بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع مسئولان و كارگزارن نظام جمهورى اسلامى ايران

12 / 9 / 79

الحمدلله رب العالمين و الصلاه و السلام على سيدنا و نبينا ابى القاسم المصطفى محمد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين سيما بقيه الله فى الارضين.

قال الله تبارك و تعالى: يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا.و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا.و بشر المومنين بان لهم من الله فضلا كبيرا.و لاتطع الكافرين و المنافقين و دع اذاهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا.

خيلى خرسندم و خدا را شكرگزارم كه در فاصله ى نزديكترى از فواصل قبلى اين توفيق را به من داد كه در جمع شما دوستان عزيز, برادران و خواهران گرامى, مسوولان بلندمرتبه ى نظام جمهورى اسلامى ايران و كشندگان بار اين ماموريت و مسووليت بزرگ زمان ما حضور پيدا كنم و فرصتى براى طرح برخى از مسائلى كه احساس مى شود ان شاالله مفيد باشد, پيش بيايد.

از جناب آقاى خاتمى رييس جمهور عزيزمان هم متشكرم; بياناتشان مفيد بود.آنچه كه در زمينه ى مبارزه ى با تبعيض و فقر و فساد و گشايش امور اقتصادى مردم بيان كردند كه دولت و مسوولان در صدد تعقيب آنها هستند, اينها حقيقتا جزو كارهاى مهم است.اميدواريم ان شاالله خداوند توفيق بدهد و دست اندركاران بخشهاى مختلف به سهم خودشان بتوانند در وصول به اين هدفها, وظايفشان را انجام بدهند; بخصوص انتظار عمده از بخشهاى اقتصادى, وزارت اقتصاد و دارايى, بانك مركزى, سازمان مديريت و برنامه ريزى و بخشهاى نزديك به اينهاست كه اميدواريم خداوند متعال همه را موفق كند.

آنچه كه من امروز يادداشت كرده ام عرض بكنم, اين است كه اين مجموعه يى كه ما باشيم كه اين جمع حاضر تقريبا مسوولان بخشهاى كليدى و اساسى جمهورى اسلامى به حساب مىآيند يك فرصت استثنايى در اختيارمان قرار گرفته است تا بتوانيم اهداف الهى و اسلامى را در يك بخش مهم از جهان كه كشور بزرگ و عزيز ايران است تحقق ببخشيم و آنها را پياده كنيم.اين دست يافتن به قدرت كه امروز براى شما جمع حاضر در بخشهاى مختلف پيدا شده است, فرق مى كند با دست يافتن به قدرت در عرفهاى سياسى عالم.در آن جاها ادعا هم ندارند كه در صدد اين هستند كه فلاح و صلاح انسان و پيشرفت بشريت و امثال اينها را تحقق ببخشند و به بشر سعادت و خوشبختى بدهند; مراكز فرهنگى و سياسى عالم رسما اعلام كرده اند كه با جوامع مبتنى بر ايدئولوژى و مكتب و تفكر پايه يى مخالفند.بديهى است وقتى كه مبنا يك تفكر, يك انديشه ى منظم و مدون نباشد, هدفها هم به همان نسبت تابع حوادث و پيشرفتهاى عالم و اميال مردم و گروهها خواهد بود.بنابر اين نمى شود كسى ادعا كند كه من به دنبال آرمانهاى والاى مورد نياز بشر هستم; ادعا هم نمى كنند.ما چرا; ما اين را ادعا مى كنيم.مسوولان اين نظام با اين اميد هم وارد اين ميدان شده اند كه بتوانند از اهداف الهى كه مورد اعتقاد آنهاست, چيزى را تحقق ببخشند و در زندگى پياده كنند.از بعد از صدر اسلام تا امروز هم چنين فرصتى پيش نيامده است; موقعيت خيلى استثنايى و بخصوصى است; بايد اين موقعيت را مغتنم بشماريم و هر كجا هستيم در قواى سه گانه و در همه ى بخشهاى مديريتى اين كشور سعى كنيم حقيقتا اهداف و آرمانهاى اسلامى را در حد توان جمع اداره كننده و مسوول امور كشور كه توان بالايى هم هست پيش ببريم.بر اين اساس, وظايفى بر عهده ى همه است. اين وظايف چيست؟ من در همين زمينه رووس مطالبى را يادداشت كرده ام كه البته نمى خواهم جزئيات و ريز قضايا را بحث كنم; تقريبا فهرست گونه يى را عرض خواهم كرد.

به طور كلى وظايفى بر عهده ى ماست; هم ما به عنوان دولت و حكومت, هم ما به عنوان يك فرد مسلمان; اما اين وظايف يك مبناى فكرى دارد; خصوصيت تفكر اسلامى و مكتب اسلامى و دينى اين است.اگر از اين بحث مى كنيم كه بايد آزادى باشد, يا انتخاب و اختيار در جامعه براى مردم وجود داشته باشد, يا هر يك از سياستهاى عمومى و كلى را مورد بحث قرار مى دهيم, براى هر كدام از اينها مبنايى وجود دارد.اگر از ما بپرسند چرا مردم بايد حق راى داشته باشند, يك استدلال فكرى و منطقى پشت سرش وجود دارد; معلوم است چرا.همه ى آنچه كه در زمينه ى برنامه ريزيها, خطوط اصلى برنامه ها را تشكيل مى دهد, يك سر اين برنامه هاى اصلى وصل است به آبشخور انديشه ى اسلامى, جهان بينى اسلامى, تلقى و برداشت اسلامى; كه اين ايمان ماست, اعتقاد ماست, دين ماست; براساس آن برداشت و آن تلقى است كه وظايف خودمان را مشخص مى كنيم و آنها را مى خواهيم عمل كنيم.آن مبناى فكرى چيست؟ به طور كوتاه و خلاصه از آن جا بايد شروع كنيم; يعنى آن خطوط اصلى تلقى و بينش اسلام از كائنات, از عالم, از انسان; البته مخصوص اسلام هم نيست; همه ى اديان اگر تحريف نشده باشند در مبناى صحيح و ريشه ى اصلى خودشان همين بينش را دارند.اسلام سالم و دست نخورده و متكى به منابع متقن در اختيار ماست; بقيه ى اديان ممكن است اين خصوصيات را نداشته باشند.

