى در مواضع و عملكردهاى پيشوايان هدايت، در مى‏يابيم كه آنها به ترويج و تحكيم مبانى مساوات در ابعاد گوناگونى پرداخته‏اند كه مهمترين آنها شش قسم است: مساوات اجتماعى، مساوات در برابر قانون، مساوات در تقسيم بيت‏المال، مساوات در مالياتهاى اسلامى، مساوات در تحصيل علم و مساوات در تصدى شغلها و انجام مسؤوليتها.

مساوات اجتماعى

مساوات اجتماعى آن است كه همه افراد از نظر حقوق اجتماعى برابر باشند و ميان انسانها از نظر نژاد و طبقات در حقوق اجتماعى، اختلاف و تمايزى نباشد. به تعبير ابوالعلامعرى اختلاف نژاد، معلول آميزش است، بنابراين ميان انسانها تفاوتى نيست و عرب و زنگى برابرند:

و اختلاف من عنصر ذى اتفاق‏

و تساوى الزنجى و العربى‏84

قرآن كريم همه انسانها را از نظر اجتماعى برابر اعلام كرد و رسول خدا (ص) و اوصياى گراميش با رفتار خود اين برابرى را عينيت بخشيدند. رفتار رسول اكرم (ص) با زيد بن حارثه از نمونه‏هاى بارز مساوات اجتماعى است. زيد در دوران كودكى در بازار عكاظ به عنوان غلام فروخته شده بود و حكيم بن حزام او را براى عمه خود خديجه خريده بود و وى نيز او را پس از ازدواج با محمد (ص) به آن حضرت بخشيده بود. زيد شيفته پيامبر بود و حتى زمانى كه پدرش او را يافت و براى بردنش به مكه آمد و پيامبر او را در رفتن يا ماندن مخير كرد، زيد حاضر نشد همراه پدر برود و بودن در كنار پيامبر را بر همه چيز ترجيح داد. رسول خدا (ص) نيز او را دوست مى‏داشت و چون فرزند خود با وى رفتار مى‏كرد و مردم به او زيد بن محمد مى‏گفتند. روزى پيامبر دست او را گرفت و خطاب به مردم گفت: گواه باشيد كه زيد فرزند من است و ما از يكديگر ارث مى‏بريم .85

آن حضرت براى نشان دادن آنكه ميزان ارزش، شرافتها و برتريهاى معنوى و روحى انسانهاست و نه تشخصهاى خانوادگى و طبقاتى آنها، دختر عمه خود زينب دختر جحش را كه نوه عبدالمطلب بود به ازدواج زيد - غلامى آزاده شده - در آورد. خلاف انديشه و سنت عمومى و حاكم آن روز كه اشراف نبايد با تهيدستان ازدواج كنند. پيامبر اين گونه برترى جوييها را منكوب ساخت و با اين ازدواج مساوات اجتماعى را به تمامى نشان داد تا مردم بدانند چگونه رفتار اجتماعى و ديد خود را اصلاح كنند آن حضرت خود شخصاً به خانه زينب رفت و رسماً او را براى زيد خواستگارى كرد و اين ازدواج صورت گرفت. بعدها كه اين ازدواج بنا به عللى به متاركه منجر شد، پيامبر با بانويى كه همسر پيشين آزاد شده او بود ازدواج كرد و جلوه ديگرى از اصل مساوات را ظهور داد، زيرا در آن روزچنين ازدواجى مخالف شئون اجتماعى محسوب مى‏شد و پسر خوانده را چون پسر حقيقى به شمار مى‏آوردند خداوند به پيامبرش فرمان داد كه همه اين سنتهاى غلط اجتماعى را بشكند.

«فلما قضى زيد منها و طرا زوجناكها لكيلا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و كان امر الله مفعولاً.» 86

هنگامى كه زيد از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هاى آنهاهنگامى كه از آنان طلاق گيرند، نباشد وفرمان خدا انجام شدنى است .

و در پاسخ اعتراضهاى جاهلانه آنان به اينكه آن حضرت با همسر پيشين پسر خوانده خود ازدواج كرده است و شئون و سنتهاى اجتماعى را ناديده گرفته است، فرمود:

«ما كان محمداً ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شى‏ء عليماً.» 87

محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود، بلكه رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است و خداوند به هر چيز آگاه است .

خداوند به وسيله اسلام نخوتهاى جاهلى و افتخارهاى موهوم را منسوخ كرد و مساوات اجتماعى را به دست پيامبرش تحقق بخشيد. از زيباترين نمونه‏هاى اين حركت ازدواج «جويبر» و «ذلفا» است. جويبر، مردى از اهل يمامه بود. در همانجا آوازه اسلام را شنيد و عازم مدينه شد و به خدمت پيامبر رسيد و اسلام آورد و از زمره مسلمانان خالص گرديد او مردى كوتاه قامت، زشت رو و تنگدست بود، اما به رغم اين ظواهر، باطنى زيبا و روحى بلند داشت. از آنجا كه نه مالى، نه خويشى و نه جايى داشت، به دستور پيامبر به طور موقت در مسجد رحل اقامت افكند و پس از مدت كوتاهى افراد ديگرى چون او نيز در آنجا گرد آمدند تا اينكه خداوند به پيامبروحى كرد كه آنان را در جاى ديگرى سكنا دهد كه مسجد جاى سكنا نيست و همه درهاى رو به مسجد جز باب على و خانه فاطمه را مسدود سازد. پيامبر نيز چنين كرد و مكانى خارج از مسجد را به اين گروه اختصاص داد و سايبانى در آنجا ساخت و آنان را به آن مكان منتقل كرد آن مكان را «صفه» مى‏ناميدند و ساكنان آنجا را كه مردمى تنگدست و بى خانه و غريب بودند «اصحاب صفه» مى‏گفتند. رسول خدا و يارانش به زندگى آنان رسيدگى مى‏كردند. روزى به س

راغ اصحاب صفه رفته بود كه چشمش به جويبر افتاد و از سر رحمت و علاقه به او گفت: «چه خوب است كه ازدواج كنى تا هم پاكدامنى خود را حفظ كنى و هم آن زن در كار دنيا و آخرت كمك تو باشد.» جويبر گفت: «اى رسول خدا، چگونه؟ در حالى كه من نه حسب و نسب دارم و نه مال و جمال. چه كسى به من زن مى‏دهد و كدام زن رغبت مى‏كند كه همسر من بشود؟» پيامبر فرمود:

«يا جويبر، ان الله قد وضع بالاسلام من كان فى الجاهلية شريفا و شرف بالاسلام من كان فى الجاهلية وضيعا و اعز بالاسلام من كان فى الجاهلية ذليلاً و اذهب بالاسلام ما كان من نخوة الجاهلية و تفاخرها بعشائرها و باسق انسابها. فالناس اليوم كلهم ابيضهم واسودهم و قرشيهم و عربيهم و عجميهم من آدم و ان آدم خلقه الله من طين و ان احب الناس الى الله عزوجل يوم القيامة اطوعهم له و اتقاهم.»

اى جويبر! خداوند به وسيله اسلام (بسيارى از) آنان را كه در جاهليت محترم و شريف بودند پايين آورد و (بسيارى از) آنان را كه خوار و بى مقدار بودند بالا آورد. خداوند به وسيله اسلام نخوتهاى جاهلى و افتخار به نسب و فاميلهاى بالا را منسوخ كرد. اكنون همه مردم از سفيد و سياه و قرشى (و غير قرشى) و عرب و عجم يكسانند كه همه از آدمند و آدم از گل آفريده شده است و بى گمان محبوبترين مردمان نزد خداى عزوجل در روز قيامت، فرمانبردارترين آنها نسبت به خدا و باتقواترينشان است .

آن گاه پيامبر اضافه كرد كه: «اى جويبر، من در ميان مسلمانان، تنها كسى را كه از تو برتر مى‏دانم كه تقوا و اطاعتش از خدا بيشتر باشد. پس بى درنگ نزد زياد بن لبيد از محترمان و بزرگان قبيله بنى بياضه (يكى از قبايل انصار) برو و به او بگو كه مرا رسول خدا به سوى تو فرستاده است تا از دخترت ذلفا براى خود خواستگارى كنم.» پس جويبر به فرمان رسول خدا نزد زياد بن لبيد رفت در حالى كه گروهى از بستگان و افراد قبيله وى در منزلش بودند. اجازه خواست و داخل شد و سلام كرد سپس گفت: «اى زياد، من از طرف پيامبر براى تو پيامى دارم، محرمانه بگويم يا فاش بيان كنم؟» زياد گفت: «پيام پيامبر براى من مايه افتخار و شرافت است، البته فاش بيان كن.» جويبر گفت: «پيامبر مرا فرستاده است تا دختر ذلفا را براى خود خواستگارى كنم.» زياد پرسيد: «آيا رسول خدا خود تو را بدين منظور فرستاده است؟» جويبر گفت: «آرى، من كسى نيستم كه از قول رسول خدا دروغ بگويم.» زياد گفت: «رسم ما نيست كه دخترانمان را جز به هم شأنهاى خود از انصار دهيم. تو برو تا من خود رسول خدا را ملاقات كنم و دليل عدم موافقت خويش را به ايشان بگويم.» جويبر به راه افتاد در حالى

كه با خود مى‏گفت: «به خدا سوگند قرآن چنين رسمى نازل نكرده است و آنچه نبوت محمد (ص) براى آن است جز اين است.» ذلفا اين سخن جويبر را شنيد، پس نزد پدر شتافت و گفت: »منظور جويبر از سخنى كه بر زبان مى‏آورد چيست؟» زياد گفت: «او مى‏گويد رسول خدا وى را براى خواستگارى از تو فرستاده است.» ذلفا گفت: «به خدا سوگند او در محضر پيامبر به آن حضرت دروغ نمى‏بندند. زود كسى را بفرست تا جويبر را باز گرداند.» زياد چنين كرد و با احترام از جويبر خواست تا در خانه بماند تا او باز گردد و با شتاب نزد رسول خدا رفت و عرض كرد: «جويبر از سوى شما پيامبر آورده است كه من دختر خود را به ازدواج او درآورم و من به او پاسخ مثبت ندادم و براى كسب تكليف خدمت شما آمدم. واقعيت اين است كه ما دختران خود را جز به هم شأنهاى خود از انصار نمى‏دهيم.» پيامبر فرمود:

«يا زياد، جويبر مؤمن و المؤمن كفو للمؤمنة و المسلم كفو للمسلمة. فزوجه يا زياد ولا ترغب عنه.»

اى زياد، جويبر مؤمن است و مرد مؤمن شايسته و همتاى زن مؤمن است و مرد مسلمان شايسته و همتاى زن مسلمان است. پس با اين ازدواج موافقت كن و مخالفت نكن.

زياد به خانه بازگشت و آنچه از رسول خدا شنيده بود براى دخترش بازگو كرد. ذلفا نيز با اين ازدواج موافقت كرد. زياد مهر از را از مال خود قرار داد و جهيزيه مناسبى نيز تدارك ديد و چون جويبر خانه و اثاثى نداشت، براى وى خانه و اثاث كامل و لباس نيز تدارك كرد و بدين ترتيب با شكسته شدن رسوم نادرست اجتماعى، اين ازدواج صورت گرفت و آن دو با هم زندگى خوب و خوشى را آغاز كردند و چنين بود تا آنكه جويبر در يكى از غزوات در كنار رسول خدا به شهادت رسيد. پس از شهادت جويبر هيچ زنى در انصار به اندازه ذلفا مورد احترام نبود و به اندازه او خواستگار نداشت. 88

رسول خدا (ص) اين چنين مساوات اجتماعى را عينيت مى‏بخشيد تا همگان به او تأسى كنند و بدانند شرافت انسانها به كمالات معنوى آنهاست. از امام صادق (ع) روايت شده است كه رسول خدا (ص) مقدادبن اسود را با ضباعه دختر زبير بن عبدالمطلب به ازدواج هم درآورد. آن گاه امام صادق (ع) در سبب اين ازدواج فرمود:

«و انما زوجه لِتتّضع المناكح و ليتأسوا برسول الله (ص) و ليعلموا ان اكرمهم عندالله اتقاهم.»89

و (پيامبر) اين ازدواج را ترتيب داد تا سطح ازدواجها پايين بيايد و به رسول خدا (ص) تأسى كنند و بدانند كه گرامى‏ترينشان نزد خدا با تقواترينشان است .

اوصياى آن حضرت نيز بنابر تعاليم نبوى عمل مى‏كردند. امام سجاد (ع) كنيزى داشت، او را آزاد كرد و سپس با وى ازدواج كرد. عبدالملك مروان كه سخت مراقب امام بود تا عاشورايى ديگر توسط آن حضرت برپا نشود و نيز به دنبال دستاويزهايى مى‏گشت تا امام را كوچك كند، وقتى جاسوسانش اين خبر را به او رساندند، كار امام را مورد عيبجويى قرار داد و در نامه‏اى به امام نوشت: «به من گزارش رسيده كه تو با كنيز آزاد كرده خود ازدواج كرده‏اى در حالى كه در قريش زنان شايسته تو وجود دارد كه ازدواج با آنان موجب عظمت و افتخار توست و از آنان فرزندان شايسته و نجيبى نصيبت مى‏شود و تو با اين ازدواج نه ملاحظه خود را كرده‏اى و نه براى فرزندانت راه بزرگى باقى گذاشته‏اى، والسلام.»90

چون نامه عبدالملك كه نامه‏اى آكنده از روح جاهليت عرب و تفاخرهاى نژادى بود به امام رسيد، در پاسخ او نوشت:

«اما بعد فقد بلغنى كتابك تعنفنى بتزويجى مولاتى و تزعم انه كان فى نساء قريش من اتمجدبه فى الصهر و استنجبه فى الولد و انه ليس فوق رسول الله (ص) مرتقا فى مجد ولامستزاد فى كرم و انما كانت ملك يمينى خرجت متى ارادالله عزوجل منى بامر التمس به ثواب ثم ارتجعتها على سنة و من كان زكيا فى دين الله فليس يخل به شى‏ء من امره و قد رفع الله بالاسلام الخسيسة تممّ به النقيصة و اذهب اللؤم فلا لؤم على امرء مسلم انما اللّؤم لؤم الجاهلية و السلام.» 91

اما بعد، نامه‏ات به من رسيد كه در آن مرا در ازدواج با كنيز آزاد شده‏ام نكوهش كرده‏اى و گمان كرده‏اى كه در ميان زنان قريش كسانى هستند كه ازدواج با آنان موجب مجد و عظمت من مى‏شود و فرزندان نجيب نصيبم مى‏گردد، در حالى كه هيچكس در مجد و بزرگوارى از رسول خدا (ص) برتر نيست (ما از خاندان پيامبريم و خاندانى برتر از ما نيست كه ازدواج با آنها موجب بزرگى ما شود). من كنيز خود را براى خداوند و در راه رضاى او آزاد كردم و براساس سنت الهى با وى ازدواج كردم و آن كس كه در دين خدا پاك باشد هيچ چيز به شخصيت او زيان نمى‏رساند. و بدرستى كه خداوند به وسيله اسلام (آن گونه) پستيها را از ميان برداشته و (اين گونه) كمبودها را پايان بخشيده است و هيچ پستى و كمبودى براى انسان مسلمان وجود ندارد و هر پستى كه باشد به سبب جاهليت است، والسلام.

امام (ع) در نامه خود شرافتهاى جاهلى را كه عبدالملك سخت پايبند آنها بود، كوبيد و اعلام كرد كه تنها ملاك شرافت در بندگى خدا و پيروى از تعاليم اسلام و تقواى الهى است و اگر آن حضرت باكنيز آزاد شده خود ازدواج كرده است، به سنت نبوى تأسى كرده و اين عمل نه تنها نقص نيست كه كمال است. در همين جهت است كه مادر برخى از پيشوايان معصوم كنيزهاى آزاد شده بوده‏اند. زيرا شرافت انسانها به جايگاه طبقاتى و نژاد آنها نيست و اسلام برتريهاى دروغين را به تمامى الغا كرده است و با اعلام اخوت دينى، همه مؤمنان را برادر خوانده است .

گر نسب را جزو ملت كرده‏اى

رخنه در كار اخوت كرده‏اى 92

پيامبر اكرم (ص) اجازه نمى‏داد كه تفاخرهاى جاهلانه، رشد يابد و مساوات اجتماعى برهم خورد. روزى غلام سياهى با عبدالرحمن بن عوف كه از بزرگان عرب به شما مى‏رفت نزاعشان شد عبدالرحمن خشمگين شد به او گفت: «اى سياه زاده.» چون اين سخن به گوش پيامبر رسيد، برآشفت و با خشم به عبدالرحمن فرمود:

«ليس لابن بيضاء على ابن سوداء سلطان الا بالحق.» 93

هيچ سفيد زاده‏اى بر سياه زاده جز به حق (و به تقوا) برترى ندارد.

بى گمان تفاخر نژادى يا خانوادگى سلاح مردمان ناتوان و حقيرى است كه نمى‏توانند از طريق عمل و تقوإ؛ ّّ براى خود كسب شخصيت كنند. چنانكه شخصيت و ارزش انسان وابسته به نژاد و اختلاف رنگ بود، خداوند در روز قيامت عمل و تقوا را ملاك سنجش قرار نمى‏داد. بى گمان اسلام، اساس تمايز و تفاوت را تقوا و عمل صالح قرار داده است و نه تفاخر به پدران و اجداد و نه مال و منال و ساير ملاكهاى دنيايى.94

رسول خدا(ص) مرد ثروتمندى را ديد كه كنارش فقيرى نشست، پس مرد ثروتمند چهره درهم كشيد و لباسهايش را جمع كرد. پيامبر (ص) فرمود: «آيا ترسيدى از فقر او چيزى به تو سرايت كند؟» 95 و اين چنين او را نكوهش كرد.

