پدران خوب، پدران بد
با اولین ضربت سنگی که ناگهانی و از قفا بر سر هابیل نشست، پدر، بر خود لرزید. و با اولین قطره خونی که به ناحق به زمین ریخت، « پدر » در خود شکست: خدایا، اگر خطای فرزند، ریشه در خطای پدر و مادر دارد، در لقمه های نابجای آنان دارد، در تربیت منحرف و ناکافی، در بی خبری، در رها کردن و به خود وا نهادن، و در وسوسه های شیطان دارد، اگر اینگونه است، در قساوت قابیل، و در اراده شیطانی او، کدام یک از اینان دخیل بوده است؟
پدر از کشف پاسخ این راز در هراس بود، به خود نگریست. و به همسرش در خلقتشان، جز خیر، هیچ ندید. نکند تناول آن میوه ممنوعه، جوهر روح قابیل را آلوده باشد؟!
« پدر » بر سر مزار هابیل بسیار گریست. بسیار. آنقدر که روز به شب در آمیخت و شب به صبح. چرا؟ چون با مرگ فجیع هابیل، ساختمان نردبانی شکل می گرفت که پله های آن، به جای سربلندی، به قهقرا می رفت. و « پدر » ذرات وجود خود را در شاکله ی نردبان می دید.
ذراتی که می توانستند در امری دیگر، که خیر باشد و خیر، به کار روند، اما اینجا، این نردبان، رو به قهقرا، ... آه، آیا پدر به راستی مقصر بود؟ آیا د رگناه قابیل، « پدر » نیز سهم داشت؟ و اساساً چرا باید ازدو خلقت نیکو: « پدر» و « مادر» پاک، یک ذات پریشان و وسوسه پذیر و خطا کار و قاتل پدید آید؟ « پدر» با شتاب، فرزندان دیگرش را به نصیحت نشست و آنان را از تکرار عمل قابیل بر حذر داشت و در عوض، مظلومیت و بینش و ایمان هابیل را ستود، مخاطبین «پدر» خواه نا خواه می بایستی از او متأثر می شدند. چه، عمل قابیل سخت موحش بود و غیر قابل دفاع. و در مقابل، هابیل، با آن سابقه درخشان، حالا در زیر خاک، خفته بود. یعنی چه؟ قاتل زنده بود و فراری، و مظلوم، مرده بود و نبود.
ای عجب، پس می شود « بد » بود و بود. که اگر خوب باشی، چه بسا نباشی! اینگونه شد که مرام قابیل قاتل هم برای خود مخاطبانی پیدا کرد. اما موافقان طبع هابیل را، یک عاقبت خونین پیش رو بود. و باز اینگونه شد که رفته رفته، جمعیت قابیلیان زیاد شد. چرا؟ چون می دیدند: می شود به خواسته های درون بها داد و بر دیگران تفوق یافت و « خود » را بر قله بلند حوائج نشاند و از زندگی کام گرفت. اما « پدر» که هابیل و فرزندان او را در صف خود می دید، به خروش در آمد و بین زندگی، یک خط مستقیم کشید و گفت: آنان که با « پدر» هستند، در این سوی قرار گیرند. عده قلیلی به آن سوی رفتند. اما مگر « پدر» می توانست از فرزندان کثیر خود که در صف « بی پدران » باقی مانده بودند، دل بر کند؟ نه، به همین خاطر، دوران رنج پدر، با طوفان نمرد و سرکشی فرزندان در آمیخت. هر چه که بود، پدر ذات وجود خود را در جمال متمردان می دید و دلش به نفرین و عاق، رضا نمی داد. از همینجا به ترتیب و موعظه فرزندانش دقت کرد. او که نقطه ضعفی نداشت. اگر هم داشت در دایره دیگری از هستی بود و ربطی به قساوت قابیل نداشت. « پدر» با همین غم بزرگ از دنیا رفت. غمی که فرزندان متمرد و ناشکیبا به جان او در انداخته بودند. اما مگر کانون کوچک او، می توانست بدون پدر دیگری به حیات خود بپردازد؟