آن مجموعه ى معارفى كه خطوط اصلى عملكرد و وظايف ما از آنها به دست مىآيد يعنى جهان بينى و بينش اسلامى فصول متعددى دارد; همه هم در عمل و اقدام فرد و دولت داراى تاثير است; كه من پنج نقطه ى موثرتر و مهمتر را انتخاب كرده ام و عرض مى كنم.

از اين پنج نقطه, يكى توحيد است.توحيد, يعنى اعتقاد به اين كه اين تركيب پيچيده ى بسيار عجيب و شگفتآور و قانونمند كائنات و عالم آفرينش, از كهكشانها و سحابيها و حفره هاى عظيم آسمانى و كرات بى شمار و ميليونها منظومه ى شمسى بگيريد, تا سلول كوچك جز فلان پيكر, فلان بدن, فلان جسم و تركيب ريز شيميايى كه آن قدر نظم در اين تركيب عظيم متنوع و پيچيده وجود دارد كه هزاران قانون از آن استنباط كرده اند; چون وقتى نظم غيرقابل تخلف شد, از آن قوانين تكوينى و بى تخلف استفاده مى شود ساخته و پرداخته ى يك فكر و انديشه و تدبير و قدرت است و تصادفا به وجود نيامده است.اين اعتقاد امرى است كه هر ذهن سالم و هر انسان عاقل و صاحب تفكر و دور از شتابزدگى در فكر يا بى حوصلگى در تصميم گيرى يا پيشداورى در قضايا اين را قبول مى كند.نقطه ى بعدى اين كه اين فكر و تدبير و انديشه و قدرت عظيم و بى نهايت و توصيف ناپذيرى كه اين تركيب عجيب و پيچيده را به وجود آورده, فلان بت ساخته ى بشر, يا فلان انسان محدود مدعى خدايى, يا فلان سمبل يا نماد افسانه يى و اسطوره يى نيست; بلكه ذات واحد مقتدر لايزالى است كه اديان به او ((خدا)) مى گويند و او را با آثارش مى شناسند.بنابراين, هم اثبات اين قدرت و اراده و مهندسى پشت سر اين هندسه ى عظيم و پيچيده است; هم اثبات اين كه آن مهندس بى نظير و غيرقابل توصيف, اين چيزهاى كوچك دم دست بى ارزشى كه بشر يا خودش مى سازد, يا مثل خودش كسى او را مى سازد, يا از قبيل خودش يك موجود زايل شدنى است, نيست; بلكه ((هوالله الذى لا اله الاهو الملك القدوس السلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون)).

همه ى اديان در اين بخش از جهان بينى مشتركند; اديان قديم, اديان ابراهيمى, اديان پيش از اديان ابراهيمى; حتى همين اديان شركآلود هندى فعلى.

اگر كسى وداها را نگاه كند, عرفان توحيدى خالصى در كلمات وداها موج مى زند كه اين نشاندهنده ى اين است كه سرمنشا, سرمنشا شفاف و زلالى بوده است.بنابراين, توحيد ركن اصلى بينش و نگاه و تلقى اين اسلامى است كه ما مى خواهيم براساس آن اين حكومت و اين نظام و اين حركت را راه بيندازيم.

ركن دوم, تكريم انسان است; يا مى توانيم به آن بگوييم انسان محورى. البته انسان محورى در بينش اسلامى, بكلى با اومانيسم اروپاى قرن 18 و 19 متفاوت است; آن يك چيز ديگر است, اين يك چيز ديگر است; آن هم اسمش انسان محورى است; اما اينها فقط در اسم شبيه هم اند.انسان محورى اسلام اساسا اومانيسم اروپايى نيست;يك چيز ديگر است.((الم تروا ان الله سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض)); يعنى كسى كه قرآن و نهج البلاغه و آثار دينى را نگاه كند, اين تلقى را بخوبى پيدا مى كند كه از نظر اسلام, تمام اين چرخ و فلك آفرينش, بر محور وجود انسان مى چرخند; اين شد انسان محورى. در آيات زيادى هست كه خورشيد مسخر شماست, ماه مسخر شماست, دريا مسخرشماست; اما دو آيه هم در قرآن هست كه همين تعبيرى را كه گفتم ((سخرلكم مافى السموات و مافى الارض)); همه ى اينها مسخر شمايند بيان مى كند.مسخر شمايند, يعنى چه؟ يعنى بالقوه مسخر شمايند; الان بالفعل كه شما مسخر همه شان هستيد و نمى توانيد تاثيرى روى آنها بگذاريد; اما بالقوه طورى ساخته شده ايد و عوالم وجود و كائنات به گونه يى ساخته شده اند كه همه مسخر شمايند.مسخر يعنى چه؟ يعنى توى مشت شمايند و شما مى توانيد از همه به بهترين نحو استفاده كنيد.اين نشان دهنده ى اين است كه اين موجودى كه خدا آسمان و زمين و ستاره و شمس و قمر را مسخر او مى كند, از نظر آفرينش الهى خيلى بايد عزيز باشد.همين عزيز بودن هم تصريح شده است:((و لقد كرمنا بنىآدم)).اين ((كرمنا بنىآدم)) بنىآدم را تكريم كرديم تكريمى است كه هم شامل مرحله ى تشريع و هم شامل مرحله ى تكوين است:تكريم تكوينى و تكريم تشريعى با آن چيزهايى كه در حكومت اسلامى و در نظام اسلامى براى انسان معين شده; يعنى پايه ها, كاملاپايه هاى انسانى است. سومين نقطه ى اصلى و اساسى در جهان بينى اسلامى, مساله ى تداوم حيات بعد از مرگ است; يعنى زندگى با مردن تمام نمى شود.در اسلام و البته در همه ى اديان الهى اين معنا هم جزو اصول جهان بينى است و تاثير دارد.همان طور كه گفتم, تمام اين اصول جهان بينى در تنظيم روابط زندگى و در تنظيم پايه هاى حكومت اسلامى اداره ى جامعه و اداره ى عالم موثر است.بعد از مرگ, ما وارد مرحله ى جديدى مى شويم; اين طور نيست كه انسان نابود بشود; از جوى جستن و رفتن به يك مرحله ى ديگر است; و بعد در آن مرحله, مساله ى حساب و كتاب و قيامت و اين چيزهاست.

