<p><b>
به شناسه dir و تگ html توجه کنيد.در اثر استفاده از اين شناسه در تگ html
تمامی متن از راست به چپ چيده ميشود و در مرورگر اکسپلورر بخش scrool down در
سمت چپ صفحه نمايش داده ميشود.
</b>
</p>
<p>
...
مادر ليزا گفت:
- آه ! چه سخنان حکيمانه و تهورآميزی! آنچه تو ميگويی در قلب من اثر دارد و با
اينهمه، آن نيکبختی که درباره آن صحبت ميکنی کجاست؟ چه کسی ميتواند ادعا کند که
نيکبخت است! چون تو آنقدر نسبت به ما ابراز لطف کرده ای که اجازه داده ای امروز
بار ديگر بديدن شما بياييم. گوش کن آنچه را که بار گذشته با تو بميان ننهادم،
آنچه را که جرات ادای آنرا در خويشتن نيافتم، آنچه را که مدت مديدی مرا رنج
ميدهد به تو اعتراف کنم! آه! من رنج ميبرم! مرا عفو کن..
آنگاه دستهای خود را بشکل صليب رويهم نهاد و بفکر فرو رفت.
زوسيما پرسيد:
- از چيزی رنج می بری ؟
- از بی ايمانی.
- از ايمان نداشتن به خدا
- آه ! خير! خير! جرات نميکنم چنين فکری را به ذهن راه دهم ولی اين زندگی آينده
که اينهمه درباره آن بحث ميکنند معمای بزرگی است! هيچکس نمی تواند به اين سوال
پاسخ دهد... .
- البته کشنده است ولی هيچ چيز را نميتوان اثبات کرد. با اينهمه می توان ايمان
آورد.
- چطور؟ به چه شکل ؟
- بر اثر عشق شديد و مثبت. سعی کن حتی المقدور همنوع خودت را دوست بداری
وبتدريج که در اين عشق پيشرفت کردی بوجود خدا و جاودانی روح خودت ايمان خواهی
آورد. هر گاه در ابراز عشق بديگران به مرحله ای برسی که خود را بکلی فراموش کنی
آنگاه با نهايت اعتماد ايمان خواهی آورد. کمترين شکی به روح تو راه نخواهد
يافت. تجربه اين حقيقت را اثبات کرده است.
- عشق شديد و مثبت؟ اينهم خود مساله ای است! آنهم چه مساله دشواری ! من آنقدر
انسانيت را دوست دارم که غالب اوقات فکر ميکنم از همه چيز خود حتی از ليزا چشم
بپوشم و تارک دنيا شوم. ديدگان خود را مي بندم و بفکر فرو ميروم و خواب مي بينم
و در اين لحظات در خود نيروی خارق العاده ای احساس ميکنم. هيچ زخمی، هيچ جراحتی
مرا نمی ترساند. همه را با دست خود خواهم شست و خواهم بست. پرستار اين تيره
بختان خواهم شد و حتی حاضرم زخمهای آنان را ببوسم.
- جای شکرش باقی است.. باز هم خوب است که ذهن تو متوجه اين مسايل است و بموضوع
های ديگری نمی انديشی. هر گاه بر حسب تصادف فرصتی پيش آيد تو ميتوانی کار نيکی
انجام دهی.
مادر ليزا با حرارت و حتی يک نوع آشفتگی گفت:
- درست است ولی آيا ميتوانم بيش از اين چنين عمری را تحمل کنم؟ موضوع اساسی اين
است. اين است مساله ای که مرا شکنجه می دهد. چشمهای خود را می بندم و از خودم
می پرسم: " آيا ميتوانی مدت مديدی اين زندگی را ادامه دهی؟ اگر بيماری که
زخمهايش را ميشويي بيدرنگ از تو سپاسگزاری نکند و برعکس فداکاری تو را ناديده
انگارد و با هوسهايش ناراحتت کند، به تو پرخاش نمايد، از تو توقعات بيجا داشته
باشد و (بطوريکه زياد برای اشخاص رنجيده پيش ميايد) عليه تو به مافوقت شکايت
نمايد آنگاه چه خواهی کرد؟ آيا عشقت همچنان ادامه خواهد يافت؟" فکر کن من به چه
نتايج دهشت انگيزی رسيده ام، اگر چيزی وجود داشته باشد که بيدرنگ آتش عشق"شديد
و مثبت" مرا به انسانيت سرد کند ناسپاسی است. بعبارت ديگر من برای مزدی کار
ميکنم و متوقعم که بيدرنگ حق خودم يعنی تمجيد و عشق در ازای عشقم دريافت دارم و
در غير اينصورت قادر به دوست داشتن نخواهم بود.