مساوات اجتماعى در اسلام از حقيقت وجودى انسانها سرچشمه گرفته است و اسلام نمى‏گويد كه انسانها بايد برابر باشند بلكه با صراحت اعلام مى‏دارد كه انسانها برابر هستند و آنچه موجبات عدم برابرى آنها را ايجاد مى‏كند بايد زدوده شود. آن گاه حقيقت انسانها جلوه مى‏كند. نمونه‏هاى برجسته تربيت نبوى، محرومان نظام ستم و برده‏هاى روابط اجتماعى طبقاتى بودند. سلمان فارسى، صهيب رومى، بلال حبشى و خبّاب نبطى. 96 از مولاى مؤمنان و پيشواى آزادگان نقل شده است .

«السباق خمسة، فانا سابق العرب و سلمان سابق فارس و صهيب سابق الروم وبلال سابق الحبشة و خباب سابق

النبط.» 97

پيشگامان به دين اسلام پنج نفرند، من پيشگام عرب هستم،سلمان پيشگام ايران، صهيب پيشگام روم، بلال پيشگام حبشه خبّاب پيشگام نبط.

در سايه مساوات اجتماعى بود كه بلال بن رباح، برده‏اى حبشى خزانه‏دار مورد اطمينان پيامبر و سرور مؤذنان گرديد. 98 بلال توانايى اداى تلفظ «شين» را نداشت و به جاى آن «سين» مى‏گفت. منافقان به پيامبر اعتراض كردند كه چرا بلال رامؤذن خود قرار داده است. رسول خدا فرمود«سين» بلال نزد خدا «شين» محسوب مى‏شود. گرچه او به جاى «اشهد»، «أسهد» مى‏گويد نزد خدا پذيرفته و قبول خواهد بود. 99

آن بلال صدق در بانگ نماز

حىّ را هىّ همى خواند ازنياز

تا بگفتند اى پيمبر راست نيست

اين خطا اكنون كه آغاز بناست

اى نبى و اى رسول كردگار

يك موذن كو بود افصح بيار

عيب باشد اول دين و صلاح

لحن خواندن لفظ حى على الفلاح‏

خشم پيغمبر بجوشيد و بگفت

يك دو رمزى از عنايات نهفت

كاى خسان نزد خدا هى بلال‏

بهتر از صد حى و خى و قيل و قال‏

وامشورانيد تا من رازتان

وانگويم آخر و آغازتان‏100

رسول خدا(ص) تمام برترى جوييها و تفاخرها را زيرپا نهاد و مساوات اجتماعى را آن چنان كه بايد تحقق بخشيد تا جايى كه وصى آن حضرت، على (ع) مى‏فرمود: حركت سواره با پياده فساد آورى براى سواره و ذلت و خوارى براى پياده است.

«مشى الماشى مع الراكب مفسدة للراكب و مذلة للماشى.» 101

اما پس از پيامبر و به دنبال دگرگونى در سياست آن رسول مساوات و تجديد نظر در مشى آن حضرت، مساوات اجتماعى بر هم خورد ومناسبات ستمگرانه طبقاتى دوباره رايج شد.

برهم خوردن مساوات اجتماعى
به دنبال شكل‏گيرى فتوحات و روند خاصى كه در فتوحات دنبال مى‏شد، قشر اجتماعى گسترده‏اى شكل يافت كه با آنها رفتارى سراسر تحقير اعمال مى‏شد؛ جمعيت كثيرى كه عنوان موالى داشتند و اعراب خود را از آنان برتر مى‏ديدند. اين روند به طور عمده از زمان خليفه دوم آغاز شد و همچنان ادامه يافت وگسترده‏تر گرديد. بسيارى از اين مردمان كسانى بودند كه در جنگ اسير شده و سپس به دلايلى آزاد شده بودند و بسيارى نيز كسانى بودند كه با قبايلى پيمان بسته بودند تا از حمايت آنها برخوردار باشند به ايرانيان نيز به طور كلى موالى مى‏گفتند. گروههاى اجتماعى محروم، يعنى بردگان و موالى (اعم از آزادشدگان، پيوند خوردگان با قبايل و به طور كلى ايرانيان) در جامعه تحقير مى‏شدند و انواع و اقسام بى‏عدالتيها و ستمها بر آنان روا مى‏شد. آنها انسانهاى دست دوم شمرده مى‏شدند و سخت‏ترين و پست‏ترين كارهاى جامعه به آنهاسپرده مى‏شد. عصبيتهاى نژادى و قومى كه به قدرت اسلام سركوب شده بود و مى‏بايست به مرور زمان بى‏رنگ و محو شود با دگرگونيهاى پس از پيامبر با شدت زنده شد. جاهليت خفته سربلند كرد و اين بار در نتيجه فتوحات عرصه جولان دوچندانى يافته بود

. عرب جاهلى در لواى مسلمانى خود را از ساير مسلمانان برتر معرفى و به ديگران به چشم موالى و بندگان خويش نظر مى‏كرد، و روشن است كه چنين ديدگاهى با توجه به زمينه‏هاى جاهليت عرب مى‏توانست به چه نتايجى منجر شود و چه احساسهايى را در قريش و عرب زنده سازد. 102 وقتى عمر بن خطاب خلافت را به دست گرفت برخى از مردم را بر برخى ديگر، مسلمانان نخستين را بر ساير مسلمانان، مهاجران قريش را بر ساير مهاجران و به طور كلى همه مهاجران را بر انصار برترى داد چنانكه عرب را بر عجم و عرب خالص را بر موالى برترى مى‏داد.103 وى حتى ميان نصاراى عرب با نصاراى غير عرب تفاوت مى‏گذاشت چنانكه درباره نصارى بنى تغلب عمل كرد. 104 عمر بن خطاب براى آنكه مدينه با ورود عجمان آلوده نشود اجازه نمى‏داد هيچكس از آنها به مدينه آيد 105 حتى براى جلوگيرى از اختلاط عرب و عجم و آزاد و برده و اينكه با يكديگر اشتباه نشوند موظف بودند رعايت پوشيدن لباس شأن خود را بكنند مسيب بن دارم نقل كرده است كه عمر را ديدم در حالى كه با چو بدستى خود بر سر كنيزكى مى‏زد تا اينكه مقنعه او از سرش افتاد و عمر مى‏گفت: «فيم الامة تشبه بالحرة؟» (چرا كنيزكى خود را به

شكل زنان آزاده در آورده است؟) .106

اين برخوردها به هيچ وجه با مساوات اجتماعى كه ارمغان اسلام بود، سازگارى نداشت امام صادق (ع) گويد كه موالى نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و گفتند: «ما از اين عربها به شما شكايت مى‏كنيم. رسول خدا (ص) عطايا را به ما و آنها به طور مساوى مى‏داد و سلمان و بلال و صهيب را زنان آزاد تزويج كرد و اينان از انجام آن نسبت به ما خوددارى مى‏كنند و مى‏گويند اين كار را نمى‏كنيم.» امير مؤمنان (ع) نزد آنها رفت و در باره موالى با آنها صحبت كرد. عربها فرياد زدند: «اى ابوالحسن ما از اين كار خوددارى مى‏كنيم.» حضرت از نزد آنها خارج شد در حالى كه از شدت خشم پيراهنش روى زمين كشيده مى‏شد و رو كرد به موالى و فرمود: «اى گروه موالى بى‏شك اينها شما را مانند يهود و نصارا مى‏دانند، از شما زن مى‏گيرند و به شما زن نمى‏دهند و آنچه را خود مى‏گيرند به شما نمى‏دهند (عطايا را به طور مساوى تقسم نمى‏كنند).» 107 براساس همين تلقى بود كه وقتى سلمان فارسى دختر عمر را خواستگارى كرد عمر ساكت ماند و فرداى آن روز اقوام عمر نزد سلمان رفتند واز وى خواستند كه از اين خواسته منصرف شود. 108 ابوحنيفه بر مبناى همين تعصب عربى و فقدان معرفت صحيح نسبت

به روح اسلام و سيره و سنت پيامبر فتواى عجيبى در نكاح دارد و آن اينكه عجم نمى‏تواند زن عرب بگيرد زيرا عجم كفو عرب نيست .109

اصفهانى در اغانى روايت كرده است كه مردى از موالى دخترى از بنى سليم را خواستگارى و با وى ازدواج كرد. محمد بن بشير خارجى به سوى مدينه رهسپار شد و نسبت به اين ازدواج نزد والى مدينه كه در آن زمان ابراهيم بن هشام بن اسماعيل بود شكايت كرد. والى آن مرد را احضار كرد. نخست زن او را جدا كرد و سپس دويست تازيانه به او زد موى سر و ريش و ابروى او را تراشيد. محمد بن بشير در اين باره گفت:

قضيت بسنة، و حكمت عدلاً

ولم ترث الحكومة من بعيد! 110

مطابق سنت قضاوت كردى و به عدالت حكم دادى و اين حكومت را از دور ارث نبرده‏اى .

حجاج بن يوسف فرمان داده بود كه در كوفه پيشنمازى غير عرب نباشد. و ابوالفرج اصفهانى مى‏گويد: «عرب تا هنگام ظهور دولت بنى العباس چنين رسمى داشت كه اگر عربى از بازار به خانه بر مى‏گشت و همراهش بارى بود چون يكى از موالى را مى‏ديد بار را بر دوشش مى‏گذاشت تا برايش حمل كند و او نيز از اين كار سرباز نمى‏زد. و اگر عربى پياده مى‏رفت و يكى از موالى سواره بود،آن فرد مى‏بايست مركوب خود را به عرب داده، خود در ركاب وى راه مى‏رفت.» 111

احمد امين مى‏نويسد: «حقيقت آن است كه حكومتى اموى حكوتى اسلامى نبود كه مردم در آن مساوى شمرده شودند (و با آنان به مساوات رفتار گردد). چنين نبود كه هر كس نيكى مى‏كرد چه عرب و چه موالى پاداش بيند و هر كه بدى مى‏كرد چه عرب و چه موالى مجازات شود. زمامداران اين حكومت رعيت پور و خدمتگزار مردم نبودند بلكه تنها به عرب خدمت مى‏كردند. تعصب جاهلى و توحش به جاى تعهد دينى و اسلام حكومت مى‏كرد. حق و باطل به اعتبار اشخاص بود. هر كارى كه عرب مى‏كرد حق شمرده مى‏شد خصوصاً اگر از قبيله زمامداران بود و هر چه از يكى از موالى يا عربى كه از قبيله زمامداران نبود سر مى‏زد باطل بود.» 112

مساوات در برابر قانون

در سيره پيامبر اكرم (ص) به تعليم قرآن كريم همه مردمان: زمامدار و رعيت، توانگر و نادار، قدرتمند و ناتون، عرب و عجم، سفيد و سياه از نظر قانون مساوى هستند و هيچيك را بر ديگرى مزيتى نيست رسول خدا (ص) اين مساوات را سخت پاس مى‏داشت و اجازه هيچگونه تخطى از آن را به كسى نمى‏داد و حفظ آن را از عوامل حفظ سلامت جامعه و حكومت و عدول از آنرا مايه تباهى جامعه و هلاكت مى‏دانست. زمانى، زنى از اشراف سرقت كرده بود و پيامبر اكرم (ص) دستور داد كه دستش قطع شود. عده‏اى خدمت حضرت آمدند و تلاش كردند حكم خدا را تعطيل كنند. پيامبر خدا (ص) بر يكسان بودن همه در برابر قانون تأكيد كرد و فرمود:

«انما هلك من كان قبلكم بمثل هذا، كانوا يقيمون الحدود على ضعفائهم و يتركون اقويائهم.» 113

آنان كه پيش از شما بودند تنها به سبب چنين تبعيضهايى هلاك شدند، زيرا حدود را بر ناتوانان اجرا مى‏كردند و قدرتمندان را رها مى‏ساختند.

آن حضرت به شدت از تبعيض در اجراى قانون منع مى‏كرد و مى‏فرمود:

«انما هلك بنواسرائيل لانهم كانوا يقيمون الحدود على الوضيع دون الشريف.»114

بنى اسرائيل تنها به اين سبب هلاك شدند كه حدود را درباره فرودستان اجرا مى‏كردند و بزرگان را معاف مى‏داشتند.

و نيز زمانى كه زنى از قبيله بنى مخزوم به جرم سرقت محكوم شد و اسامة بن زيد تلاش كرد با شفاعت خود، حكم خدا را تعطيل و نظام مساوات در برابر قانون را مختل كند، پيامبر اكرم (ص) او را به شدت از اين كارها پرهيز داد و فرمود:

«انما هلك من كان قبلكم انهم كانوا يقيمون الحد على الوضيع و يتركون الشريف؛ والذى نفسى بيده لو ان فاطمة فعلت ذلك لقطعت يدها.» 115

امتهاى پيش از شما به اين علت هلاك شدند كه حد (قانون) را درباره فرودست اجرا مى‏كردند و بزرگ را رها مى‏ساختند؛ به آن كس كه جان محمد در دست اوست سوگند كه اگر دخترم فاطمه چنين كرده بود، دست او را قطع مى‏كردم.

پيام آور مساوات، خود را در برابر قانون چون ديگران مى‏دانست و هرگز خلاف اين برابرى عمل نكرد و قانون را زير پا نگذاشت .

«حكومت اسلام حكومت قانون است. در اين طرز حكومت، حاكميت منحصر به خداست و قانون فرمان و حكم خداست. قانون اسلام يا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حكومت تام دارد. همه افراد از رسول اكرم (ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و ساير افراد تا ابد تابع قانون هستند. همان قانونى كه از طرف خداى تبارك و تعالى نازل شده و در لسان قرآن و نبى اكرم (ص) بيان شده است... حكم الهى براى رئيس و مرئوس متّبع است... رأى اشخاص حتى رأى رسول اكرم (ص) در حكومت و قانون الهى هيچگونه دخالتى ندارد. همه تابع اراده الهى هستند.» 116

در آخرين روزهاى زندگى رسول خدا (ص) مردم شاهد صحنه‏اى شگفت بودند تا همگان براى هميشه بدانند كه در برابر قانون چگونه بايد بود و سيره گرامى‏ترين خلق خدا چگونه بود. پيامبر خدا در آن روز در حالى كه بيماريش شدت يافته بود و فضل بن عباس و على بن ابى طالب زير بغلش را گرفته بودند و به سختى راه مى‏رفت وارد مسجد شد و بر منبر رفت و آخرين سخنان را با مردمش گفت:

«ايها الناس، فانى احمد اليكم الله الذى لااله‏الاهو؛ و انه قد دنا منى حقوق من بين اظهركم، فمن كنت جلدت له ظهراً فهذا ظهرى فليستقدمنه، و من كنت شتمت له عرضاً فهذا عرضى فليستقد منه؛ الا و ان الشحناء ليست من طبعى ولا من شأنى؛ الا و ان احبكم الى من اخذ منى حقا ان كان له، او حللنى فلقيت الله و انا اطيب النفس؛ و قد ارى ان هذا غير مغن عنى حتى اقوم فيكم مراراً.» 117

مردم، من خدايى را كه جز او خدايى نيست در برابر شما مى‏ستايم ؛ هر كه در ميان شما حقى بر من دارد اينك من. اگر بر پشت كسى تازيانه‏اى زده‏ام، اين پشت من، بيايد و به جاى آن تازيانه بزند. اگر كسى را دشنام داده‏ام، بيايد دشنامم دهد. زنهار كه دشمنى در سرشت من نيست و در شأن من نيست ؛ بدانيد كه محبوبترين شما نزد من كسى است كه اگر حقى بر من دارد از من بستاند يا مرا حلال كند تا خدا را كه ديدار مى‏كنم پاك و پاكيزه باشم؛ و چنين مى‏بينم كه اين درخواست مرا كافى نيست و لازم است چند بار در ميان شما برخيزم وآن را تكرار كنم .

سپس از منبر فرود آمد، نماز ظهر را گزارد و باز به منبربازگشت و همان سخن را تكرار كرد. رسول خدا (ص) جلوه تام رحمت الهى بود، هرگز كسى را نيازرده بود، حقى را پايمال نكرده بود، خلاف مساوات و عدالت عمل نكرده بود، در اجراى قانون ملاحظه اين و آن را نكرده بود و جز براى خدا خشم نگرفته بود؛ اما اينك گاه پيوستن به رفيق اعلى، اصرار داشت كه كوچكترين حقى از مردم بر گردنش نباشد و مساوات در برابر قانون را در برترين درجه‏اش تحقق بخشد. مردى برخاست و گفت: «اى رسول خدا، من سه درهم نزد تو دارم!» پيامبر فرمود: «فضل، به او بده.» فضل آن را پرداخت و مرد نشست. آن گاه فرمود:

«ايها الناس من كان عنده شى‏ء فليؤده ولا يقل فضوح الدنيا، الا وان فضوح الدنيا ايسر من فضوح الاخرة.» 118

مردم، هر كس مالى از كسى نزدش هست بايد آن را بپردازد و نگويد رسوايى دنياست، بدانيد كه بى‏شك رسواييهاى دنيا آسانتر از رسواييهاى آخرت است .