چهارمين نقطه ى اصلى اين جهان بينى, عبارت است از استعداد بى پايان انسان در دارا بودن تمام چيزهايى كه براى تعالى كامل انسان لازم است.انسان استعداد دارد كه تا آخرين نقطه ى تعالى حيات ممكنات بالا برود; بقيه ى موجودات اين امكان را ندارند.در آيه ى شريفه ى ((لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم)), ((احسن تقويم)) معنايش اين نيست كه ما جسم انسان را طورى آفريده ايم كه مثلا سرش با دلش با چشمش با تنش تناسب دارد; اين كه مخصوص انسان نيست;هر حيوانى هم همين طور است.در بهترين ((تقويم)), يعنى در بهترين اندازه گيرى انسان را آفريده ايم; يعنى آن اندازه گيرىيى است كه رشد او ديگر نهايت و اندازه يى ندارد; تا آن جايى مى رود كه در عالم وجود سقفى ديگر بالاتر از آن نيست; يعنى از فرشتگان و از موجودات عالى و از همه ى اينها مى تواند بالاتر برود.اگر بشر بخواهد اين سير را داشته باشد, جز با استفاده از امكانات عالم ماده هم ممكن نيست; اين هم جزو مسلمات است; لذا مى گويد ((خلق لكم ما فى الارض جميعا)).بنابراين سير تعالى و تكاملى انسان در خلا نيست; با استفاده ى از استعدادهاى ماده است; بنابراين با هم سير مى كنند; يعنى شكوفايى انسان, همراه با شكوفايى عالم ماده و عالم طبيعت است; اين در شكوفايى او اثر مى گذارد, او در شكوفايى اين اثر مى گذارد و پيشرفتهاى شگفتآور را به وجود مىآورد.

آخرين نقطه يى كه در اين زمينه از بينش اسلامى عرض مى كنم, اين است كه از نظر اسلام و بينش اسلامى, جريان عالم به سمت حاكميت حق و به سمت صلاح است; اين بروبرگرد هم ندارد.همان طور كه يك بار به اشاره گفتم و الان هم جز به اشاره نمى توانم بگويم, چون مجال تفصيل نيست همه ى انبيا و اوليا آمده اند كه انسان را به آن بزرگراه اصلى يى سوق بدهند كه وقتى وارد آن شد, بدون هيچ گونه مانعى تمام استعدادهايش مى تواند بروز كند; انبيا و اوليا اين مردم گمگشته را مرتب از اين كوه و كمر و دشتها و كويرها و جنگلها به سمت اين راه اصلى سوق دادند و هدايت كردند.هنوز بشريت به آن نقطه ى شروع آن صراط مستقيم نرسيده است; آن در زمان ولى عصر(ارواحنافداه) خواهد شد; ليكن همه ى اين تلاشها اصلا براساس اين بينش است كه نهايت اين عالم, نهايت غلبه ى صلاح است; ممكن است زودتر بشود, ممكن است ديرتر بشود, اما بروبرگرد ندارد.قطعا اين طورى است كه در نهايت, صلاح بر فساد غلبه خواهد كرد; قواى خير بر قواى شر غلبه مى كنند; اين هم يك نقطه از نقاط جهان بينى اسلام است كه در آن هيچ گونه ترديدى نيست.

حالا براساس اينها يك نتايج عملى به دست مىآيد و وظايفى بر عهده ى انسانهايى كه معتقد به اين مبانى اند, قرار مى گيرد.فرق نمى كند; چه حكومت اسلامى باشد و حاكميت و قدرت در دست اهل حق باشد, چه حكومت اسلامى نباشد فرض كنيد مثل دوران حكومت طاغوت باشد, يا انسانى باشد كه در بين كفار زندگى مى كند اين وظايفى كه عرض مى كنم, در هر دو حالت بر دوش يكايك انسانها هست.اين وظايف چيست كه اينها نتايج عملى آن بينش است؟

من چند نقطه از اين وظايف را يادداشت كرده ام كه در اين جا مطرح مى كنم:

يك وظيفه عبارت است از عبوديت و اطاعت خداوند.چون عالم مالك و صاحب و آفريننده و مدبر دارد و ما هم جزو اجزا اين عالميم, لذا بشر موظف است اطاعت كند.اين اطاعت بشر به معناى هماهنگ شدن او با حركت كلى عالم است; چون همه ى عالم ((يسبح له ما فى السموات و الارض)); ((قالتا اتينا طائعين)).آسمان و زمين و ذرات عالم, دعوت و امر الهى را اجابت مى كنند و بر اساس قوانينى كه خداى متعال در آفرينش مقرر كرده است, حركت مى كنند.