نه، یکی از برادران هابیل، دست پدری بالا برد و با محبت به صورت آحاد خانواده نگریست. «مادر» نیز رفته بود اما مادرانی را که به نیابت پرورانده بود تا پدرانی « پدر» گونه به دنیا بیاورند. اینگونه شد که خانواده کوچک « پدر» رفته رفته عالمگیر شد. و در این میان، همیشه دست پدری که بر سر فرزندان، باران امید و اندیشه می افشاند، بالا بود. یعنی نشد که فرزندان سر بالا بیاورند و دست پدری را بر سر خود نبینند. با این همه، عده ای، به مفهوم واقعی « تربیت » شدند و جمعیتی که تعدادشان کم نبود، « بی تربیتی » را برگزیدند.
پدر ها، یکی پس از دیگری، ذره ذره، قطره قطره، دقیق و با حوصله، و در سالیانی دراز، نور خدا را می گرفتند و با جان فرزندان خود در می آمیختند. آنان که مستعد بودند، دامنه نورپذیری شان از اطرافیان بیرون می زد و از عاقبت خونین هابیلی خود نیز واهمه نداشتند. اما مگر قابیل ها، تن به تیمار تربیت و موعظه پدران خود سپردند؟ نه بلکه سنت سلف خود قابیل را پی گرفتند و شروع کردند به هابیل کشی! هر چه فرزندان نابکار، به نامردی و جفا، دست به کشتار پدران و برادران خود می زدند قاموس الهی از گسیل پدری دیگر، و پدری دیگر، و پدری دیگر دریغ نمی ورزید. مگر پدران چه می گفتند؟ ظلم نکنید، مال همدیگر را به ناحق نخورید، دروغ نگویید، تهمت نزنید، عدالت پیشه کنید مکر نورزید، در عوض عشق بورزید، عشق بورزید. و در مقابل، حجت فرزندان جفا کار چه بود؟ ما را به حال خود وابگذارید، ما دوست داریم هر کاری را که دلمان می خواهد انجام دهیم. ما از دروغ و تهمت و دزدی لذت می بریم. ما با چپاول و غارت، به کار خود رونق می دهیم. ما با پرستش بت های صلب و بی شعور و بی جان، موافق تریم تا خدایی که انگشت بر حق و باطل می گذارد. ما وقتی بت می پرستیم، حق و باطل را خودمان تعین می کنیم. یعنی خودمان یک پا خدا می شویم. و حال آنکه پرستش خدای یگانه، یعنی خود را ندیدن. و ما هرگز این را نمی پسندیدیم. خلاصه، فرزندان ناخلف، دست به یک پدر کشی و برادر کشی تاریخی زدند تا خودشان خدای خودشان باشند و در برابر هیچ اصل و اصولی کرنش کنند.
اما مگر قاموس الهی، از « پدران » دست می کشد؟ هرگز، خدای متعال، علاوه بر پدران مکرر تاریخ، نماینده ای از خود در هر خانواده به جا نهاده است و اسم او را « پدر» نامیده. اما این پدران، همگی در اطاعت حق نیستند. برخی نیز، دل به اسلاف قابیلی خود سپرده اند. حالا ما با دو طایفه از پدران مواجهیم. پدران خوب، و پدارن بد. امانت هایی به اسم « فرزند » در اختیار اینان گذاره شده است.
گویا مقدرات الهی، تا قیام قیامت، چشم به تربیت پدران دارد. چه، خدای متعال، خود را نیز «مربی » نامیده است.
و بعد، این سخن رسول خداست که رو به وصی بلافصل خود علی مرتض می فرماید: یا علی، من و تو، « پدران » این امتیم!

 

 

 


Copyright © 2003-2009 - AVINY.COM - All Rights Reserved