مرد ديگرى برخاست و گفت: «اى رسول خدا، سه درهم نزد من است كه دراه خدا به كارزده‏ام.» پيامبر فرمود: «چرا به كار زدى؟» گفت: بدان محتاج بودم.» فرمود: «فضل، آن را از وى بستان.» مردى برخاست و گفت: «اى رسول خدا، در فلان جنگ بر شكم من تازيانه‏اى زدى!» پيامبر پيراهنش را بالا زد و از مرد خواست تا بيايد و قصاص كند مرد پيش آمد و خود را به سينه و شكم برهنه پيامبر افكند و جاى قصاص را بوسه زد.119

آن حضرت نشان داد كه پيامبر خدا بر مردم عادى در برابر قانون هيچ امتيازى ندارد. مدعيان مساوات بايد بياموزند كه چگونه بايد رفتار كرد. علامه اقبال لاهورى در حكايتى زيبا مساوات همگان در برابر قانون را چنين آورده است:

بود معمارى ز اقليم خجند

درفن تعمير نام او بلند

ساخت آن، صنعتگر فرهادزاد

مسجدى از حكم سلطان مراد

خوش نيامد شاه را تعمير او

خشمگين گرديد از تقصير او

آتش سوزنده از چشمش چكيد

دست آن بيچاره از خنجر بريد

جوى خون ازساعد معمار رفت

پيش قاضى ناتوان و زار رفت

آن هنرمندى كه دستش سنگ سفت‏

داستان جور سلطان باز گفت

گفت اى پيغام حق گفتار تو

حفظ آئين محمد كار تو

سفته گوش سطوت شاهان نيم

قطع كن از روى قرآن دعويم‏

قاضى عادل به دندان خسته لب‏

كرد شه را در حضور خود طلب‏

رنگ شه از هيبت قرآن پريد

پيش قاضى چون خطا كاران رسيد

از خجالت ديده برپا دوخته

عارض او لاله‏ها اندوخته‏

يك طرف فريادى دعوى گرى‏

يك طرف شاهنشه گردون فرى‏

گفت شه از كرده خجلت برده‏ام‏

اعتراف از جرم خود آورده‏ام‏

گفت قاضى فى القصاص آمد حيات 120

زندگى گيرد به اين قانون ثبات

عبد مسلم كمتر از احرار نيست

خون شه رنگين‏تر از معمار نيست‏

چون مراد اين آيه محكم شنيد

دست خويش از آستين بيرون كشيد

مدعى را تاب خاموشى نماند

آيه بالعدل و الاحسان 121 بخواند

گفت از بهر خدا بخشيدمش

از براى مصطفى بخشيدمش‏

يافت مورى بر سليمانى ظفر

سطوت آئين پيغمبر نگر

پيش قرآن بنده و مولا يكى است

بوريا و مسند ديبا يكى است 122

آنان كه پايبند قرآن و سيره آموزگار آن بوده‏اند، اين سيره را سخت پاس مى‏داشته‏اند؛ چنانكه امير مؤمنان (ع) در اجراى قانون جز ملاحظه حق نكرد و مساوات در برابر قانون را چون رسول خدا (ص) حفظ كرد. به گونه‏اى كه مورد اعتراض بود كه چرا همه را در برابر قانون يكسان مى‏بيند و يكسان مكافات مى‏كند.123

مهمترين چيزى كه يك حكومت بايد پاس بدارد، حفظ قانون و عدم تبعيض و رعايت مساوات در آن است. امير مؤمنان (ع) به عمربن خطاب همين را يادآورى كرد:

«ثلاث ان حفظتهن و عملت بهن كفتك ما سواهن، و ان تركتهن لم ينفعك شى‏ء سواهن؛ قال: و ما هن يا ابا الحسن؟ قال: اقامة الحدود على التقريب و البعيد و الحكم بكتاب الله فى الرضا و السخط، و القسم بالعدل بين الاحمر و الاسود.» 124

سه چيز است كه اگر آنها را حفظ و بدآنهاعمل كنى از ساير امور بى‏نياز باشى و اگر آنها را ترك كنى چيزى جز آنها سودت نبخشد. پرسيد: آنها چيست؟ گفت: اجراى حدود (قانون) (به طور يكسان نسبت به نزديك و دور (خويش و بيگانه) و حكم به كتاب خدا در خشنودى و خشم و تقسيم (بيت المال) به عدالت (مساوات) ميان سفيد و سياه.

محمد بن يعقوب كلينى در ابتداى آداب قضاوت با اسناد خود از سلمة بن كهيل نقل كرده است كه گفت: شنيدم على (ع) به شريح (قاضى) مى‏فرمود:

«... ثم واس بين المسلمين بوجهك و منطقك و مجلسك حتى لا يطمع قريبك فى حيفك ولا يياس عدوك من عدلك.» 125

آن گاه ميان مسلمانان در نگاه و كلام ومجلست به مساوات رفتار كن تا (خويش) و نزديكت به ستم تو چشم طمع ندوزد و (بيگانه) و دشمنت از عدالت تو نااميد نشود.

همچنين شيخ كلينى با اسناد خود از سكونى از امام صادق (ع) آورده است كه امير مؤمنان (ع) (درباره مساواتى كه قاضى بايد رعايت كند) فرمود:

«من ابتلى بالقضاء فليواس بينهم فى الاشارة و النظر و فى المجلس.» 126

هر كه در مقام قضاوت قرار گيرد بايد در اشاره و نگاه و مجلس ميان مردمان به مساوات رفتار كند.

مساوات مردم در برابر قانون تا اين اندازه بايد رعايت شود. در زمان خلافت عمربن خطاب يك فرد يهودى عليه امير مؤمنان (ع) اقامه دعوى كرد و كار به محكمه كشيد و عمربن خطاب، على بن ابى طالب را به منظور اقامه دليل به محكمه دعوت كرد و در آنجا على (ع) را با كنيه «ابوالحسن» خطاب كرد حضرت از اين گونه بيان رنگش متغير شد. پس از اتمام مرافعه، خليفه به على (ع) گفت: «گويا از اينكه با يك يهودى در محكمه حاضر شدى تا اقامه دليل كنى ناراحت گشتى؟» حضرت گفت: «كلا، و انما ساءنى انك كنيتنى، و لم تساو بينى و بين خصمى، و المسلم واليهودى امام الحق سواء.»127 (هرگز، ناراحتى من از اين بود كه مرا با كينه ياد كردى (و بدين سبب مرا بر او ترجيح دادى) و رعايت مساوات ميان من و مدعى را نكردى، حال آنكه مسلمان و يهودى در پيشگاه حق و از نظر قانون مساويند).

لازمه عدالت ،مساوات در برابر قانون است و اينكه همه مردم از نظر حقوق انسانى و طبيعى يكسان شمرده شوند و ميان خليفه مسلمانان و فردى عادى يا يك اهل كتاب تفاوتى گذاشته نشود. از نمونه‏هاى زيباى اين جلوه ازمساوات، داستان على (ع) (در دوران زمامداريش) و مردى است كه زره آن حضرت را برداشته بود .على (ع) حاكم و خليفه بود و مقر حكومتش كوفه. زره آن حضرت گم شده بود شعبى گويد: «على (ع) زره خود را در دست مردى نصرانى يافت و او را نزد شريح برد تا اقامه دعوى كند. به شريح گفت: اين زره از آن من است كه نه آن رإ؛ ّّ فروخته‏ام و نه بخشيده‏ام. مرد نصرانى منكر شد وادعا كرد كه زره، زره خود اوست و اضافه كرد كه البته نمى‏گويم كه امير مؤمنان دروغ مى‏گويد. شريح رو به امام كرد و گفت: اى امير مؤمنان آيا بر ادعاى خود شاهد و دليلى دارى؟ گفت: نه. پس شريح به سود آن نصرانى حكم داد. نصرانى اندكى رفت و بازگشت و گفت: شهادت مى‏دهم كه اين گونه قضاوتها، قضاوت پيامبران است. امير مؤمنان مرا نزد قاضى خود آورده و قاضى او به زيانش رأى مى‏دهد شهادت مى‏دهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست. اى امير مؤ

منان، به خدا سوگند كه اين زره، زره توست. سپاهت حركت كرد و تو به صفين مى‏رفتى، اين زره از پشت شتر خاكسترى تو فرو افتاد. حضرت فرمود: اكنون كه اسلام آوردى اين زره از آن تو باشد و اسبى نيز بدو داد.» 128

مساوات در برابر قانون به قدرى اهميت دارد كه بايد ميان مدعى و مدعى عليه در مجلس قضاوت از هر جهت مساوات رعايت شود. از همين رو فقهاى اسلام در باب قضا در آداب مجلس قضا موارد متعددى را عنوان كرده‏اند كه نشان دهنده چگونگى مساوات در برابر قانون است، 129 از جمله:

قاضى مدعى و مدعى عليه را در اجازه ورود مساوى بداند؛ قاضى طرفين دعوا را در سلام و جواب آن مساوى بداند؛ در نشاندن و جاى دادن آنها رعايت مساوات كند؛ در سخن گفتن به مساوات رفتار كند و با هر دو يكسان سخن گويد؛ در اداى احترام نسبت به آنها به مساوات عمل كند؛ با هر دو يكسان برخورد كند؛ به سخن هر دو يكسان گوش دهد؛ با هر دو منصفانه رفتار كند؛ حتى مستحب است در قلب خود هر دو را مساوى بداند و هنگام سخن گفتن هر دو را مورد توجه قرار دهد تا امتياز و تبعيضى پيش نيايد.

مساوات در تقسيم بيت‏المال‏
رسول خدا (ص) در دادن حقى كه به مردم تعلق مى‏گرفت هيچ برترى قائل نمى‏شد؛ ميان فرزندان اسماعيل (عربها) و فرزندان اسحاق (غير عربها) تفاوتى نمى‏گذاشت سفيد را بر سياه و توانگر را بر ناتوان برترى نمى‏داد، چنانكه در تقسيم غنائم جنگ بدر عمل كرد. 130

اين سيره پس از پيامبر مورد بى اعتنايى و تجديد نظر قرار گرفت. به دنبال رو آوردن درآمدهاى كلان ناشى از فتوحات، عمربن خطاب براى تصميم در چگونگى تقسيم غنايم مشورت كرد و به سبك نظام مالى ايران و روم دفاترى تنظيم و مردمان را طبقه‏بندى كرد و بدين ترتيب مساوات مالى بر هم خورد. خليفه درتقسيم بيت المال با معيارهاى طبقاتى مهاجران را بر انصار، انصار را بر عرب، عرب را بر موالى و زنان پيامبر را بر زنان مهاجر و انصار برترى داد و حتى در سهميه زنان پيامبر بين آنها كه عرب بودند و غير آنها تفاوت مى‏گذاشت. 131 البته نقل شده است كه خليفه گفت: اگر زنده بمانم در تقسيم بيت‏المال به مساوات عمل خواهم كرد، 132 اما چنين فرصتى حاصل نشد.

در دوران عثمان بن عفان، اين مسأله به انحرافهاى اساسى اقتصادى منجر شد و ثروتهاى انباشته شده‏اى در دست اقوام او و آنان كه در جهت منافع وى بودند، شكل گرفت. به بيان امير مؤمنان (ع) بيت المال به غارت رفت:

«الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله و معتلفه، و قام معه بنوابيه يخضمون مال الله خضمة الابل نبتة

الربيع.» 133

بالاخره سومى به پا خاست، او همانند شتر پرخور و شكم بر آمده، همىّ جز جمع آورى و خوردن بيت المال نداشت، بستگان پدريش (بنى اميه) به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علفزار بيفتند و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند، براى خوردن اموال خدا (بيت المال مسلمانان) دست ازآستين درآوردند.

آنها بيت المال را به جاى صرف در جهت مصالح و رشد امت به خود اختصاص دادند و دست به دست گرداندند و در حالى كه محروميت مستضعفان جامعه روزبه روز بيشتر مى‏شد، سردمداران حكومت اموال بيشترى را به خود اختصاص مى‏دادند. روزى كه عثمان كشته شد صدو پنجاه هزار دينار طلا و يك ميليون درهم نزد خزانه دار خود ذخيره كرده بود و ارزش املاك او در حنين و وادى القرى و جز آن صد هزار دينار بود ومقدار زيادى هم ارزش احشام او بود 134 زبير بن عوام پس از مرگش هزار اسب و هزار غلام و كنيز از خود باقى گذاشت و ازرش يك از متروكات او پنجاه هزار دينار طلا بود. عوايد طلحة بن عبيدالله در عراق روزى هزار دينار طلا بود و در برخى مناطق ديگر بيش از اين درآمد داشت. در اصطبل عبدالرحمن بن عوف صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند يافت مى‏شد و يك چهارم دارايى او پس از مرگش هشتاد و چهار هزار دينار طلا به حساب آمد. زيدبن ثابت پس از مرگش به قدرى طلا و نقره از خود باقى گذاشته بود كه وارثان او آنها را با تبر خرد كرده، تقسيم كردند و املاك و مزرعه‏هاى او صد هزار دينار ارزش داشت. چون يعلى بن منيه در گذشت پانصد هزار دينار طلا از خود به جاى گذاشت

و از مردم هم مطالبات بسيارى داشت و ارزش تركه او از املاك و جز آن سيصد هزار دينار مى‏شد.135 عثمان فدك را به مروان حكم بخشيد 136 و نيز يك پنجم غنايم آفريقا را كه تقريباً مساوى پانصد هزار دينار بود 137 به حكم بن ابى العاص صد هزار درهم بخشيد.138 به حارث بن حكم بن عاص سيصدهزار درهم، 139 به سعيد بن عاص صد هزار درهم 140، به ابوسفيان دويست هزار درهم 141 و به عبدالله بن خالدبن اسيد چهار صد هزار درهم 142 يا ششصد هزار درهم 143 بخشيد ابن ابى الحديد معتزلى ذكر مى‏كند كه تمام غنائمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا يعنى از طرابلس غرب تا طنجه براى عثمان نصيب فرموده بود به عبدالله بن سعد بن ابى سرح بخشيد بدون اينكه هيچيك از مسلمانان در آن شريك سازد؛ 144 و به قول برخى يك پنجم خمس غنائم افريقا 145 و يا صد هزار درهم 146 بدو بخشيد. و بذل و بخششهاى فراوان ديگر از بيت المال كه اين خود از عوامل شورش مردم عليه او و در نهايت كشته شدنش بود. به بيان امير مؤمنان (ع):

«الى ان انتكث عليه فتله، و اجهز عليه عمله، و كبت به بطنته.» 147

اما عاقبت بافته‏هايش (براى استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم خوارگى و ثروت اندوزى، براى ابد نابودش ساخت.

و هنگامى كه پيشواى پرهيزگاران، على (ع) زمام امور را به دست گرفت، اعلام كرد كه در همه امور به سيره رسول خدا (ص) عمل مى‏كند و عمل كرد؛ از جمله مساوات در تقسيم بيت المال. آن حضرت بدون هيچ تأخير و سازشى، در روز دوم زمامداريش، مساوات در تقسيم بيت المال را اعلام كرد و در روز سوم آن را تحقق بخشيد. ابن ابى الحديد معتزلى از قول ابوجعفر اسكافى، دانشمند و متكلم بزرگ معتزله درگذشته به سال 240 هجرى 148 آورده است كه روزدوم پس از بيعت با على (ع) كه روز شنبه يازده شب مانده از ماه ذى حجه بود - آن حضرت به منبر رفت و خطبه‏اى ايراد كرد. 149در آن خطبه راه و روش خود را كه ادامه سيره پيامبر بود مشخص، و مساوات در تقسيم بيت المال را اعلام كرد و همين سخنان نخستين چيزى بود كه خوگرفتگان به نابرابريها آن را خوش نداشتند و موجب كينه و مخالفت با امام شد. آن حضرت به صراحت فرمود:

«وانى حاملكم على منهج نبيكم (ص) و منفذ فيكم ما امرت به ؛ ان استقمتم لى و بالله المستعان. الا ان موضعى من رسول الله (ص) بعد وفاته كموضعى منه ايام حياته.» 150

من شما را به راه روشن پيامبرتان (ص) خواهم برد و به آنچه فرمان داده شده‏ام درباره شما عمل خواهم كرد، اگر به آنچه مى‏خواهم (تن سپاريدو) مستقيم شويد و (البته) از خدا بايد يارى جست. بدانيد كه موضع من نسبت به رسول خدا (ص) پس از رحلت او همچون موضع من در دوران زندگى اوست.

اما على (ع) در ادامه سخنان خود مترفان و متنعمان را از راه و روششان پرهيز داد و اعلام كرد كه استفاده‏هاى نامشروع از بيت المال پايان يافته است و كسى بر سيره او كه سيره پيامبر خداست و بر عمل به مساوات در تقسيم بيت المال خرده نگيرد و اعتراض نكند و آنان كه براى خود نسبت به ساير مردم امتياز قائلند بدانند كه اجر مزيتهاى معنوى نزد خداست و هيچكس را بر هيچكس مزيتى مادى نيست و همه مسلمانان برابرند و اموال خدا بايد به مساوات ميانشان تقسيم شود. سپس از همگان خواست كه فردا براى گرفتن سهمشان از بيت المال بيايند. 151

امير مؤمنان به عمار ياسر و عبيدالله بن ابى رافع و ابوهيثم تيهان مأموريت داد مالى را كه در بيت المال بود تقسيم كنند و به آنها فرمود: «اعدلوابينهم ولا تفضلوا احد على احد» (عادلانه تقسيم كنيد و كسى را بر كسى برترى ندهيد). آنها مسلمانان را شمردند و مقدار مال را نيز معلوم كردند و مشخص كردند كه به هر كس سه دينار مى‏رسد مسلمانان و نيز طلحه و زبير با پسرهاى خود براى گرفتن سهمشان از بيت المال آمدند و به هر يك سه دينار دادند. طلحه و زبير اعتراض كردند و گفتند: «عمر با ما چنين رفتار نمى‏كرد. آيا اين نحوه تقسيم بيت المال نظر خودتان است يا دستور رفيقتان؟» آنها پاسخ دادند: «امير مؤمنان (ع) چنين دستور داده است . » پس نزد على (ع) رفتند و به اين شيوه اعتراض كردند و نحوه تقسيم بيت‏المال را در دوره عمر يادآور شدند. حضرت پرسيد: «فما كان يعطيكما رسول الله ؟» (رسول خدا در تقسيم بيت‏المال با شما چگونه رفتار مى كرد)؟ آنها سكوت كردند . فرمود:«اليس كان النبى يقسم بين المسلمين بالسوية؟» (آيا پيامبر بيت المال را ميان مسلمانان به مساوات تقسيم نمى كرد؟)گفتند: آرى فرمود: «فسنة رسول الله اولى بالاتباع عند كما، ام سنة

عمر؟» (پس نزد شما سنت پيامبر سزاوارتر است كه پيروى شود يا سنت عمر)؟ گفتند: «سنت رسول خدا؛ اما ما داراى سوابق وخدمات بوده، در راه اسلام سختيها كشيده‏ايم و از نزديكان (به پيامبر) هستيم.» حضرت از آنها پرسيد:«سابقه شما در اسلام بيشتر است يا من؟» گفتند: «سابقه شما.» فرمود: «شما به پيامبر نزديكتر هستيد يا من؟» گفتند: «شما» پرسيد:«خدمات شما و سختيهايى كه براى اسلام متحمل شده‏ايد بيشتر است يا من؟» گفتند: «شما» فرمود: «به خدا سوگند من و كارگرى كه براى من كار مى كند در سهممان از بيت المال يكسان هستيم .» 152 آن حضرت در خطبه‏اى همگان را از موضع و عملكرد خود آگاه ساخته بود:

«و محوت دواوين العطايا و اعطيت كماكان رسول الله (ص) يعطى بالسوية و لم اجعلها دولة بين الاغنياء.» 153

و دفاتر حقوق و عطايا را (كه به دستور عمر بر ملاكهاى طبقاتى تعيين شده بود) از بين بردم ومانند رسول خدا (ص) آن را به مساوات تقسيم كردم و آن را در دست توانگران قرار ندادم.