او جداَ نسبت بخود احساس تنفر شديدی می کرد.
پس از اتمام سخنانش مانند حريفی چشم به پير دوخت و در انتظار اظهارات او ماند.
زوسيما گفت:
- اتفاقا چندی پيش پزشگی عين همين سخنان تو را ايراد ميکرد. وی مردی تقريبا
سالمند و فوق العاده عاقل بود و با همان صراحتی که تو سخن ميگويی او هم صحبت
ميکرد. گو اينکه سخنانش خالی از ظرافت نبود. ميگفت:
" من انسانيت را بطور کلی دوست دارم ولی از خودم درشگفتم زيرا هر چه بيشتر
بشريت را بطور کلی دوست ميدارم نسبت باشخاص بطور انفرادی کمتر مهر و محبت در دل
احساس ميکنم. در خواب و عالم رويا غالبا برای خدمت به انسانيت آماده ميشوم و
گاهی خود را برای فدا شدن در راه خدمت بنوع مهيا ميکنم با اينهمه حاضر نيستم دو
روز با کسی در اطاقی زندگی کنم. اين حقيقت را بتجربه دريافته ام. بمحض اين که
کسی را نزد خود مييابم احساس ميکنم که حس عزت نفس مرا جريحه دار ميسازد و
آزاديم را به مخاطره ميافکند. بعيد نيست که پس از بيست و چهار ساعت نسبت به
بهترين مرد جهان در دل احساس کين و عداوت نمايم و از يکی برای آنکه خيلی کند
غذا ميخورد و از ديگری برای آنکه زکام است و مرتب بينی ميگيرد متنفر گردم. بمحض
اينکه کسی دست به من بزند نسبت بهمه مردم احساس دشمنی ميکنم. اما اين نکته هم
در عين حال کاملا صحيح است که هر قدر بيشتر نسبت به افراد احساس تنفر ميکنم آتش
عشقم نسبت به انسانيت شعله ورتر ميگردد. "
اما چه بايد کرد؟ در اين صورت تکليفم چيست؟ آيا نبايد مايوس شد؟
- خير! همين اندازه که احساس ناراحتی ميکنی خود مايه اميدواری است. تا جايی که
ميسر است خوبی کن. اين نيکی بحساب تو منظور ميشود. تا کنون هم خيلی برای آن
باين صراحت با من سخن گفتی که از راستگويی تو تمجيد کنم. بدون شبهه هرگز در راه
عشق مثبت بجايی نخواهی رسيد. همه اينها تنها در رويا و خوابهای تو وجود خواهد
داشت .و خود زندگی نيز همچون خوابی بسر خواهد رسيد و در اين صورت بدون شبهه
ديگر بفکر حيات آينده نخواهی بود و سرانجام به يک صورتی آرامش خواهی يافت.
- تو کاملا مرا مغلوب کردی. تنها حالا يعنی در همين لحظه که تو صحبت کردی
دريافتم که در حقيقت منظورم جلب ستايش تو بود و تنها برای آن گفتم قادر به تحمل
ناسپاسی نيستم که تو راستگويی مرا تقدير کنی. تو فکر مرا بيان کردی و منظور مرا
دريافتی و هدفم را برای خودم شرح دادی.
- راست می گويی؟ حالا پس از اين اعتراف خيال می کنم که تو راست ميگويی و قلب
پاک داری. هرگاه بسعادت هم نايل نگردی دست کم بياد آور که راه راست را اختيار
کرده ای و بهتر است هرگز از اين راه خارج نشوی. مخصوصا از هر دروغی بگريز و
هرگز بخودت دروغ نگو. مراقب دروغگويی خودباش و در هر ساعت و هر لحظه به اين
موضوع توجه کن. همچنين از ابراز نفرت نسبت به ديگران و خودت جداّ احتراز نما.