انسان اگر برطبق قوانين و وظايف شرعى و دينى كه دين به او آموخته است عمل بكند, هماهنگ با اين حركت آفرينش حركت كرده; لذا پيشرفتش آسانتر است; تعارض و تصادمش كمتر است; اصطكاكش با عالم كمتر است; به سعادت و صلاح و فلاح خودش و دنيا هم نزديكتر است.البته عبوديت خدا با معناى وسيع و كامل خود مورد نظر است; چون گفتيم توحيد, هم اعتقاد به وجود خداست, هم نفى اين الوهيت و اين عظمت متعلق به اين بتها و سنگها و چوبهاى خودساخته و انسانهاى مدعى خدايى و انسانهايى كه اسم خدايى كردن هم نمىآورند, اما مى خواهند عمل خدايى بكنند.پس در عمل, دو وظيفه وجود دارد:يكى اطاعت از خداى متعال و عبوديت پروردگار عالم, و دوم سرپيچى از اطاعت ((انداد الله)); هر آن چيزى كه مى خواهد در قبال حكمروايى خدا, بر انسان حكمروايى كند.ذهن انسان فورا به سمت اين قدرتهاى مادى و استكبار مى رود; البته اينها مصاديقش هستند; اما يك مصداق بسيار نزديكتر دارد و آن هواى نفس ماست.شرط توحيد, سرپيچى كردن و عدم اطاعت از هواى نفس است; كه اين ((اخوف ما اخاف)) است و بعدا آن را هم عرض مى كنم. دوم, هدف گرفتن تعالى انسان است; تعالى خود و ديگران.اين تعالى شامل تعالى علمى, تعالى فكرى, تعالى روحى و اخلاقى, تعالى اجتماعى و سياسى يعنى جامعه تعالى پيداكند و تعالى اقتصادى; يعنى رفاه امور زندگى مردم.

همه موظفند براى اين چيزها تلاش كنند:براى گسترش و پيشرفت علم براى همه; براى حاكميت انديشه ى سالم و فكر درست; براى تعالى روحى و معنوى و اخلاقى, خلق كريم, مكارم اخلاق; براى پيشرفت اجتماعى بشرى, نه فقط جنبه هاى معنوى و علمى و اخلاقى يك فرد, بلكه جامعه; و براى پيشرفت امور اقتصادى و رفاهى انسانها كه جزو وظايف است كه بايستى مردم را به سمت رفاه و تمتع هرچه بيشتر از امكانات زندگى پيش ببرند.اين يكى از وظايف همه است; مخصوص دوره ى قدرت و حكومت هم نيست; در دوره ى حكومت غير خدا هم اين وظيفه وجود دارد.

سوم, ترجيح فلاح و رستگارى اخروى بر سود دنيوى, اگر با هم تعارض پيدا كردند; اين هم يكى از وظايف عملى هر انسانى است كه معتقد به آن جهان بينى است.يعنى اگر در موردى پيش آمد كه يك سود دنيوى در جهت هدفهاى اخروى قرار نگرفت, تا آن جايى كه ممكن است, انسان بايد سعى كند اين سود دنيوى را در جهت هدفهاى اخروى قرار بدهد.اگر يك جا باهم سازگار نبود, انسان يا بايستى از يك سود چشم بپوشد چه سود مالى, چه سود قدرت و مقام و محبوبيت و... يا بايستى گناهى را مرتكب بشود كه موجب وزر اخروى است.لازمه ى اعتقاد به آن جهان بينى اين است كه انسان جنبه ى اخروى را ترجيح بدهد; يعنى از آن سود صرف نظر بكند و آن گناه را مرتكب نشود.اين لازمه ى قطعى بر عهده ى هر مسلمان است كه اين گونه عمل كند.بايد هم فعاليتهاى خودش را برنامه ريزى كند; به نحوى كه با اين تلاشهاى عظيم دنيوى كه انسان ناگريز است انجام بدهد, برخلاف فلاح اخروى و وظايفى كه تخلف از آنها ممكن است در آخرت براى انسان وزر و وبال به بار بياورد, منافاتى پيدا نكند.

چهارم, اصل مجاهدت و تلاش و مبارزه است.يكى از كارهاى واجب و اصلى براى هر انسانى چه در موضع يك فرد, چه در موضع يك جمع; كه حالا حكومت باشد يا يك قدرت باشد اين است كه مبارزه كند; يعنى دايم بايد تلاش كند و به تنبلى و بى عملى و بى تعهدى تن ندهد.گاهى انسان عمل هم دارد, اما تعهد نسبت به وظايف اصلى ندارد; مى گويد به ما چه! كجرويهاى برخاسته ى از هوس هم همين طور است; به اينها نبايد تن بدهد; بايستى حتما با تنبلى و بى عملى خودش مبارزه كند; تلاش و مجاهدت كند و در اين راه قبول خطر كند; اين يكى از وظايف است.البته اين مجاهدت بايد مجاهدت فى سبيل الله باشد كه آن را در بند بعدى هم عرض مى كنم. پنجمى و آخرى, اميد به پيروزى در همه ى شرايط است; به شرط آن كه جهاد فى سبيل الله باشد; يعنى آن كسى كه مشغول مجاهدت است, حق ندارد كه نااميد بشود; چون يقينا پيروزى در انتظار اوست.آن مواردى كه پيروزى به دست نيامده و نا كامى حاصل شده است, چون مجاهدت فى سبيل الله نبوده است; يا اگر مجاهدت بوده, فى سبيل الله نبوده; يا اصلا مجاهدت نبوده است.شرط مجاهدت فى سبيل الله چيست؟ اين است كه انسان به ((سبيل الله)) ايمان و باور و معرفت داشته باشد; سبيل الله را بشناسد; بنابراين مى تواند در راه آن مجاهدت كند.

اينها وظايف يك انسان به عنوان يك فرد, و وظايف يك مجموعه به عنوان حكومت است.عرض كردم, اينها مخصوص دوران قدرت نيست كه چون الان قدرت حكومت در دست مجموعه ى مومنين بالله و مومنين به اسلام است, ما اين وظايف را داريم; آن وقتى هم كه قدرت در دست اين مجموعه نبود, در دست دشمنانشان بود, در دست طاغوت بود, در دست مفسدين فى الارض بود, همه ى اين وظايف بود; بعضى عمل مى كردند, بعضى عمل نمى كردند; بعضى بهتر عمل مى كردند, بعضى كمتر عمل مى كردند; اين وظايف الان هم بر عهده ى همه ى مسلمانها هست; البته بعضى وظايفشان بيشتر است, بعضى كمتر است.