عاصم بن ضمره گويد: «على (ع) بيت المال را ميان مردم تقسيم كرد و همه را يكسان داد.» 154 يعقوبى مى نويسد : على (ع) مردم را در عطا برابر نهاد و كسى را بر كسى برترى نمى داد و به موالى همان اندازه مى داد كه به عربها و وقتى علت را جويا شدند، در حالى كه چوبى از زمين برداشت و آن را ميان دو انگشت خود نهاد فرمود:

«قرات ما بين الدفتين فلم اجد لولد اسماعيل على ولد اسحاق فضل هذا.» 155

تمام قرآن را خوانده‏ام و در آن براى فرزندان اسماعيل (عربها) بر فرزندان اسحاق (غير عربها) به اندازه اين چوب برترى نيافته‏ام .

امام در پاسخ اين گونه اعتراضها و خرده گيريها به طلحه و زبير فرمود:

«و اما ما ذكرتما من امر الاسوة، فان ذلك امرلم احكم انافيه برايى ، ولا وليته هوى منى ، بل وجدت انا و انتما ما جاء به رسول الله (ص) قد فرغ منه.» 156

و اما (اعتراض) شما در مورد اينكه (چرا ميان شما وساير مسلمانان) به تساوى رفتار كرده‏ام، اين حكمى نبوده كه من به رأى خود صادر كرده و بر طبق خواسته دلم انجام داده باشم، بلكه من و شما مى دانيم كه اين همان دستورالعملى است كه پيامبر (ص) آورده وانجام داده است .

امير مؤمنان (ع) محكم و استوار برسيره مساوات ايستاد و با وجود همه مخالفتها ، بيت المال را به تساوى ميان همگان تقسيم كرد و ميان عرب و غير عرب تفاوت نگذاشت. از ابواسحاق نقل شده كه حرث گفت : من نزد على (ع) بودم كه دو زن آمدند و ادعاى فقر و مسكنت كردند . امام فرمود: بر ما واجب است در صورت صدق گفته شما به شما كمك كنيم. آن گاه مردى را به بازار فرستاد تا براى آنها طعام و لباس خريده و فرمود به هر يك از آنها صد درهم بدهد . يكى از زنها اعتراض كرد و گفت من عرب هستم و زن ديگر از موالى است ، چگونه با ما برخورد مساوى شده است. امام فرمود:

«قد قرات ما بين اللوحين فما رايت لولد اسماعيل على ولد اسحاق عليهما السلام فضلا ولا جناح بعوضة.»157

من قرآن خوانده و در آن خوب نگريسته‏ام اما براى فرزندان اسماعيل (عربها) بر فرزندان اسحاق (غير عربها) حتى به اندازه بال پشه‏اى برترى نديده‏ام.

ابن داب از ام هانى خواهر على (ع) نقل مى‏كند كه نزد برادرش آمده و امام بيست درهم به او داده، كنيز عجم ام هانى نيز نزد امام رفته و پول گرفته بود. وقتى ام هانى از كنيز خود پرسيد كه چقدر از امام گرفته است، گفت كه على (ع) بيست درم به او داده. ام هانى با عصبانيت نزد امام رفت و گفت كه بايد به او پول بيشترى بدهد. اما پاسخ امام همان بود كه در قرآن براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى نيافته است . 158 آن حضرت براى خويشاوندان خود هيچ مزيتى بر ديگران قائل نمى شد و در برخورد با عقيل كه خواستار مبلغى بيش از سهمش از بيت المال بود همين حقيقت را گوشزد كرد و فرمود: «من و تو نسبت به بيت المال ، چون ساير مسلمانان‏

هستيم.» 159

آنان كه براى اصلاح دنياى خود و بقاى چند روز حكومتشان دست تعدى به بيت المال مسلمانان دراز مى كنند و آن را ميان خويشاوندان و حاميان خود به يغما مى‏گذارند سخت در خسرانند. وقتى به امام گزارش رسيد كه مصقلة بن هبيره شيبانى فرماندار آن حضرت در «اردشير خره» يكى از شهرهاى فارس اموال عمومى را به خويشان خود اختصاص داده است ، سخت با او برخورد كرد و در نامه‏اى به وى نوشت : «به من درباره تو گزارشى رسيده كه اگر درست باشد و اين كار را انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده، و امامت را عصيان كرده‏اى:(گزارشى رسيده) كه تو غنائم مربوط به مسلمانان كه به وسيله اسلحه و اسبهايشان به دست آمده ، و خونهايشان در اين راه ريخته شده است، در بين افرادى از باديه نشينان قبيله‏ات كه خود برگزيده‏اى تقسيم مى كنى.

سوگند به كسى كه دانه را در زير خاك شكافت و روح انسانى را آفريد. اگر اين گزارش درست باشد تو در نزد من خوار خواهى شد و ارزش و مقدارت كم خواهد بود؛ حق پروردگارت را سبك مشمار و دنيايت را با نابودى دينت اصلاح مكن كه از زيانكارترين افراد خواهى بود. آگاه باش! حق مسلمانانى كه نزد من و يا پيش تو هستند در تقسيم اين اموال مساوى است ، بايد همه آنها به نزد من آيند و سهميه خود را از من بگيرند.» 160

از حقوق واجب مردم بر گردن امام و حكومت ، تقسيم اموال عمومى به مساوات و عدم تبعيض در تقسيم آن است . ابوحمزه ثمالى گويد: «از امام باقر (ع) پرسيدم : «ما حق الامام على الناس؟» (حق امام بر مردم چيست ) ؟ فرمود: «حقه عليهم ان يسمعو اله و يطيعوا » (سخنش را بشنوند وفرمانش برند) . عرض كردم : «فما حقهم عليه؟» (حق مردم بر امام چيست ) ؟ فرمود: «يقسم بينهم بالسوية و يعدل فى الرعية ، فاذا كان ذلك فى الناس فلا يبالى من اخذههنا و ههنا.» 161 (اينكه بيت المال را ميان آنها به مساوات تقسيم كند و با مردم به عدالت رفتار كند؛ و چون اين دو اصل در ميان مردم عملى گشت امام باك ندارد از آنكه كسى اين سو و آن سو زند) احتمال دارد مراد آن باشد كه امامى كه به وطيفه خود عمل مى كند و مساوات وعدالت را جارى مى سازد باكى از واپس گرايان و مترفان و ستمگران ندارد و بر اين موضع حق خود مى ايستد و هرگز گامى به پس نمى گذارد . با شواهد تاريخى و روايى كه در دست هست اين معنا درست مى نمايد و همه پيشوايان حق همين جهتگيرى را داشته‏اند . حفص بن غياث گويد شنيدم وقتى از امام صادق (ع) درباره تقسيم بيت المال پرسش شد چنين فرمود:

«اهل الاسلام هم ابناء الا سلام اسوى بينهم فى العطاء و فضائلهم بينهم و بين الله ؛ اجعلهم كبنى رجل واحد لا يفضل احد منهم لفضله و صلاحه فى الميراث على آخر ضعيف منقوص ؛ و قال: هذا هو فعل رسول الله (ص) فى بدو امره ، و قد قال غيرنا: اقدمهم فى العطاء بما قد فضلهم الله بسوابقهم فى الاسلام اذا كانوا فى الاسلام اصابوا ذلك فانزلهم على مواريث ذوى الارحام بعضهم اقرب من بعض و اوفر نصيباً لقربه من الميت و انما ورثوا برحمهم و كذلك كان عمر يفعله.»162

مسلمانان همه فرزندان اسلامند(و من ميان آنها در دادن بيت المال فرقى نمى گذارم و ) به همه يكسان و يك اندازه مى دهم و برتريهاى آنها تنها بين خودشان وخداست ؛ من آنها را مانند پسران يك مرد قرار مى دهم كه براى هيچيك از آنها به سبب فضل و صلاحيت يكى بر ديگرى كه ضعف و نقص دارد برترى در ارث قائم نمى شود؛ و فرمود: اين عمل رسول خدا در ابتداى كارش و كسانى كه غير از ما هستند مى گويند ما آنهايى را كه خداوند به سوابقشان در اسلام برترى داده است در دادنيها برترى مى‏دهيم چون در اسلام برترى دارند و گويند مانند مواريث در خويشاوندان است كه برخى بر برخى نزديكتر هستند و به علت نزديكى به مرده ، سهم بيشترى دارند و به علت نزديكى ارث مى برند و عمر چنين مى كرد.

اما امير مؤمنان (ع) بر موضع حق تقسيم بيت المال به مساوات ايستاد و آن همه مخالفتها به همين سبب بود. 163 آن حضرت بر مواضع نبوى ايستاد و تهديدها و كارشكنى‏ها و فتنه‏ها او را از ميدان بر در نبرد.

فان الناس كلهم سواء

و ان ذكت الحروب مضرمات 164

تمام مردم برابرند گرچه آتش جنگهاى خانمانسوز شعله‏ور گردد.

ابو مخنف ازدى گويد: گروهى از شيعه نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و گفتند: اى امير مؤمنان آيا بهتر نيست اين اموال را ميان اين رؤسا و اشراف تقسيم كنى و آنها را بر ما ترجيح و برترى دهى و چون پس از مدتى كارها محكم شد به بهترين روشى كه خداوند فرموده است بازگردى و اموال را به طور مساوى و از سر عدالت در ميان مردم تقسيم كنى؟ حضرت فرمود:

«اتأ مرونى و يحكم ان اطلب النصر بالظلم و الجور فيمن وليّت عليه من اهل الاسلام ؟ لا و الله لا يكون ذلك ما سمر السمير و ما رؤيت فى السماء نجما، والله لو كانت اموالهم ملكى لساويت بينهم ، فكيف و انما هى اموالهم.» 165

آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى و موفقيت خود در حق كسانى كه بر آنها حكومت مى كنم از ستم و بيداد استمداد جويم؟ هرگز، به خدا سوگند تا شب و روز برقرار و تا در آسمان ستاره‏اى ديده مى شود، به چنين كارى دست نمى زنم . به خدا سوگند اگر اموال از خودم بود به طور مساوى در ميان آنها تقسيم مى‏كردم، تا چه رسد به اينكه اين اموال ، اموال خودشان است .

و نيز نقل شده است كه چون عده‏اى براى مال دنيا از گرد امام پراكنده مى شدند و به سوى معاويه فرار مى كردند، گروهى از اصحاب امير مؤمنان (ع) به حضرت گفتند: اى امير مؤمنان اين اموال را به آنها بده و اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم برترى ده و به كسانى بده كه بيم آن است كه به سوى معاويه فرار كنند، حضرت همين سخن را فرمود: «اتأمرونى ان اطلب النصر بالجور، لا والله لا افعل ما طلعت شمس و مالاح فى السماء نجم ؛ والله لو كان مالهم لى لواسيت بينهم فكيف و انما هى اموالهم.» 166 (آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى خود از بيداد استمداد جويم، هرگز ، به خدا سوگند تا زمانى كه خورشيد مى‏دمد و ستاره‏اى در آسمان مى درخشد به چنين كارى دست نمى زنم؛ به خدا سوگند اگر بيت المال ايشان از آن من بود بين آنها مواسات مى كردم پس چگونه چنين نكنم در حالى كه مال متعلق به آنهاست )؟

به همين سبب بود كه اشراف كوفه با على (ع) دورويى مى كردند و نفاق مى ورزيدند و به معاويه تمايل داشتند و در نهان هواى او را در سر مى پروراندند. على (ع) از بيت المال و غنائم به كسى بيش از حقش نمى داد در حالى كه معاويه ملاحظه آنان را داشت و به هر يك از اشراف دو هزار درهم مى بخشيد 167 امام على (ع) جز به راه مساوات وعدالت نرفت . عبدالله بن عباس در نامه‏اى به امام حسن (ع) نوشت كه مردم بدين دليل پدرت را رها كردند و به سوى معاويه شتافتند كه در تقسيم اموال به مساوات عمل مى كرد و آنها تحمل اين را نداشتند. 168 و نيز وقتى از عبدالرحمن بن سلمى سؤال شد كه تو را به خدا چرا از على روى گرداندى؟ تو را به خدا بگو آيا از زمانى كه على در تقسيم اموال كوفه سهمى ويژه به تو نداد از او جدا نشدى؟ او پاسخ داد : «حال كه سوگند دادى: آرى.» 169

ايستادگى بر رعايت مساوات در تقسيم بيت المال از ويژگيهاى امير مؤمنان (ع) بود و به بيان فقيه بزرگ شيعه، شيخ محمد حسن نجفى: نصوص فراوانى حاكى از آن است كه على (ع) بيت المال را به مساوات ميان مردم تقسيم مى كرد و رعايت عدالت در اين مورد از صفات ويژه آن حضرت به شمار آمده است . 170 عباية بن ربعى از آن حضرت نقل كرده است :

«احاج الناس يوم القيامة بسبع: اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و الامربالمعروف و النهى عن المنكر ، و القسم بالسوية، والعدل فى الرعية ، و اقام الحدود.» 171

روز قيامت با هفت دليل با مردم احتجاج خواهم كرد: بر پاداش نماز و پرداختن زكات و امر به معروف و نهى ازمنكر و تقسيم بيت المال به مساوات و رعايت عدالت ميان مردم و اجراى حدود.

اين بيان شريف نشان دهنده جايگاه ويژه رعايت مساوات در تقسيم بيت المال است ، چيزى چون نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر كه تعطيل شدنشان ، تعطيل شدن حقيقت دين است . لذا فقهاى شيعه بر اين نظرند كه بيت المال بايد به طور مساوى ميان مستحقان تقسيم شود. شيخ طوسى (ره) مى نويسد: «لايفضل الناس فى العطايا بشرف او سابقة او زهد او علم.» (در تقسيم بيت المال ميان مردم به سبب شرافت يا سابقه يا زهد يا دانش نبايد فرقى گذاشت ) . سپس اضافه مى كند كه شيوه على (ع) همين بود كه بيت المال را به مساوات تقسيم مى‏كرد و ابوبكر نيز همين روش را داشت ولى عمر گروهى را بر گروهى ديگر برترى مى بخشيد. وى آن گاه دليل تقسيم بيت المال به مساوات را چنين ذكر مى كند): «دليلنا ان الاسم يتناول الجميع ، و كونهم مقاتلين و مرابطين اشتركوا فيه فلا ينبغى تفضيل بعضهم على بعض ، لان تفضيل بعضهم على بعض يحتاج الى دليل .» 172 (دليل ما اين است كه اسم «بيت المال» مطلق است و شامل همه مردم اعم از رزمندگان و مرزبانان مى شود و برترى دادن برخى بر برخى ديگر جايز نيست زيرا برترى دادن نياز به دليل دارد و در اين امر دليلى براى برترى دادن گروهى

بر گروهى ديگر وجود ندارد) . فقيه بزرگ ديگر شيعه، ابن براج طرابلسى نيز مى نويسد: «و ينبغى للامام ان يسوى بين المسلمين فى القسمة، و لايفضل احدا منهم على احد لشرف فيه، او زهد، او علم على من ليس هو كذلك .» 173

(سزاوار است كه امام در تقسيم بيت المال ميان مسلمانان به مساوات عمل كند . و كسى را بر كسى به سبب شرافت يا زهد يا علمى كه دارد برترى ندهد) . ابن ادريس حلى نيز همين بيان را دارد.174

اين مسأله آن قدر مهم و اساسى و حياتى بوده كه يكى از اهداف انقلابيون شيعه در طول تاريخ بوده است، زيرا مقصد آنان از مبارزه بازگشت به سيره نبوى و سيره علوى بوده است؛ همان گونه كه حسين بن على بن حسن، شهيد فخ در مراسم بيعت خود گفت: «ابايعكم على كتاب الله، و سنة رسول الله، و على ان يطاع الله و لايعصى، و ادعوكم الى الرضا من آل محمد، و على ان نعمل فيكم بكتاب الله و سنة نبيه (ص)، و العدل فى الرّعية و القسم بالسوية فان نحن و فينالكم و فيتُم لنا و ان نحن لم نف لكم و فلا بيعة لنا عليكم.» 175 (با شما براساس كتاب خداو سنت رسول خدا بيعت مى‏كنم و اينكه خداوند را بندگى كنيم و از عصيانش بپرهيزيم. من شما را به سوى برگزيده‏اى از آل محمد مى‏خوانم و تعهد مى‏كنم كه در ميان شما به كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كنيم و در ميان مردم براساس عدالت رفتار و بيت المال را به مساوات تقسيم كنيم. پس اگر به تعهدات خود وفا كرديم شما هم به ما وفادار باشيد و اگر به آنچه تعهد كرده‏ايم وفا نكرديم بيعت ما از گردن شما برداشته است). و چون امام حق، خورشيد مغرب طلوع كند، مساوات مالى در معناى حقيقى‏اش عينيت يابد. ابوسعيد خدرى روايت كر

ده است كه رسول خدا (ص) فرمود:

«ابشرّكم بالمهدى... فيملأ الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلماً و جورا، يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض يقسم المال صحاحاً. فقال له رجل: و ما صحاحاً؟ قال: التسوية بين الناس.» 176

شما را مژده مى‏دهم به آمدن مهدى... پس زمين را همان گونه كه از ستم و بيداد لبريز شده باشد از داد و دادگرى لبريز سازد؛ ساكنان آسمان و زمين از او راضى هستند و مهدى مال را به طور صحيح تقسيم مى‏كند. مردى از پيامبر پرسيد: به طور صحيح يعنى چه؟ فرمود: يعنى به مساوات ميان مردم تقسيم مى‏كند.