بمحض اينکه يک آلودگی در خويشتن مشاهده کنی تنها علم بدان موجب تطهير تو
ميگردد. از ترس هم بپرهيز گو اينکه ترس هم خود زاييده دروغگويی است. در تعقيب
عشق هرگز از نقص و ناتوانی خودت نهراس و همچنين از اقدامات ناپسند خود نيز وحشت
نداشته باش. بسيار متاسفم که نمی توانم مطلب سرورانگيزی را با تو در ميان نهم
زيرا عشق حقيقی بمراتب دشوارتر و جانکاه تر از عشق رويايی است. عشق رويايی تشنه
اقدامات شتاب آميز و فوری است که بتوانند آنرا ارضا نموده و توجه عمومی را جلب
کنند و در اين موقع است که غالبا زندگی خود را در راه اين عشق فدا می کنند بشرط
آنکه اين فداکاری ديری نپايد و اقدام هر چه زودتر صورت گيرد و همه آنرا مشاهده
کنند و زبان به تحسين گشايند و حال آنکه عشق مثبت يعنی کار و تسلط بر نفس کاری
بس دشوار است. وبهمين جهت برای بسياری از اشخاص اين عشق خود علمی دارد. اما بتو
ميگويم از همان لحظه ای که با نهايت وحشت و نگرانی مشاهده کردی که با وجود تمام
مساعی خود به مقصد نزديک نشده ای بلکه برعکس از هدف دورتر رفته ای در همين لحظه
ناگهان به مراد می رسی و با نهايت صراحت احساس ميکنی که قدرت اعجاز انگيز باری
تعالی که پيوسته بتو مهر ميورزيد و بطور اسرارانگيزی هدايتت ميکرد بر تو سايه
افکنده است.
...
<p>
برادران کارامازوف - فيودور داستايوسکی، ترجمه: مشفق همدانی – انتشارات جاويدان
، چاپ 1368 ، صفحات 63 تا 66
نوشته شده در ساعت 8:43 PM توسط محمد رضا افشاری ، وبلاگ "مثل هميشه "
</TABLE>
</body></html>
به شناسه dir و تگ html توجه کنيد.در اثر استفاده از اين شناسه در تگ html
تمامی متن از راست به چپ چيده ميشود و در مرورگر اکسپلورر بخش scrool down در
سمت چپ صفحه نمايش داده ميشود.
... مادر ليزا گفت: - آه ! چه سخنان حکيمانه و تهورآميزی! آنچه تو ميگويی در
قلب من اثر دارد و با اينهمه، آن نيکبختی که درباره آن صحبت ميکنی کجاست؟ چه
کسی ميتواند ادعا کند که نيکبخت است! چون تو آنقدر نسبت به ما ابراز لطف کرده
ای که اجازه داده ای امروز بار ديگر بديدن شما بياييم. گوش کن آنچه را که بار
گذشته با تو بميان ننهادم، آنچه را که جرات ادای آنرا در خويشتن نيافتم، آنچه
را که مدت مديدی مرا رنج ميدهد به تو اعتراف کنم! آه! من رنج ميبرم! مرا عفو
کن.. آنگاه دستهای خود را بشکل صليب رويهم نهاد و بفکر فرو رفت. زوسيما پرسيد:
- از چيزی رنج می بری ؟ - از بی ايمانی. - از ايمان نداشتن به خدا - آه ! خير!
خير! جرات نميکنم چنين فکری را به ذهن راه دهم ولی اين زندگی آينده که اينهمه
درباره آن بحث ميکنند معمای بزرگی است! هيچکس نمی تواند به اين سوال پاسخ
دهد... . - البته کشنده است ولی هيچ چيز را نميتوان اثبات کرد. با اينهمه می
توان ايمان آورد. - چطور؟ به چه شکل ؟ - بر اثر عشق شديد و مثبت. سعی کن حتی
المقدور همنوع خودت را دوست بداری وبتدريج که در اين عشق پيشرفت کردی بوجود خدا
و جاودانی روح خودت ايمان خواهی آورد. هر گاه در ابراز عشق بديگران به مرحله ای
برسی که خود را بکلی فراموش کنی آنگاه با نهايت اعتماد ايمان خواهی آورد.
