سروده اي از«يوسفعلي ميرشكاك» در رثاي «سيدمرتضي آويني»:

رقص مرگ


كيستم من بنده‌اي از بندگان مرتضي
قطره‌اي از بحر ناپيداكران مرتضي

سايه‌وار افتاده‌ام بر آستان مرتضي
مدعي هرگز نمي‌فهمد زبان مرتضي

باطن دين محمد بود جان مرتضي

***

بر زمين افتاده ديدم آسمان خويش را
رقص مرگ جان و پايان جهان خويش را

در كف طوفان رها كردم عنان خويش را
تا مگر پيدا كنم نام و نشان خويش را

گم شدم اندر نشان بي نشان مرتضي

***

آخرين دژ نيز ويران شد كجا پنهان شوم؟
در كدامين دره تاريك سرگردان شوم؟

با چه اميدي حريف مرگ درميدان شوم؟
مردگان را بعد ازو چون بر در فرمان شوم؟

كيست بردارد درفش كاويان مرتضي

***

چيست ايمان جز انالحق گفتن رندان مست؟
كفر چبود؟ دستگاه رستن از بالا و پست؟

ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست
بايد از ايمان و كفر خويش برداريم دست

همچو خيل دين فروش دشمنان مرتضي

***

جز منافق را نديدم منكر مردان مرد
كاه اجمال حصولي كي شناسد كوه درد

درنگنجد در ضمير صوفي سودا نورد
آنكه سر تا پا حضور آمد به ميدان نبرد

در مسلماني نديدم همعنان مرتضي

***

شاه شطرنج سياست مات خون مرتضاست
در كف جن و ملك رايات خون مرتضاسات

بر زبان جبرئيل آيات خون مرتضاست
نشر دين در انتشار ذات خون مرتضاست

دين ما شد تازه با خون جوان مرتضي

***

دين ما گفتم نه دين دين فروشان دغل
بوالحكم كيشان قبض و بسط جهل مستدل

آيت قرآن به لب تلمود پنهان در بغل
فهم دين مصطفي را جسته مفتاح از «هبل»

امت «بو شسب» يعني منكران مرتضي

***

منكران مرتضي تنها نه مولان كرند
اين طرف نيز از قفا مشتي جهولان خرند

كز پي قبض مضاعف همچون غولان بر درند
مول عقل بوالفضول و گول زهد ابترند

زين خوارج بود فرياد و فغان مرتضي

***

از من بيچاره تا درماندگان «جام جم»
در جفا با مرتضي پروا نكرديم از ستم

چون علي او در صمد افتاده و ما در صنم
زين ميان شير خدا او بود و ما شير علم

بالله ار بوديم جز بار گران مرتضي

***

همسري با مرتضي دارند! مرد راه كو؟!
در ميان شاعران يك جان مرگ آگاه كو؟!

در ميان اهل حكمت يك شهادت خواه كو؟!
آن كه چون حيدر بگريد نيمه شب در چاه كو؟!

گر تويي سام نريمان! نك كمان مرتضي

***

اي دريغا مقتداي خويش را نشناختم
والي صاحب ولاي خويش را نشناختم

آشنايان! آشناي خويش را نشناختم
فاش مي‌گويم خداي خويش را نشناختم

گرچه بودم زير سقف آسمان مرتضي

***

مهديا! اسلام را مغلوب مكر و فن مخواه
بر در و ديوار يزدان طرح اهريمن مخواه

جان مردان خدا را زير پا و تن مخواه
امت لولاك را محجوب مشتي زن مخواه

يا اماني ده مرا همچون امان مرتضي
 

ياعلي- يوسفعلي ميرشكاك

منبع : كتاب همسفر خورشید

 

 


Copyright © 2003-2010 - AVINY.COM - All Rights Reserved