عبدالله بن مسعود نيز از پيامبر (ص) روايت كرده است كه در اين باره فرمود:

«... و يقسم المال بالسوية و يجعل الله الغنى فى قلوب هذه الامة.» 177

مهدى مال را به مساوات تقسيم مى‏كند و قلبهاى امت محمد را لبريز از بى‏نيازى خواهد كرد.

اما عصر (ع) اموال را به مساوت تقسيم مى‏كند و عدالت را بر قرار مى‏سازد 178 و ديگر نيازمندى باقى نخواهد ماند. امام باقر (ع) فرمود:

«... و يسوى بين الناس حتى لاترى محتاجاً الى الزكاة.» 179

مهدى اموال را ميان مردم چنان به تساوى قسمت مى‏كند كه ديگر نيازمندى يافت نمى‏شود تا به او زكات دهند.

مساوات در مالياتهاى اسلامى‏

از موارد ديگرى كه مساوات در آن رعايت شده مالياتهاى اسلامى يعنى زكات، خمس، صدقات و غيره است. اين مالياتها از همه كسانى كه درآمد و دارايشان از مرزى فراتر رود گرفته مى‏شود و به هيچ عنوان مسائل طبقاتى در آن را ندارد. اين مالياتها براى همه، براساس نسبت و ضرايبى ثابت است. به عبارت ديگر نسبت تكليف به وسع نسبتى ثابت است بدين ترتيب اسلام در اداى ماليات شرعى امتيازى ميان پيروانش قائل نشده است و همه را در پرداخت حقوق واجب مساوى دانسته، همان طور كه در پرداخت جزيه نيز ميان اهل كتاب فرقى نگذاشته است. البته در اين مالياتها نه تنها وضع ناتوانان و نيازمندان به طور كامل رعايت شده است و آنها از پرداخت معافند، بلكه بخش عمده‏اى از اين مالياتها با هدف تكافل اجتماعى در جهت تأمين ناتوانان و نيازمندان اختصاص يافته است اين مالياتها به گونه‏اى وضع شده كه علاوه بر جلوگيرى از طغيان، تراكم و تمركز ثروت، فقر ونادارى و بينوايى را ريشه كن و زمينه عدالت اجتماعى را فراهم سازد؛ كه امنيت و آسايش جامعه جز در پناه عدالت اقتصادى و اجتماعى ميسر نمى‏شود و آن هنگام است كه حقيقت دين ظهور يابد و همگان در سايه عدالت به صلاح رسند.

نشانه‏هاى چنين جامعه‏اى در خطبه‏اى از امير مؤمنان (ع) آمده است:

«اضاءلكم الا سلام فاكلتهم رغداً و ما عال فيكم عائل ولا ظلم منكم مسلم و لا معاهد.»180

اسلام براى شما درخشد و به خوشى و فراوانى خوريد و هيچ عائله‏مند گرفتارى در ميان شما نبود و به هيچ مسلمان يا غير مسلمانى كه در عهد و پيمان شماست ستم نرود.

درباره اين مالياتها و نقش حقيقى آنها در زدودن فقر از جامعه و ايجاد آسايش و امنيت همگانى در سيره اقتصادى به تفصيل بحث خواهد شد.

مساوات در تحصيل علم

از لوازم اصل مساوات آن است كه امكانات رشد و كمال به طور مساوى در دسترس همگان قرار گيرد و ازمصداقهاى اساسى و مهم اين معنا فراهم بودن امكان تحصيل علم براى همه است؛ اينكه هر كس از هر طبقه‏اى بتواند در پرتو لياقت و استعداد و فعاليت خود به كمال شايسته خويش برسد. لازمه حديث مشهور فريقين كه از رسول خدا (ص) نقل شده، همين امر است:

«طلب العلم فريضة على كل مسلم.» 181

طلب و فراگيرى دانش بر (نوع) مسلمانان واجب است .

فراگيرى دانش بر هر مسلمان، مرد، زن، كوچك، بزرگ، بر همگان واجب است كه از عمده‏ترين علتهاى پيشرفت علوم و ترقى مسلمانان در سده‏هاى نخست تاريخشان نيز همين بود .

رسول اكرم (ص) اين مساوات را در مدينه تحقق بخشيد و با تأكيد فراوان همگان را به فراگيرى دانش خواند. پس از پيروزى بدر و به اسارت درآمدن گروهى از مشركان، در ميان آنان عده‏اى بودند كه سواد داشتند، پيامبر اعلام كرد كه اسيران با سواد مى‏توانند با تعليم خواندن و نوشتن به ده نفر از كودكان انصار آزاد شوند. 182

اسيران مشركى كه نمى‏توانستند فديه دهند و آزاد شوند با تعليم كودكان مسلمان آزاد شدند. اين عمل موجب شد كه بسيارى از كودكان مسلمان خواندن و نوشتن بياموزند كه زيد بن ثابت در زمره آنان خواندن و نوشت آموخت. 183رسول خدا (ص) جامعه خود را در سايه مساوات در تحصيل علم به سوى مقصدى كه مى‏خواست سير داد. از قول عبدالله بن سعيدبن عاص نقل شده است كه پيامبر به وى فرمان داد تا در مدينه به مردم خواندن ونوشتن بياموزد. 184 از عبادة بن صامت نيز نقل شده است كه گفت من به جمعى از اصحاب صفه خواندن و نوشتن قرآن آموختم. 185 رسول اكرم (ص) چنان بر مساوات در تحصيل علم اهتمام داشت كه از شفا ام سليمان بن ابى حتمه نقل شده است كه پيامبر به وى فرمود به برخى زنان قرآن بياموزد پس از آنكه خواندن و نوشتن آموخته بودند .186 بلاذرى نام چند تن از زنان اين دوره را كه توانايى نويسندگى داشتند آورده است از جمله: حفصه همسر پيامبر، ام كلثوم دختر عقبه و عايشه دختر سعد. 187

پيامبر خدا (ص) همگان را به كسب دانش و آگاهى مى‏خواند و آن را به صورت يك تكليف دينى بيان مى‏فرمود. آموزش دين به عنوان اساس كار تربيتى مسلمانان مطرح بود. ايمان باور مبتنى بر معرفت است و مسلمان بصير در دين، از همان ابتداى بعثت آموزش دين اساس حركت دينى بود.

«هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.» 188

اوست خدايى كه در ميان مردم بى كتاب پيامبرى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنهارا پاكيزه سازد و كتاب و حكمتشان بياموزد. اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند .

سخنان مكرر پيامبر گوياى اين تأكيد است:

«تعلموا كتاب الله و تعاهدوه...» 189

كتاب خدا را بياموزيد و ملتزم بدان باشيد.

«خياركم من تعلم القرآن و علمه.» 190

بهترين شما كسى است كه قرآن را بياموزد و تعليم دهد .

«اغد عالماً، او متعلماً، او مستمعاً، او محباً، لا تكن الخامسة فتهلك.» 191

روز خود را در حالى آغاز كن كه دانشمند يا دانشجو يا شنونده دانش يا دوستدار دانش باشى و از گروه پنجم (خارج از اين چهار گروه) مباش كه هلاك و نابود شوى.

پيام آور هدايت مسلمانان را دعوت و تشويق به آموزش مى‏كرد و اصرار داشت كه همگان قرآن بياموزند، به خاطر بسپارند و بدان عمل كنند.

در سال يازدهم بعثت رسول خدا در موسم حج در عقبه منى با گروهى از مردم يثرب ملاقات كرد و اسلام را بر آنان عرضه داشت. آنها پس از شنيدن آياتى چند از قرآن و دعوت رسول خدا ايمان آوردند و اسلام با آنان به يثرب رفت. در سال دوازدهم بعثت دوازده نفر از انصار در موسم حج در عقبه منى با رسول خدا بيعت كردند پيامبر مصعب ابن عمير را همراهشان به مدينه فرستاد تا به آنان كه اسلام مى‏آوردند قرآن بياموزد، اسلام را آموزش دهد و آنان را در فهم عميق دين يارى دهد: «امره ان يقرئهم القرآن، و يعلمهم الاسلام و يفقههم فى الدين». بدين جهت مصعب را در مدينه «مقرى» مى‏گفتند. 192 مردم نزد او «اقراء» مى‏كردند يعنى قرآن را تلاوت مى‏كردند و او استماع مى‏كرد تا خطاهايشان را اصلاح كند. پيامبر آن قدر بر آموزش دين اهتمام داشت كه به ابى بن كعب انصارى مى‏فرمود خداوند به من امر كرده است كه تو را «اقراء» كنم. 193 و بسيارى نزد او تعليم يافتند.

رسول خدا (ص) افراد زيادى را براى آموزش همگانى دين به مناطق گوناگون اعزام كرد از جمله: رافع بن مالك انصارى را براى تعليم در مدينه مامور ساخت. 194 معاذبن جبل را به يمن و حضرموت روانه كرد 195 و چون مكه فتح شد عتاب بن اسيد را جانشين قرار داد و معاذ را مامور آموختن قرآن و دين كرد. 196 عمروبن حزم خزرجى را نيز به نجران گسيل كرد. 197 و...

اين حركت همگانى و اعلام مساوات در تحصيل علم در اوضاع و احوالى عينيت مى‏يافت كه ديدگاههاى طبقاتى در فراگيرى علم به شدت حاكم بود و دانش مختص توانگران و قدرتمندان بود و محرومان و ناتوانان در كنار آن همه نامردمى و ستم و بيداد از فراگيرى دانش نيز محروم بودند در ايران پيش از اسلام: «تعليم و تربيت منحصر به فرزندان اعيان و ثروتمندان بود و اين كار به وسيله كاهنان صورت مى‏گرفت و به بعضى از فرزندان اشراف تعليمات مخصوصى مى‏دادند كه براى فرماندارى استانها و تصدى مشاغل دولتى مهيا شوند» 198 در مصر: «كاهنان مصرى مقدمات علوم را در مدارسى كه پيوسته به معابد بود به فرزندان خانواده‏هاى ثروتمند مى‏آموختند. يكى از كاهنان منصبى داشت كه مى‏توان آن را معادل وزير آموزش و پرورش امروز دانست، او خود را به نام «رئيس طويله شاهى براى تعليم و تربيت» مى‏ناميد» 199 درهند: «اگر فردى از طبقه سودره به قرائت كتب مقدس گوش مى‏داد، مى‏بايست گوشش را (بنا به كتابهاى قانون برهنمى) با سرب گداخته پر كرد؛ اگر آن را زمزمه كند ،بايد زبانش را بريد، اگر آن را به ياد بسپارد بايد او را دوباره كرد». 200

در مدينه پيامبر نشانى از تبعيض از جمله فاسدترين تبعيضها يعنى محروم كردن استعدادها ازفراگيرى دانش نبود. اوصياى آن حضرت به سيره پيامبر مى‏خواندند و با هرگونه تبعيضى در تعليم و تربيت مخالفت مى‏كردند چنانكه امام صادق (ع) به حسان معلم فرمود:

«ان يكون الصبيان عندك سواء فى التعليم لا تفضل بعضهم على بعض.» 201

كودكان در تعليم نزدت يكسان باشند، برخى را بر برخى برترى ندهى.

آنان كه دانش را طبقاتى كنند و همت خود را در تعليم و تربيت متوجه توانگران و قدرتمندان سازند در آتش دوزخند. امام صادق (ع) فرمود:

«... و من العلما من يرى ان يصنع العلم عند ذوى الثروة و الشرف، ولايرى له فى المساكين وضعاً فذاك فى الدرك الثالث من النار...» 202

برخى از اهل علم معتقدند كه بايستى دانش را به ثروتمندان و طبقه اشراف آموخت و تهى دستان را از دانش محروم كرد، چنين اهل علمى در طبقه سوم آتش خواهند بود.

اسلام نگاه و رفتار طبقاتى را در همه امور زير پا گذارده و به هيچكس اجازه نداده است كه مردمان را در فراگيرى دانش بر مبناى ثروت و مكنت طبقه‏بندى كند. تبعيض در تعليم و تربيت و امكانات آن در سيره نبوى پذيرفته نيست و از همين رو محدثان بزرگ اسلام در كتب روايى خود «باب مساوات در تحصيل علم» گشودند، چنانكه دارمى در سنن خويش بابى باز كرده است با عنوان: «باب التسوية فى العلم».203

از نتايج و ثمرات مساوات در فراگير علم آن بود كه دانشمندان بسيارى از طبقات محروم جامعه يعنى مستضعفان، محرومان و ستمديدگان به مراتب بالادست يافتند؛ چيزى كه مستكبران و حرام اندوزان و ستمگران آن را سخت ناخوش مى‏داشتند. واقعه‏اى كه از ابن ابى ليلى نقل شده گوياى اين حقيقت است. وى گويد: «عيسى بن موسى 204 (عباسى) كه ستمگرى نژاد پرست و متعصب بود ازمن پرسيد: فقيه بصره كيست؟ گفتم: حسن بن ابى الحسن، گفت: پس از او؟ گفتم: محمد بن سيرين . گفت: آن دو عربند يا از موالى‏اند؟ گفتم: از موالى‏اند. گفت:

فقيه مكه كيست؟ گفتم: عطاء بن ابى رباح و مجاهد (بن جبر) و سعيد بن جبير و سليمان بن يسار؛ گفت: آنها چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى هستند. گفت: فقهاى مدينه چه كسانى هستند؟ گفتم: زيدبن اسلم و محمد بن منكدر و نافع بن ابى نجيح؛ گفت: چه هستند؟ گفتم: از موالى هستند پس رنگ به رنگ شد آن گاه پرسيد: فقيه‏ترين فرد قبا كيست؟ گفتم ربيعة الرأى و ابن زناد؛ گفت: آن دو چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى‏اند. چهره‏اش درهم و تيره شد سپس گفت: فقيه يمن كيست؟ گفتم: طاووس و پسرش و (همام) بن منّبه؛ گفت: اينها چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى هستند. رگهاى گردنش متورّم شد و به حال خسته نشست آنگاه گفت فقيه خراسان كيست؟ گفتم : عطاء بن عبدالله خراسانى و گفت: اين عطا از كدامين است؟ گفتم: از موالى. چهره‏اش تيره‏تر شد و به سياهى كامل گراييد به طورى كه وحشت كردم. پرسيد: فقيه شام كيست؟ گفت: مكحول گفت: اين يكى چگونه است؟ گفتم: از موالى است. (خشم و اندوهش افزون شد.گفت: فقيه جزيره كيست؟ گفتم: ميمون بن مهران. گفت اين چگونه است؟ گفتم: از موالى است) نفسى به سختى كشيد و پرسيد: فقيه كوفه كيست؟ به خدا سوگند اگر بيم آن نبود كه هلاك شود هر آينه مى‏گفت

م حكم بن عيينه و عمار بن ابى سليمان، اما در بيان اين حقيقت شر و ناخوشى يافتم، پس گفتم: ابراهيم و شعبى. گفت: ايندو چگونه‏اند؟ گفتم: هر دو عربند. گفت الله اكبر و حزن و اندوهش فرو نشست». 205

مساوات در تصدى شغلها و انجام مسؤوليتها

از امورى كه در سيره پيامبر چشمگير بود و بسيارى تاب تحملش را نداشتند و تا روزهاى آخر زندگى رسول خدا نيز نتوانستند آن را بپذيرند، مساوات در تصدى شغل و انجام مسؤوليت براساس اهليت بود. پيامبر در اين امر ميان هيچيك از افراد امت فرقى نمى‏گذاشت و هر كس واجد اهلبيت بيشترى بود ميدان گسترده‏ترى مى‏يافت تصدى امور با ملاك دانش و توان و تقواى مسلمانان تعيين مى‏شد و نه با ملاكهاى جاهلى، چنانكه در دوران جاهليت عرب از ويرگيهاى رهبر قبيله سن او بود (شيخ) و عرب قائل به شيخوخيت بود و چنانچه فردى همه اهليتهاى لازم براى رهبرى و فرماندهى را دارا بود ولى شيخ نبود، عرب جاهلى بدو تن نمى‏داد اين جمود جاهلى به رغم مواضع صريح قرآن كريم و رفتار و عملكرد پيامبر از انديشه و دل بسيارى بيرون نرفت. آيات متعدد كتاب الهى بيانگر اين حقيقت است كه خداوند جز براساس شايستگى مسؤوليتى نمى‏بخشد. آن گاه كه ابراهيم خليل (ع) به سبب شايستگيهايش و پس از آزمونهاى گوناگون به مقام امامت رسيد، عرض كرد: پروردگارا آيا فرزندان من به سبب نسبت با من از موهبت رهبرى الهى برخوردار خواهند بود؟ پس به صراحت پاسخ گفت كه ملاك تصدى مسؤوليت نسبت به خو

يشاوندى نيست و هرگز ستمكاران به مقام امامت نمى‏رسند.

«و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال: انى جاعلك للناس اماماً قال: و من ذريتى؟ قال: لا ينال عهدى

الظالمين.» 206

و پروردگار ابراهيم او را به كار چند بيازمود و ابراهيم آن كارها را به تمامى به انجام رسانيد. خداوند فرمود: من تو را پيشواى مردم گردانيدم. گفت: فرزندانم را هم؟ فرمود: پيمان من ستمكاران را در بر نگيرد.