کمترين شکی به روح تو راه نخواهد يافت. تجربه اين حقيقت را اثبات کرده است. -
عشق شديد و مثبت؟ اينهم خود مساله ای است! آنهم چه مساله دشواری ! من آنقدر
انسانيت را دوست دارم که غالب اوقات فکر ميکنم از همه چيز خود حتی از ليزا چشم
بپوشم و تارک دنيا شوم. ديدگان خود را مي بندم و بفکر فرو ميروم و خواب مي بينم
و در اين لحظات در خود نيروی خارق العاده ای احساس ميکنم. هيچ زخمی، هيچ جراحتی
مرا نمی ترساند. همه را با دست خود خواهم شست و خواهم بست. پرستار اين تيره
بختان خواهم شد و حتی حاضرم زخمهای آنان را ببوسم. - جای شکرش باقی است.. باز
هم خوب است که ذهن تو متوجه اين مسايل است و بموضوع های ديگری نمی انديشی. هر
گاه بر حسب تصادف فرصتی پيش آيد تو ميتوانی کار نيکی انجام دهی. مادر ليزا با
حرارت و حتی يک نوع آشفتگی گفت: - درست است ولی آيا ميتوانم بيش از اين چنين
عمری را تحمل کنم؟ موضوع اساسی اين است. اين است مساله ای که مرا شکنجه می دهد.
چشمهای خود را می بندم و از خودم می پرسم: " آيا ميتوانی مدت مديدی اين زندگی
را ادامه دهی؟ اگر بيماری که زخمهايش را ميشويي بيدرنگ از تو سپاسگزاری نکند و
برعکس فداکاری تو را ناديده انگارد و با هوسهايش ناراحتت کند، به تو پرخاش
نمايد، از تو توقعات بيجا داشته باشد و (بطوريکه زياد برای اشخاص رنجيده پيش
ميايد) عليه تو به مافوقت شکايت نمايد آنگاه چه خواهی کرد؟ آيا عشقت همچنان
ادامه خواهد يافت؟" فکر کن من به چه نتايج دهشت انگيزی رسيده ام، اگر چيزی وجود
داشته باشد که بيدرنگ آتش عشق"شديد و مثبت" مرا به انسانيت سرد کند ناسپاسی
است. بعبارت ديگر من برای مزدی کار ميکنم و متوقعم که بيدرنگ حق خودم يعنی
تمجيد و عشق در ازای عشقم دريافت دارم و در غير اينصورت قادر به دوست داشتن
نخواهم بود. او جداَ نسبت بخود احساس تنفر شديدی می کرد. پس از اتمام سخنانش
مانند حريفی چشم به پير دوخت و در انتظار اظهارات او ماند. زوسيما گفت: -
اتفاقا چندی پيش پزشگی عين همين سخنان تو را ايراد ميکرد. وی مردی تقريبا
سالمند و فوق العاده عاقل بود و با همان صراحتی که تو سخن ميگويی او هم صحبت
ميکرد. گو اينکه سخنانش خالی از ظرافت نبود. ميگفت: " من انسانيت را بطور کلی
دوست دارم ولی از خودم درشگفتم زيرا هر چه بيشتر بشريت را بطور کلی دوست ميدارم
نسبت باشخاص بطور انفرادی کمتر مهر و محبت در دل احساس ميکنم. در خواب و عالم
رويا غالبا برای خدمت به انسانيت آماده ميشوم و گاهی خود را برای فدا شدن در
راه خدمت بنوع مهيا ميکنم با اينهمه حاضر نيستم دو روز با کسی در اطاقی زندگی
کنم. اين حقيقت را بتجربه دريافته ام. بمحض اين که کسی را نزد خود مييابم احساس
ميکنم که حس عزت نفس مرا جريحه دار ميسازد و آزاديم را به مخاطره ميافکند. بعيد
نيست که پس از بيست و چهار ساعت نسبت به بهترين مرد جهان در دل احساس کين و
عداوت نمايم و از يکی برای آنکه خيلی کند غذا ميخورد و از ديگری برای آنکه زکام
است و مرتب بينی ميگيرد متنفر گردم. بمحض اينکه کسی دست به من بزند نسبت بهمه