وظيفه ى اصلى همه ى انبيا و ائمه و اوليا اين بوده است كه مردم را به همين وظايف آشنا كنند; چه در دورانى كه مى توانستند قدرت را كسب كنند بگويند برويد مجاهدت كنيد و قدرت را به دست بياوريد و اين گونه اداره كنيد چه آن وقتى كه نمى شد قدرت را به دست بياورند.همه هم تلاش و مبارزه كرده اند:((و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير)).جنگ و مبارزه ى سياسى و معارضه ى با دشمنان,چيزى نيست كه اول بار در اسلام آمده باشد; نه, مال پيغمبران گذشته انبياى بزرگ الهى, از زمان ابراهيم به اين طرف است; شايد قبل از ابراهيم هم بوده كه من اطلاعى ندارم.بنابر اين, اين وظايف, وظايفى است كه انبيا ما را به آن مى كشانند.البته در حكومت حق, در آن جايى كه قدرت در دست بندگان خداست مومنين بالله و مومنين به سبيل الله اين وظيفه سنگين تر است; چرا؟

چون توانايى شما به عنوان جزيى از مجموعه ى حكومت دولت, با توانايى فردى مثل شما در بهترين حالات حكومت طاغوت قابل مقايسه نيست.فرض كنيم در حكومت طاغوت, آن اختناق و آن شدتها و آن گمراهيها و آن اضلال وسايل ارتباط جمعى و ...وجود نداشته باشد; امكانات بدهند و معارضه ى آن چنانى هم نكنند; از قدرتشان عليه شما هم استفاده نكنند; وضع كنونى يعنى وضع وجود يك قدرت اسلامى شايد هزار مرتبه از بهترين حالاتى كه در حكومت طاغوت ممكن است يك فرد براى ترويج و پيگيرى و تحقق آرمانهاى الهى داشته باشد, بهتر باشد.پس بايستى اين را قدر دانست. ايجاد اين قدرت الهى و اسلامى, امر خيلى دشوارى است.اين چيزى كه الان پيش آمده و شما مى توانيد از طريق آن, اين هدفها را تحقق ببخشيد, آسان به دست نيامده است.صدها شرط و صدها موقعيت بايد رديف بشوند و كنار هم قرار بگيرند تا حادثه يى مثل انقلاب اسلامى بتواند رخ بدهد.اين طور نبود كه در هر زمانى, در هر شرايطى, در هر كشورى, چنين حادثه يى بتواند پيش بيايد; نه, در تاريخ ما, در وضع زندگى ما, در مردم ما, در ارتباطات اجتماعى ما, در اعتقادات ما, در وضع حكومت ما, در وضع جغرافيايى ما, در ارتباطات سياسى و اقتصادى عالم, آن قدر حوادث فراوان كنار هم قرار گرفت تا شرايط آماده شد براى اين كه انقلاب اسلامى به وجود بيايد و پيروز بشود; اين شرايط, آسان به دست نمىآيد.اين همه شرايط با همديگر مجتمع بشوند تا چنين چيزى پيش بيايد, چيز خيلى مستبعدى است.البته نه اين كه ممكن نيست قطعا اگر شرايط را پيش بياورند; در همه جا ممكن است ليكن در كشور ما به هرحال اين شرايط پيش آمد و شد; و اين پديده ى خيلى مغتنم و ديرپا و عجيبى است, بايد قدر اين را دانست.

ما مى خواهيم آن نظامى و آن تشكيلاتى و آن حكومتى را كه بتوان اين هدفها را در آن محقق كرد, به وجود بياوريم; اين يك فرآيند طولانى و دشوارى دارد; شروعش از انقلاب اسلامى است.البته انقلاب كه مى گوييم, حتما به معناى زد و خورد و شلوغ كارى و امثال اينها نيست; برخلاف آن برداشتهايى است كه مى بينيم در بعضى از نوشته ها خوششان مىآيد با كلمه ى انقلاب بازى كنند! گاهى مى خواهند انقلاب را به معناى شورش, اغتشاش, بى نظمى و بى سامانى وانمود كنند و بگويند ما انقلاب نمى خواهيم; يعنى انقلاب چيز بدى است! اين برداشتهاى غلطى از انقلاب است; انقلاب يعنى دگرگونى بنيادى.البته اين دگرگونى بنيادى در اغلب موارد بدون چالشهاى دشوار و بدون زورآزمايى امكانپذير نيست; اما معنايش اين نيست كه در انقلاب حتما بايستى اغتشاش و شورش امثال اينها باشد; نه, ولى هر شورش و هر اغتشاش و هر تهيج عام و توده يى هم معنايش انقلاب نيست; هر تحولى هم معنايش انقلاب نيست; انقلاب آن جايى است كه پايه هاى غلطى برچيده مى شود, پايه هاى درستى به جاى آن گذاشته مى شود; اين قدم اول است.انقلاب كه تحقق پيدا كرد, بلافاصله بعد از آن, تحقق نظام اسلامى است.نظام اسلامى, يعنى طرح مهندسى و شكل كلى اسلامى را در جايى پياده كردن; مثل اين كه وقتى در كشور ما نظام سلطنتى استبدادى فردى موروثى اشرافى وابسته برداشته شد, به جاى آن, نظام دينى تقوايى مردمى گزينشى جايگزين مى شود; با همين شكل كلى كه قانون اساسى برايش معين شده, تحقق پيدا مى كند; يعنى نظام اسلامى. بعد از آن كه نظام اسلامى پيش آمد, بعد از نوبت به تشكيل دولت اسلامى به معناى حقيقى است; يا به تعبير روشن تر, تشكيل منش و روش دولتمردان ماها به گونه ى اسلامى; چون اين در وهله ى اول فراهم نيست; بتدريج و با تلاش بايد به وجود بيايد.مسوولان و دولتمردان بايد خودشان را با آن ضوابط و شرايطى كه متعلق به يك مسوول دولت اسلامى است, تطبيق كنند.يا آن چنان افرادى اگر هستند سركار بيايند; يا اگر ناقصند, خودشان را به سمت كمال در آن جهت پيش ببرند و حركت بدهند; اين مرحله ى سوم است كه از آن تعبير مى كنيم به ايجاد دولت اسلامى.نظام اسلامى قبلا آمده, دولت بايد اسلامى بشود; دولت به معناى عام, نه به معناى هيات وزرا; يعنى قواى ثلاثه,مسوولان كشور, رهبرى و همه.مرحله چهارم كه بعد از اين است كشور اسلامى است.