اينكه ابراهيم (ع) پس از بر آمدن از عهده‏آزمونها، شايستگى پيشوايى يافت، بيان كننده حقيقت مورد بحث است كه مقام و مسؤوليت جز بنابر شايستگيها داده نمى‏شود، ملاك تصدى مسؤوليت ثروت و مكنت نيست. در قرآن كريم اين امر با بيان نمونه‏اى زيبا چنين عنوان شده است:

«الم‏تر الى الملاء من بنى اسرائيل من بعد موسى اذا قالوا لنبى لهم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل الله قال: هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا؟ قالوا: و ما لنا الا نقاتل فى سبيل الله و قد اخرجنا من دريارنا و ابنائنا فلما كتب عليهم القتال تولّوا الا قليلاً منهم و الله عليم بالظالمين. وقال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكاً قالوا: انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يؤت سعة من المال. قال: ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم و الله يؤتى ملكه من يشاء والله واسع عليهم.» 207

آيا آن گروه از بنى اسرائيل را نديدى كه پس از موسى به پيامبر خود گفتند: زمامدار و فرماندهى براى ما انتخاب كن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پيكار كنيم؟ پيامبر آنها گفت: آيا احتمال مى‏دهيد كه چون جن بر شما مقرر شود جنگ نكنيد؟ گفتند: چگونه ممكن است در حالى كه از خانه و فرزندانمان رانده شده‏ايم (و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال و فرزندان ما اسير شده‏اند)؟ اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد جز اندكى سرپيچى كردند و خداوند از حال ستمكاران آگاه است. پيامبرشان به ايشان گفت: خداوند «طالوت» را براى زمامدارى شما برانگيخت و انتخاب كرده است گفتند : چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او شايسته‏تريم و او ثروت زيادى ندارد. گفت: خدا او را بر شما برگزيده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشيده است. خداوند ملكش را بر هر كس بخواهد مى‏بخشد و احسان خداوند وسيع و او آگاه (از لياقت افراد براى منصبها) است.

طالوت جوانى بود نيرومند و زيرك و دانشمند و با تدبير، اما گمنام كه چهار پايان پدر را به چرا مى‏برد و كشاورزى مى‏كرد. به دنبال گم شدن چهار پايانش در صحرا، نزد اشموئيل پيامبر رفت و اشموئيل در نخستين برخورد شايستگيهاى او را دريافت و پى برد كه او همان كسى است كه خداوند او را مأمور نجات بنى اسرائيل كرده است. اشموئيل به قوم خود اعلام كرد كه خداوند طالوت را به فرماندهى آنان برگزيده است تا با رهبرى او به پيكار با دشمن برخيزند اما آنان براى فرمانده امتيازاتى از نظر نسب و ثروت را شرط مى‏دانستند و طالوت فاقد همه آن ويژگيهايى بود كه براى آنان ملاك تصدى مسؤوليت بود. او فردى گمنام و تهيدست بود. اشموئيل ملاكهاى باطل بنى اسرائيل را مورد سرزنش قرار داد و اظهار داشت ويژگيهاى تصدى مسؤوليت علم و قدرت است كه به اندازه كافى در طالوت هست. 208امير مؤمنان (ع) درباره ملاك تصدى مسؤوليت، زمامدارى و رهبرى فرمود:

«ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه، و اعلمهم بامرالله فيه.» 209

مردم! سزاوارترين كس به زمامدارى و رهبرى قويترين مردم نسبت به به آن است و داناترين آنها به فرمانهاى خدا در آن.

مى‏توان نتيجه گرفت كه ملاك تصدى امور به طور كلى علم و قوت است و ملاكهاى واقعى و نه نسبت و ثروت و ساير ملاكهاى غير واقعى. رسول اكرم (ص) در دوران رسالت خويش مساوات در تصدى شغلها و انجام مسؤوليتها را به تمامى تحقق بخشيد. نه تنها رعايت مساوات براى هر كه واجد اهليت بود كه رعايت مساوات ميان صاحبان اهليت تا سنگينى بار مسؤوليتها بر يك گوشه از جامعه تحميل نشود. آن حضرت در ابتداى ورود خود به مدينه ضمن عهدنامه‏اى كه ميان گروههاى اجتماعى مختلف موجود در مدينه منعقد كرد، در بخش مربوط به گروههاى مسلمان، انجام مسؤوليت دفاع از نظام را به مساوات مشخص كرد و چنين اعلام فرمود:

«و ان كل غازية غزت معنا يعقب بعضها بعضاً.» 210

همه گروههاى مسلمان كه به جنگ و جهاد مى‏روند به ترتيب و به تناوب وارد جنگ خواهند شد (و جنگيدن بر يك گروه دو مرتبه پشت سر هم تحميل نخواهد شد).

آن حضرت در فرستاده سفير مساوات را رعايت مى‏كند. 211

پيامبر خدا در دادن مسؤوليت فرماندهى جنگ تنها ملاحظه شايستگى و توانايى و تدبير افراد را مى‏كرد و نه خويشاوندى و نسب و سن، و جوانان شايسته را فرمانده قرار مى‏داد همان گونه كه درباره زيدبن حارثه به عنوان يكى از فرماندهان نبرد موته عمل كرد 212 و درباره اسامة بن زيد به عنوان آخرين فرمان پيكار با دشمنان دستور فرمود بنابر نقل جمعى از مورخان، پيامبر شانزده روز پيش از رحلت، 213 خود پرچمى براى اسامة بست و به او چنين فرمان داد: «به نام خدا و در راه خدا نبرد كن، با دشمنان خداپيكار كن. سحرگاهان بر اهالى ابنى 214 حمله ببرد و ابن مسافت را چنان سريع طى كن كه پيش از آنكه خبر حركت تو به آنجا برسد خود و سربازانت به آنها رسيده باشيد.» 215 آن حضرت دستور داد كه مردم بسيج شوند و لشكر مهاجر جمله همراه وى كرده بود. 216 در اين بسيج كسى از بزرگان مهاجران نخستين و انصار نبود كه پيامبر او را زير پرچم اسامه قرار نداده باشد. بزرگانى چون ابوبكر، عمربن خطاب، ابو عبيده جراح، سعدبن ابى وقاص، سعيد بن زيد، قتادة بن نعمان، سلمت بن اسلم بن حريش در زمره آنها بودند.217 اسامه پرچم را به بريدة بن حصيب اسلمى داد و جرف 218 را بن

ا به فرمان پيامبر اردوگاه خود قرار داد تا سربازان اسلام دسته دسته به آنجا بيايند و همگى در وقت معينى حركت كنند. 219

بدين ترتيب پيامبر در آخرين روزهاى زندگى خويش، باز برهمگان آشكار كرد كه ملاك تصدى مسؤوليت و موقعيتهاى اجتماعى جز لياقت و شايستگى و كاردانى نيست و هرگز اين امور در گرو سن و سال نمى‏باشد. آنان كه هنوز خوى جاهليت در سرشان بود و نمى‏توانستند خود را با ملاكهاى حقيقى منطبق سازند و تبعيض را بر عدالت و نابرابرى را بر مساوات مى‏پسنديدند زبان به اعتراض گشودند كه چرا پيامبر جوانى را كه شيخ محسوب نمى‏شود بر آنان فرمانده كرده است. برخى از سيره نويسان سن اسامه را هفده سال 220 و برخى هجده ذكر كرده‏اند 221 واقدى آن را بيست و يك يا نزديك آن گفته است 222 آنچه مسلم است آنكه اسامه در سالهاى نخستين جوانى بود و اين امر بر آنان كه رنگ سيره پيامبر به خود نگرفته بودند بسيار سنگين و گران مى‏آمد وسخنانى بر زبان مى‏راندند كه همه نشانى از جاهليت و عدم تسليم در برابر حق داشت. 223

فرداى روزى كه پيامبر پرچم جنگ را براى اسامه بست، در بستر بيمارى افتاد، در اثناى بيمارى آگاه شد كه در حركت سپاه اسامه به سوى شام كارشكنى شده است و برخى لب به اعتراض گشوده‏اند كه چرا جوان نورسى را بر برزگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است و همراه وى نرفته‏اند. پيامبر اكرم از اين نافرمانى كه جز تجلى روح جاهلى نبود خشمگين شد و در حال بيمارى آهنگ مسجد كرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس، انفذوا بعث اسامة، فلعمرى لئن قلتم فى امارته لقد قلتم فى امارة ابيه من قبله و انه لخليق للامارة و ان كان ابوه لخليقاً لها.»224

مردم، فرماندهى اسامه را بپذيريد و سپاه را حركت دهيد كه به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهى او سخن مى‏گوييد، پيش از اين درباره فرماندهى پدرش هم سخنها گفتيد ولى او شايسته فرماندهى است چنانكه پدرش نيز در خور آن بود .

پيامبر پس از اين سخن از منبر فرود آمد و به خانه رفت و در بستر بيمارى افتاد و در همان حال كسانى از بزرگان صحابه را كه به عيادت وى مى‏رفتند مؤكداً سفارش مى‏كرد كه در جرف به سپاه اسامه بپيوندند و سپاه را حركت دهند: «انفذوا بعث اسامة» 225 رسول خدا(ص) آن قدر بر اين امر تأكيد داشت كه فرمود: «جهزوا جيش اسامت لعن الله من تخلف عنه.» 226 (سپاه اسامه را حركت دهيد كه خدا لعنت كند آنان را كه از اين كار تخلف كنند).

بدين ترتيب پيامبر تلاش مى‏كرد تا جانشينى على بن ابى طالب را تثبيت كرده 227 و نيز ملاكهاى حقيقى را جايگزين ملاكهاى جاهلى كند.

رسول خدا (ص) در طول رسالت خويش تلاش كرد راه كمال را براى همه شايستگان باز كند و معيارهاى جاهلى را محو سازد و با اين روال باب جديدى در تصدى شغلها و مسؤوليتها باز شد. حتى آن ميدان رشدى كه براى زنان بسته بود گشود شد. زنان وارد صحنه‏هاى گوناگون اجتماعى و سياسى شدند. آنها در عرصه‏هاى ايمان، مبارزه، هجرت و جهاد به كمالات و مراتب والا دست يافتند.

سميه دختر خباط از آن جمله است. او كنيز ابو حذيفة بن مغيره مخزومى بود كه چون با ياسر ازدواج كرد، ابوحذيفه او را آزاد ساخت. عمار ثمره اين ازدواج بود آنها از نخستين مسلمانان بودند. برخى سميه را هفتمين مسلمان شمرده‏اند چون دعوت علنى شد و سردمداران شرك منافع خود را در خطر ديدند آن ستمديدگان را زير سخت‏ترين شكنجه‏ها قرار دادند تا از اسلام برگردند ابوجهل بر آنها زره مى‏پوشانيد و در آفتار سوزان نگاهشان مى‏داشت تا سوزش شكنجه ايمان از دلشان بزدايد در اين اوضاع سخت عطوفت و مهربانى پيامبر و دلجوييهاى او مرهم رنجها و زخمهايشان بود پيامبر چون بر آنان مى‏گذشت با محبّت بديشان مى‏فرمود: «صبراً آل ياسر موعدكم الجنة» (اى خاندان ياسر بردبارى پيشه كنيد كه منزلگاه شما بهشت است). در برابر آن همه شكنجه و فشار جز استقامت از آن بانوى والاظهور نيافت و همين بود كه ابوجهل را به مرز جنون مى‏كشانيد. آنها اعتراف مى‏كردند كه در برابر اين ضعيفان عاجزند. سرانجام رهبر جلادان بيدادگر قريش تيرى در سينه او فرو نشاند. آخرين كلام نخسيتن شهيد اسلام اين بود: خدا بزرگتر است... و شكوه و سربلندى از آن محمد... 228

صفيّه دختر عبدالمطلب، خواهر حمزه سيدالشهداء چون برادر شير زنى مبارز بود كه از شجاعت و اقدامات او در دفاع از حريم اسلام سخنها رفته است در اوضاع سخت مكه اسلام آورد و بر سر پيمان باحق استوار ايستاد. چون گاه هجرت فرا رسيد دل از وابستگيها بركنده، همراه فاطمه بنت اسد و فاطمه بنت محمد (ص) به راهبرى على (ع) به مدينه رفت. هنگام پيكار احد زنان در قلعه حسان بن ثابت بودند تا در جايى كاملاً امن باشند. وقتى خبر شكست مسلمانان را شنيد قلعه را ترك گفت نيزه‏اى برداشت و به شتاب خود را به ميدان احد رساند و به سوى فراريان تاخته فرياد مى‏زد: نكبت بر شما باد، از كنار رسول خدا گريختيد و او را تنها گذاشتيد. پيامبر او را ديد كه چگونه به سوى ميدان هجوم آورده و با چشمانى نگران پيامبر موجى از حماسه و طوفانى از شجاعت برپا كرده است. او نيزه خويش را در دست مى‏فشرد و از مرگ پاكى نداشت. پيامبر ترسيد كه شمشيرهاى دشمنان او را از پاى درآورد. فرزندش زبير را خواند تا به سوى مادر رفته از وارد شدن او به كارزار مانع شود. چون نبرد پايان يافت، خبر شهادت حمزه را به او دادند. خواست تا براى آخرين بار پيكر برادر را ببيند. پيامبر ب

ه زبير فرمود: او را بازگردان تا پيكر پاره پاره حمزه را نبيند. صفيه در پاسخ گفت: چرا به جسد برادرم نزديك نشوم؟ شنيده‏ام او را مثله كرده‏اند چون اين مصيبتها در راه خداست ما هم بدآنهاراضى هستيم و ان شاء الله شكيبايى و صبر پيشه خواهم كرد وقتى زبير رسول خدا (ص) را از گفته مادر آگاه كرد، حضرت فرمود: راهش را باز بگذاريد. صفيه بر سر كشته حمزه رفت، بر او درود فرستاد، كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون) بر زبان جارى ساخت و براى او طلب آمرزش كرد و چنانكه گفته بود بردبارى پيشه كرد. هنگام نبرد خندق، گروهى از زنان و كودكان در قلعه حسان بن ثابت بودند. حسان بن ثابت با اينكه در سرودن شعر عليه بزرگان قريش بى باك بود اما از جنگ هراس داشت و آن روز پيش زنان و كودكان در قلعه مانده بود يهود بنى قريظه در اين جنگ پمان شكنى كرده عليه مسلمانان اقدام مى‏كردند. برخى از آنها لباس جنگ به تن كرده به ميان شهر آمده بودند و هر كه را سر راه خود مى‏ديدند متعرضش مى‏شدند در اين اوضاع يكى از جاسوسان يهودى براى بررسى به آن قلعه نزديك شد و خود را به ديوار قلعه چسباند. صفيه او را ديد و از حسان خواست تا پايين رفته، او را بك

شد، حسان گفت: اى دختر عبدالمطلب خدايت بيامرزد، به خدا تو خود مى‏دانى كه من مرد اين كار نيستم و كشتن او از عهده من خارج است، صفيه نيزه‏اى برگرفت و از قلعه به زير آمد و آن يهودى را از پاى درآورد. بدين گونه از شجاعت صفيه سخن مى‏گويند. او دلاورى راستين در راه مكتبش بود. 229

نسيبة دختر كعب (ام عماره انصارى) از زمره آنانى است كه در پيمان دوم عقبه حضور داشت و با رسول خدا (ص) پيش از هجرت آن حضرت بيعت كرد. فداكاريهاى او در ميدانهاى گوناگون نبرد سبب افتخار زنان مسلمان بود. زمانى كه سپاه اسلام براى رويارويى با دشمن از مدينه خارج شد تا در دامنه احد موضع گيرد چهارده زن همراه سپاه شدند تا زنان نيز همپاى مردان در دفاع از حريم دين اداى تكليف كرده باشند. آنها مى‏رفتند تا در ميدان نبرد به مداواى مجروحان بپردازند و آبرسانى كنند و نسيبه يكى از آنان بود. او به همراه دو فرزندش حبيب و عبدالله و برادرانش عبدالله و عبدالرحمن و همسرش زيدبن عاصم و عده ديگرى از خاندانش عازم كارزار احد شد. هنگام اعزام در برابر رسول خدا (ص) ايستاد و با بيانى كه حاكى از ايمان و خلوص و پايدارى بود گفت: «اى رسول خدا دعا كن تا توفيق يافته، در راه اعتقاد و ايمان خويش اخلاص بورزيم و تحت لواى تو لشكرى استوار و مقاوم باشيم و در بهشت همدم تو گرديم» پيامبر دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و دعا كرد: «بارالها، آنها را به فرمانبردارى و اطاعتت موفق بدار و در شمار لشكريان دينت قرار داده و در بهشت همدم من گردان».

وظيفه نسيبه امداد رسانى بود اما چون جنگ شدت گرفت خاندان خود را كنار رسول خدا (ص) گرد آورد تا از آن حضرت دفاع كنند. در اين هنگام يكى از فرزندانش پيشاروى رسول خدا (ص) مجروح شد وحضرت فرياد برآورد: «ام عمار فرزندت را مداوا كن، سپس به پيكار بپرداز» نسيبه به سوى فرزند شتافت و به مداواى زخمش پرداخت و بدو گفت: «برخيز پسرم و با اين گروه بستيز و از پيامبرت دفاع كن. اكنون روز تو فرا رسيده است و من تو را براى چنين روزى ذخيره ساخته‏ام» پيامبر خطاب به او فرمود: «ام عماره، خداوند تو را پاداش نيك دهد. چه كسى ياراى آن دارد كه در چنين روزى، چون تو پايدارى نشان دهد».

در اين هنگام به كسى كه فرزندش را مجروح ساخته بود حمله كرد و او را زخمى ساخت و بر زمين افكند، آن گاه به همراه فرزندش او را روانه دوزخ كرد. زمانى كه سپاهيان از گرد پيامبر گريختند و جز تنى چند با آن حضرت نماندند نسيبه از جمله آنان بود. چون پيامبر مشاهد كرد كه ام عماره بى سپر مى‏جنگد بر مردى كه در حال فرار بود نهيب زد: «اى مرد، سپرت را بيفكن تا كسى كه مى‏جنگد آن را بر گيرد» مرد سپرش را بر زمين انداخت و رسول خدا (ص) آن را به‏ام عمار داد. ابن قميئه حمله آورد و نسيبه به دفاع پرداخت، ضربتهايى بر او زد اما چون ابن قميئه دو زره بر تن داشت به او كارگر نشد و ضربه‏اى سخت بر نسيبه وارد كرد كه او خود را كنار كشيد و شمشير بر شانه‏اش نشست و زخمى عميق بر جاى نهاد هنگامى كه پيامبر وضع اين زن مؤمن مجاهد پاك باخته را ديد يكى از فرزندانش را صد كرد تا زخمش را ببندد. پيامبر در شأن او فرمود كه: «مقام نسيبه از مقام فلان و فلان بارتر است». او بحق از بسيارى بالاتر بود، ازآن فراريان هر چند كه ازبزرگان صحابه بودند. او در نبرد احد سيزده زخم برداشت .