مردم احساس دشمنی ميکنم. اما اين نکته هم در عين حال کاملا صحيح است که هر قدر
بيشتر نسبت به افراد احساس تنفر ميکنم آتش عشقم نسبت به انسانيت شعله ورتر
ميگردد. " اما چه بايد کرد؟ در اين صورت تکليفم چيست؟ آيا نبايد مايوس شد؟ -
خير! همين اندازه که احساس ناراحتی ميکنی خود مايه اميدواری است. تا جايی که
ميسر است خوبی کن. اين نيکی بحساب تو منظور ميشود. تا کنون هم خيلی برای آن
باين صراحت با من سخن گفتی که از راستگويی تو تمجيد کنم. بدون شبهه هرگز در راه
عشق مثبت بجايی نخواهی رسيد. همه اينها تنها در رويا و خوابهای تو وجود خواهد
داشت .و خود زندگی نيز همچون خوابی بسر خواهد رسيد و در اين صورت بدون شبهه
ديگر بفکر حيات آينده نخواهی بود و سرانجام به يک صورتی آرامش خواهی يافت. - تو
کاملا مرا مغلوب کردی. تنها حالا يعنی در همين لحظه که تو صحبت کردی دريافتم که
در حقيقت منظورم جلب ستايش تو بود و تنها برای آن گفتم قادر به تحمل ناسپاسی
نيستم که تو راستگويی مرا تقدير کنی. تو فکر مرا بيان کردی و منظور مرا دريافتی
و هدفم را برای خودم شرح دادی. - راست می گويی؟ حالا پس از اين اعتراف خيال می
کنم که تو راست ميگويی و قلب پاک داری. هرگاه بسعادت هم نايل نگردی دست کم بياد
آور که راه راست را اختيار کرده ای و بهتر است هرگز از اين راه خارج نشوی.
مخصوصا از هر دروغی بگريز و هرگز بخودت دروغ نگو. مراقب دروغگويی خودباش و در
هر ساعت و هر لحظه به اين موضوع توجه کن. همچنين از ابراز نفرت نسبت به ديگران
و خودت جداّ احتراز نما. بمحض اينکه يک آلودگی در خويشتن مشاهده کنی تنها علم
بدان موجب تطهير تو ميگردد. از ترس هم بپرهيز گو اينکه ترس هم خود زاييده
دروغگويی است. در تعقيب عشق هرگز از نقص و ناتوانی خودت نهراس و همچنين از
اقدامات ناپسند خود نيز وحشت نداشته باش. بسيار متاسفم که نمی توانم مطلب
سرورانگيزی را با تو در ميان نهم زيرا عشق حقيقی بمراتب دشوارتر و جانکاه تر از
عشق رويايی است. عشق رويايی تشنه اقدامات شتاب آميز و فوری است که بتوانند آنرا
ارضا نموده و توجه عمومی را جلب کنند و در اين موقع است که غالبا زندگی خود را
در راه اين عشق فدا می کنند بشرط آنکه اين فداکاری ديری نپايد و اقدام هر چه
زودتر صورت گيرد و همه آنرا مشاهده کنند و زبان به تحسين گشايند و حال آنکه عشق
مثبت يعنی کار و تسلط بر نفس کاری بس دشوار است. وبهمين جهت برای بسياری از
اشخاص اين عشق خود علمی دارد. اما بتو ميگويم از همان لحظه ای که با نهايت وحشت
و نگرانی مشاهده کردی که با وجود تمام مساعی خود به مقصد نزديک نشده ای بلکه
برعکس از هدف دورتر رفته ای در همين لحظه ناگهان به مراد می رسی و با نهايت
صراحت احساس ميکنی که قدرت اعجاز انگيز باری تعالی که پيوسته بتو مهر ميورزيد و
بطور اسرارانگيزی هدايتت ميکرد بر تو سايه افکنده است. ...
برادران کارامازوف - فيودور داستايوسکی، ترجمه: مشفق همدانی – انتشارات
جاويدان ، چاپ 1368 ، صفحات 63 تا 66 نوشته شده در ساعت 8:43 PM توسط محمد رضا
افشاری ، وبلاگ "مثل هميشه "