اگر دولت به معناى واقعى كلمه اسلامى شد, آن وقت كشور به معناى واقعى كلمه اسلامى خواهد شد; عدالت مستقر خواهد شد; تبعيض از بين خواهد رفت; فقر بتدريج ريشه كن مى شود; عزت حقيقى براى آن مردم به وجود مىآيد; جايگاهش در روابط بين الملل ارتقا پيدا مى كند; اين مى شود كشور اسلامى.از اين مرحله كه عبور كنيم, بعدش دنياى اسلامى است.از كشور اسلامى مى شود دنياى اسلامى درست كرد; الگو كه درست شد, نظايرش در دنيا به وجود مىآيد.

ما در كدام مرحله ايم؟ ما در مرحله ى سوميم; ما هنوز به كشور اسلامى نرسيده ايم; هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه كشور ما اسلامى است.ما يك نظام اسلامى را طراحى و پايه ريزى كرديم ((ما)), يعنى همانهايى كه كردند و الان يك نظام اسلامى داريم كه اصولش هم مشخص و مبناى حكومت در آن جا معلوم است; مشخص است كه مسوولان چگونه بايد باشند; قواى سه گانه وظايفشان معين است; وظايفى كه دولتها دارند, مشخص و معلوم است; اما نمى توانم ادعا كنم كه ما يك دولت اسلامى هستيم; ما كم داريم.ما بايد خودمان را بسازيم و پيش ببريم.ما بايد خودمان را تربيت كنيم.البته اگر در راس كار يك امام معصوم مثل اميرالمومنين باشد كه قولش, فعلش, منشش الگوست, كار براى كارگزاران نظام آسانتر است; چون نسخه ى كامل را در اختيار دارند و در همه چيزش هدايت هست .وقتى آدمى مثل من در راس كار باشد, البته كار كارگزاران مشكلتر است; ولى ثوابشان هم بيشتر است.اگر توانستند در اين راه حركت بكنند, اجر الهى شان بيشتر خواهد شد.هر كدام از شما تلاش بكنيد, براى اين مسووليتها خودتان را با الگوى اسلامى منطبق بكنيد; يعنى دينتان, تقواتان,رعايتتان نسبت به حال مردم, رعايتتان نسبت به شرع, رعايتتان نسبت به بيت المال, اجتنابتان از خودخواهيها و خودپرستيها و رفيق بازيها و قوم وخويش پرستيها و اجتنابتان از تنبلى و بيكارگى و بى عملى و هويت و هوس و اين چيزها مطابق با الگوى اسلام باشد.هر كدام شما بتوانيد در اين زمينه ها كار خودتان را بكنيد و پيش برويد و خودتان را بسازيد, البته ثواب شما از آن كسى كه در زمان اميرالمومنين اين كار را مى كرد, يقينا بيشتر است; چون او به اميرالمومنين نگاه مى كرد و آن حضرت الگوى كامل بود; اما شما چنين كسى را نداريد كه آن طور به او نگاه كنيد و برايتان الگو باشد; ليكن ضوابط در دست همه ى ما هست و امروز همه مان وظيفه داريم.

عمده ترين خطر چيست؟ من در پاسخ به اين سوال يك روايت مى خوانم.

فرمود:((ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهوى و طول الامل)).

خطر عمده دو چيز است:اول, هوس پرستى و هوىپرستى است.تعجب نكنيد; از همه ى خطرها بالاتر, همان هواى نفسى است كه در دل ماست; ((ان اعدا عدوك نفسك التى بين جنبيك)); از همه ى دشمنها دشمن تر, همان نفس, همان ((من)) و همان خودى است كه در وجود توست; آن منيتى كه همه چيز را براى خود مى خواهد.

اين جا هم از زبان پيغمبر همين را مى فرمايد:

((ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهوى و طول الامل فاما اتباع الهوى فيضلكم عن سبيل الله));

يعنى پيروى از هواى نفس, شما را از راه خدا گمراه مى كند.غالب اين گمراهيها به خاطر هواى نفس است.البته ما هزار جور براى خودمان توجيه درست مى كنيم, براى اين كه از راه خدا منحرف بشويم و حرف و عملمان غير از آن چيزى باشد كه شرع و دين براى ما معين كرده است.هواى نفس خصوصيتش اين است كه شما را از سبيل الله كه جهاد در سبيل الله لازم است گمراه مى كند.((و اما طول الامل فينسى الاخره)).طول امل, يعنى آرزوهاى دور و دراز شخصى; تلاش كن براى اين كه فلان جور خانه براى خودت درست كنى; تلاش كن و مقدمات را فراهم كن, براى اين كه به فلان مقام برسى; تلاش كن, زيد و عمرو را ببين و هزار جور مشكل را پشت سر بگذار تا اين كه فلان سرمايه را براى خودت فراهم بياورى و فلان فعاليت اقتصادى را در مشت بگيرى.اين طول الامل, يعنى اين آرزوهايى كه يكى پس از ديگرى تمام نشدنى است; جلوى چشم انسان صف مى كشند; براى انسان هدف درست مى كنند و هدفهاى حقير در نظر انسان عمده مى شود.خاصيت اين هدفها اين است كه ((ينسى الاخره)) است; آخرت را از ياد انسان مى برد; انسان دايما مشغول اين هدفهاى حقير است; براى انسان وقتى باقى نمى ماند; دل انسان را مى ميراند; ميل به دعا, ميل به انابه, ميل به تضرع و ميل به توجه براى انسان باقى نمى گذارد.