اين زن والا مقام در معركه‏ها و موقعيتها حساس فراوانى حضور داشت و نقش - آفرين بود در صلح حديبيه، در بيعت رضوان، در غزوه خيبر، در عمرة القضاء در غزو حنين و در جنگ يمامه در دوران خلافت ابوبكر عليه مسيلمه كذاب كه ادعاى پيامبر كرده بود كه در اين نبرد يازده يا دوازده زخم برداشت. در همين نبرد يك دستش قطع شد. ام سعد دختر سعدبن ربيع گويد: از نسيبه پرسيدم: «دستت چه شده است؟» گفت: «در جنگ يمامه وقتى كار سخت شد و مسلمانان رو به هزيمت رفتند، من به انصار بانگ زدم كه گرد آييد و چون گرد آمديم تا «حديقة الموت» 230 (باغ مرگ) پيش را نديدم و در آنجا ساعتى پيكار كرديم تا اينكه ابودجانه در كنار آن باغ كشته شد، من وارد باغ شدم و به دنبال آن بودم كه خود را به مسيلمه برسانم و او را بكشم. در آنجا مردى راه را بر من بست و ضربتى زد كه دستم قطع شد، اما به خدا سوگند نه اعتنايى كردم و نه از كار بازماندم، پيش روى كردم تا به جنازه آن خبيث رسيدم و ديدم پسرم عبدالله شمشيرش را با جامه او پاك مى‏كند. گفتم: او را كشتى؟ گفت: آرى. پس سجده شكر به جاى آوردم». او نمونه برجسته تربيت نبوى بود. 231

سميراء دختر قيس از زنان بنى دينار نيز در نبرد احد براى امدادگرى رفته بود. دو پسرش نعمان بن عبد عمرو، و سيلم بن حارث به شهادت رسيدند و چون اين خبر را به او دادند فقط پرسيد: «رسول خدا (ص) در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهيد» پس چون نشانش دادند، گفت: «اى رسول خدا، هر مصيبتى در قبال سلامت تو نا چيز و قابل تحمل است.» آن گاه جنازه‏هاى دلبندانش را بر شترى گذاشت و به سوى مدينه رهسپار شد عايشه او را در راه ديد و از ميدان نبرد پرسش كرد. گفت: «خدا را شكر كه رسول خدا زنده و سلامت است. و خداوند گروهى از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و اين آيه را خواند «و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيراً و كفى الله المؤمنين القتال.» 232 (خداوند كافران كينه توز را باز پس زد. اينان به هيچ غنيمتى دست نيافتند. و در كارزار، مؤمنان را خدا بسنده است). عايشه گفت: «اينها جنازه‏هاى كيست؟». گفت: «دو پسرم» آن گاه بدون سستى و درنگ شتر را حركت داد و رفت. 233

زنان بسيارى در اين گونه معركه‏ها رشد و كمال خود را به ظهور رساندند. ام نوفل، صفيه بنى دينارى از آن جمله بود. پدر، همسر و فرزند او در نبر داحد به شهادت رسيدند پس از پايان يافتن پيكار، زنان به بيرون شتافتند تا از حال خويشان و رزمندگان خبر گيرند . چون صفيه خبر يافت كه هر سه عزيزانش كشته شده‏اند پرسيد: «رسول خدا (ص) چگونه است؟» گفتند: «شكر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا (ص) را نشانم دهيد تا اطمينان پيدا كنم». چون آن حضرت را ديد و مطمئن شد، گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا (ص) تمام مصيبتها ناچيز و قابل تحمل است.»234

هند دختر عمروبن حزام كه از زنان شايسته انصار بود در نبرد احد همسر، برادر و پسر خود را از دست داد و خشنود بود كه رسول خدا (ص) زنده و سلامت است. پس از آن نيز همگام با حوادث پيش مى‏رفت و حضورى فعال داشت. فرزندانش را با شهامت و بى باكى به ميدانهاى رزم مى‏فرستاد. هنگام غزوه خيبر همراه گروهى از زنان براى يارى رزمندگان و امدادرسانى ترك خانه كرد و ثابت كرد كه همچنان نيرومند و پايدار است و بار افسردگيها و مرارتها او را لرزان نساخته، ناراحتيها او را به يأس نكشانده است.235

اينها و دهها زن ديگر نمونه‏هاى برجسته تربيت يافتگان سيره پيامبر بودند. آنها از همه اسارتها و تبرجهاى جاهلى خارج شده، پاكى و عفاف و رسالت مادرى را قرين تلاش اجتماعى و مبارزه سياسى كرده بودند. و اقدى خبرى را نقل كرده است كه گوياى اين حقيقت است: از ام عماره پرسيده‏اند آيا زنهاى قريش هم روز احد همراه شواهران خود جنگ مى‏كردند؟ و او در پاسخ گفته است: «به خدا پناه مى‏برم ؛ من نديدم كه يكى از زنهاى ايشان تيرى بيندازد يا سنگى بزند. آنها همراه خود دف و دايره مى‏آورند تا بزنند و كشتگان جنگ بدر را به يادشان آورند و نيز با خود سرمه‏دان و ميل سرمه داشتند كه هر وقت مردى از ميدان جنگ مى‏گريخت يا سستى نشان مى‏داد، يكى از آن زنان سرمه‏دان و ميلى به او مى‏داد و مى‏گفت: بى گمان تو زن هستى! من آن زنها را ديدم كه جامه‏هاى خود را به كمر بسته بودند و با سرعت مى‏گريختند و سواركاران نيز بدون اعتنا به آنها در حال گريز و نجات خود بودند. زنان پاى پياده در پى آنها مى‏دويدند و پى در پى به زمين مى‏افتادند. من هند دختر عتبه را كه سنگين وزن بود ديدم كه جامعه‏اى كهنه به تن داشت و از ترس گريز اسبها زمينگير شده بود و قدر

ت حركت نداشت و زن ديگرى نيز همراه او بود. تا اينكه قريش دوباره بازگشت و حمله مجددى كرد و به ما آن مصيبتها وارد كردند كه كردند. ما آن مصيبتها را كه در آن روز از جانب تيراندازان خودمان و به سبب نافرمانى دستور رسول خدا (ص) متوجهمان شد به پيشگاه خداوند خواهيم برد».236

زنان جاهلى، مردان خود را به ننگ زن بودن به جنگ تشويق مى‏كردند و زنان مسلمان در سايه مساوات اجتماعى هويت خود را به تمامى بروز مى‏دادند و اينكه در عرصه تصدى مسؤوليتهاى اجتماعى و سياسى همپا و همدوش مردان خويشند. تحقق والاى اين مساوات در ياران مهدى موعود (ع) است. جابر جعفى از امام باقر (ع) درباره ظهور حضرت ولى عصر (عج) نقل كرده است كه حضرت فرمود كه چون مهدى (ع) آيد ميان ركن و مقام نمازگزارد، آن گاه روى به مردم كند و فرياد كند: «الا انا نستنصر الله اليوم و كل مسلم». (بدانيد كه ما امروز از خدا يارى مى‏جوييم و از مسلمانان) سپس امام باقر (ع) افزود: «و يجى ء و الله ثلاثمائة و بضعة عشر رجلاً فيهم خمسون امراة يجتمعون بمكة على غير ميعاد قزعاً كقزع الخريف.» 237 (به خدا سوگند سيصد و سيزده تن نزد او گرد مى‏آيند كه در ميان آنان پنجاه زن هستد. آنها بدون قرارى از پيش از اين سوى و آن سوى مانند ابرهاى پراكنده پاييزى به هم مى‏پيوندند و در مكه به حضور مهدى مى‏رسند.)

اين مساوات همه جانبه و فراگيرى است كه با سيره پيامبر اكرم (ص) براى همگان به ارمغان آمد.


پى نوشتها:
1- كليات اقبال لاهورى، ص 73.
2- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 100؛ و نيز ر.ك: من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 379؛ البيان و التعريف، ج 2، ص 14؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 145 ؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 204؛ تحف العقول، ص 274.
3- باقر شريف القرشى، النظام السياسى فى الاسلام، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1402 ق. ص 202.
4- بحارالانوار، طبع كمپانى، ج 17، ص 101.
5- باقر شريف القرشى، العمل و حقوق العامل فى الاسلام، الطبعة الرابعة، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت. 1399 ق. ص 273.
6- «هر موجودى به اصل محكم «التجلى لا يتكرر» در وجود خود منفرد و متفرد است و او را ثانى نيست. و به عبارت ديگر، هر شى‏ء مظهر اسم شريف يا من ليس كمثله شى‏ء است، و اين مظهريت را مراتب است. هر حرفى از حروف كتاب آفاقى و انفسى ناطق است كه من موجودى واحد و بى شريكم، چگونه موجد مرا شريك باشد» حسن حسن زاده آملى، رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، چاپ اول، انتشارات فجر، 1362 ش. ص 24.
7- قرآن، نوح /14.
8- قرآن، زخرف /32.
9- الميزان فى تفسير القرآن، ج 11، صص 60- 61.
10- قرآن، حجرات /13.
11- الميزان فى تفسير القرآن، ج 18، صص 326 - 327.
12- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، صص 340 - 341.
13- همان، ص 341.
14- همان؛ و نيز ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 4، ص 33؛ امتاع الاسماع، ج 1، صص 390 - 391؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 347.
15- ورام بن ابى فراس مى‏نويسد خداوند درباره تفاخر به نسب و خويشاوندى فرموده است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى أى لا تفاوت فى انسابكم لا جتماعكم الى اصل واحد ثم ذكر فائدة النسب فقال: ان اكرمكم عندالله اتقاكم.» (اى مردم ما شما را از نر و ماده‏اى آفريديم يعنى هيچ تفاوتى در نسبهاى شما نيست، زيرا همه شما به يك اصل بر مى‏گرديد، سپس فايده نسبها را بيان كرده مى‏فرمايد: گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقواترين شماست.) تنبيه الخواطر، ج 1، ص 213.
16- قرآن، نساء /1.
17- ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، صص 135 - 136 ؛ تفسير نمونه، ج 3، ص 245.
18- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، ص 342؛ در تحف العقول، ص 24 باعنوان خطبه رسول خدا (ص) در حجة الوداع آمده است: «ايها الناس ان ربكم واحد و ان اباكم واحد. كلكم لادم و آدم من تراب. ان اكرمكم عندالله اتقاكم و ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوى الاهل بلغت؟ قالوا: نعم قال: فليبلغ الشاهد الغائب.» و نيز ر.ك: البيان و التبيين، ج 2، ص 24.
19- قرآن، بقره /156.
20- ر. ك: محمد بن حمزة بن محمد العثمانى (ابن فنارى)، مصباح الانس فى شرح مفتاح غيب الجمع و الوجود، لصدر الدين محمد بن اسحق قونوى، مع تعليقات ميرزا هاشم الكيلانى اشكورى و آية الله حسن حسن زاده آملى، چاپ دوم، انتشارات فجر، 1363 ش. صص 69 - 70؛ الاسفار الاربعة (الحكمة المتعالية)، صدرالدين محمد الشيرازى، شركة دارالمعارف الاسلامية، مطبعة الحيدرى، طهران، 1378 ق. ج 2، ص 82؛ امام روح الله خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية، ترجمه سيد احمد فهرى، انتشارات پيام آزادى، 1360 ش. ص 35.
21- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، ص 342.
22- همان.
23- الكافى، ج 8، ص 246 ؛ بحارالانوار، ج 21، ص 137؛ و نيز ر.ك: المغازى، ج 2، ص 836؛ سيرة ابن هشام، ج 4، ص 32؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 17، ص 281؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 143؛ نهاية الارب، ج 17، صص 312 - 313.
24- من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 363 ؛ المواعظ، ص 26؛ مكارم الاخلاق، ص 438.
25- صحيح مسلم، ج 4، ص 154؛ سنن ابى داود، ج 1، ص 156.
27- محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، كتابفروشى زوار، 1344 ش. ج 1، ص 49.
30- الاختصاص، ص 337، به نقل از الحياة، ج 5، ص 125.
31- الجامع الصغير، ج 2، ص 288؛ فيض القدير، ج 5، ص 37؛ تفسير ابن كثير، ج 6، ص 388 ؛ و نيز ر.ك: سنن ابى داود، ج 2، ص 624؛ كنزالعمال، ج 3، ص 527.
32- ابوالعلاء المعرى، اللزوميات، الطبعة الثانية، دارالكتب العلمية، بيروت، 1406 ق. ج 1، ص 409.
33- الكافى، ج 8، ص 182؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 151.
34- قرآن، شعراء 214.
35- تنبيه الخواطر، ج 1، صص 213 - 214.
36- هما، ص 213.
37- تحف العقول، صص 124 - 126؛ نهج‏السعادة، ج 1، صص 200 - 206؛ و نيز ر.ك: المعيار و الموازنة، صص 110 - 112؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 7، صص 39 - 40.
38- قرآن، حجرات /13.
39- قرآن، آل عمران، /31.
40- در نسخ موجود به همين محو است و آيه شريفه 32 سوره آل عمران بدين صورت: «و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول فان توليتم فان الله لا يحب الكافرين.» احتمال دارد آنچه در متن آمده است نقل به معناى كلام امام باشد و يا اينكه راوى يا كاتب يا ناسخ اشتباه كرده باشد .ر.ك: پانوشت نهج السعادة، ج 1، ص 201.
41- ر.ك: قرآن، بقره /38، 62، 112، 262، 274، 277، آل عمران /170، مائده /69، انعام /48، اعراف /35، يونس 62/، زخرف /68، احقاف /13.
42- ر.ك: قرآن، بقره /5، آل عمران /104،، اعراف /8، 157، توبه /88، نور /51، روم /38، لقمان، /5.
43- شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 37؛ و نيز ر.ك: الكافى، ج 8، صص 360 - 361.
44- تحف العقول، ص 152؛ و نيز ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 94.
45- الكافى، ج 8، صص 181 - 182؛ رجال الكشى، ص 14؛ امالى الطوسى، ج 1، صص 146 - 147 با مختصر اختلاف، و نيز ر.ك: مختصر تاريخ دمشق، ج 10، ص 39.
46- كليات اقبال لاهورى، ص 109.
47- الاحتجاج، ج 2، ص 340.
48- الكافى، ج 8، ص 230.
49- الكافى، ج 1، ص 32؛ منية المريد، ص 31؛ و نيز از آن حضرت نقل شده است: «علم النسب علم لاينفع و جهالة لاتضر.» الجامع الصغير، ج 2، ص 160.
50- امالى الصدوق، ص 194.
51- غررالحكم، ج 2، ص 321.
52- بحارالانوار، ج 77، ص 112.
53- صحيفه نور، ج 17، ص 128.
54- امالى الطوسى، ج 1، ص 229، ج 2، ص 140.
55- المواعظ، ص 61؛ امالى الطوسى، ج 2، ص 51.
56- المغازى، ج 2، صص 446 - 447 ؛ سيرة ابن هشام، ج 3، ص 241؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 10، ص 40؛ الطبقات الكبرى، ج 4، ص 83 ،ج 8، ص 319؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 85؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 104 ؛ الوافى بالوفيات، ج 15، ص 309.
57- سفينة البحار، ج 2، ص 179.
58- الكافى، ج 8، ص 268؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 499 ؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 176؛ كحل البصر، ص 69.
59- ر.ك: عبدالحى الكتانى، التراتيب الادارية، دارالكتاب العربى، بيروت، ج 2، ص 217؛ بحارالانوار، ج 16، ص 236.
60- المحجة البيضاء، ج 4، ص 152؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 527؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 2، ص 438؛ مكارم الاخلاق، ص 16؛ بحارالانوار، ج 16، ص 262.
61- ر.ك: ارشاد القلوب، ص 115؛ الوفاء با حوال المصطفى، ج 2، ص 597؛ الطبقات الكبرى، ج 1، صص 360 - 371؛ مسند احمد حنبل، ج 6، ص 106؛ سنن بيهقى، ج 2، ص 420؛ دلائل النبوة بيهقى، ج 1، صص 329 - 330.
62- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 146 - 147.
63- كليات اقبال الاهورى، ص 16.
64- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 110؛ و نيز ر.ك: العقد الفريد، ج 3، ص 112.
65- همان.
66- «وامره ان يلين لهم جناحه و ان يساوى بينهم فى مجلسه و وجهه و يكون القريب و البعيد عنده فى الحق سواء امره ان يحكم بين الناس بالعدل و ان يقيم بالقسط ولا يتبع الهوى و لايخاف فى الله لومة لائم فان الله مع من اتقاه و اثر طاعته و امره على من سواه» تحف العقول، ص 119.
67- تحف العقول، ص 119؛ و نيز ر.ك: نهج‏البلاغه، نامه 46.
68- امالى الطوسى، ج 1، ص 30؛ تحف العقول، ص 122.
69- الغارات، ج 1، ص 106، مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 97؛ روضة الواعظين، صص 121 - 122.
70- «مساواتهم فى كل ما يجوز فيه المساواة.» بحارالانوار، ج 74، ص 227.
71- الكافى، ج 8، ص 182؛ الاختصاص، ص 151؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 151 مستدرك الوسائل، ج 11، ص 94 (يا مختصر اختلاف)؛ وسائل الشيعة، ج 11، صص 79 - 80.
72- مناقب خوارزمى، ص 62.
73- الكافى، ج 8، صص 60 - 61.
74- هما، ص 69.
75- تهذيب الاحكام، ج 6، صص 146 - 147؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 216.
76- نهج‏البلاغه، نامه 50؛ امالى الطوسى، ج 1، ص 221.
77- حلوان نام چند منطقه بوده است: حلوان عراق، حلوان مصر و حلوان نيشابور، حلوان مورد بحث شهرى بوده است ميان فارس و اهواز كه در سالهاى 16 يا 19 هجرى فتح شده و فاصله آن تا بغداد نزديك پنج روز راه بوده است. ر.ك: معجم البلدان، ج 2، صص 290-294؛ الروض المعطار، ص 195.
78- نهج‏البلاغه، نامه 59.
79- همان، نامه 53؛ تحف العقول، ص 98.
80- ر.ك: على بن عبدالله بن على البحرانى، منارالهدى فى النص على امامة الائمة الاثنى عشر، بيروت، 1405 ق. ص 298.
81- نهج‏البلاغه، نامه 70؛ و نيز ر.ك: انساب الاشراف، ج 2، ص 157.
82- تنبيه الخواطر، ج 2، صص 3 - 4 ؛ و نيز ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 108.
83- روضة الواعظين، ص 312؛ و نيز: تنبيه الخواطر، ج 2، ص 19.
84- اللزوميات، ج 2، ص 450.
85- ر.ك: صفة الصفوة، ج 1، صص 378 - 381 ؛ الطبقات الكبرى، ج 3، صص 40 - 47؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 9، صص 125 - 128؛ الوافى بالوفيات، ج 15، صص 27 - 29؛ الاصابة، ج 1، صص 545 - 546 ؛ الاستيعاب، ج 1، صص 525 - 529.
86- قرآن، احزاب /37.
87- قرآن، احزاب /40.
88- الكافى، ج 5، صص 340 - 343.
89- هما، ص 344.
90- همان، صص 344 - 345.
91- همان، ص 345.
92- كليات اقبال لاهورى، ص 109.
93- النظام السياسى فى الاسلام، ص 208.
94- ر.ك: همان.
95- «راى رسول الله (ص) رجلا غنيا جلس بجنبه فقير فانقبض منه و جمع ثيابه. فقال صلى الله عليه و آله: اخشيت ان يعدو اليك فقره.» تنبيه الخواطر، ج 1، ص 214.
96- «نبط» گروهى از مردم كه در بطائح ميان عراقين نازل شدند نبطى و نباطى و نباط، منسوب به وى. قومى كه در بطائح ميان عراق عرب و عراق عجم يا به سواد عراق ساكن بوده‏اند و اينان مردمى غير عرب بوده‏اند كه عربيت گزيده‏اند و در برآوردن آب ماهر و به كثرت فلاحت مشهور بوده‏اند. البته در اين كه نبطى‏ها چه قومى بوده و از كجا آمده‏اند اختلاف است، بعضى مى‏گويند مسكن اولى آنها در داخل عربستان بوده بعد به بين النهرين هجرت كرده‏اند و آشوريها يا ماديها آنها را باديّه رانده‏اند بعضى ديگر معتقدند كه مسكن اصلى آنها در بين النهرين بوده و از آنجا به اطراف رفته‏اند. على اكبر دهخدا، لغت‏نامه، تهران.
97- سفينة البحار، ج 1، ص 597.
98- حلية الاولياء، ج 1، ص 147.
99- «سين بلال شين» اين روايت در بعضى از كتب فقهى نقل شده است و در كتاب اللوء لوء المرصوع محمد بن خليل طرابلسى معروف به قاوقجى، طبع مصر، ص 40 نيز وارد شده است .
100- مثنوى معنوى، دفتر سوم، ج 2، ص 12.
101- تحف العقول، ص 145.
102- ر.ك: احمد امين، ضحى الاسلام، الطبعة العاشرة، دارالكتاب العربى، بيروت ج 1، ص 22.
103- شرح ابن ابى الحديد، ج 8، ص 111.
104- فتوح البلدان، ص 185 - 186؛ كتاب الخراج، ص 121.
105- مروج الذهب، ج 2، ص 320؛ الطبقات الكبرى، ج 3، ص 345.
106- الطبقات الكبرى، ج 7، ص 127.
107- الكافى، ج 5، صص 318 - 319.
108- حلية الاولياء، ج 1، ص 186.
109- مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، چاپ دهم، انتشارات صدرا، 1359 ش. ص 135.
110- ضحى الاسلام، ج 1، صص 23 - 24.
111- همان، صص 24 - 25.
112- همان، ص 27.
113- دعائم الاسلام، ج 2، ص 442؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 7.
114- همان.
115- صحيح البخارى، ج 8، ص 573؛ با مختصر اختلافى در لفظ: صحيح مسلم، ج 11، صص 186 - 188؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 445؛ سنن النسائى، ج 8، صص 72-75؛ سنن ابن ماجه، ج 2، صص 851 - 852.
116- امام خمينى، ولايت فقيه (نامه‏اى از امام موسوى كاشف الغطاء)، صص 54 - 55.
117- تاريخ الطبرى، ج 3، ص 189-190؛ و نيز: الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 319؛ البداية و النهاية، ج 5، ص 251.
118- همان.
119- ر.ك: محمد خاتم پيامبران، مقاله از هجرت تا وفات، صص 362 - 363.
120- «ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب.» قرآن، بقره /179.
121- «ان الله يامر بالعدل و الاحسان.» قرآن، نحل /90.
122- كليات اقبال لاهورى، ص 72 - 73.
123- ر.ك: الغارات، ج 2، صص 536 - 539.
124- تهذيب الاحكام، ج 6، ص 227؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 156.
125- الكافى، ج 7، صص 412 - 413؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 226؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص‏155؛ مفتاح الكرامة، ج 10، ص 30؛ جواهر الكلام، ج 40، ص 140.
126- همان.
127- النظام السياسى فى الاسلام، ص 210.
128- الغارات، ج 1، صص 124 - 125؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 63.
129- ر.ك: المقنعة، صص 723 - 725؛ محمد بن الحسن الطوسى، المبسوط فى فقه الامامية، المكتبة المرتضوية، ج 8، ص 149؛ المهذب، ج 2، ص 580 ؛ السرائر، ج 2، ص 157.
130- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 2، ص 284؛ امتاع الاسماع، ج 1، ص 93؛ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 458؛ المغازى، ج 1، ص 99؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 368؛ تاريخ الذهبى، ج 2، ص 115؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 70؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 130، الروض الانف، ج 5، ص 182.
131- رك: الطبقات الكبرى، ج 3، صص 295- 304؛ تاريخ الطبرى، ج 3، صص 612 - 618؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 153؛ كتاب الخراج، صص 24 و 42 - 46؛ ابو محمد الفضل بن شاذان النيسابورى، الايضاح، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1402 ق. صص 136 - 138.
132- الطبقات الكبرى، ج 3، ص 304؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 154؛ المعيار و الموازنة، ص 252؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 504.
133- نهج البلاغه، خطبه 3.
134- مروج الذهب، ج 2، ص 332؛ جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، دارمكتبة الحياة، بيروت، ج 1، ص 79.
135- مروج الذهب، ج 2، ص 333؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، صص 79 - 80.
136- المعارف، ص 112؛ سننن بيهقى، ج 6،ص 301؛ شرح ابن الى الحديد، ج 1، ص 198.
137- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 166؛ المعارف، ص 112؛ انساب الاشراف، ج 5، صص 25، 27 و 28 ؛ الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 91.
138- المعارف، ص 112؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 198.
139- انساب الاشراف، ج 5، ص 52.
140- هما، ص 28.
141- شرح ابن الى الحديد، ج 1، ص 199.
142- المعارف، ص 113؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 198.
143- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 168.
144- شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 199.
145- البداية و النهاية، ج 7، ص 170.
146- مختصر تاريخ دمشق، ج 16، ص 192.
147- نهج البلاغه، خطبه 3.
148- تاريخ بغداد، ج 5، ص 416.
149- شرح ابن ابى الحديد، ج 7، صص 36 - 37.
150- همان.
151- همان.
152- مستدرك الوسائل، ج 11، صص 90 - 91؛ و نيز ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، صص 110 - 111.
153- الكافى، ج 8، صص 60 - 61.
154- الغارات، ج 1، ص 118؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81.
155- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 183.
156- نهج البلاغه، كلام 205.
157- انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ و نيز ر.ك: الغارات، ج 1، ص 70؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81.
158- الاختصاص، ص 151؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 93.
159- مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 109.
160- «بلغنى عنك امر ان كنت فعلته فقد اسخطت الهك، و عصيت امامك: انك تقسم فى‏ء المسلمين الذى حازته رماحهم و خيولهم، و اريقت عليه دماؤهم، فيمن اعتامك من اعراب قومك فوالذى فلق الحبة، و برأ النسمة،
لئن كان ذلك حقا لتجدن لك على هوانا، و لتخفن عندى ميزاناً، فلا تستهن بحق ربك، ولا تصلح دنياك بمحق دينك، فتكون من الاخسرين اعمالا الا و ان حق من قبلك و قبلنا من المسلمين فى قسمة هذا الفى‏ء سواء: يردون عندى عليه، و يصدرون عنه.» نهج البلاغه، نامه 43.
161- الكافى، ج 1، ص 405.
162- تهذيب الاحكام، ج 6، صص 146 - 147؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 216.
163- ر.ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 37.
164- الزوميات، ج 1، ص 161.
165- وسائل الشيعة، ج 11، ص 80؛ و نيز ر.ك: تحف العقول، ص 126.
166- الغارات، ج 1، ص 75؛ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادى الملقب بالشيخ المفيد، الامالى، منشورات جماعة المدرسين، قم، 1403ق. صص 175 - 176؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 153؛ امالى الطوسى، ج 1، صص 197- 198.
167- الغارات، ج 1، ص 45.
168- فتوح ابن اعثم ، ج 4، ص 149؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 23.
169- محمد تقى تسترى، بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغه، منشورات مكتبة الصدر، تهران، 1390 ق. ج 2، صص 197 - 203.
170- جواهر الكلام، ج 21، ص 216.
171- الخصال، ج 2، ص 363؛ بحارالانوار، ج 41، ص 106.
172- الخلاف، انتشارات دانشگاه تهران، 1344 ش،ص 499.
173- المهذّب، ج 1، ص 186.
174- السرائر، ج 2، صص 9 - 10.
175- ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، الطبعة الثانية، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1408 ق. ص 378.
176- مسند احمد حنبل، ج 3، ص 37؛ كشف الغمة، ج 2، ص 471؛ بحارالانوار، ج 51، صص 81 و 92؛ منتخب الاثر، ص 147.
177- كشف الغمة، ج 2، ص 474؛ بحارالانوار، ج 51، ص 84.
178- الفتوحات‏المكية، ج 3، ص 327.
179- بحارالانوار، ج 52، ص 390.
180- الكافى، ج 8، ص 32.
181- الكافى، ج 1، صص 30 - 31؛ ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروخ (الصفار) بصائر الدرجات الكبرى فى فضايل آل محمد (ص)، مؤسسة الاعلمى، طهران، 1404 ق. صص 22 - 23؛ المحاسن، ص 225؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 83؛ مشكاة الانوار، ص 137؛ كنزالفوائد، ج 2، ص 107؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 13.
182- امتاع الاسماع، ج 1، ص 101؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 22؛ مسند احمد حنبل، ج 1، ص 247؛ عيون الاثر، ج 1، ص 373؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.
183- امتاع الاسماع، ج 1، ص 101؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 22؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.
184- ابوعبدالله المصعب بن عبدالله بن المصعب الزبيرى، نسب قريش، عنى بنشره لاول مرة ، دارالمعارف للطباعة و النشر، قاهره، 1953 م ص 174؛ مختصر تاريخ مدينة دمشق، ج 12، ص 233؛ الاصابة، ج 1، ص 343؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.
185- التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.
186- ر.ك: فتوح البلدان، ص 458؛ الاصابة، ج 4، ص 333؛ الاستيعاب، ج 4، ص 333؛ التراتيب الادراية، ج 1، ص 49 - 50.
187- فتوح البلدان، ص 458.
188- قرآن، جمعه /2.
189- الجامع الصغير، ج 1، ص 511.
190- امالى الطوسى، ج 1، ص 367؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 615؛ كنزالعمال، ج 1، ص 525؛ بحارالانوار، ج 92، ص 186.
191- منيةالمريد، ص 26؛ المحجة البيضاء، ج 1، ص 22؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 183؛ كنز العمال، ج 10، ص 143؛ تنبيه الخواطر، ج 1، ص 84.
192- سيرة ابن هشام، ج 2، صص 38 - 242؛ سيرة ابن كثير، ج 1، صص 333 - 336؛ السيرة الحلبية، ج 2، ص 8؛ سيرة زينى دحلان، ج 1، ص 288-290.
193- مسند احمد حنبل، ج 5، ص 114؛ مستدرك حاكم، ج 2، صص 226 - 227؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 4، ص 198؛ تهذيب الكمال، ج 2، صص 264 - 265.
194- الاصابة، ج 1، ص 487.
195- تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 482؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 24، ص 370؛ الاصابة، ج 3، صص 406 - 407.
196- مختصر تاريخ دمشق، ج 24، ص 370.
197- همان، ج 19، صص 195 - 196.
198- ويل دورانت، تاريخ تمدن، چاپ دوم، ج 1، مترجمان احمد آرام، ع. پاشايى، امير حسين آرياپور، صص 424 - 425.
199- همان، ص 203.
200- همان، ص 556.
201- الكافى، ج 5، ص 121؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 112.
202- الخصال، ج 2، ص 353.
203- سنن الدارمى، ج 1، ص 110.
204- «عيسى بن موسى بن محمد عباسى، مكنى به ابوموسى برادر زاده سفاح از اميران و فرماندهان دولت عباسى بود كه وى را «شيخ الدولة» مى‏گفتند. در سال 102 ق. در حميمه متولد شد و در سال 132 ق. از طرف عموى خود والى كوفه و مناطق آن گشت و سفاح او را ولى عهد منصور قرار داد اما منصور در سال 147 ق. او را از ولايت عهدى و حكومت كوفه معزول كرد. وى در سال 167 ق. درگذشت.» خيرالدين الزركلى، قاموس الاعلام، الطبعة الثامنة، دارالعلم للملايين، بيروت، 1989 م، ج 5، صص 109 - 110.
205- العقداالفريد، ج 2، ص 545.
206- قرآن، بقره /124.
207- قرآن، بقره /246-247.
208- ر.ك: تفسير نمونه، ج 2، صص 167 - 168.
209- نهج‏البلاغه، خطبه 173.
210- سيرة ابن هشام، ج 2، ص 121؛ نهاية الارب، ج 16، ص 349؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 274.
211- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 4، صص 278-279؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 2، صص 717-743؛ الطبقات الكبرى، ج 1، صص 258 - 263؛ عيون الاثر، ج 2، ص 323 - 338؛ سيرة ابن كثير، ج 2، صص 152 - 162؛ السيرة الحلبية، ج 3، صص 240 - 255.
212- ر.ك: جعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التاريخ والاسلام، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1409 ق، ج 1، صص 239 - 243؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 65؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 130؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 205، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، تلخيص الشافى، حققه و علق عليه السيد حسين بحرالعلوم، الطبعة الثانية، منشورات العزيزى، قم، 1394ق.ج 1، صص 227 - 229؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 15، ص 62.
213- مورخان اهل سنت تاريخ بستن پرچم را چهار روز مانده از ماه صفر و رحلت آن حضرت را دوازده ربيع الاول نوشته‏اند كه زمان بستن پرچم شانزده روز پيش از رحلت مى‏شود. ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1117؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 189؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 113؛ عيون الاثر، ج 2، صص 352 - 353.
214- ابنى جزئى از خاك بلقا واقع در سرزمين شام در نزديكى موته ميان عسقلان و رمله است. معجم البلدان، ج 1، ص 79؛ لسان العرب، ج 1، ص 54؛ الروض الانف، ج 7، صص 511 - 512.
215- ر.ك: الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ المغازى، ج 3، ص 1117.
216- سيرت رسول الله (ص)، مشهور به سيرة النبى، روايت عبدالملك بن هشام، ترجمه و انشاى رفعى الدين اسحاق بن محمد همدانى قاضى ابرقوه، بنياد فرهنگ ايران، ج 2، ص 1095 ؛ و نيز ر.ك: تاريخ الطبرى، ج 3،
ص 184.
217- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ المغازى، ج 3، ص 1118؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ و نيز ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 113؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 474؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317.
218- جرف منطقه وسيعى در سه ميلى مدينه به سمت شام است .
219- المغازى، ج 3، ص 1118؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352.
220- تاريخ اليعقوبى، ج 2،ص 113.
221- الروض الانف، ج 7، ص 512.
222- انساب الاشراف، ج 1، ص 475.
223- ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1118 ؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ سيرة ابن هشام، ج 4، ص 328؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317.
224- سيرة ابن هشام، ج 4، ص 328؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 474؛ و نيز ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1118؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352 - 353؛ سيرة ابن كثير، ج 2، ص 457؛ تاريخ الطبرى، ج 3، ص 186؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317؛ الروض الانف، ج 7، ص 512.
225- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 113؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 353.
226- ابوالفتح محمد بن عبدالكريم الشهرستانى، الملل و النحل، الطبعة الثانية، مكتبة الانجلوا المصرية، قاهرة، (افست)، ج 1، ص 29.
227- ر.ك: الخصال، ج 2، صص 371 - 372؛ بحارالانوار، ج 38، صص 173 - 174.
228- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج‏1، ص 342؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 264؛ اسدالغابة، ج 5، ص 481؛ الاصابة، ج 4، ص 327؛ الاستيعاب، ج 4، صص 324 - 327.
229- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، ص 48و 246؛ اسدالغابة، ج 5، صص 492 - 493؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 41؛ الاصابة، ج 4، صص 339 - 340؛ زنان صدر اسلام،، صص 1 - 9.
230- نام بوستانى در سرزمين يمامه است. معجم البلدان، ج 2، ص 232.
231- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، صص 29 - 30؛ المغازى، ج 1، صص 268 - 270؛ الطبقات الكبرى، ج 8، صص 412 - 416؛ اسدالغابة، ج 5، ص 605، الاصابة، ج 4، صص 403 - 404؛ الاستيعاب، ج 4، صص 455 - 456؛ 232 - قرآن، احزاب /25.
233- المغازى، ج 1، ص 292.
234- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، ص 51؛ زنان صدر اسلام، صص 25 - 33.
235- ر.ك: المغازى، ج 1، ص 265؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 394؛ زنان صدر اسلام، ص 133 - 142.
236- المغازى، ج 1، ص 272.
237- تفسير العياشى، ج 1، ص 65؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 164.

سيره نبوى، مصطفى دلشاد تهرانى، ج 2، ص 364 - 444

 
 Copyright © 2003-2014 - AVINY.COM - All Rights Reserved