آنچه كه من در پايان مطالب امروز مى خواهم عرض بكنم, اين است :

بهترين چيزى كه ممكن است امروز ما بتوانيم براى تصحيح اخلاق و رفتار و منش خودمان يعنى مسوولان كشور ملاك قرار بدهيم, مردم سالارى دينى است; همين چيزى كه بارها گفته ايم و تكرار شده است.نبايد اشتباه بشود; اين مردم سالارى به ريشه هاى دمكراسى غربى مطلقا ارتباط ندارد; اين يك چيز ديگر است.اولا مردم سالارى دينى دو چيز نيست; اين طور نيست كه ما دمكراسى را از غرب بگيريم و به دين سنجاق بكنيم تا بتوانيم يك مجموعه ى كامل داشته باشيم; نه, خود اين مردم سالارى هم متعلق به دين است.

مردم سالارى هم دو سر دارد كه من در يك جلسه ى ديگر هم به بعضى از مسوولان اين نكته را گفتم.يك سر مردم سالارى عبارت است از اين كه تشكل نظام به وسيله ى ارائه و راى مردم صورت بگيرد; يعنى مردم نظام را انتخاب مى كنند; دولت را انتخاب مى كنند; نمايندگان را انتخاب مى كنند; مسوولان اساسى را به واسطه يا بى واسطه انتخاب مى كنند; اين همان چيزى است كه غرب ادعاى آن را مى كند و البته در غرب اين ادعا واقعيت هم ندارد.بعضيها لجشان مى گيرد از اين كه ما بارها تكرار مى كنيم كه ادعاى دمكراسى در غرب, ادعاى درستى نيست; خيال مى كنند كه يك حرف تعصبآميز است; در حالى كه نه, اين حرف, حرف ما نيست; تعصبآميز هم نيست; ناشى از ناآگاهى هم نيست; متكى به نظرات و حرفها و دقتها و مثالآوردنهاى خود برجستگان ادبيات غربى است; آنها خودشان اين را مى گويند.بله, در تبليغات عمومى, آن جايى كه با افكار عمومى سر و كار دارند, اعتراف نمى كنند; آن جا مى گويند آرا مردم وجود دارد و هرچه هست, متكى به راى و خواست مردم است; اما واقعيت قضيه اين نيست; خودشان هم در سطوح و مراحلى به اين معنا اعتراف مى كنند; در نوشته هايشان هم هست و ما هم از اين قبيل اعترافها را فراوان ديده ايم; امروز هم كه شما در كشور ايالات متحده ى امريكا نمونه اش را داريد مى بينيد; اين مردم سالارى است! ما آن را نمى گوييم.آن بخش انتخاب مردم, يكى از دو بخش مردم سالارى دينى است كه البته آن هست.مردم بايستى انتخاب كنند, بخواهند, بشناسند و تصميم بگيرند تا تكليف شرعى درباره ى آنها منجز بشود.بدون شناختن و دانستن و خواستن, تكليفى نخواهند داشت.

سر ديگر قضيه ى مردم سالارى اين است كه حالا بعد از آن كه من و شما را انتخاب كردند, ما در قبل آنها وظايف جدى و حقيقى داريم.بعضى دوستان اين روايات را از نهج البلاغه و غير نهج البلاغه جمع كردند كه البته مجال نيست كه من همه ى آنها را بخوانم; دو, سه تايش را مى خوانم.((و اياك والمن على رعيتك باحسانك او التزيد فيما كان من فعلك او ان تعدهم فتتبع موعودك بخلفك فان المن يبطل الاحسان و التزيد يذهب بنور الحق والخلف يوجب المقت عندالله و عند الناس)).مى فرمايد نه سر مردم منت بگذاريد كه ما اين كارها را براى شما كرديم يا مى خواهيم بكنيم; نه آنچه را كه براى مردم انجام داديد, درباره ى آن مبالغه كنيد; كار كوچكى انجام داديد, آن را بزرگ كنيد; نه اين كه وعده بدهيد و عمل نكنيد.بعد فرمود:اگر منت بگذاريد, احسانتان باطل خواهد شد.مبالغه, نور حق را خواهد برد; يعنى همان مقدار راستى هم كه وجود دارد, آن را هم در چشم مردم بى فروغ خواهد كرد.اگر خلف وعده بكنيد, ((يوجب المقت عندالله و عند الناس)); در نظر مردم و در نظر خدا اين مقت و گناه است. ((قال الله تعالى:كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لاتفعلون)).هر چند اينها كلام اميرالمومنين خطاب به مالك اشتر است, اما خطاب به ما هم هست.

نكته ى دوم از همين قبيل وظايف, مربوط به مردم سالارى دينى است :

((انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصه اهلك و من لك فيه هوىمن رعيتك));

يعنى درباره ى خودت, درباره ى دوستان و خويشاوندان و رفقاى خودت رعايت انصاف را در قبال مردم و خدا بكن; يعنى اختصاص و امتياز به آنها نده; يعنى همين چيزى كه دوستان عزيز فرنگى مآب ما به آن رانت خوارى مى گويند; يعنى امتياز ويژه.امكانات استفاده ى از يك شركت و يك منبع مالى را در اختيار جمع خاصى قرار دادن, به مناسبت اين كه اينها دوست يا خويشاوند يا رفيق ما هستند; اين كار جزو كارهاى ضد مردم سالارى است.هر كسى كه اين كارها را بكند, اين همان فسادى است كه الان آقاى رئيس جمهور به آن اشاره كردند.بله, بايد با اين فسادها مبارزه بشود.برادران و خواهران عزيز! تا اين فسادها در مجموعه ى كارگزاران كشور وجود داشته باشد, توانايى كار وجود نخواهد داشت و پيشرفت امكان ندارد; هر كار هم بكنيد, امكان نخواهد داشت; اينها شكافها و دره ها و حفره هايى است كه وقتى به وجود آمد, هرچه شما دستاورد داشته باشيد و در آن بريزيد; آنها را پر نمى كند; دستاورد هم از بين مى رود; لذا اول بايد اينها را علاج كرد.اين فرمايش اميرالمومنين است:((من لك فيه هوى من رعيتك)); به رفقا و نزديكان و آن آدمهايى كه دوستشان دارى; نبايد امتياز ويژه داده بشود; همه بايد يكسان امتياز ببرند.امتيازى كه هست, در اختيار هم بايد قرار بگيرد.اگر بناست قرعه كشى بشود, اگر بناست سقف باشد, امتياز براى كسى نبايد باشد.

سوم:اين هم يك نشانه ى ديگر مردم سالارى است; ((و ليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعيه)); دنبال كارهايى باش كه از افراط و تفريط دور باشد و عدالت را در سطح وسيعترى شامل حال مردم بكند; يعنى سطح تماسش با مردم و منافع مردم هرچه وسيعتر باشد و رضايت و خشنودى عامه و توده هاى مردم را بيشتر جمع كند.دنبال اين نباش كه رضايت گروههاى خاص يعنى صاحبان ثروت و قدرت را به دست بياورى.من و شما مخاطب اين خطابيم.الان شما اگر وزيريد, اگر نماينده ايد, اگر از مسوولان مربوط به نيروهاى مسلحيد, اگر مربوط به رهبرى هستيد, اگر مربوط به قوه ى قضاييه هستيد, هرجا هستيد, بايد توجه داشته باشيد كه آن كارى كه انجام مى دهيد, در جهت ميل صاحبان ثروت و قدرت نباشد; كه اينها در اين فرمايش اميرالمومنين به ((خاصه)) تعبير شده است.بعد مى فرمايد كه ((فان سخط العامه يجحف برضى الخاصه)); اگر دل صاحبان ثروت و قدرت را به دست آورديد و مردم را ناراضى كرديد, نارضايتى مردم اين گروههاى خشنودشده ى خواص يعنى صاحبان ثروت و قدرت را مثل سيلابى خواهد برد.((و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضى العامه)); اما اگر رعايت ميل دل صاحبان ثروت و قدرت را نكرديد, از شما ناراضى مى شوند; بگذار ناراضى بشوند.وقتى مردم از شما راضى اند و براى آنها كار كرديد, بگذار اينها ناراضى باشند.((يغتفر)); اين نارضايى بخشوده است.

مردم سالارى فقط اين نيست كه انسان تبليغات و جنجال بكند و بالاخره عده يى را به پاى صندوق بكشاند و رايى از مردم بگيرد, بعد هم خداحافظ; هيچ كارى به كار مردم نداشته باشد! بعد از آن كه اين نيمه ى اول تحقق پيدا كرد, نوبت نيمه ى دوم است; نوبت پاسخگويى است.درباره ى همين گروههاى خاص, باز اميرالمومنين در اين بيان مطالبى دارند:((لا تقولن انى مومر آمر فاطاع));

اين جمله باز در همين نامه ى مالك اشتر است.فرمود:نگو به من ماموريت داده شده, به من مسووليت داده شده و من صاحب فلان مسووليت شده ام ((آمر فاطاع)); بنده مسوولم و دستور مى دهم; بايد اطاعت كنيد; اين طور حرف نزن ((فان ذلك ادغال فى القلب)); اين دل تو را خراب و نابود مى كند; واقعش هم همين است.بعد چند خصوصيت ديگر را ذكر مى كند:((و تقرب من الغير)); اين, برگشت خشمآلود مردم را به تو نزديك مى كند.وقتى اين طور حرف بزنى, مردم از خودخواهى و من من گفتن تو و خود را محور همه چيز دانستن و مسووليتى براى خود قائل نبودن, براى هميشه ناخشنود مى شوند. عزيزان! روز ماه رمضان است; روزها و ساعات متبركى است; همه بايد از اين ساعات و روزها استفاده كنند.استفاده ى حقيقى من و شما از اين ساعات و از اين روزها و شبها اين است كه از خدا بخواهيم و خودمان هم مجاهدت كنيم كه بتوانيم مانند يك كارگزار اسلامى واقعى, يك مسوول حقيقى مومن و اسلامى, در هر بخشى كه هستيم, عمل بكنيم.بايد اين طور بشود و چاره يى نيست; يعنى اصلا نمى شود تحمل و قبول كرد كه ما اجازه بدهيم اين فسادها در بين ما رواج پيدا بكند; نه, اين كارها بايد بشود و همه هم مسوولند.بايد تلاش بشود, اين مجاهدتها بايد بشود, اين اصلاحها بايد صورت بگيرد.اولين قدم اصلاح كه اصلاحات گفته مى شود اصلاح درونى خود ماست; يعنى اين مجموعه ى مسوولان نظام بايستى از اين روشها و منشها و خلقيات و رفتارهاى غير اسلامى خودشان را خلاص كنند و نجات بدهند.اگر اين شد, آنگاه پيشرفت كارها ممكن خواهد شد.

در اين ماه رمضان از خداى متعال توفيق بخواهيد و دعا كنيد تا بتوانيم مرحله را بگذرانيم.ان شاالله مرحله ى بعد تشكيل كشور اسلامى است كه اگر اين كشور به وجود آمد, به فضل پروردگار همان الگويى خواهد شد كه دشمنها هرگز نمى خواستند چنين الگويى به وجود بيايد.خداوند ان شاالله همه ى شما را موفق بدارد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved